برگرد عزیزم که مرا همنفسی نیست

سلام چطورين؟خوش ميگذره؟ به مريم جون كه حتما خيلي خوش مي گذره اما من اينجا تنهايي حوصلم سر رفته عيبي نداره مريمي تو خوش باشي منم خوشم.

مريم بعداز ظهر چهارشنبه زنگ زد گفت:ميخوان برن بندرعباس از منم خواست باهاش برم گفت:سميرا نمياد وجا داريم دلم مي خواست برم اجازه هم راحت مي تونستم بگيرم اما ديگه روزها ماماني تنها ميشه هرچند تا ده روز ديگه بايد برم شب زنگ زدم ببينم رسيدن با سميرا صحبت كردم گفت:زنگ زدن گفتن ماشين خراب شده تو تعميرگاه هستيم وگفت:هروقت زنگ زدن خودش تماس ميگيره ساعت10 دوباره تماس گرفتم مثل اينكه منتظر تلفن بود چون با عجله برداشت گفت:هنوز هم تماس نگرفتن موبايل هم فراموش كرده بودند بردارند اگه موبايلم دست شوهر خواهري نبود چون موبايل خودش دست دوستش بود رفته بود مسافرت حتما بهشون مي دادم داشتم ديوونه مي شدم تا بندرعباس فقط 4ساعت راهه اما ساعتها مي گذشت واونا هنوز نرسيده بودندچون با خونه خالشون هم كه تماس گرفته بودند گفت:نيومدند مثل ديوونه ها اينطرف اونطرف مي رفتم وخيالبافي مي كردمتا اينكه يك ساعت بعدش سميرا زنگ زد و گفت:تماس گرفتن گفتن ماشين خراب شده دارند برمي گردند خيالم راحت شدتا اينكه صبح روبينا تماس گرفت وگفت:كه دوباره مي خوان برن الانم دلم خيلي براش تنگ شدهتقديم به مريم چندبار زنگ زدم خونشون شماره خونه خالشو بگيرم جواب نميدن  تا وقتي كه اين شهر بود خيالم راحت بود كه نزديكمه اما از وقتي رفته يه جوري شدم كاش الان اينجا بود امشب ماماني وبابايي هم رفتن خونه خاله ودايي ايناها با يك تير دونشون يك شبه به ديدار همه ميرن وچون راه دوره شب هم نميان به من گفتند باهاشون برم گفتم:اگه شب برمي گشتيد ميومدم اما حالا كه مي خوايد بمونيد نميام. حالا كه مريم گذاشته رفته ايناهم رفتند هيچ چيزي هم سرگرمم نمي كنه مريم كاش اينجا بودي باهم مي نشستيم  خيلي دلم برات تنگ شده خدا كنه هرچه زودتر اول مهر بياد وتوهم مجبور بشي بياي

اينجا به احسان هم 30شهريور تولدشو تبريك ميگم كسي كه از اول وبلاك باهامون همراه بود و با تشويقهاش مصمم ترم كرد كسي كه مثل يك برادر هميشه آماده شنيدن حرفهام وكمك كردند به منه احسان تولد مبارك انشالله تولد 120سالگيت البته فكر نكنم اون زمان ديگه من باشم كه بهت تبريك بگمتولدت مبارك

وقتي خسته و از تلاش بي ثمر خود افسرده مي شوي..................
                                                           
فقط خدا مي داند چگونه خستگي ات را در كند
وقتي دلت پُر ازغصه است و گريه مي كني ....................
                                                           
فقط خدا ارزش اشكهايت را مي داند
زماني مه هيچ كس تورادرك نمي كند...........................
                                                           
فقط خدا تورا مي فهمد    و
زماني كه همه چيز رو به راه است و خوب پيش مي روي ،اين احساس خوشايند را كه تو آدم موفقي هستي.....
                                                           
فقط خدا به تو مي بخشد.............   

مريم جون مرسي از دعوتت

دوشنبه صبح دوباره با اذيتهاي اميدخان از خواب بيدار شدم مثل اينكه گفته بود ميخوام برم خونه بابابزرگ مادرشم براي اينكه بهتر بتونه با كارهاش برسه اونو آورده بود وبراي ظهر هم دعوتمون كرده بود خونمون فقط يك كوچه باهم فاصله داره براي همين رفت وآمد راحته نجوا با مامانش اومدند با موهاي كوچيكش كه از دوطرف بسته بود مثل گوشهاي خرگوش ومژه هاي بلند برگشته مثل عروسك شده بود ماشالله تا اين خاله اش سوگند نگه چشمش زديهمونطور كه نجوا روي پاهاي مامانش نشسته بود منم كنارشون نشستم وبوسيدمش كه اميد خودشو وسط ما انداخت ومن براي اذيت كردنش دوباره كارمو تكرار مي كردم كه اميد خودشو تو بغلم انداخت از دست اين اميد خان حسود مثل خود نجوا كه در برابر آرمان پسر خاله اش حسودي ميكنه.

ازدست اين مادربزرگ اميد(مادرپدرش)نميدونم چي شد كه گير داده به من كه تو نامزد داري هرچي هم بهش ميگم باورش نميشه زن داداش بهش ميگه:ميخواد درس بخونه گفت:خوب هم ازدواج ميكنه هم درس ميخونه گفتم:اونجوري ديگه اجازه نميده درس بخونموآدم راحت نميتونه به درساش برسه زن داداش هم گفت:هنوز آمادگيشو نداره باز گفت:خوب نامزد كه داره حالا چرا گير داده به ازدواج من نميدونم حتما به نظرش دارم پيرميشمآخه من كه هنوز بچه اممجنون كو؟گير داده به زن داداش ميگه خواهر منه به خواهري ميگه زن داداشته نشستم براش از خاطرات گذشته گفتم كه اينكارو مي كرديم واونكارو مي كرديم يادته همشو تاييد مي كرد وخودش يه چيزايي بهش اضافه مي كرد ميگن خانوما سنشون رو كم مي كنن اما نه ديگه تا اين حد من به جاي نوه اش هستم آلزايمر گفتن نه ديگه اينكه سن وسال رو تشخيص ندادن بيشتر مواقع يادش نيست چندتا بچه داره اگه اينجوريه من كه دلم نميخواد پير بشم تو سن جووني بميرم بهتره كمتر گناه مي كنم هم كمتر زجر مي كشم.

موقعي كه نجوا مي خواستند برن اميد يك ساعت بهشون گير داده بود كه نبايد برند تا وقتي به هزار بهانه راضيش كردند و بعدش نوبت ما رسيد درو قفل كرده بود اما ما موفق شديم فرار كنيم هرچند تو كوچه صداي گريه اش رو شنيديم

فرداش ساعت19:20 نشسته بودم وبابرنامه فتوشاپ كار مي كردم كه زنگ تلفن بلند شد مريم بود گفت:يه چيزي بگم نه نميگي؟گفتم:تو امروز قصد كردي منو زهره ترك كني گفت:بازم ترسيدي گفتم:آره عصر هم زنگ زد يه متر بالا رفتم گفت:تو فكر بودي؟گفتم:نه اصلاً گفت:مي خوان برن پارك منم باهاشون برم اوندفعه گفته بودم دفعه بعد ميام گفتم:به ماماني بگم ببيم چي ميگه مي دونستم كه مخالفتي نمي كنه اما كار از محكم كاري عيب نميكنه تا 10 دقيقه بعدشم هنوز قلبم تند تند ميزد نميدونم چم شده بود مثل اينكه منتظر يه اتفاق بودم.

