مرنجان دلم را

سلام خوبين؟ حرفي براي گفتن ندارم هرشب ميرم خونه مريم به جاي اينكه بخوام به دوريش عادت كنم دارم خودمو بيشتر بهش وابسته مي كنم به قول روبينا كه بهم مي گفت:مثل زنبور كندو بستم خونشون و خونگي شدم امشب هم كه با مريم حسابي روبينا رو كتك زديم و ازاتاق بيرون كرديم تا ديگه فضولي نكنه ما بزرگتر كوچيكتر سرمون نميشه.

امروز يه آهنگ از تلويزيون ديدم كه منو به ياد شعر بزم محبت در كتاب ادبيات(2) پيش دانشگاهي انداخت شعري از طبيب اصفهاني كه به نظرم خيلي قشنگه وتقديمش مي كنم به مريم

غمش در نهان خانه ي دل نشيند  

                                       به نازي كه ليلي به محمل نشيند

به دنبال محمل چنان زار گريم     

                                    كه از گريه ام ناقه(شتر)در گل نشيند

خَلَد گر به پا خاري،آسان برآيد   

                                     چه سازم به خاري كه در دل نشيند

پي ناقه اش رفتم آهسته،ترسم  

                                     غباري به دامان محمل نشيند

مرنجان دلم را كه اين مرغ وحشي 

                                     زبامي كه برخاست مشكل نشيند

عجب نيست از گل كه خندد به سروي 

                                       كه دراين چمن پاي درگِل نشيند

بنازم به بزم محبت كه آن جا  

                                      گدايي به شاهي مقابل نشيند

 

                     طبيب از طلب در دوگيتي مياسا

                     كسي چون ميان دو منزل نشيند؟

 اگه معني شو بدونيد خيلي قشنگه ما كه هميشه سركلاس با كمك دبيرمون معني مي كرديم يه عالمي داشت كه هيچ وقت تكرار نميشه.

بلبل خوش آواز

ماه رمضون كه بهتون خوش ميگذره؟نميدونم روزه مي گيريد يا نه اما اگه نمي گيريد براتون متاسفم يعني براي اونايي كه نمي گيرند چون شكم اونقدر ارزش نداره كه لذت روزه گرفتن رو از دست بديد من كه تا سحر بيدارم و سحر خونه رو روي سرم ميذارم تا ديگران بيدار بشن ميدونم كه اگه خوابيدم بزور بيدار ميشم يادش به خير سالهاي قبل كه همگي دور هم بوديم ديگه موقع سحر چند بار ميومدند من ومنصور رو صدا ميزدند افشين چندبار صدامون ميزد عصباني هم نميشد اما زمانيكه فرزان ميومد بزور جارو جنجال بيدارمون مي كرد آخي جواني بگذرد تو قدرش نداني

منو هم دعا كن نازنين

گل عشق

بازم نميدونم از كجا شروع كنم خسته نشدم اما شروعش يه كم سخته.

يكشنبه بعداز افطار مريم زنگ زد كه با هم بريم مسجد گفتم:امشب نميام چون ماماني وخواهري ميخوان برن مسجد واميد قراره پيش من بمونه فرداشب ميام اما بعد از نماز بيا اينجا اونم گير داده بود كه من برم آخرش بعد از نماز مريم اومد باهم نشسته بوديم ساعت22:30 تلفن زنگ زد دختر همسايه بود كه مي خواست برم كامپيوترشو درست كنم  داشتم شاخ در میاوردم من كه چيز زيادي از كامپيوتر نميدونم واينكه چه كسي منو به اون معرفي كرده بود چون فقط تو مدرسه مي ديدمش هيچ ارتباط ديگه اي باهاشون نداشتيم گفتم:باشه يه وقت ديگه الان مريم خونمونه ازم خواست گوشي رو به مريم بدم تا دعوتش كنه بعد از قطع تلفن آماده شدم مريم كه گفت:ميره خونشون پس تا نزديك خونشون رسوندمش حالا كه اين همه منتشو كشيده بودم تا اومد هم اينجوري شد خواهر نوشين هم اونجا بود ومعرف من اون بود اين فاميل با يكبار برنامه كامپيوترشونو درست كردن فكر ميكنن من مهندسم شكر خدا اينجا هم شرمنده نشدم ودرستش كردم البته نه كاملا.

همه چيزو دست كاري مي كنم همه وسايلو يا درستش مي كنم يا خرابترفقط نرم افزاري كار نمي كنم سخت افزاري هم هستم مثل ضبط و تلويزيون وتلفن و...من بايد رشته فني مي رفتم نه ادبيات

دفعه قبل گفتم كه اميد اينجا اتراق كرده بهش گفتم:اميد كمدلباسهاتو هم بيار اينجا منم كه دارم ميرم تو اتاق من بشينظهر صداي مامان رو شنيدم كه مي گفت:اگه ستاره بفهمه دعوات ميكنه حدس زدم دوباره چكار كرده ميره كنار آب سرد كن آب ميخوره باقيمانده شو لاي در اتاق من ميريزه يا عمدا ليوان پر ميكنه ميريزه لاي درچندبار دعواش كردم اما بازم كار خودشو ميكنه بهش ميگم بچه نكن چند بار كه آب روي فرش بريزي بوي بد ميده واتاقم بوي كثيف مياد هركاري كه بخواي از دستش ساخته است هميشه سروكارش با پيچ وآچار واين نمونه وسايلاستعصري مامانش اومد دنبالش به صدتا قول و وعده و وعید با خودش بردش اونم بزور مي گفت:عادت ميكنه چند شب كه خونه بمونه ديگه شبها نمياد خونتون بخوابه وقتي هست اذيت ميكنه كه نزديكه آدم ديوونه بشه وقتي هم كه نيست مثل اينه كه خونه سوت وكوره البته مگه من برگ چغندرم خودم از سوت وكوري درش ميارم.

بعد از افطار رفتم دنبال مريم ورفتيم مسجد تو مسجد دنبال جا مي گشتيم كه فاطمه اومد پيشمون و خواست كه بريم اونطرف به مريم گفتم:پس زودتر بيا بريم تا گيرمون نينداختند به صورت نامحسوسي دخترها خودشونو از مادرها جدا كرده بودند اوندفعه ما اون قسمت ايستاده بوديم اين قسمت هم وقتي كه 6 ركعت نماز خونديم ديديم كه از بس سروصدا مي كنند آخه بعضياشون چند ركعت از زيرش در مي رفتند حرف ميزدند ترجيح داديم بريم جاي خودمون چون بزرگترها همراه پيش نماز نمازشونو مي بستند ما هم با بزرگترها نشست و برخاست كرديمبا اينكه چندتا كولر وپنكه روشن بود داشتم از گرما خفه مي شدم يكبار كه مريم دست كرد موهام رو كه بيرون اومده بود درست كنه تعجب كردمن اصولا خيلي گرمايي هستم به مريم گفتم:نگاه كن دوستت هم اومد منظورم خانمي بود كه همين كه مريم وارد مسجد ميشد صداش ميزد كنارش وايسه مثل اينكه ديرش شده بود هروقت مريم چيزي مي گفت:اسم اون خانوم رو مي بردم گفت:گير دادي ها گفتم:خيليبه مريم ميگم:صبركن چند روز ديگه مياد براي پسرش خواستگاريت

بعد از 1:15دقیقه كه تو مسجد بوديم از اونطرف رفتيم خونه مريم.با مريم بازي كامپيوتري مي كرديم كه روبينا هم اومد مريم بالاي سرمون ايستاده بود موهامو باز كرد و از دوطرف بافت بعدهم رفت سراغ روبينا با اينكه مخالفت كرد اما كار خودشو كرد روبينا منو مسخره مي كرد كه مثل دخترهاي زمان شاه وپيرزنها شدمخيلي هم خوشكل شده بودم وقتي خواستم بيام موههاي بافته ام رو مثل هميشه كه باز بود گيره ی مو زدم كه از دوطرف برگشت رو گيره ام آويزون شد روبينا مي گفت:مثل خرگوش شدم خيلي هم خوبه مگه خرگوش چشه خيلي هم نازه.ماماني هميشه ميگه براي اينكه ريزش موهام كمتر بشه و نشكنه ببافم اما من قبول نمي كردم حالا مريم كارشو راحت كرده بهش فكر نكنين من ومريم هستيماگفتم:حالا به مريم ميگم هر روز برام ببافه مريم با داداشش منو رسوند بهش گفتم:كجا دارين ميرين منم باهاتون ميام به داداشش گفت: پس برگرديم اين خودشم مي خواد باهامون بيادبهش ميگم:بيا سحري رو بخور بعد برو دم در رو زمين چهار زانو نشسته مثل اينكه رو فرش خان نشستهميگه خوب بيار تا بخورم آخرشم رفت.

ماماني از الان به فكر آماده كردن وسايل منه مثل اينكه ميخوايم بريم سفر قندهارگير داده كه برو خوابگاه من خيالم راحتتره گفتم:نه نميشه اينجوري بهتره خوابگاه پشت دانشگاست بيرون از شهر براي خريد واينكه داخل شهر كاري داشته باشيم مشكله واينجوري داريم باهم كل كل مي كنيم البته ميدونم كه آخرش اتاق مي گيريم.


عشق يك طرفه آخرش جدايي دردناكي خواهد بود اشكاتو پاك كن نازنين،دستاتو به آسمان دراز كن نازنين،و خوشبختيش رو از خدا بخواه اگه دوستش داري،ميدوني منم دلم گرفته،انسان هميشه به آرزوهاش نمي رسه بعضي وقتا بايد كبوتر وجودتو آزاد كني و بذاري بره،بذاري آنجا كه خوشبخته زندگي كنه اينو بگم كه كبوتر تو قفس ميميره ميدونم دوستش داري ميدونم اشكت داره ميريزه ميدونم رفتن هميشه پرغمه ميدونم آشكاتو پاك كن مگه تو خوبي وخوشي اونو نمي خواي پس تو بايد خوشحال باشي نازنين،اشكاتو پاك كن نازنين منو هم دعا كن نازنين.

مزاحم تلفني

جمعه شب بعد از افطار زنگ زدم به مريم كه باهم بريم مسجد روبينا برداشت منم هوس كردم اذيتش كنم بار اول قطع كردم ودوباره تماس گرفتم بازم خودش برداشت چندبار الو گفت به جاي جواب فوت كردم يه لحظه ساكت شد وبعد آروم گفت:كوفت به زورجلو خندمو گرفته بودم چون معلوم بود ترسيده دوباره فوت كردم بازم گفت:كوفت براي اينكه خندم لوم نده دست جلو گوشي گرفتم گفت:خوب حرف نزن بگير بشين تا پول تلفنت زياد بياد بلند خنديدم كه فهميد منم وهرچي از دهنش دراومد بهم گفت  گفت:ترسيدم گفتم:خوب مريم رو صدا كن تا بگم برات آب قند درست كنه گفت:مريم خونه نيست تو مي فهميدي كه من خونه تنهام اذيت مي كردي؟گفتم:من از كجا بدونم حالا مريم كجا رفته؟گفت:خونه خاله ام هروقت كه من تنهام اذيت مي كني كه بترسم دفعه قبل هم تنها بودم آخ چه حالي ميده اذيت كردن روبينا مامان كه رفت خونه عمه منم گرفتم خوابيدم ساعت 11 با صداي زنگ تلفن بيدار شدم روبينا بود مثل اينكه مزاحم تلفني داشتند فكر كرده منم تقصير خودمه اذيت مي كنم حرفمو باور كرد و گفت كه مريم رو صدا ميكنه ولي بگم خودم زنگ زدم گفتم:باشه روبيناجون اينجا لوت دادم مي خواستي دروغ نگي به من چه به مريم گفتم:آدم خوابه ميان يقه شو مي گيرن که اذیت می کنی متوجه نشد چی میگم به مريم گفتم:توكه نبودي منم كه حوصله ام سر ميره خوابم برد تويي كه به من بال وپر ميدي بال پرواز مني مريم كه باورش نميشد مي گفت:بامني؟ گفتم:آره الان از خواب بيدار شدم نمي فهمم چي ميگم مريم كه هيچوقت از من حرف درست وحسابي نمي شنوه گفت:پس هروقت خواستي تماس بگيري اول يه كم بخواب.

 بازيگر مورد علاقه من

افشين هم كه ساعت1:30 نصف شب زنگ زده میگه:ايديتو باز كن ميخوام باهات صحبت كنم با منصور اومده بودند آخرشم نفهميدم چي شد فقط چرت وپرت گفتند وگفتند امشب كه نميشه فرداشب ميايم

شنبه بعد از خوندن نماز صبح گفتم حالا كه دوساعتي وقت دارم بخوابم اما هرچي از اين دنده به اون دنده چرخيدم فايده نداشت كم كم داشت خوابم مي برد كه ساعت6:45 با صداي زنگ تلفن بيدار شدم اون وقت صبح كي ميتونه باشه به جز يه خروس بي محل كسي كه هميشه عجله داره فاطمه بود من كه بهش گفته بودم به آژانس گفتم ساعت8 دنبالمون بياد فاطمه مامانشم همراهش بود و زهرا دوست نوشين دخترعموي مريم كه اونم دانشگاه ما ولي رشته علوم اجتماعي قبول شده مهشيد مثل اينكه نمي خواست بياد اوندفعه هم كه اومده بود مي گفت:بيام بخونم كه رودكي و...چندصدسال قبل چيكار كردن به من چه ربطي داره؟مهشيد اصلا حوصله درس خوندن نداره نوروز هم كه مي خواد عروسي كنه آخرش که ول میکنه اگه بياد براش خوبه چون فرزند شهيده وخيلي ازش حمايت ميشه.

اول رفتيم آموزش وپرورش فاطمه مي گفت:بهش گفتن تاييديه بياره ازاونجا مارو فرستادن پست دم در پست همين كه خواستم پياده بشم دنبال كيفم مي گشتم اما پيداش نكردم و وقتي خوب فكر كردم يادم اومد تو آموزش وپرورش در دفتر امتحانات روي ميز جا گذاشتم با عجله برگشتيم همين كه وارد شدم آقاهه كه پشت ميز نشسته بود لبخندي زد وبه كيفم اشاره كرد از پست هم به طرف شهر مورد نظر حركت كرديم رانندمون هم خاطره هاي جالبي تعريف مي كرد كه باعث شده بود ما فقط بخنديم به شهر مورد نظر كه رسيديم مثل دفعه قبل به نظرم دلگير نيومد مثل اينكه كم كم داشتم عادت مي كردم هي به فاطمه مي گفتم:4سال بايد اينجا درس بخونيم من كه نمي تونم خودش يه عمريه اما خوب ديگه هر كه طاووس خواهد جور هندوستان كشد اول رفتيم بانك كه شهريه رو به حساب واريز كنيم فرمهارو پر كرديم يه نگاهي به پشت سرم انداختم به فاطمه كه طرف راستم ايستاده بود نگاه كردم ودقيقا يه جمله مثل هم رو همراه باهم به زبون آورديم اونم اينكه اون پسر رو نگاه كن شبيه افشينه(خواننده ديگه ازت بدم مياد) موهاشو ژل زده وسيخ كرده بود خوش تيپم بود حتي از افشين زيباتر بود با اينكه كنارم ايستاده بود وفرمش كنار دستم بود به ذهنم نرسيد يه نگاهي هم بهش بندازم اما بقيه شهرش ورشته اش كه تاريخ بود رو كشف كرده بودند بعد از تمام شدن كارمون رفتيم به دانشگاه وارد ساختمان چند طبقه اي اونجا شديم البته من با اينكه دوبار رفتم هنوز توجه نكردم تا بفهمم اونجا چند طبقه هست منم با اين بي توجهيم بعد از تحويل دادن رسيد وكسب كردن اطلاعات بيرون اومديم كه فاطمه گفت:نگاه كن افشين هم اومد گير داده بود به اون پسره اسم هم كه براش گذاشته بود كلاسها چهارشنبه 19مهر آغاز ميشه وما قراره اتاق بگيريم ويك روز قبل از شروع كلاسها بارو بنديلمونو جمع مي كنيم ميريم از اونطرف هم به كتابفروشي كه آدرسشو از دانشگاه گرفته بوديم رفتيم وكتابها رو تهيه كرديم هر كدوم رو هم كه نداشتند قرار شد بعدا بريم بگيريم و بعدشم به ديدن يكي از دوستان كه از سال قبل در همون دانشگاه رواشناسي ميخوند ودر يك مدرسه ديني هم بود رفتيم كه كتابهاشو كه مامانش داده بود براش ببريم قرار بود اون برامون اتاق پيدا كنه و خودشم با ما زندگي كنه دفعه قبل هم كه به اون مدرسه ديني اومديم مديرشم به ديدنمون اومد وباهامون دست داد نوبت من كه رسيد دستم يه جرقه زد مثل اينكه به فيوز وصل باشم يه جوري نگام كردو رفت فكر كنم فهميده بود من خود شيطونم و يك ساعت بعدش به شهر خودمون رسيديم ساعت1بعدازظهر نمازمو خوندم وخوابيدم اما مگه اين اميد ميذاره چونم رو گرفته و سرمو مي بره مياره لگد كه ميزنه و روسرم غلت ميزد ناي اينكه بخوام دعواش كنم هم نداشتم مامان رو صدا زدم گفتم:بيا منو از دست اين نجات بده اومده اينجا اتراق كرده هركاريش مي كنيم كه بره هم فايده نداره سرما هم كه خورده مگه قحطي بوده كه رفته سرماخورده واقعا كه كم كم داره بي تربيت ميشه يا به قول خودش(بي تَرَ بَي)

بعد ازافطار مريم زنگ زد كه بريم مسجد مي گفت:ساعت7:15 اونجا باشم منم كه از بس اذيتش كردم نزديك بود ديوونه بشه آخه من اگه اذيت نكنم مي ميرم مريم هم كه دستش تو پنكه سقفي افتاده بود همش تقصير قد ودست درازشه يك ساعتي و نيمي تو مسجد بوديم و فاطمه ومهشيد وليلي(همكلاسيم) و چيپ ارتش (صولت)هم ديدم مريم ازم خواست برم خونشون گفتم:نه زن داداش فرزاد خونمونه.

ماه رمضان مبارك 

اميد گير داده بود كه ميخوام برم خونه نجوا هرچي بهش ميگيم نجوا خونه پدربزرگشه قبول نميكنه ميگه خونه خودشونه ونزديكه وميخوام برم ديدنش هرچي هم بهش گفتيم بريم ديدن ناديا وهر كي كه بخواي قبول نكرد فقط گفت:نجوا باباش از مغازه يه ماشين فرستاد ومن وخواهري وماماني لشكري كشي كرديم رفتيم خونه عمه كه نجوا اونجا بودند اونم ساعت9:51 اونموقع چه وقت بیرون رفتنه بعضيا اين موقع دارند خودشونو براي خواب آماده مي كنند مثل سوگند كه خواب بود مي خواستيم اميد رو ببريم خونشون البته برديم اما هركاري كرديم دنبالمون راه افتاد اومد مامانش ميگه عادت ميكنه اما فكر كنم كار از كار گذشته چون عادت كرده


 روزانتظاربه پايان مي رسدازديشب كه فهميدم مي خواد بياد تاپ وتوپ قلبم نذاشته بخوابم وهي صداش روبرام بلند وباز هم بلندتر ميكنه ميگه لحظه هاي انتظارت داره تموم ميشه.بيقراري هايي كه براي رسيدن يه همچين روزي كشيدم گرچه سخت اما شيرين بود.امروز روزقشنگيه برام،دوانتظارشيرين به دووصل شيرين تر تبديل ميشن.خيلي ها ميگن عاشقي رو ديداربدونيم اما به نظر من ميشه نديد وعاشق بود وعاشق موند...ومن همچنان عاشقم

                                          

ديدين گفتم زود ميام قبل از خوندن اين همه مطالب بهتون خسته نباشيد ميگم

ببخشيد كه مطالبم اوندفعه خوب نشد آخه اونا عجله داشتن منم هنوز وسايلمو جمع نكرده بودم داداشي بايد مي رفت اينجا هم كه هر روز پرواز به مقصد دبي داره ماه رمضوني برنامشونو عوض كردند وفقط شنبه داشتند وماهم با كمك عمه ام ودختر عمه اميد كه تودفتر هواپيمايي هست تونستيم بليط گيربياريم بعد از خوردن سحري ونماز صبح شوهر عمه ام(پدرناديا)دنبالمون اومد از اونطرف دم در خونه سوگند ايناهم رفتيم چون زن داداش فرهان چندتا بسته داشت ساعت5:10 دقيقه بود كه از شهر خارج شديم شوهر عمه زد به جاده خاكي واز راههاي صحرايي رفت چون مي گفت:اين راه نزديكتره.جاده اي كه بيشتر قاچاقچي ها از اون عبور مي كنن بحث در مورد اونا بود داداشي تعريف مي كرد چند ماه قبل كه تو همدان سرباز بود يكبار موقع اومدن صاحب اتوبوس چندتا بسته سيگار تو دستگاه جاسازي كرده بوده كه بين راه دستگاه داغ ميشه وسيگارها همه آتيش مي گيره(آخ جون چه شود)و مثل اينكه دستگاه هوس كرده بوده سيگار بكشه

يك ساعت در جاده خاكي به پيش رفتيم تا اينكه به آسفالته رسيديم اطراف جاده ها بيابوني وبرهوت بود كوههاي اطراف جاده وشهرها وروستاها بعضي روستاها در وسط كوهها قرار داشت خونه هاش به10تا هم نمي رسيد فرزان گفت:ستاره چي ميشد تو اينجا به دنيا اومده بودي؟يكدفعه گفتم:خدانكنه كه خودمم خندم گرفت واقعا اونا چقدر به سختي زندگيشونو مي گذرونند اينطور كه معلوم بود از همه چي محروم بودند.

