سلام خوبین؟منم هی بد نیستم الان ساعت2:12 هست صبح کلی کاردارم وبعدازظهر باید برم دلم میخواد برم چون دلم برای همه چیز اونجا تنگ شده وزندگی با بچه ها شوخی ها واذیتها دعواها وبحثها هم اینکه وقتی ناراحتی امیدرو زمانیکه بهش میگم میخوام برم می بینم دلم میگیره اونم دلش روبه خاله وداییهاش خوش کرده که اونام همیشه درحال رفت وآمد هستند پنجشنبه غروب بودکه دوستام اومدند شبهاخونه ما می خوابیدیم فقط یک شب خونه فاطمه که اونم ازخجالت داشتم آب میشدم
اصولا آدم خجالتی هستم البته بیشتر جلو بزرگترها
روزها هم که خونه یکی ازبچه ها بودیم عصرها یک روز به کوه میزدیم یکروز به صحرا ازبس بارون اومده همه جا سبزوقشنگ شده یه روزهم به گردش درشهر دوشنبه صبح برای انتخاب واحد رفتیم بازم داخل سالن اصلی میزو صندلی چیده بودند بعد ازانتخاب واحد وکارهای اداری سامعه وسحرسرخیابون پیاده شدند تابه شهرشون برن ماهم برگشتیم خونه این ترم هم 16واحدگرفتم یکروزبعدازرفتن مهمونا ساعت5عصرکه ازبیکاری به سرم زدم بخوابم همین که دراز کشیدم دیدم مریم خانومه که بعدازچندروز سروکله اش پیدا شده(چقدرم سایه اش سنگین شده)
گفت که میخواد بیا خونمون ساعت8:30روبینا زنگ زد وبه مریم گفت:حوصله ام سررفته بیا خونه بعدازرفتن مریم منم ازمامانی خواستم بریم خونه عمه ازوقتی اومدم قصدرفتن داشتم اما فرصتش پیش نمیومد ازوقتی به دانشگاه رفته بودم وقت نکرده بودم به خونه هیچکدوم ازفامیلا برم سوگندهم که با رهاکردن دانشگاه بیکارتوخونه نشسته وشیدا هم که همچنان به تدریس تودبیرستانی که درس میخوندیم مشغوله راستی با بچه ها به دیدن جناب سرهنگ هم رفتیم یکی ازمعلمای سال قبلم رو دیدیم باورش نمیشد که من دانشگاه قبول شدم اونم پیام نور
فکر میکردند اگه دبیرستان درس نمی خوندم دیگه واقعا این مخ بنده تعطیل بوده![]()
خواهری هم روز آخری یادش اومده دعوتمون کنه ازصبح خونشون بودیم این امیدخان هم که همیشه شبها اینجاست تا وقتی جون تو بدنشه اذیت میکنه وآخرشم خسته روپام یاتوبغلم خوابش میبره ازترس میگه برقهارو خاموش نکنید وخودتم پیشم بخواب نمیدونم به کی رفته که اینقده ترسوئه مطمئنا به خاله اش که نرفته![]()
اذیتهاشم شیرینه.داداش فرزاد هم فردا میره بعدشم منصور که کی بیاد مشخص نیست چون کم کم18سالش میشه واگه بیاد دیگه نمیتونه بره.
مثل اینکه خیلی حرف زدم برم که دیگه صبح کلی کار دارم اگه عمری باقی بود بازم میام به امید دیدار خدانگهدار
که هر روزش مثه دیروز،از این تکرار بیزارم
من از مردن نمی ترسم،که هر چی باشه یکباره
هراس از زندگی دارم،که دردش پر ز تکراره
اگه زندگی همینه،آره من عاشق مرگم
می خوام از شاخه بیفته،دونه آخر برگم
زندگی مثه یه داسه،آدما مثل درختن
ظریفاشون زود میمیرن،دیرتراونا که سختن
این دیگه دست آدم نیست،زورکی میاد به دنیا
به خودش میاد می بینه،افتاده تو قعر دریا
کسی از ما نمی پرسه،دنیا اومدن به زوره
یکی سالمه ،یکی نه،یکی افلیج، یکی کوره
به خودش میاد یه وقت که،واسه برگشت خیلی دیره
می کنه جون روزی صد بار،روزی صد دفعه می میره