رفتم در خونشون با ماشين شوهر خواهرش،خواهربزرگترش وبچه هاش سميرا وروبينا،ومن ومريم اونم سوار پژو ولي جا به اندازه كافي بود روبينا بين من ومريم نشسته بود از سروصدامون ماشينو روسرمون گذاشته بوديم به روبينا گفتم:اين همه حرف نزن بعد كه همه جا ساكت شد گفت:ديدي اگه من حرف نزنم هيچكس حرف نميزنه گفتم:آره پس بناليه كم تو شهر گشتيم وتنقلات خريدند وبه طرف پارك حركت كرديم اول يه جايي براي نشستن پيدا كرديم وبا مريم و روبينا وبچه هاي خواهرش سوار اژدها شديم قسمت بالاش نشسته بوديم و همين كه بالا ميرفت مثل اينكه تو سرم يه چيزي حركت مي كرد اون آقايي كه پشت دستگاه نشسته بود با موبايلش يه آهنگ داشت گوش مي داد به مريم گفتم:حيف شد امروز موبايلم رو نياوردم بعد ازاون رفتيم چرخ وفلك ازاون بالا شهر با چراغهاي روشن خيلي زيبا به نظر ميومد به مريم گفتم:يادته يكبار اردو از طرف مدرسه اومده بوديم بچه ها كه سوار شدند زير صندلي يه مار خوابيده بود گفت:آره چندتايي دختر سوار بودند كه با رقص وآهنگ خوندنشون اونجا رو سرشون گذاشته بودند ما هم سوت ميزديم وپاهامونو مي كوبيديم كه گفتيم الانه كه تهش بيفتهسه تا پسر جلو كابين جلو ما بودند كه هردفعه دست تكون مي دادند اما ما اصلا بهشون اعتنايي نمي كرديم به نظر سني نداشتند همسن ما يا شايدم كوچكتر ما جزء نفرات اول بوديم كه سوار شديم آخرهم پياده شديم قبل از ما اون پسرا پياده شدند وقتي ديدند هنوز سواريم دوباره سوار شدند ما هم دور بعدي گفتيم پياده ميشيم واونا اون بالا موندن خيلي حال كرديم اون موقع كه سوار بوديم مي گفتند:بالا رو بپا صداش يه جوري بود وروبينا مثل خودش مي گفت:ما كه پايين اومديم اونا بالا بودند براشون دست تكون داديم وروبينا گفت:پايينو بپابچه هاش اينجورين واي به بزرگتراش از بالاي سرسره بزرگ كه مي خواستيم بيايم پايين بهشون گفتم:نگاه كنين دوباره سروكلشون پيدا شد بعدازاون هم رفتيم كنار بقيه يه كم نشستيم با مريم بلند شديم بريم اونطرف پارك يه كم قدم بزنمي به قول مريم خيلي وقته كه قدم نزديم هوس كردم سوار سرسره بشم داشتم ميرفتم بالا كه سروكله دوتاپسر پيدا شد وگفتند مواظب باش نيفتي مي خواستم جوابشونو بدم با خودم گفتم:ارزششو ندارن سريع اومدم پايين وراه افتاديم چون اون قسمت خلوت بود روتاب نشسته بودم كه دوباره دونفر ديگه چندتا متلك گفتند اگه اين پسرا نميومدند بيشتر  خوش مي گذشت وقتي كه وسايلمونو جمع كرديم پاكت آبميوه هارو تركونديمما كه هيچ جا دست ازشيطنت برنمي داريم تو ماشين اول ساكت بوديم به روبينا گفتم:چيه انرژيت تموم شد گفت:آره اما بعدش دوباره انرژيها برگشت سرجاش مريم هم سرشو گذاشته بود روشونه هام وهر از گاهي دستشو كه پشت من گذاشته بود ميزد پس كله روبينا كه دارم از رويا بيرونش مي كشم روبينا هم يكدفعه به قول خودش داشت با مهموناش سلام وعليك مي كرد ودفعه بعد با اينكار چايي رو روشون خالي كردواقعا كه روياهاشم مثل خودشهتو ماشین که نشسته بودم به یاد زمانیکه به دبی رفته بودم افتادم خونه خاله مامانم بودیم هر روز عصر دختر خاله ام دنبال من وخواهرش میومد ومیرفتیم بیرون چندبارهم با یکی دیگه از دخترخالم وبرادرش اصلا فارسی بلد نیستند اما زبان اچومی بلدند با اینکه فارسی نمی دونستند همیشه نوار امید رو میذاشتند آهنگ دوستت دارمچقدر نوشتها هام زياد شد اين دفعه ديگه واقعا خسته شديد پس خسته نباشيد مريم جون بخاطر دعوتتم مرسي واقعا خوش گذشت هيچوقت امشب رو فراموش نمي كنمعكس كودكي مريم

وقتي زيباييها را مي بينم و مي خواهم آنها را بنگرم يكباره ناپديد مي شوند پس از حسم مي نويسم تا يادگار دوران سبزمان بشوند

به نبودنت عادت نخواهم كرد

شنبه شب اميد هم همراه ماماني اومده بود اينجا اونم ديروقت ميگفت:ميخوام شب خونتون بخوابم هركاريش هم كردند كه راضي بشه بره نرفت مي گفت:خونمون خوب نيست نميرم منم كه راضي بودم بمونهكتاب مي خوندم اونم اصرار مي كرد كه من باهاش بازي كنم ومن قبول نمي كردم تا اينكه طوري روي كتابم خم شد كه من هيچ ديدي نداشتم براي همين باهاش بازي كردم يه كم هم عروسك بازي كرد خونشون اين همه اسباب بازي داره دست نمي گيره نميدونم چي شده بود كه اينجا بازي مي كرد پتوي منم كه صاحب شد و ازم برداشتخيلي خوش گذشت برقهارو خاموش كردم كتابمو برداشتم برم اتاقم كه يكدفعه گفت:خاله كجا؟توهم بيا اينجا بخواب منم مجبور شدم بخوابم تا وقتي خوابش ببره اما خودم خوابم نمي برد بابايي كه وقتي زن داداش فرهان خونه هست شبها ميره اونجا چون تنهاست ومن و ماماني هم يكجا مي خوابيم بعد ازاينكه اميد خوابش برد بلند شدم رفتم اتاقم بعدازظهر هم نخوابيده بودم اما خوابم نمي برد تا ساعت4 كتاب مي خوندم بعد هم رفتم كنار اميد خوابيدم اما خوابم نمي برد يكدفعه خاطره يك سال قبل در همين شب به ذهنم رسيد چه شبي بود جمعه شبي كه هيچوقت دلم نميخواد تكرار بشه همون شبي كه بابايي تا صبح مثل ديوونه ها اينطرف واونطرف مي رفت ومنم هروقت بهش مي گفتم چيزي لازم نداري مي گفت:نه تا اينكه نزديكيهاي صبح خوابم برد ووقتي بيدار شدم بابايي نبود تا اينكه فهميدم رفته بوده سرخاك در اون روز جمعه لعنتي25شهريور تنها عمو و بهترين عموي دنيا رو ازدست دادمباور نخواهم كرد

به هرترتيبي بود خوابم برد صبح نزديكيهاي ساعت10 بود كه ديدم يه چيزي روسينه ام سنگيني مي كنه وقتي نگاه كردم اميد بود كه دستاشو زير چونش زده بود ونگام مي كرد وبا پلكهامو از هم باز مي كردمن اگه 6صبح بخوابم هم بيشتر از ساعت10 نميخوابم اميد اينقدر حرف ميزد كه مغزمونو خورده بود براي هر كاري يه دليلي ميخواد زن داداش فرهان هم با نجوا اومدند چون ماماني شب قبل دعوتش كرده بود آخرش ازدست اين اميد گفتم:من تو اين 18سال سنم بااينكه دخترم هنوز اندازه اميد حرف نزدمچون اصولا دختر كم حرفي هستم.

اين اميد نميدونم چش شده بود كه همش ايراد مي گرفت وگريه مي كرد مخصوصا وقتي نجوا به وسايلش دست ميزد.

شبش عمه جون با شيداوسوگند وعبدالله وخواهري اومدند يه دور با فرزان وسوگند وعبدالله ورق بازي كرديم در اون موقع مريم هم زنگ زد زن داداش با شيدا هم سربه سر من وسوگند ميذاشتند ما دوتا هم كه هيچوقت كم نمياريم سوگند هم اون روز با دوستش ثبت نام كرده بودند اما به ما گفته بودند اول مهر تماس بگيريد چون هنوز اسامي براي ما نيومده وازاينجور حرفها تا اون روز اگه عمري باقي بود ميريم فرزان دل پري ازدست من داره اما نميتونه مانع من بشه براي همين ميگه كاشكي قبول نشده بوديمن دارم كيف مي كنم كه حال بعضيا گرفته شدهشب هرچي به اميد اصرار كردم بمونه گفت:نجوا ميخواد بره منم نمي مونم مثل اينكه به اون وصل شده كاشكي رفتار خوبي باهاش داشت من ديگه برم داره خوابم مياد اگه كم حرف ميزنم اما در نوشتن واقعا حرافم البته بعضي موقها هم خيلي حرف ميزنما

                                     دل من مي سوزد كه قناريها را پر بستند

                                          كه پرپاك پرستوها را بشكستند

                                              وكبوترها را...آه كبوترها! 

                        وچه اميد عظيمي به عبث انجاميد.

