دلم براتون تنگ میشه

روز شنبه از مريم هم خواستم كه باهامون بياد براي خريدن مانتو من هميشه آخرين لحظه اقدام مي كنم مريم وعسل مي گفتند كه از اونطرف كه داري ميري مانتو هم بخربريد خودتونو مسخره كنيدرفتيم سراي امام حسين طبقه پايين فقط مانتو مي فروشند 1:15 مغازه ها رو نگاه كرديم تا وقتي كه خريديم ماماني كه هرجا مي رفتيم مي نشست مي گفت:خسته شدم بعد از خريد مانتو هم به سراغ كارهاي ديگه رفتيم تو يه مغازه ماماني مي خواست آينه بخره فروشنده گفت:انشالله خريد آينه براي عروسي دختراتونماماني گفت:من كه دختر ندارم فروشنده اشاره به من ومريم كرد كه من گفتم:زن پسراشيمبعدش كه مي خواست بيايم بيرون فروشنده به من گفت:مادر شوهرت كه آينه نخريد ازخنده داشتم منفجر مي شدم چقدر زودباور بود فاطمه با مامانش رو هم ديديم مامانش ازمون خواست كه همراه فاطمه بريم تا كفش بخره مي گفت:شماها بهتر ميدونيد چه نمونه كفشي بخريد ساعت 12:20 رسيديم خونه خريد خانما هميشه طولانيهمريم روهم باخودم آوردم خونه يكساعت بعدش روبينا تماس گرفت وگفت:كه ميخوان برن بندرعباس ومريم هم بره مريم ازم خواست كه به ماماني بگم تا اجازه بده باهاشون برم گفتم:جراتشو ندارم خودت بگو ميدونستم چيزي نميگه فوقش ميگفت:نرو مريم چندباز ازش خواست اول گفت:نه اما بعدش گفت:هرچي خودش بگه گفتم:من نظري ندارم اگه بگي برو ميرم بگي نه هم نميرم بالاخره قبول كرد خواهر بزرگتر مريم باشوهرو بچه هاش دنبالمون اومدند از اونطرف هم دنبال داداش مريم رفتيم و به طرف بندرعباس حركت كرديم ساعت6 رسيديم 3ساعت تو راه بوديم اول بندر يه سرباز نيروي دريايي جلومونو گرفت يه پاكت غذا دستش بود ازمون خواست كه ببريم جلوتر كنار يه بلوار بديم به دوستاش كه گفتيم به شهر وارد نيستيم وبعد گفتيم گناه داره مي بريم بهش گفتيم: بدين يه جوري پيدا مي كنيم كه سربازه گفت:نه تا وقتي شما پيدا كنيد بچه هاي مردم از گرسنگی  میمیرن اينقدر جالب گفت كه چند لحظه هممون داشتيم مي خنديديم يكراست به خونه خاله مريم رفتيم بعد از افطار كردن من مريم رفتيم يه اتاق ديگه استراحت كنيم دختر خاله اش آفاق كه كلاس اول راهنماييه هم اومد كنارمون نشسته بود يكريز صحبت مي كرد بعد از مدتي مريم خنديد گفت:من صبر كردم ببينم كي حرفهات تموم ميشه اما مثل اينكه تمومي نداره آفاق بلند شد همونطور كه هندي ميخوند مي رقصيد منم كه مثل اينكه يه فيلم تماشا مي كنم چون 30 ساعتي شده بود كه نخوابيده بودم خوابم برد اونقدر گيج بودم افشين كه زنگ زده بود با اينكه موبايلم داخل جيبم بوده متوجه نشدم اوندفعه هم تو بندرعباس كه بوديم زنگ زده بود تو كيفم بود نشنيدم شانس خودشه ديگه چه ميشه كرد يه لحظه احساس كردم صدام ميزنند واز جام بلندم مي كنند وقتي يكم حواسم سرجاش اومد ديدم بچه هاي خواهر مريم با مريم، آفاق، الناز وفرنوش بالاي سرم هستند فكر كنم هركس ديگه بود با ديدن اون همه آدم از ترس سكته مي كرد الناز دنبالم اومده بودند كه منو ببرند بهشون خبر نداده بودم كه غافلگير بشن اما مگه ديگران ميذارن خاله مريم به زن عموي الناز گفته وگفته به كسي نگو اونم به خاله سيما گفته واينكه به كسي نگه خاله سيما هم راست رفته كف دست عمه گذاشته كه يكي ميخواد بياد حدس بزنيد و گفته فلاني ميخواد بياد گفتن به كسي نگيد من ميخواستم عمه رو غافلگير كنم به غير از عمه كس ديگه كه نيست غافلگيرش كنم اينا هم با اين راز نگهداريشوناول محسن از سركار اومد گفت:چه عجب اومدي؟ گفتم:من هفته اي يكبار اينجام بعدش شوهر عمه وقتي وارد اتاق شد بلند شدم وحالشو پرسيدم يكدفعه يه جوري شد مثل كسي كه چيز عجيب غريبي ميبينه پاكت از دستش افتاد گفت:تويي؟ من فكر كردم النازه براي همين ترسيدم آخه ميگم چرا اينجوري ميشه اون كه اونجا بود چرا دوباره اينجاست؟ بخاطر شباهت زيادمون به همديگه اگه كسي مارو نشناسه فكر ميكنن دوقلو هستيم البته تفاتهاي زيادي داريم.

