دلم براتون تنگ میشه
روز شنبه از مريم هم خواستم كه باهامون بياد براي خريدن مانتو من هميشه آخرين لحظه اقدام مي كنم مريم وعسل مي گفتند كه از اونطرف كه داري ميري مانتو هم بخر
بريد خودتونو مسخره كنيد
رفتيم سراي امام حسين طبقه پايين فقط مانتو مي فروشند 1:15 مغازه ها رو نگاه كرديم تا وقتي كه خريديم ماماني كه هرجا مي رفتيم مي نشست مي گفت:خسته شدم بعد از خريد مانتو هم به سراغ كارهاي ديگه رفتيم تو يه مغازه ماماني مي خواست آينه بخره فروشنده گفت:انشالله خريد آينه براي عروسي دختراتون
ماماني گفت:من كه دختر ندارم فروشنده اشاره به من ومريم كرد كه من گفتم:زن پسراشيم
بعدش كه مي خواست بيايم بيرون فروشنده به من گفت:مادر شوهرت كه آينه نخريد ازخنده داشتم منفجر مي شدم چقدر زودباور بود فاطمه با مامانش رو هم ديديم مامانش ازمون خواست كه همراه فاطمه بريم تا كفش بخره مي گفت:شماها بهتر ميدونيد چه نمونه كفشي بخريد ساعت 12:20 رسيديم خونه خريد خانما هميشه طولانيه
مريم روهم باخودم آوردم خونه يكساعت بعدش روبينا تماس گرفت وگفت:كه ميخوان برن بندرعباس ومريم هم بره مريم ازم خواست كه به ماماني بگم تا اجازه بده باهاشون برم گفتم:جراتشو ندارم خودت بگو ميدونستم چيزي نميگه فوقش ميگفت:نرو مريم چندباز ازش خواست اول گفت:نه اما بعدش گفت:هرچي خودش بگه گفتم:من نظري ندارم اگه بگي برو ميرم بگي نه هم نميرم بالاخره قبول كرد خواهر بزرگتر مريم باشوهرو بچه هاش دنبالمون اومدند از اونطرف هم دنبال داداش مريم رفتيم و به طرف بندرعباس حركت كرديم ساعت6 رسيديم 3ساعت تو راه بوديم اول بندر يه سرباز نيروي دريايي جلومونو گرفت يه پاكت غذا دستش بود ازمون خواست كه ببريم جلوتر كنار يه بلوار بديم به دوستاش كه گفتيم به شهر وارد نيستيم وبعد گفتيم گناه داره مي بريم بهش گفتيم: بدين يه جوري پيدا مي كنيم كه سربازه گفت:نه تا وقتي شما پيدا كنيد بچه هاي مردم از گرسنگی میمیرن اينقدر جالب گفت كه چند لحظه هممون داشتيم مي خنديديم يكراست به خونه خاله مريم رفتيم بعد از افطار كردن من مريم رفتيم يه اتاق ديگه استراحت كنيم دختر خاله اش آفاق كه كلاس اول راهنماييه هم اومد كنارمون نشسته بود يكريز صحبت مي كرد بعد از مدتي مريم خنديد گفت:من صبر كردم ببينم كي حرفهات تموم ميشه اما مثل اينكه تمومي نداره آفاق بلند شد همونطور كه هندي ميخوند مي رقصيد منم كه مثل اينكه يه فيلم تماشا مي كنم چون 30 ساعتي شده بود كه نخوابيده بودم خوابم برد اونقدر گيج بودم افشين كه زنگ زده بود با اينكه موبايلم داخل جيبم بوده متوجه نشدم اوندفعه هم تو بندرعباس كه بوديم زنگ زده بود تو كيفم بود نشنيدم شانس خودشه ديگه چه ميشه كرد يه لحظه احساس كردم صدام ميزنند واز جام بلندم مي كنند وقتي يكم حواسم سرجاش اومد ديدم بچه هاي خواهر مريم با مريم، آفاق، الناز وفرنوش بالاي سرم هستند فكر كنم هركس ديگه بود با ديدن اون همه آدم از ترس سكته مي كرد الناز دنبالم اومده بودند كه منو ببرند بهشون خبر نداده بودم كه غافلگير بشن اما مگه ديگران ميذارن خاله مريم به زن عموي الناز گفته وگفته به كسي نگو اونم به خاله سيما گفته واينكه به كسي نگه خاله سيما هم راست رفته كف دست عمه گذاشته كه يكي ميخواد بياد حدس بزنيد و گفته فلاني ميخواد بياد گفتن به كسي نگيد من ميخواستم عمه رو غافلگير كنم به غير از عمه كس ديگه كه نيست غافلگيرش كنم اينا هم با اين راز نگهداريشون
اول محسن از سركار اومد گفت:چه عجب اومدي؟ گفتم:من هفته اي يكبار اينجام بعدش شوهر عمه وقتي وارد اتاق شد بلند شدم وحالشو پرسيدم يكدفعه يه جوري شد مثل كسي كه چيز عجيب غريبي ميبينه پاكت از دستش افتاد گفت:تويي؟ من فكر كردم النازه براي همين ترسيدم آخه ميگم چرا اينجوري ميشه اون كه اونجا بود چرا دوباره اينجاست؟ بخاطر شباهت زيادمون به همديگه اگه كسي مارو نشناسه فكر ميكنن دوقلو هستيم البته تفاتهاي زيادي داريم.
