سلام نمیدونم چرا دوباهره دلم خواست بیام یه پست بذارم البته اگه تا الان وبلاگم حذف نشده باشه الانم که دانشگاهم نزدیکه امتحاناته اومدم یه ایمیل بفرستم بعداز ماهها به این دوست قدیمی (وبلاگم)سرزدم.

رمضان هم میرود

سلام میدونم خیلی دیر اومدم اما بالاخره اومدم یه چیزایی تو ذهن درب وداغونم اومده بود که آوردم رو کاغذ وبراتون می نویسم هرچند شاید اصلا براتون جالب نباشه.مردم تا تونستم عکس بذارم

نمیدونم چرا همه از دست روزگار می نالند آخه یکی نیست بهشون بگه چه ربطی به روزگار بدبخت داره اون که داره میگذره و میره این ماییم که با کارامون با حرفامو با هرچیزی داریم خرابش می کنیم این روزگار نیست که تغییر کرده این آدمهای این روزگارن که تغییر کردن این تغییر از ماهاو اطرافیانمونه ولی از روزگار بدبخت گله می کنیم وگناهمون رو میندازیم گردن اون

کارهایی که خودمون با فکر وعقل وتصمیم خودمون انجام میدیم وقتی نتیجه برعکس میده و ناراضی هستیم تو دلمون میگیم بد روزگاری شده لامصب، فکر نمی کنیم مقصر اصلی خود واطرافیانن اما اگه اون نتیجه ای که می خواستیم حاصل بشه دیگه هیچ اسمی از روزگار نمیاریم واقعا که........

 نمیدونم به نظرتون چه جوری بود اما امیدوارم زیاد تو ذوقتون نخورده باشه دانشجوی ادبیات و بدون داشتن ذوق ادبی.

کم کم به آخر رمضان هم که نزدیک شدیم وچیزی به عید نمونده چه زود گذشت رمضان امسال نماز و روزتون قبول باشه وما رو هم از دعاهای خودتون بی نصیب نذارید.

یه بیقرار

 می دونست دلم اسیره ولی رفت. می دونست دلم گرفته ولی رفت. می دونست تنهایی سخته ولی رفت. می تونست باهام بمونه نتونست. می دونست دلم شکسته ولی رفت. غم اون تو دل نشسته ولی رفت...

برو فردا مال تو

سلام بازم میدونم خیلی دیر اومدم اما ایندفعه برای نوشتن خاطراتم نیومدم به خواهش داداش توفان گلم که گفت کارمو ادامه بدم اومدم البته خودمم این کارو دوست دارم.

خودتون میدونین که تابستونه و فعلا دانشگاه تعطیل اما زبان عمومی رو برای ترم تابستون گرفتم که اونم پشیمونم.

 دوتا متن انتخاب کردم که تو وبلاگ میذارم


آی خداچون با توام سرمو پیس کسی خم نمی کنم

ما را باش خيال مي کرديم هميشه يکي را داريم يکي که به وقت گريه سر روی شانه هاش بذاريم. ما را باش خيال مي کرديم که يکي به فکرمان هست ميان اين همه وحشت توي اين کوچه بن بست. ما را باش دل به کي بستيم چشم به راه کي نشستيم. ما که واسه خاطر تو قرق ماه را شکستيم وقتي خورشيد حقيقت از خواب قصه برآشفت تازه فهميدم چه آسان چشم تو به من دروغ گفت. هاج و واج رد نگاتو به گلاي قالي دوختي بگو اون همه عشقو به چه قيمتي فروختي؟ تو به فکر من نبودي توي گرگ و ميش مهتاب
              

خبر به دورترین نقطه جهان برسد    نخواست او به من خسته ، بی کمان برسد    شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت    کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد    خدا کند ، که نفرین نمی کنم    نکند به او که عاشق او بوده ام زیان برسد    خدا کند فقط این عشق از سرم برود    خدا کند که فقط زود آن زمان برسد...

ستاره مریم تفلـــــــــــــــد وبـــــــــــلاگ

امروز بازاومدم اگه گفتین برای چه کاری؟

حدس بزنین هرچند دو روز زودتر اومدم چون بعدا نمیتونم بیام جشن بگیرم.

تولدش مبــــــــــــــــــــــــارک

شماها چه خنگین خوب یک خرداد تولد وبلاگمه دیگه اما چون اون روز اینجا نیستم میخوام زودتربراش

دو سال قبل روز ۳۱ اردیبهشت امتحاناتمون تموم شد ومن همون شب این وبلاگ رو ساختم اما چون دیروقت بود و شد یک خرداد ونشد که تولد من واون تو یک روز باشه

اما پیشاپیش تولد وبلاگم رو جشن می گیرم چون دوشنبه عصردارم میرم

حالا بیاین کیک بخورین

تولدش مبـــــــــــــــارک!

به سروکله هم نزنید برا همتون کیک گذاشتم هرکی میخواد کیک بخوره حتما باید کادو هم با خودش بیاره.

پشت گوش نندازین هااااااااااااصلا خوردن این کیک بدون کادو پیگرد قانونی دارد حالا خود دانید

 

منم مریم الان خونه ستاره هستم و از فرصت استفاده می کنم عزیزم تفلد وبلاگت مفارک ایشالله ۷۷ سالگیشمی دوسمت ۷ تااااااااااااا

ااینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگ

حالا رقصحالا رقصحالا رقصاینم آهنگ

اینم آهنگ

حالا رقص رقص آهنگ هم براتون گذاشتم که با آهنگ برقصین

 

 

اینم فرشته کوچولو هرکی آرزو داره دستاشو بیاره بالا

هیچ چیز بیشتر از تنهایی رنج آور نیست.
اما مشکل این است که ایجاد هر پیوندی از روی ترس از تنهایی،
آزمون مبارکی نخواهد بود،
چون دیگری نیز با همین انگیزه به تو پیوسته است.

 

خف دیه ما بریم امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه که مطمئنم که بهتون خوش گذشته الکی که نیس خونه من بودین مفاظب خودتون باشین خداحافظ تا روزی که دوباره بیام و اپ کنم

خانم اجازه

سلام خوبین؟اینم منم

 

امروز دوباره بعدازشایدنزدیک 2ماه اومدم که آپ کنم اونم با اصرار مریم وبیشتر ازهمه داداش طوفان گلم که همیشه باحرفاش منو تو کارهام راهنمایی میکنه وهمینطور خودمم دلم میخواست آپ کنم آخه بعضی مواقع خیلی دلم برا وبلاگم تنگ میشه اما حوصله نوشتن ندارم.

خیلی زیاد

دوهفته میشه که اومدم خونه کلاسهام تموم شده خوب سیستم پیام نور بهتر ازاین نیست وبه حساب خودم میخوام درس بخونم اماچه خوندنی نمیدونم چراحوصله درس خوندن ندارم این ترم هم که خیلی تنبلی کردم وهمش اومدم خونه سه شنبه میخوام برم، اونجادیگه مثل بچه آدم میشینم میخونم 3تا امتحان اولی رو اصلا براش وقت ندارم پشت سرهم مخصوصا عربی که نصف روز وقت دارم.

این قلبمه که از دوریت ترکید 

مریم هم ازمسافرت اومد اتفاقا دیشب زنگ زد گفت:خانم شکلات(اگه ازاول وبلاگ بودین میدونین منظورم کیه این اسمی بود که مارو نامزدش گذاشتیم)میخواد بیاد خونمون توهم بیا.

خیلی وقت بود ندیده بودمش خیلی دلم می خواست ببینمش پس رفتم عکسهای جشن فارغ التحصیلی روهم که ظاهر کرده بودم اما ندیده بودن روهم بردم وخاطراتی تازه کردیم ازاون شب و ازدوران دبیرستان وپیش دانشگاهی بچه ها هرکدوم به یه طرف رفته بودن بعضیا بچه داشتن وبعضی هم هنوز بچه نداشتن ازبین 10 نفربچه های کلاس من ودوتا دیگه رفتیم دنبال درس بقیه یاعلاقه نداشتن یاهم اگرداشتن نتونستن یانذاشتن اینجوری شدکه هرکدوم یه جایی پراکنده شدیم چقدردلم هوس اون روزا رو کرد اذیتهامون بامریم که زنگهای تفریح کسی ازدستمون آسایش نداشت نه بچه های مدرسه ونه مدیر ودبیر که با سروصدای ما همیشه توکلاسمون بود مخصوصا پاکت آبمیوه ترکوندنم جشن روز معلم تو سالن دانشگاه وقتی آبمیوه بهمون دادن حتی جلو پام انداختم که بترکونم اما سحرنذاشت گفتن جلو پسرا آبرومون میره اما کدوم پسرا اونا که قسمت خودشون جدا بود وخیلی بامافاصله داشتن متوجه هم نمیشدن کیه اما گفتم: ولش کن.

دو سال قبل این موقع مشغول امتحانات پیش دانشگاهی مون بودیم با مریم دوستمون روبه خونشون رسوندیم محله قبلی، خونمون فقط یه کوچه باهم فاصله داره یه سربه خونمون زدیم سقفش روگرفته بودن وهنوز خیلی مونده تا تموم بشه.

آخ قلبم

امید هم امروز اینجابود هروقت میاد میگه:خاله توکه نمیای خونمون منم دیگه نمیام ازدست این بچه شیطون میگه:شما که بچه کوچیک ندارین منم میرم خونه میگم:چکار کنم میخوای خودم کوچیک بشم؟

غزل کوچولو هم بیست روزی توبیمارستان شیراز بستری بود دکترا گفتن:اسید خونش بالا رفته بوده هنوز یه روز از اومدنش نگذشته بود که دوباره سرماخورده وبیمارستان اینجا بستریه.

الان مامان بیمارستانه و بابا شبا به خاطرکارش نمیتونه بیاد خونه فقط ظهرها میاد غذا میخوره ومیره وبعضی مواقع هم شبا دیر وقت میاد ومیره داداش هم چون خونشون تنهاست میاد اینجا که هم من تنها نباشم وهم خودش.

 

خانوم اجازه! سلام

خانوم اجازه! مداد ما نوک ندارد.