درختهايي كه در كنار جاده قرارداشت هركدوم دور ازهم روييده بود به نظرم خيلي جالب بود به ماماني گفتم:اگه خوابم برد وقتي رسيديم بندرعباس بيدارم كن من عادت تو ماشين خوابيدن ندارم اما شب قبل نخوابيده بودم روزقبلشم فقط2ساعت من از وقتي رمضون اومده درست وحسابي نخوابيدم اون موقع هم خوابم نبرد از بس گرممون شده بودكنار يك آب انبار بزرگ ايستاديم آب انبار پرپر بود يك سطل آب برداشتيم وبه صورتمون زديم آب زلال بود كه دلم مي خواست بخورم اما روزه بودم اطراف آب انبار آب ريخته بود وقورباغه هاي خيلي كوچيك وقشنگي بازي مي كردندقور قور قورباغهوقتي براي خاله سيما تعريف مي كردم گفت:مي خواستي بندازيشون تو شيشه بياري گفتم:مي خواستم بيارم براي افطار اما شيشه نداشتم يكدفعه ازحرفم پشيمون شدم باخودم گفتم: اگه ناراحت بشه چي؟كه با صداي خنده اش خيالم راحت شد ساعت9 رسيديم خونه عمه دوطبقه است كه در طبقه اول مادربزرگ الناز وخانواده عموش زندگي مي كنند وطبقه دوم عمه يك ساعت بعدش النازگفت:بريم بخوابيم تو اتاق يه بالشت وسط انداختيم و دوتايي سرمونو روش گذاشتيم وحرف مي زديم كه فرنوش(زن داداش الناز)هم اومد اونم يكطرف ديگه بالشت خوابيد الناز گفت:سرمونو زيرپتو كنيم تا هركسي داخل اومد نتونه شناسايي كنهيكدفعه گفت:ميدونين مثل چي شديممثل پنكه واقعا راست مي گفت چون هركدوم يكطرف بالشت خوابيده بوديم مثل پنكه كه سه بال داره الناز مي گفت وما مي خنديديم حتي چيستانشم برامون مي گفت من كه كم كم خوابم برد ونفهميدم چي دارن ميگن دوساعت بعدش با صداي فرنوش بيدار شدم كه مي گفت:ما داريم ميريم بيرون اگه مياي آماده شو با الناز وفرنوش به لوازم التحرير فروشي رفتيم وبه چندتا سوپر ماركت كه شير بخرند اما نداشتند مريم هم اون موقع زنگ زد ظهر بود كه بقيه هم از سركار برگشتند ساعت2بود كه  من و ماماني وبابايي وباباي ناديا وعمه در يك ماشين ومحسن هم ماشين باباشو برداشت با فرزان از كنار دريا عبوركرديم ومن از دور تونستم دريارو ببينم من خيلي دريارو دوست دارم بعد از مدتي به فرودگاه بين المللي بندرعباس رسيديم فرودگاه بزرگ اما خلوت بود اونجا نشستيم تا اينكه نوبت پرواز دبي رسيد داداش وسايلشو تحويل داد باما خداحافظي كرد و وارد سالن انتظار شد پرواز ساعت4:30 عصر بود نيم ساعت ديگه مونده بود محسن بايد مي رفت سركارش تومغازه لوازم يدكي باباش كار مي كرد اينبار سوار ماشين اون شديم چون اون دفعه اين مامانا همين كه غيبشون ميزد مي گفتند كجا رفتند؟ازنوع نگراني هاي مادرانه راه دورتر به خونه رو انتخاب كرده بود كه شهر رو هم بهمون نشون بده به خونه كه رسيديم هركسي افطاري خودشو برمي داشت ومي رفت به طرف محل كارش بعد از افطار عمه ومامان وبابا رفتند خونه خاله بابام،من والناز و فروش هم ساعت8تاكسي گرفتيم رفتيم به «ستاره جنوب»و«نيلي»هردودر كنار هم قرار داشت هواي داخلش برعكس بيرون خنك ودلچسپ بود تا ساعت9مغازه هارو نگاه مي كرديم فقط يك ساعت براي مريم خريدم يادم نمياد هيچوقت به مسافرت رفته باشم و چيزي براي خودم خريده باشم به چندتا مغازه عطرفروشي سرزديم وپرسيدم كه عطر «سينما»دارن كه نداشتند از اونجا هم دوباره تاكسي گرفتيم برگشتيم خونه.

 

غروب چه زيباست

سحر هم با صداي عمه بيدار شدم بعد از خوردن سحري بحث برسرموندن ورفتن ما بود عمه اصرار داشت كه بمونيم ومامان مي گفت:ميريم چون شوهر عمه مي خواست برگرده گفتم:من مي خوابم وقتي تصميم گرفتين خبرم كنيد كه با قول دادن مامان به اينكه بعد از رمضان ميايم اومدني شديم الناز گفت: حتما مثل اوندفعه كه چندسال طول كشيدسال اول راهنمايي هم كه با مامان وبابا اومديم رمضون بود ولي بعد از اون من دوبار ديگه با داداشي ويك بارم ازطرف مدرسه اومدم عمه گفت:خوب ستاره تو بمون گفتم:منم مجبورم تا چند روز ديگه برم كارهاي ثبت نام رو تموم كنم وگرنه حتما مي موندم 4:50 حركت كرديم بين راه رفتيم پمپ بنزين كه در كنار يك ميدون كه دوتا دولفين روبروي هم قرار داشتند واونطرف ميدون دوتا دروازه بزرگ بود كه بالاش نوشته بود منطقه يكم نيروي دريايي بعد از پركردن باك ماشين حركت كرديم شبهاي بندر واقعا زيباست چراغهاي راه آهن همه روشن بود وهوا رو به روشنايي مي رفت موقع رفتن داداشي باهامون بود والان جاش خالی بود رو صندلي دراز كشيدم هردفعه كه مي رفت خوابم ببره ماماني صدام می كرد بلندشو رسيديم پليس راه بار دوم گفتم:چرا صدام مي كني؟الان داشت خوابم مي برد گفت:باشه دفعه ديگه بيدارت نمي كنم هم خواب بودم هم صداهارو مي شنيدم ساعت8:45 دم در خونه بوديم جالب اين بود كه هم موقع رفتن وهم اومدن باباي مريم رو هم ديديم وباهاش صحبت كرديم هيچ جا خونه خود آدم نميشه همين كه رسيديم گرفتم خوابيدم تا عصر وبي خوابي هامو جبران كردم زدم بعد ازافطار به مريم زنگ زدم گفت:همين الان مي خواستم باهات تماس بگيرم گفتم: مگه خبر داري كه اومدمگفت:مگه اومدي؟گفتم:آره ازم خواست باهاش برم مسجد گفتم:امشب نه چون خسته ام فرداشب ميام وشب رفتم خونشون اميد هم با خواهري اومدند قبل از افطار چون خواهري گفته بود براي افطار چيزي آماده نكنيد ميارم اميد گريه مي كرد گفتم:چي شده گريه ميكنه؟گفت:گفته میخوام با بابام برم منم گفتم:بيا بريم خاله گفته يه اسباب بازي قشنگ برات آوردم من قصد داشتم يه چيزي براش بخرم اما فكر نمي كردم به اين زودي بيايم براي همين نتونستم چيزي بخرم من چون هربار جايي مي رفتم يه چيزي براي اميد مياوردم خواهري فكر نمي كرد اين بار دست خالي بيام.

بسه ديگه خسته شدم شماها هم خسته شديد البته اگه دلتون نميخواد نخونيد هيچ اصراري در كار نيست*من برم كه خوابم مياد


شب رادوست دارم چون ديگررهگذري ازكوچه پس كوچه هاي شهرم نمي گذردتا سرگرداني مرا ببيند.چون انتها را نمي بينم.تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم.شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دوراشك هاي يخ زده ام رادرگوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيندشب را دوست دارم:چرا كه اولين بارتورا درشب يافتم ازشب مي ترسم:تورا درشب ازدست دادم.ازشب متنفرم،به اندازه ي تمام عشقهاي دروغين با آفتاب قهرم،چرا شبها به ديدارم نمي آيد                                  

زود برمي گردم

مي خواستم كامل براتون بنويسم كه روز دوشنبه كه براي ثبت نام رفتيم چكار كرديم اما زياد وقت ندارم پس خلاصه براتو مي نويسم شايد هم كامل نوشتم اگه وقت داشتم شب قبلش رفتم خونه مريم تا ساعت12شب اونجا بودم روبينا هم سوغاتي يه عطر گل مريم برام آورد به قول خودش هميشه مي خواد كه بوي اون بدم اين اميد خان هم خوابيدن خونه ما به دهنش مزه كرده چون دوبار اومده بود.

صبحش ساعت7:45 ماشيني كه خبر كرده بودم دنبالمون اومد فاطمه قبلا پرسيد به كي گفتي:منم گفتم دفعه قبل هم با همين راننده رفته بوديم چون اصلا عجله نداره وهرجاكه بگي ميره گفت:دوستته؟*واقعا كه چه حرفها اون پسرش از من بزرگتره دوست چيه؟من اگه خواسته بودم دوست پسرداشته باشم الان دوستهاي زيادي داشتم اول رفتيم شهرقديم پويندگان دانش مداركمونو گرفتيم چقدرهم امضا داديم وانگشت زديم هركي از راه مي رسيد مي گفت:كجا وچه رشته اي قبول شدين؟*مدير موسسه رو هم ديديم سال قبل كه اوم سركلاس وبرامون صحبت كرد همين كه دهنشو باز مي كرد دندوناي آخر دهنشم معلوم ميشد و همه بچه ها به زور جلو خنده خودشونو گرفته بودند من كه بار اولم بود كه چنين آدمي رو مي ديدم .بعدش رفتيم شهرجديد و دادگاه فتوكپي برابر با اصل گرفتيم وعكاسي مورد نظرم كه هميشه ميرم سال قبل يه عكس گرفتم هردفعه كه لازم دارم اونو مي برم از روش ظاهر مي كنم چون عكسه خيلي خوشكل دراومده ساعت 10 به طرف شهر مورد نظر حركت كرديم اول به يك شهر ديگه رسيديم و شهر بعدي شهر مورد نظر بود تو ماشين داشت خوابم مي برد چون شب قبلش 1ساعت خوابيده بودم وبعد از سحري نخوابيدم تو ماشين مي ترسيدم چشمامو روهم بذارم چون با حركت ماشين وصداي آهنگي كه پخش ميشد خوابم مي برد لبهام خشك شده بود به شهر مورد نظر كه رسيديم اصلا به دلم ننشست بار اولي بود كه اونجارو مي ديدم دانشگاه بيرون از شهر قرار داشت وقتي وارد ساختمان چند طبقه دانشگاه شديم مملو از جمعيت بود همه براي ثبت نام اومده بودند اول فرمها رو پر كرديم وهركدوم به جايگاه مخصوص رشته هاي خودمون رفتيم خلاصه تا ساعت 12:30 اونجا بوديم اما بازم يه بار ديگه بايد بريم اونروز اينقدر خسته بودم ظهرهم كه اين اميد نميذاشت بخوابم مي خواست باهاش بازي كنم اما من حوصله نداشتم يه 2ساعتي خوابيدم شبش مريم تلفن كرد گفت:مي خوام بيام الانم خيلي عجله دارم چون داداشي قراره از راه بندرعباس عصر سه شنبه بره دبي ما هم قراره بريم خونه عمه جون براي همين بعد از نماز صبح حركت مي كنيم منتظر من باشين اگه خدا بخواد زود بر مي گردم خداحافظ.كم كم بايد روبينا رو بفرستم گدايي چون خرجم داره ميره بالا

اكنون زمانه اي است كه مادريك روزچندبارعاشق مي شويم اكنون زمانه اي است كه عشق رافقط درويترين مغازه هاي كتاب فروشي ميتوان ديداكنون زمانه اي است كه عشق رابه بهاميتوان خريدزمانه اي كه مادرآن هستيم يادمانه تكرارهادروغ ها بيوفايي ها وشكستن هاست        

فراموش نكن

بالاخره ماه مبارك رمضان هم رسيد با اينكه معلوم نيست امروز ماه رمضان باشه اما گفتن روزه بگيريد خوب ما هم بچه حرف گوش كني هستيم

پارسال ماه رمضون چقدر خوب بود مخصوصا سحرهاش بعد از خوردن سحري ميومديم نت تا صبح به نظرم ميرسه امسال با پارسال خيلي متفاوته ديگه اون حال وهوا نيست نميدونم چرا.

ديروز روز اول مهر بود هرسال تو مدرسه وبين دوستان بوديم اما امسال ديگه از اون روزا خبري نيست اون روزهاي شاد واذيتها وشيطنتها و شوخي هاي سركلاس باز هم صداي سرويس مدارس يادش بخير من هميشه يك ساعت قبل از اومدن سرويس بيدار مي شدم امابازم آخرين لحظه به سرويس مي رسيدم چون بي خيال مي نشستم نه صبحونه مي خوردم ونه آماده مي شدمبعضي مواقع هم رانندمون چون هرورز مي ديد آخرين لحظه ميرم  روز بعدش زودتر ميومد وجا مي موندم ومنم منتظر نمي موندم تا با سرويس بعدي برم ومتلك بارم كنه وپياده مي رفتم و دمشو قيچي مي كردمهر چند اون همه راه حال خودمم گرفته مي شد بعضي مواقع هم تاكسي مي گرفتم مثل اينكه امسال مدرسمون شده راهنمايي ودبيرستان يه جاي ديگه است اما اونجا خودش يه چيز ديگه بود.دارم ميرم به مدرسه

ديروز صبح مريم هم زنگ زد باهم صحبت كرديم ازم خواست كه برم به ديدنش بهش ميگم تو بيا ميگه:تو ازمسافرت اومدي واجبه من به ديدنت بيام يعني برعكسش كه خودش از مسافرت اومده ومن بايد به ديدنش برم2بعداز ظهر بود كه مريم بي خبر اومد سوغاتي هم يه خودكار قشنگ برام آورده بود وقتي بازش كردم نيشش بيرون بود اما من ار فضوليم دستمو گذاشتم رو دكمه اش كه نيشش رو امتحان كنم كه يكدفعه يه چيزي مثل برق از انگشتهام گذشت وحشتزده به خودكار نگاه كردممريم هم بهم خنديد بله كار خانومه كه خواسته با هديه اش واقعا منو زهره ترك كنه ويه بسته ستاره وماه هاي شب تاب كه خودش همشو به ديوار اتاقم زد حتي به لوستر هم آويزون كرد رو ديوار با چسبوندن ستاره ها love نوشته بود حالا وقتي به ديوار اتاقم نگاه مي كنم هرجاش نشوني از مريم داره ستاره ها گل روي ميز ولاي قرآن شعرهايي كه روي ديوار نوشته وبا امضاي مخصوصش امضا كرده به قول خودش با يه تير دو نشون زده امضاهايي كه حالا ماههاست ديگه برام نميكنه ازم قول گرفت كه رفتن شب به خونشون  سرجاش باشه منم گفتم:ببينم چي ميشه مي خواستم برم اما يكدفعه خواهري زنگ زد وگفت: برم خونشون باهام كار داره وبرنامه هامو بهم زد.

شب وقتي كه مي خواستم از خونه خواهري بيام خونه اميد به گردنم آويزون شد ومجبور شدم با خودم بيارمش ازخونشون تا خونمون دويديمخونه هم اينقدر اذيت كرديم ازخنده هاش خيلي خوشم مياد براي همين همش قلقلكش ميدم سرمو ميذاشتم رو كمرش ومي گفتم:بالشته اونم پادار چون حركت ميكنه تا ساعت2:30نيمه شب بيدار بود بعد هم ازم خواست كه پيشش بخوابم دستمو رو كمرش بذارم برام حرف زده تا وقتي به خواب رفت مدتها نمي تونستم از جام جم بخورم چون با هر حركتي بيدار ميشد كم كم دارم تو بچه داري هم ماهر ميشم.چقدر نازه

الان خيلي خوابم مياد فقط بخاطر نماز صبح تا الان بيدارم نمازمو كه خوندم مي گيرم مي خوابم راستي دوشنبه هم ثبت نامه و من با بچه ها ميخوايم بريم دانشگاه موردنظر همه سركلاساشون هستند ما هنوز ثبت نام نكرديم خنده داره

تواينجانيستي تنهاي تنهاباسكوتي سخت درگيرم ومي دانم اگرديگرنيايي درسكوتي سرد وغمبار وپر از ترديد مي ميرم اميد بازگشت تومنو زنده نگه مي دارد


فراموش نكن فراموش شوندگان،فراموش كنندگان راهرگزفراموش نمي كنند

برگرد عزیزم که مرا همنفسی نیست

سلام چطورين؟خوش ميگذره؟ به مريم جون كه حتما خيلي خوش مي گذره اما من اينجا تنهايي حوصلم سر رفته عيبي نداره مريمي تو خوش باشي منم خوشم.

مريم بعداز ظهر چهارشنبه زنگ زد گفت:ميخوان برن بندرعباس از منم خواست باهاش برم گفت:سميرا نمياد وجا داريم دلم مي خواست برم اجازه هم راحت مي تونستم بگيرم اما ديگه روزها ماماني تنها ميشه هرچند تا ده روز ديگه بايد برم شب زنگ زدم ببينم رسيدن با سميرا صحبت كردم گفت:زنگ زدن گفتن ماشين خراب شده تو تعميرگاه هستيم وگفت:هروقت زنگ زدن خودش تماس ميگيره ساعت10 دوباره تماس گرفتم مثل اينكه منتظر تلفن بود چون با عجله برداشت گفت:هنوز هم تماس نگرفتن موبايل هم فراموش كرده بودند بردارند اگه موبايلم دست شوهر خواهري نبود چون موبايل خودش دست دوستش بود رفته بود مسافرت حتما بهشون مي دادم داشتم ديوونه مي شدم تا بندرعباس فقط 4ساعت راهه اما ساعتها مي گذشت واونا هنوز نرسيده بودندچون با خونه خالشون هم كه تماس گرفته بودند گفت:نيومدند مثل ديوونه ها اينطرف اونطرف مي رفتم وخيالبافي مي كردمتا اينكه يك ساعت بعدش سميرا زنگ زد و گفت:تماس گرفتن گفتن ماشين خراب شده دارند برمي گردند خيالم راحت شدتا اينكه صبح روبينا تماس گرفت وگفت:كه دوباره مي خوان برن الانم دلم خيلي براش تنگ شدهتقديم به مريم چندبار زنگ زدم خونشون شماره خونه خالشو بگيرم جواب نميدن  تا وقتي كه اين شهر بود خيالم راحت بود كه نزديكمه اما از وقتي رفته يه جوري شدم كاش الان اينجا بود امشب ماماني وبابايي هم رفتن خونه خاله ودايي ايناها با يك تير دونشون يك شبه به ديدار همه ميرن وچون راه دوره شب هم نميان به من گفتند باهاشون برم گفتم:اگه شب برمي گشتيد ميومدم اما حالا كه مي خوايد بمونيد نميام. حالا كه مريم گذاشته رفته ايناهم رفتند هيچ چيزي هم سرگرمم نمي كنه مريم كاش اينجا بودي باهم مي نشستيم  خيلي دلم برات تنگ شده خدا كنه هرچه زودتر اول مهر بياد وتوهم مجبور بشي بياي

اينجا به احسان هم 30شهريور تولدشو تبريك ميگم كسي كه از اول وبلاك باهامون همراه بود و با تشويقهاش مصمم ترم كرد كسي كه مثل يك برادر هميشه آماده شنيدن حرفهام وكمك كردند به منه احسان تولد مبارك انشالله تولد 120سالگيت البته فكر نكنم اون زمان ديگه من باشم كه بهت تبريك بگمتولدت مبارك

وقتي خسته و از تلاش بي ثمر خود افسرده مي شوي..................
                                                           
فقط خدا مي داند چگونه خستگي ات را در كند
وقتي دلت پُر ازغصه است و گريه مي كني ....................
                                                           
فقط خدا ارزش اشكهايت را مي داند
زماني مه هيچ كس تورادرك نمي كند...........................
                                                           
فقط خدا تورا مي فهمد    و
زماني كه همه چيز رو به راه است و خوب پيش مي روي ،اين احساس خوشايند را كه تو آدم موفقي هستي.....
                                                           
فقط خدا به تو مي بخشد.............   

مريم جون مرسي از دعوتت

دوشنبه صبح دوباره با اذيتهاي اميدخان از خواب بيدار شدم مثل اينكه گفته بود ميخوام برم خونه بابابزرگ مادرشم براي اينكه بهتر بتونه با كارهاش برسه اونو آورده بود وبراي ظهر هم دعوتمون كرده بود خونمون فقط يك كوچه باهم فاصله داره براي همين رفت وآمد راحته نجوا با مامانش اومدند با موهاي كوچيكش كه از دوطرف بسته بود مثل گوشهاي خرگوش ومژه هاي بلند برگشته مثل عروسك شده بود ماشالله تا اين خاله اش سوگند نگه چشمش زديهمونطور كه نجوا روي پاهاي مامانش نشسته بود منم كنارشون نشستم وبوسيدمش كه اميد خودشو وسط ما انداخت ومن براي اذيت كردنش دوباره كارمو تكرار مي كردم كه اميد خودشو تو بغلم انداخت از دست اين اميد خان حسود مثل خود نجوا كه در برابر آرمان پسر خاله اش حسودي ميكنه.

ازدست اين مادربزرگ اميد(مادرپدرش)نميدونم چي شد كه گير داده به من كه تو نامزد داري هرچي هم بهش ميگم باورش نميشه زن داداش بهش ميگه:ميخواد درس بخونه گفت:خوب هم ازدواج ميكنه هم درس ميخونه گفتم:اونجوري ديگه اجازه نميده درس بخونموآدم راحت نميتونه به درساش برسه زن داداش هم گفت:هنوز آمادگيشو نداره باز گفت:خوب نامزد كه داره حالا چرا گير داده به ازدواج من نميدونم حتما به نظرش دارم پيرميشمآخه من كه هنوز بچه اممجنون كو؟گير داده به زن داداش ميگه خواهر منه به خواهري ميگه زن داداشته نشستم براش از خاطرات گذشته گفتم كه اينكارو مي كرديم واونكارو مي كرديم يادته همشو تاييد مي كرد وخودش يه چيزايي بهش اضافه مي كرد ميگن خانوما سنشون رو كم مي كنن اما نه ديگه تا اين حد من به جاي نوه اش هستم آلزايمر گفتن نه ديگه اينكه سن وسال رو تشخيص ندادن بيشتر مواقع يادش نيست چندتا بچه داره اگه اينجوريه من كه دلم نميخواد پير بشم تو سن جووني بميرم بهتره كمتر گناه مي كنم هم كمتر زجر مي كشم.