مسافر

پنجشنبه ظهر همين كه غذا خورديم با ماماني گفتم:دوباره مثل ديشب حالم داره به هم ميخوره يه لحظه ترسيد وگفت:چته؟ گفتم:هيچي سرگيجه وحالم به هم ميخوره گفت:مگه مرض داري؟گفتم:حتما اگه مرض نداشتم كه اينجوري نميشدمبعدش ساعت2 بود كه مريم تلفن كرد وگفت:كه برم خونشون تا عصر باهم بريم كتابخونه گفتم:باشه تا يك ساعت ديگه ميام اما وقتي به ماماني گفتم گفت:امروز چه وقت كتابخونه رفتنه عصر زن داداشت مي خواد بياد گفتم:خوب ميرم تا غروب برمي گردم گفت:خوب يه روز ديگه برو مگه تو نري ديگه كتابخونه رو باز نميكنن گفتم:من كه ميگم زود ميام جوابمو نداد بعد از مدتي گفتم:من ميخوابم اگه مريم زنگ زد بگو خوابه صدام نكنين(با خودم مي گفتم:خوب چي بهش بگم بهتره بخوابم) ماماني داشت به بابا مي گفت:اين دختر نميشه باهاش حرف زد همين قدر كه بهش گفتم:نرو كتابخون حالا قهر كرده جواب دادم من كي قهر كردم؟تو گفتي نرو منم گفتم:باشه نميرم اگه برم كه ميگي حرفمو گوش نكرده اگه بگم چشم نميرم هم ميگي چرا اينجوري ميگي؟آخه من با كدوم ساز تو برقصم؟معلوم بود كه ماماني ازحرفش پشيمون شده وبراي اينكه من برم اين حرفهارو ميزد چون تا آخرين لحظه هم مي گفت:خوب برو ديگه گفتم:نه يه روز ديگه ميرم وقتي اين حرف رو زدم يه كم خيالش راحت شد آخه تو كه طاقت ديدن ناراحتي منو نداري چرا ميگي و زود پشيمون ميشي منم مقصرم چون دوباره عادت بد گذشتم برگشته وزود ناراحت ميشم اما خوبيش اينه كه به روي خودم نميارم شايد بخاطر اين سه ماه بيكاريه كه تو خونه نشسته بودم تا جايي كه عصر وقتي تلفن اتاقم زنگ زد و اشتباهي تماس گرفته بودند از پريز كشيدم مثل اينكه آدم كور داره شماره مي گيره روزي نيست كه تماس نگيرن بگن خونه فلانيه؟همشم يكجارو ميخوان شكر خدا تا چند وقت ديگه تلفنمو عوض مي كنم وازدست اين مزاحمها كه بلد نيستند شماره بگيرند راحت ميشم

ساعت 9شب مي خواستم زنگ بزنم به مريم همون موقع بود كه فهميدم تلفن وصل نيست روبينا برداشت وگفت:كه مريم رفته بيرون مثل هميشه به سروكله هم زديم بعد ازاينكه قطع كرديم دوباره تماش گرفتم خودش برداشت هرچي الو مي گفت:جوابو نميدادم تا اينكه يكدفعه زدم زيرخنده از صداي خنده ام فهميد كه منم اون موقع بود كه هرچي از دهنش در اومد بهم گفت:مثل كوفت،درد،مرض وچيزهاي ديگه كه من تا حالا نشنيده بودممنم ازخنده نزديك بود از روي صندلي بيفتم پايين اونم ازخندم بيشتر عصباني ميشدگفت:بيا اينجا دمار از روزگارت در ميارم گفتم: باشه ميام ببينم چيكار ميكني؟ گفت: اگه يه بار ديگه تماس بگيري اذيت كني حسابتو ميرسم بعد ازاون دوبار ديگه تماس گرفتم هردوبار پسر خاله اش برداشت منم قطع كردم بعد ازاينكه مريم اومد باهام تماس گرفت چندبار ازم خواست كه برم پيشش قبول نكردم گفت:براي بار آخر ميگم مياي يا نه؟گفتم:براي بار سومه؟گفت:آره گفتم:نه شما وكيل نيستيدوبهش گفتم كه نميام بعد ازقطع تلفن 5دقيقه اي آماده شدم ورفتم خواهر بزرگترش درو به روم باز كرد وگفت:وقت وبي وقت هم نميدوني مزاحم ميشي؟گفتم:نه گفت:زور اون دراز بي عقل از تو بيشتره چون آخرش تو رو به اينجا مي كشونه تو كه كوتاه عقل داري هم زورت به اون نميرسه گفتم:آره تقصير قد بلندشه پشت در اتاقش رفتيم به خواهرش گفتم:نگو من اومدم صداش زد وگفت:ستاره تلفن كرده باهات كار داره باورش نميشد چون مي گفت:دروغ نگو من الان باهاش صحبت كردم خواهرش كه رفت من وارد شدم از ديدنم تعجب كردتا دم رخونه هم باهام بود مثل قدیما دستمو به بازوش گرفتم گفت:اونجا هرکسی قدش بلند بود دستشو نگیری خیال کنی منم گفتم:نترس اگه بگیرم هم دست دخترها رو نه پسراقصه ما به سر رسيد كلاغه بدبخت بيچاره به خونه اش نرسيد

انتظار

گداي عشقم و سلطان حسن شاه من است
به حسن نيّت عشقم خدا گواه من است
خيال روي تو در هر کجا که خيمه زند
ز بي قراري ام آنجا قرارگاه من است
به محفلي که تويي صد هزار تير نگاه
روانه گشته ولي کارگه نگاه من است
در اشتباه گذشت عمر من يقين دارم
که آنچه به ز يقين است اشتباه من است
اگر چه بيشتر از هر کسي گنهکارم
وليک عفو تو بالاتر از گناه من است

حوصله ام سر رفته

سلام اگه ميخواين حال منو بدونين خودمم نميدونم خوبم يا نه خيلي وقت بود كه اين حالت سرگردوني به سراغم نيومده بود اما نميدونم چرا بازاينجوري شدم دوباره احساس خستگي مي كنم بيهودگي، دلتنگي،دلشوره دلم اشوبه دلتنگ كي نميدونم دلم ميخواد گريه كنم اما نميدونم چرا حتي از اشك ريختن هم فراري شدم ميدونم كه اين احساس چند ساعت يا دقيقه طول نميكشه اصلا چرا به سراغم مياد ولش كنيد دلم براي گره كردن تنگ است كجاست مادر كجاست گهواره من

چند لحظه قبل به مريم زنگ زدم اول با روبينا صحبت كردم وبعد هم مريم اما مگه اين روبينا ميذاره كه كسي حرف ميزنه از بس چرت وپرت ميگه مي خواستند عيادت زن داييشون منم حوصلم سر رفته هيچكس خونه نيست اول خواستم به چندتا ازبچه ها زنگ بزنم صحبت كنم مي بينم كه حوصله شو ندارم الانم ميرم با كتاب يا تلويزيون خودمو سرگرم كنم نمي دونم چرا شب اينقدر طولاني شدهخوب من ديگه دست از حرافي بردارم وبرم خداحافظ


آن هنگام که حرف دل نگوفته ام را در تاریکی شب به آسمان گفتم . آسمان ماه را پنهان نمود ابری شد و در تاریکی مطلق گریست......

ببينين چقدر دلتنگه دلتون براش نميسوزه؟

در دل من چيزي است، مثل يك بيشه ي نور ، مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم ، كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر كوه.
دور ها آوايي است ، كه مرا مي خواند.

مرغ عشق

دوشنبه شب بود كه همراه ماماني رفتيم خونه عمه جون سوگند اينا هم هي حالش ازمنم بهتر بودنجواخوشكله بامامانشم اونجا بودند مثل اينكه فرداش شوهر عمه مي خواست بره مسافرت بچه ها دنبال هم به صف مي رفتند دوتا عمه كوچولوها،الهام،شيلا وعبدالله پسرعمه ازشون پرسيدند كجا ميرين؟ گفت:زنگ ورزشه داشتند بازي معلمي مي كردند هنوز مدرسه باز نشده خودشونو آماده مي كردندعبدالله از همشون بزرگتر بود براي همين معلمشون شده بود دختر ديگه عمه هم اومد باشوهر وپسرش آرمان يه دوماهي ازنجوا كوچيكتره بار اولي كه ديدمش اونشب بود كه عمه مهموني داده بود واينم بار دوم به قول مامانش همه ميگن باراولمه كه مي بينمش چون اونا تو يكي ازشهرهاي اطراف هستند. آرمان بیشتر شبیه به مامانشه تا باباش.