خانوم اجازه! مابزرگ شدیم می خواهیم "معلم"شویم،عین شما

خانوم اجازه! مشق شب دیشب راباران خط زد.

خانوم اجازه! پس چقدرمانده تا ما قد شما شویم؟

خانوم اجازه! ما باید"درس بخوانیم تا آدم تر شویم یا پولدارتر"

خانوم اجازه! چندفصل دیگر مانده تا"املای بی غلط"!؟

خانوم اجازه! روی لباستان یه عالمه"گچ" نشسته.

خانوم اجازه! شما لبخند وسیعی دارید،حتی"زنگ آخر"،آخر خستگی!

خانوم اجازه! دست های گچی شما بوی خدا می دهد.

خانوم اجازه! چرا"زنگ تفریح"این قدر کوتاه است؟!

خانوم اجازه! ما هروقت"حساب"را کم می گیریم صورت بابا پر از اخم می شود!

خانوم اجازه! آن"نشانی"را بگذارید درجیب قلب ما،ازگم شدن می ترسیم!

خانوم اجازه! آن "مرد" با اسب می آید...

 

فصل کودکی ها تمام شد.

حلال کن.

کوچولوها

سلام خوبین؟ بازم این دو کلمه ی همیشگی مثل اینکه هنوزم هیچ فرقی باگذشته ها نکردم هرچندکه یه سال دیگه هم بزرگتر شدم امسال بیست ساله شدم چه زود گذشت راستی سال نو هم مبارک ببخشید که دیرشد اما بالاخره تبریک گفتم امروز نمیدونم چرادوباره دلم هوس آپ کردن کرد بعداین همه مدت بیاد گذشته دلم برای وبلاکم تنگ شده خیلی زیاد امروز که دوباره میخوام برگردم دانشگاه تعطیلات هم چه زودگذشت امسال تعطیلاتش خیلی کسل کننده بود.منم میشم مثل خودت

راستی داره یادم میره یه خبری بهتون بدم دوتا کوچولوی دیگه هم به خانوادمون اضافه شدن غزل کوچولو دخترداداش فرزاد وکیمیا کوچولو خواهرامید از بس گفت من خواهر میخوام نه برادر بالاخره خواهردار شدالبته خودش یه شیطونی شده که همتا نداره بعضی موافع حرف حالیش نیست اعصاب آدمو بهم میریزه بعضی مواقع هم اینقدر آرومه وباحرفهاش آدمو متعجب میکنه که این امید دیوونه چندلحظه قبل هستش یانه البته این دوتا کوچولوها باگریه کردناشون مخ هممونو خوردن(بزرگ میشین یادمون میرهغزل 20بهمن به دنیااومدوشبیه باباش هست و کیمیا کوچولو23 اسفند امروز فقط منوسحرداریم میریم بچه های دیگه گتن نمیایم امابدشانسی این یکی کلاس ما اجباری شده مریم هم امسال نوروز همراه خواهرش برای تعطیلات رفتن دبی شبی که میخواست بره رفتم دیدنش اما دیگه بعدازاون خبری ازش ندارم.

دیگه چیزی یادم نمیاد بنویسم فعلا برم وسایلمو آماده کنم که میخوام برم نمیدونم دوباره کی بیام آپ کنم میدونم من اصلابهتون سرنزدم اما شما به دیدنم بیاین خوشحالم می کنین مرسی موفق باشین تا یه آپ دیگه که نمیدونم کی باشه خدانگهدار.

 

من نشاني
از تو ندارم اما
نشاني ام را براي تو
مي نويسم: درعصرهاي
انتظار،به حوالي بي کسي
قدم بگذار! خيابان غربت را
پيـــــــــــدا کـــــــــــن و وارد
کوچه پس کوچه هاي تنهايي شـو
كلبـــه ي غريبــــــــي ام را پيدا کن،
کنـــاربيـــد مجـــــــنون خـــــزان زده
و کنارمرداب آرزوهـــاي زنـــــدگي ام!
درکلبه را باز کن و به ســـراغ بغـــــض
خيــــــــــــــــــــــس پنجــــــــــــــــره برو!
حريــــر غمــــــــش را کنــــار بـــزن!
مـــــــــــرا مي يــــــــــــــابي

عید قربان و یلداتون مبارک

بزن
امشب
چه خوش مي زني باران
هرگز نبودم با او
زيراين ساز هماهنگ
بزن ...
شايد او
ترانه اي عاشقانه مي خواند
با ساز تو
بزن باران
شايد قلب او
به تپشي دوباره افتد
و مرا
در زير اين باران بيابد
شب یلدا رو به دوستان عزیز نبریک میگم انشالله بهتون خوش گذشته باشه من که اون موقع خواب تشریف داشتم راستی عید قربانتون هم مبارک من از بس برای عید تلاش کردم برای یلدا کم آوردم خواب موندم سال قبل که جشن حسابی با بچه ها گرفتیم امسال که دیگه هیچ عید قربان وشب یلداتون مبارک موفق باشین بای بای۰
یه عکس از کرسی شب یلدا یکی از دوستان بهم داده دستش درد نکنه که اینجا میذارم امیدوارم خوشتون بیاد۰
اینم عکس کرسی شب یلدا بامزه است نه؟

عید شما مبارک

سلام خوبین؟ من بازم اومدم با یه آپ دیگه شما که خوبین؟

تو این دوهفته که رفتم اتفاق خاصی نیفتاد فقط سه تا از کلاسام شروع شده بود وبقیه از هفته پنجم شروع میشه که البته یه هفته شهادت گرفت کلاسام تعطیل شد وهفته آخر هم که رفتم بندرعباس و اینجوری شد که فقط یه جلسه از کلاسها رو رفتم دوشنبه 19 مهر ساعت19:30 بلیط داشتم برای بندرعباس که البته با تاخیر حرکت کرد بابایی هم براش بلیط گرفته بودم چون قرار بود همرام بیاد برای اینکه بره دکتر آخه بازوش یکی از ماهیچه اش پاره شده اینجا هر دکتری رفته  ویکی از دکترای آشنا زنگ زده به دکترهای شیراز گفتن چون نزدیک عصب هستش نمیشه عمل کرد غروب بود که دختر عمه ام یعنی دنیا زنگ زد گفت:اگه تونستم برای اونم بلیط بگیرم بین راه اونار هم سوار کردیم اتوبوس همه رو یه جا پیاده کرد ساعت12:10 بود که رسیدیم زنگ زدیم که محسن اومد دنبالمون سال قبل هم ماه رمضون دوبار رفته بودم بندر وامسال هم که رفتم فردا شبش با الناز ودنیا وخواهرش رفتیم بیرون هر شب بعد ازافطار باهم می رفتیم بیرون تا شب آخری که نرفتیم می خواستیم برای پنجشنبه بلیز بگیریم که گیرمون نیومد وبرای جمعه گرفتیم البته بهمون خوش گذشت اما بابایی کم کم حوصله اش سر میرفت ما دختراهم که تا سحر بیدار میموندیم بعداز خوردن سحری وخوندن نماز می خوابیدیم البته دوبار هم صبح کار داشتیم رفتیم بیرون جمعه هم ساعت 13 اتوبوس از بندعباس اومد بیرون اما اینقدر رانندش آروم حرکت می کرد که حوصله ام سررفته بود تا اینکه اذان گفته بودن که رسیدیم راه 3ساعته رو این همه تو راه بودیم.

همون شب که اومدم مامانی گفت:میشه فشارمو بگیری فکر می کنم بالا باشه منم هربار که می گرفتم میدیدم شماره غیر منتظره میفته(خیلی بالا) گفتم:شاید خراب باشه برای امتحان فشار خودمو می گیرم بار اول مثل اینکه قلبم نمیزنه ضربان قلبمو نشون نمیداد دوباره امتحان کردم باردوم دستام درد گرت حس می کردم رگهام داره میترکه ودستهام کبود شد گفتم:مامانی چرا دستم داره اینجوری میشه وکم کم تمام بدنم یه جوری داشت میشد سریع از دستم بازش کردم تا کم کم به حالت عادی برگشتم اینطور که مامانم می گفت صورتم هم مثل دستم شده بود حالا این بخاطر چی بود من نمیدونم نزدیک بود برم اما برگشتم*

شنبه هم که عید بود راستی شرمنده ببخشید عیدتون مبارک الان که دارم اینارو می نویسم ساعت3:45 نیمه شب دوشنبه هست و امیدخان رو پای من نشسته ومن دارم به زور تایپ می کنم یه مدته برای اینکه مامانش مریض شده وباید کاملا استراحت کنه اومدن خونمون وگرنه از وقتی من رفته بودم دانشگاه اون اصلا نمیومده خونون گفته بوده وقتی خاله اومد میام اگه نیومد من هم دیگه خونتون نمیام

الانم که گفتم رو پام نشسته امروز مامانش از صبح حالش خوب نبود ووقتی دیدن بدتر داره میشه زنگ زردن دکترش ساعت11شب گفت:بیارینش بیمارستان منم الان میام امید هم باهاشون رفت اما وقتی مامانشو بستری کردن اونو همراه باباش فرستادن اینجا ومامانی پیشش مونده اول که اومد بغض کرده بود وگفت:خاله مامانم تا فردا باید پیش دکتر بمونه کم کم به حرفش گرفتم وباهاش بازی پلی استیشن کردم وخوراکی براش آوردم تا حالا دیگه چیزی نمیگه اما من موندم این کی خوابش میبره همیشه تا نزدیکیهای صبح بیداره الانم که هرکاریش می کنم نمیخوابه خیلی شیطون شده آخه من بچه ندیدم تا این وقت شب بیدار بمونه حیف که کار دارم وگرنه همین که چراغهارو خاموش کردم ازترس میگیره میخوابه.

راستی من سه شنبه صبح دارم میرم چون بچه ها کلاس دارن منم که چهارشنبه ازساعت8صبح

 کلاسام شروع میشه.

مطالبم رو الان که نمیتونم آپ کنم با وجود این امید شیطون اما قول میدم تا قبل از رفتنم آپ کنم.

خوب من فعلا میرم اگه چیزی یادم اومد بعدا دوباره بهش اضافه می کنم خوش باشید.

