جاتون خالی

گردش به من كه خيلي خوش گذشت فقط نميدونم ازكجا شروع كنم نزديكيهاي غروب بود كه رفتيم كجا؟باغ بابايي،باغ كجا بود يك مزرعه.ما كه رفتيم سوگند اينا اومده بودند جمعمون جمع بود همه دعوت خواهري بوديم اونجااتاق هم هست اما ترجيح داديم بيرون بشينيم چون اونجوري كه خونه هم مي تونستم بشينم بيرون هم چندجا براي نشستن بابايي درست كرده آب هم كه ازحوض وبرقمون كه دستگاه با خودمون برده بوديم.

با شيدا وسوگند ويكي ازخواهرهاش كه ازدواج كرده بازي ورق مي كرديم كه منصور موبايل روبهم دادگفت:فكركنم مريمه زنگ زده بودگفتم:ستاره نيست10دقيقه ديگه بزن جامونو باهم عوض كرديم دوروز بود كه با مريم صحبت نكرده بودم ستاره: خوبي؟مريم:مثل تونيستم بذار يكبارهم من اين حرفو بزنم به شوخي گفتم:اگه مياي با مرسدسم بيام دنبالتمريم: داداشت خونه بودحتي يه تعارفم نكرد يكدفعه گفت:اصلاتو چرا موبايلت دست خودت نيست من هردفعه باپسرنامحرم صحبت كنممتوجه نشدم گفتم:چي؟دوباره تكراركرد گفتم:يخ حالا ديگه ميره يه كم ديگه با هم صحبت كرديم مريم مي گفت:من صداي تورو نمي شنوم گفتم:چكاركنم دستگاه آب وبرق روشنه براي همين يكبارهم خودبخود مثل زمانيكه ناراحته حرف زد بعدفهميدم شوخي ميكنه گفتم:خيلي لوسي آخه من حرف بدي كه نزده بودم براي همين ترسيدم كه قهركرده باشي باباي اميد هم ازفرصت استفاده مي كرد همينطور كه ازكنارم رد ميشد آب روم ريخت خوب ميدونست كه فعلا مشغولم نميتونم تلافي كنم.

شام درمحيطي پرسروصدا خورديم مثل هميشه كباب كردنش به عهده مامانها بود ظرفها هم يكبارمصرف بود دورريختيم(چقدر كارها آسون شده)بعدهم كه بازيهاشروع شد اينباردو گروه بوديم چقدرعقرب كشتيم اگه يكي دست بهمون ميزد ازترس يك متربالا مي رفتيم منصور كه زيرلامپ نشسته بود دورش پر حشره بود ازدست اونا يك چادر روسرش انداخته بود كه باعث شده بود بهش بگن منصوره مثل زمانيكه خودم ميخوام اذيتش كنم اينجوري صداش مي كنم مخصوصا يكباركه زن داداش گفت نگاه كنين چطورنشسته وبعدكه نگاه كرديم متوجه شديم داره با تلفن صحبت ميكنه اونم چطوري؟برده بود زيرچادروصحبت مي كرد بهش خنديديم مي گفت:ساكت باشين نمي شنوم معلوم شد با باباي نجوا صحبت ميكنه زن داداش بزرگه هم كه هروقت بهش مي گفتيم بياد باما بازي كنه مي گفت:من توبه كردم وازاين بازيها نمي كنم گفتم:اون قماره كه گناهه ما كه قمارنمي كنيم گفت:اينم قماره هيچ فرقي نميكنه شب جمعه به جاي اينكه بشينيد قرآن بخونيد داريد اين بازيهارو مي كنيد اين حرفش باعث شد زمانيكه داشتم شماره موبايلمو بهش مي دادم آخه تاالان نپرسيده بود منم نداده بودم شيدا وسوگند ديدند گفتند:مچتونوگرفتيم اين كاغذچي بود بهش دادي؟گفتم:شماره منه گفتند:شب جمعه دارين شماره ردوبدل مي كنيد خيلي خوب بلدند حرف خودتو به خودت تحويل بدن.

ساعت11:40بودكه وسايلمونوجمع كرديم نميدونم چراوقتي كه شب ميشه سردرد مي گيرم اون شب هم كه چه سردردي احساس مي كردم هرلحظه سرم مي تركه يك ليوان آب تگري روسرم خالي كردم كه صداي ديگران رو درآورد به شيدا گفتم: فكركنم مرض لاعلاج گرفتم بعد آروم اين حرف روخطاب به ماماني گفتم شكرخدا نشنيد وگرنه حسابمو مي رسيد موقع رفتن با دوتا ماشين رفتيم اما برگشتن بايكي اونم پشت پيكان بار به زور جاشد اين خواسته خودمون بود مادربزرگ اميد (مادر پدرش)اون وسط نشسته بود پاهاشم درازكرده جاي چندنفرو گرفته بود آلزايمرداره هرحرفي روصدبار تكرار ميكنه بعضي مواقع يادش ميره چندتا بچه داره اگه چندباربهش غذابدي ميخوره ندي هم نميفهمه خدا آخروعاقبتمونو بخيركنه.

من وسوگند مجبورشده بوديم وايسيم اونم بالا روسريم افتاده بود بااون باد خنكي كه ميومد وموهاي خيس سردم شده بودمامان نجوا به شوخي گفت:مگه بهت نگفتم موهاتوسشوار كن سوگند؟حالا سشوارخدايي ميشه ستاره:حالاموهاموباز مي كنم بادبهش بزنه بهترسشواربشه سوگند:ديگه ميشه فيلم هندي الان يه پسرهم ارتوتاريكي بيرون مياد.زن داداشها گفتند:حتما جن وگرنه اين موقع شب كسي اينجاها نيست شيدا:اين حرفهارو نزنين وگرنه ستاره شب ازترس خوابش نميبره بيشترازهمه اون10 دقيقه اي كه تو ماشين بوديم خوش گذشت.

صبح جمعه منصوررفت بازم تنها شدم چقدراذيتش كردم بهش مي گفتم خرگوش چون دكتر چشمش گفته بود روزي يك ليوان آب هويج بخور يااون روز كه يه پارچ آب سرد دستم بود ازش خواستم دهنشو بازكنه گفت:نه آبش سرده گفتم:دهنتو بازكن وگرنه هولت ميدم با صندلي بيفتي اب كه تو گلوش ريختم به زورقورت داد وميگفت گلوم يخ زد يااون روزكه آماده منتظر دوستش بود ته مانده ليوان آبم روريختم روصورتش آبهاسرازير شد رفت تولباسش ماماني ميگه حالا ديگه كسي رونداري كه اذيتش كني واقعا جاش خاليه.

ببخشيد كه زياد شد خيلي سانسور كردم اما ديگه بيشترازاين نتونستم.