ساعت10خاله سيما اومد بالا وگفت:كه خاله ي مريم زنگ زده گفته بياين بريم كنار دريا با الناز وخاله سيما دنبالشون رفتيم يه خيابون با خونه عمه فاصله داره اول رفتيم بين دست فروشها يه ماشين كنترلي براي اميد خريدم نمي خواستم ايندفعه هم دست خالي باشم وسه تا عروسك كوچيك يكيشو به مريم دادم رفتم كنار مريم كه تو پارك با سمانه دختر خواهرش بازي مي كرد اونو به دست آفاق سپرديم وبه طرف دريا رفتيم از روي سنگها گذشتيم و رفتيم پايينتر كفشهامونو درآورديم تا نيفتيم سنگهاي خيس ليز بودند الناز هم به جمعمون پيوست بقيه هم از بالا نگاه مي كردند چندتا پسر اونطرفتر شنا مي كردند آب دريا خيلي بالا اومده بود وموجها ميومدند ودوباره به عقب برمي گشتند من كه نميتونم يه جا بند بشم يه سنگ رو نشونشون دادم وگفتم: ميخوام برم رو اون يكي دست مريمو گرفتم ورفتم رو اون سنگ اما هنوز درست روش قرار نگرفته بودم كه پام ليز خورد وسوار اون سنگ شدم كه صداي جيغ مريم بلند و توجه همه به طرف ما جلب شد من كه تو هيچ موقعيتي صداي جيغ از گلوم بيرون نمياد فكر كنم حنجره ام مشكل دارهاگه يكم اونطرفتر پرت شده بودم داخل آب مي افتادم وشنا هم بلد نبودم حالا بيا و درستش كن لباسم خيس شده بود وپاهام زخمي تا خونه خودمو به زور رسوندم پشت پاي چپم خراش شده بود ومچ پاي راست وساق پام و زانوي راستم هم ورم كرده وكبود شده بود اگه ديگران دل برام مي سوزوندن مي گفتم:هركي خربزه ميخوره پاي لزرشم ميشينهاگه الان اونجا بودم هم دوباره مي رفتم شب هم خونه عمه بودم تا سحر با الناز نشسته بوديم وبعد از سحري خوابيديم ظهر اسباب بازي كه فرنوش براي ناديا خريده بود روباز كرديم ما هم مثل بچه هاييم فرنوش خونه درست مي كرد من گفتم: حصار دورش رو درست مي كنم والناز هم ماشينش وداشتيم به خودمون مي خنديديم كودكان گذشتهعصرش مريم تماس گرفت گفت:آماده بشم با داداش مياد دنبالم بريم كنار دريا كه بعدش دوباره گفت:تا وقتي من به خودم جنبيدم كه رفته بوده بيرون موندني شديم بعد از افطار دوباره تماس گرفت گفت:دست وپامو جمع كنم مياد دنبالم اول ميريم براي روبينا شلوار بخريم وبعدش حركت كنيم گفتم:من كه چيزي ندارم كه بخوام دست وپامو جمع كنم خودمم با لباس تنممن 5دقيقه اي آماده شده بودم اونم براي مسافرت مريم كه دم به دقيقه بهم ميخنده باورش نميشه من كه يك ساعته آماده مي شدم براي مسافرت 5دقيقه اي آماده بشمشوهر خواهر مريم دنبالم اومدند رفتيم خونه خاله اش فكر كردم مريم اونارو دنبالم فرستاده اما اونم از اونطرف دنبال من رفته بود واقعا كه چه شيرتو شيري شده بود تو حياط خونه خاله اش به انتظار موندم هرچي خواهرش گفت:بيا داخل گفتم:نه خوبه اينجا منتظرش مي مونم مسلم(برادر مريم) همراهم اومد تا كنار دريا رفتيم هرچي گشتيم پيداشون نكرديم با اون پاي چلاقم اون همه راه دنبالش رفتم پيداش نكردم با اون كفشي هم كه پوشيده بودم آخه وقتي همراه مريم باشم به كفش پاشنه بلند احتياج دارم چون كوتوله به نظر ميرسم مشكل از من نيست مشكل از قد بلند اونه من چكار كنم كه رشدش زياده حالا ميگه چشمم زده ماشالله مسلم با اينكه از نظر سني از مريم كوچيكتره ولي قدش بلندتر اينا هم با اين قد درازشون مشكل ساز شدنددلم ميخواست پوست از سرمريم بكنم اما حيف كه نميتونم اصلا بلد نيستم پوست از سر كسي بكنم چه برسه به مريم وقتي مريم اومدند اشاره به درخت وسط حياط كردم گفتم:ببين از بس اينجا منتظرت موندم علف كه هيچي درخت زير پام سبزشدعمه به من ميگفت:يه مدتي پيششون بمونم گفتم:بايد برم دست وپامو جمع كنم كلاس دارم آفاق هم به مريم چسپيده بود ساعت8:30 از بندرعباس خارج شديم سمانه دختر كوچيكه خواهر مريم هم كه نصف راه رو خوابيده بود بلند شده سرحال وانرژي ذخيره كرده بود باهام بازي مي كرد مريم هم كه ازم مي خواست كمربند ببندم تو اين يه روز همه بهم مي گفتند:امانتي يا سفارشيتو راه هم كه يكدفعه يه شتر نميدونم از كجا اومد تو جاده ظاهر شد نزديك بود باهاش تصادف كنيم ساعت11:50رسيديم.

ديروز هم به اميد زنگ زدم ورفتم دنبالش آوردمش خونه از اون روزي كه مامانش اونو برد نديده بودمش دلم براش تنگ شده بود عصري دوباره مامانش اومد دنبالش شب به مريم گفتم بياد پيشم قبل از اومدن مريم عموي اميد اونو آورد مثل اينكه خواهري خونه نبوده كتابهام رو برداشته بود داخل كيفم ميذاشت حتما ديده ساك حالش بعد از يك هفته هنوز خالي افتاده داشت كمك مي كرد هركردوم از كتابامو يه قسمتي از كيف گذاشته بود حتي ميون سياه زشت پشمي رو هم داخل كيف جا داده بودكارتن شرك رو كامپيوتر گذاشتم نشوندمش جلوش تا نگاه كنه مثل اينكه خيلي خوششش اومده بود قشنگ نشسته ونگاه مي كرد مريم هم كه اومد لباسامو  جمع وجور كرد قرار بود با مريم وخواهرش بريم اما از بس اين فاطمه گير ميده از 2روز قبلش ماشين گرفتند از كاه هم كوه مي سازن حوصله قهرشو نداشتم براي همين به خواهر مريم گفتم:بهتره با فاطمه برم هميشه عجله داره برعكس من كه عجله اي در كارهام نيست درست متضاد هم چهارشنبه كلاس دارم اون فقط يكساعت زبان پيش دانشگاهي تا 10آبان فقط اين درسو دارم واقعا كه علافمعصر سه شنبه هم ميريم ماماني با مامان فاطمه همراهمون هستند به حساب خودشون ميخوان خيالشون از بابت جاي ما راحت باشه.صاحبخونه رو ببين كه چه جور آدميه.

هيچكس قادربه كنترل وپيشگويي آينده نيست اماهرچه بيشتر براي به وقوع پيوستن روياهاي آينده ات برنامه ريزي كني،نگراني واضطراب درزمان حال كمترخواهدشد                                   

 

نمیدونم اسمشو چی بذارم

چهارشنبه بعد از افطار نشسته بودم كه تلفن زنگ زد وقتي برداشتم قطع كرد با خودم گفتم:حتما روبيناست دوباره زنگ زد روبينا بود گفت:سلام گفتم:سلام مگه مرض داري اذيت ميكني؟بدون اينكه جوابمو بده گفت:سلام خداحافظ وگوشي رو گذاشت بعد از مدتي دوباره زد گفتم:چه مرگته اذيت ميكني؟ اما گوش هم نداد وگفت:سلام خداحافظاين ديگه نوبره.

