سلام خوبین؟
امروز دوباره بعدازشایدنزدیک 2ماه اومدم که آپ کنم اونم با اصرار مریم وبیشتر ازهمه داداش طوفان گلم که همیشه باحرفاش منو تو کارهام راهنمایی میکنه وهمینطور خودمم دلم میخواست آپ کنم آخه بعضی مواقع خیلی دلم برا وبلاگم تنگ میشه اما حوصله نوشتن ندارم.

دوهفته میشه که اومدم خونه کلاسهام تموم شده خوب سیستم پیام نور بهتر ازاین نیست وبه حساب خودم میخوام درس بخونم اماچه خوندنی نمیدونم چراحوصله درس خوندن ندارم این ترم هم که خیلی تنبلی کردم وهمش اومدم خونه سه شنبه میخوام برم، اونجادیگه مثل بچه آدم میشینم میخونم 3تا امتحان اولی رو اصلا براش وقت ندارم پشت سرهم مخصوصا عربی که نصف روز وقت دارم.


مریم هم ازمسافرت اومد اتفاقا دیشب زنگ زد گفت:خانم شکلات(اگه ازاول وبلاگ بودین میدونین منظورم کیه این اسمی بود که مارو نامزدش گذاشتیم)میخواد بیاد خونمون توهم بیا.
خیلی وقت بود ندیده بودمش خیلی دلم می خواست ببینمش پس رفتم عکسهای جشن فارغ التحصیلی روهم که ظاهر کرده بودم اما ندیده بودن روهم بردم وخاطراتی تازه کردیم ازاون شب و ازدوران دبیرستان وپیش دانشگاهی بچه ها هرکدوم به یه طرف رفته بودن بعضیا بچه داشتن وبعضی هم هنوز بچه نداشتن ازبین 10 نفربچه های کلاس من ودوتا دیگه رفتیم دنبال درس بقیه یاعلاقه نداشتن یاهم اگرداشتن نتونستن یانذاشتن اینجوری شدکه هرکدوم یه جایی پراکنده شدیم چقدردلم هوس اون روزا رو کرد اذیتهامون بامریم که زنگهای تفریح کسی ازدستمون آسایش نداشت نه بچه های مدرسه ونه مدیر ودبیر که با سروصدای ما همیشه توکلاسمون بود مخصوصا پاکت آبمیوه ترکوندنم جشن روز معلم تو سالن دانشگاه وقتی آبمیوه بهمون دادن حتی جلو پام انداختم که بترکونم اما سحرنذاشت گفتن جلو پسرا آبرومون میره اما کدوم پسرا اونا که قسمت خودشون جدا بود وخیلی بامافاصله داشتن متوجه هم نمیشدن کیه اما گفتم: ولش کن.
دو سال قبل این موقع مشغول امتحانات پیش دانشگاهی مون بودیم با مریم دوستمون روبه خونشون رسوندیم محله قبلی، خونمون فقط یه کوچه باهم فاصله داره یه سربه خونمون زدیم سقفش روگرفته بودن وهنوز خیلی مونده تا تموم بشه.

امید هم امروز اینجابود هروقت میاد میگه:خاله توکه نمیای خونمون منم دیگه نمیام ازدست این بچه شیطون میگه:شما که بچه کوچیک ندارین منم میرم خونه میگم:چکار کنم میخوای خودم کوچیک بشم؟
غزل کوچولو هم بیست روزی توبیمارستان شیراز بستری بود دکترا گفتن:اسید خونش بالا رفته بوده هنوز یه روز از اومدنش نگذشته بود که دوباره سرماخورده وبیمارستان اینجا بستریه.
الان مامان بیمارستانه و بابا شبا به خاطرکارش نمیتونه بیاد خونه فقط ظهرها میاد غذا میخوره ومیره وبعضی مواقع هم شبا دیر وقت میاد ومیره داداش هم چون خونشون تنهاست میاد اینجا که هم من تنها نباشم وهم خودش.

خانوم اجازه! سلام
خانوم اجازه! مداد ما نوک ندارد.
خانوم اجازه! مابزرگ شدیم می خواهیم "معلم"شویم،عین شما
خانوم اجازه! مشق شب دیشب راباران خط زد.
خانوم اجازه! پس چقدرمانده تا ما قد شما شویم؟
خانوم اجازه! ما باید"درس بخوانیم تا آدم تر شویم یا پولدارتر"
خانوم اجازه! چندفصل دیگر مانده تا"املای بی غلط"!؟
خانوم اجازه! روی لباستان یه عالمه"گچ" نشسته.
خانوم اجازه! شما لبخند وسیعی دارید،حتی"زنگ آخر"،آخر خستگی!
خانوم اجازه! دست های گچی شما بوی خدا می دهد.
خانوم اجازه! چرا"زنگ تفریح"این قدر کوتاه است؟!
خانوم اجازه! ما هروقت"حساب"را کم می گیریم صورت بابا پر از اخم می شود!
خانوم اجازه! آن"نشانی"را بگذارید درجیب قلب ما،ازگم شدن می ترسیم!
خانوم اجازه! آن "مرد" با اسب می آید...
فصل کودکی ها تمام شد.
حلال کن.