اين مريم هم خيلي بي وفا شده ديگه يه سراغي هم ازمون نمي گيره عصري يه زنگ بهش زدم گفتم: چيه زنده اي؟ گفت:آره انتظار داري مرده باشم گفتم:آره خوشحال ميشمواينجوري به سروكله هم مي زديم گفتم:من ديگه ميرم در ميزنن گفت:نه نرو گفتم:ميگم كه در ميزنن هركي هست بعدا مياد ميگه چرا درو باز نكردين؟ گفت:باشه برو خيلي باهم صحبت كرده بوديم اما نميدونم اين مريم چرا سير نميشه تازه چونش گرم شده بوداميد خان پشت دربود ازدست اين اميد عموش اونو آورد تحويل من داد ورفت وبدبختي من شروع شد چون گريه اش بلند شد كه منم ميخوام با عموم برم چون لباساشو كثيف كرده بود عموش آورده بودش اينجا كه عوض كنيم چون خونشون كسي درو باز نكرده بوده به هيچ صراطي مستقيم نيست هرچي هم بهش ميگم بهت بدم ميگه نميخوام آخرش بغلش كردم وازپله ها رفتم بالا تا به پشت بوم رسيديم بازم قصد داشت برگرده اما وقتي پرنده هاي رو پشت بوم همسايه رو نشونش دادم ساكت شد گريه ميكنه وبعد خودش ميگه چقدر گريه كنم خسته شدممثل اينكه مجبورش كردند من كه هميشه ميگم اين شيوه اميد كه به هرچي ميخواد برسه همسايمون دوتا قفس بزرگ روپشت بومشون هست يكي مرغ وخروس داره يكي هم پرازمرغ عشقه همه رنگي هست يكدفعه صداي پرنده ها بلند شد ونوكهاشونو به هم ميزدند البته مرغ عشق صداش مثل قناري قشنگ نيست اما واقعا عاشقه چون بعد از اينكه از جفتش جداش ميكنن ميميره وعشقش قابل ستايشهاولين باري كه اونارو ديدم اميد نشونم داد من نميدونستم همسايمون چنين پرنده هايي داره.

شب خواهري با مادرشوهرش هم اومدند نشسته بودند كه بابايي وارد شد از جاي خودش بلند شد و گفت:بزرگتره واحترامش واجب بايد جلو پاش بلند شدكجا باباي من بزرگتره بابام جاي پسرتوئه بابايي صدام زد وگفت:عطرمنو كجا گذاشتي؟ منم رفتم و تا مي تونستم عطر رو لباسش پاشیدم گفت:دختر خدا لعنتت كنه اين كارها چيه ميكني؟ البته با خنده ميگفت هيچوقت دلش نمياد به اين دختر خوب و نازنينش وفرشته روی زمینش چيزي بگه(چقدر هم خودمو تحويل مي گيرم)پشت سربابايي بيرون اومدم كه يكدفعه مادربزرگ اميد گفت: اين دخترته يا پسر؟گفتم:اي خدا منم با اين لباس پوشيدنم گرفتار شدم

الانم كه حوصلم سررفته دلم ميخواد زنگ بزنم به مريم اما ديروقته شايد خواب باشه گل داوودي هم كه برام آورده هنوز پژمرده نشده اما كم كم گلبرگهاش داره خشك ميشه وتغيير رنگ ميده اگه خشك هم بشه جاش تو اتاقمه تازه يا خشكش مهم نيست.حرفي ندارم

كاش ميشد فاصله ها را با پاكن پاك كرد ، كاش ميشد روي نقشه ي جغرافي به ديدار همديگر آمد... كاش ميشد روي ديوارها رنگ لبخند زد و با درختها از مهرباني گفتگو كرد ....كاش ميشد همه را دوست داشت.... كاش ميشد كاش هاي ما فقط كاش نبود

آخیش خیالم راحت شد

ديشب نصف شبي به سرم زد برم سايت سنجش رو نگاه كنم هرچند شيدا مي گفت:ساعت 8نتايج مياد ديدم اومده مشخصات دادم وبسم الله گفتم وجستجو زدم وقتي كه ديدم قبول شدم كد رشته رو نگاه كردم وايييييييي چي ديدم همون رشته اي كه هميشه بهترين نمرات رو ازش مي گرفتم زبان و ادبيات فارسي مهشيد هم مثل من وفاطمه روان شناسي همه رشته اولمون نزديكترين شهر به شهر خودم كه دانشگاه پيام نور داره چون اينجا پيام نور نداره نوشين علوم تربيتي تو يكي از شهرهاي هرمزگان قبول شده بود به قول خودش حتما قسمت نبوده با ما بياد ما مي رفتيم همون دانشگاهي كه 3سال قبل شيدا فارغ التحصيل شد به قول شيدا كه مي گفت:كتابها كه تغيير نكرده بيا مال منو ببر آخه اونم ادبيات خونده فاطمه مي گفت:كاش منم ادبيات قبول شده بودم بهش گفتم:ديوونه شدي خودت كه ميدوني ميونه اي با ادبيات نداري وسركلاس دادت هوا بود نزديكهاي ظهر سوگند زنگ زد وسوال كرد كه قبول شدم يا نه منم براي اينكه باهاش شوخي كنم گفتم:ول شدم سوگند:خاك تو سرت كسي كه مرده ميگن ول شده يا....گفتم:خوب باشه گفت:اشكال نداره دفعه ديگه وبعد بهش گفتم قبول شدم وقتي شيدا ازاون طرف پرسيد اول سوگند گفت:نه ولي بعد بهش گفت صحبت كرديم كه يه صداهايي به گوشم رسيد وبعد هم لرزش صندلي وهمون موقع فهميدم زلزله است نشسته بودم لرزشها تموم هم نميشد يكدفعه آنچنان ازجام بلند شدم كه تلفن قطع شدواينطو ركه فهميديم چهار ريشتر وخورده اي بوده بعدشم مريم زنگ زد هي مي پرسيد چه خبر منم مي گفتم:سلامتي مي گفت:بعدش منم گفتم: هيچي مريم:چي شد؟ستاره:چي چي شد؟مريم:نتيجه كنكور ستاره:قبول نشدممريم:راستشو بگو ستاره:باور كن قبول نشدم البته كم كم خندم مي گرفت وقتي ديدم ساكت شد گفتم:دروغ ميگم قبول شدم علتشو پرسيد گفتم:مي خواستم باهات شوخي كنم كه يكدفعه گوشي رو گذاشت خودم تماس گرفتم بعد چندتا زنگ گوشي رو برداشت گفتم:مريضي گوشي رو برنمي داري گفت:آره گفتم:خوب برو دارو بخور.

داداش فرزان هم وقتي فهميد گفت:نه بسه لازم نيست بره دانشگاه با مامان بحث مي كردند كه گفتم:بس كنيد هنوز خيلي ديگه مونده.عجب گرفتاري شدما حالا دوباره يكي ميگه برو يكي ميگه نه.

شبش دايي با خانمش وزن پسرش اومدند بعد عمه با ناديا ودنيا،خواهري با اميد وخاله ودختر خاله وپسرخاله ايناها من ودنيا تو اتاقم بود كه به مامان گفتم:به سعيده(دخترخاله)هم بگه بياد با دنيا درمورد دانشگاه واينكه آزاد خرجش خيلي زياده صحبت مي كردند روبه من كرد وپرسيد توچيكار كردي؟گفتم: رشته ادبيات قبول شدم يه جوري شد ولي به روي خودش نياورد چند وقت قبل هم به مامان گفته بود دولتي خيلي كم قبول ميشن كساني مثل ستاره قبول نميشن نميدونم چرا ازمن خوشش نمياد من كه هيچوقت بهش بدي نكردم در عجبمبه من ودنيا مي گفت:خوش بحالتون عمرتون به بطالت نميره خيلي دلم ميخواد درسمو ادامه بدم اما نميشه با اينكه كلاس زبان ونقاشي ميرم اما بازم عمرم به بطالت ميگذره البته ازحق نگذريم نقاشياش قشنگه فقط اين دخترخاله ما مغروره وفيس وافاده داره همين كه خواهري ميوه آورد ازجاش بلند شد وگفت:اينجا كه يه جوريه اتاقش دلگيره دارم خفه ميشم من كه ميرم اونجا ورفت بعد دنيا به من مي گفت:من كه اتاقت به نظرم خيلي خوب اومد مي خواستم بهش بگم برعكس من كه اينجا به نظرم خيلي دلبازمياد ولي باخودم گفتم:ولش كن همين كه رفتيم اون اتاق يكي مي گفت:چه رشته اي قبول شدي وازاينجور سوالها فكر كردم حتما ماماني گفته كه بعدا خودش گفت: همين كه سعيده وارد اتاق شده روبه طرف دختر عموش كه زن پسرداييمه ويك سال از من كوچيكتره كرده وبلند گفته:خبرداري ستاره دولتي قبول شده چه شانسي داره.واينجوره كه منم دردسر ساز شدمزن پسر داييم با اينكه ازمن كوچيكتره يكسال قبل ازدواج كرد والبته درسشم ادامه داد كلاسشون كناركلاس ما بود يكبار يه ورقه هايي رو دستم داد كه بدم بچه هاي كلاس پركنند براي درس آمارشون وقتي مي خواستم ببرم بهش بدم بچه ها اصراركردند كه يك پاكت آبميوه بتركونم چون اونروز خيلي تركونده بوديم مي دونستم مدير گيرميده اما چون اصرار كردند منم تركوندم وازكلاس پريدم بيرون كه يكدفعه جناب خانم مديرو روبرو ديدم كه ازم سوال كرد كلاس شما بود منم ازترس گفتم:نميدونم وخودمو پرت كردم تو اون كلاس بگو آخه ديوونه توكه ازكلاستون بيرون مياي چطور نميدوني؟خودمم متوجه شدم رنگم مثل گچ شده بود اونم كه مطمئن شد ماييم رفت تو دفتر.