داشتم سايت دانشگاه آزاد رو نگاه مي كردم كه سوگند ازم خواسته بود چون كامپيوتر خودشون ماههاست بهم ريخته هرچي تعميرش مي كنند ميگن درست شده اما خونه 2روز بيشتر كار نميكنه سرگرم بودم كه مريم پي ام داد وقتي كه فهميد اونجام چون افلاين رفته بودم نفرينم كرد كه البته روبينا داشت تايپ مي كرد مي گفت:ميخوايم بريم گردش ميايمثل اينكه به اونطرف زنگ زده بودند ماماني گفته بود با اتاقم تماس بگيرند كه اشغال بوده قطع كردم ومريم زنگ زد گفت:به ديگران گفته اگه ستاره بياد منم ميام گفتم:باشه منم ميام.آماده شدم ورفتم با اينكه مريم اون همه عجله مي كرد آماده نبودند من فكر مي كردم منتظر من هستند روبينا هم كه مثل هميشه ديوونگيش گل كرده بود سربه سر ما ميذاشت منم حسابشو رسيدم يكبارم از فرصت استفاده كرد دوتا لگد بهم زد فرار كرد كه تو چارچوب در مريم يقه شو گرفت وكشيدش داخل تا مامانش نفهميده چندبار رو كمرش كوبيد وگفت:حالا اگه ميخواي بروساعت10:10بود كه خواهرش وشوهرش هم اومدند و راه افتاديم تو ماشين هم كه نگو تا برسيم سه تايي به سروكله هم ميزديمشوهر خواهرشم كه ازمن ومريم طرفداري مي كرد اين وسط روبينا تنها بود وموقعي كه مي خواست بره خوراكي بخره هم پرسيد چي براتون بخرم؟كه روبينا گفت:از اينا كه طرفداريشونو ميكني بپرس بقيه نظرشون اين بود كه بريم پارك حاشيه خيابون اما مريم مي گفت:نه بريم يه پارك ديگه اين وسط مريم هم كه هي قربون صدقه خواهر بزرگش مي رفت به طوري ميشه گفت:پاچه خواري مي كردتو پارك موقعي كه ازماشين پياده مي شديم يه خانم وآقايي تو ماشينشون نشسته بودند روبينا گفت:آهاي آرومتر  بخور خفه ميشي گفتم:توچكار به ماشين مردم داري داخلشو نگاه ميكني؟وسايلمون رو برديم سرجاي هميشگي پارك از هميشه خلوت تر بود وچون ديروقت بود بيشترشون تعطيل كرده بودند من ومريم رفتيم طرف سرسره بزرگ بقيه گفتند نميايم اونا هم داشتند تعطيل مي كردند اما بخاطر ما موندند سه بار با مريم تنهايي سر خورديم وقتي مي خواستيم برگرديم سروكله روبينا وشوهر خواهرش پيدا شد وگفتند:كه اينبار 4نفري بريم ماهم از خدا خواسته قبول كرديم شوهرخواهرش وقتي رسيد بالا گفت:اي بابا اين كه وحشتناكهبار اول زياد جرات نداشت اما همراهمون شد ولي بار دوم معلوم بود كه ترسش ريختهبعد از اونم كه يه كم با مريم رفتيم اونطرف پارك كه واقعا خلوت بود و هيچ اثري از آدميزاد نبودبرگشتيم پيش بقيه اونا نزديك مجسمه طاووس نشسته بودند كه زيرش به صورت حوض بود مريم مي گفت:اين آرامگاه منه گفتم منو اينجا چال كنند منم كه يكجا بند نميشم دستمو به دم طاووس گرفتم رفتم بالا مي خواستم برم رو گردنش اما بقيه گفتند: ميشكنه(مگه شيشه هست)وچون جايي براي دست گرفتن وبالا رفتن نداشت منصرف شدم چون ممكن بود از بالا بيفتم پايين يه بلايي سرم بيادحالا بيا و درستش كن رو دمش خوابيدم گفتم:من كه اينجا مي خوابم شما بريدوچون نرم بود آروم از روش سرخوردم اومدم پايين بعدشم يه دوري تو شهر زديم وساعت12:20منو رسوندند ورفتند. 

عشق گل رزاست-يك ارتباط عاشقانه همانند گل رز است.چقدر دوام مي آورد؟هيچ كس نمي داندعشق مي تواند گذشته هاي تلخ راازبين ببرد عشق مي تواند ازآن شما شود كافيست كه عاشق شويدتا درانتها ببينيد آن چه كه بسمت شما برمي گردد تنها وتنها عشق است نه چيزديگر.اگرعشق را ترك كنيد مي ميريد.همه آرزو مي كنيم تا گل رزمخصوص خودرا بيابيم تاآن گل رز،عشق را برايمان به ارمغان آورد ومواظب آنكه دوستش داريم باشد                          

 

مرنجان دلم را

سلام خوبين؟ حرفي براي گفتن ندارم هرشب ميرم خونه مريم به جاي اينكه بخوام به دوريش عادت كنم دارم خودمو بيشتر بهش وابسته مي كنم به قول روبينا كه بهم مي گفت:مثل زنبور كندو بستم خونشون و خونگي شدم امشب هم كه با مريم حسابي روبينا رو كتك زديم و ازاتاق بيرون كرديم تا ديگه فضولي نكنه ما بزرگتر كوچيكتر سرمون نميشه.

امروز يه آهنگ از تلويزيون ديدم كه منو به ياد شعر بزم محبت در كتاب ادبيات(2) پيش دانشگاهي انداخت شعري از طبيب اصفهاني كه به نظرم خيلي قشنگه وتقديمش مي كنم به مريم

غمش در نهان خانه ي دل نشيند  

                                       به نازي كه ليلي به محمل نشيند

به دنبال محمل چنان زار گريم     

                                    كه از گريه ام ناقه(شتر)در گل نشيند

خَلَد گر به پا خاري،آسان برآيد   

                                     چه سازم به خاري كه در دل نشيند

پي ناقه اش رفتم آهسته،ترسم  

                                     غباري به دامان محمل نشيند

مرنجان دلم را كه اين مرغ وحشي 

                                     زبامي كه برخاست مشكل نشيند

عجب نيست از گل كه خندد به سروي 

                                       كه دراين چمن پاي درگِل نشيند

بنازم به بزم محبت كه آن جا  

                                      گدايي به شاهي مقابل نشيند

 

                     طبيب از طلب در دوگيتي مياسا

                     كسي چون ميان دو منزل نشيند؟

 اگه معني شو بدونيد خيلي قشنگه ما كه هميشه سركلاس با كمك دبيرمون معني مي كرديم يه عالمي داشت كه هيچ وقت تكرار نميشه.

بلبل خوش آواز

ماه رمضون كه بهتون خوش ميگذره؟نميدونم روزه مي گيريد يا نه اما اگه نمي گيريد براتون متاسفم يعني براي اونايي كه نمي گيرند چون شكم اونقدر ارزش نداره كه لذت روزه گرفتن رو از دست بديد من كه تا سحر بيدارم و سحر خونه رو روي سرم ميذارم تا ديگران بيدار بشن ميدونم كه اگه خوابيدم بزور بيدار ميشم يادش به خير سالهاي قبل كه همگي دور هم بوديم ديگه موقع سحر چند بار ميومدند من ومنصور رو صدا ميزدند افشين چندبار صدامون ميزد عصباني هم نميشد اما زمانيكه فرزان ميومد بزور جارو جنجال بيدارمون مي كرد آخي جواني بگذرد تو قدرش نداني

منو هم دعا كن نازنين

گل عشق

بازم نميدونم از كجا شروع كنم خسته نشدم اما شروعش يه كم سخته.