دوباره اومدم امید دیشب نذاشت من بخوابم تا نزدیک 5 صبح بیدار بود وصدتا بهونه آورد غذا خواست چایی،شربت،آبمیوه وهرچی که یادش میومد که هرکدوم رو می آوردم نخورده دستشو میذاشت رو شکمش می گفت:دارم می ترکم عادت همیشگیش که وقتی سیرباشه انجام میده امروز هم که از وقتی بیدار شده فقط داره اذیت میکنه الان هم با منصور رفتن بیرون گفته بریم برات سی دی بخرم شاید بشینه بازی کنه مامانش که فعلا باید بستری باشه منم سه شنبه ساعت 9 دارم میرم شکر خدا دکترش مال همون شهری هست که من درس میخونم ومامانش الان اونجا بستریه امید رو هم باخودم می برم تا وقتی مرخصش کردند امروز اصلا نذاشت من یه درست وحسابی بخوابم عصر بهش گفتم:من ساعت گذاشتم هروقت زنگ زد اگه بیدار نشدم صدام کن باهام کار داشت حوصله نداشتم جوابشو بدم ساعتو کشیده عقب که زنگ بزنه من بیدار بشم این هم ار بچه های این دوره زمونه شیطونو درس میدن وای به حال ما آدما خوب من دیگه برم که این شیطون اومد.

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن
آرزو داریکه دیگر بر نگردم پیش تو
راهمان با این که طولانیست حرفش را نزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن
خورده ای سوگند روزی عهد مارا بشکنی
این شکستن نا مسلمانیست حرفش را نزن
حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج تو ام
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن

17 سالگی

سلام خوبین؟ من دوباره اومدم این چند روز هم اتفاق خاصی نیفتاده

فقط اینکه ماه رمضونه و امروز یازدهمین روزی که روزه هستیم از ماه رمضان خوشم میاد اما هرسال که بزرگتر میشیم وضع فرق میکنه و احساس میکنی مثل گذشته خوش نیستی اما دوباره وقتی یه سال جلوتر رفتی دوباره آرزو میکنی کاشکی سال قبل بود واینجوریه که زندگی ما آدما میگذره

میدونین اگه از من بپرسن تو چه دوره ای از زندگیت دوست داشتی بمونی چه جوابی میدادم؟

می گفتم:تو دوران کودکی وبی خیالیم یا هم تو 2 سال قبل یعنی 17 سالگی اما اینا همش فقط یه رویاست که هیچوقت به حقیقت نمی پیونده

روز 27 شهریور که روز شعروادب فارسی هستش انجمن برگزار شد البته اون موقع که من بندرعباس بودم برگزار نشده بود وجلسه در مورد نیما بود ساعت21:15 شروع شد البته البته خیلی از بچه ها نیومده بودند شیدا وسوگند ومن با 3 تای دیگه از بچه ها پسرها هم که هیچکدومشون نیومده بودند ما هم در نبود اونا راحتتر جلسه رو برگزار کردیم تا ساعت23 که به پایان رسید.

راستی من امروز دارم میرم وقبل از عید برمی گردم میدونین که امرو اول مهر هستش وروز شروع مدارس ودانشگاهها هرچند دانشگاه ما از 26 باز شده

ساعت 15 از اینجا میریم

امید خیلی شیطون شده فقط اذیت میکنه مخصوصا اذیت منصور آخه تقصیر خودشه اول سربه سربچه میذاره بعد که اون دست بردار نیست

من وتو همسفر یه جاده بودیم یادته؟

 امید همیشه تا سحر بیداره وبعدهم به زور میخوابونیمش این هم بچه های این دوره وقتی موقع خوردن سحری بهش می گفتم:من عصر میخوام برم از گردنم آویزون میشد ومیگفت:نه نرو به قول منصور آخرش که باید بره چه بگی نرو چه نگی دلم براش میسوزه وقتی میگه نرو می گفت:اگه تو بری هیچوقت نمیام خونتون به قول مامانی دل و روحش تو هستی

خوب من برم که صبح شده ومن هنوز نخوابیدم

خداحافط تا قبل از عید 

به چشمانت که رنگ آب درياست
به آن نازي که در چشم تو پيداست
به آن لبخندت که چون لبخند گلهاست
به رخسارت که چون مهتاب زيباست
به گلهاي بهار عشق و مستي

به قرآني که آن را ميپرستي
قسم اي نازنين تا زنده هستم
تو را من دوست دارم ميپرستم 
درون کلبه تاريک و تارم
تويي تنها چراغ روزگارم
کبوترهاي شعرم تير خوردند
نميبيني که عمري بي قرارم

دیگه بزرگ شدم

سلام به دوستان عزیز خوبین که؟ ببخشید که مدتها از آپ درست وحسابی خبری نبود از دیروز قصد آپ کردن دارم اما کی حوصله نوشتن مطالب رو داشت تا اینکه الان دیگه شروع کردم با خودم گفتم:اگه شروع کنم دیگه نمی تونم دست بردارم تا آخرش می نویسم

از اول تابستون فقط عروسی دعوت بودیم هرشبش خبر که دارین انتخاب واحد کردیم مهشیدکه دیگه نمیاد داداش فرهان هم 9روز قبل رفتن تهران عروسی دختر دوستش ودیروز از همون طرف رفتند دبی همون روز که رفتند خونه سوت وکور شد چون نجوای شیرین زبون رفته بود ودیگه کسی نبود زبون بریزه چقدر قشنگ میگفت:عمه.

راستی یک هفته قبلش منصور به همراه سحر برگشتند با مادرم رفتیم فرودگاه تا سحر رو ببینم چون اگه نمی رفتم معلوم نبود دیگه کی ببینمش چون فرصت رفتن به شهرشون رو نداشتم منصور هم فعلا سربازه ومنتظر که ببینه وضعیت سربازیش چی میشه داداش کوچولوم حالا بزرگ شدهاز امید هم که نگو یه شیطونی شده که نگو فقط ترسوئههرکاری می کنم یه کم جرات داشته باشه نمیشه اصلا به خاله اش نرفته.

مریم رو هم که همون شبی که فرداش نجوا می خواستند برن زنگ زدم یه سی دی برام بیاره یه لحظه دیدمش.

روزسه شنبه 13شهریور ساعت7:45 رفتم ترمینال که برم بندرعباس اتوبوس پنچر بود با 1ساعت تاخیر راه افتاد مادرم شب قبلش میگفت:اگه اتفاقی بیفته من چکار کنم همین دخترو دارم گفتم:مامان چرا دورغ میگی پس خواهرم چی؟برای اولین بار بود که تنهایی سفر می کردم پدرم کار داشت مادرم هم خواهری حالش خوب نبود نتونست منصور هم گفت:باید برم شیراز کار دارم که آخرشم نرفتسه ساعت بعد بندرعباس بودم پسرعمه ام اومد ترمینال دنبالم وقتی منو دید مثل همیشه صمیمی وشوخ گفت:سلام دختر دایی پسر کوچیک عمه اس البته از الناز بزرگتره غروب با الناز رفتیم بیرون خیلی بندرعباس رو دوست دارم شاید بخاطر اینه که دریا داره یا به قول مردم خاک بندر دامنگیره یه چندروزی اونجا بودم دوروز پشت سرهم می گفتم:برام بلیط بگیرید اما هیچ با اینکه زیاد نگذشته بود وبهم خوش میگذشت اما دلم برای خونه تنگ شده بود شوهر عمه ام میگفت:کجا میخوای بری ما تورو گروگان می گیریم تا بابات بیاد وگرنه اون که اینجوری نمیاد یا محسن(پسرعمه)میگفت:اونا که تنهات گذاشتند باهات نیومدند تو هم نرو تنهاشون بذار.

جمعه عصر که همه بیکار بودند رفتیم بیرون یه گشتی زدیم بلیط هم برای فردا صبحش گرفتیم بعد هم کنار ساحل با ماشین یه دوری زدیم وبرگشتیم خونه شبها تا دیروقت با الناز بیدار بودیم وشب آخر هم تا ساعت3،صبح7:30 بیدار شدم صبحانه خورده آماده شدم بازهم زحمت رسوندنم گردن محسن بود منو تا ترمینال رسوند وقتی سوار اتوبوس شدم رفت اینجا هم مامانی ماشین دنبالم فرستاده بود ظهر همینکه امید فهمیده بود من اومدم گفته بود الان بیاین دنبالم واین شد که اونم اومد.

دیروز عصر مامانی اومد گفت:بیا که صاحبخونتون دم در گفتم:کی؟ گفت:اونی که موقع دانشگاه خونشون میشینید گفتم:راست میگی؟فکر می کردم شوخی میکنه اصلا باورم نمیشد و میدونستم که مامانی هم اهل شوخی نیست وقتی رفتم دیدم آره راست میگه یه راننده تاکسی با صاحبخونه وچندتا خانم میگفت:داریم از آبگرم میایم از این طرف رد می شدیم گفتیم یه سر هم به بچه ها بزنیم دعوتشون کردم داخل وگفتم:زنگ میزنم بقیه بچه ها هم بیان اما قبول نکردند حالا چه جوری خونه رو پیدا کرده بودند نمیدونم.

خوب دیگه چیزی یادم نمیاد راستی اینطور که معلومه دانشگاه 26 شهریور باز میشه این دیگه چه جورشه اما ما قصد داریم از 2مهر بریم اصلا دوست ندارم ماه رمضون اونجا باشم رمضون شهر خودمون یه چیز دیگه اس صفای خاص خودشو داره.

خوب من دیگه رفتم خوش باشین خدانگهدار.