آخيش بابايي وماماني راضي هستند كه من برم پس ديگه هيچكس نمي تونه جلو دارم باشه خدارو شكر خيالم راحت شد.

راستي من كه تو پست قبلي اعلام نكرده بودم كه قبول شدم پس چرا الكي تبريك مي گفتيد؟خوب ديگه

وهنوزهم شمع بيچاره ازاول سوخت پروانه با زرنگي روي گل جا خوش كرد پروانه هاي قديم بودند كه بال به شعله مي زدند وپروانه هاي اين روزگار خيال سوختن ندارند وشمع هاي خنگ هنوز هم.......(با هيچكس نبودم كسي ناراحت نشه)

گلهای عشق

سلام خوبين؟خوب بازم دلم هوس كرد سلام كنم شماها هرچي دلتون ميخوايد بگيد.

پنجشنبه شب نشسته بودم وفيلم نرگس رو نگاه مي كردم كه در زدن از آيفون گفتم:كيه؟صداي مريم رو شنيدم كه گفت:باز كن عزيز دكمه دربازكن رو زدم ورفتم استقبالش دوتاشاخه گل بلند دستش بود كه به طرفم گرفت هرچي اصرار كردم بياد تو گفت:نه بايد برم دم در منتظرم هستند عصرش زنگ كه زدم گفت: ميخوان برن گردش وازم خواست باهاش برم گفتم:باشه براي يه وقت ديگه خيلي خوب از سليقه هام اطلاع داشت چون يه شاخه گل رز قرمز ويكي هم گل داوودي زرد آورده بود گل رزش داشت پژمرده ميشد براي اينكه گلبرگهاش نريزه وهميشه داشته باشم قرآنم رو برداشتم ولاش گذاشتم اما گل داووديش رو گذاشتم روميز ووقتي وارد اتاقم ميشم اولين چيزي كه چشمم بهش ميفته اونه گل رز رو به خاطر زيباييش دوست دارم ياس رو براي بوش اما داوودي رو دوست دارم اما نميدونم چرا؟چند دقيقه كه مريم رفت تلفن زنگ زد مريم بود كه مي گفت:فردا ساعت2 بعدازظهر مياد فرداش منتظرش بودم اما نيومد يك ساعت ونيم بعدش بهش زنگ زدم گفت:مادربزرگم وخانواده داييم اينجان نميام با مرضيه هم صحبت كردم اصرار داشتن كه برم اونجا گفتم:ببينم چي ميشه بعد ازآماده شدنم رفتم بعد ازمدتي نشستن با روبينا ومرضيه ورق بازي كرديم موقعي كه اذان مغرب گفت همه براي خوندن نماز بلند شديم وقتي كه مي خواستم وضو بگيرم روبينا جلوم نشسته بود گفتم:چرا جلو من نشستي؟ بلندشو برو گفت:چقدر قشنگ شدي گفتم:به سرت زده بعد ازاين همه مدت كه ميام اينجا؟گفت:من هيچوقت با بلوز دامن نديده بودمت هميشه بلوز شلواري بودي يه دامن آبي راه راه با بلوز آستين كوتاه آبي پوشيده بودم  صدا زدم مريم يه نمك بيار اينجا بذار كه الان روبينا چشمم ميزنهمريم هم سرش رو ازاتاق بيرون آورد وبلند صلوات فرستاد(اين روبينا ديوونه شده بعد ازقرني نميدونم چش شده من به چشمش خوشگل اومدم)مي خواستم برم خونه اما مريم نذاشت بعد ازشام جدول حل كرديم مريم مي خوند ما جواب مي داديم اين روبينا هميشه بايد به من گير بده هردفعه كه جواب مي دادم روبه خواهر بزرگترش سميرا مي كرد ومي گفت:خوب معلومه اگه دانشگاه قبول نميشد آخرش گفتم:تو هي بشين اين حرفو بزن تا من ازخجالت آب بشم مريم گفت:آب اشكال نداره بخار نشيگفتم:بعيد نيست شايد شدمروبينا با خواهراش مي خواستن برن خونه دوستش اما مريم اصرار مي كرد كه امشب بريم پارك وشما يه شب ديگه بريد خونه دوستتون اونا هم مخالفت مي كردند كه به دوستشون اطلاع دادند بعد از رفتن اونا از مريم خواستم كه با هم بريم خونمون تا ساعت 11:25 خونمون بوديم ودوباره من واميد رفتيم كه مريم رو برسونيم مريم هم ازم خواست كه اگه خواهراش هنوز نيومده بودند برم داخل كه اينطور هم شد مثل خاله بازينشسته بودم كه مريم روبا چسب رازي دردست ديدم گفتم:اينو براي چي ميخواي؟گفت: ميخوام اين گلبرگ رو بچسبونم من از خونمون دوتا شاخه غنچه گل خشك شده بهش داده بودم وبين راه دستم بهش خورد ويكي ازگلبرگهاش افتاد بهش گفتم:مگه چي ميشه بيرونش بنداز بازم قشنگه يه جوري نگام كرد كه از حرف زدنم پشيمون شدم اون گلها رو هر روز دختر خاله ام برام مياورد تو مدرسه و من يا به دوستام مي دادم يا خشكشون مي كردم والان تعداد زيادي گل خشك شده دارم ساعت11:40صبح شنبه تلفن زنگ زد گوشي رو برداشتم داداش فرزان بود كه گفت:من يك ساعته اينجا منتظرم مگه قرار نبود كسي به استقبالم بياد؟گفتم:ماماني اومدند اما دير حركت كردند الان بهشون زنگ ميزنم بين راه هستند داداش فرزان 3ماه بود كه رفته بود دبي والان ويزاش تموم شده وبايد برمي گشت وقبل ازماه رمضون هم داداش فرهان براش ويزا مي گيره ميره چون ماه رمضون به فروشنده هاي بيشتري نياز دارند اون روز هم كه زن داداش فرزاد وفرهان وخواهري اينجا بودند وآخر شب رفتند ازبس اين اميد نق ميزنه واذيت ميكنه مغزمونو خورد مامانشم زود رفت خونه منم نميدونم امشب چم شده كه تمام بدنم درد ميكنه حالت تهوع وسرگيجه دارمبهتره كه برم استراحت كنم راستي يه خبر خوش سوگند هم دانشگاه آزاد رشته زبان قبول شد سوگندجون مباركت باشه اما الناز قبول نشد اشكال نداره اونم ميتونه سال ديگه شركت كنه مثل سوگند كه نااميد نشد وبالاخره موفق شد صبح يكشنبه هم جواب مرحله دوم سراسري مياد خيلي استرس دارم البته اولش اينجوري نبودم از بس وقتي با فاطمه صحبت مي كنم نگرانه به منم سرايت كرده


سایه ی نگاهت همیشه روی چشامه
یاد خنده ی شیرینت عطر ناب لحظه هامه
ای که دوست داشتن چشمات شده کار شب و روزم
عمریه که بی وجودت دارم آب میشم،می سوزم
این دل دیوونه بد جور دلتنگ
طعم نگاته
اوج لذت من ای گل،زنگ خوشرنگ صداته
بازم این اشکای داغم روی گونه
شده جاری
من واست می میرم ای وای تو منو دوسم نداری

بال پروازم باش

اون شب پشت كامپيوترم نشسته بودم كه صداي زنگ در بلند شد اززنگ زدنش با خودم گفتم حتماً باباييه  اما موقعي كه ازتو آيفون گفتم:كيه؟وصداي آدميزادي نيومد به جزصداي زنگ مطئمن شدم مريمه اما محض احتياط چون خونه تنها بودم رفتم پشت در وحدسم درست بود از پارك يكراست اومده بود اينجا موقع رفتن همين كه در زدن سراغ مريم رو گرفتن گفتم:رفته اما بابا هم پشت در بود وگفت:چرا دروغ ميگي؟نزديك بود بلاي اوندفعه كه داداشش گذاشت رفت دوباره سرش دربياد.

