دیگه بزرگ شدم
سلام به دوستان عزیز خوبین که؟ ببخشید که مدتها از آپ درست وحسابی خبری نبود از دیروز قصد آپ کردن دارم اما کی حوصله نوشتن مطالب رو داشت تا اینکه الان دیگه شروع کردم با خودم گفتم:اگه شروع کنم دیگه نمی تونم دست بردارم تا آخرش می نویسم 
از اول تابستون فقط عروسی دعوت بودیم هرشبش خبر که دارین انتخاب واحد کردیم مهشیدکه دیگه نمیاد داداش فرهان هم 9روز قبل رفتن تهران عروسی دختر دوستش ودیروز از همون طرف رفتند دبی همون روز که رفتند خونه سوت وکور شد چون نجوای شیرین زبون رفته بود ودیگه کسی نبود زبون بریزه چقدر قشنگ میگفت:عمه.
راستی یک هفته قبلش منصور به همراه سحر برگشتند با مادرم رفتیم فرودگاه تا سحر رو ببینم چون اگه نمی رفتم معلوم نبود دیگه کی ببینمش چون فرصت رفتن به شهرشون رو نداشتم منصور هم فعلا سربازه ومنتظر که ببینه وضعیت سربازیش چی میشه داداش کوچولوم حالا بزرگ شده
از امید هم که نگو یه شیطونی شده که نگو فقط ترسوئه
هرکاری می کنم یه کم جرات داشته باشه نمیشه اصلا به خاله اش نرفته
.
مریم رو هم که همون شبی که فرداش نجوا می خواستند برن زنگ زدم یه سی دی برام بیاره یه لحظه دیدمش.
روزسه شنبه 13شهریور ساعت7:45 رفتم ترمینال که برم بندرعباس اتوبوس پنچر بود با 1ساعت تاخیر راه افتاد مادرم شب قبلش میگفت:اگه اتفاقی بیفته من چکار کنم همین دخترو دارم گفتم:مامان چرا دورغ میگی پس خواهرم چی؟
برای اولین بار بود که تنهایی سفر می کردم پدرم کار داشت مادرم هم خواهری حالش خوب نبود نتونست منصور هم گفت:باید برم شیراز کار دارم که آخرشم نرفت
سه ساعت بعد بندرعباس بودم پسرعمه ام اومد ترمینال دنبالم وقتی منو دید مثل همیشه صمیمی وشوخ گفت:سلام دختر دایی پسر کوچیک عمه اس البته از الناز بزرگتره غروب با الناز رفتیم بیرون خیلی بندرعباس رو دوست دارم شاید بخاطر اینه که دریا داره یا به قول مردم خاک بندر دامنگیره یه چندروزی اونجا بودم دوروز پشت سرهم می گفتم:برام بلیط بگیرید اما هیچ با اینکه زیاد نگذشته بود وبهم خوش میگذشت اما دلم برای خونه تنگ شده بود شوهر عمه ام میگفت:کجا میخوای بری ما تورو گروگان می گیریم تا بابات بیاد وگرنه اون که اینجوری نمیاد یا محسن(پسرعمه)میگفت:اونا که تنهات گذاشتند باهات نیومدند تو هم نرو تنهاشون بذار.
جمعه عصر که همه بیکار بودند رفتیم بیرون یه گشتی زدیم بلیط هم برای فردا صبحش گرفتیم بعد هم کنار ساحل با ماشین یه دوری زدیم وبرگشتیم خونه شبها تا دیروقت با الناز بیدار بودیم وشب آخر هم تا ساعت3،صبح7:30 بیدار شدم صبحانه خورده آماده شدم بازهم زحمت رسوندنم گردن محسن بود منو تا ترمینال رسوند وقتی سوار اتوبوس شدم رفت اینجا هم مامانی ماشین دنبالم فرستاده بود ظهر همینکه امید فهمیده بود من اومدم گفته بود الان بیاین دنبالم واین شد که اونم اومد.
دیروز عصر مامانی اومد گفت:بیا که صاحبخونتون دم در گفتم:کی؟ گفت:اونی که موقع دانشگاه خونشون میشینید گفتم:راست میگی؟
فکر می کردم شوخی میکنه اصلا باورم نمیشد و میدونستم که مامانی هم اهل شوخی نیست وقتی رفتم دیدم آره راست میگه یه راننده تاکسی با صاحبخونه وچندتا خانم میگفت:داریم از آبگرم میایم از این طرف رد می شدیم گفتیم یه سر هم به بچه ها بزنیم دعوتشون کردم داخل وگفتم:زنگ میزنم بقیه بچه ها هم بیان اما قبول نکردند حالا چه جوری خونه رو پیدا کرده بودند نمیدونم.
خوب دیگه چیزی یادم نمیاد راستی اینطور که معلومه دانشگاه 26 شهریور باز میشه این دیگه چه جورشه اما ما قصد داریم از 2مهر بریم اصلا دوست ندارم ماه رمضون اونجا باشم رمضون شهر خودمون یه چیز دیگه اس صفای خاص خودشو داره.
خوب من دیگه رفتم خوش باشین خدانگهدار.

راستی الان یادم اومد یه خبر جدید دوماه قبل شیدا برام اس ام اس زد که فردا جلسه انجمن ادبیه اگه
خواستی بیا فلان جا فرداش به همراه فاطمه که اونم دعوت شده بود رفتیم اونجا نزدیک 30تا دختر وپسر اومده بودند که بیشترشون نمی دونستند چه خبره حرفها زده شد وهدفها ونظرها گفته شد وپسری که خود تشکیل دهنده انجمن بود دعوت کرد که هر کسی مشتاقه میتونه بیاد جلسه بعد خیلی کمتر شده بودند وجلسه سوم دیگه کمتر واین شد که ما شدیم جزو ثابتان انجمن جلسه سوم تشکیل دهنده انجمن همه چیز رو به دست شیدا سپردو رفت چون باید می رفت دبی اون تنها کسی بود که تجربه عضو انجمن بودن رو داشت چون اونجا هم دانشگاه می رفت هم جزء انجمن ادبی حافظ هستش این جمعه هم که موضوع بحثمون در مورد نیما یوشیج بود که خودم هم نظر داده بودم تحقیق هم کرده بودم اما نتونستم شرکت کنم چون اون روز بندرعباس بودم![]()
![]()