ساعت10خاله سيما اومد بالا وگفت:كه خاله ي مريم زنگ زده گفته بياين بريم كنار دريا با الناز وخاله سيما دنبالشون رفتيم يه خيابون با خونه عمه فاصله داره اول رفتيم بين دست فروشها يه ماشين كنترلي براي اميد خريدم نمي خواستم ايندفعه هم دست خالي باشم وسه تا عروسك كوچيك يكيشو به مريم دادم رفتم كنار مريم كه تو پارك با سمانه دختر خواهرش بازي مي كرد اونو به دست آفاق سپرديم وبه طرف دريا رفتيم از روي سنگها گذشتيم و رفتيم پايينتر كفشهامونو درآورديم تا نيفتيم سنگهاي خيس ليز بودند الناز هم به جمعمون پيوست بقيه هم از بالا نگاه مي كردند چندتا پسر اونطرفتر شنا مي كردند آب دريا خيلي بالا اومده بود وموجها ميومدند ودوباره به عقب برمي گشتند من كه نميتونم يه جا بند بشم يه سنگ رو نشونشون دادم وگفتم: ميخوام برم رو اون يكي دست مريمو گرفتم ورفتم رو اون سنگ اما هنوز درست روش قرار نگرفته بودم كه پام ليز خورد وسوار اون سنگ شدم كه صداي جيغ مريم بلند و توجه همه به طرف ما جلب شد من كه تو هيچ موقعيتي صداي جيغ از گلوم بيرون نمياد فكر كنم حنجره ام مشكل داره
اگه يكم اونطرفتر پرت شده بودم داخل آب مي افتادم وشنا هم بلد نبودم حالا بيا و درستش كن لباسم خيس شده بود وپاهام زخمي تا خونه خودمو به زور رسوندم پشت پاي چپم خراش شده بود ومچ پاي راست وساق پام و زانوي راستم هم ورم كرده وكبود شده بود اگه ديگران دل برام مي سوزوندن مي گفتم:هركي خربزه ميخوره پاي لزرشم ميشينه
اگه الان اونجا بودم هم دوباره مي رفتم شب هم خونه عمه بودم تا سحر با الناز نشسته بوديم وبعد از سحري خوابيديم ظهر اسباب بازي كه فرنوش براي ناديا خريده بود روباز كرديم ما هم مثل بچه هاييم فرنوش خونه درست مي كرد من گفتم: حصار دورش رو درست مي كنم والناز هم ماشينش وداشتيم به خودمون مي خنديديم كودكان گذشته
عصرش مريم تماس گرفت گفت:آماده بشم با داداش مياد دنبالم بريم كنار دريا كه بعدش دوباره گفت:تا وقتي من به خودم جنبيدم كه رفته بوده بيرون موندني شديم بعد از افطار دوباره تماس گرفت گفت:دست وپامو جمع كنم مياد دنبالم اول ميريم براي روبينا شلوار بخريم وبعدش حركت كنيم گفتم:من كه چيزي ندارم كه بخوام دست وپامو جمع كنم خودمم با لباس تنم
من 5دقيقه اي آماده شده بودم اونم براي مسافرت مريم كه دم به دقيقه بهم ميخنده باورش نميشه من كه يك ساعته آماده مي شدم براي مسافرت 5دقيقه اي آماده بشم
شوهر خواهر مريم دنبالم اومدند رفتيم خونه خاله اش فكر كردم مريم اونارو دنبالم فرستاده اما اونم از اونطرف دنبال من رفته بود واقعا كه چه شيرتو شيري شده بود تو حياط خونه خاله اش به انتظار موندم هرچي خواهرش گفت:بيا داخل گفتم:نه خوبه اينجا منتظرش مي مونم مسلم(برادر مريم) همراهم اومد تا كنار دريا رفتيم هرچي گشتيم پيداشون نكرديم با اون پاي چلاقم اون همه راه دنبالش رفتم پيداش نكردم با اون كفشي هم كه پوشيده بودم آخه وقتي همراه مريم باشم به كفش پاشنه بلند احتياج دارم چون كوتوله به نظر ميرسم مشكل از من نيست مشكل از قد بلند اونه من چكار كنم كه رشدش زياده حالا ميگه چشمم زده ماشالله مسلم با اينكه از نظر سني از مريم كوچيكتره ولي قدش بلندتر اينا هم با اين قد درازشون مشكل ساز شدند