بخاطرداشته باشم كه هرچند روخانه ها بسيارباشند زمان پيوستن به دريا يكي مي شوند وآنگاه كه خورشيد ميدمد تاريكي باتمام عظمتش ناپديد خواهد شد

تنها مال خودمی

 

هرگزنخواستم که تورو با کسی قسمت بکنم

یا از توحتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم

اما تو خلوت خودم «تنها»فقط مال منی

نخواستی

صبح ازصداي مامان وداداشي بيدار شدم مامان ازش مي خواست كه همراهش بره براي خريد چون فردا داداشي منصور مي خواد بره مامان گفت:تنها نميرم گفتم:من باهات ميام ساعت9:30 رفتيم تا يك با هواي گرم اينجا مگه ميشه صبح ازخونه بيرون رفت اما تو اين زمونه ديگه كارها راحت شده باماشين كولردار هرجاخواستي توقف مي كني خريدتو مي كني سوارميشي مامان هرچي خواست خريد تا براي داداشها بفرسته من كه حوصله خريد ندارم چون وقتي بخوام چيزي بخرم صدتا مغازه ميرم شكرخدا هيچي لازم نداشتم يكبار كه همراه ماماني رفتم پايين دوتاپسر وايستاده بودند يكيشون گفت:ماشالله خودمو به نشنيدن زدم دوستش بهش گفت: بهت اعتنا هم نكرداين پسرها چه موجوداتي هستند بعضيها اونقدرمغرور كه نيم نگاهي هم به دخترها نميندازن بعضي هم ازكنارت كه رد ميشن متلك ميگن به نظرمن كه تعادلش خوبه هرچند احساس مي كنم دختر مغروري هستم چون هيچوقت دوست ندارم ازديگران كمك بخوام وخواهش كنم حتي خانواده ام تاجايي كه مجبور باشم درانجام كارهاحتي كاري كه بلد نباشم تمام سعيمو مي كنم كه خودم انجام بدم هرچند بعضي مواقع خودمم از اين رفتارم خسته ميشم اما عادت كردم ديگه وترك عادت موجب مرضه

دانشكده پزشكي رو هم ديدم اون اطراف كارداشتيم همين كه چشمم بهش افتاد به يادروز كنكورافتادم اون هواي سردفكركنم مارو با مرده ها اشتباه گرفته بودند يك كلا س4تا كولرسنترال بزرگ واي ازياد اون روزم دوباره سردم ميشه امسال كه هيچ اميدي به قبولي ندارم اولش كه بي حوصلگي واعصاب بهم ريخته با اون هواي سرد باعث شد فقط بعضي ازسوالهاروجواب بدم وبقيه رو كه يه كم احتياج به فكركردن داشت ولش كنم من يكي كه جزومو بستم دستمو زدم زيرچونه ام كاشيها روشمردم امسالم بايد بشينم تو خونه روزهارو بشمرم

وقتي كيفمو بازمي كنم يادحرف مريم ميفتم كه مي گفت:تواين كيف همه چي هست.راست ميگه:تقويم،خودكار، دستمال كاغذي،چندتا شيشه كوچيك عطر،كارتهاي آموزشگاه ومغازه،موبايل،آينه وهرچي كه لازم باشه چقدرهم شلوغه داخلش.

اينقدرخوابم مياد ديشب كه درست وحسابي خوابم نبرد الانم مي خواستم بخوابم اميد بدجنس نذاشت كنارم خوابيده بود وبا پاهاش مي كوبيد روشكمم منم هردوتاپاشو گازگرفتم(كم كم دارم خوي سگي پيدا مي كنم)بعدشم كه ديدم يه گوشه ناراحت نشسته گفتم:اميد كي دعوات كرده مامان بزرگ؟ابروهاشو به نشونه نه برد بالا گفتم:بابابزرگ؟باز ابروهاشو بردبالاو آروم گفت:تو خودم مي دونستم فقط مي خواستم ببينم چي ميگه رفتم بغلش كردم گفتم:اين خاله بدجنس دعوات كرده حسابشو مي رسم تا ديگه دعوات نكنه.

چه جوري مارو سركارگذاشته براش شيرآورديم بخوره ميگه من شيرخونه خودمونو ميخوام ميگم:مامان بزرگ ازخونتون آورده ميگه:دروغ ميگي چون چادرشو برنداشت چقدرحواسش جمع گفتم:اگه نخوري خودم ميخورم گرفتم كنار دهنم ازداخلش بيرون اومد ريخت روصورتم ازبوش حالم بهم مي خورد چون ازشيرمتنفرم اين اميد شيطونم بهم خنديد

خواهري زنگ زد كه امشب با خانواده عمه يعني مامان سوگند اينا مي خوايم بريم بيرون شمام بياين الانم زنگ زده بياين ببينم چه چيزهايي لازم داريم مامان هم كه هميشه عجله داره مگه من هميشه بايد بگم چي بردارين چي برندارين برم كه الان دوباره صداي ماماني درمياد براي دعوا كردن من كه هميشه انرژي داره بعدا براتون مفصل درمورد گردش مي نويسم فعلا باي.


خواستم با تو باشم نخواستی.
خواستم مونس و یارت باشم نخواستي.
خواستم در زندگی هم قدمت باشم نخواستی.
خواستم برای همیشه در کنارت بمانم نخواستی.
خواستم هم گام و هم نفس روزهای تنهایی ات باشم نخواستی.

خواستم پذیرای نگاه مهربانت باشم نخواستی.

اسفه ای

 ساعت9 شب بود كه همراه ماماني رفتيم دنبال خواهري واميد وباهمديگه رفتيم خونه يكي ازعمه ها كه صبح ازبندرعباس اومده بود چقدرعمه ام ازما خواست كه بريم اما مگه مامان و بابا اهل مسافرت هستند صدبار بهت قول ميدن اما آخرش هيچي.

  اين اميد چقدرسوال ميكنه هرحرفي كه زدي يا چيزي كه ديد تا وقتي سرازهمه چي درنياره دست بردار نيست ولي خوبه چون به معلوماتش اضافه ميشه به دورغ به اميد گفتم:من يك گربه مي بينم اميد:كرومه؟ستاره:فقط من مي بينم هيچكسي نمي تونه ببينه اميد:اسفه اي(يكدفعه اي)منم ديدم واي كه چقدر صحبت كردنش حال ميده.

جمعشون جمع بود فقط گلشون كم بود كه منم (البته همشون گلن)سه تا عمه بادخترهاشون اين پسرها كه معلوم نميشه كجا غيبشون ميزنه بابابزرگ تنها چون خانمش با عمه كوچولوها تشريف بردند بحرين با نجوا ومامانش البته اونم جزءدختر عمه ها حساب ميشه چون سوگند خاله نجواست

خيلي وقت بود اينجوري دورهم جمع نشده بوديم باشيدا وسوگند والنازكه ازبندرعباس اومده ودخترعمه ديگه ام دنيا كه دانشجوي سال سوم مديريت سوگند هم كه امسال براي بار سوم كنكورداد النازهم كه يكسال ازمن بزرگتره وپشت كنكور من وشيدا هم كه باهم گرم گرفتيم كه صداي دنيا دراومد كه شماها چي ميگين؟سوگند:ولشون كن اينا وقتي بهم رسيدند درموردهمه چي باهم صحبت مي كنند آخرشم نمي فهمي بحثشون چيه. از 2سال قبل كه شيدا دبيرمون شد خيلي رابطمون با هم بهتره يعني به هم نزديكتر شديم.

اميد اومد پيشم به الناز اشاره كردمگفتم:اين كيه؟ اميد:گدا النازكه داشت آب مي خورد نزديك بود آب بپره تو گلوش اين اميد خيلي بدجنسه من و الناز خيلي بهم شباهت داريم البته ازنظرديگران زايد واي ازنظرخودمون يه كم وقتي باهم هستيم كساني كه مارو نمي شناسند فكر مي كنند دوقلوئيم يا منو الناز صدا مي كنند.

به من كه خيلي خوش گذشت به شما چي؟

النازجان من تاجايي كه بتونم كمكت مي كنم.نه من مطمئنم كه دوست خوبي هستي چون من درپيداكردن دوست هميشه شانس داشتم چون خوشبختانه بهترين دوستها نصيبم شده وباهركسي هم كه دست دوستي بدم تاآخرش پاش هستم هرچند هميشه براي بازكردن سرصحبت باديگران مشكل دارم اما بعدش ديگه اگه بازشد خوب پيش ميرم.من با آيديت پيام گذاشتم اگه ميشه اونجا باهم صحبت كنيم خيلي بهتره ممنون ميشم.