ینجا منو بیاد خاطرات زیادی میندازه

راستی الان یادم اومد یه خبر جدید دوماه قبل شیدا برام اس ام اس زد که فردا جلسه انجمن ادبیه اگه

خواستی بیا فلان جا فرداش به همراه فاطمه که اونم دعوت شده بود رفتیم اونجا نزدیک 30تا دختر وپسر اومده بودند که بیشترشون نمی دونستند چه خبره حرفها زده شد وهدفها ونظرها گفته شد وپسری که خود تشکیل دهنده انجمن بود دعوت کرد که هر کسی مشتاقه میتونه بیاد جلسه بعد خیلی کمتر شده بودند وجلسه سوم دیگه کمتر واین شد که ما شدیم جزو ثابتان انجمن جلسه سوم تشکیل دهنده انجمن همه چیز رو به دست شیدا سپردو رفت چون باید می رفت دبی اون تنها کسی بود که تجربه عضو انجمن بودن رو داشت چون اونجا هم دانشگاه می رفت هم جزء انجمن ادبی حافظ هستش این جمعه هم که موضوع بحثمون در مورد نیما یوشیج بود که خودم هم نظر داده بودم تحقیق هم کرده بودم اما نتونستم شرکت کنم چون اون روز بندرعباس بودم

می خواهم به غول تنهایی بگویم که دیگر در مدار زندگی کسی را ندارم که از عشق به پروانه بگویم یا کسی را ندارم که از عشق وبودن برایش دردو دلی بگویم می خواهم مقابل پنجره خزه ای بکارم تا ظالمانه پروانه ها را برایم شکار کند برکه ای بسازم ودر آن مرغابیان بی مهری پرورش دهم می خواهم نهال بی تو جهی را از نو بکارم وآن را با ناامیدی آبیاری کنم می خواهم از کینه برای پروانه ها سخن بگویم وبه آنها بگویم که از شما بیزارم از شما که عاشقید شما که عشق را

ببخشید زیاد وقت نکردم بیام الانم نیومدم که زیاد بنویسم

نمیدونین امشب چه بارونی اومد همراه با تگرگ من خونه مدتهاست که همیشه خونه خواهرم هستم چون حامله است وبه کمک احتیاج داره نجوا هم اومده بود اونجا موقهع تگرگ با چه شوقی با امید تگرگهارو جمع کردندو خوردند.

تو این مدت یکبار رفتم بندرعباس مهشید هم عروسی کرد برای عقدکنون وحنابندونش بودم اما شب آخری دیگه تو بندرعباس خونه عمه بودم جاتون خالی خوش گذشت.

امشب انتخاب واحد کردم هنوز چیزی نشده ۱ماه ونیم دیگه دانشگاه باز میشه البته دلم برای دانشگاه تنگ شده.

فعلا چیزی یادم نمیاد تا یه رز دیگه خداحافظ


زيبايي يه زن بايد از چشماش ديده بشه
 به خاطر  اين که چشماش دروازه ي قلبش هستند جايي که منزلگه عشق ميتونه باشه

شعر سفر

همه شب با دلم کسی می گفت
سخت آشفته ای ز دیدارش
صبحدم با ستارگان سپید
می رود می رود نگهدارش
 
 
من به بوی تو رفته از دنیا
بی خبر از فریب فردا ها
روی مژگان نازکم می ریخت
چشمهای تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهای تو داغ
گیسویم در تنفس تورها
می شکفتم ز عشق و می گفتم
هر که دلداده شد به دلدارش
 ننشیند به قصد آزارش
برود چشم من به دنبالش
برود عشق من نگهدارش
 
آه کنون تو رفته ای و غروب
سایه میگسترد به سینه راه
نرم نرمک خدای تیره ی غم
می نهد پا به معبد نگهم
می نویسد به روی هر دیوار
ایه هایی همه سیاه سیاه

سلامی دوباره

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
 به رشد دردنک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در اینه زندگی  می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد 
می ایم می ایم می ایم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می ایم می ایم می ایم
و آستانه پر از عشق می شود
 و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد

بدون کار خدا بوده

روز25 اردیبهشت وسایلم رو جمع کردم دوباره که به خونه عادت کردم وقت رفتن بود صبحش بعداز اینکه ازخونه دوستم برمی گشتیم رفتم عکاسی که مریم رو هم اونجا دیدم ظهرقبل از رفتن اومد ویه بسته هم برام آورده بود به عنوان کادوی تولد پیشاپیش بهم داد که داخلش چندتاعروسک بود که هرکدوم یکی از حروفLOVEرا باخود حمل می کرد با یه کارت وشعری ازشریعتی"با تو دریا با من مهربانی می کند".و روز31 اردیبهشت هنوز چند دقیقه ای از ورود به اونروز نمی گذشت که مثل سال قبل زنگ زد وتبریک گفت.

همون روز بعد از خوردن ناهار من آخرین نفری بودم که دستهامو شستم برگشتم اتاق با دیدن بچه ها که مثل آدمصف کشیده نشسته بودند تعجب کردمسحرکنار خودش جایی برام باز کرد در همون موقع صدای آهنگ وبچه ها که تولدت مبارک رو می خوندند بلند شد یه جشن کوچیک شش نفره وهرکدوم هم شرمندم کردندویه کادو بهم دادند.

سحر:یه مانتو مشکی

سامعه:یه خرس پشمی خوشکل

مرضیه:گوزن قهوه ای رنگ با عطر

فاطمه:درخت تزئینی

زهرا:یه جعبه با دوتا قو روش ویه رومیزی برای مداد

دستشون درد نکنه هرسال از اینکارا انجام بدین وظیفتونهبابا چرا ناراحت میشین شوخی کردم.

کلاسها تعطیل شده بود وما برای امتحانها رفته بودیم چون اونجا راحتتر می تونستیم بخونیم جلوتر رفتیم یه روز مثل آدم می چسبیدیم به درس روز دیگه دیوونگیمون گل می کرد چندروز قبل از شروع امتحانات گلودرد گرفتم ووقتی با اصرار بچه ها رفتیم دکتر گفت:عفونت کرده ویه سری دارو بهم داد حالا که امتحاناتم داشت شروع میشد میخواست اذیتم کنه

چه ماهیهای نازی

امتحان بقیه12 خرداد شروع میشد یکروز بعد از اولین امتحان سحر که از استخون درد می نالید بردیمش دکتر یه سری دارو وقرص آهن بهش داد طبق هرشب که تا نیمه های شب درس می خوندیم اونشب هم داشتیم می خوندیم وقتی بچه ها آب آوردند خواست قرصاشو بخوره من که با شکم خوابیده ومی خوندم از جام بلند شدم که یکدفعه سروصدای زهرا وفاطمه بلند شد سحر یکدفعه بدنش شل شد بقیه که از اتاق فرار کردند اولش فکر می کردم داره اذیتمون میکنه اما بعد دیدم نه قضیه کاملا جدیه هرچی صداش می کردم هیچی کم کم مردمک چشماش رفت وفقط سفیدی چشماش موند وگردنش رو شونش افتاد من که هیچوقت تو چنین موقعیتی قرار نگرفته بودم نمیدونستم چکار کنم انگشت شستمو بین دندوناش قرار دادم تا رو هم قفل نشه وبی اراده دهنمو رو دهنش گذاشتم وچندبار بهش تنفس دادم با اینکارم دوتا نفس عمیق کشید وچشماشو باز کرد مرضیه که تو اتاق دیگه درس می خوند همون لحظه رسید وقتی یادم میاد تعجب می کنم که اون موقع چطور تونستم اونکارهارو انجام بدم یه آژانس گرفتیم بردیمش بیمارستان ساعت2:30 نیمه شب بود که خواهرش اومد واونو با خودش برد اونشب سامعه هم که بخاطر فوت پدربزگش رفته بود ونبود نزدیک بود دیوونه بشیم مخصوصا من که اون صحنه از جلو چشمام دور نمیشد تا فرداش که باهاش صحبت کردیم وخیالمون راحت شد روز 17 خردادساعت14 رفتم دانشگاه واولین امتحانم که آیین زندگی یکی از دروس عمومی بود دادم وفرداش آیین نگارش ویرایش1 وبعداز اون هم سحرو سامعه اومدند 21امتحان دستورزبان فارسی1 داشتم که به نظرم بد نبود 24 رستم وسهراب و27سیاست نامه وقابوس نامه که به نطرم خیلی خوب دادم 29تاریخ ادبیات ایران1 سرجلسه حالم خیلی بد بود وقتی از سالن اومدم بیرون هرچی ایستادم سرویس دانشگاه نیومد وگرمای هوا هم سرفه هامو بیشتر می کرد یه تاکسی گرفتم بزور خودمو رسوندم خونه وخودمو داخل اتاق رسوندم وقتی بچه ها حالمو دیدند رسوندنم بیمارستان تو این یکماه و7 روزی که رفتیم چقدر رفتیم بیمارستان آخه یکی ا شبها که سحرو زهرا آشغال بیرون میذاشتن متوجه حالت غیرعادی صاحبخونه شدن وقتی باهاشون صحبت می کردیم مثل بهتزده ها نگاهمون می کرد ودستاشو می کشید عقب.با کمک زن همسایه رسوندیمش بیمارستان آزمایشات مختلف ازش گرفتند من وسحر تا صبح پیشش بودیم تا اینکه نزدیکیهای صبح مشخص شد قند خونش خیلی پایین بوده واگه دیرتر به دادش رسیده بودیم می رفت تو کما چندروز بستری بود وروزی چندبار بهش سرمیزدیم همه بیمارها بهش می گفتند مستاجرهای خوبی گیرت اومده قدرشون رو بدون رفتارش باهامون خوب بود تا زمانیکه فهمید ما کم کم باید بیایم شاید از این ناراحت بود که تنها میشه هرروز سرمون غرمیزداز کجا به کجا پریدم داشتم می گفتم دوباره دکتر چندتا قرص وشربت وآمپول بهم داد که هیچ فایده نداشت امتحان عروض وقافیه که فردای همون روز داشتم رو به هرجون کندنی بود تموم کردم می گفتم:من نمیرم امتحان بدم راننده سرویس که بچه ها زنگ زده بودند اومد دم درخونه باخودم گفتم:هرکی جلوم نشست بهش میگم برگشو نشونم بده که از بدشانسی اینبار صندلیم تو راهرو بود وچراغهای اونجا هم روشن نمیشد تا بعد از اینکه دفتر حضورو غیاب رو امضا کردیم جامو عوض کردن همون روز همه امتحانشون تموم شد فقط من وزهرا ومرضیه تا 1تیر امتحان داشتیم ووقتی میدیدیم بقیه بی خیال هستن حسودسیمون میشد هیچی نخونده بودم خوابم هم میومد فکر امتحان وسرفه هام نمیذاشت بخوابم سحروفاطمه نصف شبی رفتن طبق معمول آب گرم آوردند هرچی بهشون میگم نمیخوام حرف حرف خودشونه ساعت3:30زهرا که بلند شده بود بخونه منو هم بیدار کرد اما زهرا صبح رفت حذف اضطراری کرد من اول قصد داشتم دوتا درس آخری رو حذف کنم اما بعدش گفتم:میدم هرچی شد یا قبول میشم یانه روز آخر سحر هم همراهمون اومد ایندفعه هم که با خودم گفتم:هرکی جلوم نشست بهش میگم بهم بگه از بدشانسی خودم جلو نشسته بودم وصندلی کنارم هم خالی بود با این همه خوش شانسی می ترسم بدزدنم