دلم ميخواست پوست از سرمريم بكنم اما حيف كه نميتونم اصلا بلد نيستم پوست از سر كسي بكنم چه برسه به مريم وقتي مريم اومدند اشاره به درخت وسط حياط كردم گفتم:ببين از بس اينجا منتظرت موندم علف كه هيچي درخت زير پام سبزشد
عمه به من ميگفت:يه مدتي پيششون بمونم گفتم:بايد برم دست وپامو جمع كنم كلاس دارم آفاق هم به مريم چسپيده بود ساعت8:30 از بندرعباس خارج شديم سمانه دختر كوچيكه خواهر مريم هم كه نصف راه رو خوابيده بود بلند شده سرحال وانرژي ذخيره كرده بود باهام بازي مي كرد مريم هم كه ازم مي خواست كمربند ببندم تو اين يه روز همه بهم مي گفتند:امانتي يا سفارشي
تو راه هم كه يكدفعه يه شتر نميدونم از كجا اومد تو جاده ظاهر شد نزديك بود باهاش تصادف كنيم ساعت11:50رسيديم.
ديروز هم به اميد زنگ زدم ورفتم دنبالش آوردمش خونه از اون روزي كه مامانش اونو برد نديده بودمش دلم براش تنگ شده بود عصري دوباره مامانش اومد دنبالش شب به مريم گفتم بياد پيشم قبل از اومدن مريم عموي اميد اونو آورد مثل اينكه خواهري خونه نبوده كتابهام رو برداشته بود داخل كيفم ميذاشت حتما ديده ساك حالش بعد از يك هفته هنوز خالي افتاده داشت كمك مي كرد هركردوم از كتابامو يه قسمتي از كيف گذاشته بود حتي ميون سياه زشت پشمي رو هم داخل كيف جا داده بود
كارتن شرك رو كامپيوتر گذاشتم نشوندمش جلوش تا نگاه كنه مثل اينكه خيلي خوششش اومده بود قشنگ نشسته ونگاه مي كرد مريم هم كه اومد لباسامو جمع وجور كرد قرار بود با مريم وخواهرش بريم اما از بس اين فاطمه گير ميده از 2روز قبلش ماشين گرفتند از كاه هم كوه مي سازن حوصله قهرشو نداشتم براي همين به خواهر مريم گفتم:بهتره با فاطمه برم هميشه عجله داره برعكس من كه عجله اي در كارهام نيست درست متضاد هم چهارشنبه كلاس دارم اون فقط يكساعت زبان پيش دانشگاهي تا 10آبان فقط اين درسو دارم واقعا كه علافم
عصر سه شنبه هم ميريم ماماني با مامان فاطمه همراهمون هستند به حساب خودشون ميخوان خيالشون از بابت جاي ما راحت باشه.صاحبخونه رو ببين كه چه جور آدميه.![]()

هيچكس قادربه كنترل وپيشگويي آينده نيست اماهرچه بيشتر براي به وقوع پيوستن روياهاي آينده ات برنامه ريزي كني،نگراني واضطراب درزمان حال كمترخواهدشد



گفتم:حالا به مريم ميگم هر روز برام ببافه مريم با داداشش منو رسوند بهش گفتم:كجا دارين ميرين منم باهاتون ميام به داداشش گفت: پس برگرديم اين خودشم مي خواد باهامون بياد
وقتي براي خاله سيما تعريف مي كردم گفت:مي خواستي بندازيشون تو شيشه بياري گفتم:مي خواستم بيارم براي افطار اما شيشه نداشتم يكدفعه ازحرفم پشيمون شدم باخودم گفتم: اگه ناراحت بشه چي؟كه با صداي خنده اش خيالم راحت شد ساعت9 رسيديم خونه عمه دوطبقه است كه در طبقه اول مادربزرگ الناز وخانواده عموش زندگي مي كنند وطبقه دوم عمه يك ساعت بعدش النازگفت:بريم بخوابيم تو اتاق يه بالشت وسط انداختيم و دوتايي سرمونو روش گذاشتيم وحرف مي زديم كه فرنوش(زن داداش الناز)هم اومد اونم يكطرف ديگه بالشت خوابيد الناز گفت:سرمونو زيرپتو كنيم تا هركسي داخل اومد نتونه شناسايي كنه