يكشنبه بعداز افطار مريم زنگ زد كه با هم بريم مسجد گفتم:امشب نميام چون ماماني وخواهري ميخوان برن مسجد واميد قراره پيش من بمونه فرداشب ميام اما بعد از نماز بيا اينجا اونم گير داده بود كه من برم آخرش بعد از نماز مريم اومد باهم نشسته بوديم ساعت22:30 تلفن زنگ زد دختر همسايه بود كه مي خواست برم كامپيوترشو درست كنم  داشتم شاخ در میاوردم من كه چيز زيادي از كامپيوتر نميدونم واينكه چه كسي منو به اون معرفي كرده بود چون فقط تو مدرسه مي ديدمش هيچ ارتباط ديگه اي باهاشون نداشتيم گفتم:باشه يه وقت ديگه الان مريم خونمونه ازم خواست گوشي رو به مريم بدم تا دعوتش كنه بعد از قطع تلفن آماده شدم مريم كه گفت:ميره خونشون پس تا نزديك خونشون رسوندمش حالا كه اين همه منتشو كشيده بودم تا اومد هم اينجوري شد خواهر نوشين هم اونجا بود ومعرف من اون بود اين فاميل با يكبار برنامه كامپيوترشونو درست كردن فكر ميكنن من مهندسم شكر خدا اينجا هم شرمنده نشدم ودرستش كردم البته نه كاملا.

همه چيزو دست كاري مي كنم همه وسايلو يا درستش مي كنم يا خرابترفقط نرم افزاري كار نمي كنم سخت افزاري هم هستم مثل ضبط و تلويزيون وتلفن و...من بايد رشته فني مي رفتم نه ادبيات

دفعه قبل گفتم كه اميد اينجا اتراق كرده بهش گفتم:اميد كمدلباسهاتو هم بيار اينجا منم كه دارم ميرم تو اتاق من بشينظهر صداي مامان رو شنيدم كه مي گفت:اگه ستاره بفهمه دعوات ميكنه حدس زدم دوباره چكار كرده ميره كنار آب سرد كن آب ميخوره باقيمانده شو لاي در اتاق من ميريزه يا عمدا ليوان پر ميكنه ميريزه لاي درچندبار دعواش كردم اما بازم كار خودشو ميكنه بهش ميگم بچه نكن چند بار كه آب روي فرش بريزي بوي بد ميده واتاقم بوي كثيف مياد هركاري كه بخواي از دستش ساخته است هميشه سروكارش با پيچ وآچار واين نمونه وسايلاستعصري مامانش اومد دنبالش به صدتا قول و وعده و وعید با خودش بردش اونم بزور مي گفت:عادت ميكنه چند شب كه خونه بمونه ديگه شبها نمياد خونتون بخوابه وقتي هست اذيت ميكنه كه نزديكه آدم ديوونه بشه وقتي هم كه نيست مثل اينه كه خونه سوت وكوره البته مگه من برگ چغندرم خودم از سوت وكوري درش ميارم.

بعد از افطار رفتم دنبال مريم ورفتيم مسجد تو مسجد دنبال جا مي گشتيم كه فاطمه اومد پيشمون و خواست كه بريم اونطرف به مريم گفتم:پس زودتر بيا بريم تا گيرمون نينداختند به صورت نامحسوسي دخترها خودشونو از مادرها جدا كرده بودند اوندفعه ما اون قسمت ايستاده بوديم اين قسمت هم وقتي كه 6 ركعت نماز خونديم ديديم كه از بس سروصدا مي كنند آخه بعضياشون چند ركعت از زيرش در مي رفتند حرف ميزدند ترجيح داديم بريم جاي خودمون چون بزرگترها همراه پيش نماز نمازشونو مي بستند ما هم با بزرگترها نشست و برخاست كرديمبا اينكه چندتا كولر وپنكه روشن بود داشتم از گرما خفه مي شدم يكبار كه مريم دست كرد موهام رو كه بيرون اومده بود درست كنه تعجب كردمن اصولا خيلي گرمايي هستم به مريم گفتم:نگاه كن دوستت هم اومد منظورم خانمي بود كه همين كه مريم وارد مسجد ميشد صداش ميزد كنارش وايسه مثل اينكه ديرش شده بود هروقت مريم چيزي مي گفت:اسم اون خانوم رو مي بردم گفت:گير دادي ها گفتم:خيليبه مريم ميگم:صبركن چند روز ديگه مياد براي پسرش خواستگاريت

بعد از 1:15دقیقه كه تو مسجد بوديم از اونطرف رفتيم خونه مريم.با مريم بازي كامپيوتري مي كرديم كه روبينا هم اومد مريم بالاي سرمون ايستاده بود موهامو باز كرد و از دوطرف بافت بعدهم رفت سراغ روبينا با اينكه مخالفت كرد اما كار خودشو كرد روبينا منو مسخره مي كرد كه مثل دخترهاي زمان شاه وپيرزنها شدمخيلي هم خوشكل شده بودم وقتي خواستم بيام موههاي بافته ام رو مثل هميشه كه باز بود گيره ی مو زدم كه از دوطرف برگشت رو گيره ام آويزون شد روبينا مي گفت:مثل خرگوش شدم خيلي هم خوبه مگه خرگوش چشه خيلي هم نازه.ماماني هميشه ميگه براي اينكه ريزش موهام كمتر بشه و نشكنه ببافم اما من قبول نمي كردم حالا مريم كارشو راحت كرده بهش فكر نكنين من ومريم هستيماگفتم:حالا به مريم ميگم هر روز برام ببافه مريم با داداشش منو رسوند بهش گفتم:كجا دارين ميرين منم باهاتون ميام به داداشش گفت: پس برگرديم اين خودشم مي خواد باهامون بيادبهش ميگم:بيا سحري رو بخور بعد برو دم در رو زمين چهار زانو نشسته مثل اينكه رو فرش خان نشستهميگه خوب بيار تا بخورم آخرشم رفت.

ماماني از الان به فكر آماده كردن وسايل منه مثل اينكه ميخوايم بريم سفر قندهارگير داده كه برو خوابگاه من خيالم راحتتره گفتم:نه نميشه اينجوري بهتره خوابگاه پشت دانشگاست بيرون از شهر براي خريد واينكه داخل شهر كاري داشته باشيم مشكله واينجوري داريم باهم كل كل مي كنيم البته ميدونم كه آخرش اتاق مي گيريم.


عشق يك طرفه آخرش جدايي دردناكي خواهد بود اشكاتو پاك كن نازنين،دستاتو به آسمان دراز كن نازنين،و خوشبختيش رو از خدا بخواه اگه دوستش داري،ميدوني منم دلم گرفته،انسان هميشه به آرزوهاش نمي رسه بعضي وقتا بايد كبوتر وجودتو آزاد كني و بذاري بره،بذاري آنجا كه خوشبخته زندگي كنه اينو بگم كه كبوتر تو قفس ميميره ميدونم دوستش داري ميدونم اشكت داره ميريزه ميدونم رفتن هميشه پرغمه ميدونم آشكاتو پاك كن مگه تو خوبي وخوشي اونو نمي خواي پس تو بايد خوشحال باشي نازنين،اشكاتو پاك كن نازنين منو هم دعا كن نازنين.