موقعي كه نجوا مي خواستند برن اميد يك ساعت بهشون گير داده بود كه نبايد برند تا وقتي به هزار بهانه راضيش كردند و بعدش نوبت ما رسيد درو قفل كرده بود اما ما موفق شديم فرار كنيم هرچند تو كوچه صداي گريه اش رو شنيديم

فرداش ساعت19:20 نشسته بودم وبابرنامه فتوشاپ كار مي كردم كه زنگ تلفن بلند شد مريم بود گفت:يه چيزي بگم نه نميگي؟گفتم:تو امروز قصد كردي منو زهره ترك كني گفت:بازم ترسيدي گفتم:آره عصر هم زنگ زد يه متر بالا رفتم گفت:تو فكر بودي؟گفتم:نه اصلاً گفت:مي خوان برن پارك منم باهاشون برم اوندفعه گفته بودم دفعه بعد ميام گفتم:به ماماني بگم ببيم چي ميگه مي دونستم كه مخالفتي نمي كنه اما كار از محكم كاري عيب نميكنه تا 10 دقيقه بعدشم هنوز قلبم تند تند ميزد نميدونم چم شده بود مثل اينكه منتظر يه اتفاق بودم.

رفتم در خونشون با ماشين شوهر خواهرش،خواهربزرگترش وبچه هاش سميرا وروبينا،ومن ومريم اونم سوار پژو ولي جا به اندازه كافي بود روبينا بين من ومريم نشسته بود از سروصدامون ماشينو روسرمون گذاشته بوديم به روبينا گفتم:اين همه حرف نزن بعد كه همه جا ساكت شد گفت:ديدي اگه من حرف نزنم هيچكس حرف نميزنه گفتم:آره پس بناليه كم تو شهر گشتيم وتنقلات خريدند وبه طرف پارك حركت كرديم اول يه جايي براي نشستن پيدا كرديم وبا مريم و روبينا وبچه هاي خواهرش سوار اژدها شديم قسمت بالاش نشسته بوديم و همين كه بالا ميرفت مثل اينكه تو سرم يه چيزي حركت مي كرد اون آقايي كه پشت دستگاه نشسته بود با موبايلش يه آهنگ داشت گوش مي داد به مريم گفتم:حيف شد امروز موبايلم رو نياوردم بعد ازاون رفتيم چرخ وفلك ازاون بالا شهر با چراغهاي روشن خيلي زيبا به نظر ميومد به مريم گفتم:يادته يكبار اردو از طرف مدرسه اومده بوديم بچه ها كه سوار شدند زير صندلي يه مار خوابيده بود گفت:آره چندتايي دختر سوار بودند كه با رقص وآهنگ خوندنشون اونجا رو سرشون گذاشته بودند ما هم سوت ميزديم وپاهامونو مي كوبيديم كه گفتيم الانه كه تهش بيفتهسه تا پسر جلو كابين جلو ما بودند كه هردفعه دست تكون مي دادند اما ما اصلا بهشون اعتنايي نمي كرديم به نظر سني نداشتند همسن ما يا شايدم كوچكتر ما جزء نفرات اول بوديم كه سوار شديم آخرهم پياده شديم قبل از ما اون پسرا پياده شدند وقتي ديدند هنوز سواريم دوباره سوار شدند ما هم دور بعدي گفتيم پياده ميشيم واونا اون بالا موندن خيلي حال كرديم اون موقع كه سوار بوديم مي گفتند:بالا رو بپا صداش يه جوري بود وروبينا مثل خودش مي گفت:ما كه پايين اومديم اونا بالا بودند براشون دست تكون داديم وروبينا گفت:پايينو بپابچه هاش اينجورين واي به بزرگتراش از بالاي سرسره بزرگ كه مي خواستيم بيايم پايين بهشون گفتم:نگاه كنين دوباره سروكلشون پيدا شد بعدازاون هم رفتيم كنار بقيه يه كم نشستيم با مريم بلند شديم بريم اونطرف پارك يه كم قدم بزنمي به قول مريم خيلي وقته كه قدم نزديم هوس كردم سوار سرسره بشم داشتم ميرفتم بالا كه سروكله دوتاپسر پيدا شد وگفتند مواظب باش نيفتي مي خواستم جوابشونو بدم با خودم گفتم:ارزششو ندارن سريع اومدم پايين وراه افتاديم چون اون قسمت خلوت بود روتاب نشسته بودم كه دوباره دونفر ديگه چندتا متلك گفتند اگه اين پسرا نميومدند بيشتر  خوش مي گذشت وقتي كه وسايلمونو جمع كرديم پاكت آبميوه هارو تركونديمما كه هيچ جا دست ازشيطنت برنمي داريم تو ماشين اول ساكت بوديم به روبينا گفتم:چيه انرژيت تموم شد گفت:آره اما بعدش دوباره انرژيها برگشت سرجاش مريم هم سرشو گذاشته بود روشونه هام وهر از گاهي دستشو كه پشت من گذاشته بود ميزد پس كله روبينا كه دارم از رويا بيرونش مي كشم روبينا هم يكدفعه به قول خودش داشت با مهموناش سلام وعليك مي كرد ودفعه بعد با اينكار چايي رو روشون خالي كردواقعا كه روياهاشم مثل خودشهتو ماشین که نشسته بودم به یاد زمانیکه به دبی رفته بودم افتادم خونه خاله مامانم بودیم هر روز عصر دختر خاله ام دنبال من وخواهرش میومد ومیرفتیم بیرون چندبارهم با یکی دیگه از دخترخالم وبرادرش اصلا فارسی بلد نیستند اما زبان اچومی بلدند با اینکه فارسی نمی دونستند همیشه نوار امید رو میذاشتند آهنگ دوستت دارمچقدر نوشتها هام زياد شد اين دفعه ديگه واقعا خسته شديد پس خسته نباشيد مريم جون بخاطر دعوتتم مرسي واقعا خوش گذشت هيچوقت امشب رو فراموش نمي كنمعكس كودكي مريم

وقتي زيباييها را مي بينم و مي خواهم آنها را بنگرم يكباره ناپديد مي شوند پس از حسم مي نويسم تا يادگار دوران سبزمان بشوند

به نبودنت عادت نخواهم كرد

شنبه شب اميد هم همراه ماماني اومده بود اينجا اونم ديروقت ميگفت:ميخوام شب خونتون بخوابم هركاريش هم كردند كه راضي بشه بره نرفت مي گفت:خونمون خوب نيست نميرم منم كه راضي بودم بمونهكتاب مي خوندم اونم اصرار مي كرد كه من باهاش بازي كنم ومن قبول نمي كردم تا اينكه طوري روي كتابم خم شد كه من هيچ ديدي نداشتم براي همين باهاش بازي كردم يه كم هم عروسك بازي كرد خونشون اين همه اسباب بازي داره دست نمي گيره نميدونم چي شده بود كه اينجا بازي مي كرد پتوي منم كه صاحب شد و ازم برداشتخيلي خوش گذشت برقهارو خاموش كردم كتابمو برداشتم برم اتاقم كه يكدفعه گفت:خاله كجا؟توهم بيا اينجا بخواب منم مجبور شدم بخوابم تا وقتي خوابش ببره اما خودم خوابم نمي برد بابايي كه وقتي زن داداش فرهان خونه هست شبها ميره اونجا چون تنهاست ومن و ماماني هم يكجا مي خوابيم بعد ازاينكه اميد خوابش برد بلند شدم رفتم اتاقم بعدازظهر هم نخوابيده بودم اما خوابم نمي برد تا ساعت4 كتاب مي خوندم بعد هم رفتم كنار اميد خوابيدم اما خوابم نمي برد يكدفعه خاطره يك سال قبل در همين شب به ذهنم رسيد چه شبي بود جمعه شبي كه هيچوقت دلم نميخواد تكرار بشه همون شبي كه بابايي تا صبح مثل ديوونه ها اينطرف واونطرف مي رفت ومنم هروقت بهش مي گفتم چيزي لازم نداري مي گفت:نه تا اينكه نزديكيهاي صبح خوابم برد ووقتي بيدار شدم بابايي نبود تا اينكه فهميدم رفته بوده سرخاك در اون روز جمعه لعنتي25شهريور تنها عمو و بهترين عموي دنيا رو ازدست دادمباور نخواهم كرد

به هرترتيبي بود خوابم برد صبح نزديكيهاي ساعت10 بود كه ديدم يه چيزي روسينه ام سنگيني مي كنه وقتي نگاه كردم اميد بود كه دستاشو زير چونش زده بود ونگام مي كرد وبا پلكهامو از هم باز مي كردمن اگه 6صبح بخوابم هم بيشتر از ساعت10 نميخوابم اميد اينقدر حرف ميزد كه مغزمونو خورده بود براي هر كاري يه دليلي ميخواد زن داداش فرهان هم با نجوا اومدند چون ماماني شب قبل دعوتش كرده بود آخرش ازدست اين اميد گفتم:من تو اين 18سال سنم بااينكه دخترم هنوز اندازه اميد حرف نزدمچون اصولا دختر كم حرفي هستم.

اين اميد نميدونم چش شده بود كه همش ايراد مي گرفت وگريه مي كرد مخصوصا وقتي نجوا به وسايلش دست ميزد.

شبش عمه جون با شيداوسوگند وعبدالله وخواهري اومدند يه دور با فرزان وسوگند وعبدالله ورق بازي كرديم در اون موقع مريم هم زنگ زد زن داداش با شيدا هم سربه سر من وسوگند ميذاشتند ما دوتا هم كه هيچوقت كم نمياريم سوگند هم اون روز با دوستش ثبت نام كرده بودند اما به ما گفته بودند اول مهر تماس بگيريد چون هنوز اسامي براي ما نيومده وازاينجور حرفها تا اون روز اگه عمري باقي بود ميريم فرزان دل پري ازدست من داره اما نميتونه مانع من بشه براي همين ميگه كاشكي قبول نشده بوديمن دارم كيف مي كنم كه حال بعضيا گرفته شدهشب هرچي به اميد اصرار كردم بمونه گفت:نجوا ميخواد بره منم نمي مونم مثل اينكه به اون وصل شده كاشكي رفتار خوبي باهاش داشت من ديگه برم داره خوابم مياد اگه كم حرف ميزنم اما در نوشتن واقعا حرافم البته بعضي موقها هم خيلي حرف ميزنما

                                     دل من مي سوزد كه قناريها را پر بستند

                                          كه پرپاك پرستوها را بشكستند

                                              وكبوترها را...آه كبوترها! 

                        وچه اميد عظيمي به عبث انجاميد.

مسافر

پنجشنبه ظهر همين كه غذا خورديم با ماماني گفتم:دوباره مثل ديشب حالم داره به هم ميخوره يه لحظه ترسيد وگفت:چته؟ گفتم:هيچي سرگيجه وحالم به هم ميخوره گفت:مگه مرض داري؟گفتم:حتما اگه مرض نداشتم كه اينجوري نميشدمبعدش ساعت2 بود كه مريم تلفن كرد وگفت:كه برم خونشون تا عصر باهم بريم كتابخونه گفتم:باشه تا يك ساعت ديگه ميام اما وقتي به ماماني گفتم گفت:امروز چه وقت كتابخونه رفتنه عصر زن داداشت مي خواد بياد گفتم:خوب ميرم تا غروب برمي گردم گفت:خوب يه روز ديگه برو مگه تو نري ديگه كتابخونه رو باز نميكنن گفتم:من كه ميگم زود ميام جوابمو نداد بعد از مدتي گفتم:من ميخوابم اگه مريم زنگ زد بگو خوابه صدام نكنين(با خودم مي گفتم:خوب چي بهش بگم بهتره بخوابم) ماماني داشت به بابا مي گفت:اين دختر نميشه باهاش حرف زد همين قدر كه بهش گفتم:نرو كتابخون حالا قهر كرده جواب دادم من كي قهر كردم؟تو گفتي نرو منم گفتم:باشه نميرم اگه برم كه ميگي حرفمو گوش نكرده اگه بگم چشم نميرم هم ميگي چرا اينجوري ميگي؟آخه من با كدوم ساز تو برقصم؟معلوم بود كه ماماني ازحرفش پشيمون شده وبراي اينكه من برم اين حرفهارو ميزد چون تا آخرين لحظه هم مي گفت:خوب برو ديگه گفتم:نه يه روز ديگه ميرم وقتي اين حرف رو زدم يه كم خيالش راحت شد آخه تو كه طاقت ديدن ناراحتي منو نداري چرا ميگي و زود پشيمون ميشي منم مقصرم چون دوباره عادت بد گذشتم برگشته وزود ناراحت ميشم اما خوبيش اينه كه به روي خودم نميارم شايد بخاطر اين سه ماه بيكاريه كه تو خونه نشسته بودم تا جايي كه عصر وقتي تلفن اتاقم زنگ زد و اشتباهي تماس گرفته بودند از پريز كشيدم مثل اينكه آدم كور داره شماره مي گيره روزي نيست كه تماس نگيرن بگن خونه فلانيه؟همشم يكجارو ميخوان شكر خدا تا چند وقت ديگه تلفنمو عوض مي كنم وازدست اين مزاحمها كه بلد نيستند شماره بگيرند راحت ميشم

ساعت 9شب مي خواستم زنگ بزنم به مريم همون موقع بود كه فهميدم تلفن وصل نيست روبينا برداشت وگفت:كه مريم رفته بيرون مثل هميشه به سروكله هم زديم بعد ازاينكه قطع كرديم دوباره تماش گرفتم خودش برداشت هرچي الو مي گفت:جوابو نميدادم تا اينكه يكدفعه زدم زيرخنده از صداي خنده ام فهميد كه منم اون موقع بود كه هرچي از دهنش در اومد بهم گفت:مثل كوفت،درد،مرض وچيزهاي ديگه كه من تا حالا نشنيده بودممنم ازخنده نزديك بود از روي صندلي بيفتم پايين اونم ازخندم بيشتر عصباني ميشدگفت:بيا اينجا دمار از روزگارت در ميارم گفتم: باشه ميام ببينم چيكار ميكني؟ گفت: اگه يه بار ديگه تماس بگيري اذيت كني حسابتو ميرسم بعد ازاون دوبار ديگه تماس گرفتم هردوبار پسر خاله اش برداشت منم قطع كردم بعد ازاينكه مريم اومد باهام تماس گرفت چندبار ازم خواست كه برم پيشش قبول نكردم گفت:براي بار آخر ميگم مياي يا نه؟گفتم:براي بار سومه؟گفت:آره گفتم:نه شما وكيل نيستيدوبهش گفتم كه نميام بعد ازقطع تلفن 5دقيقه اي آماده شدم ورفتم خواهر بزرگترش درو به روم باز كرد وگفت:وقت وبي وقت هم نميدوني مزاحم ميشي؟گفتم:نه گفت:زور اون دراز بي عقل از تو بيشتره چون آخرش تو رو به اينجا مي كشونه تو كه كوتاه عقل داري هم زورت به اون نميرسه گفتم:آره تقصير قد بلندشه پشت در اتاقش رفتيم به خواهرش گفتم:نگو من اومدم صداش زد وگفت:ستاره تلفن كرده باهات كار داره باورش نميشد چون مي گفت:دروغ نگو من الان باهاش صحبت كردم خواهرش كه رفت من وارد شدم از ديدنم تعجب كردتا دم رخونه هم باهام بود مثل قدیما دستمو به بازوش گرفتم گفت:اونجا هرکسی قدش بلند بود دستشو نگیری خیال کنی منم گفتم:نترس اگه بگیرم هم دست دخترها رو نه پسراقصه ما به سر رسيد كلاغه بدبخت بيچاره به خونه اش نرسيد

انتظار

گداي عشقم و سلطان حسن شاه من است
به حسن نيّت عشقم خدا گواه من است
خيال روي تو در هر کجا که خيمه زند
ز بي قراري ام آنجا قرارگاه من است
به محفلي که تويي صد هزار تير نگاه
روانه گشته ولي کارگه نگاه من است
در اشتباه گذشت عمر من يقين دارم
که آنچه به ز يقين است اشتباه من است
اگر چه بيشتر از هر کسي گنهکارم
وليک عفو تو بالاتر از گناه من است

حوصله ام سر رفته

سلام اگه ميخواين حال منو بدونين خودمم نميدونم خوبم يا نه خيلي وقت بود كه اين حالت سرگردوني به سراغم نيومده بود اما نميدونم چرا بازاينجوري شدم دوباره احساس خستگي مي كنم بيهودگي، دلتنگي،دلشوره دلم اشوبه دلتنگ كي نميدونم دلم ميخواد گريه كنم اما نميدونم چرا حتي از اشك ريختن هم فراري شدم ميدونم كه اين احساس چند ساعت يا دقيقه طول نميكشه اصلا چرا به سراغم مياد ولش كنيد دلم براي گره كردن تنگ است كجاست مادر كجاست گهواره من

چند لحظه قبل به مريم زنگ زدم اول با روبينا صحبت كردم وبعد هم مريم اما مگه اين روبينا ميذاره كه كسي حرف ميزنه از بس چرت وپرت ميگه مي خواستند عيادت زن داييشون منم حوصلم سر رفته هيچكس خونه نيست اول خواستم به چندتا ازبچه ها زنگ بزنم صحبت كنم مي بينم كه حوصله شو ندارم الانم ميرم با كتاب يا تلويزيون خودمو سرگرم كنم نمي دونم چرا شب اينقدر طولاني شدهخوب من ديگه دست از حرافي بردارم وبرم خداحافظ


آن هنگام که حرف دل نگوفته ام را در تاریکی شب به آسمان گفتم . آسمان ماه را پنهان نمود ابری شد و در تاریکی مطلق گریست......

ببينين چقدر دلتنگه دلتون براش نميسوزه؟

در دل من چيزي است، مثل يك بيشه ي نور ، مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم ، كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر كوه.
دور ها آوايي است ، كه مرا مي خواند.

مرغ عشق

دوشنبه شب بود كه همراه ماماني رفتيم خونه عمه جون سوگند اينا هم هي حالش ازمنم بهتر بودنجواخوشكله بامامانشم اونجا بودند مثل اينكه فرداش شوهر عمه مي خواست بره مسافرت بچه ها دنبال هم به صف مي رفتند دوتا عمه كوچولوها،الهام،شيلا وعبدالله پسرعمه ازشون پرسيدند كجا ميرين؟ گفت:زنگ ورزشه داشتند بازي معلمي مي كردند هنوز مدرسه باز نشده خودشونو آماده مي كردندعبدالله از همشون بزرگتر بود براي همين معلمشون شده بود دختر ديگه عمه هم اومد باشوهر وپسرش آرمان يه دوماهي ازنجوا كوچيكتره بار اولي كه ديدمش اونشب بود كه عمه مهموني داده بود واينم بار دوم به قول مامانش همه ميگن باراولمه كه مي بينمش چون اونا تو يكي ازشهرهاي اطراف هستند. آرمان بیشتر شبیه به مامانشه تا باباش.

اين مريم هم خيلي بي وفا شده ديگه يه سراغي هم ازمون نمي گيره عصري يه زنگ بهش زدم گفتم: چيه زنده اي؟ گفت:آره انتظار داري مرده باشم گفتم:آره خوشحال ميشمواينجوري به سروكله هم مي زديم گفتم:من ديگه ميرم در ميزنن گفت:نه نرو گفتم:ميگم كه در ميزنن هركي هست بعدا مياد ميگه چرا درو باز نكردين؟ گفت:باشه برو خيلي باهم صحبت كرده بوديم اما نميدونم اين مريم چرا سير نميشه تازه چونش گرم شده بوداميد خان پشت دربود ازدست اين اميد عموش اونو آورد تحويل من داد ورفت وبدبختي من شروع شد چون گريه اش بلند شد كه منم ميخوام با عموم برم چون لباساشو كثيف كرده بود عموش آورده بودش اينجا كه عوض كنيم چون خونشون كسي درو باز نكرده بوده به هيچ صراطي مستقيم نيست هرچي هم بهش ميگم بهت بدم ميگه نميخوام آخرش بغلش كردم وازپله ها رفتم بالا تا به پشت بوم رسيديم بازم قصد داشت برگرده اما وقتي پرنده هاي رو پشت بوم همسايه رو نشونش دادم ساكت شد گريه ميكنه وبعد خودش ميگه چقدر گريه كنم خسته شدممثل اينكه مجبورش كردند من كه هميشه ميگم اين شيوه اميد كه به هرچي ميخواد برسه همسايمون دوتا قفس بزرگ روپشت بومشون هست يكي مرغ وخروس داره يكي هم پرازمرغ عشقه همه رنگي هست يكدفعه صداي پرنده ها بلند شد ونوكهاشونو به هم ميزدند البته مرغ عشق صداش مثل قناري قشنگ نيست اما واقعا عاشقه چون بعد از اينكه از جفتش جداش ميكنن ميميره وعشقش قابل ستايشهاولين باري كه اونارو ديدم اميد نشونم داد من نميدونستم همسايمون چنين پرنده هايي داره.

