مرنجان دلم را
سلام خوبين؟ حرفي براي گفتن ندارم هرشب ميرم خونه مريم به جاي اينكه بخوام به دوريش عادت كنم دارم خودمو بيشتر بهش وابسته مي كنم به قول روبينا كه بهم مي گفت:مثل زنبور كندو بستم خونشون و خونگي شدم امشب هم كه با مريم حسابي روبينا رو كتك زديم و ازاتاق بيرون كرديم تا ديگه فضولي نكنه ما بزرگتر كوچيكتر سرمون نميشه.![]()
امروز يه آهنگ از تلويزيون ديدم كه منو به ياد شعر بزم محبت در كتاب ادبيات(2) پيش دانشگاهي انداخت شعري از طبيب اصفهاني كه به نظرم خيلي قشنگه وتقديمش مي كنم به مريم![]()
غمش در نهان خانه ي دل نشيند
به نازي كه ليلي به محمل نشيند
به دنبال محمل چنان زار گريم
كه از گريه ام ناقه(شتر)در گل نشيند
خَلَد گر به پا خاري،آسان برآيد
چه سازم به خاري كه در دل نشيند
پي ناقه اش رفتم آهسته،ترسم
غباري به دامان محمل نشيند
مرنجان دلم را كه اين مرغ وحشي
زبامي كه برخاست مشكل نشيند
عجب نيست از گل كه خندد به سروي
كه دراين چمن پاي درگِل نشيند
بنازم به بزم محبت كه آن جا
گدايي به شاهي مقابل نشيند
طبيب از طلب در دوگيتي مياسا
كسي چون ميان دو منزل نشيند؟![]()
اگه معني شو بدونيد خيلي قشنگه ما كه هميشه سركلاس با كمك دبيرمون معني مي كرديم يه عالمي داشت كه هيچ وقت تكرار نميشه.

ماه رمضون كه بهتون خوش ميگذره؟نميدونم روزه مي گيريد يا نه اما اگه نمي گيريد براتون متاسفم يعني براي اونايي كه نمي گيرند چون شكم اونقدر ارزش نداره كه لذت روزه گرفتن رو از دست بديد من كه تا سحر بيدارم و سحر خونه رو روي سرم ميذارم تا ديگران بيدار بشن ميدونم كه اگه خوابيدم بزور بيدار ميشم يادش به خير سالهاي قبل كه همگي دور هم بوديم ديگه موقع سحر چند بار ميومدند من ومنصور رو صدا ميزدند افشين چندبار صدامون ميزد عصباني هم نميشد اما زمانيكه فرزان ميومد بزور جارو جنجال بيدارمون مي كرد
آخي جواني بگذرد تو قدرش نداني![]()
گفتم:حالا به مريم ميگم هر روز برام ببافه مريم با داداشش منو رسوند بهش گفتم:كجا دارين ميرين منم باهاتون ميام به داداشش گفت: پس برگرديم اين خودشم مي خواد باهامون بياد
وقتي براي خاله سيما تعريف مي كردم گفت:مي خواستي بندازيشون تو شيشه بياري گفتم:مي خواستم بيارم براي افطار اما شيشه نداشتم يكدفعه ازحرفم پشيمون شدم باخودم گفتم: اگه ناراحت بشه چي؟كه با صداي خنده اش خيالم راحت شد ساعت9 رسيديم خونه عمه دوطبقه است كه در طبقه اول مادربزرگ الناز وخانواده عموش زندگي مي كنند وطبقه دوم عمه يك ساعت بعدش النازگفت:بريم بخوابيم تو اتاق يه بالشت وسط انداختيم و دوتايي سرمونو روش گذاشتيم وحرف مي زديم كه فرنوش(زن داداش الناز)هم اومد اونم يكطرف ديگه بالشت خوابيد الناز گفت:سرمونو زيرپتو كنيم تا هركسي داخل اومد نتونه شناسايي كنه



چندبار زنگ زدم خونشون شماره خونه خالشو بگيرم جواب نميدن

گير داده به زن داداش ميگه خواهر منه به خواهري ميگه زن داداشته نشستم براش از خاطرات گذشته گفتم كه اينكارو مي كرديم واونكارو مي كرديم يادته همشو تاييد مي كرد وخودش يه چيزايي بهش اضافه مي كرد ميگن خانوما سنشون رو كم مي كنن اما نه ديگه تا اين حد من به جاي نوه اش هستم آلزايمر گفتن نه ديگه اينكه سن وسال رو تشخيص ندادن بيشتر مواقع يادش نيست چندتا بچه داره اگه اينجوريه من كه دلم نميخواد پير بشم تو سن جووني بميرم بهتره كمتر گناه مي كنم هم كمتر زجر مي كشم.