مزاحم تلفني

جمعه شب بعد از افطار زنگ زدم به مريم كه باهم بريم مسجد روبينا برداشت منم هوس كردم اذيتش كنم بار اول قطع كردم ودوباره تماس گرفتم بازم خودش برداشت چندبار الو گفت به جاي جواب فوت كردم يه لحظه ساكت شد وبعد آروم گفت:كوفت به زورجلو خندمو گرفته بودم چون معلوم بود ترسيده دوباره فوت كردم بازم گفت:كوفت براي اينكه خندم لوم نده دست جلو گوشي گرفتم گفت:خوب حرف نزن بگير بشين تا پول تلفنت زياد بياد بلند خنديدم كه فهميد منم وهرچي از دهنش دراومد بهم گفت  گفت:ترسيدم گفتم:خوب مريم رو صدا كن تا بگم برات آب قند درست كنه گفت:مريم خونه نيست تو مي فهميدي كه من خونه تنهام اذيت مي كردي؟گفتم:من از كجا بدونم حالا مريم كجا رفته؟گفت:خونه خاله ام هروقت كه من تنهام اذيت مي كني كه بترسم دفعه قبل هم تنها بودم آخ چه حالي ميده اذيت كردن روبينا مامان كه رفت خونه عمه منم گرفتم خوابيدم ساعت 11 با صداي زنگ تلفن بيدار شدم روبينا بود مثل اينكه مزاحم تلفني داشتند فكر كرده منم تقصير خودمه اذيت مي كنم حرفمو باور كرد و گفت كه مريم رو صدا ميكنه ولي بگم خودم زنگ زدم گفتم:باشه روبيناجون اينجا لوت دادم مي خواستي دروغ نگي به من چه به مريم گفتم:آدم خوابه ميان يقه شو مي گيرن که اذیت می کنی متوجه نشد چی میگم به مريم گفتم:توكه نبودي منم كه حوصله ام سر ميره خوابم برد تويي كه به من بال وپر ميدي بال پرواز مني مريم كه باورش نميشد مي گفت:بامني؟ گفتم:آره الان از خواب بيدار شدم نمي فهمم چي ميگم مريم كه هيچوقت از من حرف درست وحسابي نمي شنوه گفت:پس هروقت خواستي تماس بگيري اول يه كم بخواب.

 بازيگر مورد علاقه من

افشين هم كه ساعت1:30 نصف شب زنگ زده میگه:ايديتو باز كن ميخوام باهات صحبت كنم با منصور اومده بودند آخرشم نفهميدم چي شد فقط چرت وپرت گفتند وگفتند امشب كه نميشه فرداشب ميايم

شنبه بعد از خوندن نماز صبح گفتم حالا كه دوساعتي وقت دارم بخوابم اما هرچي از اين دنده به اون دنده چرخيدم فايده نداشت كم كم داشت خوابم مي برد كه ساعت6:45 با صداي زنگ تلفن بيدار شدم اون وقت صبح كي ميتونه باشه به جز يه خروس بي محل كسي كه هميشه عجله داره فاطمه بود من كه بهش گفته بودم به آژانس گفتم ساعت8 دنبالمون بياد فاطمه مامانشم همراهش بود و زهرا دوست نوشين دخترعموي مريم كه اونم دانشگاه ما ولي رشته علوم اجتماعي قبول شده مهشيد مثل اينكه نمي خواست بياد اوندفعه هم كه اومده بود مي گفت:بيام بخونم كه رودكي و...چندصدسال قبل چيكار كردن به من چه ربطي داره؟مهشيد اصلا حوصله درس خوندن نداره نوروز هم كه مي خواد عروسي كنه آخرش که ول میکنه اگه بياد براش خوبه چون فرزند شهيده وخيلي ازش حمايت ميشه.

اول رفتيم آموزش وپرورش فاطمه مي گفت:بهش گفتن تاييديه بياره ازاونجا مارو فرستادن پست دم در پست همين كه خواستم پياده بشم دنبال كيفم مي گشتم اما پيداش نكردم و وقتي خوب فكر كردم يادم اومد تو آموزش وپرورش در دفتر امتحانات روي ميز جا گذاشتم با عجله برگشتيم همين كه وارد شدم آقاهه كه پشت ميز نشسته بود لبخندي زد وبه كيفم اشاره كرد از پست هم به طرف شهر مورد نظر حركت كرديم رانندمون هم خاطره هاي جالبي تعريف مي كرد كه باعث شده بود ما فقط بخنديم به شهر مورد نظر كه رسيديم مثل دفعه قبل به نظرم دلگير نيومد مثل اينكه كم كم داشتم عادت مي كردم هي به فاطمه مي گفتم:4سال بايد اينجا درس بخونيم من كه نمي تونم خودش يه عمريه اما خوب ديگه هر كه طاووس خواهد جور هندوستان كشد اول رفتيم بانك كه شهريه رو به حساب واريز كنيم فرمهارو پر كرديم يه نگاهي به پشت سرم انداختم به فاطمه كه طرف راستم ايستاده بود نگاه كردم ودقيقا يه جمله مثل هم رو همراه باهم به زبون آورديم اونم اينكه اون پسر رو نگاه كن شبيه افشينه(خواننده ديگه ازت بدم مياد) موهاشو ژل زده وسيخ كرده بود خوش تيپم بود حتي از افشين زيباتر بود با اينكه كنارم ايستاده بود وفرمش كنار دستم بود به ذهنم نرسيد يه نگاهي هم بهش بندازم اما بقيه شهرش ورشته اش كه تاريخ بود رو كشف كرده بودند بعد از تمام شدن كارمون رفتيم به دانشگاه وارد ساختمان چند طبقه اي اونجا شديم البته من با اينكه دوبار رفتم هنوز توجه نكردم تا بفهمم اونجا چند طبقه هست منم با اين بي توجهيم بعد از تحويل دادن رسيد وكسب كردن اطلاعات بيرون اومديم كه فاطمه گفت:نگاه كن افشين هم اومد گير داده بود به اون پسره اسم هم كه براش گذاشته بود كلاسها چهارشنبه 19مهر آغاز ميشه وما قراره اتاق بگيريم ويك روز قبل از شروع كلاسها بارو بنديلمونو جمع مي كنيم ميريم از اونطرف هم به كتابفروشي كه آدرسشو از دانشگاه گرفته بوديم رفتيم وكتابها رو تهيه كرديم هر كدوم رو هم كه نداشتند قرار شد بعدا بريم بگيريم و بعدشم به ديدن يكي از دوستان كه از سال قبل در همون دانشگاه رواشناسي ميخوند ودر يك مدرسه ديني هم بود رفتيم كه كتابهاشو كه مامانش داده بود براش ببريم قرار بود اون برامون اتاق پيدا كنه و خودشم با ما زندگي كنه دفعه قبل هم كه به اون مدرسه ديني اومديم مديرشم به ديدنمون اومد وباهامون دست داد نوبت من كه رسيد دستم يه جرقه زد مثل اينكه به فيوز وصل باشم يه جوري نگام كردو رفت فكر كنم فهميده بود من خود شيطونم و يك ساعت بعدش به شهر خودمون رسيديم ساعت1بعدازظهر نمازمو خوندم وخوابيدم اما مگه اين اميد ميذاره چونم رو گرفته و سرمو مي بره مياره لگد كه ميزنه و روسرم غلت ميزد ناي اينكه بخوام دعواش كنم هم نداشتم مامان رو صدا زدم گفتم:بيا منو از دست اين نجات بده اومده اينجا اتراق كرده هركاريش مي كنيم كه بره هم فايده نداره سرما هم كه خورده مگه قحطي بوده كه رفته سرماخورده واقعا كه كم كم داره بي تربيت ميشه يا به قول خودش(بي تَرَ بَي)

بعد ازافطار مريم زنگ زد كه بريم مسجد مي گفت:ساعت7:15 اونجا باشم منم كه از بس اذيتش كردم نزديك بود ديوونه بشه آخه من اگه اذيت نكنم مي ميرم مريم هم كه دستش تو پنكه سقفي افتاده بود همش تقصير قد ودست درازشه يك ساعتي و نيمي تو مسجد بوديم و فاطمه ومهشيد وليلي(همكلاسيم) و چيپ ارتش (صولت)هم ديدم مريم ازم خواست برم خونشون گفتم:نه زن داداش فرزاد خونمونه.