همون روز که جمعه بود همه وسایلمون رو تا عصرجمع کردیم یه کم هم زار زدیممخصوصا فاطمه که از چندروز قبلش گریه می کرد عصر مادر سحروبرادرشدنبالش اومدند وبا سامعه رفتند وماهم که داداش فرهان که یک هفته قبل با خانمش ونجوا ازخارج اومده بودند همراه پسرداییم دنبالمون اومدند هنوز نصف راه هم نیومده بودیم بین راه دچار باد وبارون شدیم نزدیک یکی از شهرها بودیم خواستیم خودمون رو به اونجا برسونیم اما بارون وتگرگ بهمون مهلت نداد حتی کنار جاده هم دیده نمیشد که پارک کنیم وباد اتومبیل رو به عقب می برد داداشی به پسرداییم میگفت:برو کنار جاده پارک کن الان یکی از پشت میاد بهمون میزنه اون جواب میداد کجا برم من هیچی نمی بینم بچه ها همه ترسیده بودند وزیرلب یه چیزایی می خوندند داداشی هرازگاهی نگاهی به ما می انداخت ومی گفت:خدابه اینا رحم کنه بچه های مردم هم همراهمون هستند باید یه جایی توقف کنیم یه کم از شدت بارون که کاسته شد حرکت کردیم وخودمون رو به خونه عموی سوگند رسوندیم تا وقتی بادو بارون قطع شد ساعت21:15بود که به خونه رسیدیم بعد از یکماه وهفت روز نوا خونه مادربزرگش بود وشب هم زود خوابیدم اما فردا صبحش دیدمش همین که منو دید شناخت وگفت:عمه.

همون روز خونه سحر دعوت بودیم داداش فرهان هنوز سحر روندیده بود موقع برگشتن سحر وخانوادش اصرار داشتند که من بمونم من ومامانی گفتیم:هرچی داداش بگه واونم وقتی ازش خواستند من بمونم چیزی نگفت ومن تا چهارشنبه صبح اونجا بودم صبحش ساعت8اومدیم بیرون سحر با داداشش می رفتند دبی اول منو رسوندن خونه به قول خودشون تحویلم دادند بعد خودشون رفتند امروز تلفنی با مریم وسحر صحبت کردم.

رفتم سایت نتیجه امتحانات اومده بود فقط یکی از امتحانام جوابش نیومده بودم هرچند اون نمره هایی که فکرش رو می کردم نگرفتم اما بازم خوبه نمیدونم چه جوری تصحیح میکنن اون درسایی که فکر می کردم بهتر میگیرم کمتر شده بالاترین نمره ام 17:50 شده وعروض وقافیه هم که مطمئن بودم قبول نمیشم 8:50 گرفتم خداکنه اون درسی هم که جوابش نیومده قبول بشم.

بالاخره تموم شد چندوقت بود سراغ کامپیوترم نیومده بودم حالاهم که اومدم حسابی اومدم تاوقتی اینارو نوشتم کمرک شکست پس خسته نباشم البته هرکسی هم که به خودش زحمت داده وخونه هم بهش خسته نباشید میگم.

عاشق اینجور گلهام 

اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,
اگه بی محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,
اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خورد نشی ؛ بدون تنها محرمت "خدا" بوده ! ,
حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائی خفتت کرده ؛ شک نکن تنها مرهمت "خداست" که ؛ از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آوورده !
آخه می دونی ؟ :
"خدا" خیلی تنهاست !!! قربونش برم

 

خونه خوتونه بفرمایین خوش اومدین صفا آوردین

سلام سلام هفتا سلام هفتصدو هفتادو هفتا سلام خوبین ؟خوشین؟سلامتین؟ همه خوبن؟جی اف بی اف ها خوب هستن ؟ منم خوفم هـــــه بازم من اپیدم واستونااا اما امروز الکی الکی اپ نمی کنماااااا دلیل داره هر کی گف چی؟؟؟ امروز 31 اردیبهشت هـــوم؟؟! اوهـــــــــوم امروز تفلد دیه؟! تفلد کی؟!!!! تفلد ستاره جون خودمون دیه بیب بیب هوراااااااا  بیب بیب هورااااااا بیب بیب هوراااااااتفلد تفلد تفلدت مفــــــــارک مفارک مفارک تفلدت مفـــارک ستاره جون تفلدت رو همراه با سه تا سبد رز و یاس وداوودی بهت تفریک میگم  ایشالله 777 ساله بشی گلم (الفته عمر با عزت هاااااا حالا باشه چون من زیاد سختگیر نیستم با هر کی می خواد باشه) جاتم خالیه الان اینجا (نیستی ببینی چقده واس این اژ وختی من میگم ژ نخون ژ بخون ژچقده خل بازی در آوردم ) آخی سالهای قبل یادته ، پارسال روز تفلدت امتحان بینش داشتیم چقده با بچه ها سر کارت گذاشتیم تاتی تاتی ستاره منم که نه اصلا سوتی ندادم روز تفلدت مگه نه؟؟هه  راستی کم کم داریم به تفلد وبلاگ هم نزدیک میشیم وبلاگ جون تفلد یه سالگیت مفارک باشه ایشالله تفلد 77 سالگیت هوم چی میگی؟؟؟ همه ساکت ببینم وبلاگه داره چی میگه اون بچه رو هم بی زحمت ساکتش کن ممنونم خب؟؟؟ (پچ پچ پچ پچ)باشه چشم حتما(پچ پچ پچ پچ) اینم به چشم  وبلاگ داره میگه از همه اونایی که تو این یه سال با هامون بودن بتشکرم بهدشم میگه خیلی ممنون که اومدین به جشن تفلدش بفرمایین میوه شیرینی نوشیدنی ای وای چرا شما جون بچه ها بدین خو دم جمعشون می کنم باشه فقط چون جون بچه ها رو گفتینا  ای وای چراباز  بلند شدین بفرمایین تو رو خدا چیزی می خواستین؟ نه یه کم صدای ضبط بالاست سر درد گرفتم می خوام برم تو حیاط  این حرفا چیه ما که این حرفات رو نداریم با هم الان کمش می کنم بیرون گرمه بفرمایین بابا مریم خانوم برو به بقیه برس گیر دادینا می خوام برم........خب از اول بگو می خوام برم...... معطل شدیم 7 ساعته

 

خب حالا بریم سر تشکر از دوست جونای خودمون اول کی؟ هوم؟ باشه چون خانوما مقدمترن اول خانوما

 

داوود کوشولو( کدهای جاوا برای ایرنیان)،داداش جونیه خودم احسان ، ابی آرش (مردی از جنس بلور) ، آرش (خلوت شاعرانه) که خیلی وخته ازش خبری ندارم اگه کسی خبر داره ما رو هم بخبره،داش بهنام(شیرینترین)،محمد(آنتن محله) که خیلی با مزه می نویسه،وحید جون(عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست)مرسی از کمکت هفتا اردشیر آریانا (گل وگلدون)،بردیا (شلم شولبا)خدابیامرز بهروز(بیگانه ای لب رودخانه) حتما زمستون آب رودخونه بالا اومد تو رو هم با خودش برد،مهندس معراج (سایتون سنگین شده ها)، مهدی شوهر مریم گلی(ققنوس)،معتاد (خاطرات یک معتاد)،اقا مرتضی(کلماتی از یک کوهنورد)مجتبی جعفری(یگانه دوست)،روزبه(و خداوند عشق را آفرید)،خشایار شا(یادداشتهای خشایارشا)کوروش شب(شهر بی شاعر)،سعید(بیا تو می ترکی از خنده)،و خیلیهای دیگه که الان حضور ذهن ندارم....

 

حالا خانومای منجمه ی مکرمه ی معظمه ی محجبه(چرا ترش میکنین خب)

سوگند جون(ببخش منو نمی دونم چه جوری خبرت کنم واس تفلد)، اجیه نازم مریم گلی(خاطرات عشق) که من اینجا باز سالروز آشناییش با مهدی رو تبریک میگم بهش امیدوارم 777 سال در کنار هم باشینو از کمکهات هم ممنونم گلم،آجی جون خودم روبینا(که وبلاگ و بدون کامنت دنبال می  کنه بی تربیت)سارا جون(دخمل عموی ستاره)،فیروزه جون(آسمون فیروزه ای)ترانه و غزل جون(به کجا می برد این امید مارا) امیدوارم همیشه با هم باشین،پرستو جون(دختر مشرقی) کجا رفتی بی خبر،بهار جون(جایی شبیه قلب من)مهناز خانومی (آوای عشق.می خوام فراموشت کنم)،رها جون(دلتنگیه رها)، خاطره(خاطره کاشانی )،و خیلیهای دیگه.......

 

منو ببخشید اگه کسی رو از تایپ انداختم از همتون ممنونم که تو این مدت باهامون بودین و با نظرای مشنگتون خوشحالمون کردید فدای معرفت و مرام همتون.•*مریم گلی¸.•*¨بی خانمان.•* مواظب خودتون باشین منم ایشالله بیام واستون جبران کنم خدا نگهدار....

 

مرگ سوت وکور

سلام بازم سروکله من پیدا شد چندروز قبل اومدم وقراره چهارشنبه عصر برم برای همین گفتم قبل از رفتن آپ کنم آخه دفعه قبل هم که اومدم حوصله نداشتم بنویسم.