هرگز به دوستانت کاستي هايشان را در جمع نگو چون ممکن است عيوب خود را برطرف کنند اما مطمئنا" هيچگاه تو را به خاطر اين تذکر نمي بخشند (لوگان پارسال اسميت)

منتظرم

سلام الناز جان من که گفتم اگه خواستی می تونی بهم پی ام بدی مطمئنا می تونیم دوستای خوبی برای هم باشیم من منتظر پی امت هستم

قول میدم به حرفهات گوش بدم دوستت دارم

بچه ها

سلام دوستان امروز دلم خواست سلام كنم يه لحظه كبكم خروس ميخونه يك لحظه حوصله هيچ كاري رو ندارم امروز سرظهري رفتم خونه خواهري يه كاري داشتم اميد يه حوله دور خودش پيچيده بود وسط اتاق ايستاده بود گفتم:اميد حموم كردي؟كه يكدفعه مثل جغجغه صدا داد( جيغ كشيد)بعد هم رفت تو اتاقش صورتشو به كمدش چسبوند نگاهم نكرد منم اومدم بيرون چقدرنازشو بكشم خسته شدم قديما دختر ناز مي كرد حالا برعكس شده من كه ديگه خريدار ناز اين پسرها نيستم همينطور كه داشتم ميومدم ديدم يكي پشت سرم داره ميادو حرف ميزنه نگاه كه كردم يه پسربا ريش وسبيل بلند كه با خودش حرف ميزد مي شناختمش جزء يك خانواده تركه چندتا برادرند كه از بين اونا فقط يكي عاقله اگه هيچكس اون اطراف نبود مطمئنا ازترس تاخونه مي دويدم ازبس عجله كردم يكبارهم پام پيچ خورد ولي شكرخدا رسيدم خونه.

بعد ازنهار يه زنگ به مريم زدم گوشي رو كه برداشت به جاي سلام گفتم:زنده اي قطع شد دوباره زدم ستاره:چرا قطع كردي مريم:دستم خورد رو دكمه ستاره:چكارمي كني؟مريم:هيچي توچكار مي كني؟ستاره:منم هيچي مريم سردردت خوب شد؟داشت طعنه ميزد ستاره؟ديشب تاساعت 12:20 تلفن ميزدم هيچكس گوشي رو برنداشت مريم:اون موقع عروسي بودم تا ساعت2:30 ستاره:خوش گذشت مريم:آره به بچه ها دورهم نشسته بوديم حرف زديم جوك گفتيم جات خالي بودستاره:فكرنكنم جام خالي بوده باشه مريم:لوس نشو ستاره:خودتي مريم:چي؟ ستاره:لوسمريم:كي خونتونه اينقدر سروصداست ستاره: داييم تو چرا اينقدرگوشت صداهارو مي شنوه من تو يه اتاق ديگه ام مريم:خوب ديگه بزن به تخته من كه تخته نزديكم نيست تويه لگدبزن به كمد پشت سرت ستاره:منم تخته نزديكم نيست ميزنم به ديوار وبادست كوبيدم به ديوار مريم:بي مزه بزن تو سرت ستاره:خودت بزن توسرت توكه چندتا تختت كمه نه اصلا تخته نداري يه نيم ساعتي سربه سرش گذاشتم بعضي مواقع هم واقعا ناراحت ميشد گفتم:بابا دارم باهات شوخي مي كنم موقع خداحافظي گفت: اگه ميخواي اينجوري صحبت كني ديگه زنگ نزن گفتم:باشه من نميزنم خودت بزنگفت:منم نميزنم گفتم:خودم ميزنم

بعداز ظهرتلويزيون نگاه مي كردم كه خوابم برد كه ازافتادن چيزي روم وصداي داييم كه مي گفت؟:مثل اينكه خوابه بيدار شدم فهميده بود سردم شده يك ملحفه رومانداخته بود يكسال ميشد نديده بودمش يك ساك بزرگ همراهش بود كه وسايل فيلمبرداريش داخلش بود كارش خيلي خوبه اما فقط براي فاميلها فيلم ميگيره كارش تو دبي است وضعش بد نبود تااينكه ورشكست شد بعدشم كه اونجا تصادف كرد هر چند مقصرطرف مقابلش بود اما چون اون عرب بود داييم رومقصر شناختند وبايد تمام خسارت روپرداخت مي كرد.

منصور اين دوروز عروسي درست وحسابي نديدمش ماكه نميريم اونم مجبوره تلافي همه مارو دربياره واندازه ي همه مافعاليت داشته باشه عصري دوماد رو بردند يكي ازمساجد پشت خونه مابود رفتم روپشت بوم همه چيزو مي تونستم ببينم صداي ساز ونقاره ودوماد كه سواراسب بود چه جمعيتي هم همراش بود دلم براس سوار شدن اسب هم تنگ شده بود اولش ترسناكه اما بعد ديگه نمي ترسي دلم براي ديدن رقص يكنواخت آقايون كه باسازو نقاره همراه بود تنگ شده انشاالله يك روزمفصل درمورد عروسي اينجابراتون مي نويسم (روزعروسي مريم)

بعدازاونم خواهري بااميد اومدند بابا تواين سن چه مخي داره چندتا آدم بزرگو ميذاره توجيبش صداي ترقه ميومد مي گفت صداي تفنگ مياد گفتم:منم دارم الان برات ميارم چهارتا ترقه براش تركوندم ويك پاكت آبميوه كه ارترقه هم بيشترصدا داد ديگه هم داشتم اما گذاشتم براي يه وقت ديگه چون ماماني هم داشت ميزد به سيم آخر

بعدشم رفتيم خونه عمو بچه هاي دختر عموم والهام (دختر كوچيكه)عموم چقدر سروصدا مي كردند سارا با الهام كه هيچوقت آبشون تو يه جوب نميره سارا مي گفت:به نظرتو بچه يعني چه؟گفتم:اون چيزي كه خودمون بوديم اون بچه ها هم دوتا ترقه منفجر كردند از اون بزرگاش من يكيشو دارم بار اول كه من نميدونستم يك متر بالا رفتم


بياد تو براي تو كه فراموشم كردي اما هميشه در رويا هايم هستي جائي كه هيچ كس نمي تواند تو راازمن بگيرد 

 

اذیت های امیدخان


ديروز عصربين خواب وبيداري بودم (حالتي مثل اينكه هم خوابي هم بيدار)جالب اينجا بود كه خواب مي ديدم تلفن زنگ زد گوشي رو برمي دارم روبينا خواهر مريم بود كه يكدفعه تلفن زنگ زد مامانم برداشت صداش رو مي شنيدم كه مي گفت: ستاره خوابه سرمو برگردوندم كه بفهمه بيدارم وقتي گوشي رو برداشتم نزديك بود شاخ دربيارم آخه روبينا بود چند وقته هرخوابي مي بينم اون اتفاق ميفته گفت:يه چيزي بگم قبول مي كني؟گفتم:اول بگو ببينم چي ميشه گفت:بيا خونمون وب رو برام نصب كن نصب كرديم ولي درست كار نمي كنه.صداي مريم ميومد كه مي گفت:بايد چندبار ازش خواهش كني تا بياد براي اينكه ثابت كنم اينطور نيست گفتم:باشه نمازمو مي خونم ميام.