ماه رمضان مبارك 

اميد گير داده بود كه ميخوام برم خونه نجوا هرچي بهش ميگيم نجوا خونه پدربزرگشه قبول نميكنه ميگه خونه خودشونه ونزديكه وميخوام برم ديدنش هرچي هم بهش گفتيم بريم ديدن ناديا وهر كي كه بخواي قبول نكرد فقط گفت:نجوا باباش از مغازه يه ماشين فرستاد ومن وخواهري وماماني لشكري كشي كرديم رفتيم خونه عمه كه نجوا اونجا بودند اونم ساعت9:51 اونموقع چه وقت بیرون رفتنه بعضيا اين موقع دارند خودشونو براي خواب آماده مي كنند مثل سوگند كه خواب بود مي خواستيم اميد رو ببريم خونشون البته برديم اما هركاري كرديم دنبالمون راه افتاد اومد مامانش ميگه عادت ميكنه اما فكر كنم كار از كار گذشته چون عادت كرده


 روزانتظاربه پايان مي رسدازديشب كه فهميدم مي خواد بياد تاپ وتوپ قلبم نذاشته بخوابم وهي صداش روبرام بلند وباز هم بلندتر ميكنه ميگه لحظه هاي انتظارت داره تموم ميشه.بيقراري هايي كه براي رسيدن يه همچين روزي كشيدم گرچه سخت اما شيرين بود.امروز روزقشنگيه برام،دوانتظارشيرين به دووصل شيرين تر تبديل ميشن.خيلي ها ميگن عاشقي رو ديداربدونيم اما به نظر من ميشه نديد وعاشق بود وعاشق موند...ومن همچنان عاشقم

                                          

ديدين گفتم زود ميام قبل از خوندن اين همه مطالب بهتون خسته نباشيد ميگم

ببخشيد كه مطالبم اوندفعه خوب نشد آخه اونا عجله داشتن منم هنوز وسايلمو جمع نكرده بودم داداشي بايد مي رفت اينجا هم كه هر روز پرواز به مقصد دبي داره ماه رمضوني برنامشونو عوض كردند وفقط شنبه داشتند وماهم با كمك عمه ام ودختر عمه اميد كه تودفتر هواپيمايي هست تونستيم بليط گيربياريم بعد از خوردن سحري ونماز صبح شوهر عمه ام(پدرناديا)دنبالمون اومد از اونطرف دم در خونه سوگند ايناهم رفتيم چون زن داداش فرهان چندتا بسته داشت ساعت5:10 دقيقه بود كه از شهر خارج شديم شوهر عمه زد به جاده خاكي واز راههاي صحرايي رفت چون مي گفت:اين راه نزديكتره.جاده اي كه بيشتر قاچاقچي ها از اون عبور مي كنن بحث در مورد اونا بود داداشي تعريف مي كرد چند ماه قبل كه تو همدان سرباز بود يكبار موقع اومدن صاحب اتوبوس چندتا بسته سيگار تو دستگاه جاسازي كرده بوده كه بين راه دستگاه داغ ميشه وسيگارها همه آتيش مي گيره(آخ جون چه شود)و مثل اينكه دستگاه هوس كرده بوده سيگار بكشه

يك ساعت در جاده خاكي به پيش رفتيم تا اينكه به آسفالته رسيديم اطراف جاده ها بيابوني وبرهوت بود كوههاي اطراف جاده وشهرها وروستاها بعضي روستاها در وسط كوهها قرار داشت خونه هاش به10تا هم نمي رسيد فرزان گفت:ستاره چي ميشد تو اينجا به دنيا اومده بودي؟يكدفعه گفتم:خدانكنه كه خودمم خندم گرفت واقعا اونا چقدر به سختي زندگيشونو مي گذرونند اينطور كه معلوم بود از همه چي محروم بودند.

درختهايي كه در كنار جاده قرارداشت هركدوم دور ازهم روييده بود به نظرم خيلي جالب بود به ماماني گفتم:اگه خوابم برد وقتي رسيديم بندرعباس بيدارم كن من عادت تو ماشين خوابيدن ندارم اما شب قبل نخوابيده بودم روزقبلشم فقط2ساعت من از وقتي رمضون اومده درست وحسابي نخوابيدم اون موقع هم خوابم نبرد از بس گرممون شده بودكنار يك آب انبار بزرگ ايستاديم آب انبار پرپر بود يك سطل آب برداشتيم وبه صورتمون زديم آب زلال بود كه دلم مي خواست بخورم اما روزه بودم اطراف آب انبار آب ريخته بود وقورباغه هاي خيلي كوچيك وقشنگي بازي مي كردندقور قور قورباغهوقتي براي خاله سيما تعريف مي كردم گفت:مي خواستي بندازيشون تو شيشه بياري گفتم:مي خواستم بيارم براي افطار اما شيشه نداشتم يكدفعه ازحرفم پشيمون شدم باخودم گفتم: اگه ناراحت بشه چي؟كه با صداي خنده اش خيالم راحت شد ساعت9 رسيديم خونه عمه دوطبقه است كه در طبقه اول مادربزرگ الناز وخانواده عموش زندگي مي كنند وطبقه دوم عمه يك ساعت بعدش النازگفت:بريم بخوابيم تو اتاق يه بالشت وسط انداختيم و دوتايي سرمونو روش گذاشتيم وحرف مي زديم كه فرنوش(زن داداش الناز)هم اومد اونم يكطرف ديگه بالشت خوابيد الناز گفت:سرمونو زيرپتو كنيم تا هركسي داخل اومد نتونه شناسايي كنهيكدفعه گفت:ميدونين مثل چي شديممثل پنكه واقعا راست مي گفت چون هركدوم يكطرف بالشت خوابيده بوديم مثل پنكه كه سه بال داره الناز مي گفت وما مي خنديديم حتي چيستانشم برامون مي گفت من كه كم كم خوابم برد ونفهميدم چي دارن ميگن دوساعت بعدش با صداي فرنوش بيدار شدم كه مي گفت:ما داريم ميريم بيرون اگه مياي آماده شو با الناز وفرنوش به لوازم التحرير فروشي رفتيم وبه چندتا سوپر ماركت كه شير بخرند اما نداشتند مريم هم اون موقع زنگ زد ظهر بود كه بقيه هم از سركار برگشتند ساعت2بود كه  من و ماماني وبابايي وباباي ناديا وعمه در يك ماشين ومحسن هم ماشين باباشو برداشت با فرزان از كنار دريا عبوركرديم ومن از دور تونستم دريارو ببينم من خيلي دريارو دوست دارم بعد از مدتي به فرودگاه بين المللي بندرعباس رسيديم فرودگاه بزرگ اما خلوت بود اونجا نشستيم تا اينكه نوبت پرواز دبي رسيد داداش وسايلشو تحويل داد باما خداحافظي كرد و وارد سالن انتظار شد پرواز ساعت4:30 عصر بود نيم ساعت ديگه مونده بود محسن بايد مي رفت سركارش تومغازه لوازم يدكي باباش كار مي كرد اينبار سوار ماشين اون شديم چون اون دفعه اين مامانا همين كه غيبشون ميزد مي گفتند كجا رفتند؟ازنوع نگراني هاي مادرانه راه دورتر به خونه رو انتخاب كرده بود كه شهر رو هم بهمون نشون بده به خونه كه رسيديم هركسي افطاري خودشو برمي داشت ومي رفت به طرف محل كارش بعد از افطار عمه ومامان وبابا رفتند خونه خاله بابام،من والناز و فروش هم ساعت8تاكسي گرفتيم رفتيم به «ستاره جنوب»و«نيلي»هردودر كنار هم قرار داشت هواي داخلش برعكس بيرون خنك ودلچسپ بود تا ساعت9مغازه هارو نگاه مي كرديم فقط يك ساعت براي مريم خريدم يادم نمياد هيچوقت به مسافرت رفته باشم و چيزي براي خودم خريده باشم به چندتا مغازه عطرفروشي سرزديم وپرسيدم كه عطر «سينما»دارن كه نداشتند از اونجا هم دوباره تاكسي گرفتيم برگشتيم خونه.

