عید شما مبارک

سلام خوبین؟ من بازم اومدم با یه آپ دیگه شما که خوبین؟

تو این دوهفته که رفتم اتفاق خاصی نیفتاد فقط سه تا از کلاسام شروع شده بود وبقیه از هفته پنجم شروع میشه که البته یه هفته شهادت گرفت کلاسام تعطیل شد وهفته آخر هم که رفتم بندرعباس و اینجوری شد که فقط یه جلسه از کلاسها رو رفتم دوشنبه 19 مهر ساعت19:30 بلیط داشتم برای بندرعباس که البته با تاخیر حرکت کرد بابایی هم براش بلیط گرفته بودم چون قرار بود همرام بیاد برای اینکه بره دکتر آخه بازوش یکی از ماهیچه اش پاره شده اینجا هر دکتری رفته  ویکی از دکترای آشنا زنگ زده به دکترهای شیراز گفتن چون نزدیک عصب هستش نمیشه عمل کرد غروب بود که دختر عمه ام یعنی دنیا زنگ زد گفت:اگه تونستم برای اونم بلیط بگیرم بین راه اونار هم سوار کردیم اتوبوس همه رو یه جا پیاده کرد ساعت12:10 بود که رسیدیم زنگ زدیم که محسن اومد دنبالمون سال قبل هم ماه رمضون دوبار رفته بودم بندر وامسال هم که رفتم فردا شبش با الناز ودنیا وخواهرش رفتیم بیرون هر شب بعد ازافطار باهم می رفتیم بیرون تا شب آخری که نرفتیم می خواستیم برای پنجشنبه بلیز بگیریم که گیرمون نیومد وبرای جمعه گرفتیم البته بهمون خوش گذشت اما بابایی کم کم حوصله اش سر میرفت ما دختراهم که تا سحر بیدار میموندیم بعداز خوردن سحری وخوندن نماز می خوابیدیم البته دوبار هم صبح کار داشتیم رفتیم بیرون جمعه هم ساعت 13 اتوبوس از بندعباس اومد بیرون اما اینقدر رانندش آروم حرکت می کرد که حوصله ام سررفته بود تا اینکه اذان گفته بودن که رسیدیم راه 3ساعته رو این همه تو راه بودیم.

همون شب که اومدم مامانی گفت:میشه فشارمو بگیری فکر می کنم بالا باشه منم هربار که می گرفتم میدیدم شماره غیر منتظره میفته(خیلی بالا) گفتم:شاید خراب باشه برای امتحان فشار خودمو می گیرم بار اول مثل اینکه قلبم نمیزنه ضربان قلبمو نشون نمیداد دوباره امتحان کردم باردوم دستام درد گرت حس می کردم رگهام داره میترکه ودستهام کبود شد گفتم:مامانی چرا دستم داره اینجوری میشه وکم کم تمام بدنم یه جوری داشت میشد سریع از دستم بازش کردم تا کم کم به حالت عادی برگشتم اینطور که مامانم می گفت صورتم هم مثل دستم شده بود حالا این بخاطر چی بود من نمیدونم نزدیک بود برم اما برگشتم*

شنبه هم که عید بود راستی شرمنده ببخشید عیدتون مبارک الان که دارم اینارو می نویسم ساعت3:45 نیمه شب دوشنبه هست و امیدخان رو پای من نشسته ومن دارم به زور تایپ می کنم یه مدته برای اینکه مامانش مریض شده وباید کاملا استراحت کنه اومدن خونمون وگرنه از وقتی من رفته بودم دانشگاه اون اصلا نمیومده خونون گفته بوده وقتی خاله اومد میام اگه نیومد من هم دیگه خونتون نمیام

الانم که گفتم رو پام نشسته امروز مامانش از صبح حالش خوب نبود ووقتی دیدن بدتر داره میشه زنگ زردن دکترش ساعت11شب گفت:بیارینش بیمارستان منم الان میام امید هم باهاشون رفت اما وقتی مامانشو بستری کردن اونو همراه باباش فرستادن اینجا ومامانی پیشش مونده اول که اومد بغض کرده بود وگفت:خاله مامانم تا فردا باید پیش دکتر بمونه کم کم به حرفش گرفتم وباهاش بازی پلی استیشن کردم وخوراکی براش آوردم تا حالا دیگه چیزی نمیگه اما من موندم این کی خوابش میبره همیشه تا نزدیکیهای صبح بیداره الانم که هرکاریش می کنم نمیخوابه خیلی شیطون شده آخه من بچه ندیدم تا این وقت شب بیدار بمونه حیف که کار دارم وگرنه همین که چراغهارو خاموش کردم ازترس میگیره میخوابه.

راستی من سه شنبه صبح دارم میرم چون بچه ها کلاس دارن منم که چهارشنبه ازساعت8صبح

 کلاسام شروع میشه.