شب خواهري با مادرشوهرش هم اومدند نشسته بودند كه بابايي وارد شد از جاي خودش بلند شد و گفت:بزرگتره واحترامش واجب بايد جلو پاش بلند شدكجا باباي من بزرگتره بابام جاي پسرتوئه بابايي صدام زد وگفت:عطرمنو كجا گذاشتي؟ منم رفتم و تا مي تونستم عطر رو لباسش پاشیدم گفت:دختر خدا لعنتت كنه اين كارها چيه ميكني؟ البته با خنده ميگفت هيچوقت دلش نمياد به اين دختر خوب و نازنينش وفرشته روی زمینش چيزي بگه(چقدر هم خودمو تحويل مي گيرم)پشت سربابايي بيرون اومدم كه يكدفعه مادربزرگ اميد گفت: اين دخترته يا پسر؟گفتم:اي خدا منم با اين لباس پوشيدنم گرفتار شدم

الانم كه حوصلم سررفته دلم ميخواد زنگ بزنم به مريم اما ديروقته شايد خواب باشه گل داوودي هم كه برام آورده هنوز پژمرده نشده اما كم كم گلبرگهاش داره خشك ميشه وتغيير رنگ ميده اگه خشك هم بشه جاش تو اتاقمه تازه يا خشكش مهم نيست.حرفي ندارم

كاش ميشد فاصله ها را با پاكن پاك كرد ، كاش ميشد روي نقشه ي جغرافي به ديدار همديگر آمد... كاش ميشد روي ديوارها رنگ لبخند زد و با درختها از مهرباني گفتگو كرد ....كاش ميشد همه را دوست داشت.... كاش ميشد كاش هاي ما فقط كاش نبود

آخیش خیالم راحت شد

ديشب نصف شبي به سرم زد برم سايت سنجش رو نگاه كنم هرچند شيدا مي گفت:ساعت 8نتايج مياد ديدم اومده مشخصات دادم وبسم الله گفتم وجستجو زدم وقتي كه ديدم قبول شدم كد رشته رو نگاه كردم وايييييييي چي ديدم همون رشته اي كه هميشه بهترين نمرات رو ازش مي گرفتم زبان و ادبيات فارسي مهشيد هم مثل من وفاطمه روان شناسي همه رشته اولمون نزديكترين شهر به شهر خودم كه دانشگاه پيام نور داره چون اينجا پيام نور نداره نوشين علوم تربيتي تو يكي از شهرهاي هرمزگان قبول شده بود به قول خودش حتما قسمت نبوده با ما بياد ما مي رفتيم همون دانشگاهي كه 3سال قبل شيدا فارغ التحصيل شد به قول شيدا كه مي گفت:كتابها كه تغيير نكرده بيا مال منو ببر آخه اونم ادبيات خونده فاطمه مي گفت:كاش منم ادبيات قبول شده بودم بهش گفتم:ديوونه شدي خودت كه ميدوني ميونه اي با ادبيات نداري وسركلاس دادت هوا بود نزديكهاي ظهر سوگند زنگ زد وسوال كرد كه قبول شدم يا نه منم براي اينكه باهاش شوخي كنم گفتم:ول شدم سوگند:خاك تو سرت كسي كه مرده ميگن ول شده يا....گفتم:خوب باشه گفت:اشكال نداره دفعه ديگه وبعد بهش گفتم قبول شدم وقتي شيدا ازاون طرف پرسيد اول سوگند گفت:نه ولي بعد بهش گفت صحبت كرديم كه يه صداهايي به گوشم رسيد وبعد هم لرزش صندلي وهمون موقع فهميدم زلزله است نشسته بودم لرزشها تموم هم نميشد يكدفعه آنچنان ازجام بلند شدم كه تلفن قطع شدواينطو ركه فهميديم چهار ريشتر وخورده اي بوده بعدشم مريم زنگ زد هي مي پرسيد چه خبر منم مي گفتم:سلامتي مي گفت:بعدش منم گفتم: هيچي مريم:چي شد؟ستاره:چي چي شد؟مريم:نتيجه كنكور ستاره:قبول نشدممريم:راستشو بگو ستاره:باور كن قبول نشدم البته كم كم خندم مي گرفت وقتي ديدم ساكت شد گفتم:دروغ ميگم قبول شدم علتشو پرسيد گفتم:مي خواستم باهات شوخي كنم كه يكدفعه گوشي رو گذاشت خودم تماس گرفتم بعد چندتا زنگ گوشي رو برداشت گفتم:مريضي گوشي رو برنمي داري گفت:آره گفتم:خوب برو دارو بخور.

داداش فرزان هم وقتي فهميد گفت:نه بسه لازم نيست بره دانشگاه با مامان بحث مي كردند كه گفتم:بس كنيد هنوز خيلي ديگه مونده.عجب گرفتاري شدما حالا دوباره يكي ميگه برو يكي ميگه نه.

شبش دايي با خانمش وزن پسرش اومدند بعد عمه با ناديا ودنيا،خواهري با اميد وخاله ودختر خاله وپسرخاله ايناها من ودنيا تو اتاقم بود كه به مامان گفتم:به سعيده(دخترخاله)هم بگه بياد با دنيا درمورد دانشگاه واينكه آزاد خرجش خيلي زياده صحبت مي كردند روبه من كرد وپرسيد توچيكار كردي؟گفتم: رشته ادبيات قبول شدم يه جوري شد ولي به روي خودش نياورد چند وقت قبل هم به مامان گفته بود دولتي خيلي كم قبول ميشن كساني مثل ستاره قبول نميشن نميدونم چرا ازمن خوشش نمياد من كه هيچوقت بهش بدي نكردم در عجبمبه من ودنيا مي گفت:خوش بحالتون عمرتون به بطالت نميره خيلي دلم ميخواد درسمو ادامه بدم اما نميشه با اينكه كلاس زبان ونقاشي ميرم اما بازم عمرم به بطالت ميگذره البته ازحق نگذريم نقاشياش قشنگه فقط اين دخترخاله ما مغروره وفيس وافاده داره همين كه خواهري ميوه آورد ازجاش بلند شد وگفت:اينجا كه يه جوريه اتاقش دلگيره دارم خفه ميشم من كه ميرم اونجا ورفت بعد دنيا به من مي گفت:من كه اتاقت به نظرم خيلي خوب اومد مي خواستم بهش بگم برعكس من كه اينجا به نظرم خيلي دلبازمياد ولي باخودم گفتم:ولش كن همين كه رفتيم اون اتاق يكي مي گفت:چه رشته اي قبول شدي وازاينجور سوالها فكر كردم حتما ماماني گفته كه بعدا خودش گفت: همين كه سعيده وارد اتاق شده روبه طرف دختر عموش كه زن پسرداييمه ويك سال از من كوچيكتره كرده وبلند گفته:خبرداري ستاره دولتي قبول شده چه شانسي داره.واينجوره كه منم دردسر ساز شدمزن پسر داييم با اينكه ازمن كوچيكتره يكسال قبل ازدواج كرد والبته درسشم ادامه داد كلاسشون كناركلاس ما بود يكبار يه ورقه هايي رو دستم داد كه بدم بچه هاي كلاس پركنند براي درس آمارشون وقتي مي خواستم ببرم بهش بدم بچه ها اصراركردند كه يك پاكت آبميوه بتركونم چون اونروز خيلي تركونده بوديم مي دونستم مدير گيرميده اما چون اصرار كردند منم تركوندم وازكلاس پريدم بيرون كه يكدفعه جناب خانم مديرو روبرو ديدم كه ازم سوال كرد كلاس شما بود منم ازترس گفتم:نميدونم وخودمو پرت كردم تو اون كلاس بگو آخه ديوونه توكه ازكلاستون بيرون مياي چطور نميدوني؟خودمم متوجه شدم رنگم مثل گچ شده بود اونم كه مطمئن شد ماييم رفت تو دفتر.

آخيش بابايي وماماني راضي هستند كه من برم پس ديگه هيچكس نمي تونه جلو دارم باشه خدارو شكر خيالم راحت شد.

راستي من كه تو پست قبلي اعلام نكرده بودم كه قبول شدم پس چرا الكي تبريك مي گفتيد؟خوب ديگه

وهنوزهم شمع بيچاره ازاول سوخت پروانه با زرنگي روي گل جا خوش كرد پروانه هاي قديم بودند كه بال به شعله مي زدند وپروانه هاي اين روزگار خيال سوختن ندارند وشمع هاي خنگ هنوز هم.......(با هيچكس نبودم كسي ناراحت نشه)

گلهای عشق

سلام خوبين؟خوب بازم دلم هوس كرد سلام كنم شماها هرچي دلتون ميخوايد بگيد.

پنجشنبه شب نشسته بودم وفيلم نرگس رو نگاه مي كردم كه در زدن از آيفون گفتم:كيه؟صداي مريم رو شنيدم كه گفت:باز كن عزيز دكمه دربازكن رو زدم ورفتم استقبالش دوتاشاخه گل بلند دستش بود كه به طرفم گرفت هرچي اصرار كردم بياد تو گفت:نه بايد برم دم در منتظرم هستند عصرش زنگ كه زدم گفت: ميخوان برن گردش وازم خواست باهاش برم گفتم:باشه براي يه وقت ديگه خيلي خوب از سليقه هام اطلاع داشت چون يه شاخه گل رز قرمز ويكي هم گل داوودي زرد آورده بود گل رزش داشت پژمرده ميشد براي اينكه گلبرگهاش نريزه وهميشه داشته باشم قرآنم رو برداشتم ولاش گذاشتم اما گل داووديش رو گذاشتم روميز ووقتي وارد اتاقم ميشم اولين چيزي كه چشمم بهش ميفته اونه گل رز رو به خاطر زيباييش دوست دارم ياس رو براي بوش اما داوودي رو دوست دارم اما نميدونم چرا؟چند دقيقه كه مريم رفت تلفن زنگ زد مريم بود كه مي گفت:فردا ساعت2 بعدازظهر مياد فرداش منتظرش بودم اما نيومد يك ساعت ونيم بعدش بهش زنگ زدم گفت:مادربزرگم وخانواده داييم اينجان نميام با مرضيه هم صحبت كردم اصرار داشتن كه برم اونجا گفتم:ببينم چي ميشه بعد ازآماده شدنم رفتم بعد ازمدتي نشستن با روبينا ومرضيه ورق بازي كرديم موقعي كه اذان مغرب گفت همه براي خوندن نماز بلند شديم وقتي كه مي خواستم وضو بگيرم روبينا جلوم نشسته بود گفتم:چرا جلو من نشستي؟ بلندشو برو گفت:چقدر قشنگ شدي گفتم:به سرت زده بعد ازاين همه مدت كه ميام اينجا؟گفت:من هيچوقت با بلوز دامن نديده بودمت هميشه بلوز شلواري بودي يه دامن آبي راه راه با بلوز آستين كوتاه آبي پوشيده بودم  صدا زدم مريم يه نمك بيار اينجا بذار كه الان روبينا چشمم ميزنهمريم هم سرش رو ازاتاق بيرون آورد وبلند صلوات فرستاد(اين روبينا ديوونه شده بعد ازقرني نميدونم چش شده من به چشمش خوشگل اومدم)مي خواستم برم خونه اما مريم نذاشت بعد ازشام جدول حل كرديم مريم مي خوند ما جواب مي داديم اين روبينا هميشه بايد به من گير بده هردفعه كه جواب مي دادم روبه خواهر بزرگترش سميرا مي كرد ومي گفت:خوب معلومه اگه دانشگاه قبول نميشد آخرش گفتم:تو هي بشين اين حرفو بزن تا من ازخجالت آب بشم مريم گفت:آب اشكال نداره بخار نشيگفتم:بعيد نيست شايد شدمروبينا با خواهراش مي خواستن برن خونه دوستش اما مريم اصرار مي كرد كه امشب بريم پارك وشما يه شب ديگه بريد خونه دوستتون اونا هم مخالفت مي كردند كه به دوستشون اطلاع دادند بعد از رفتن اونا از مريم خواستم كه با هم بريم خونمون تا ساعت 11:25 خونمون بوديم ودوباره من واميد رفتيم كه مريم رو برسونيم مريم هم ازم خواست كه اگه خواهراش هنوز نيومده بودند برم داخل كه اينطور هم شد مثل خاله بازينشسته بودم كه مريم روبا چسب رازي دردست ديدم گفتم:اينو براي چي ميخواي؟گفت: ميخوام اين گلبرگ رو بچسبونم من از خونمون دوتا شاخه غنچه گل خشك شده بهش داده بودم وبين راه دستم بهش خورد ويكي ازگلبرگهاش افتاد بهش گفتم:مگه چي ميشه بيرونش بنداز بازم قشنگه يه جوري نگام كرد كه از حرف زدنم پشيمون شدم اون گلها رو هر روز دختر خاله ام برام مياورد تو مدرسه و من يا به دوستام مي دادم يا خشكشون مي كردم والان تعداد زيادي گل خشك شده دارم ساعت11:40صبح شنبه تلفن زنگ زد گوشي رو برداشتم داداش فرزان بود كه گفت:من يك ساعته اينجا منتظرم مگه قرار نبود كسي به استقبالم بياد؟گفتم:ماماني اومدند اما دير حركت كردند الان بهشون زنگ ميزنم بين راه هستند داداش فرزان 3ماه بود كه رفته بود دبي والان ويزاش تموم شده وبايد برمي گشت وقبل ازماه رمضون هم داداش فرهان براش ويزا مي گيره ميره چون ماه رمضون به فروشنده هاي بيشتري نياز دارند اون روز هم كه زن داداش فرزاد وفرهان وخواهري اينجا بودند وآخر شب رفتند ازبس اين اميد نق ميزنه واذيت ميكنه مغزمونو خورد مامانشم زود رفت خونه منم نميدونم امشب چم شده كه تمام بدنم درد ميكنه حالت تهوع وسرگيجه دارمبهتره كه برم استراحت كنم راستي يه خبر خوش سوگند هم دانشگاه آزاد رشته زبان قبول شد سوگندجون مباركت باشه اما الناز قبول نشد اشكال نداره اونم ميتونه سال ديگه شركت كنه مثل سوگند كه نااميد نشد وبالاخره موفق شد صبح يكشنبه هم جواب مرحله دوم سراسري مياد خيلي استرس دارم البته اولش اينجوري نبودم از بس وقتي با فاطمه صحبت مي كنم نگرانه به منم سرايت كرده


سایه ی نگاهت همیشه روی چشامه
یاد خنده ی شیرینت عطر ناب لحظه هامه
ای که دوست داشتن چشمات شده کار شب و روزم
عمریه که بی وجودت دارم آب میشم،می سوزم
این دل دیوونه بد جور دلتنگ
طعم نگاته
اوج لذت من ای گل،زنگ خوشرنگ صداته
بازم این اشکای داغم روی گونه
شده جاری
من واست می میرم ای وای تو منو دوسم نداری

بال پروازم باش

اون شب پشت كامپيوترم نشسته بودم كه صداي زنگ در بلند شد اززنگ زدنش با خودم گفتم حتماً باباييه  اما موقعي كه ازتو آيفون گفتم:كيه؟وصداي آدميزادي نيومد به جزصداي زنگ مطئمن شدم مريمه اما محض احتياط چون خونه تنها بودم رفتم پشت در وحدسم درست بود از پارك يكراست اومده بود اينجا موقع رفتن همين كه در زدن سراغ مريم رو گرفتن گفتم:رفته اما بابا هم پشت در بود وگفت:چرا دروغ ميگي؟نزديك بود بلاي اوندفعه كه داداشش گذاشت رفت دوباره سرش دربياد.

ديشب به فاطمه زنگ زدم كه اگه خونه اي ميخوام بيام كتابي كه گفتم بردارم ساعت10 اونجا بودم گفت:فكر كردم بخاطر حرفي كه بهت زدم ناراحت شدي نيومدي گفتم:نه من به اين راحتيا ازدست كسي ناراحت نميشم آخه بهش گفتم:ميخوام بيام كتاب بردارم گفت:اين همه راه ميخواي فقط بخاطر كتاب بياينميدونه كه من پوست كلفت شدم و شكرخدا بااين حرفها نمي رنجم نميخواستم برم داخل اما چون اصرار كرد وگفت:يه سوالايي درمورد كامپيوتر دارم رفتم داخل چون دختر حساس و زودرنجيه ونمي خواستم فكر كنه كه نميخوام كمكش كنم بعضي مواقع سركلاس با معلمها هم سرلج مي افتاد وباگريه كلاس رو ترك مي كرد واي به روزي كه عصباني ميشد هيچكي جلودارش نبود من كه هيچوقت حوصله جروبحث نداشتم يعني اصلا خوشم نمياد براي همين مواقع عصبانيتش خودمو قاطي ماجرا نمي كردم. هردفعه كه ازجام بلند مي شدم فاطمه اجازه نمي داد مادرشم هردفعه يه چيزي براي پذيرايي مياورد وتعارف مي كرد خجالت مي كشيدم آخرش ساعت11:15بود كه فاطمه اجازه رو صادر كردبا خودم گفتم:حالا كه تا اينجا اومدم يه سري هم به مريم مي زنم خونشون فقط يه كوچه با هم فاصله داره زنگ كه زدم گفتم:با مريم كار دارم اومد پشت در چشماش خواب آلود بود گفتم:نمي دونستم خوابي گفت: اشكالي نداره رفته بودم ببينمش وبرم ولي ازم خواست برم داخل نشسته بوديم خواهر بزرگترش كه مي خواست بره خونه اول اومد پيش ما وبعد ازسلام واحوالپرسي پرسيد كه اين موقع ازكجا ميام منم براش توضيح دادم گفت:علي ديوونه دنبالت نكرد من چند وقت قبل ديدمش اينقدر ترسيدم گفتم:مريم قراره زنش بشه الانم منو فرستاده خواستگاريخواهر مريم گفت:دير اومدي به مريم نگاه كردم وگفتم:يعني چي دير اومدم خبريه؟گفت:نه داره شوخي مي كنه علي يه پسر ديوونه است كه مريم هميشه براي شوخي مي گفت من ميخوام زنش بشمساعت نزديك12 بود ه بلند شدم بيام خونه كه سروكله روبينا پيدا شد گفت:اين موقع شد ازكجا مياي؟گفتم:ازخونه خواب ديدم اومدم مريم برام تعبير كنه ويه نگاهي به مريم انداختم كه با حرف من چشماش گشاد شده بود روبينا:رختخواب بيارم بخوابي؟گفتم:يعني اينكه برم ديگه نه؟خنده اي كردو اومد داخل اما من بيرون اومدم مريم با پسر خاله اش همرام اومدند كه منو برسونند بين راه مريم گفت:بيا در يكي از اين خونه ها رو بزنيم فرار كنيم گفتم:من كه ميرم خونمون موقع برگشتن گردن شمارو مي گيرن وازاون روزايي كه زود تعطيل مي شديم ومنتظر اومدن سرويس نمي نشستيم وپياده ميومديم در بعضي از خونه ها رو ميزديم مخصوصاًدرخونه همسايه مريم رو يه روز مريم كه ازمون جدا شد من ونازي وخانم شكلات با فاطمه مونديم خانم شكلات در زد ما هم مجبور شديم فرار كنيم فاطمه كه كوچشون از اون طرف بود هم دنبال ما راه افتاد ما قايم شديم اونم همين كه خواست بياد پيش ما محكم خودشو كوبيد به ديوار وصداي ناله اش بلند شد ما هم ازخنده روده بر شده بوديم وبدون توجه به كثيف شدن لباسهامون از خنده رو زمين ولو شده بوديم اذيتهاي زيادي مي كرديم مثلاً يكبار ديگه كه از مدرسه بر مي گشتيم همسايشون عادتش بود ازلاي در نگاه مي كرد فكر مي كرد كسي اونو نمي بينه منم كه رد مي شدم گفتم:سلام كه مجبور شد بيرون بياد وبگه از مدرسه داريد ميايد؟يا هميشه در خونه نازي باز بود ولي مي گفتم:نه من بايد برات در بزنم وحتماًهم بايد در ميزدم ومي رفتم.


پرواز آرزویم بود قوی سفید را دیدم!بالهایم را گشودم پرگشودم به آسمان ولی من که سفید نبودم من خاکی وزمینی بودم قوی سفید رفت ورفت من بالهایم شکست ازآسمان افتادم پرواز کردم ولی آسمانی نشدم حالا میدانم برای حس پرواز هم پرواز می خواهم مهربان ترینم بال پروازم باش....(می شوی؟) 

بیا

بعداز ظهرجمعه يه بارون تند شروع به باريدن كرد مثل هميشه رفتم زيربارون برعكس هميشه كه آب گرمي ازآسمون مي باريد اينبار سرد بود سرتاپا خيس شده بودم زن داداش فرزاد كه ازصبح اومده بود مي گفت:نرو سرده سرما مي خوري گفتم:نه من هميشه ميرم سرما نمي خورم وتو دلم ادامه دادم بادنجون بم آفت نداره ماماني خطاب به زن داداش گفت:روزهاي باروني من دلم خون ميشه مثل هميشه پاچه ي شلوارمو بالا زدم ورفتم تو آب اما بارون نيم ساعت بيشتر طول نكشيد نميدونم چرا هميشه بعد ازبارون خوابم مياد دوساعتي خوابيدم شب مريم زنگ زد كه برم خونشون اون اصرار داشت كه من 8:15 دقیقه خونشون باشم منم براي اذيت كردنش مي گفتم:10 اونجام آخرش عصباني شد وگفت:لوس منم گفتم: كمال همنشين درمن اثركرده بهم گفت:توگلي گفتم:خودم ازاول مي دونستم گلم يه لحظه ساكت شد وبعد گفت:واقعا كه پررو هستي.

