مي خواستم كامل براتون بنويسم كه روز دوشنبه كه براي ثبت نام رفتيم چكار كرديم اما زياد وقت ندارم پس خلاصه براتو مي نويسم شايد هم كامل نوشتم اگه وقت داشتم شب قبلش رفتم خونه مريم تا ساعت12شب اونجا بودم روبينا هم سوغاتي يه عطر گل مريم برام آورد به قول خودش هميشه مي خواد كه بوي اون بدم اين اميد خان هم خوابيدن خونه ما به دهنش مزه كرده چون دوبار اومده بود.

صبحش ساعت7:45 ماشيني كه خبر كرده بودم دنبالمون اومد فاطمه قبلا پرسيد به كي گفتي:منم گفتم دفعه قبل هم با همين راننده رفته بوديم چون اصلا عجله نداره وهرجاكه بگي ميره گفت:دوستته؟*واقعا كه چه حرفها اون پسرش از من بزرگتره دوست چيه؟من اگه خواسته بودم دوست پسرداشته باشم الان دوستهاي زيادي داشتم اول رفتيم شهرقديم پويندگان دانش مداركمونو گرفتيم چقدرهم امضا داديم وانگشت زديم هركي از راه مي رسيد مي گفت:كجا وچه رشته اي قبول شدين؟*مدير موسسه رو هم ديديم سال قبل كه اوم سركلاس وبرامون صحبت كرد همين كه دهنشو باز مي كرد دندوناي آخر دهنشم معلوم ميشد و همه بچه ها به زور جلو خنده خودشونو گرفته بودند من كه بار اولم بود كه چنين آدمي رو مي ديدم .بعدش رفتيم شهرجديد و دادگاه فتوكپي برابر با اصل گرفتيم وعكاسي مورد نظرم كه هميشه ميرم سال قبل يه عكس گرفتم هردفعه كه لازم دارم اونو مي برم از روش ظاهر مي كنم چون عكسه خيلي خوشكل دراومده ساعت 10 به طرف شهر مورد نظر حركت كرديم اول به يك شهر ديگه رسيديم و شهر بعدي شهر مورد نظر بود تو ماشين داشت خوابم مي برد چون شب قبلش 1ساعت خوابيده بودم وبعد از سحري نخوابيدم تو ماشين مي ترسيدم چشمامو روهم بذارم چون با حركت ماشين وصداي آهنگي كه پخش ميشد خوابم مي برد لبهام خشك شده بود به شهر مورد نظر كه رسيديم اصلا به دلم ننشست بار اولي بود كه اونجارو مي ديدم دانشگاه بيرون از شهر قرار داشت وقتي وارد ساختمان چند طبقه دانشگاه شديم مملو از جمعيت بود همه براي ثبت نام اومده بودند اول فرمها رو پر كرديم وهركدوم به جايگاه مخصوص رشته هاي خودمون رفتيم خلاصه تا ساعت 12:30 اونجا بوديم اما بازم يه بار ديگه بايد بريم اونروز اينقدر خسته بودم ظهرهم كه اين اميد نميذاشت بخوابم مي خواست باهاش بازي كنم اما من حوصله نداشتم يه 2ساعتي خوابيدم شبش مريم تلفن كرد گفت:مي خوام بيام الانم خيلي عجله دارم چون داداشي قراره از راه بندرعباس عصر سه شنبه بره دبي ما هم قراره بريم خونه عمه جون براي همين بعد از نماز صبح حركت مي كنيم منتظر من باشين اگه خدا بخواد زود بر مي گردم خداحافظ.كم كم بايد روبينا رو بفرستم گدايي چون خرجم داره ميره بالا

اكنون زمانه اي است كه مادريك روزچندبارعاشق مي شويم اكنون زمانه اي است كه عشق رافقط درويترين مغازه هاي كتاب فروشي ميتوان ديداكنون زمانه اي است كه عشق رابه بهاميتوان خريدزمانه اي كه مادرآن هستيم يادمانه تكرارهادروغ ها بيوفايي ها وشكستن هاست