فردای همون روز که اومدم خونه یعنی روز یکشنبه قرار بود فرزان که طبق معمول ویزاش تموم شده بود بیاد ایران سحر با افشین رفتند فرودگاه در همون لحظه امید اومد کنارم وگفت:خاله تو چرا نرفتی؟گفتم:کجا؟ گفت:با سحر. منظورشو فهمیدم یعنی اینکه توچرا نرفتی که منم باهات بیام*این امید خان چقدر زبل تشریف داره وقتی میخواد بره فرودگاه میگه میخوام برم شیراز تا حالا شیراز نرفته اما نمیدونم چرا هرجا میخواد بره میگه میخوام برم شیراز

فرزان وسحر برای اولین بار همدیگه رو می دیدند وباهم آشنا شدنددیگه مثل گذشته گیر نمیداد که هیچ برام کفش آورده بود که این برای دانشگاه شیک(نه بابا مثل اینکه خیالش از بابت من راحت شده بود)کسی که همیشه می گفت:همین قدرکه خوندی بسه ولازم نیست بری دانشگاه یا به تلفن گیر میداد.

کلاس رو هم که یک هفته تعطیل کردم در اون یک هفته که همه با هم بودیم خیلی خوش گذشت جای منصور حسابی خالی بود تا اینکه 31فروردین فرا رسید اون روز رفتیم فرودگاه آخه افشین داشت می رفت مرضیه هم دایی وباباش می رفتند فرزان تا دم خونه مارو رسوند وبرگشت همون شب باهام تماس گرفت وتا وقتی میخواست بره چندبار بهم زنگ زد هربار ازش می پرسیدم خونه چطوره می گفت:دیگه خونه دلگیره واونم منتظر ویزاش بود خونه ای که یه روز شلوغ بود اما حالا هیچکس نمونده یکی به یه طرف رفته وقتی که ما میریم امید هم دیگه زیاد نمیاد یادمه وقتی اومده بودم زنگ زدم خونشون گوشی رو برداشت باهاش صحبت کردم وگفتم:گوشی رو بده به مامانت گفت:اول تو به مامان بزرگ بده تا بعد من بدم به مامانم حالا که گوشی رو به مامانی دادم بهش گفته میخواستم بدونم خاله اومده یا نه برای همین گفتم گوشی رو بهت بده مطمئن بشم(بچه های این دوره زمونه شیطونو درس میدن)بعضی وقتها چیزایی میگه که آدم از تعجب نزدیکه شاخ دربیاره.

تو این مدت با بچه ها می رفتیم کلاس ودرسهامون که این ترم اصلا نتونسته بودم بخونم شروع کردم به خوندن وسرکلاسها هم حاضر میشدم روز معلم تو دانشگاه جشن گرفتند جاتون خالی هرچند به پای جشن روز دانشجو نمی رسید اما خوب بود ماهم طبق معمول جا گیرمون نیومد وتا آخر جشن ایستاده بودیم.

I LOVE U

هوا دیگه کاملا گرم شده چندوقتی صاحبخونمون رفته بود شیراز خونه دخترش ونمی خواستیم کولر رو بدون اجازه روشن کنیم وقتی هم که اومد هیچ خودش اصلا پنکه نمیزنه وشبها تو حیاط میخوابه ماهم تو حیاط می خوابیم اما خوابم نمیبره و وقتی اذان میگن دیگه کم کم خوابم میبره پنکه روشن باشه میگه چقدر روشن می کنید سوخت چه برسه که بذاره ما کولر بزنیم ماکه از فروردین خونه کولر میزدیم با اینکه جدا ازپول اجاره پول آب وبرق رو هم میدیم اما باز گیر میده که چرا برقها روشنه چرا این همه ضبط میزنین دیگه اعصاب هممونو بهم ریخته با اینکه پولش از پارو بالا میره باز خساست میکنه اشکالی نداره خودش نخوره بعدا به جاش میخورن شنبه عصر با بچه ها اومدیم سحر با داداشش مارو رسوندن ورفتند یکشنبه شب خونه عمه بودم چون دوشنبه نجوا با مامانش می خواستند برن هروقت به نجوا می گفتند:میری پیش بابا می گفت:نه تو این مدت خیلی کم تونستم بینمش حالا هم که رفته تا وقتی که دوباره بیاد اصلا راضی به رفتن نبود وقتی می بینمش به یاد عروسک پشت ویترین میوفتم شیرین وبانمکمثل اینکه اونجا همش ایراد اینجارو میگیره داداشها که تا ساعت12 شب سرکارند وقتی بیان که دیروقته سرش رو به چی گرم کنه تنهایی حوصله اش سرمیره.

مریم همون شب که می خواستم برم خونه عمه زنگ زد دیگه که سرو کله اش پیدا نشده.

ایندفعه اگه برم دیگه تا1تیر که آخرین امتحانمه نمیام مامانی خونه تنهاست بابایی که شبها هم نمیتونه بیاد خونه میاد ناهار وشامشو میخوره ومیره همینطور که نشسته از خستگی خوابش میبره میگم کارگر بگیر میگه:کارگر کجابود این دوره زمونه همه برای خودشون اربابند کی میاد کارگری کنه مامانی میگفت:هروقت میومده خونه سراغتو میگیره میگه:پس کی میاد؟شمارشو بگیر تا باهاش صحبت کنم گفتم:من که هروقت زنگ زدم نبود می خواستی براش شماره بگیری آخه بابایی زیاد تلفنی نیست فقط وقتی لازم داره برای همین شماره ماهارو نداره گفت:مگه می اومد می گفت ومیرفت.وقتی زحمتهای بابارو می بینم از خودم بدم میاد که ولخرجی واسراف می کنم واون تو آفتاب گرم وسوزان زحمت میکشه وما قدر زحمتهاشو نمی دونیم.

یه سر به خونه خواهری هم زدم برای اینکه کمدم اونجاست آخه همه خونه رو خراب کردند واز اول می سازند رفتم چندتا کتاب ودفتر برداشتم البته نصفشم خونه داداش فرزادبه امید گفتم:من دیگه میخوام برم با لبهای آویزون وبغض بهم چسبید وگفت:نه نرو گفتم:میرم ودیگه میام گفت:پس وقتی میخوای بیای بازم برام کاکائو ولپ لپ بیارگفتم:باشه حتما برات میارم صبح میخوایم با فاطمه بریم خونه دوستمون چون تا وقتی ما بیایم اونا رفتن شیراز وامسال هم سال آخره ودیگه نمیان امسال اصلا ندیدمش میخوام قبل از اینکه برن یه بار دیگه ببینمشون.

خوب من دیگه میرم 40روز دیگه اگه عمری باشه برمی گردم(بادنجون بم آفت نداره)

به امید دیدار

اشكي دگرندارم,خنديدنم به زوراست نفرين به هرچه قسمت,چشم دلم چه كوراست بر دل گفته بودم,دل به كسي نبندد گوشي كه بشنودكو,اين دل چه بيشعوراست هردم گريه كردم تاحدجان سپردن گويي دواندارد,
چشم خداچه كوراست ازعشق نااميدم,تاكي دلم بسوزد گويي غم توبامن,همزادوجفت وجوراست دراسمان قلبم,ديگرستاره اي نيست تنهادعاي اين دل, يك مرگ سوت وكوراست

............ ....... 
عشق رازي است مقدس . براي کساني که عاشقند ، عشق براي هميشه بي کلام ميماند ؛ اما براي کساني که عشق نمي ورزند ، عشق شوخي بي رحمانه

خیلی وقته

می نویسم

چقدر اصرار میکنین من آپ کنم مگه نمیدونین من وقت سرخاروندن هم ندارمآره دیگه حالامیخوام کسی رو استخدام کنم که سرمو بخارونهشوخی کردم نمیدونم چی بنویسم پنجشنبه9فروردین سحر با داداشی بلیط گرفتن برای 12شب به مقصدشیراز البته می خواستند برن تهران اما بلیط هواپیما گیرنمیومد سحراصرار پشت اصرار که باید بیای به افشین گفت:اگه ستاره نیاد من هم نمیام ازالان بهت بگم تا ازمامانت اجازه بگیری همون شب مریم بدون خبراومد خونمون حالا دیگه خیلی خونه هامون بهم نزدیک شده فقط یه کوچه میگفت:روبینا گفته شاید خونه نباشن گفتم:راه دوری که نیست اگه نبودن برمی گردم ساعت12شب اتوبوس حرکت کرد ساعت4 شیراز بودیم اما هتل گیرنمیومد اون همه هتل بسته بود تا اینکه هتل داریوش یه سوئیت خالی داشت صبح هم همراه یکی ازدوستای سحرکه به دیدنمون اومد رفتیم حافظیه خیلی شلوغ بود من بار اولم بود که میدیدم هرچند استان خودمه اما زمانیکه شش ساله بودم رفتم ناهار باهم خوردیم بعدش وسایلمون رو برداشتیم رفتیم ترمینال برای ساعت4عصربلیط تهران گرفتیم افشین هم هی میگفت:فوتبال داره کاشکی بلیط هواپیما گیرمون اومده بود آخه استقلالی سرسخته شب که شد هرطرف که نگاه می کردم همه خواب بودند من که تواتوبوس خوابم نمیبره اگه کمبودخواب داشته باشم دیگه آره شب قبلشم خوابم نرفته بود تا اینکه کم کم خوابم برد اونم صدبار از خواب پریدم اصفهان از کنار سی وسه پل رد شدیم وبعدش دوباره خوابیدندمنم بیداربودم تاوقتی رسیدیم تهران 13ساعت بین راه بودیم اونجازنگ زدیم خونه یکی از دوستان افشین که دعوتمون کرده بودند ومریم دخترشون اومد استقبالمون خودشون گفته بودند بلیط برای ترمینال آرژانتین بگیریم که به خونشون نزدیکه وقتی رسیدیم همه خواب بودند ماهم خوابیدیم تا نزدیکیهای ظهر وقتی بیدار شدیم مامان مریم بیدار بود گفت:چرا بیدارم نکردین من که صبرنداشتم ببینمت خواب که بودی اومدم بالای سرت فهمیدم باید خواهر افشین باشی ازشباهتتون. میگفت:بیشتر شبیه فرزاد هستم یکی یه چیزی می گفت اما همه معتقد بودند که همه چشم وابروهامون شبیه.