وقتي داشتم مي رفتم ماماني و زن داداش هم مي خواستند به ديدن يكي از فاميل ها برند تا نزديك خونه مريم باهم بوديم ماماني گفت:من كليد يادم رفته تو نداري كه بهم بدي؟كليدمو بهش دادم و سفارش كردم كه مواظب باش گمش نكني وقتي اومدي هم جايي نندازي وبهم پس بده زن داداش گفت:اينقدر ارزش داره؟گفتم:آره. البته كليدش برام زياد اهميت نداشت چون چندتا دارم اما بقيه اش برام مهم بود چون يادگاري ازطرف مريمه وخاطراتي رو برام زنده ميكنه وقتي وارد اتاق مريم شدم روبينا هم اونجا بود ومقداري اسكناس تو دستش بود گفتم:چيه از گدايي برگشتين حالا پولهاتونو تقسيم مي كنيد ؟گفت:آره تو هم بيا قراره بري دانشگاه لازمت ميشه گفتم:كو تا من برم دانشگاه هنوز مرحله دوم مونده تو برو ديگه باهم تقسيم مي كنيمگفت: نه خودت بايد بيا مي ترسم وقتي برگشتي لاغر شده باشي نشناسمت گفتم:فكري به حال خودت بكن باز مثل هميشه يكي اون مي گفت يكي من بعدشم رفت بعد ازكمي صحبت كردن با مريم مشغول نوشتن مطالبي شد منم اول كتاب فروغ فرخزاد كه مريم هميشه دستشه خوندم وبعد هم ازش خواستم كتابي كه دخترعموش نوشته روبياره تا بخونم دخترعموش هم با ما همكلاس بود اسمش صولت ولي ما بعضي مواقع بهش مي گفتيم جيپ ارتشآخه كلاس سوم دبيرستان يه روز سركلاس تاريخ بيكار بوديم بچه ها دورميز جمع شده بودند منم ماژيك رو برداشتم وروي وايت برد اسم بچه هاي كلاس رو نوشتم حتي خودم وجلو هركدوم اسم دم ودستگاهي نوشتم كه از بين 15 نفر فقط اون بود كه اسمش روش موندسركلاس بچه ساكتي بود البته براي دبيرها ولي من كه پيشش نشسته بودم مي دونستم چه عجوبه اييه مريم به من نگاهي كردو گفت:مثل اينه كه فردا امتحان داريم.

شنبه شب با خواهري واميد رفتيم خونه عمه جون چون محسن براي كارش مي خواست برگرده بندرعباس به عمه والناز هم گفته بود كه شمام بهتره بيايد بعد ازرسيدن ما شيدا وسوگند با عمه و زن عمو هم اومدندسارا ودنيا نيومده بودند فاميل همه دورهم جمع بودند ماجوونها هم جدا ازديگران نشسته و درباره مسافرتمون به بندرعباس صحبت مي كرديم واون روزي كه همراه جناب سرهنگ وبچه ها رفتيم نصف خونه عمه ونصف ديگه خونه خاله مريم بودند بقيه رفتند قشم و ما مونديم اونايي كه رفته بودند پشيمون بودند وميگفتند كاش مونده بوديم چون خيلي مشكلات داشتند مرضيه دختر دايي مريم همراه ما بود شبش رفتيم شهربازي يكي ازمراكز خريد مرضيه مي خواست عكس بگيره چندتا پسر اونجا نشسته بودند ومي گفتند بگو سيييييب اما اين دختر اصلاً تغييري تو چهرش به وجود نميومد و تا وقتي عكس گرفته نشد ازجاش جم نخورد من وشيدا هم عكسهاي قشنگي گرفتيم اما حيف كه هيچكدوم ظاهر نشدالناز ورق آورد ومن وسوگند روبروي هم والناز با شيدا شروع به بازي كرديم سوگند كه بعد ازاون شب كه رفتيم توحوض سرماخورده البته منم علائمش رو داشتم اما به خير گذشتساعت11:40 بود كه ماماني صدام زد كه بيا بريم.

ديروز صبح نجوا كوچولو ومامانش اومدند اميد هم اومد بعد ازظهرهم شروع به شيطنت كردند نجوا كوچولو خودش احتياج به لالايي داره دست رو كمر اميد ميزد وبراش لالايي مي گفتچند وقته نجواراه رفتن رو ياد گرفته وموقع رفتن كلي ذوق ميكنه بعضي مواقع هم ازدوق زياد چشمهاشو مي بنده و راه ميره كه ميخوره زمين.عصرش ماماني به زن داداش فرزاد زنگ زد كه بياد اونم قبول كرد شب پدربزرگ با خانوادش وخواهري وزن همسايه اومدند عمه كوچولوها هم كه واقعاًشيطونن اميد هم بااونا دست به يكي مي كرد ونمي ذاشتند كه تواتاقم باآرامش به كارم برسم اما بعد ازرفتن اونا قشنگ كنارم نشسته بود وچيزهايي روبرام تعريف مي كرد يا سوالاتي مي پرسيد بانجوا خوشكله بازي مي كردم وسوت زدم اونم ميخواست سوت بزنه انگشتهاش رو مي برد تو دهنش فوت مي كرد اما صدا نمي داد بغلم بود كه يه پاكت آبميوه تركوندم چه خنده هايي مي كرد اما اين اميد دلش اندازه دل گنجشكه وتوبغل مامانش قايم شده بود اميد هم همين كه نجوارو بغل مي كنم حسوديش گل ميكنه واونم مياد روصورتم خم شده بود ومي بوسيد داشت رشوه ميدادگفتم:بچه برو پايين خفه شدم بچه هاهم چه دنيايي دارند.

ديشب مريم زنگ زد كه برم خونشون گفتم:باشه براي يه وقت ديگه زن داداشام اينجان ديگه هم خودت بايد بياي من كه هميشه خونتونم الانم زنگ زد مي گفت:تو پاركم چشمم به تلفن افتاد گفتم يه زنگي بهت بزنم مرسي مريم جون


گفتی دوستت دارم اما مثل يه خواهرحالا كه خواهرت شدم بيا وبرداري كن ونذار ديگه عاشق كسي بشم.

یک شب بیادماندنی

پنج شنبه صبح ساعت 10:30بيدار شدم(چقدرمن سحرخيزم)مثل اينكه صبح عمه جون زنگ زده بود وبراي شب مارو دعوت كرده بود كه بريم صحرا تو مزرعه بعد ازظهرخواهري زنگ زد كه برم كمكش چون براي شب مهمون داشت عصر چه باروني اومد اما حيف كه اينقدر كار سرمون ريخته بود نتونستم برم زير بارون دلم لك زده بود براي رفتن به زير بارون تا نزديك غروب كمكش مي كردم وبعد اومدم خونه زن داداش فرزاد هم اومد خونمون كه باهم بريم خواهري كه بخاطر اينكه مهمون داشت نتونست بياد اما اميد رو با خودمون برديم آخرين نفر ما بوديم كه دنبالمون اومدند چون بابايي گفته بود هنوز آماده نيستند دير دنبالمون اومدند همه رسيده بودند بقيه عمه ها بابابزرگ با خانمش وعمه كوچولوها دخترهاي عمو سارا والهام خانواده عمه وعموي سوگند وخواهرهاش مهموني شيريني گواهينامه گرفتن سوگند بود اولش كه حوصلمون سر ميرفت بين سارا والناز نشسته بودم سارا كه دقيقه به دقيقه بهم مي گفت:حوصلم سرميره گفتم: ميخواي ببرمت باغ دلگشا؟گفت:آره گفتم:آدرسشو بده ببرمت گفت:كجاست؟گفتم:من سال سوم راهنمايي با يكي ازدبيرها وبچه هاي كلاسمون رفتيم صحبت مي كرديم كه يه چيزي رو كمرم سنگيني كرد وقتي نگاه كردم الناز ودنيا بودند گفتم:چرا اينجوري مي كنيدگفتند:شما داريد آروم صحبت مي كنيد ميخوايم بدونيم چي ميگيد گفتم:ماحرف خاصي نمي زنيم بعد ازشام ورقهارو بيرون آورديم ومن ودنيا وسارا ويكي خواهر سوگند مشغول شديم سوگند هم بادختر عمه وعموش بقيه هم هركدوم سرگرم كاري بودند بازي كه تموم شده بود يه لامپ روبروي من بود خاموش روشن شد بهم گفتند داره بهت چشمك ميزنهبار دوم كه اينجوري شد ميترا(دخترعموي سوگند)گفت:ستاره ازجلو لامپ بلند شو چقدر بهت چشمك بزنه خوب شد كه آدم جلوت ننشسته وبعد خنديدند خودمم خندم گرفت.

سارا گير داده بود كه بريم داخل حوض سوگند گفت:اگه منبع آب رو روشن كنند من ميام من مامور شدم كه به بابايي بگم مي دونستم كه قبول ميكنه چون هركاري كه ازش مي خواستم قبول مي كرد اول سوگند وبعد من و سارا بابلوز شلوار پريديم داخلش شيدا قول داده بود كه مياد اما نيومد مي گفت:شلوار جين پوشيدم خوب نميشه شنا كرد اما ما فقط رفتن داخل آب برامون مهم بود بعد ازاون الهام ناديا و شيلا دختر خواهر سوگند هم اومدند كه ما بايد مواظبشون مي بوديم چون قدشون نمي رسيد وبعدشم عبدالله وراشد پسرعمه ها البته اونا كوچيكند راشد اول راهنمايي وعبدالله پنجم ابتدايي پسرها بزرگتر محمد(خواهردنيا) ومحسن كه رفته بودند براي همين ما راحتتر بوديم جلبكها هم ازته حوض ميومدند بالا اول همه دورما جمع شده بودند اما بعد كه حوصله شون سر ميرفت رفتند يكبار سارا وسوگند سرمو زير آب كردنديكبار هم دست منو گرفتند كه ببرند اونطور حوض كه پرجلبك بود گفتم:من همراهتون نميام شما عليه من توطئه مي كنين ميوميديم بيرون و همراه هم شيرجه ميزديم توآب وقتي اومديم بيرون هركدوم 10 كيلو به وزنمون اضافه شده بودبقيه كه رفته بودند وفقط عمه ها مونده بودند مسخرمون مي كردند كه صورتتون پر جلبكه ولباستون ولاي موهاتون اونا لباس سياه تنشون بود ولي من بلوز سفيد البته جلبكي دركار نبود با كمك سوگند همشونو سرجاشون نشونديمبعدشم به خاطر خيس بودنمون گفتند بايد پشت ماشين شوهرخواهر سوگند بشينيد ما هم ازخدا خواسته قبول كرديم شيدا هم با خودمون برديم به خاطر بارون عصر همه جا شل بود اما ماشين پاترول وباري خوب مي تونست عبور كنه تا وقتي برسيم جوك وچيستان مي گفتيم دم درخونه عمه پياده شديم وبا ماماني اينا سوار شديم كه مارو برسونه منم رو صندلي جلو يه گليم گذاشتم وروش نشستم شوهر عمه ام مي گفت:اگه هرشب بريد داخل حوض خيلي خوبه ساعت11:54 بود كه رسيديم خونه ماماني رفت اميد رو تحويل بده منم يكراست رفتم حموم براي سومين بار بود كه حموم مي كردمولي يك شب بيادموندني بود هيچوقت اينقدر خوش نگذشته بود.


نشسته بود بر روي زمين وداشت يه تكه هايي رواز روي زمين جمع مي كرد.بهش گفتم:كمك نمي خواي؟گفت:نه گفتم:خسته ميشي خوب بذار كمكت كنم ديگه؟گفت:نه خودم جمع مي كنم گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بدجوري شكسته معلوم نيست چيه؟نگاه معني داري كرد وگفت: قلبم اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته خودم بايد جمعش كنم.
وقتي با انگشت به طرف كسي اشاره مي كني واون رو مسخره مي كني،اگه خوب نگاه كني مي بيني سه تا انگشت ديگه به طرف خودته

بشکنه این دست که نمک نداره

چند روز قبل زنگ زدم به دوستم كه تو شيراز است ازوقتي كه مدارس تعطيل شده ديگه باهاش صحبت نكردم عصر بود كه تماس گرفتم شوهرش گوشي رو برداشت سراغ خانومشو گرفتم گفت:خونه نيست شما؟منم جواب دادم دلم نميخواد بگمگفت:باشه نگو و خداحافظي كردم ميدونستم كه صدامو شناخت وبه روي خودش نياورد وشب كه زنگ زدم به خانومش گفت: ستاره است مطمئن شدم كه منو شناخته بود ديروز ساعت2 بعدازظهر مريم زنگ زد گفت:يه چيزي بهت ميكم نه نگو گفتم: چي؟گفت:بيا اينجا گفتم:اتفاقا من ميخواستم بهت زنگ بزنم كه ميخوام بيام باورش نميشد رفتم پيشش با هم نشستيم از هردري صحبت كرديم اين مريم هم كه ازهمه كارهاي من ايراد ميگيرهمن هميشه بايد يه چيزي دستم باشه خودمو سرگرم كنم يا وايسادن مه اين مريم بدجنس بهم ميگه جك زيرت زدن؟مگه من ماشينم كه احتياج به جك داشته باشم.

شبش عمه جون(مامان سوگند)با خانواده ونجوا خوشكله و مامانش بزرگترها يك طرف ما هم يه جمع كوچيك درست كرده بوديم وهردفعه اي درمورد يه چيزي باهم صحبت مي كرديم شربت آورده بودم همه خوردند فقط يكي مونده بود گفتند اينم سهم توئه بخور گفتم:نه نميخورم سوگند ازم پرسيد مگه چي شده كه نميخوري؟گفتم يه چيزي داخلش ريختم كه همتونو بكشه سوگند هم گفت:خوب فقط تو تنها بمون تنهايي به كجا ميرسي؟مامانم هم ميگه دختر اين چه حرفيه اگه كس ديگه بود كه باور مي كرد عمه جون هم گفت:داره شوخي ميكنه منم جواب دادم منم جلو كسي كه باور ميكنه اين حرفهارو نميزنمسوگند كه بازهم كامپيوترشون مشكل پيدا كرده اونجا خوب كار ميكنه خونشون مشكل داره(جل الخالق) حالا قرار شده موس وكيبورد رو هم امتحان كنن يه چيزي رو هم كشف كردم به مريم ميگم نميدونم كيه برام sms مي فرسته يه بار خواستم باهاش تماس بگيرم گفتم:ولش كن هركي ميخواد باشه ديشب سوگند بهم گفت:كه كار اونه با اول هم خودشو معرفي كرده بود كه من عبدالله (داداش سوگند) هستم اما اصلا عقلم به اين جاها قد نداد

ماماني هم كه هروقت دلش ازجايي پره يا خسته است دق ودليشو سر من خالي ميكنه منم امروز قبل از ناهار بود كه اينكارو كرد منم دوتا لقمه خوردم اونم برنج خالي بدون هيچ چيزي اهل قهر كردن نيستم ازاينكار خوشم نمياد اما مي خواستم بهش بفهمونم كه اگه از جاي ديگه ناراحته نبايد سر من يا كس ديگه خالي كنه نميدونم

امروز یه سالادی درست کردم با طعم زردچوبهزردچوبه دستم بود که به سیب زمینی بزنم حواسم نمیدونم کجا بود که ریختم رو سالاد ووقتی متوجه شدم کار ازکار گذشته بود به روی خودم نیاوردم قسمتهایی که زردچوبه داشت رو برداشتم وسالاد با طعم زرد چوبه خوردیم


اگر مي داني در اين جهان كسي هست

كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند

وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد 

مهم نيست ..  ..  ...  ..  ....  ؟!

مهم اين است كه فقط باشد

زندگي كند ، لذّت ببرد

و نفس بكشد

یادش بخیر

سلام مثل اينكه بازم عمري بود كه بتونم خدمتتون برسم بعضي از دوستان گفته بودند زياد مي نويسم كسي حوصله خوندن نمیکنه منم تصميم گرفتم كه خلاصه كنم باشه؟

 غروب پنجشنبه به مريم زنگ زدم كه شب بيا اينجا ميگه:كجا گفتم:اينجا مگه تعجب داره وقتي هم اومد ميگه امروز چه خبره كه تيپت با هميشه فرق داره گفتم:اشكالي داره؟دلم براي اينجور لباسا تنگ شده مدتهاست كه لباس مهموني نپوشيدمگفت:نه آخرشم بلا سرم آورد موقعي كه تلفني باخواهرش صحبت مي كردم يه ليوان آب يخ ريخت تو يقه ام غافلگير شدم يه جيغ كشيدم كه خواهرش پرسيد چي شد؟گوشي رو پرت كردم رو تخت گفتم:خودت صحبت كن واقعا خشكم زده بوداين مريم هم با كاراش.

شنبه هم خونه خواهري بوديم اين اميد هم با صحبت كردنش به قول مريم هميشه جلوه ميگه من فردا اين كارو كردم يا فلان جا رفتم يا هم يه روز عقبهمريم زنگ زد گفت:كجايي هرچي زنگ ميزنم گوشي رو برنمي داري؟گفتم:خونه خواهري مريم:خونه تونو عوض كردين؟ستاره:آره عوضش كرديم.

تا چند ساعت قبل هم دوتا ازعمه ها اينجا بودند با الناز و داداشش(محسن)وناديا،دنيا نيومده بود.

عصري هم با مريم صحبت كردم حالش خوب بود واز من سرحالتر الانم فكر كنم تو عروسي نشسته باشه هرچي باشه عروسيه همكلاسي ودوستشه امروز كارت عروسي فري رو آوردند فري يكي ازبچه هاي كلاس بود كه تا سوم دبيرستان باهم همكلاس بوديم وپيش هم مي نشستيم كه با برادر نازي عقد كردند وامشب هم عروسيشه اين اسمو دبير تاريخ وجغرافيا روش گذاشته بود وفري رو از همه بيشتر دوست داشت فري هم كه 3سال دبيرستان بغل دستيم بود چقدر اذيتش مي كردم خودشم بچه شيطوني بود والبته مطرب وآوازه خون كلاس اون ميزد و مي خوند بچه ها مجلس وگرم مي كردند البته مدير هم هميشه دم در كلاسمون بودسر كلاس تاريخ ازبس اذيت مي كرديم دبير يا من يا فري رو مي برد كنار ميزش رو زمين مي گفت كه بشينيم تا ازهم دور باشيم نازي كه وقتي پيشم مي نشست مي گفت: تو چقدر اذيت مي كني فري همين كه از صف ميومديم كلاس مي گفت:ستاره من گشنمه البته خونه هم صبحونه مي خورد ولي زود گشنه اش ميشد و زنگ اول كلاس صداي شكمش در ميومد یه بار زنگ زدم خونشون نمی شناخت همین که گفتم:گشنه ات نیست گفت:خاک تو سرت ستاره توییسر كلاس مي نشست پرتقال مي خورد تاوقتي پوستشو باز مي كرد بوش همه جا پر ميشد وصداي دبيرمون درميومد كه فري داري چكار ميكني؟ماهم هميشه وقتي بچه ها چيزي مي خوردند مي گفتيم:بوي مثلا پفك مياد حتي موقع حرف زدن مي گفتيم بوي حرف زدن مياد اونا هم اينكارو با ما مي كردند سركلاس شيدا من جرات حركت نداشتم وگرنه بچه ها مي گفتند: دختر داييت داره اينكارو ميكنه  شيدا هم خندش مي گرفت بعضي موقع هم حالشونو مي گرفت و مي گفت:مي تونهيه عكسي دارم مال دوم دبيرستان كه با فري وفاطمه تو نمايش نقش قلدرها رو داشتيم سبيل كلفت گذاشتیم با ابروهامونو هم پهن كردند همه مي گفتند:مثل داداش بزرگه(فرزاد) شدم جناب سرهنگ هم اومد يه هندونه بزرگ زير بغلم گذاشتروبروم ايستادو گفت: اگه پسر بودي چي ميشدي شهرو به هم مي ريختيواقعا كه هندونش خيلي بزرگ بود آخه منو چه به اين تعريفا راستي جناب سرهنگ هم زنگ زده بود وبه ماماني قبول شدنم رو تبريك گفته بود


زندگي مثل پيانو است دكمه هاي سياه براي غم ها ودكمه هاي سفيد براي شادي ها.اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد وسياه را با هم فشار دهي
دريا باش كه اگر سنگي به سويت پرتاب شد...سنگ غرق شود نه اينكه تو متلاطم شوي

مبعث مبارک

بازم سلام خوبين؟ چه خبرا؟اينجا كه خبر خاصي نيست الانم حوصله ندارم بيشتر ازاين بنويسم اگه دلتون ميخواد بيشتر باشه خودتون بياين تايپ كنينشوخي كردم چرا ناراحت ميشين هرچند امشب خيلي خوابم مياد اما قول دادم بنويسم.

شنبه ساعت 3بعدازظهر به مريم زنگ زدم وگفتم:ميخوام بيام خونتون نيم ساعت بعدش اونجا بودم ما هر پشت تلفن مي شينيم با هم صحبت مي كنيم براي همين وقتي بهم مي رسيم حرفي براي گفتن نداريم خوب اما بهترين دوستها حتي درسكوت هم حرفهاي همديگه رو مي فهمند روبينا هم كه زياد بهمون سر نزد وقتي هم كه مياد تو حرف زدن كم مياره عصباني ميشه ميرهنزديكيهاي ساعت 6ماماني زنگ زد كه بيا خونه مثل اينكه شام مهمون داشتيم ميگفت:اگه سيرنشدي دوباره برو بعد از شام زنگ زدم به مريم كه بيادگفت:دوستهاي روبينا اينجان صورت خوشي نداره من ازخونه بيام بيرون خودت بيا براي همين رفتم سوگند هم زنگ زد ميگفت:كجايي؟گفتم:همون جايي كه عصر بودم آخه عصر هم زنگ زده بود گفت:مگه هنوز نرفتي خونه گفتم:رفتم دوباره برگشتمروبينا بعد ازرفتن دوستاش اومد پيش ما باز هم عصباني شد وگفت:ازت بدم مياد بعدهم رو به مريم كرد وگفت:ازتو هم همينطور مريم هم مظلومانه گفت:من كه حرفي نزدمبعدشم رفت وقتي به ساعت نگاه مي كنم مريم عصباني ميشه براي همين تصميم گرفتم نگاه نكنم بعد كه نگاه كردم 11:45بودمامانش منو رسوند.