مامان كه هرورز عصربا دوستاش ميره پياده روي،داداش كوچولو هم كه مريم خبر اومدنشو بهتون داد يك هفته بود كه رفته بود شيراز وقراربود بياد يه نيم ساعتي صبركردم تا اومد يادمه وقتي مامان بهش زنگ مي زد كه مگه نمياي مي گفت:هواي شيراز به اين خوبي بيام اونجا كه ازگرما خفه بشم*يادمه به شوخي به مامان گفتم:بياخونه اينجارو بفروشيم بريم شيرازخونه بخريم گفت:يه چادر بردار برو اونجا توش زندگي كن گفتم:شهرداري مياد منو جمع مي كنه

ساعت 6 بود كه رفتم هفته چندبار خونشون بودم ديگه روم نمي شد برم داخل اما بايد مي رفتم بامريم صبركرديم تاداداشش ازاتاق بيرون بياد آخه كامپيوترشون تو اتاق داداششه همين كه داداشش مي خواست بياد بيرون جلو من وايستاد نگاهش كردم منظورمو فهميد وگفت:بدبخت بچه مردم گرفتار ميشه گفتم:بي مزهچندروزقبل هم كه با روبينا سه تايي مي رفتيم بيرون همين كه مي خواستيم از كوچشون بريم بيرون يه موتوري ميومد من برگشتم روبينا:چي شد؟ مريم: خودش كه ميدونه چشه مي ترسه بچه مردم رو گرفتار كنه براي همين.ستاره:بروبابا

شام هم كه اونجا بودم بعدشم از خاظرات مدرسه براي روبينا گفتيم وكلي خنديديم اون روزي كه جلو دركلاس عسل داشت كيك به دها مريم ميذاشت كل هم مي كشيد يكي از دبيرها كه داشت مي رفت تودفتر(كلاس ما روبروي دفتر بود)وآقا هم بود سرشو برگردوند واين صحنه روديدو خنديد يااون روزكه دبيرمون يك كلمه به نازي گفت كه با ح جيمي مي نويسند يكدفعه نازي دستپاچه شد وگفت:باح جيمي كه نه باح حوله مي نويسند.

هرسه تامون هركدوم يكطرف روي زمين ولو شده بوديم مريم هم كه داشت باخرگوش پشمالوش بازي مي كرد بعد هم يك خودكار به دستش افتاده بود اول كه دور پامو خط كشيد بعدشم اسممو كف پام نوشت گفت:صبركن اسم خودمم بنويسم به شوخي گفتم:مي خوام راه برم بهت بي احترامي ميشه گفت:براي اينكه اسم توروكف پات نوشتم بايد اسم خودمم بنويسم(چه دوست گلي دارم)با اون سردردي كه داشت يه خيار برام پوست كند گذاشت جلوم گفت:بخورگفتم:حالا كه زحمت كشيدي دهنمم بذار باوركرد يك تكه سرچاقو كرد وگفت:دهنتو بازكن روبينا گفت: چكارمي كني يكدفعه چاقو ميريه تو گلوش ستاره:شوخي كردم خودم مي خورم. موقعي هم كه مي خواستم بيام خونه به مريم گفتم:اگه سردردت خوب نشد خبرم كن دوباره ادامه دادم بگو تاالان كه اينجا بودي چكاربرام كردي؟مريم:راست ميگي مگه تاحالا چكار كردي؟گفتم:هيچي مي برمت دكتر.....فكركنم همين كه ببينيش حالت خوب بشه.

ساعت 1:20دقيقه بود كه به مامتني گفتم:من ميرم بخوابم خيلي خوابم مياد گفت:چه عجب توبه اين زودي خوابت مياد سرمم درد مي كرد براي همين خوابيدم اما تا يك ساعت بعدش بيدار بودم.

امروزهم كه اميد ازصبح اومده پدرمارو درآورده وقتي چيزي بهش ميگم هم بهم ميگه كتل(كچل)جديدا ياد گرفته يك صدايي اومد گفتم:اميد چي شد؟گفت:مامان بزرگ يه ليوان آب خورد بادكنكم تركيد آخه بهش ميگم آب داخلش نكن مي تركهكفشهاي داداش كوچيكه رو مي پوشيد گفتم: كفشمو بذار سرجاش گفت:كفش تو كه نيست كفش مرصوره(منصور) هركاري كردم درست تلفظ كنه نتونست موقع نهارهم نيومد سرسفره فكركنم با باد هوا زنده است آخرشم به خاطر حرفهايي كه زد مچ پاشو محكم گازگرفتم تا ديگه تكرارنكنه وقتي منصوراومد نشونش داد جاش مونده بود اونم نشست روي پاي اون دندوناي منو شمردنجاي 12تا دندون واي كه دلم مي خواست دوباره گازش بگيرم خيلي حال ميداد عصرهم ازبس گريه مي كرد كه مي خوام برم خونمون مامان بردش هركاري كرديم بخوابه تا براي شب كه همراه منصور ميخواد بره عروسي پسردايي سرحال باشه نخوابيد چندبار خواستم به مريم زنگ بزنم حالشو بپرسم اما همش كار برام پيش اومده بعدا هم كه حتما ميره عروسي ونميشه گيرش آورد.

ازدوستاني كه فكر مي كنندوبلاك من به جزگمراه كردن ديگران چيزي نداره هم معذرت ميخوام اما بايد بگم من اين كارو با تشويق اونا شروع نكردم كه بخوام باسرزنششون به پايان برسونم من هميشه يكدنده بوده وخواهم بود.

اينجا بايد ازدوست عزيزم داوود كه وبلاك سازي رو به من ياد داد وهمچنين ازدخترعمه عزيزم سوگند ودوست گلم مريم وآقا احسان وبقيه دوستان كه با حرفها ونظراتشون منو تشويق به ادامه اينكار كردند سپاسگزارم وهيچ وقت كمكهاشونو فراموش نمي كنم.


فکر کردم آسمان را میتوان تسخیر کرد --- آب اقیانوس را با آه خود تبخیر کرد --- فکر کردم می توان با قطره های اشک خود --- دشتهای تشنه روی زمین را سیر کرد --- فکر کردم برکه پاکیزه قلب تو را --- با یک نگاه شاد هم تفسیر کرد --- فکر کردم می توان رفتنت را از یاد برد --- هیچ فهمیدی دلم را رفتن تو پیر کرد...؟ 

سوتفاهم

حس خشم تو میان دل من گم شده است

باز زیبا نکند سوءتفاهم شده است

باز زیبا،نکند عاشقی مریم تو

بازی ودستخوش تهمت مردم شده است

باز زیبا نکند حرف جدیدی زده اند

صحبت سیب یا صحبت گندم شده است

من دیوانه دلم تنگ تو بودودیدم

دل زیبای گلم غرق تلاطم شده است

سرنوشت همه غرق عطشو ابهام است

بد زمانی است گلم،قحط تبسم شده است

جرم من چیست،بگو،معجزه ماه بهشت

باز در ذهن قشنگت چه تجسم شده است

قهر کردی گل من،چشم،ولی حق با توست

هر زمان صحبتی از حق تقدم شده است

آخر شعر بیا لطف کن و زیبا شو

اسمت انگار میان غضبت گم شده است


قلب من توراپيوند جاودانه ي مهريست درنهان پيوندجاودانه ي ما  ناگسسته باد تا اخرين نفس واپسين من اين عهد بسته باد

 


 وای ستاره خوشحالم که اومدی چرا بی خبر می گفتی مار مولکی ُموشی...............دوستت دارم.............