ديشب به فاطمه زنگ زدم كه اگه خونه اي ميخوام بيام كتابي كه گفتم بردارم ساعت10 اونجا بودم گفت:فكر كردم بخاطر حرفي كه بهت زدم ناراحت شدي نيومدي گفتم:نه من به اين راحتيا ازدست كسي ناراحت نميشم آخه بهش گفتم:ميخوام بيام كتاب بردارم گفت:اين همه راه ميخواي فقط بخاطر كتاب بياينميدونه كه من پوست كلفت شدم و شكرخدا بااين حرفها نمي رنجم نميخواستم برم داخل اما چون اصرار كرد وگفت:يه سوالايي درمورد كامپيوتر دارم رفتم داخل چون دختر حساس و زودرنجيه ونمي خواستم فكر كنه كه نميخوام كمكش كنم بعضي مواقع سركلاس با معلمها هم سرلج مي افتاد وباگريه كلاس رو ترك مي كرد واي به روزي كه عصباني ميشد هيچكي جلودارش نبود من كه هيچوقت حوصله جروبحث نداشتم يعني اصلا خوشم نمياد براي همين مواقع عصبانيتش خودمو قاطي ماجرا نمي كردم. هردفعه كه ازجام بلند مي شدم فاطمه اجازه نمي داد مادرشم هردفعه يه چيزي براي پذيرايي مياورد وتعارف مي كرد خجالت مي كشيدم آخرش ساعت11:15بود كه فاطمه اجازه رو صادر كردبا خودم گفتم:حالا كه تا اينجا اومدم يه سري هم به مريم مي زنم خونشون فقط يه كوچه با هم فاصله داره زنگ كه زدم گفتم:با مريم كار دارم اومد پشت در چشماش خواب آلود بود گفتم:نمي دونستم خوابي گفت: اشكالي نداره رفته بودم ببينمش وبرم ولي ازم خواست برم داخل نشسته بوديم خواهر بزرگترش كه مي خواست بره خونه اول اومد پيش ما وبعد ازسلام واحوالپرسي پرسيد كه اين موقع ازكجا ميام منم براش توضيح دادم گفت:علي ديوونه دنبالت نكرد من چند وقت قبل ديدمش اينقدر ترسيدم گفتم:مريم قراره زنش بشه الانم منو فرستاده خواستگاريخواهر مريم گفت:دير اومدي به مريم نگاه كردم وگفتم:يعني چي دير اومدم خبريه؟گفت:نه داره شوخي مي كنه علي يه پسر ديوونه است كه مريم هميشه براي شوخي مي گفت من ميخوام زنش بشمساعت نزديك12 بود ه بلند شدم بيام خونه كه سروكله روبينا پيدا شد گفت:اين موقع شد ازكجا مياي؟گفتم:ازخونه خواب ديدم اومدم مريم برام تعبير كنه ويه نگاهي به مريم انداختم كه با حرف من چشماش گشاد شده بود روبينا:رختخواب بيارم بخوابي؟گفتم:يعني اينكه برم ديگه نه؟خنده اي كردو اومد داخل اما من بيرون اومدم مريم با پسر خاله اش همرام اومدند كه منو برسونند بين راه مريم گفت:بيا در يكي از اين خونه ها رو بزنيم فرار كنيم گفتم:من كه ميرم خونمون موقع برگشتن گردن شمارو مي گيرن وازاون روزايي كه زود تعطيل مي شديم ومنتظر اومدن سرويس نمي نشستيم وپياده ميومديم در بعضي از خونه ها رو ميزديم مخصوصاًدرخونه همسايه مريم رو يه روز مريم كه ازمون جدا شد من ونازي وخانم شكلات با فاطمه مونديم خانم شكلات در زد ما هم مجبور شديم فرار كنيم فاطمه كه كوچشون از اون طرف بود هم دنبال ما راه افتاد ما قايم شديم اونم همين كه خواست بياد پيش ما محكم خودشو كوبيد به ديوار وصداي ناله اش بلند شد ما هم ازخنده روده بر شده بوديم وبدون توجه به كثيف شدن لباسهامون از خنده رو زمين ولو شده بوديم اذيتهاي زيادي مي كرديم مثلاً يكبار ديگه كه از مدرسه بر مي گشتيم همسايشون عادتش بود ازلاي در نگاه مي كرد فكر مي كرد كسي اونو نمي بينه منم كه رد مي شدم گفتم:سلام كه مجبور شد بيرون بياد وبگه از مدرسه داريد ميايد؟يا هميشه در خونه نازي باز بود ولي مي گفتم:نه من بايد برات در بزنم وحتماًهم بايد در ميزدم ومي رفتم.


پرواز آرزویم بود قوی سفید را دیدم!بالهایم را گشودم پرگشودم به آسمان ولی من که سفید نبودم من خاکی وزمینی بودم قوی سفید رفت ورفت من بالهایم شکست ازآسمان افتادم پرواز کردم ولی آسمانی نشدم حالا میدانم برای حس پرواز هم پرواز می خواهم مهربان ترینم بال پروازم باش....(می شوی؟) 

بیا

بعداز ظهرجمعه يه بارون تند شروع به باريدن كرد مثل هميشه رفتم زيربارون برعكس هميشه كه آب گرمي ازآسمون مي باريد اينبار سرد بود سرتاپا خيس شده بودم زن داداش فرزاد كه ازصبح اومده بود مي گفت:نرو سرده سرما مي خوري گفتم:نه من هميشه ميرم سرما نمي خورم وتو دلم ادامه دادم بادنجون بم آفت نداره ماماني خطاب به زن داداش گفت:روزهاي باروني من دلم خون ميشه مثل هميشه پاچه ي شلوارمو بالا زدم ورفتم تو آب اما بارون نيم ساعت بيشتر طول نكشيد نميدونم چرا هميشه بعد ازبارون خوابم مياد دوساعتي خوابيدم شب مريم زنگ زد كه برم خونشون اون اصرار داشت كه من 8:15 دقیقه خونشون باشم منم براي اذيت كردنش مي گفتم:10 اونجام آخرش عصباني شد وگفت:لوس منم گفتم: كمال همنشين درمن اثركرده بهم گفت:توگلي گفتم:خودم ازاول مي دونستم گلم يه لحظه ساكت شد وبعد گفت:واقعا كه پررو هستي.

وقتي داشتم مي رفتم ماماني و زن داداش هم مي خواستند به ديدن يكي از فاميل ها برند تا نزديك خونه مريم باهم بوديم ماماني گفت:من كليد يادم رفته تو نداري كه بهم بدي؟كليدمو بهش دادم و سفارش كردم كه مواظب باش گمش نكني وقتي اومدي هم جايي نندازي وبهم پس بده زن داداش گفت:اينقدر ارزش داره؟گفتم:آره. البته كليدش برام زياد اهميت نداشت چون چندتا دارم اما بقيه اش برام مهم بود چون يادگاري ازطرف مريمه وخاطراتي رو برام زنده ميكنه وقتي وارد اتاق مريم شدم روبينا هم اونجا بود ومقداري اسكناس تو دستش بود گفتم:چيه از گدايي برگشتين حالا پولهاتونو تقسيم مي كنيد ؟گفت:آره تو هم بيا قراره بري دانشگاه لازمت ميشه گفتم:كو تا من برم دانشگاه هنوز مرحله دوم مونده تو برو ديگه باهم تقسيم مي كنيمگفت: نه خودت بايد بيا مي ترسم وقتي برگشتي لاغر شده باشي نشناسمت گفتم:فكري به حال خودت بكن باز مثل هميشه يكي اون مي گفت يكي من بعدشم رفت بعد ازكمي صحبت كردن با مريم مشغول نوشتن مطالبي شد منم اول كتاب فروغ فرخزاد كه مريم هميشه دستشه خوندم وبعد هم ازش خواستم كتابي كه دخترعموش نوشته روبياره تا بخونم دخترعموش هم با ما همكلاس بود اسمش صولت ولي ما بعضي مواقع بهش مي گفتيم جيپ ارتشآخه كلاس سوم دبيرستان يه روز سركلاس تاريخ بيكار بوديم بچه ها دورميز جمع شده بودند منم ماژيك رو برداشتم وروي وايت برد اسم بچه هاي كلاس رو نوشتم حتي خودم وجلو هركدوم اسم دم ودستگاهي نوشتم كه از بين 15 نفر فقط اون بود كه اسمش روش موندسركلاس بچه ساكتي بود البته براي دبيرها ولي من كه پيشش نشسته بودم مي دونستم چه عجوبه اييه مريم به من نگاهي كردو گفت:مثل اينه كه فردا امتحان داريم.