با سحر هم آشنا شدند همش درباره نجوا صحبت می کردند وقربون صدقه اش می رفتند چندسال قبل دبی با فرهان آشنا شدند وکم کم باهم دوست شدند خیلی وقت نبود که از پیش نجوا برگشته بودند بعضی مواقع بغلم می کرد ومیگفت:که بوی نجوارو میدم یکشب که سحر زودتر خوابش برده بود کنارم نشست ودستامو گرفت وهمش از نجوا برام گفت عکسش همیشه دستشونه وقربون صدقه اش میرن شب اول با مونا یه قل مریم ونامزدش رفتیم درکه چایی وقلیون کشیدند وتعریف کردند فرداش رفتیم توچال که البته چون دیررسیدیم نتونستیم با تله کابین بریم رو کوه وازاونجا پیاده برگشتیم پایین کنار آبشاری که از کوه سرازیر بود عکس گرفتیم ساعت5خونه بودیم خونشون طرفای ولیعصر بود همون شب خونه یکی از دوستاشون شهرک غرب دعوت بودیم که تا وقتی با مونا ونامزدش حامد رفتیم خرید دیرشد فردای همون شب سیزده بدر بود که تصمیم داشتند داخل خونه بگیرن چندتاازدوستاشونو دعوت کرده بودند داخل حیاط وسایل چیده بودند که بارون همه چیزو بهم ریخت خودشون می گفتند هوا سرده درصورتیکه من بی احساس که توآب وهوای گرمسیر بزرگ شدم اصلا سردم نبود وبدون کاپشن بیرون میرفتم همون شب اول برنامه سینما گذاشتند اما بعدش کنسل شد ماهم که یکدفعه ای تصمیم گرفتیم برگردیم وبا اصرار به مریم گفتیم زنگ بزنه ترمینال برای ساعت9همون شب بلیط داشتند وگرنه دیگه تافرداعصرش نبود وسایلمون رو جمع کردیم هرچی گفتند شما که هنوز هیچ جارو ندیدین بمونید چندتا کاخ که ببینید گفتیم نه دیگه دانشگاه شروع میشه وباید بریم ساعت10 صبح شیراز بودیم وسایلمون رو تحویل دادیم وبرای خرید رفتیم بازار وکیل خریدامون که انجام دادیم برگشتیم ترمینال ساندویچ خوردیم وساعت 2به طرف شهرمون حرکت کردیم جالب اینجا بود که من تا الان نمی دونستم استانم اینقدر سرسبز باشه ازشیراز که اومدیم بیرون همش دارو درخت وسبزه بود درکل سفر بیادماندنی بود.

پنجشنبه خونه عمه دعوت بودیم از شب قبلش زنگ زده بودند چون که نجوا ومامانش داشتند میومدند و همچنین داداش فرزاد که گفتم ویزاشو کنسل کردند وقتی نجوا اومد با هیچکدوممون غریبی نمی کرد حتی سحر،لاغرتر شده بود درست مثل یه عروسک ناز با اون موهای فرشداداشی هم عصا بدست بود بعد از روبوسی باهمه رفت خونه خودشون عصر با شیدا وسحر رفتیم اتاق سوگند ماکه خوابمون برد وسحرکه خوابش نمی برد با افشین رفتند بیرون وشب برگشتند جمعه خونه فرزاد بودیم چون دایی خانومش رو دعوت کرده بودند بچه ها همگی رفتند دانشگاه فقط من وسحر موندیم جمعه که استادمون تعطیل کرده بود چهارشنبه هم که نتونستم برم همه جلسه ها نرم اشکالی نداره اینکه یک جلسه است سحر هم دیرو صبح با افشین رفت شهرشون وفردا برمیگردند.دیروز عصر نجوا با مامانش اومدند چقدر شیرینه این دخترمخصوصا وقتی میگه عمه فداش شم امیدخان گل گلاب هم که چندروزه مریضه دیروز بردیمش دکتر تا دیشب هم اینجابود بعد مامانش اومد بردش.

دوباره چشامو بستم

دلم میخوام یه قسمتی از آهنگ علیرضاو حمیدرضا که همیشه گوش میدم براتون بنویسم نمیدونم

خوشتون میاد یا نه

دوباره چشامو بستم تا که خوابتو ببینم خیلی وقته که به خوابم نمیای ای نازنینم خیلی وقته که تو خوابم تو در آغوشم نرفتی آخ چه ساده تو گذشتی از اون حرفهایی که گفتی خیلی وقته که تو خوابم رنگ چشماتو ندیدم حتی تو خیال وخوابم حرفی از تو نشنیدم خیلی ساده تو گذشتی رفتی از این روزگارم بعد تو من موندم ودل که میگفت آروم ندارم کاش یه بار برای قلبم توی خوابم پا بذاری بگی یک دروغ ساده بگی تنهاش نمیذاری میدونم که این یه خوابه که حقیقتم نمیشه کاش بمیرم وتو این خواب بمونم واسه همیشه واسه همیشه واسه همیشه.

سرخی نامه ام

 سلام دوستان خوبین؟ منم هی بدک نیستم ببخشید که نتونستم زودتر ازاین بهتون سربزنم روز 29 اسفنداومدم اما همش سرم شلوغ بوده شماها که نمیدونین تو این مدت چه اتفاقهایی افتاده افشین اومده من نمی تونستم برم خونه برای همین اون به دیدنم اومد واونجا با بچه هاآشنا شد وسحر رو هم دید خوشش اومد وبعد قرار خواستگاری رو گذاشتیم و دوشنبه شب یکی ازشبها به دنبالم اومدند و رفتیم به شهر سحر.خواهری بین راه می گفت:هرچی هست زیر سرتوئه گفتم:به من چه خودش گفته اونو میخوام کاسه کوزه هارو سر من می شکنین آخه همه میدونن که من وافشین رابطمون باهم خوبه.

همه جمع بودن وخواهرش به من میگفت:آخرکار خودتو کردی با خودم گفتم:نه بابا مثل اینکه ایناهم توپشون از دست من بدبخت پره برعکس انتظار من وسحر برادر سختگیرش راحت راضی شد وگفتند:هرچی نظر خودشه وقرار آزمایش رو برای دو روز بعد گذاشتند منم که خجالتیم نمیدونم چرا اینقدر پررو شده بودم تا آخر جلسه بودم حتی جواب عروس خانم رو هم آوردم که گفت:هرچی بابام وداداشم بگن موقع رفتن خیلی سربه سرش گذاشتم موقع برگشت دیگه مثل قبل افشین رو اذیت نکردم داشتم موبایل شوهرخواهری رو درست می کردم همیشه سرم تو اینکاراست به قول بچه ها مهندس اینکارام افشین چندبار گفت:موبایلمو بده گفتم:آره دیگه خرت ازپل گذشته دیگه به من نیازی نداری اگه موبایلمو آورده بودم دیگه محتاج موبایلت نبودم البته به شوخی.با مامانی رفتم خونه فرداش هم ازبس کارداشتم نتونستم به مریم زنگ بزنم وچهارشنبه هم که دوباره رفتیم آزمایش سرراه زهرا ومرضیه رو هم با خودمون بردیم فاطمه با سامعه که قبلا رفته بودند آزمایش کردند وعصرهم عقد وهمه چیز تموم شد وازاونجا هم همگی اومدیم چون ساعت6بچه ها کلاس داشتند کلاسهارو حاضرمیشم اما دیگه دانشگاه مثل ترم اول لطفی نداره بچه های کلاس با اینکه بیشترشون این واحدهارو گرفتن سرکلاس حاضر نمیشن وبیشتر مواقع کلاس خلوته حالا بیشتر با بچه ها آشنا شدیم وتاحدودی آشنایی داریم بعد ازاومدنومن همه برای تبریک میومدند وهمچنین خواهری ازیزد براشون مهمون اومده بود سرمون شلوغ بود مریم هم که اصلا سراغی نمی گرفت تا اینکه خودم بهش زنگ زدم روز اول فروردین هم بعد ازاینکه با همه فامیل ومهمونای خواهری رفتیم گردش جاتون خالی شب بچه ها اومدن خونمون چون تولد سحر بود.

سحرو افشین شنبه رفتند پیش خانوادش ما هم که یکدفعه ای اسباب کشی پیش اومد میخوان نصف خونه رو خراب کنن از اول بسازن وماهم خونه داداش فرهان رو جارو کردیم وتواین هفته میریم اصلا دلم نمیخواد برم ازالان ماتم گرفتم اما باید بریم دیگه من که از بس فعالیت کردم دارم ازنفس میفتم نجوا با مامانش هم که همراه داداش فرزاد تاچند وقت دیگه میان چون همون روزی که فرزاد میخواست بره تصادف کرد اونم بدجور خیلی شانس آورد با اون پای زخکیش رفت که بعدا مشخص شد مو برداشته وباید استراحت کنه وبعدازاونم که صاحب کارش ویزاشو کنسل کرد والان ویزا نداره و وقتش تمومه وباید بیاد ایران منصور هم که دو روز بعد از عقد رفت چون اگه تا سال جدید میموند دیگه اجازه خروج بهش نمیدادند چون سربازه مریم هم که دیشب بالاخره به دیدنم اومد حالا دیگه سحر زن داداشم شده وخیلی خوبه اما به قول خودش می ترسم دیگه نتونیم مثل گذشته باهم راحت باشیم ولی به نظر من که هیچ فرقی نمیکنه اینجوری باید بیشتر بهم نزدیک بشیم خوب دیگه خسته شدم هر وقت تونستم دوباره بهتون سر میزنم ازدست من دلگیر نشین خدانگهدار.