بازگشت دوباره

سلام منم ستاره چهارشنبه شب ساعت از9گذشته بود كه خواهر مريم بهم زنگ زد بيا اينجا بازي خاله سيماهم اومده گفتم:باشه گفت:الان بيا نه نيم ساعت ديگه گفتم:باشه يك ساعت ديگه ميام تا وقتي آماده بشمداشتم باهاش شوخي مي كردم قرارشد 5دقيقه اي آماده بشم برم اما يه نيم ساعتي طول كشيد كوچه هاخلوت بود وفقط يكي دوتا موتور رد شدند بيشترراه رودويدم باهرقدمي كه برميداشتم صداي دامنم بلند مي شد براي اينكه صدا نده مجبوربودم آروم برم آخه دامن جين آبي بلند بابلوزسفيد پوشيده بودم چون مي دونستم مريم ازاين لباس خوشش مياد پوشيده بودم باعطرمورد علاقه اش هميشه اينكارو مي كردم وقتي رسيدم مريم داشت نماز مي خوند صبركردم تانمازش تموم بشه گفتم:ببخشيد بازم ديرشدگفت:ماديگه عادت كرديم. چهارتايي بازي كرديم خيلي خوش گذشت باخل بازيهاي مريم به قول خاله سيما هركي درازه بي عقلهساعت12:20 بودكه قصد برگشتن كرديم مريم عبامو ازداخل كمد بيرون آورد وبوش كرد وگفت:چه بوي خوشيخندم گرفت من بااين عطراستفاده كردنم زود به زود شيشه هاي عطرم خاليه آما تا افشين(داداش سوميه) لطف مي كنه برام مي فرسته خاله سيما گفت:بيا بريم گفتم:اول شما بفرما گفت:نه اول شما مثل اينكه قصد رفتن نداري من بايدتورو بيرون كنم گفتم:من مي خوام امشب اينجا بخوابم خواهر مريم گفت:مارختخواب اضافي نداريم همونطوركه ازاتاق بيرون ميومدم گفتم:اشكال نداره بامريم ازيك رختخواب استفاده مي كنيم اصلا من روي زمين مي خوابم گفت: نميشه اشاره كردم به بالاي پله ها يه درگذاشته بود گفتم:خوب اشكال نداره من اون بالا روي اون در مي خوابم خاله سيما گفت:آره چه بدجنسي شب تا صبح مي توني تموم خونه روهم زيرنظرداشته باشي اون شب ازدست ديوونگي هاي خودم ومريم (درازبي عقل)ازخنده شكم درد گرفتم بعدشم مامانش منو رسوند وقتي رسيدم خونه تا ساعت2:30 به مامانم كمك كردم چون براي فرداشبش مهمون دعوت كرده بود پنج شنبه هم ازظهركارهامونو كرديم تاوقتي مهمونا ميان كاري نداشته باشيم ازبدشانسي هوا ابري بود وبعدش هم كه برقها رفت كارهام كه تموم شد رفتم خودمو آماده كنم اما بازم توانتخاب لباس دچار مشكل شدم كمدم جانداشت امابا اين همه لباس موقعي كه مي خواستم برم جايي يا كسي مي خواست بياد مشكل داشتم ازهركدوم يه ايرادي مي گرفتم اين يقه اش اينجوريه اين تنگه براي اين مجلس مناسب نيست.دامنش كوتاهه ازچيزي كه خوشم نمياد لباس كوتاه هميشه دامنهام رو زمين كشيده ميشه شايد دليل اينا اين بود كه هيچكدوم سليقه خودم نبود چون هيچوقت لباس نمي خريدم اينقدرداداشهام وفاميلها ازدبي برام مي فرستادند كه يادم نمياد كي لباس خريدم آخرش هم بلوزدامن قرمزم رو كه مريم خيلي دوست داره پوشيدم.

بعد ازنمازمغرب بود كه مريك زنگ زد ستاره:سلام مريم:سلام خوبي؟ ستاره:ممنون توخوبي؟ مريم:شمابرق دارين؟ستاره: نه شماچطور؟ مريم: ماهم نداريم الان خونه خواهرم هستيم اينجا برق دارند ستاره:خوبه ماهم كه دايي مامانم با دختروپسرهاش ويكي ازفاميل هاي بابام با پسروبرادرزادش براي شام ميان اما برق نداريم مريم:خوب ديگه چه خبر؟ستاره:خبر ديگه اي نيست مريم:خوب ديگه كاري نداري؟ستاره: نه ممنون بعدشم خداحافظي كرد مهمونا اومدند اما برق نيومد با اين هواي گرم اينجا تواتاق كه ازگرما خفه مي شدند براي همين توحياط نشستند پسرداييم مي گفت:برق نيست ما ميريم فردا ميايم(شوخي مي كرد)بادخنك ميومد كه لازم نبود براي درست كردن كباب اونوباد زد ساعت8 بودكه برق اومد سفره روتواتاق انداختيم بعد دعوتشون كرديم سرسفره ساعت10 شب بود كه رفتند آخه چندروزه ديگه عروسي پسرداييم(دايي مامانم مابهش ميگيم دايي)كارداشتند براي همين زود رفتند فقط خئاهرم وزن داداش بزرگه موندند مامان نجوا كه گفت:روم نميشه براي همين نيومد آخرين نفري كه رفت زن داداش بزرگه بود تا دم درهمراهش رفتم بعدشم ي زنگ بلبلي زدم بعدشم اون يكي زنگ بابام ازآيفون گفت:كيه؟گفتم:منم دربازكن رو زد اما دركه بازبوددروبستم رفتم توكارهميشگيم بود هميشه هم بابام دروباز مي كرد بابام همين كه ازاتاق اومد بيرون زدم زيرخنده خودشم خندش گرفت گفت:خدا لعنتت كنه دخترچرا اينقدراذيت مي كني گفتم:مگه صداي منو نشناختي گفت:فكركردم خواهرته.

بعدشم بابايي ازم خواست شماره افشين روبراش بگيرم من مثل دفتر تلفنم يكباركه بزنم ازحفظ ميشم اولش كه گفت:خاموشه بعدش هم كه برداشت دوتا كلمه حرف زديم قطع شد يه بارديگه گرفتم هنوز حرف نزده قطع شد بارسوم گفتم:اين تراكتوره(موبايل)شماها دارين فقط موبايل خودم الانم تا قطع نشده گوشي رو ميدم به بابا گفت:نميدونم چرا نصف شبي اينجوري شده كه قطع شد دوباره گرفتم اما نمي شد ولش كردم دفترخاطراتم جلوم بود كه يكدفعه بابايي دست كرد برداره زودتر برداشتم گفت:بابايي كارداري مي كني؟ گفت:معلومه يه چيزي نوشتي زود بده ببينم گفتم:هيچي وفرار كردم لحظه آخر خندشو ديدم ازدست من چي ميكشه.

يه خبر مخصوصا خدمت آقا احسان كه هميشه به ما لطف دارند وبا نظراتشون شادمون مي كنند وبااينكه من اصلا ايشون رونديده وصحبت نكردم وازحرفهايي كه مريم درمورد ايشون زدن ونظراتشون مي شناسمش بايد بهشون بگم من برگشتم ديگه هم نميرم.