شنبه شب با خواهري واميد رفتيم خونه عمه جون چون محسن براي كارش مي خواست برگرده بندرعباس به عمه والناز هم گفته بود كه شمام بهتره بيايد بعد ازرسيدن ما شيدا وسوگند با عمه و زن عمو هم اومدندسارا ودنيا نيومده بودند فاميل همه دورهم جمع بودند ماجوونها هم جدا ازديگران نشسته و درباره مسافرتمون به بندرعباس صحبت مي كرديم واون روزي كه همراه جناب سرهنگ وبچه ها رفتيم نصف خونه عمه ونصف ديگه خونه خاله مريم بودند بقيه رفتند قشم و ما مونديم اونايي كه رفته بودند پشيمون بودند وميگفتند كاش مونده بوديم چون خيلي مشكلات داشتند مرضيه دختر دايي مريم همراه ما بود شبش رفتيم شهربازي يكي ازمراكز خريد مرضيه مي خواست عكس بگيره چندتا پسر اونجا نشسته بودند ومي گفتند بگو سيييييب اما اين دختر اصلاً تغييري تو چهرش به وجود نميومد و تا وقتي عكس گرفته نشد ازجاش جم نخورد من وشيدا هم عكسهاي قشنگي گرفتيم اما حيف كه هيچكدوم ظاهر نشدالناز ورق آورد ومن وسوگند روبروي هم والناز با شيدا شروع به بازي كرديم سوگند كه بعد ازاون شب كه رفتيم توحوض سرماخورده البته منم علائمش رو داشتم اما به خير گذشتساعت11:40 بود كه ماماني صدام زد كه بيا بريم.

ديروز صبح نجوا كوچولو ومامانش اومدند اميد هم اومد بعد ازظهرهم شروع به شيطنت كردند نجوا كوچولو خودش احتياج به لالايي داره دست رو كمر اميد ميزد وبراش لالايي مي گفتچند وقته نجواراه رفتن رو ياد گرفته وموقع رفتن كلي ذوق ميكنه بعضي مواقع هم ازدوق زياد چشمهاشو مي بنده و راه ميره كه ميخوره زمين.عصرش ماماني به زن داداش فرزاد زنگ زد كه بياد اونم قبول كرد شب پدربزرگ با خانوادش وخواهري وزن همسايه اومدند عمه كوچولوها هم كه واقعاًشيطونن اميد هم بااونا دست به يكي مي كرد ونمي ذاشتند كه تواتاقم باآرامش به كارم برسم اما بعد ازرفتن اونا قشنگ كنارم نشسته بود وچيزهايي روبرام تعريف مي كرد يا سوالاتي مي پرسيد بانجوا خوشكله بازي مي كردم وسوت زدم اونم ميخواست سوت بزنه انگشتهاش رو مي برد تو دهنش فوت مي كرد اما صدا نمي داد بغلم بود كه يه پاكت آبميوه تركوندم چه خنده هايي مي كرد اما اين اميد دلش اندازه دل گنجشكه وتوبغل مامانش قايم شده بود اميد هم همين كه نجوارو بغل مي كنم حسوديش گل ميكنه واونم مياد روصورتم خم شده بود ومي بوسيد داشت رشوه ميدادگفتم:بچه برو پايين خفه شدم بچه هاهم چه دنيايي دارند.

ديشب مريم زنگ زد كه برم خونشون گفتم:باشه براي يه وقت ديگه زن داداشام اينجان ديگه هم خودت بايد بياي من كه هميشه خونتونم الانم زنگ زد مي گفت:تو پاركم چشمم به تلفن افتاد گفتم يه زنگي بهت بزنم مرسي مريم جون


گفتی دوستت دارم اما مثل يه خواهرحالا كه خواهرت شدم بيا وبرداري كن ونذار ديگه عاشق كسي بشم.

یک شب بیادماندنی

پنج شنبه صبح ساعت 10:30بيدار شدم(چقدرمن سحرخيزم)مثل اينكه صبح عمه جون زنگ زده بود وبراي شب مارو دعوت كرده بود كه بريم صحرا تو مزرعه بعد ازظهرخواهري زنگ زد كه برم كمكش چون براي شب مهمون داشت عصر چه باروني اومد اما حيف كه اينقدر كار سرمون ريخته بود نتونستم برم زير بارون دلم لك زده بود براي رفتن به زير بارون تا نزديك غروب كمكش مي كردم وبعد اومدم خونه زن داداش فرزاد هم اومد خونمون كه باهم بريم خواهري كه بخاطر اينكه مهمون داشت نتونست بياد اما اميد رو با خودمون برديم آخرين نفر ما بوديم كه دنبالمون اومدند چون بابايي گفته بود هنوز آماده نيستند دير دنبالمون اومدند همه رسيده بودند بقيه عمه ها بابابزرگ با خانمش وعمه كوچولوها دخترهاي عمو سارا والهام خانواده عمه وعموي سوگند وخواهرهاش مهموني شيريني گواهينامه گرفتن سوگند بود اولش كه حوصلمون سر ميرفت بين سارا والناز نشسته بودم سارا كه دقيقه به دقيقه بهم مي گفت:حوصلم سرميره گفتم: ميخواي ببرمت باغ دلگشا؟گفت:آره گفتم:آدرسشو بده ببرمت گفت:كجاست؟گفتم:من سال سوم راهنمايي با يكي ازدبيرها وبچه هاي كلاسمون رفتيم صحبت مي كرديم كه يه چيزي رو كمرم سنگيني كرد وقتي نگاه كردم الناز ودنيا بودند گفتم:چرا اينجوري مي كنيدگفتند:شما داريد آروم صحبت مي كنيد ميخوايم بدونيم چي ميگيد گفتم:ماحرف خاصي نمي زنيم بعد ازشام ورقهارو بيرون آورديم ومن ودنيا وسارا ويكي خواهر سوگند مشغول شديم سوگند هم بادختر عمه وعموش بقيه هم هركدوم سرگرم كاري بودند بازي كه تموم شده بود يه لامپ روبروي من بود خاموش روشن شد بهم گفتند داره بهت چشمك ميزنهبار دوم كه اينجوري شد ميترا(دخترعموي سوگند)گفت:ستاره ازجلو لامپ بلند شو چقدر بهت چشمك بزنه خوب شد كه آدم جلوت ننشسته وبعد خنديدند خودمم خندم گرفت.

سارا گير داده بود كه بريم داخل حوض سوگند گفت:اگه منبع آب رو روشن كنند من ميام من مامور شدم كه به بابايي بگم مي دونستم كه قبول ميكنه چون هركاري كه ازش مي خواستم قبول مي كرد اول سوگند وبعد من و سارا بابلوز شلوار پريديم داخلش شيدا قول داده بود كه مياد اما نيومد مي گفت:شلوار جين پوشيدم خوب نميشه شنا كرد اما ما فقط رفتن داخل آب برامون مهم بود بعد ازاون الهام ناديا و شيلا دختر خواهر سوگند هم اومدند كه ما بايد مواظبشون مي بوديم چون قدشون نمي رسيد وبعدشم عبدالله وراشد پسرعمه ها البته اونا كوچيكند راشد اول راهنمايي وعبدالله پنجم ابتدايي پسرها بزرگتر محمد(خواهردنيا) ومحسن كه رفته بودند براي همين ما راحتتر بوديم جلبكها هم ازته حوض ميومدند بالا اول همه دورما جمع شده بودند اما بعد كه حوصله شون سر ميرفت رفتند يكبار سارا وسوگند سرمو زير آب كردنديكبار هم دست منو گرفتند كه ببرند اونطور حوض كه پرجلبك بود گفتم:من همراهتون نميام شما عليه من توطئه مي كنين ميوميديم بيرون و همراه هم شيرجه ميزديم توآب وقتي اومديم بيرون هركدوم 10 كيلو به وزنمون اضافه شده بودبقيه كه رفته بودند وفقط عمه ها مونده بودند مسخرمون مي كردند كه صورتتون پر جلبكه ولباستون ولاي موهاتون اونا لباس سياه تنشون بود ولي من بلوز سفيد البته جلبكي دركار نبود با كمك سوگند همشونو سرجاشون نشونديمبعدشم به خاطر خيس بودنمون گفتند بايد پشت ماشين شوهرخواهر سوگند بشينيد ما هم ازخدا خواسته قبول كرديم شيدا هم با خودمون برديم به خاطر بارون عصر همه جا شل بود اما ماشين پاترول وباري خوب مي تونست عبور كنه تا وقتي برسيم جوك وچيستان مي گفتيم دم درخونه عمه پياده شديم وبا ماماني اينا سوار شديم كه مارو برسونه منم رو صندلي جلو يه گليم گذاشتم وروش نشستم شوهر عمه ام مي گفت:اگه هرشب بريد داخل حوض خيلي خوبه ساعت11:54 بود كه رسيديم خونه ماماني رفت اميد رو تحويل بده منم يكراست رفتم حموم براي سومين بار بود كه حموم مي كردمولي يك شب بيادموندني بود هيچوقت اينقدر خوش نگذشته بود.


