خیلی وقته

می نویسم

چقدر اصرار میکنین من آپ کنم مگه نمیدونین من وقت سرخاروندن هم ندارمآره دیگه حالامیخوام کسی رو استخدام کنم که سرمو بخارونهشوخی کردم نمیدونم چی بنویسم پنجشنبه9فروردین سحر با داداشی بلیط گرفتن برای 12شب به مقصدشیراز البته می خواستند برن تهران اما بلیط هواپیما گیرنمیومد سحراصرار پشت اصرار که باید بیای به افشین گفت:اگه ستاره نیاد من هم نمیام ازالان بهت بگم تا ازمامانت اجازه بگیری همون شب مریم بدون خبراومد خونمون حالا دیگه خیلی خونه هامون بهم نزدیک شده فقط یه کوچه میگفت:روبینا گفته شاید خونه نباشن گفتم:راه دوری که نیست اگه نبودن برمی گردم ساعت12شب اتوبوس حرکت کرد ساعت4 شیراز بودیم اما هتل گیرنمیومد اون همه هتل بسته بود تا اینکه هتل داریوش یه سوئیت خالی داشت صبح هم همراه یکی ازدوستای سحرکه به دیدنمون اومد رفتیم حافظیه خیلی شلوغ بود من بار اولم بود که میدیدم هرچند استان خودمه اما زمانیکه شش ساله بودم رفتم ناهار باهم خوردیم بعدش وسایلمون رو برداشتیم رفتیم ترمینال برای ساعت4عصربلیط تهران گرفتیم افشین هم هی میگفت:فوتبال داره کاشکی بلیط هواپیما گیرمون اومده بود آخه استقلالی سرسخته شب که شد هرطرف که نگاه می کردم همه خواب بودند من که تواتوبوس خوابم نمیبره اگه کمبودخواب داشته باشم دیگه آره شب قبلشم خوابم نرفته بود تا اینکه کم کم خوابم برد اونم صدبار از خواب پریدم اصفهان از کنار سی وسه پل رد شدیم وبعدش دوباره خوابیدندمنم بیداربودم تاوقتی رسیدیم تهران 13ساعت بین راه بودیم اونجازنگ زدیم خونه یکی از دوستان افشین که دعوتمون کرده بودند ومریم دخترشون اومد استقبالمون خودشون گفته بودند بلیط برای ترمینال آرژانتین بگیریم که به خونشون نزدیکه وقتی رسیدیم همه خواب بودند ماهم خوابیدیم تا نزدیکیهای ظهر وقتی بیدار شدیم مامان مریم بیدار بود گفت:چرا بیدارم نکردین من که صبرنداشتم ببینمت خواب که بودی اومدم بالای سرت فهمیدم باید خواهر افشین باشی ازشباهتتون. میگفت:بیشتر شبیه فرزاد هستم یکی یه چیزی می گفت اما همه معتقد بودند که همه چشم وابروهامون شبیه.

با سحر هم آشنا شدند همش درباره نجوا صحبت می کردند وقربون صدقه اش می رفتند چندسال قبل دبی با فرهان آشنا شدند وکم کم باهم دوست شدند خیلی وقت نبود که از پیش نجوا برگشته بودند بعضی مواقع بغلم می کرد ومیگفت:که بوی نجوارو میدم یکشب که سحر زودتر خوابش برده بود کنارم نشست ودستامو گرفت وهمش از نجوا برام گفت عکسش همیشه دستشونه وقربون صدقه اش میرن شب اول با مونا یه قل مریم ونامزدش رفتیم درکه چایی وقلیون کشیدند وتعریف کردند فرداش رفتیم توچال که البته چون دیررسیدیم نتونستیم با تله کابین بریم رو کوه وازاونجا پیاده برگشتیم پایین کنار آبشاری که از کوه سرازیر بود عکس گرفتیم ساعت5خونه بودیم خونشون طرفای ولیعصر بود همون شب خونه یکی از دوستاشون شهرک غرب دعوت بودیم که تا وقتی با مونا ونامزدش حامد رفتیم خرید دیرشد فردای همون شب سیزده بدر بود که تصمیم داشتند داخل خونه بگیرن چندتاازدوستاشونو دعوت کرده بودند داخل حیاط وسایل چیده بودند که بارون همه چیزو بهم ریخت خودشون می گفتند هوا سرده درصورتیکه من بی احساس که توآب وهوای گرمسیر بزرگ شدم اصلا سردم نبود وبدون کاپشن بیرون میرفتم همون شب اول برنامه سینما گذاشتند اما بعدش کنسل شد ماهم که یکدفعه ای تصمیم گرفتیم برگردیم وبا اصرار به مریم گفتیم زنگ بزنه ترمینال برای ساعت9همون شب بلیط داشتند وگرنه دیگه تافرداعصرش نبود وسایلمون رو جمع کردیم هرچی گفتند شما که هنوز هیچ جارو ندیدین بمونید چندتا کاخ که ببینید گفتیم نه دیگه دانشگاه شروع میشه وباید بریم ساعت10 صبح شیراز بودیم وسایلمون رو تحویل دادیم وبرای خرید رفتیم بازار وکیل خریدامون که انجام دادیم برگشتیم ترمینال ساندویچ خوردیم وساعت 2به طرف شهرمون حرکت کردیم جالب اینجا بود که من تا الان نمی دونستم استانم اینقدر سرسبز باشه ازشیراز که اومدیم بیرون همش دارو درخت وسبزه بود درکل سفر بیادماندنی بود.