باتشكر:ستاره اي تنها درآسمان زندگي


غمگين بودم كه كفش ندارم تا اينكه درخيابان مردي را ديدم كه پا نداشت

ببخشید که همیشه موضوع یادم میره

روز جمعه ساعت ۱:۴۰ ستاره زنگ زد بهش گفتم عصر میای بریم کتابخونه؟؟ ای ی ی زرنگی می خوای مثل هفته قبل سر کارم بذاری ..آخه ستاره هفته قبل اومده بود  خونمون که بریم کتابخونه ولی گفتن کتابخونه تعطیله و فقط روزای فرد باز میشه یعنی اول روزای جمعه هم باز بود ولی الان روزا رو تغییر داده بودن....نه تو بیا من مینا رو تو عروسی دیدم گفتش جمعه ها کتابخونه بازه.باشه ژس من تا ساعت ۶ میام ....ساعت ۶ دیره ساعت ۴ بیا بعد ساعت ۶ میریم ...نمی شه آخه ما مهمون داریم کلی کار دارم حالا که انقده کار داری نیا کتابخونه باز نیست گفتم بیای با هم باشیم.......(کلی خندیدم)منتظر عکس العمل ستاره بودم که دیدم باز داره از کتابخونه رفتن حرف می زنه...ای بابا تو اصلا شنیدی من چی بهت گفتم؟ نه!! مگه تو چی گفتی؟؟.هیچی ساعت ۴ بیا خونمون بهت میگم چی گفتم......خب الان بگو نه نمیشه بیا خونمون بهت می گم ساعت ۴میای یانه ؟؟..۴ نه ۴:۵ دقیقه  میام.........باشه پس من ساعت ۴ منتظرم......۴:۵......بابا این دیگه کیه خیلی خب ۴:۵ بیا....ساعت ۴:۳۰ ستاره اومد(به دیر کردنای ستاره عادت کردم همیشه یک ساعت نیم ساعت دیر می کنه )از قضا شیشه در حیاطمونو شکسته بودن چند دقیقه بعدش سرو کله ستاره پیدا می شه پسر خالم:مریم بیا ببین دوستت شیشه رو شکسته..بدبخت ستاره آزارش به مورچه هم نمی رسه(حتما از مورچه کمترم که آزارش به من می رسه )ستاره بیا تو تا دیوونه ات نکرده... بعدا معلوم شد کارداداشی بوده تو خونه ما سالی ۱۰بار  بیشتر شیشه میشکونن می خوای بدونی چی گفتم تو نشنیدی؟؟...خب آره بگو......من گفتم حالا که انقده کار داری نیا،چون کتابخونه باز نیست...ستاره با دوتا چشمای گشاد شده که آدم و قورت می داد(خوب شد آدم نیستما وگرنه قورتم داده بود )این یعنی امروز کتابخونه تعطیله ؟؟!آره منم تنبیهت کردم تا دفعه های بعد به حرفام گوش بدی .زهرمار می دونی من چقد کار داشتم ؟؟..به من چه می خواستی به حرفام گوش بدی اینم یه تجربهاست واسه آینده ات.....هرچی حرف می زدم هییییچ فایده نداشت همینطور ساکت نشسته بود مگه چی شده....یه کم بخند دیگه....جون من می خوای واست جک بگم؟یه جک گفتم ولی فقط خودم خنیدم(مریم بیا شیشه ها رو جمع کن  صدای مامانم بود)خیلی ناراحت شدم..ای بمیری مریم الان چه وقت تنبیه کردنه  عذاب وجدان داشتم....مگه نشنیدی ؟برو شیشه ها رو جمع کن....رفتم بیرون  نمی دونم چرا برگشتم که از لای در ستاره رو نیگا کنم دیدم داره می خنده ..داشتم پسر خاله می شدم که گفت:برو دیوونه می خوای مامانت دعوات کنه؟...آخیش خودمونیم ها چه جذبه ای داری نزدیک بود سکته کنم .تا تو باشی بیشتر از این شوخی ها با من نکنی....بار آخرته هاااا......بله چشم غ.. کردم تا ساعت ۷ کلی خوش گذروندیمتازه عمه خانوم با شوهرش و دوتا دختراش تشریف آوردن....ستاره هم باهاشون آشنا شد ..ستاره تا ساعت ۷ رفت(مریمی رو تنها نذارین رو قلبش پا نذارین)  خودمم چون مهمون داشتن زیاد اصرار نکردم.   دیروز خاله جونم الهی قربونش برم اومد خونمون شما که نمی دونیدچقده خوب و نازنینه(ماشالله می ترسم بعضی ها چشم بزنن )وقتی داره حرف می زنه  فقط باید بشینی بخندی  اینقده می خنده  این خندیدن خاله جونم هم حکایتی داره هااااااا مامانم میگه قبلنا وقتی خالم می خندیده یا خط بابات میومده یا خودش(شه ژالب).  شبش هم یه زنگ زدم به ستاره  شلام شطوری؟خوفی؟ مثل تو نیستم(جواب همیشگیشه)شیکار میکنی؟..هیچی می خواستم چایی درست کنم اومدم آب وردارم صدای تلفن شنیدم....خب کی بود! !..خیلی خنکی دیوونه  چه کنم کمال همنشین اثر کرده ....یخ........منم گفتم یخچال........قطب(باهم گفتیم)ببین می خوام برم چایی درست کنم دوباره یادم میره مامانی دعوام میکنه آخه چندبار خواسته بود واسش کاری رو انجام بدم بعد من نشنیدم کی!!بعد از تنبیه؟؟ ....آره ...چرا؟؟ من چه بدونم تقصیر من نیست نمی شنوم   نخند ...باشه     اصلا خنده دار نیست عصبانیما نخند باشه اینم به خاطر تو ..چه دختر گلی ماشاالله (این تیکه رو فقط به ستاره جونم میگم)چرا اینجوری شده ؟حواست کجاست؟ من چه بدونم  ببین الان ول کن من برم چایی درست کنم...نه  می خوام مامانت دعوات کنه ای ی یپس اینجریه من رفتم بای(حالا خوبه ازم خدافظی کرد).امروز خانم شکلات زنگ زد  -مگه دیشب نرفتی عروسی؟...حوصله نداشتم امشب میای با هم بریم .نه پس من با کی برم؟ ستاره که نمیاد ؛تو هم نمیای  عسل که دوماد پسر عمشه از صبح اونجاست نازی هم که داداششه (همیشه با جمع دوستام میرم عروسی اینجوری کیفش بیشتره )خب عروسی بعدی باهات میام تا اون موقع که نازی و عسلو...هم هستن حالا که کسی نیست بیا(من امروز شوهر می خوام فردا که شوهر خودم میاد )ضرب المثل پیرزناست به من چه مربوط؟؟.....دیدم داداشی گلم از کار اومده ...یقه اش پاره بود ...رو به  بابام کردمو گفتم  :این چیه؟ چرا یقه ات اینجوریه؟پاپایی هم داشت با یقش ور می رفت؟ چه جوریه مگه؟؟؟داداشم می دونست من دارم چی میگم آخرش به پاپایی فهموندم که دارم چی میگم.......همیشه اینجوریه هیچ حرفی رو مستقیم به کسی نمی زنم به قولا به دختر می گم عروس بشنفه(همون که امروزی ها میگن به در بگن تا دیوار بشنوه) البته دوستام راحت می فهمن که دارم چی میگم چون عادت کردن به طرز کنایی حرف زدن من...........

 اینا تا دیروز چون دیروز اپ نشد امروز اپ کردم.....


 

رنجوری را گفتند دلت چه می خواهد ؟؟؟گفت:آنکه دلم چیزی نخواهد..


سلام بازم منم ستاره الان غروبه ومن توحياط بزرگ خونمون نشستم هميشه غروب برام يه حالت غريبي مياره جوراحساس خاص احساس دلتنگي ويه چيزي دراين مايه هاشايد اين احساس بيشتربه خاطراينه كه هميشه تنهام ازاينجا نميشه غروب خورشيد رو ديد چون ديوارها مانع ميشن اما سرخي آسمون پيداست اصلا چراگيردادم به غروب نميدونم اما ميدونم كه ديدن غروب خورشيد دركناردريا روخيلي دوست دارم يه زيبايي خاصي داره.