 

غروب چه زيباست

سحر هم با صداي عمه بيدار شدم بعد از خوردن سحري بحث برسرموندن ورفتن ما بود عمه اصرار داشت كه بمونيم ومامان مي گفت:ميريم چون شوهر عمه مي خواست برگرده گفتم:من مي خوابم وقتي تصميم گرفتين خبرم كنيد كه با قول دادن مامان به اينكه بعد از رمضان ميايم اومدني شديم الناز گفت: حتما مثل اوندفعه كه چندسال طول كشيدسال اول راهنمايي هم كه با مامان وبابا اومديم رمضون بود ولي بعد از اون من دوبار ديگه با داداشي ويك بارم ازطرف مدرسه اومدم عمه گفت:خوب ستاره تو بمون گفتم:منم مجبورم تا چند روز ديگه برم كارهاي ثبت نام رو تموم كنم وگرنه حتما مي موندم 4:50 حركت كرديم بين راه رفتيم پمپ بنزين كه در كنار يك ميدون كه دوتا دولفين روبروي هم قرار داشتند واونطرف ميدون دوتا دروازه بزرگ بود كه بالاش نوشته بود منطقه يكم نيروي دريايي بعد از پركردن باك ماشين حركت كرديم شبهاي بندر واقعا زيباست چراغهاي راه آهن همه روشن بود وهوا رو به روشنايي مي رفت موقع رفتن داداشي باهامون بود والان جاش خالی بود رو صندلي دراز كشيدم هردفعه كه مي رفت خوابم ببره ماماني صدام می كرد بلندشو رسيديم پليس راه بار دوم گفتم:چرا صدام مي كني؟الان داشت خوابم مي برد گفت:باشه دفعه ديگه بيدارت نمي كنم هم خواب بودم هم صداهارو مي شنيدم ساعت8:45 دم در خونه بوديم جالب اين بود كه هم موقع رفتن وهم اومدن باباي مريم رو هم ديديم وباهاش صحبت كرديم هيچ جا خونه خود آدم نميشه همين كه رسيديم گرفتم خوابيدم تا عصر وبي خوابي هامو جبران كردم زدم بعد ازافطار به مريم زنگ زدم گفت:همين الان مي خواستم باهات تماس بگيرم گفتم: مگه خبر داري كه اومدمگفت:مگه اومدي؟گفتم:آره ازم خواست باهاش برم مسجد گفتم:امشب نه چون خسته ام فرداشب ميام وشب رفتم خونشون اميد هم با خواهري اومدند قبل از افطار چون خواهري گفته بود براي افطار چيزي آماده نكنيد ميارم اميد گريه مي كرد گفتم:چي شده گريه ميكنه؟گفت:گفته میخوام با بابام برم منم گفتم:بيا بريم خاله گفته يه اسباب بازي قشنگ برات آوردم من قصد داشتم يه چيزي براش بخرم اما فكر نمي كردم به اين زودي بيايم براي همين نتونستم چيزي بخرم من چون هربار جايي مي رفتم يه چيزي براي اميد مياوردم خواهري فكر نمي كرد اين بار دست خالي بيام.

بسه ديگه خسته شدم شماها هم خسته شديد البته اگه دلتون نميخواد نخونيد هيچ اصراري در كار نيست*من برم كه خوابم مياد


شب رادوست دارم چون ديگررهگذري ازكوچه پس كوچه هاي شهرم نمي گذردتا سرگرداني مرا ببيند.چون انتها را نمي بينم.تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم.شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دوراشك هاي يخ زده ام رادرگوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيندشب را دوست دارم:چرا كه اولين بارتورا درشب يافتم ازشب مي ترسم:تورا درشب ازدست دادم.ازشب متنفرم،به اندازه ي تمام عشقهاي دروغين با آفتاب قهرم،چرا شبها به ديدارم نمي آيد                                  

زود برمي گردم

مي خواستم كامل براتون بنويسم كه روز دوشنبه كه براي ثبت نام رفتيم چكار كرديم اما زياد وقت ندارم پس خلاصه براتو مي نويسم شايد هم كامل نوشتم اگه وقت داشتم شب قبلش رفتم خونه مريم تا ساعت12شب اونجا بودم روبينا هم سوغاتي يه عطر گل مريم برام آورد به قول خودش هميشه مي خواد كه بوي اون بدم اين اميد خان هم خوابيدن خونه ما به دهنش مزه كرده چون دوبار اومده بود.