خیلی وقته که بخوابم نمیای ای نازنینم 

 آن شب را خوب به ياد دارم كه اسمان ابري بود و نيلوفري تنها در بركه اي بي اب مي خشكيد و
سنجاقكي در امتداد اندوه گم مي شد و گهگاهي غوكي مي خواند
به ياد دارم كه آن شب كسي مي آمد
آمد و ما را با خودش برد ومن ترسيدم
چه خوب مي شد اگر آن شب مي توانستم از چنار پير بالا بروم و دستهايم را
دراز كنم تا ماه را در آغوش بگيرم
اما مي دانم ماه در كوچكي انگشتان من خواهد مرد
به ياد دارم كه از دور شب پره اي مي امد و من آمدنش را ميديدم
چه خوب مي شد اگر
امشب آسمان ابري بود ولي ديگر غوكي نمي خواند
و چه خوب مي شد اگر ابرهاي تيره و تار از آسمان دلم دور مي شدند
و مي گذاشتند تا انوار طلايي محبت
بر سرزمين زندگي ام بتابد
چه زيبا بود اگر
سروده ام را بر گلبرگي از گل سرخي مي نوشتم
و ان را همراه قاصدك به ديار خوبي ها مي فرستادم
تا شايد سرخي نامه ام عشق را زنده كند

 

الهی دلخوشی باشه پناهت...

 

سلام سلام هفتا سلام هفتصدو هفتادو هفتا سلام... خوبین ؟خوشین؟ سلامتین؟ چرا من می پرسم معلومه که خوبین وهیچ وخت حالتون بهتر از این نبوده چرا؟؟ چون من دارم واستون می آپم دیــــه!!؟من کی ام؟ مریـــــم گلی، مریم گلی کیه؟ بابا مریم گلی عزیز دل همه نور چشمیه همه عسل همه شیکر همه... خداییش خودم خودم و تحویل نگیرم زیر دست و پا له میشمخودم که بیشتر تر خوشحالم که دارم می آپم خیلی وقت بود آپ نکرده بودمااااآخه بلاگ ستی خونه ما باز نمی شد؟؟!! دلیلش و هم نمی دونم؟؟؟ *چن روز پیش همینجوری الکی امتحان کردم یهو دیدم وایییییییی داره باز میشه کلی ذوق مرگ شدم و اینـــــــــــــــــــــااینه که الان در خدمت شماییم.... وای چقده ام جای ستاره خالیه نـــــــــــه؟؟ کلی دلم واسش تنگولیده هفتا  من ستاره ام و می خـــــــــــوام مـــــــــامــــــــانی!!!! جیگرم نفسم همدمم مونسم شیکرم عشقم رفیقم بی تربیتمافــــا این کارا چیه دختر؟؟!! ستاره که گف 29 اسفند میاد !! تازه یه چن روزشم رو حساب دروغگوییش بحذف ...آخه کار همیشگیشه کلی التماسش می کنم کی میای ؟؟ همیشه هم یه چن روزو دیر تر میگه میگم تو رو خدا جدی جدی کی میای میگه ایندفعه دیه راس میگم مگه من با تو شوخی دارم آخه!؟منم ساده دیــــــه (خودمونیم یکی دوبار بهضیها کمکیدن بهم و گفتن کی میاد) تازه وختی هم می زنگه بهد کلی حرفیدن میگه مریم من اومدمـــا من الان خونه اماااا منم کلی اینجوری باز خودم شماره رو می گیرم میبینم بعله خانومی من خونه تشریف داره خدا رفیق اینجوری بی تربیت نصیب هیشکی نکنه حتی مار مولک بیابونافا چقده حرفیدم خب یه کوشولو هم شما بگین ....چه خبرا؟؟ چه کارا می کنید؟؟؟ خوش می گذره بهتون؟؟منم که ای ی ی از بیکاری کلی سرم شلوخـــه این روزا همش سر گرم کامی ام تموم سر گرمیم و دلخوشیم واینــــــا همش شده کامییییییییییییییییی I LOVE YOU  یه وختایی هم با همکلاسیهای قدیم میریم ددردودور کلی هم خوشیم با هم این وسط فقط جای ستی خالیه .

خب بیشتر از این مزاحم اوقات شریفتون نمی شیم...از همه دوستانی که در نبود ستاره بازم تنهامون نمی ذارن سپاسگذارم.دلتون خوش سرتون سلامت....به امید دیدار...


 تقدیم با عشق

 

آهویی دارم خوشگله فرار کرده ز دستم

دوریش برایم مشکله کاشکی اونو می بستم

ای خدا چیکار کنم آهومو پیدا کنم

آی چه کنم وای چه کنم کجا اونو پیدا کنم

کاشکی اون  ومی بستم کاشکی اون و می بستم


 

فانوس مشکی

توی دنیایی که قلبا هر کدوم یه جا اسیرن

کاش به فکر اونا باشیم که از این زمونه سیرن

اونا که تو عصر آهن، تشنهی یه جرعه آبن

کاش که دس کم نگیریم اینجورآدما زیادن

نذاریم که تو چشاشون بشینه دونه اشکی

اونا فانوسن و خاموش آره فانوسای مشکی

دنیاشون شاید یه شهره خالی از قهر و دورنگی

توی سینه شون یه قلبه جای این دلای سنگی

چهرشون شاید به ظاهر مث دیگران نباشه

اما نور مهربونی توی شهرمون می پاشه

غم چشماشون عجیبه توی خاطرا می مونه

ما ازش خبر نداریم چیزی رو که اون می دونه

توی این عصر پر از درد خیلی آدما یه دنیان

خیلیا تو جمع دنیا بی قرارو تک و تنهان

زیر سایه سلامت هواشون و داشته باشیم

توی جمع بی قراراعطر خوشبختی بپاشیم

به بهونه زمونه نذاریم که برن از یاد

بذاریم زنده بمونن مپ عشق پاک فرهاد

قصه ی فانوس مشکی صحبت دیروز و فرداس

قصه شون مال حالا نیست ازحالا تا ته دنیاس

نمی گم با این ترانه گل کنه محبتامون

جایی رو باید بگیرن همیشه تو فرصتامون

این ترانه یه اشارس به دلای خواب و بیدار

که به یاد اونا باشیم همه به امید دیدار(مریم حیدرزاده)

سلام خوبین؟منم هی بد نیستم الان ساعت2:12 هست صبح کلی کاردارم وبعدازظهر باید برم دلم میخواد برم چون دلم برای همه چیز اونجا تنگ شده وزندگی با بچه ها شوخی ها واذیتها دعواها وبحثها هم اینکه وقتی ناراحتی امیدرو زمانیکه بهش میگم میخوام برم می بینم دلم میگیره اونم دلش روبه خاله وداییهاش خوش کرده که اونام همیشه درحال رفت وآمد هستند پنجشنبه غروب بودکه دوستام اومدند شبهاخونه ما می خوابیدیم فقط یک شب خونه فاطمه که اونم ازخجالت داشتم آب میشدماصولا آدم خجالتی هستم البته بیشتر جلو بزرگترهاروزها هم که خونه یکی ازبچه ها بودیم عصرها یک روز به کوه میزدیم یکروز به صحرا ازبس بارون اومده همه جا سبزوقشنگ شده یه روزهم به گردش درشهر دوشنبه صبح برای انتخاب واحد رفتیم بازم داخل سالن اصلی میزو صندلی چیده بودند بعد ازانتخاب واحد وکارهای اداری سامعه وسحرسرخیابون پیاده شدند تابه شهرشون برن ماهم برگشتیم خونه این ترم هم 16واحدگرفتم یکروزبعدازرفتن مهمونا ساعت5عصرکه ازبیکاری به سرم زدم بخوابم همین که دراز کشیدم دیدم مریم خانومه که بعدازچندروز سروکله اش پیدا شده(چقدرم سایه اش سنگین شده)گفت که میخواد بیا خونمون ساعت8:30روبینا زنگ زد وبه مریم گفت:حوصله ام سررفته بیا خونه بعدازرفتن مریم منم ازمامانی خواستم بریم خونه عمه ازوقتی اومدم قصدرفتن داشتم اما فرصتش پیش نمیومد ازوقتی به دانشگاه رفته بودم وقت نکرده بودم به خونه هیچکدوم ازفامیلا برم سوگندهم که با رهاکردن دانشگاه بیکارتوخونه نشسته وشیدا هم که همچنان به تدریس تودبیرستانی که درس میخوندیم مشغوله راستی با بچه ها به دیدن جناب سرهنگ هم رفتیم یکی ازمعلمای سال قبلم رو دیدیم باورش نمیشد که من دانشگاه قبول شدم اونم پیام نورفکر میکردند اگه دبیرستان درس نمی خوندم دیگه واقعا این مخ بنده تعطیل بوده

خواهری هم روز آخری یادش اومده دعوتمون کنه ازصبح خونشون بودیم این امیدخان هم که همیشه شبها اینجاست تا وقتی جون تو بدنشه اذیت میکنه وآخرشم خسته روپام یاتوبغلم خوابش میبره ازترس میگه برقهارو خاموش نکنید وخودتم پیشم بخواب نمیدونم به کی رفته که اینقده ترسوئه مطمئنا به خاله اش که نرفتهاذیتهاشم شیرینه.داداش فرزاد هم فردا میره بعدشم منصور که کی بیاد مشخص نیست چون کم کم18سالش میشه واگه بیاد دیگه نمیتونه بره.

مثل اینکه خیلی حرف زدم برم که دیگه صبح کلی کار دارم اگه عمری باقی بود بازم میام به امید دیدار خدانگهدار

واسه قلب ممن میمونی تو بی بهانه 

من ازمردن نمی ترسم،هراس از زندگی دارم
که هر روزش مثه دیروز،از این تکرار بیزارم
من از مردن نمی ترسم،که هر چی باشه یکباره
هراس  از زندگی دارم،که دردش پر ز تکراره
 
 
اگه زندگی همینه،آره من عاشق مرگم
می خوام از شاخه بیفته،دونه آخر برگم
زندگی مثه یه داسه،آدما مثل درختن
ظریفاشون زود میمیرن،دیرتراونا که سختن
 
 
این دیگه دست آدم نیست،زورکی میاد به دنیا
به خودش میاد می بینه،افتاده تو قعر دریا
کسی از ما نمی پرسه،دنیا اومدن به زوره
یکی سالمه ،یکی نه،یکی افلیج، یکی کوره
به خودش میاد یه وقت که،واسه برگشت خیلی دیره
می کنه جون روزی صد بار،روزی صد دفعه می میره