تمام حرفهاي مريم روخوندم همه چيزرونوشته بود والبته آبروي منو پيش شما بردبگوآخه دخترهمه حرفهاكه نمي نويسن حالا نمي شد يه كم مراعات دوست بدبختتو بكني بعدا باهات خشكه حساب مي كردم مثل اينكه بازم بايد ازاون تنبيه ها بكنم تا آدم بشه(البته اون كه آدم نميشه فرشته هست)اين مريم همه كه حرف حساب حاليش نميشه ميگه خوب گوش بده ميگم من تمام حواسم جمع هست امانميدونم يكدفعه كجا ميره كه متوجه نميشم براي همين قيد كتابخونه رفتن روهم زدم البته اين مرض رو قبلا نداشتم تازگيا بهش دچار شدم اين مريم هم نميخواد بفهمه همش دعوام ميكنه خوب مريم خانم عاشق نشدي كه بفهمي من چي ميگم همه ميگن گشنگي نكشيدي تاعاشقي از يادت بره اما من ميگم عاشق نشدي تا گشنگي ازيادت بره(اينم ازنوع ضرب المثل هاي مريم بود فكركنم اگه اينجوري پيش بريم كمكم ما2 تارو بدزدن)به قول عسل اين حرفهاروچه به ما ترشيده هامريم خانم الهي به درد من دچاربشي تا بفهمي(خدانكنه)

دختراينا چيه نوشتي چرامرض لاعلاج رودخترمردم ميذاري من كي عاشق شدم؟هنوزهم جوونم واصلاهم بوي ترشي نميدم البته مامانم يك دبه خريده منو ترشي بندازه البته اگه اندازه ام بشه.

ببخشيد دوستان خواستم غروبي يه كم شوخي كنم هم خودم ازاين حال خارج بشم هم شمارو يه كنم بخندونم به خاطر چرت وپرتهاهم منو ببخشيد تا آپ ديگه خداحافظ.


شايد يه روزي كسي رو كه باهاش خنديدي فراموش كني اما كسي روكه باهاش گريه كردي...هرگز

 

بهترین دوست

سلام منم ستاره وقتي وبلاك روخوندم ديدم بهتره اين مطالبو اضافه كنم.

اولا من نميدونم چرا منتظربازگشت من هستين چون اينطوركه من ديدم مريم يابه قول خودش فرشته(آخه هميشه وقتي بهش ميگم اوآدم نميشي ميگه:نه مگه تا حالا ديدي كه يك فرشته آدم بشه) خيلي خوب پيش رفته حتي نگارشش ازمن هم بهتره(اينو واقعا گفتم نه اينكه تعارف باشه)درضمن اين آپم نشانه بازگشت دوباره نيست چون حوصله نوشتن واينجورچيزارو ندارم پس زحمتش همچنان گردن مريم ميمونه اگرهم خواستم بيام مريم نبايد بره دوست دارم باكمك هم اينكاروادامه بديم دوما بايد به مريم بگم كه اون بهترين دوسته هرچند دوست نداره جاي منو بگيره وجاي من باشه چون زمانيكه ازش خواستم كارمنوادامه بده خيلي ناراحت شد اما برخلاف ميلش به خاطرمن قبول كرد بايد بگم يكي ازبهترين شانس هاي من دوستي بامريمه چون من كسي هستم كه راحت به كسي اعتماد نمي كنم وحرفهاموبه كسي نمي زنم اما بعد ازآشنايي بامريم اين شانس نصيب من شد كه به غيرازدفترخاطراتم بتونم حرفهامو بايك انسان كه احساس داره وميتونه جوابمو بده بزنم بعضي مواقع بعضي مشكلاتي به وجود مياد كه نمي توني به طرف مقابلت كمك كني ولي گوش دادن به حرفهاش خودش يك كمكه ميگي چرا؟

مريم اگه يادت بياد بحثهايي كه دبيرادبيات سركلاس پيش مي كشيد بحثهاي جالبي بود مثلا يكي همين كه مي گفت:آدم هميشه بايد به يكي ياچيزي حرفهاشو بزنه يابنويسه وگرنه روهم تلنبارميشه واحساس مي كني يه چيزي رودلت سنگيني ميكنه وبه صورت عقده درمياد ويه روزيه جايي سربازميكنه كه نبايد بكنه.

اگه راستشو بخواين من با برادرهام صميمي هستم حرفهاشونو راحت به من ميزنن واين منو خوشحال ميكنه چون ميدونم قابل اعتماد واقع شدم(واي ديوونه شدم امروزمهمون برامون رسيده ازسرشبنتونستم اين مطلبو تموم كنم آخه هردفعه كه ميام بنويسم اين بچه ها مزاحم ميشن مخصوصا اين داوو دكوچولوئه 24ساعته داره يه چيزهايي براي خودش مي خونه معلوم هم نيست چيه)ولشون كن بريم سربحث خودمون.

من هم تمام سعيمو مي كنم كه كمكشون كنم اگه نتونستم ناراحت ميشم اما باخودم ميگم حتما خدا راضي نبود كه اينكارصورت نگرفت.مريم اگه يادت باشه اون روزهم بهت گفتم:هرچي خدابخواد وقسمت باشه همون ميشه.

ازتمام دوستاني كه مريم عزيزم روتنها نگذاشتند وبا نظراتشون مارو راهنمايي كردند ممنونم وانشالله سوگندجونم به زودي كامپيوترش درست ميشه وما دوباره شاهد حضورش خواهيم بود.

باتشكر:ستاره اي تنها درآسمان زندگي


تا کفشهای کسی را نپوشیدی از راه رفتنش ایراد نگیر

صبح یکشنبه قرار بود با ستاره و خانم شکلات و دختر عمو جون بریم واسه امتحان ...ساعت 5:10یه زنگ زدم به ستاره گفتم شاید خواب بمونه ولی ستاره جون بیدار بود.خواستم یه زنگ بزنم به خانم شکلات ولی نزدم پیش خودم گفتم ستاره بیداره خانم شکلات دیگه صد در صد بیداره........حدود ساعت 5:30 می خواستیم بریم....ای باباپس چرا خانم شکلات ؟؟الو ..دیر شد بیا دیگه (البته دیر هم نبود ولی دختر عموم اصرار داشت زودتر بریم ..آخه می ترسید دیر برسه )..خواب افتادم صبر کنید الان میام...ساعتهای 6 یه 5-6 دقیقه کمتر رفتیم دانشکده پرستاری..تو راه کلی دختر عموم رو اذیت کردم...وای اگه دیر برسی؟!....تخ تخ ...یعنی چند ماه الکی الکی نشستی خوندی  ما که با خیال راحت نشستیه بودیم اصلا واسمون مهم نبود دیر برسیم  به قول ستاره اگه دیر شد . رامون ندادن تا ساعت 12 میریم کافی نت ..   خانم شکلات هم که همش می گفت گشنمه !!تنها کسی بود که همیشه صبحانشو کامل می خورد میومد مدرسه...یه پاکت شکلات و مغز دادم دختر عموم بخوره  آخه میگن شیرینی قبل امتحان خیلی خوبه (ولی بیشتر ما خوردیم تا اون)  خدا رو شکر به موقع رسیدیم سر جلسه  اولین بارم بود که امتحان بدون اضطراب داشتم.....چه هوایی!!اووومن که حسابی یخ کرده بودم.دلم لک زد واسه یه پتو..دستام مثل دسته مرده ها یخ شده بود وای نکنه مردم!!! چندتا نیشگونی از خودم گرفتم دیدم نه هنوز زنده ام  بیست دقیقه قبل از اینکه تموم بشه گفتم :خانم جزوه رو ازم میگیرین...آره ولی باید سر جات بشینی....خیلی سردمه می خوام برم بیرون ...عزیزم یه بیست دقیقه دیگه صبر کنی میری بیرون....حالا تو این بیست دقیقه چیکار کنم ؟؟ منم نشستم رو دسته صندلی چند تا یادگاری مشتی نوشتم وقت هم تموم شد ستاره رو که دیدم گفتم چیطور بود؟ چی چطور بود نزدیک مردم از سرما..به قول ستاره معلوم نبود دانشکده پرستاری بود یا سرد خونه... بیشتر بچه هایی که اومده بودن رو میشناختم...یا تومدرسه یا واسه مساقات...به هر حال دیده بودمشون (حتما به گوسفندای دایی بیبی گلم رفته بودم  آخه میگن گوسفند اگه یه بار کسی رو ببینه تا ساله بعد طرف رو میشناسه!!!)