صبحش ساعت7:45 ماشيني كه خبر كرده بودم دنبالمون اومد فاطمه قبلا پرسيد به كي گفتي:منم گفتم دفعه قبل هم با همين راننده رفته بوديم چون اصلا عجله نداره وهرجاكه بگي ميره گفت:دوستته؟*واقعا كه چه حرفها اون پسرش از من بزرگتره دوست چيه؟من اگه خواسته بودم دوست پسرداشته باشم الان دوستهاي زيادي داشتم اول رفتيم شهرقديم پويندگان دانش مداركمونو گرفتيم چقدرهم امضا داديم وانگشت زديم هركي از راه مي رسيد مي گفت:كجا وچه رشته اي قبول شدين؟*مدير موسسه رو هم ديديم سال قبل كه اوم سركلاس وبرامون صحبت كرد همين كه دهنشو باز مي كرد دندوناي آخر دهنشم معلوم ميشد و همه بچه ها به زور جلو خنده خودشونو گرفته بودند من كه بار اولم بود كه چنين آدمي رو مي ديدم .بعدش رفتيم شهرجديد و دادگاه فتوكپي برابر با اصل گرفتيم وعكاسي مورد نظرم كه هميشه ميرم سال قبل يه عكس گرفتم هردفعه كه لازم دارم اونو مي برم از روش ظاهر مي كنم چون عكسه خيلي خوشكل دراومده ساعت 10 به طرف شهر مورد نظر حركت كرديم اول به يك شهر ديگه رسيديم و شهر بعدي شهر مورد نظر بود تو ماشين داشت خوابم مي برد چون شب قبلش 1ساعت خوابيده بودم وبعد از سحري نخوابيدم تو ماشين مي ترسيدم چشمامو روهم بذارم چون با حركت ماشين وصداي آهنگي كه پخش ميشد خوابم مي برد لبهام خشك شده بود به شهر مورد نظر كه رسيديم اصلا به دلم ننشست بار اولي بود كه اونجارو مي ديدم دانشگاه بيرون از شهر قرار داشت وقتي وارد ساختمان چند طبقه دانشگاه شديم مملو از جمعيت بود همه براي ثبت نام اومده بودند اول فرمها رو پر كرديم وهركدوم به جايگاه مخصوص رشته هاي خودمون رفتيم خلاصه تا ساعت 12:30 اونجا بوديم اما بازم يه بار ديگه بايد بريم اونروز اينقدر خسته بودم ظهرهم كه اين اميد نميذاشت بخوابم مي خواست باهاش بازي كنم اما من حوصله نداشتم يه 2ساعتي خوابيدم شبش مريم تلفن كرد گفت:مي خوام بيام الانم خيلي عجله دارم چون داداشي قراره از راه بندرعباس عصر سه شنبه بره دبي ما هم قراره بريم خونه عمه جون براي همين بعد از نماز صبح حركت مي كنيم منتظر من باشين اگه خدا بخواد زود بر مي گردم خداحافظ.كم كم بايد روبينا رو بفرستم گدايي چون خرجم داره ميره بالا

اكنون زمانه اي است كه مادريك روزچندبارعاشق مي شويم اكنون زمانه اي است كه عشق رافقط درويترين مغازه هاي كتاب فروشي ميتوان ديداكنون زمانه اي است كه عشق رابه بهاميتوان خريدزمانه اي كه مادرآن هستيم يادمانه تكرارهادروغ ها بيوفايي ها وشكستن هاست        

فراموش نكن

بالاخره ماه مبارك رمضان هم رسيد با اينكه معلوم نيست امروز ماه رمضان باشه اما گفتن روزه بگيريد خوب ما هم بچه حرف گوش كني هستيم

پارسال ماه رمضون چقدر خوب بود مخصوصا سحرهاش بعد از خوردن سحري ميومديم نت تا صبح به نظرم ميرسه امسال با پارسال خيلي متفاوته ديگه اون حال وهوا نيست نميدونم چرا.

ديروز روز اول مهر بود هرسال تو مدرسه وبين دوستان بوديم اما امسال ديگه از اون روزا خبري نيست اون روزهاي شاد واذيتها وشيطنتها و شوخي هاي سركلاس باز هم صداي سرويس مدارس يادش بخير من هميشه يك ساعت قبل از اومدن سرويس بيدار مي شدم امابازم آخرين لحظه به سرويس مي رسيدم چون بي خيال مي نشستم نه صبحونه مي خوردم ونه آماده مي شدمبعضي مواقع هم رانندمون چون هرورز مي ديد آخرين لحظه ميرم  روز بعدش زودتر ميومد وجا مي موندم ومنم منتظر نمي موندم تا با سرويس بعدي برم ومتلك بارم كنه وپياده مي رفتم و دمشو قيچي مي كردمهر چند اون همه راه حال خودمم گرفته مي شد بعضي مواقع هم تاكسي مي گرفتم مثل اينكه امسال مدرسمون شده راهنمايي ودبيرستان يه جاي ديگه است اما اونجا خودش يه چيز ديگه بود.دارم ميرم به مدرسه

ديروز صبح مريم هم زنگ زد باهم صحبت كرديم ازم خواست كه برم به ديدنش بهش ميگم تو بيا ميگه:تو ازمسافرت اومدي واجبه من به ديدنت بيام يعني برعكسش كه خودش از مسافرت اومده ومن بايد به ديدنش برم2بعداز ظهر بود كه مريم بي خبر اومد سوغاتي هم يه خودكار قشنگ برام آورده بود وقتي بازش كردم نيشش بيرون بود اما من ار فضوليم دستمو گذاشتم رو دكمه اش كه نيشش رو امتحان كنم كه يكدفعه يه چيزي مثل برق از انگشتهام گذشت وحشتزده به خودكار نگاه كردممريم هم بهم خنديد بله كار خانومه كه خواسته با هديه اش واقعا منو زهره ترك كنه ويه بسته ستاره وماه هاي شب تاب كه خودش همشو به ديوار اتاقم زد حتي به لوستر هم آويزون كرد رو ديوار با چسبوندن ستاره ها love نوشته بود حالا وقتي به ديوار اتاقم نگاه مي كنم هرجاش نشوني از مريم داره ستاره ها گل روي ميز ولاي قرآن شعرهايي كه روي ديوار نوشته وبا امضاي مخصوصش امضا كرده به قول خودش با يه تير دو نشون زده امضاهايي كه حالا ماههاست ديگه برام نميكنه ازم قول گرفت كه رفتن شب به خونشون  سرجاش باشه منم گفتم:ببينم چي ميشه مي خواستم برم اما يكدفعه خواهري زنگ زد وگفت: برم خونشون باهام كار داره وبرنامه هامو بهم زد.

شب وقتي كه مي خواستم از خونه خواهري بيام خونه اميد به گردنم آويزون شد ومجبور شدم با خودم بيارمش ازخونشون تا خونمون دويديمخونه هم اينقدر اذيت كرديم ازخنده هاش خيلي خوشم مياد براي همين همش قلقلكش ميدم سرمو ميذاشتم رو كمرش ومي گفتم:بالشته اونم پادار چون حركت ميكنه تا ساعت2:30نيمه شب بيدار بود بعد هم ازم خواست كه پيشش بخوابم دستمو رو كمرش بذارم برام حرف زده تا وقتي به خواب رفت مدتها نمي تونستم از جام جم بخورم چون با هر حركتي بيدار ميشد كم كم دارم تو بچه داري هم ماهر ميشم.چقدر نازه

الان خيلي خوابم مياد فقط بخاطر نماز صبح تا الان بيدارم نمازمو كه خوندم مي گيرم مي خوابم راستي دوشنبه هم ثبت نامه و من با بچه ها ميخوايم بريم دانشگاه موردنظر همه سركلاساشون هستند ما هنوز ثبت نام نكرديم خنده داره

تواينجانيستي تنهاي تنهاباسكوتي سخت درگيرم ومي دانم اگرديگرنيايي درسكوتي سرد وغمبار وپر از ترديد مي ميرم اميد بازگشت تومنو زنده نگه مي دارد


فراموش نكن فراموش شوندگان،فراموش كنندگان راهرگزفراموش نمي كنند