يكشنبه صبح اميد كه اومد يه پستونك هم دستش بود چند روز بود همش اسمشو مي برد امروز هم كه با خودش آورده بود خواهري ميگفت:حالا چكار كنم پسر به اين گندگي پستونك بخوره بعد از يك سالبراي اينكه ماهارو اذيت كنه داشت مي خورد اين پسره خيلي بدجنسه عصرش رفتيم خونشونو تميز كنيم كارهاشون تموم شده اولش كه رفتيم نميدونستيم ازكجا شروع كنيم همه چيز پخش وپلا بود بايد ازيه جايي شروع ميشد و كرديم داشتم راهرو كوچيكي رو جارو مي كردم كه ماماني گفت: اينجارو ول كن مي شوريم گفتم:اشكال نداره ميخوام تلافي اين همه سال كه جارو نزدم بشه اينجا هم براي دومين باره جارو ميزنم(من چقدر زرنگ شدم)ماماني هم يه ضرب المثلي رو گفت:نامرد اگه مرد بشه بلاي سياه ميشهمن كه از اولش بلاي خانمان سوز بودم مگه نه؟موقع حياط شستن هم حساب همشونو رسيدم وخيسشون كردم البته خودمم بي نصيب نموندم شوهر خواهرم شيلنگ رو ازم گرفت وخيسم كرد گفتم: نريز موبايل تو جيبمه گفت:جيب تو گلفته وخيس نميشه مگه اون موقع كه من گفتم پول ودفتر تلفن تو جيبمه گوش كردي منم دوباره تلافيشو سرش درآوردم جوري خيسش كردم كه مثل موش آب كشيده شده بود البته خودمم دست كمي از اون نداشتم شبشم كه نجوا خوشكله با مامانيش اومدن خونمون مثل يه عروسك شده مخصوصاْ با اون چشمها و مژه هاي بلندشبغلش كه مي كنم فشارش ميدم از بس شيرينه اون شب مريم زنگ زد وقتي فهميد دارم سريال نگاه مي كنم گفت:بعداً ميزنم كه نزد منم نفهميدم خونه خودشونه يا خواهرش براي همين جرات زنگ زدن نداشتم.

سه شنبه هم از صبح ماماني رفت خونه خواهري براي ظهر همگي اومدند بعد ازناهار رفتم اتاقم كامپيوترو روشن كردم اما اصلاْ حوصله نداشتم براي همين رو تخت دراز كشيدم كه خوابم برد بيدار كه شدم كامپيوتر هنوز روشن بود اصلاْ حوصله بلند شدن نداشتم كه خاموشش كنم همينطور كه خوابيده بودم ذهنم به دور دستها كشيده ميشد كه صداي زنگ تلفن منو ازدنياي خودم بيرون كشيد سارا بود ديروز بهم گفته بود كارت اينترنت ميخوام بعضي وقتها به من ميگه براش بخرم مغازه آشنا هست زنگ ميزنم مي فرسته يا شمارشو بهم ميگه بعداً پولشو ميدم اما اون كارتي كه اون ميخواست از ديروز تا حالا تماس گرفتم ميگه نداريم شب مياريم ديروز هم به زور شماره كارت خودمو بهش دادم گفتم:من كه لازمش ندارم استفاده كن.

وقتي نگاه كردم 5:15 بود هيچكس نبود حدس زدم رفتن خونه خواهري آماده شدم و رفتم هنوز كه خيلي مونده تا خونشون مثل اول تميز بشه به خشكشويي هم زنگ زده بودند فرشهارو برده بودند وفقط اتاق خوابشون قابل استفاده هست اميد هم كه قيافشون به بچه هاي خيابوني ميموند بردم حموم موقعي كه شامپو به موهاش ميزدم از ترش اينكه ممكنه بره تو چشمش محكم بسته بود و جيغش بلند شده بودبهش گفتم:چشماتو بازكن ببين سرت تميز شده اين بدجنسم صورتشو به آستين من كشيد و خشك كرد بعد چشماشو باز كرد به مامان گفتم:بيا ببين چقدر نوه ات بدجنسه حوله مفتي گير آورده. حوله شو كه دورش پيچيدم بغلش كردم مثل هميشه سرشو محكم رو شونه هام گذاشت خوابش ميومد اما نمي خوابيد لباسش كه پوشيد سرشو گذاشت رو پاهام وازم خواست كه تلويزيون روشن كنم اول كه كارتون نگاه كرده بعدشم مستند دربازه ماهي قزل آلا منم كه جرات ندارم از جاي خودم بلند شم چون آقا ميخواد سرشو بذاره رو پاي من وگرنه جيغش دنيارو ورميداره همشو هم داشت برام توضيح ميداد كه چي داره ميشه ازمن مي پرسيد اين كارتونها چه جوري راه ميرن بچه ها خيلي كنجكاون باباش فاكتورهاي مغازه رو آورده بود براش حساب كنم با يه بسته آدامس اميدخان هم ازفرصت استفاده كرد و 8 تاشو تو دهنم كرد هرچي ميگم نكن خفه ميشممگه دست برداره خودش روبروم وايساده بهم ميخنده حالا شما بگين اين اميد خيلي ساكت و مظلومه ومن بدم رفتم كمدشونو مرتب كنم چندتا آلبوم قديمي دستم افتاد نشستم فقط اونارو نگاه كردم ويه دل سير خنديدم آخه بعضي از عكسها خيلي خنده دار بود مامان ميگفت:حالا يه كار پيدا كرده مگه دست برميداره فكر كنم هنوز يه چند روز ديگه كار داشته باشند.

شما تاحالا دقت كردين كه موقع عصبانيت چكار مي كنين من كه دق ودليهامو سر وسايل خالي ميكنم و امروز هم كشف كردم كه موقع عصبانيت تا حد انفجار آب ميخورم دارم مي ترکم اما نميدونم چرا بازم احساس ميكنم تشنمه.مثل اينكه اين آپم خيلي زياد شد ببخشيد كه خستتون كردم منم كه كمرم داره خورد ميشه اگه عمري بود بازم بر ميگردم.


نزار اي مرد قايق ران

تو اين درياي نا آرام بميرم من

تومي داني تو اين بندر اسيرم من

نجاتم ده كه بال وپر بگيرم من

پناهم ده که ازتنهایی سیرم من

مادرم دلت را دوست می دارم

پنجشنبه شب عمه امید با خانوادش اومدند اونی که گفتم زن پسرش دوستمه اون شب مادربزرگ امید رو باخودشون برده بودند و الان هم آورده بودنش که پیش ما بمونه برن عروسی مریم هم میدونستم که قراره بره عروسی زنگ زده بود میگفت:دلم برات تنگ شده اگه امشب این عروسی نبود میومدم خونتون عروس خانم تو مدرسمون کار می کرد وعمه عسله اینطور که میگن عروس نزدیک ۲۰سال از داماد بزرگتره چه اشکالی داره یه بارم عروس با تفاوت سنی زیاد باشه بعد ازتموم شدن عروسی دوباره اومدند که با خودشون ببرنش تو این چند ساعت همش میگفت:میخوام برم خونه هرچی هم بهش میگی نمی فهمه اگه پیری اینجوری باشه که بخوای آلزلیمر وصدتا مرض دیگه بگیری من یکی که نمیخوام ساعت ۱۲ مریم زنگ زد گفتم:بعداْخودم زنگ میزنم چون هنوز مهمونا نشسته بودند وبابای امید هم چون خسته بود اومده بود تواتاقم خوابیده بودتا وقتی که میخوان برن نزدیکیهای یک بود که به مریم زنگ زدم خونه خواهرش،خواهرش برداشت گوشی رو به مریم داد گفتم:خواهرت که خواب نبود؟فکر کرد شوهرشه برای همین گوشی رو برداشتگفت:نه تا الان داشتن باهمدیگه صحبت می کردند نزدیک یک ساعت با هم صحبت می کردیم میگفت:همه بچه هارو دیده خیلی دلم برای بچه ها تنگ شده یادش بخیر اون عروسی های که دورهم می نشستیم و گل می گفتیم

عصرچهارشنبه وقتی که ازخواب بیدار شدم نزدیکیهای غروب بود چقدرخوابیده بودم آخه شب قبلش تا صبح بیدار بودم وخیلی کمبود خواب داشتم امید هم با من بیدار شد مامانی طبق عادت هر روزه میرفت بیرون هرکاری کرد امید باهاش نرفت بعد از رفتنش بهم گفت:خاله میخوام حموم کنم گفتم:باشه صبرکن مامانت بیاد بیرون تو برو چون  خودم اصلاْحوصله نداشتم اینجوری میخواستم مامانش اونو ببره حموم گفت:می خوام تو حیاط حموم کنمگفتم:باشه بریم اینقدر آب رو هم ریختیم وهمدیگه رو خیس کردم که حالم سرجاش اومدشبش زنگ زدم به مریم که برم خونشون داداشش گفت:نیست.

امروز مامانی نچوسکو(نخود)درست کرده بود من وامید مثل برره میذاشتیم کف دستمون می خوردیم یا از دور پرت می کردیم تو دهن همدیگه اتاق رو زمین پرنخود شده بود خواهری ومامانی هم دعوامون می کردندشب با امید ومامانی رفتیم خونه عمه جون(مامان الناز) چون شوهر خواهرم خسته بود گفت:میخوام برم خونه بخوابم خواهری هم مجبور شد بره دم درشون که رسیدیم یه ماشین توقف کرد وپسر عمه ام که چند روزی میشد ازبندرعباس اومده بود ماهها میشد که ندیده بودمش پسرشوخ وخوبیه با پسر همسایشون که پسردایی مریمه پیاده شدند در اون موقع دیدم یکی صدام میکنه اما نمی فهمیدم منبع صدا ازکجاست که پسر عمه به طرف خونه همسایه اشاره کرد مرضیه دختردایی مریم بودرفتم به طرفش آخرین باری که دیده بودمش خونه مریم بود یکی دیگه عمه(مامان نادیا)همراه بابابزرگ هم اونجا بودند بعدشم خاله سیما اومد چون عمه النازه.

بعد از تماشای سریال نرگس که تمام ایرانیان رو سرگرم خودش کرده اومدیم خونه.

وقتی موبایلمو نگاه کردم یه message افشین ظهر فرستاده بود آخه خونمون فقط تو حیاط آنتن میده برای همین اون موقع  تا شب که نگاه کردم متوجه نشده بودم وقتی خوندم یه حالی شدم نوشته بود((مادرم دلت را دوست می دارم نمی دانی چقدر تنهام نمی دانی)) می دونستم برای مامان فرستاده اما می ترسیدم براش بخونم چون فکرشو می کرد وفشارش بالا می رفت چون مطمدن بودم برای مامان فرستاده مجبور بودم نشونش بدم وقتی براش خوندم اشک تو چشماش جمع شد ما که همیشه کنار پدرو مادریم قدرشونو نمی دونیم اما اونا که دورن میدونن افشین هم همیشه حساس تر از بچه های دیگه بوده یه جورایی رفتارهامون خیلی به هم نزدیکه وهمدیگه رو می فهمیم برای همین با هم صمیمی بودیم وحرفهاشو راحت به من میزد. الانم خوابم میاد ومی خوام بخوابم  بای تا یه های دیگه.


ميدوني سخت ترين روز چه روزيه؟؟؟روزي كه قلبهايي كه دركنار هم براي هم مي تپيدن ازهم جدا بشن.دلهايي كه محرم بودن محرم دل كس ديگري بشن.
ازغم كسي اسيرم كه زمن خبر ندارد عجب از محبت من كه دراو اثر ندارد غلط است هركه گويد دل به دل راه دارد دل من زغصه خون شد دل او خبر ندارد

مداد رنگی

سلام اميدوارم خوب باشين خوب كه حتما خوبين ديگه نه؟ شايد هم نباشين آدمهايي كه حالشون خوب خوب باشه فكركنم تواين دنيا كم پيدا بشن.

صبح ماماني گفت:من ميخوام برم مقداري دارو بگيرم بفرستم براي افشين چون ميگفت نزديك 1ماهه سرماخورده خوب نشده اينقدر هم سرشون شلوغه كه نميتونه بره دكتر خوب زير دست مردم كاركردن اينارو داره.

امروز هم خواهري اينجا بودند اميد هم مثل هميشه شيطون چند روزه ياد گرفته ميگه:حالت خوبه؟ البته بلد بوده اما اين چند روزه بدجورب به اين جمله گير داده طوري هم جمله شو ميكشه كه خندت ميگيرهظهريك ساعت كنار سفره بود به حساب خودش داشت غذا ميخورد خوابيده به مامانش ميگه دهنش بذاره چون آقا خودش خسته ميشه بچه هاي اين دوره زمونه هستن ديگه منم كه ازصبح سرم درد ميكرد گرفتم خوابيدم البته اگه اذيتهاي اميدخان مغول بذاره بالشت وپتو هم برام آورد بهش گفتم:بيا ببوستم باچه ذوقي هم اومد اينباربدون اينكه بهش بگم خودشم جوابمو داد بعد هم كه خوابش برد تا عصر امروز گيرداده به من ميگه بچه كوچيك يكي نيست بگه فسقلي اگه من بچه كوچيكم تو چي هستي شب مي رفتم اتاقم همراهم اومد يه آينه دستش دادم گفتم:بشين نگاه كن تا من موهاتو برات درست كنم اول بردمش موهاشو خيس كردم بعدهم مي خواستم بهش ژل بزنم قوطي شو كه برداشتم همين كه رو دستم كردم ديدم اين كه كرمه افشين برام آورده بود جعبه هاش مثل همه براي همين اشتباه كردم حالا هم كه ژل به موهاش زدم دستمو بردم لاي موهاش كه بزنم بالا سيخ بشه ژل كف مي كردهم تعجب كرده بودم هم خندم گرفته بود من زياد استفاده نمي كنم اما تا الان نديده بودم اينجوري بشه روبه روش نشسته بودم وبهش مي خنديدم اونم برعكس هميشه ساكت نشسته بود ونگام مي كرد بردمش بيرون مامانش ميگه اميد تيپ زدي مگه كجا ميخواين برين؟منم براش تعريف كردم وبعدهم موهاشو شستم باباش بهش ميگه تو زيردست خاله ي ديوونت ميشيني كه اين بلاهارو سرت بياره؟ماماني هم ميگفت: اين كه ساكت ميشينه اينم هربلايي خواست سرش مياره.اصلاْ به من چه هرچي كاسه كوزه بود سرمن بدبخت شكست من ميخواستم پسرشونو خوشتيپ كنم كه فردا كه بزرگ شد يكي دلش بياد زنش بشه امروز با اميد خيلي خوش گذرونديم.

امروز عصر يه چيزهايي شنيدم كه ديگه حالم ازاين مردم بهم ميخورد و سردردم رو بيشتر مي كرد آخه مردم اين دوره زمونه چرا اينجوري شدند چرا به نزديكترين كسانشونم رحم نميكنن هر بلايي كه بتونن سرشون ميارن واقعا كه چه مردمان بيرحمي شدند ميگن دنياش عوض شده اين دنيا نيست كه عوض شده همون دنياي قبليه فقط مردمان اين دنيا هستند كه عوض شدند وفقط به فكر فريب همديگه هستند واقعا متاسفم.

جنگ لبنان هم خدارو شکر تموم شد اما اثارش برجاي ميمونه تلويزيون كه صحنه هاي دلخراشي نشون ميده من كه طاقت ديدنشو ندارم


کاش می گفت چرا رفت چرا اینجوری رفت یهو گفت باید رفت ولی نگفت چرا نگفت برا چی برا چی حالا حالا که من اینقدر بهش نیاز دارم حالا که تمام وجودم شده حالا که بدون اون زندگیم معنا نداره حالا که مداد رنگی های دفتر نقاشی زندگیم اونه مداد رنگی های که حتی نذاشتم یه بار سرشون کنم تا نکنه تمون شه فقط می خوام بدونم چرا رفت چرا.............................؟

تنبلی

صبح يكشنبه داداش فرهان(باباي نجوا)رفت.چون خواهري اينجان شبش خواهر شوهرش با دخترها وزن پسرش كه دوستم بود اومدند يادي هم ازدوران مدرسه كرديم گفت:ميخوام اتاقتو ببينم(اتاق بهم ريخته من ديدن لازم نداره هركسي نگاه كنه وحشت ميكنه)خواهر شوهرش ميگفت:فكركنم اشتباهي وارد اتاق اميد شديم چون مثل اتاق بچه ها پرعروسكهموقع خداحافظي به عادت هميشگي دستشو محكم فشاردادم كه صداش دراومد گفتم:به روي خودت نيار دوباره آه ونالش بلند شد گفتم:به روي خودت نيار ديگه گفت:باشه به روي خودم نميارم.

ساعت12لباسهاي كثيفمو آوردم كه بشورم دوتا سبد بزرگ هيچوقت اينجوري لباس چركهام جمع نميشد فقط يكي دوتا نه اين همه حالا كه تابستون بوده وقت داشتم بيشترتنبلي كردم مامانم يه چيزي ميدونه كه موقعي كه حرف ازدواج من پيش مياد ميگه هنوز بچه است وميخواد درس بخونه هرچي باشه مامانمه ومنو خوب ميشناسهتا ساعت2 نصفشو شستم(اگه پول توش باشه شغل بدي نيستا البته با ماشين لباسشويي)پنج ساعت ونيم وقت براي خواب داشتم چون با فاطمه ونوشين(دخترعموي مريم)ويكي ازدوستاش قرار بود براي تحويل كارت انتخاب رشته بريم آموزش وپرورش صبح خواب موندم وساعت8:10 بيدارشدم كه ماشين هم اومد شب قبل زنگ زده بودم وساعتشو گفته بود اما20دقيقه زودتراومده بود حالاكه سوارشدم يادم افتاد كه برگه هامو فراموش كردم بعد ازبرداشتن برگه ها دنبال بقيه هم رفتيم فاصله خونه تا آموزش وپرورش يه نيم ساعتي است اول رفتيم يه كپي ازروش گرفتيم فاطمه ازكافي نت يه كارت اينترنت خريد چندوقته ديگه دانشجو ميشه ميگه تو برو بگو.كارت انتخاب رشته اش هم تو ماشن براش تصحيح كردم آموزش وپرورش برعكس اون روز شلوغ بود چون اينبار دخترها وپسرها همه يكجا بودند زود تحويل داديم واومديم بيرون اما راننده كه نبود چون نوشين فكركرد شايد كارمون طول بكشه واونم رفت تاخريد كه فاطمه بهش گفته بود انجام بده ما هم اونجا علاف بوديم يه جايي براي نشستن پيداكرديم ومشغول صحبت شديم ما سه تا مثل هميشه شيطوني مي كرديم ولي دوست نوشين ساكت نشسته بود يكدفعه اون دوتا گفتند حاج آقا هم اومد براي انتخاب رشته اومده وقتي نگاه كردم يه آخوندي به عبا وعصا داشت ميومد منم خندم گرفت اينو چه به كنكوروقتي ديديم راننده نمياد باموبايل زنگ زدم به راننده گفت:الان ميام منتظرايستاده بوديم كه يه تاكسي وايستاد ويه خانمي همين كه خواست پياده بشه پاش به چادرش گيركرد با سرخورد به درماشين اون دوتا كه شورع به خنده كردند منم به زور خودمو كنترل ميكردم دوستش هم كه اصلا متوجه نشد تا وقتي ما بهش گفتيم به نوشين ميگم نخند چون هرچي برسرديگران بياد برسرتو هم مياد كه نيم ساعت هم طول نكشيد موقع پياده شدن سرش خورد به بالاي ماشين خودشم اعتراف كرد وقتي اومدم خونه كسي نبود ماماني براي ختم يكي ازآشنايان رفته بود خيلي خوابم ميومد اما بايد چيزي براي ظهرآماده مي كردمبعداز ظهركه مي خواستم بخوابم اينقدر اين اميد اذيت مي كرد كه نميذاشت يه طناب به گلدون بسته بود ودنبال خودش مي كشيد وروي بالشتهاي ما راه مي رفت منم بلند شدم رفتم اتاقم درو هم قفل كردم كه خودش اومد پشت درميگفت:خاله بيا اينجا بخواب اونجا كولرنيست گرمت ميشه(اتاق من جوريه كه از هيچ طرف نميشه كولرگذاشت) گفتم:ديگه اذيت نميكني؟گفت:نه توبيا من ميخوام شيربخورم قربونش برم كه دلش براي خاله اش ميسوزه.

شب هم مريم زنگ زد گفت:ميخوام بيام براي اينكه اذيتش كنم گفتم:كجا؟وخنديدم چندروز بود نديده بودمش فقط تلفني باهاش صحبت كرده بود نشستيم جشن تولد شادمهرو نگاه كرديم خيلي وقت بود كه داشتم اما حوصله نگاه كردن نداشتم بعدشم فيلم ديديم مريم با كامپيوتر كارمي كرد ازبس سربه سرش گذاشتم يكي از عروسكهارو برداشت انداخت منم تلافي كردم دنبالم كرد رفتم بيرون كليدرو هم برداشتم گفت:اگه بخواي بياي تو ضبطت ميشكنه منم اشتباهي فكر كردم ميگه دستتهمين كه درو باز كردم ضبط از رو صندلي افتاد پايين با صندلي گذاشته بود پشت در عجب ديوونه اييه فقط يه باندش كه جا نداشت وازش جدا كرده و رو سرش گذاشته بودم افتاده بود يه چيزي توش تكون ميخورد صدا هم نميداد گفتم:وللش فردا خودم بازش ميكنم ببينم چشه ساعت12:20 داداشش دنبالش اومد آيفون كه برداشتم گفت:به مريم بگو بياد گفتم:رفت گفت:رفتگفتم: نه شوخي ميكنم وقتي رفتيم بيرون هيچكس نبود خندم گرفت مامانم هم فهميد گفت:اين كارا چيه ميكني؟ البته داداشش برگشت فكركنم فقط خواسته بود مارو بترسونه كه ديگه اذيت نكنيم.