مطالبم رو الان که نمیتونم آپ کنم با وجود این امید شیطون اما قول میدم تا قبل از رفتنم آپ کنم.

خوب من فعلا میرم اگه چیزی یادم اومد بعدا دوباره بهش اضافه می کنم خوش باشید.

دوباره اومدم امید دیشب نذاشت من بخوابم تا نزدیک 5 صبح بیدار بود وصدتا بهونه آورد غذا خواست چایی،شربت،آبمیوه وهرچی که یادش میومد که هرکدوم رو می آوردم نخورده دستشو میذاشت رو شکمش می گفت:دارم می ترکم عادت همیشگیش که وقتی سیرباشه انجام میده امروز هم که از وقتی بیدار شده فقط داره اذیت میکنه الان هم با منصور رفتن بیرون گفته بریم برات سی دی بخرم شاید بشینه بازی کنه مامانش که فعلا باید بستری باشه منم سه شنبه ساعت 9 دارم میرم شکر خدا دکترش مال همون شهری هست که من درس میخونم ومامانش الان اونجا بستریه امید رو هم باخودم می برم تا وقتی مرخصش کردند امروز اصلا نذاشت من یه درست وحسابی بخوابم عصر بهش گفتم:من ساعت گذاشتم هروقت زنگ زد اگه بیدار نشدم صدام کن باهام کار داشت حوصله نداشتم جوابشو بدم ساعتو کشیده عقب که زنگ بزنه من بیدار بشم این هم ار بچه های این دوره زمونه شیطونو درس میدن وای به حال ما آدما خوب من دیگه برم که این شیطون اومد.

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن
آرزو داریکه دیگر بر نگردم پیش تو
راهمان با این که طولانیست حرفش را نزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن
خورده ای سوگند روزی عهد مارا بشکنی
این شکستن نا مسلمانیست حرفش را نزن
حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج تو ام
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن

17 سالگی

سلام خوبین؟ من دوباره اومدم این چند روز هم اتفاق خاصی نیفتاده

فقط اینکه ماه رمضونه و امروز یازدهمین روزی که روزه هستیم از ماه رمضان خوشم میاد اما هرسال که بزرگتر میشیم وضع فرق میکنه و احساس میکنی مثل گذشته خوش نیستی اما دوباره وقتی یه سال جلوتر رفتی دوباره آرزو میکنی کاشکی سال قبل بود واینجوریه که زندگی ما آدما میگذره

میدونین اگه از من بپرسن تو چه دوره ای از زندگیت دوست داشتی بمونی چه جوابی میدادم؟

می گفتم:تو دوران کودکی وبی خیالیم یا هم تو 2 سال قبل یعنی 17 سالگی اما اینا همش فقط یه رویاست که هیچوقت به حقیقت نمی پیونده

روز 27 شهریور که روز شعروادب فارسی هستش انجمن برگزار شد البته اون موقع که من بندرعباس بودم برگزار نشده بود وجلسه در مورد نیما بود ساعت21:15 شروع شد البته البته خیلی از بچه ها نیومده بودند شیدا وسوگند ومن با 3 تای دیگه از بچه ها پسرها هم که هیچکدومشون نیومده بودند ما هم در نبود اونا راحتتر جلسه رو برگزار کردیم تا ساعت23 که به پایان رسید.

راستی من امروز دارم میرم وقبل از عید برمی گردم میدونین که امرو اول مهر هستش وروز شروع مدارس ودانشگاهها هرچند دانشگاه ما از 26 باز شده

ساعت 15 از اینجا میریم

امید خیلی شیطون شده فقط اذیت میکنه مخصوصا اذیت منصور آخه تقصیر خودشه اول سربه سربچه میذاره بعد که اون دست بردار نیست

من وتو همسفر یه جاده بودیم یادته؟

 امید همیشه تا سحر بیداره وبعدهم به زور میخوابونیمش این هم بچه های این دوره وقتی موقع خوردن سحری بهش می گفتم:من عصر میخوام برم از گردنم آویزون میشد ومیگفت:نه نرو به قول منصور آخرش که باید بره چه بگی نرو چه نگی دلم براش میسوزه وقتی میگه نرو می گفت:اگه تو بری هیچوقت نمیام خونتون به قول مامانی دل و روحش تو هستی

خوب من برم که صبح شده ومن هنوز نخوابیدم

خداحافط تا قبل از عید 

به چشمانت که رنگ آب درياست
به آن نازي که در چشم تو پيداست
به آن لبخندت که چون لبخند گلهاست
به رخسارت که چون مهتاب زيباست
به گلهاي بهار عشق و مستي

به قرآني که آن را ميپرستي
قسم اي نازنين تا زنده هستم
تو را من دوست دارم ميپرستم 
درون کلبه تاريک و تارم
تويي تنها چراغ روزگارم
کبوترهاي شعرم تير خوردند
نميبيني که عمري بي قرارم