17 سالگی
سلام خوبین؟ من دوباره اومدم این چند روز هم اتفاق خاصی نیفتاده
فقط اینکه ماه رمضونه و امروز یازدهمین روزی که روزه هستیم از ماه رمضان خوشم میاد اما هرسال که بزرگتر میشیم وضع فرق میکنه و احساس میکنی مثل گذشته خوش نیستی اما دوباره وقتی یه سال جلوتر رفتی دوباره آرزو میکنی کاشکی سال قبل بود واینجوریه که زندگی ما آدما میگذره
میدونین اگه از من بپرسن تو چه دوره ای از زندگیت دوست داشتی بمونی چه جوابی میدادم؟
می گفتم:تو دوران کودکی وبی خیالیم یا هم تو 2 سال قبل یعنی 17 سالگی اما اینا همش فقط یه رویاست که هیچوقت به حقیقت نمی پیونده
روز 27 شهریور که روز شعروادب فارسی هستش انجمن برگزار شد البته اون موقع که من بندرعباس بودم برگزار نشده بود وجلسه در مورد نیما بود ساعت21:15 شروع شد البته البته خیلی از بچه ها نیومده بودند شیدا وسوگند ومن با 3 تای دیگه از بچه ها پسرها هم که هیچکدومشون نیومده بودند ما هم در نبود اونا راحتتر جلسه رو برگزار کردیم تا ساعت23 که به پایان رسید.
راستی من امروز دارم میرم وقبل از عید برمی گردم میدونین که امرو اول مهر هستش وروز شروع مدارس ودانشگاهها هرچند دانشگاه ما از 26 باز شده
ساعت 15 از اینجا میریم
امید خیلی شیطون شده فقط اذیت میکنه مخصوصا اذیت منصور آخه تقصیر خودشه اول سربه سربچه میذاره بعد که اون دست بردار نیست

امید همیشه تا سحر بیداره وبعدهم به زور میخوابونیمش این هم بچه های این دوره وقتی موقع خوردن سحری بهش می گفتم:من عصر میخوام برم از گردنم آویزون میشد ومیگفت:نه نرو به قول منصور آخرش که باید بره چه بگی نرو چه نگی دلم براش میسوزه وقتی میگه نرو می گفت:اگه تو بری هیچوقت نمیام خونتون به قول مامانی دل و روحش تو هستی
خوب من برم که صبح شده ومن هنوز نخوابیدم
خداحافط تا قبل از عید

به چشمانت که رنگ آب درياست
به آن نازي که در چشم تو پيداست
به آن لبخندت که چون لبخند گلهاست
به رخسارت که چون مهتاب زيباست
به گلهاي بهار عشق و مستي
به قرآني که آن را ميپرستي
قسم اي نازنين تا زنده هستم
تو را من دوست دارم ميپرستم
درون کلبه تاريک و تارم
تويي تنها چراغ روزگارم
کبوترهاي شعرم تير خوردند
نميبيني که عمري بي قرارم