خاطره شادماني هاي ديروز تلخ ترين غمي است كه امروز داريم      

خداجون دوستت دارم

سلام پنجشنبه بازم خواهري اومدند اينجا وقتي داشتيم ناهار ميخورديم يكدفعه صداي خواهري دراومد كه شما دوتا چتونه چرا اينقدر صداي اين بشقاب رو درميارين بلد نيستيد با دست بخوريد به من و شوهرش مي گفت ما هم تا اون موقع متوجه صدا نشده بوديم واين بار براي اذيت كردنش به عمد اينكارو مي كرديمچندبار زنگ زدم خونه مريم برنداشتند ساعت3 بود اول باد وگرد اومد بعدشم يه باروني گرفت كه نگو اول با بابايي واميد رفتيم رو پشت بوم اما اميد ازترس به گردنم چسبيده بود مجبور شدم بيام پايين دوباره زيربارون خيس آب شده بودم درو بازكردم رفتم دم در بقيه هم دنبالم اومدند خونمون نزديك كوهه آب ازكوه سرازير ميشد واز جلو خونمون رد ميشد ميرفت پسرخاله ام خوابيده بود ازاون همه سروصدا بيدارنشده بودمنم دست گذاشتم رو زنگ تا وقتي آيفون رو برداشت گفت:كيه؟گفتم:منم بازكن اونم بازكرد تو اون بارون هيچكس اون اطراف نبود منم از فرصت استفاده كردم پاچه ي شلوارمو بالا زدم رفتم تو آب به ياد دوران كودكي اون زمان با داداشا ودوستاشون ازاين سرآب تا اون سرش ميرفتيم آخه كوچه ما دختركم بود منم همبازي پسرها بودم.بارون كه بند اومد رفتم روتخت يه كم كتاب خوندم اما خوابم ميومد خوابم برد كه ساعت 5:30 با صداي اميد كه مي گفت: خاله بلندشو بيدار شدم قرار بود زن داداشها بيان شام ميخورديم كه مريم زنگ زد ازم خواست كه برم خونشون گفتم: باشه يه وقت ديگه چون زن داداشهام اينجان قبول كرد بعد ازاون باهاش كارداشتم بهش زنگ زدم روبينا برداشت بعد ازسلام واحوالپرسي گفت:پيدات نيست زنده اي ستاره:نه من ازاون دنيا تماس ميگيرم ميخوام بيام دنبالت روبينا:منو ميخواي كجا ببري؟ ستاره:آماده شو ميخوام باخودم ببرمت اون دنيا روبينا:نه من نميام هنوز زوده بچه هام يتيم ميشن ستاره:حتماًپيرمردتم بي زن آره؟ يه كم سربه سرش گذاشتم حالا كه ازش خواستم گوشي رو به مريم بده گفت:دوباره بزن وقطع كردمريم ازم خواست كه برم منم قبول كردم كه فقط نيم ساعت بعد نجوا واميد رو هم باخودم بردم مريم رفته بود خريد ويه فيل كه وقتي شكمشو فشار ميدادي صدا ميداد وروبينا هم يه خرس برام خريده بودند(دستشون دردنكنه) ماماني هميشه ميگه اين با اين سنش هنوز عروسك دوست داره.

خداجون خيلي دلم تنگه براي خودت براي كساني كه دوستشون دارم وخبر دارند وندارند خلاصه دلم براي همه تنگ شده وهميشه اين تو بودي كه باعث آرامشم بودي وبا رازو نياز با تو بود كه به آرامش رسيدم وخواهم رسيد خداجون قربون بزرگيت برم كه همه كارهات ازروي حساب و كتابه،حساب و كتابي كه بعضي ازبندگات فكرمي كنند توداري بهشون ظلم ميكني اما مطمئناً يه روز مي فهمند كه اشتباه مي كردند خداجون خيلي خيلييييييييييي دوستت دارم وبه اونايي هم كه معني دوست داشتنو نمي فهمند ياد بده.

اگه تا حالا نميدونستيد چه جوري به آرامش مي رسيد يه بار درموقع دل تنگي بريد به سراغ خدا باهاش رازو نياز كنيد اونوقته كه به آرامش مي رسيد امتحانش نه ضرر نداره.


عشق را زندگی کن خنده آدما همیشه از دل خوشی نیست......گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کوشی نیست......گاهی دل اینقدر تنگ میشه که گریه هم کم میاره جا میزنه اونم سر به دیوار میزنه..........یک حرف ساده هم گاهی چقدر غم میاره...........

شانس

اون شب به جاي اينكه ما بريم خونه داداشي مامان به اونازنگ زد كه بيان به قول آقا احسان مثل هميشه خونمون شلوغ بود زن همسايمون هم اومده بود اما من ازبس خوابم ميومد به ماماني گفتم: مثل اينه كه قرص خواب آوربهم داده باشند ساعت10:15 رفتم اتاقم گرفتم خوابيدم بااينكه خيلي خوابم ميومد راحت خوابم نميبرد مثل اين بود كه مريضم سرم گيج ميرفت ودرد مي كرد اومدم رو زمين خوابيدم دوباره رفتم روتخت تاوقتي خوابم برد ساعت1:20 بيدارشدم صداي داداشي ونجواميومد دلم براشون تنگ شده بود اما اونقدرحالم بد بود نمي تونستم برم بعدنيم ساعتي كه رفتم بيرون ماماني گفت:الان رفتند يه مسكن خوردم روسريمم به پيشونيم بستم گرفتم خوابيدم وقتي صداي اذان صبح ميومد خوابم برد روزبعدشم دوباره خواهرم اومدند ساعت 2:30ماماني با اميد ومادرش رفتند خونه داداشي براي خداحافظي چون ساعت5:30 پرواز داشت منم رفتم حموم با داداشي هم خداحافظي نكردم بعدشم كه خواهري خودش تنها اومد چون مامان با اميد رفته بودند فرودگاه ما هم قرار بود بريم خريد باباي اميد كه كارداشت نمي تونست بياد براي همين به دوستش كه تاكسي تلفني داره زنگ زد كه مارو ببره قرار بودساعت4:30 بياد اما نيم ساعت ديرتر اومد(خداروشكر وگرنه من آماده نبودم) اول رفتيم يه مغازه براي سراميك خواهري ميخواست بخره بعد هم رفتيم آموزش وپرورش كارنامه وكارت انتخاب رشته رو گرفتيم بعدشم رفتيم يكي ازشهرهاي اطراف بازم براي خريد كاشي يك ساعت كامل تومغازه موردنظر مي گشتيم وكاشيها رونگاه مي كرديم با اون كفشهام ديگه نمي تونستم رو پام وايسم پسرجووني كه تومغازه كار مي كرد وبه عنوان راهنما همراهمون بودميگفت:معلومه كه خيلي مشكل پسنديد(فكركنم دلش براي خودش كه اين همه مدت سرپامونده بود مي سوخت)بعد ازاونجا چندمغازه ديگه رفتيم تا خواهري چيزهايي براي خونه خريد وحركت كرديم طرف خونه يه نيم ساعتي بين راه بوديم من كه سرمو به پشتي صندلي تكيه دادم و همينطوركه به صحبتهاشون گوش ميدادم به قرص كامل ماه درآسمون نگاه مي كردم اگه توجه مي كردي مي تونستي دوتا چشم وبيني ولب رو ببيني مثل چهره يه آدم به ياد حرف مريم افتادم كه مي گفت:به ماه حساس شدم وبايد بدم برام به جاي عينك آفتابي عينك مهتابي بسازندهمون موقع يه موتوري ازكنارمون رد شد دونفر سواربودند اوني كه رانندگي مي كرد پيرهن تنش نبود نفرپشت سريشم دست وسوت ميزد اینجوری شده بودمدوست شوهر خواهرم گفت:مثل اينكه زيادي دم به خمره زده گرمش شده بدون پيرهن سوارموتور شده تا يه كم خنك بشه چون اگه زياد بخورند گرمشون ميشه. تا حالا نشنيده بودم يه چيز جديد هم ياد گرفتم ساعت 9:7 دقيقه تواتاقم بودم.

يه خبر داداشي نتونسته بود بره يعني سوارش نكردن چون گفتن مهر خروجي رو نزدي عجب گرفتاريه خوب چون هنوزسربازي نكرده وسرباز محسوب ميشه از اونجا بايد دوتا مهر خروجي ميزد ميومد دوستش پاسپورتشو با خودش برده گفته تا شنبه مهرميزنم بعدشم ميرم فرودگاه به دست يه نفر ميدم بياره داداشي هم ازاينجا زنگ زده به سفارت اونجا چون اونجا دوست زياد داره ودوستاش گفتن هركاري از دستمون بربياد انجام ميديم شانس خودشه ديگه تهران كه رفته بود يه بار تو ترافيك مونده بودند وبه پروازشون نرسيدند ومجبور شدند با پرواز شيراز بيان يا سال قبل كه اومد پاسپورتشو تو فرودگاه برداشتند وچند بار مجبور شد بره تهران وچقدر اونجا خرج كرد تا تونست پاسپورتشو پس بگيره نزديك دوميليونخداكنه اينبار همونطور كه ميگن مشكلش فقط همين باشه اين سربازي نكردن هم چقدر دردسره امشب باز هم سردرد وسرگيجه دارم نميدونم چرا چند روزيه اينجوري ميشم ماماني ميگفت مي خواستي يه دكتر هم بري گفتم:فكرنكنم چيز مهمي باشه حتما مال گرماست.

به اميد گفتم:بيا كاراته خيلي حال داد يه خرس گنده با يه جوجه كاراته بازيخواهري گفت:اميد برو برام آب بيار نرفت گفتم: من ميرم مي دونستم كه اميد هم مياد اينطورم شد من زودتر ليوان روبه دست خواهري دادم اميد هم كه اينجوري ديد خودش خورد نميدونم چي گفتيم كه عصباني شد وخواست آب رو بريزه روي مامانش گفتم:اگه ريختي منم ميريزم طوري آب رو ريخت كه هردومون خيس شديم منم به تلافي آبهاي داخل ليوان رو ريختم روش خيلي خوب چسبيد زيرگلوش بعدشم رفت تويقه اش گريه اش به هوا بلند شد چون آبش خيلي سرد بود هيچكس ازدست من درآسايش نيست تو اين دو روز كه پسرخاله ام وشوهر خواهرم اينجان هميشه با آب ازشون پذيرايي مي كنم اونم ازنوع تگريشپسر خاله ام برعكس شوهر خواهرم تلافي نميكنه.پسرخالم ازم خواست كه باهم پلي استيشن بازي كنيم منم دستشو رد نكردم يه دور بازي كردم خيلي حال داد ساعت 1:5 دقيقه نصف شب بود كه صداي موتور اومد حدس زدم داداشي باشه دلم براش تنگ شده بود رفتم ببينمش ديدم نجوا خوشكلههم همراهشه بغلش كردم وبا هم بازي كرديم اما ده دقيقه بيشتر نموندن الانم ديروقته بهتره برم بخوابم تا چند روز ديگه خداحافظ.


وقتي به دنيا مي آييم درگوشمان اذان مي گويند وقتي ميميريم برايمان نمازمي خوانند به راستي زندگي چقدر كوتاه است فاصله بين اذان ونماز 

روز پدربرتمامی پدران مبارک

غروب يكشنبه بود كه باباي اميد زنگ زد كه شام بياين اينجا ما هم رفتيم سرشام بود كه خانواده خواهرشم اومدند وباعث شدند بعد از ماههايكي ازهمكلاسيهامو ببينم يكي ازبچه هاكه دوماه از شروع مدرسه درپيش دانشگاهي نگذشته بودكه باپسر عمه اميد ازدواج كرد وازاين شهررفت ودرسشو نيمه تمام گذاشت موقع رفتنشون وقتي با ديگران خداحافظي ميكرد كيفشو قايم كردماول دوروبرشو نگاه كرد وازروي شيطنتهايي كه ازمن سراغ داشت فهميد كارمنه حالا ديگه وضعيتش با گدشته خيلي فرق داره چون متاهله برام دعا ميكرد كه زودتر ازدواج كنم گفتم يه 4سال ديگه صبركن بعد گفت:وقتي نامزد كردي يادت ميارم گفتم:باشه ديگه 4سال ديگه يادم بيار.

 من كه فعلاً قصد ازدواج ندارم چون هنوز زوده وميخوام درسمو تموم كنم واون كسي كه ميخوام پيدا نكردم و نميخوام به اين زودي دوران مجرديمو ترك كنم ازاونجا يه زنگ به مريم زدم وباهم صحبت كرديم به قول خودش كمال همنشين درمن اثركرده چون منم ازخونه خواهرم تماس مي گرفتم فرداي اون شبم رفتم خونه خواهري تا كمكش كنم وسايلشو جمع كنه چون ميخواستن خونشون تعمير كنند عصر خوابيده بودم كه ازصداي تلفن بيدار شدم طبق معمول اشتباه بود بعدشم يه باد وگردي اومد كه نگو وقتي صداي بارون كه به سقف برخورد مي كرد به گوشم خورد رفتم توحياط اما ماماني جلومو گرفت كه برق ميزنه نرو يا اگه هم ميخواي بري پس اول برو بلوزتو عوض كن چون قرمز برق به طرف خودش جذب ميكنه منم براي اينكه دست ازسرم برداره رفتم يه تي شرت آستين كوتاه سياه پوشيدم تا ديگه نتونه ايراد بگيره وتوحياط زيربارون ايستادم مثل موش آب كشيده شده بودم اما دلم نميومد كه بارونو ترك كنم هرلحظه بارون شديدتر ميشد ورعد وبرق هم قطع نميشد اما هيچكدوم باعث نميشد كه من بارونو ول كنم برم تواتاق بارون كه بند اومد رفتم داخل هوا تاريك شده بود وبرق هم نبود كه مادربزرگ اميد(مادرپدرش)اومد كه ببينه اونا اينجان يا نه رفته بودند خريد البته به خودشم گفته بودند اما يادش ميره يه قفل دستش بود ميگفت هركاري كردم نتونستم اين قفلو به دربزنم البته كليدشم نداشت به ما ميگفت يه كليد بهم بديد تا بازش كنم گفتم:اگه اينجوري بود كه همه ميرفتند خونه مردم دزدي هرقفلي كليد خودشو لازم داره اما دوباره يادش ميرفت وحرف خودشو تكرار مي كرد دفعه اول كه اومد همين كه من رفتم جلوش گفت:مگه تو نرفتي همراه بابات(فكركنم تو تاريكي منو با يكي از داداشها اشتباه گرفته بود حق هم داشت با بلوز شلوار )گفتم:همراه بابا برم چكار؟جوابمو نداد آخرشم نزديك بود مارو ديوونه كنه براي همين مامانم بردش خونشون.

دراز كشيدم داشت خوابم ميبرد صداي بابارو ازتو آشپزخونه شنيدم كه به ماماني ميگفت:تواين تاريكي باز اين دختررفته تو اتاقش اونجا چكارميكنه؟ حوصله نداشتم كه جوابشو بدم كه بگم من اينجام نه تواتاقم كه صداي زنگ تلفن اومدم دويدم طرف اتاق واون موقع بابايي هم متوجه شد كه اشتباه ميكرده مريم بود با هم صحبت ميكرديم ميگفت:ميخوام بيام اما ديروقته برق هم نيست كسي هم نيست كه منو بياره گفتم:مگه ساعت چنده؟ مريم:9 ستاره:هنوزكه زوده بيا مريم:كسي نيست منو بياره راستي زير بارون رفتي؟ستاره: آره خيلي حال داد تو چي؟ مريم: من رفتم رو پشت بوم نشستم يه كتابم با خودم بردم بخونم كه ديدم داره خيس ميشه يه جايي قايمش كردم ستاره:تو كه ازمن ديوونه تريبعدشم يه جوك برام تعريف كرد منم يه جوك رشتي براش تعريف كردم گفت:يعني رشتيا اينجورين بعد خودش در جوابش گفت:تا نباشد چيزكي مردم نگويند چيزها گفتم:هستند ولي نه همشون مثل تركها همشون كه مثل هم نيستند بعضياشون خيلي هم باهوشند يكدفعه گفت:امروز زنگ زدم به معصومه كه تولدشو تبريك بگم خيلي ازدستش ناراحت شدم (تنها ترك كلاسمون كه يكماه اول اومد پيش دانشگاهي اونم نامزد كردو بيخود بي جهت درسو ول كرد)گفتم:چرا مگه چي شده؟مريم:وقتي بهش گفتم كنكور قبول شدي گفته ستاره، ستاره قبول شده باورم نميشه پس اگه منم شركت ميكردم قبول ميشدم گفتم:مي خواستي بگي تو هم بروشركت كن تا قبول بشي كسي كه جلوتو نگرفته اون زمان كه من نمره اول كلاس بودم اون توگهواره بود*حالا تو چرا خودتو ناراحت ميكني مريم:نه چرا اونجوري بگه.خوب مقصرخودمم چون اززمانيكه به دبيرستان اومدم كمتردل به درس دادم وفقط براي قبولي ميخوندم نه آوردن رتبه خوب من يادگيريم خوبه فقط يكبار تكرار لازمه من صبح تومدرسه ميخوندم وبعدكه معلم ازم مي پرسيد هم خوب جواب ميدادم خوب من بخاطر تنبليم باعث شده بودم ديگران درموردم اينطور فكركنند اين مريم هم الكي خودشو ناراحت ميكنه مثل الناز كه همينكه نظر جناب سرهنگ رو شنيد عصباني شد وگفت:بگو مگه من چمه چي از ديگران كمتردارم اگه شما ميتونيد بريد قبول بشيد. اين كنكور قبول شدن ماهم عجب دردسري درست كرده اگه از اول فهميده بودم اينقدرجنجال آفرين ميشه اصلاً شركت نميكردم

ساعت12تلفن زنگ زد دوباره مريم بود ازم پرسيد:چكارميكني؟ گفتم:حياط رو ميشورم گفت:پس بعداً ميزنم سريع كارمو تموم كردم منتظرتلفنش نشستم وقتي ديدم نميزنه خواستم خودم براش بزنم كه ديدم تلفن نيست وتا صبح تلفنها قطع بود روزي كه من تلفنو لازم دارم نيست

امروز هم كه خواهري اينجان وچند روزي ميمونند وفقط شبا براي خواب ميرن خونشون چون از امروز شروع به كاركردند ظهر هم كه خوابم گرفته بود ميخواستم بخوابم ازبس اميد با مادربزرگش كه با اونا زندگي ميكنه باهاشون اومده بود حرف زدند نتونستم قوطي دستمال كاغذي رو برداشته بودند مادربزرگش ميزد وميخوند اميد هم دست ميزد خواهري ميگه هر روز كارشون اينه البته اميد ميره اتاق مادربزرگش و مزاحم ديگران نيستند مثل بچه ها بازي ميكنند پسرخاله ام هم اومده اينجا بدبخت داشته به باباش كمك ميكرده يه كاري رو اشتباه انجام داده ودعواش كرده اونم اومده اينجا وقتي اومد كثيف وخاكي بود اول يه حموم كرد فعلاً هم كه اينجاست هيچ كسي هم نيست كه باهاش صحبت كنه خوب هميشه وقتي ميومد با مرصور(منصور)بود اما الان ديگه فقط منم.

عصر رفتم اون اتاق كه يكدفعه مادربزرگ اميد گفت:اين پسره يامرد كه داره مياد داخل؟ جواب دادم:نه دخترم اما بازم باورش نميشد گفتم:حالا چه جوري حاليش كنم دخترم بعدشم كه  پسرخالم نون خريده بود داده بود دستش كه بياره داخل گيرداده بود كه يه پسري نون آورده گفتم:اون نامزد منه كه نون آورده مگه نميدونستيگفت:خدا كنه كه نامزدت باشه هركسي هرچي تو دلشه بهش برسه.

امشب هم فكركنم بريم خونه داداشي چون فردا ميخواد بره دبي بذاي 1هفته اومده بود اما الان دوهفته است كه اينجاست خوب اينم از داداشاي ما كه هميشه درحال مسافرتند.


هيچوقت ازدوست داشتن انصراف نده

حتي اگه كسي بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده

عشق را تجربه كن حتي اگه توش شكست باشه

علاوه بر اينكه يه خاطره به جا ميذاره ميتونه

يه تجربه هم به جا بذاره

هیچوقت تنهام نذاز

سلام من بازم اومدم دلتونو خوش نكنيد من به اين زوديا دست ازاين كار برنميدارم حتي اگه هزارتا كار روسرم ريخته باشهروز جمعه داداشي ظهردعوتمون بودند اولين كسي كه بهم زنگ زد تبريك گفت مثل هميشه مريم بودبعدشم شيدازنگ زد همشونم ازيك نفر شنيده بودند ازفاطمه آخه خودشم قبول شده خيلي خوشحال بود براي همين چندباربهم زنگ زد خيلي خونده بود طوري كه غذاخوردن يادش ميرفت نه مثل من كه نخونده رفتم سرجلسه خوب شد عقلمو بكارانداختم اونايي كه بلدنبودم ولش كردم الناز باسوگندهم كه قبول نشدند به قول سوگند جاشو به ما داده بابا اينارو وللش بهتره اين مدت باقي مانده رو بي خيال درس بشيم حالا مرحله دومش مونده كه امكان قبول شدنش كمه.

اونروزظهربقيه كه خوابيدند من ونجواهم دوتايي باهم بازي كرديم شب هم كه خواهري اومد اميد بعداً همراه باباش اومد رفته بود عروسي پسرعموش بعد هم كه ديد نجوا نشستند با مامانش نرفت ساعت12 به مريم زنگ زدم نميدونم چرا اما خيلي دلم براش تنگ شده بودخونشون كه برنمي داشتند زدم خونه خواهرش روبينا برداشت اول صداشو نشناختم باهم صحبت كرديم بعدگوشي رو به مريم داد ميگفت خواهرشون كه رفته عروسي خودشون تنهان اصراركردند برم قبول نكردم آخه نصف شبي چه وقت جايي رفتنه مريم ميگفت جناب سرهنگ به يكي ازبچه ها پيغام داده كه به مريم بگو باهام تماس بگيره ميگفت وقتي بهش گفتم قبول شدی گفته:ستارهباورش نميشده گفتم:ستاره رو دست كم گرفتيتلفن با مامان نجوا كارداشت بهش گفتم:برو اون اتاق صحبت كن بهتره.خودمم بانجوا واميد بازي ميكردم آخه بچه هادنياي قشنگي دارند ازدنياي بي رياشون خوشم مياد  دوتاشون پشتم سوارشده بودند منم مجبور بودم مثل.....(بلانسبت)چهاردست وپا راه برم وقتي نجوارو پايين آوردند منم خودموانداختم روزمين كه باعث شد اميدبا سر بخوره زمينساعت ازيك گذشته بود كه رفتند اميد هم وقتي ديد اونا دارن ميرن گفت:منم ميرم.