پنجشنبه خونه عمه دعوت بودیم از شب قبلش زنگ زده بودند چون که نجوا ومامانش داشتند میومدند و همچنین داداش فرزاد که گفتم ویزاشو کنسل کردند وقتی نجوا اومد با هیچکدوممون غریبی نمی کرد حتی سحر،لاغرتر شده بود درست مثل یه عروسک ناز با اون موهای فرشداداشی هم عصا بدست بود بعد از روبوسی باهمه رفت خونه خودشون عصر با شیدا وسحر رفتیم اتاق سوگند ماکه خوابمون برد وسحرکه خوابش نمی برد با افشین رفتند بیرون وشب برگشتند جمعه خونه فرزاد بودیم چون دایی خانومش رو دعوت کرده بودند بچه ها همگی رفتند دانشگاه فقط من وسحر موندیم جمعه که استادمون تعطیل کرده بود چهارشنبه هم که نتونستم برم همه جلسه ها نرم اشکالی نداره اینکه یک جلسه است سحر هم دیرو صبح با افشین رفت شهرشون وفردا برمیگردند.دیروز عصر نجوا با مامانش اومدند چقدر شیرینه این دخترمخصوصا وقتی میگه عمه فداش شم امیدخان گل گلاب هم که چندروزه مریضه دیروز بردیمش دکتر تا دیشب هم اینجابود بعد مامانش اومد بردش.

دوباره چشامو بستم

دلم میخوام یه قسمتی از آهنگ علیرضاو حمیدرضا که همیشه گوش میدم براتون بنویسم نمیدونم

خوشتون میاد یا نه

دوباره چشامو بستم تا که خوابتو ببینم خیلی وقته که به خوابم نمیای ای نازنینم خیلی وقته که تو خوابم تو در آغوشم نرفتی آخ چه ساده تو گذشتی از اون حرفهایی که گفتی خیلی وقته که تو خوابم رنگ چشماتو ندیدم حتی تو خیال وخوابم حرفی از تو نشنیدم خیلی ساده تو گذشتی رفتی از این روزگارم بعد تو من موندم ودل که میگفت آروم ندارم کاش یه بار برای قلبم توی خوابم پا بذاری بگی یک دروغ ساده بگی تنهاش نمیذاری میدونم که این یه خوابه که حقیقتم نمیشه کاش بمیرم وتو این خواب بمونم واسه همیشه واسه همیشه واسه همیشه.

سرخی نامه ام

 سلام دوستان خوبین؟ منم هی بدک نیستم ببخشید که نتونستم زودتر ازاین بهتون سربزنم روز 29 اسفنداومدم اما همش سرم شلوغ بوده شماها که نمیدونین تو این مدت چه اتفاقهایی افتاده افشین اومده من نمی تونستم برم خونه برای همین اون به دیدنم اومد واونجا با بچه هاآشنا شد وسحر رو هم دید خوشش اومد وبعد قرار خواستگاری رو گذاشتیم و دوشنبه شب یکی ازشبها به دنبالم اومدند و رفتیم به شهر سحر.خواهری بین راه می گفت:هرچی هست زیر سرتوئه گفتم:به من چه خودش گفته اونو میخوام کاسه کوزه هارو سر من می شکنین آخه همه میدونن که من وافشین رابطمون باهم خوبه.