نشسته بود بر روي زمين وداشت يه تكه هايي رواز روي زمين جمع مي كرد.بهش گفتم:كمك نمي خواي؟گفت:نه گفتم:خسته ميشي خوب بذار كمكت كنم ديگه؟گفت:نه خودم جمع مي كنم گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بدجوري شكسته معلوم نيست چيه؟نگاه معني داري كرد وگفت: قلبم اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته خودم بايد جمعش كنم.
وقتي با انگشت به طرف كسي اشاره مي كني واون رو مسخره مي كني،اگه خوب نگاه كني مي بيني سه تا انگشت ديگه به طرف خودته

بشکنه این دست که نمک نداره

چند روز قبل زنگ زدم به دوستم كه تو شيراز است ازوقتي كه مدارس تعطيل شده ديگه باهاش صحبت نكردم عصر بود كه تماس گرفتم شوهرش گوشي رو برداشت سراغ خانومشو گرفتم گفت:خونه نيست شما؟منم جواب دادم دلم نميخواد بگمگفت:باشه نگو و خداحافظي كردم ميدونستم كه صدامو شناخت وبه روي خودش نياورد وشب كه زنگ زدم به خانومش گفت: ستاره است مطمئن شدم كه منو شناخته بود ديروز ساعت2 بعدازظهر مريم زنگ زد گفت:يه چيزي بهت ميكم نه نگو گفتم: چي؟گفت:بيا اينجا گفتم:اتفاقا من ميخواستم بهت زنگ بزنم كه ميخوام بيام باورش نميشد رفتم پيشش با هم نشستيم از هردري صحبت كرديم اين مريم هم كه ازهمه كارهاي من ايراد ميگيرهمن هميشه بايد يه چيزي دستم باشه خودمو سرگرم كنم يا وايسادن مه اين مريم بدجنس بهم ميگه جك زيرت زدن؟مگه من ماشينم كه احتياج به جك داشته باشم.

شبش عمه جون(مامان سوگند)با خانواده ونجوا خوشكله و مامانش بزرگترها يك طرف ما هم يه جمع كوچيك درست كرده بوديم وهردفعه اي درمورد يه چيزي باهم صحبت مي كرديم شربت آورده بودم همه خوردند فقط يكي مونده بود گفتند اينم سهم توئه بخور گفتم:نه نميخورم سوگند ازم پرسيد مگه چي شده كه نميخوري؟گفتم يه چيزي داخلش ريختم كه همتونو بكشه سوگند هم گفت:خوب فقط تو تنها بمون تنهايي به كجا ميرسي؟مامانم هم ميگه دختر اين چه حرفيه اگه كس ديگه بود كه باور مي كرد عمه جون هم گفت:داره شوخي ميكنه منم جواب دادم منم جلو كسي كه باور ميكنه اين حرفهارو نميزنمسوگند كه بازهم كامپيوترشون مشكل پيدا كرده اونجا خوب كار ميكنه خونشون مشكل داره(جل الخالق) حالا قرار شده موس وكيبورد رو هم امتحان كنن يه چيزي رو هم كشف كردم به مريم ميگم نميدونم كيه برام sms مي فرسته يه بار خواستم باهاش تماس بگيرم گفتم:ولش كن هركي ميخواد باشه ديشب سوگند بهم گفت:كه كار اونه با اول هم خودشو معرفي كرده بود كه من عبدالله (داداش سوگند) هستم اما اصلا عقلم به اين جاها قد نداد

ماماني هم كه هروقت دلش ازجايي پره يا خسته است دق ودليشو سر من خالي ميكنه منم امروز قبل از ناهار بود كه اينكارو كرد منم دوتا لقمه خوردم اونم برنج خالي بدون هيچ چيزي اهل قهر كردن نيستم ازاينكار خوشم نمياد اما مي خواستم بهش بفهمونم كه اگه از جاي ديگه ناراحته نبايد سر من يا كس ديگه خالي كنه نميدونم

امروز یه سالادی درست کردم با طعم زردچوبهزردچوبه دستم بود که به سیب زمینی بزنم حواسم نمیدونم کجا بود که ریختم رو سالاد ووقتی متوجه شدم کار ازکار گذشته بود به روی خودم نیاوردم قسمتهایی که زردچوبه داشت رو برداشتم وسالاد با طعم زرد چوبه خوردیم


اگر مي داني در اين جهان كسي هست

كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند

وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد 

مهم نيست ..  ..  ...  ..  ....  ؟!

مهم اين است كه فقط باشد

زندگي كند ، لذّت ببرد

و نفس بكشد

یادش بخیر

سلام مثل اينكه بازم عمري بود كه بتونم خدمتتون برسم بعضي از دوستان گفته بودند زياد مي نويسم كسي حوصله خوندن نمیکنه منم تصميم گرفتم كه خلاصه كنم باشه؟

 غروب پنجشنبه به مريم زنگ زدم كه شب بيا اينجا ميگه:كجا گفتم:اينجا مگه تعجب داره وقتي هم اومد ميگه امروز چه خبره كه تيپت با هميشه فرق داره گفتم:اشكالي داره؟دلم براي اينجور لباسا تنگ شده مدتهاست كه لباس مهموني نپوشيدمگفت:نه آخرشم بلا سرم آورد موقعي كه تلفني باخواهرش صحبت مي كردم يه ليوان آب يخ ريخت تو يقه ام غافلگير شدم يه جيغ كشيدم كه خواهرش پرسيد چي شد؟گوشي رو پرت كردم رو تخت گفتم:خودت صحبت كن واقعا خشكم زده بوداين مريم هم با كاراش.

شنبه هم خونه خواهري بوديم اين اميد هم با صحبت كردنش به قول مريم هميشه جلوه ميگه من فردا اين كارو كردم يا فلان جا رفتم يا هم يه روز عقبهمريم زنگ زد گفت:كجايي هرچي زنگ ميزنم گوشي رو برنمي داري؟گفتم:خونه خواهري مريم:خونه تونو عوض كردين؟ستاره:آره عوضش كرديم.

تا چند ساعت قبل هم دوتا ازعمه ها اينجا بودند با الناز و داداشش(محسن)وناديا،دنيا نيومده بود.

عصري هم با مريم صحبت كردم حالش خوب بود واز من سرحالتر الانم فكر كنم تو عروسي نشسته باشه هرچي باشه عروسيه همكلاسي ودوستشه امروز كارت عروسي فري رو آوردند فري يكي ازبچه هاي كلاس بود كه تا سوم دبيرستان باهم همكلاس بوديم وپيش هم مي نشستيم كه با برادر نازي عقد كردند وامشب هم عروسيشه اين اسمو دبير تاريخ وجغرافيا روش گذاشته بود وفري رو از همه بيشتر دوست داشت فري هم كه 3سال دبيرستان بغل دستيم بود چقدر اذيتش مي كردم خودشم بچه شيطوني بود والبته مطرب وآوازه خون كلاس اون ميزد و مي خوند بچه ها مجلس وگرم مي كردند البته مدير هم هميشه دم در كلاسمون بودسر كلاس تاريخ ازبس اذيت مي كرديم دبير يا من يا فري رو مي برد كنار ميزش رو زمين مي گفت كه بشينيم تا ازهم دور باشيم نازي كه وقتي پيشم مي نشست مي گفت: تو چقدر اذيت مي كني فري همين كه از صف ميومديم كلاس مي گفت:ستاره من گشنمه البته خونه هم صبحونه مي خورد ولي زود گشنه اش ميشد و زنگ اول كلاس صداي شكمش در ميومد یه بار زنگ زدم خونشون نمی شناخت همین که گفتم:گشنه ات نیست گفت:خاک تو سرت ستاره توییسر كلاس مي نشست پرتقال مي خورد تاوقتي پوستشو باز مي كرد بوش همه جا پر ميشد وصداي دبيرمون درميومد كه فري داري چكار ميكني؟ماهم هميشه وقتي بچه ها چيزي مي خوردند مي گفتيم:بوي مثلا پفك مياد حتي موقع حرف زدن مي گفتيم بوي حرف زدن مياد اونا هم اينكارو با ما مي كردند سركلاس شيدا من جرات حركت نداشتم وگرنه بچه ها مي گفتند: دختر داييت داره اينكارو ميكنه  شيدا هم خندش مي گرفت بعضي موقع هم حالشونو مي گرفت و مي گفت:مي تونهيه عكسي دارم مال دوم دبيرستان كه با فري وفاطمه تو نمايش نقش قلدرها رو داشتيم سبيل كلفت گذاشتیم با ابروهامونو هم پهن كردند همه مي گفتند:مثل داداش بزرگه(فرزاد) شدم جناب سرهنگ هم اومد يه هندونه بزرگ زير بغلم گذاشتروبروم ايستادو گفت: اگه پسر بودي چي ميشدي شهرو به هم مي ريختيواقعا كه هندونش خيلي بزرگ بود آخه منو چه به اين تعريفا راستي جناب سرهنگ هم زنگ زده بود وبه ماماني قبول شدنم رو تبريك گفته بود


زندگي مثل پيانو است دكمه هاي سياه براي غم ها ودكمه هاي سفيد براي شادي ها.اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد وسياه را با هم فشار دهي
دريا باش كه اگر سنگي به سويت پرتاب شد...سنگ غرق شود نه اينكه تو متلاطم شوي