شنبه شب مريم زنگ زد مريم:سلام ستاره:سلام خوبي؟مريم: ممنون توخوبي چكارميكني؟ستاره:هيچي مريم:جايي ميخواي بري؟ستاره:ميخوام برم خونه عموم فردا دخترعموم ميخواد بره ميخواستي بياي؟مريم؟:باشه يه وقت ديگه ستاره:خوب امشب بيا مريم:نه باشه يه شب ديگه سلام برسون ستاره:به كي سارا؟ مريم:آره.نه به خانم دكتر ستاره:خانم دكتر؟آخرشم فهميدم كه به سارا ميگه تومدرسه چقدرسارا ودوستاشونو ميذاشتيم سركار

همراه مامان وخواهري رفتيم كم كم دوتا عمه هاي كوچكتر (مامان الناز ودنيا)با الناز،فرنوش،بابابزرگ و.......اومدند خلاصه اسفه اي (يكدفعه اي)شلوغ شد با الناز وسارا ازهردري صحبت كرديم ما آخرين نفري بوديم كه اومديم ساعت12:20سارا با زن دائيش هم همراهمون اومدند تا يه چيزهايي بردارند وهم كيبورد سارا چون كيبورد منو لازم داشت براي همين مدتي بود كه عوضش كرده بوديم بچه هاي خواهرش 3تا پسر مودب وخوب هستند فقط شيطنتشون زياده مخصوصا كوچولوئه حامد.


دوستت دارم تكراريه خيلي بهت نياز دارم

قلبمو باهرچي توشه ،واست،تو نامت مي ذارم

اگه دوستم داشتي كه هيچ فقط رو نامه دس بكش

اگرنه راحت بگو وبدون من نفس بكش

فقط حقيقت وبگو،هرچي توقلبت مي گذره

به حرف قلبت گوش بده اينجوري خيلي بهتره

نتایج

پنجشنبه ساعت 4:40 دم درخونه مريم بودم حموم ميكرد براي همين تواتاق منتظرش نشستم وقتي روبينا ميخواست بياد داخل نميدونست كه من اونجام پشت درقايم شدم پريدم جلوش ازترس زرد شد تكيه به كمدداده بودم وداشتم باهاش صحبت مي كردم كه بخاطريه شوخي به طرفم اومد همين كه خواستم پا به فراربذارم كمد حركت كرد وهمينجورعطرو وسايل آرايشي بود كه پشت سرم رو زمين مي ريختمجبورم كرد كه درستش كنم كه مريم هم اومد گفتم:دسته گل روبيناست گفت:معلومه آماده شد وباهم رفتيم كتابخونه كه ازشانس ما بسته بود به قول مريم امروز روبه خاطرما كرده بودندجمعه رفتيم خونه مسئولش ازدوستانه كه گفت نميتونه بياد چون كار داره رفتيم خونشون تلفن باروبينا كارداشت وقتي حرفهاش تموم شد نشست به صحبت كردن باما كه خواهرش صداش زد رفت اما دوباره برگشت دم درايستاده بود فضولي ميكرد خواهرشو صدا زدم گفتم:بيا اينوجمعش كن كفشهامو برداشت گفت:پرت ميكنم روپشت بام گفتم:نميتوني اگه اينكارو بكني حسابتو ميرسم براي اينكه گولم بزنه بالا انداخت منم پارچ آب رو برداشتم دنبالش كردم هركاري كردم درست وحسابي خيس نشد كفشهامو برداشت گفت:ايندفعه ديگه واقعا ميندازم مريم يه ليوان آب دستش بود كه داشت ميخورد ريخت روصورت روبينا بعدشم درو بستيم تا نتونه بياد داخل بعدش دوباره اومد دم دراتاق گفت:حالابرو دنبال كفشهات بگرد من قايمش كردم راستي اين گردنبند ازاولم گردنت بود؟ ستاره:آره روبينا:نه راستشو بگو من كه نديدم مريم:من بهش دادم روبينا:تو كه بله ازجام بلند شدم وهمينطور كه باهاش صحبت ميكردم رفتم طرف ميز توالت ازاول كه اومده بود چشمم دنبال پارچ آب بودالبته اون نميديد رفتم جلو ويكدفعه ريختم رو صورتش غافلگيرشد پريد عقب وتاوقتي به خودش بجنبه من درو بستم من ومريم كه داشتيم حال ميكرديم چون حسابشو رسيده بوديم موقع اومدن كفشهام نبود مريم ازپله ها رفت بالا ديد آره بالا افتاده نشونم دادگفتم:بندازپايين وقتي انداخت گفت:آخ مثل اينه كه خودم افتادمگفتم:بپرپايين من ازاينجا ميگيرمتوقتي ازپله ها ميومد پايين چندبار گفتم:نيفتيا كه گفت:تواونجا منتظري كه من بيفتم  من ومريم ازكلاس اول ابتدايي تويك كلاس بوديم اما هيچوقت رابطمون به غيراز همكلاسي نبود تا اينكه يكي ازدوستام كلاس اول دبيرستان مدرسه رو ول کرد بعدشم ازدواج كردو ازاين شهررفت ومن تنها شدم تا اينكه مريم ازم خواست كامپيوتريادش بدم تا اينكه پام به خونشون بازشد وبعد كم كم باهم صميمي شديم هيچوقت فكرشو هم نميكردم كه اينقدر بهم نزديك بشيم كه نتونيم براي يه چند روز ازهم دورباشيم.

شب هم كه رفتم نتايج كنكور رونگاه كنم اما آخرش ندونستم چرا اينجوريه مهشيد قبول شده بود وعسل هم كه نه اطلاعات كه مريم كه ميگفت اشتباه وارد كرديد به قول خودش اي واي عكسم زشته حالا چكاركنم(يعني اول شده)گفتم:حتما ميخوان خودشون بيان بهت تبريك بگن كه بازنميشه شب نجوا ومامان وباباش اومدند ساعت 11هم خواهري بعدشم كه باباي اميد ازمغازش اومده بود اينجا تا يك نشسته بودند بعدشم رفتند.


جلو من قدم برندار

شايد نتونم دنبالت بيام

پشت سرم راه نرو

شايد نتونم رهرو خوبي باشم

كنارم راه بيا ودوستم باش


آخ جون من الان نگاه کردم کنکور دانشگاه پیام نور البته مرحله اول دعا کنید اون یکی هم قبول بشم البته اصلا باورم نمیشه ولی ناراحتم چون مریم قبول نشدهانشالله سال دیگه با هم میریم دوستت دارم مریم

وروجک

بازم سلام به روي ماه خودم(نه مثل اينكه خيلي از خودراضي شدم) هرچي كه باشيم چه زشت چه زيبا آفريده ي خدا هستيم وهيچ ايرادي توكارش نيست.

دوشب قبل باخواهري واميد نشسته بوديم كه برقها رفت البته اميد ازقبل پيش بيني كرده بود كه برق ميره رفتيم توحياط بادهر چي خاك بود روباخودش آورده بود اماازبارون خبري نبود فقط يه نم نم ميومد يادش بخير اون روزها كه تومدرسه بوديم وبارون ميومد به عمد ميرفتيم زيربارون يادمه كلاس سوم دبيرستان يه روزكه بارون ميومد بابچه هاي كلاس وجناب سرهنگ رفتيم كناريكي ازرودخونه ها كه موقع بارون جاري ميشه همه بچه ها ريختيم توآب من ومريم وعسل ونازي باخانم شكلات دست همديگه رو گرفتيم رفتيم تاوسط آب كه ديگه به گردنمون رسيده بود البته مريم روحذف كنيد چون اون يك مترازمابلندترهبعدشم بالباسهاي خيس كه ازسرما مي لرزيديم سركلاس نشستيم اونم كلاس منطق ازدبيرشم كه نگو بچه هاچه دل پري ازش داشتند اصلا اين درس تو مغزمون نميرفت واي كه چه روزهاي خوشي بود.

برق اومده بود اماقصدداخل رفتن رونداشتند آخه روزباروني حياط لطف ديگه اي داره اميد دستهاشوباز كرده بود كه خيس بشه يه ترقه انداختم ازترس به پاهاي بابايي چسبيد پاكت آبميوه تركونده بودم خودش ازم خواست دوباره بيارم منم به جاش ترقه آوردم ماماني هم دعوام كرد براي اينكه اميد يادش بره گفتم: بريم سوارماشينت شو اما اين ماشين كه راه نميرفت شارژ هم داشت مجبورشدم بازش كنم سيمش قطع شده بود درستش ميكردم كه ماماني گفت:تلفنت زنگ ميزنه همين كه بهش رسيدم تموم شد دوباره اون يكي مريم بود ميگم چرا هردفعه يه خط ميزني؟ميگه حالاچرادعوا ميكني وقطع كرد اون خط دوتا زنگ خوردقطع شد دوباره اين يكي بعد ازدوتاقطع شد گفتم: باشه مريم خانوم منم برنميدارم وقتي ماماني صدازد كه تلفن گفتم:ولش كن برندار ساعت11:30بود كه دوباره مريم زنگ زد يه نيم ساعتي باهم صحبت كرديم وقرارشد فرداش(سه شنبه) بريم كتابخونه سه شنبه هم كه زنگ زدم باباش گفت:نماز ميخونه وقتي ديدم زنگ نميزنه گفتم:حتما حوصله نداره گرفتم خوابيدم صداي زنگ تلفن ميومد اما حوصله اينكه برم بردارم نداشتم يه گوشي ديگه كناردستم بود منتظرشدم كه به اين زنگ بزنه شنيدين ميگن‹‹عقل كه نيست جان درعذابه››حالا حكايت منه خوب دخترتوكه گوشي دستته به جاي انتظاركشيدن خودت بزن آخرش زنگ زد مريم:مگه نمياي بريم كتابخونه ستاره:نه حوصله ندارم اصراركرد گفتم:امروز نه پنجشنبه ميام ولي زودپشيمون شدم زنگ زدم كه بگم ميام اما يا اشغال بود يابرنمي داشتنددرهمون موقع زنگ دربه صدا دراومد خاله ام بادختر وبچه هاش بودند يك ماه ونيم قبل ازكويت اومده والان يادش افتاده كه يك خاله هم داره اين خاله ام يه جوريه يعني كلاً خانوادشون اينجورين فقط دوست دارند بين ديگران رابهم بزنند پشت سرت حرف بزنند اونم يه مشت مزخرفات اما برعكس عمه هام اصلا اينطوري نيستند باهاشون خيلي راحتيم زمان بچگيمون كه ياما ميرفتيم يا بچه هاي اوناميومدند روزهاي خوش كودكي.

ساعت8شب بودكه مريم زنگ زد كه بيا اينجا ستاره:خودت بيا راستي مگه نميخواي بري عروسي(تابستوناديگه همش عروسيه)مريم:اگه راستشو بخواي ميخواستم بيام خونتون دخترعموم زنگ زد(چقدرزنگ زنگ ميكنم)گفت:مياي بريم عروسي گفتم:نه براي همين بهتره خودت بياي قبول كردم امابعدش زنگ زدم روبينا برداشت دوتاكلمه صحبت كرديم قطع شد دوباره زنگ زدم ستاره:مگه مريضي كه قطع ميكني؟روبينا: آره اما كسي نيست كه منوببره دكتر ستاره:ميخواي من بيام ببرمت دكترالبته اگه تمام خرجها باخودت باشهروبينا:ميخواي خرج توروهم بدم؟ستاره:آره بايدحقوق هم بديروبينا: نميخواي بياي اينجا يادم نيست كي ديدمت ستاره:قراربودبيام اما الان مامانم ميگفت:عمه هام قراره بيان قبلا به من گفته بود من نشنيدم روبينا:مگه هنوزاين مشكل كري توحل نشده نكنه عاشق شدي ميگن عاشقا نمي شنون ستاره:راست ميگي فكركنم همچين چيزايي باشه بعدهم گوشي رو داد به مريم بهش گفتم گفت:ميخواستم ببينمت دلم برات تنگ شده ستاره:مگه چندروزه همديگرو نديديم مريم:توكه احساس نداري دلت تنگ نميشه ستاره:من كه اصلاً مريم:خيلي پررويي ستاره:كمال همنشينه (حرف هميشگي)مريم:چه دخترخوبي هستي ستاره:خودم ميدونستم از وقتي به دنيا اومدم دخترخوبي بودم مريم:به دلم موند يكبار وقتي تعريفتو ميكنم بگي كمال همنشين اثر كرده ستاره:درميزنن فكركنم اومدند هنوزآماده هم نشدم من ميرم مريم:باشه خداحافظ

اميد بادو اومد تواتاقم ورقهاي داخل دستش رونشونم داد وگفت :خاله بيا بازي گفتم:توروتخت بشين من حاضر ميشم ديگه بازي ميكنيم رفتم داخل اتاق كوچيكي كه داخل اتاقمه وقتي خواستم بيام بيرون باز نميشد گفتم:اميد دروبازكن قفل كرده بود اما بازكردنشو بلد نبود رفت بعد با مامانش اومد دوروباز كردند.

دوتا ازعمه ها،بابابزرگ،الناز،دنيا وخواهرش فرنوش(زن داداش الناز)بودشربت داخل ليوان مي ريختم كه اميد يك ترقه بهم داد كه بتركون وخودش رفت همين كه تركوندم صداي مامان دراومد كه من وقتي چيزي به ستاره ميگم شما ازش دفاع مي كنيد گفتم:به من چه اميدگفت:بتركون ماماني:دروغ نگو اميد كه اينجا كنارمامانش نشسته گفتم:خوب اينم ازترسشه وگرنه اون كي اونجور ساكت بوده.

امروزهم ازصبح اميدبا ناديا(خواهردنيا)اومدند دوتا بچه شيطون دست به يكي كردند وچه كارهايي كه نمي كنند اتاق مثل جنگل كردند صداي ضبط ازخونه همسايه كه عروسيه مياد مي رقصند بابايي ميگفت:امروز كه نذاشتين استراحت كنيم عصر عمه ام اومد ناديارو برد اميدرو هم بردند اما دوباره همراه مامانم برگشته بود ازراه نرسيده پشت دراتاق من بود اينطور كه ماماني ميگفت: ازدوچرخه اش افتاده وچندلحظه نفسش بالا نمي يومده سرش بدجوري ورم كرده بودمن داشتم با كامپيوتركار ميكردم اونم ازفرصت استفاده كرده با دوچرخه رفته روتخت يه فلاپي رو شكست پيچ تختمو باز كرددستشو گرفتم رفتيم بيرون تاوقتي بدبختم نكرده مريم زنگ زد گفت:چشمام به درسفيد شد ستاره:براي چي؟مريم:ازبس منتظرت موندم ستاره:منتظرمن؟مريم:آره خودت ديشب گفتي فرداشب ميام ستاره:اصلاً يادم نبود باشه ميام موهامو شونه ميكردم ازداخل آينه ديدم موهام رنگي شد اينم دسته گل اون وروجكا بود زده بودن تو رژ لببالاخره رفتم بامريم صحبت ميكرديم كه روبينا هم اومد مريم يه پارچ آب آورده بود روبينا:يه ليوان آب بده بخورم ميخوام برم يه ليوان آب خورد دوباره داخلش كرد ريخت رو من بعدشم كه مريم بدجنس يه ليوان ديگه رو سرم خالي كرد تلافي اون شب كه خونمون بود بعدشم ماماني زنگ زد كه من خونه داداشي هستم بيا اينجا خونشون نزديكه خونه مريمه ساعت12 رفتم اونجا هم با نجواخوشكله بازي كرديم بعدشم خوابش برد ساعت1 اومديم خونه الانم كه درخدمت شما هستم

خسته نباشم با اين همه حرافي


به اندازه کافی قوی باش تا هر روز بادنیا روبرو شوی

پرواز

سلام خوبين منم كه واقعا به سالم بودن عقلم هم شك دارم چه برسه به جسمم نميخوام در زندگيم واتفاقاتي كه ميفته ازخداگلايه وناشكري كنم چون راضيم به رضاي اون نميشه با سرنوشت جنگيد هرچي كه بجنگي بازهم همون چيزي كه خدا بخواد وازاول برات نوشته ميشه اما با جنگيدن شايد يه كم تغيير درش بوجود بياد اما من قصدجنگيدن باهاش رو ندارم چون ديگه حوصلشم ندارم.

ساعت14به مريم زنگ زدم كه باهاش صحبت كنم آخه ازاون شب ديگه ازش خبرنداشتم نه به اينكه روزي چندبار ازهم خبر مي گيريم نه به اين روبينا گفت:داره با كامپيوتركارميكنه ميگم خودش زنگ بزنه مي خواستم ببينم عصرمياد بريم كتابخونه كه يه ماموريتي بهم داد كه انجام بدم يادم رفت با خودم گفتم: اشكال نداره دوباره بعدا بهش زنگ ميزنم البته اين مريم دوست نداره من كتاب بخونم ميگه اين كتاباچيه ميخوني اما چكاركنم از بيكاري كه بهتره خوب مريم جون من چكاركنم من هميشه تنهام به يه سرگرمي احتياج دارم باروبنديلتوجمع كن بيا اينجا تامن ازتنهايي بيرون بيام بابايي كه ازصبح ميره ساعت1ظهرمياددوباره4:30داره ميره منو ماماني هم دونفرآدم تو24 ساعت مگه چقدرحرف دارند كه باهم بزنند توكه الحمدلله با خواهروبرادرات صحبت ميكني نيازي به سرگرمي نداري خوب اينارو وللش اما بعد ااون منصرف شدم چون اصلا حوصله رفتن نداشتم ساعت4:30 بود كه گرفتم خوابيدم مثل هميشه اعصابم بهم ريخته بود اينم ديگه براي ما اعصاب بشو نيست باهراتفتقي دگرگون ميشه به قول مامان برويه عصاي(اعصاب)ديگه بخر ازدرزدنهاي اميد بيدارشدم هروقت مياد پشت دراتاقم بامشت ولگدبه جون دربدبخت ميفته وتاوقتي هم بازنكنم دست بردار نيست دروبازكردم دوباره گرفتم خوابيدم اونم اميد روتخت كنارم نشستن وسوال كردن كه نذاشت بخوابم نميدونم كي اين سوالهاي اين اميدخان تموم ميشه وقتي بيرون اومدم مامان داشت براي خواهري ميگفت كه بابا امروزيه قمري آورده اما عصرديدم مرده امروز كه بابايي اومده بود همين كه ازاتاق بيرون اومدم مامان گفت جلوپاتونگاه كن مي كشيشا اول ترسيدم رفتم عقب فكر كردم مارمولكه(هركسي به فكر خويشه)اما بعدشم ديدم يه قمريه كه رو زمين نشسته بود اول ازآب سردكن يه كم آب بهش دادم بعدشم بردمش تواتاق گذاشتمش رويه صندلي كنارش نشستم پرهاي قهوه اي با يه خط سياه روگردن وچشمهاي سياه كه دورش قهوه اي بود واقعا چشمهاش زيبا بود ومعلوم بود كه ترسيده برداشتمش پرهاي نرمي داشت سرشو بوسيدم هنوزكوچيك بود تصميم گرفتم بزرگش كنم ووقتي تونست پروازكنه بذارم بره هرجا كه دلش ميخواد اما متاسفانه حتي يك روز هم نتونستم ازش مراقبت كنم باحرف مامان گريه ام گرفت قبل ازاينكه بتونه لذت پروازبابالهاي خودشو بچشه پروازكردو رفت واقعا چه لذتي داره پرواز به سوي آسمانها پروازبه سوي معبود ازلي وابدي. ديگه تصميم گرفتم به هيچكس وهيچ چيزدل نبندم چون به هركس وهرچيزي دل بستم ازدستش دادم كاش دل بستنها ودل گسستنها دست خود آدم بود ديگه چقدرزندگي راحتتر ميشد به ياد حرف افشين افتادم كه درمقابل حرفهاي ديگرانهميشه مي گفت:دله كه دل ميبره نه گاري كه گل ميبره واقعا كه راست ميگه دل بايد نزديك باشه ودله كه به دل راه داره.

امروز مثل اينكه همه كس وهمه چيزباهام سرجنگ داشتند اون بعدازظهر اينم ازشب خواستم تلويزيون نگاه كنم هركاري كردم رسيور درست وحسابي كارنمي كرد نزديك بود پرتش كنم بيرون پلي استيشن رو روشن كردم شروع كردم به بازي جكي جان مي خواستم با اين بازي دق دليهامو سر آدمهاي داخل بازي خالي كنم ماهها بود كه بازي نكرده بودم شايد زمانيكه افشين اينجا بود واونم فوتبال فقط براي اينكه هي نگه بلد نيستي بيشترسي دي ها يا فوتباله يا جنگي كه جنگيش براهمين موقعها خوبه بعدشم كه ضبطم گريمو درآورد نميدونم چه مرگش بود يكي ميكوبيدم روضبط دوتا توسرخودم خرش درستش كردم تصميم گرفتم برم خونه خواهري چون ازتنهايي حوصلم سررفته بود وگفتم يه كم بااميد بازي ميكنم اين سردردم هم خوب ميشه چون درحال انفجاربود همين كه دركمد روبازكردم سرم گيج رفت نزديك بود بيفتم يه كم بهش تكيه كردم بعدشم يه قرص مسكن خوردم گفتم:بهتره برم چون اگه خونه بمونم ميدونم كه حالم بدترميشه وقتي رفتم اميد كه با باباش رفته بود عروسي وديروقت برگشت الانم برم بخوابم كه دوابره سردردم داره شروع ميشه.

ببخشيد كه سرتونو دردآوردم اگه عمري باقي بود دوباره برميگردم خداحافظ.


مرغ عشق بعدازيه روزكه ازعشقش دورش ميكنن ميميره كاشكي انسان نصف مرام اين حيوون رو داشت.