همه جمع بودن وخواهرش به من میگفت:آخرکار خودتو کردی با خودم گفتم:نه بابا مثل اینکه ایناهم توپشون از دست من بدبخت پره برعکس انتظار من وسحر برادر سختگیرش راحت راضی شد وگفتند:هرچی نظر خودشه وقرار آزمایش رو برای دو روز بعد گذاشتند منم که خجالتیم نمیدونم چرا اینقدر پررو شده بودم تا آخر جلسه بودم حتی جواب عروس خانم رو هم آوردم که گفت:هرچی بابام وداداشم بگن موقع رفتن خیلی سربه سرش گذاشتم موقع برگشت دیگه مثل قبل افشین رو اذیت نکردم داشتم موبایل شوهرخواهری رو درست می کردم همیشه سرم تو اینکاراست به قول بچه ها مهندس اینکارام افشین چندبار گفت:موبایلمو بده گفتم:آره دیگه خرت ازپل گذشته دیگه به من نیازی نداری اگه موبایلمو آورده بودم دیگه محتاج موبایلت نبودم البته به شوخی.با مامانی رفتم خونه فرداش هم ازبس کارداشتم نتونستم به مریم زنگ بزنم وچهارشنبه هم که دوباره رفتیم آزمایش سرراه زهرا ومرضیه رو هم با خودمون بردیم فاطمه با سامعه که قبلا رفته بودند آزمایش کردند وعصرهم عقد وهمه چیز تموم شد وازاونجا هم همگی اومدیم چون ساعت6بچه ها کلاس داشتند کلاسهارو حاضرمیشم اما دیگه دانشگاه مثل ترم اول لطفی نداره بچه های کلاس با اینکه بیشترشون این واحدهارو گرفتن سرکلاس حاضر نمیشن وبیشتر مواقع کلاس خلوته حالا بیشتر با بچه ها آشنا شدیم وتاحدودی آشنایی داریم بعد ازاومدنومن همه برای تبریک میومدند وهمچنین خواهری ازیزد براشون مهمون اومده بود سرمون شلوغ بود مریم هم که اصلا سراغی نمی گرفت تا اینکه خودم بهش زنگ زدم روز اول فروردین هم بعد ازاینکه با همه فامیل ومهمونای خواهری رفتیم گردش جاتون خالی شب بچه ها اومدن خونمون چون تولد سحر بود.

سحرو افشین شنبه رفتند پیش خانوادش ما هم که یکدفعه ای اسباب کشی پیش اومد میخوان نصف خونه رو خراب کنن از اول بسازن وماهم خونه داداش فرهان رو جارو کردیم وتواین هفته میریم اصلا دلم نمیخواد برم ازالان ماتم گرفتم اما باید بریم دیگه من که از بس فعالیت کردم دارم ازنفس میفتم نجوا با مامانش هم که همراه داداش فرزاد تاچند وقت دیگه میان چون همون روزی که فرزاد میخواست بره تصادف کرد اونم بدجور خیلی شانس آورد با اون پای زخکیش رفت که بعدا مشخص شد مو برداشته وباید استراحت کنه وبعدازاونم که صاحب کارش ویزاشو کنسل کرد والان ویزا نداره و وقتش تمومه وباید بیاد ایران منصور هم که دو روز بعد از عقد رفت چون اگه تا سال جدید میموند دیگه اجازه خروج بهش نمیدادند چون سربازه مریم هم که دیشب بالاخره به دیدنم اومد حالا دیگه سحر زن داداشم شده وخیلی خوبه اما به قول خودش می ترسم دیگه نتونیم مثل گذشته باهم راحت باشیم ولی به نظر من که هیچ فرقی نمیکنه اینجوری باید بیشتر بهم نزدیک بشیم خوب دیگه خسته شدم هر وقت تونستم دوباره بهتون سر میزنم ازدست من دلگیر نشین خدانگهدار.

خیلی وقته که بخوابم نمیای ای نازنینم 

 آن شب را خوب به ياد دارم كه اسمان ابري بود و نيلوفري تنها در بركه اي بي اب مي خشكيد و
سنجاقكي در امتداد اندوه گم مي شد و گهگاهي غوكي مي خواند
به ياد دارم كه آن شب كسي مي آمد
آمد و ما را با خودش برد ومن ترسيدم
چه خوب مي شد اگر آن شب مي توانستم از چنار پير بالا بروم و دستهايم را
دراز كنم تا ماه را در آغوش بگيرم
اما مي دانم ماه در كوچكي انگشتان من خواهد مرد
به ياد دارم كه از دور شب پره اي مي امد و من آمدنش را ميديدم
چه خوب مي شد اگر
امشب آسمان ابري بود ولي ديگر غوكي نمي خواند
و چه خوب مي شد اگر ابرهاي تيره و تار از آسمان دلم دور مي شدند
و مي گذاشتند تا انوار طلايي محبت
بر سرزمين زندگي ام بتابد
چه زيبا بود اگر
سروده ام را بر گلبرگي از گل سرخي مي نوشتم
و ان را همراه قاصدك به ديار خوبي ها مي فرستادم
تا شايد سرخي نامه ام عشق را زنده كند