شبش دختر خالم زنگ زد گفت ما رسیدیم  چند روز پیش با خالم و بی بی گل رفتیم خونشون و مرتب کردیم من اکثر فامیلام تو غربتن خب به جاش تعطیلات خیلی خوش می گذره...دیگه همه دور هم جمع میشیم (سوغاتی ها هم خوب گل میکنه ها) اون شب با دخترای محله رفتیم عروسی یکی از همکلاسی هام .تو عروسی که خیلی بهم خوش گذشت..عسل جون(عکاس باشی)کلی به عروس خانم بشین پاشو داد  ..... فردای اون شب هم که پاپایی اومد(دیده دلتون روشن)زنگ زدم به خاله سیما پس تو کی میای؟؟ (همیشه زودتر از همه میاد ایندفعه نمی دونم چرا دیر کرده بود)اونم گفت تا یه چند روزه دیگه حتما نیاد تا اون موقع عمه خانوم هم اومدن..

 

و اما آقا احسان  نمی دونم چی باعث شده فکر کنید من می تونم بهترین دوست باشم ولی خیلی وقتا شده واسه دوستام مشکلی پیش اومده و من نتونستم کمکشون کنم...تو اون لحظه آدم از خودش بدش میاد یا شایدم اونا یکی از غماشون این باشه که من باهاشون دوستم.(امیدوارم اینطوری نباشه).به هر حال ممنون از لطفتون متشکرم.


زندگي كردن اميد مي خواهدو اميد داشتن دلگرمي

دلگرمي داشتن عشق وعشق داشتن شانس

شانس داشتن با خداست

پس يارب:مرا درياب

كه دل درياي من بي تو

مرداب است و

تنها،تنها،تنها

 

سلام دوستان منم ستاره الان خونه مریم هستم من که کامپیوترمو جمع کردم دیگه هم مریم به جای من داره می نویسه ازش ممنونم

خداحافظ

سوتی

 

یکشنبه شب من خونه ستاره بودم که بچه ها زنگ زدن و گفتن فردا  کارت ورود با آزمون رو میدن من که اصلا حوصله نداشتم به بچه ها گفتم که واسه منم بگیرن ستاره که گفت فردا شوهر خواهرش میره واسش میگیره.

دوشنبه صبح دختر عموم نوشی اومد خونمون و کارت و واسم آورد می گفت اول کارت منو گرفته بعد از اینکه چند نفر رفتن من دوباره رفتم که واسه خودم کارت بگیرم گفتن تو که کارتت رو گرفتی اومدی چیکار؟..نه اون کارت دختر عموم بود حالا میخوام واسه خودم بگیرم...چرا دختر عموت خودش نیومده؟منم گفتم مریض بوده واسه همین .......بار آخرمه تکرار نمی شه...کلی خندیدم آخه یاد خودم افتادم .زمانی که خودم رای اولی بودم و شناسنامه در دسترس نبودو منم دلم می خواست برم رای بدم ...تا اینکه خواهرم گفت تو شناسنامه منو بگیر برو رای بده منم از خدا خواسته قبول کردم....شناسنا مه رو گرفتن مهرو زدن حالا یادش اومده عکس رو نیگا کنه!! طرف  عکس رو نیگاه کرد منو نگاه می کرد ..یه نفر دیگه روهم صدا زد ..دو نفر شد سه نفر .آخه یه کم با خواهرم شباهت داشتم واسه همین گیر کرده بودن تا اینکه راضی شدن شناسنامه رو بدن.خودمونیم نزدیک بود زیر نگاهشون آب بشم .منم تو دلم  گفتم بار آخره که از این ...می کنم .

عصری خواهرم کلوچه پخته بود منم نشستم که کلوچه بخورم  همین که شروع کردم به خوردن دیدم اداشم با خواهرم دارن قاه قاه می خندن بسم الله اینا جنی شدن تو دلم یه صلوات فرستادم دوباره شروع کردم به خوردن داداشم پرسید خوشمزست؟ای بابا این که خودش هم د اره می خوره پس چرا ازمن می پرسه !!یهو خواهرم اومد گفت مریم تو داری کلوچه ها رو با پوست می خوری؟؟!!خیلی« خجالت» کشیدم همین روزا نمایشگاه می زنم بیایید تماشا.....

شب و هم مثل همیشه نشستیم ورق بازی ما هر وقت بیکاریم و حوصلمونم داره سر میره میشینیو ورق بازی........سرشون و حسابی کلاه می ذارم اصلا متوجه هم نمیشن......امروزم که اومدم یه سر به وبلاگ زدم دریغ از یک نظر ...باید به ستاه بگم تا بعد کنکور حتما خودش و برسونه وگرنه...... ظهری هم که یه زنگ زدم به دختر دایی واسه نامزدیش بهش تبریک گفتم..من میگم اگه این تلفن نبود نمی تونستیم از هم دیگه خبر بگیریم..........


وعاشقان در سکوت تو را می نگرند.....ای بی رحم لعنتی!!با ما چه کرده ای؟با این بدنها که عاشقند و با این روحها که معشوق.آیا میرسد روزی که تو را ببخشم؟محال است!حتی اگر تمامی جوارح ضمانت کنندچنین نخواهم کرد...نه تو نه یارت را!!آیا حق است روزگاری را که چون برق و باد می رود وعاشقان را جگر سوخته پشت سر رها می کندبخشید...؟؟

 

دوستی یک اتفاق وجدایی یک قانون

بیایید حادثه ساز و قانون شکن باشیم.......به دوستی دل مبند زیرا که قانون اجرا خواهد شد

به نظرت کدومش؟؟؟؟؟؟؟؟/

 

درانتظار ستاره

سلام .اسم من مريمه، دوست ستاره  وستاره رفيق من ، من هميشه فكر ميكنم  بين دوستي ورفاقت فاصله وجود داره رفاقت چند پله ازدوستي بالاتره...اينطور نيست؟؟                         

چهار روزقبل يعني روزاول تابستون من داشتم با بچه هاورق بازي مي كردم كه صدام زدن بيا تلفن ستارست. يه كم باهم حرف زديم حرف كشيد به وبلاك ستاره گفت:ديگه نمي خواد بنويسه وگوشي رو گذاشت چند دقيقه كنارتلفن ماتم برد ،يعني چه؟ اين دختره چه مرگشه باز؟ دوباره تلفن زد ديدم ستارست گفتم:قطع كن اينجا نمي تونم حرف بزنم .رفتم تو يه اتاق ديگه شماره ستاره رو گرفتم گوشي رو برداشت گفتم:يعني چه؟تو كه آدمي نيودي كه بخواي يه كاري رو نصفه نيمه ول كني وبري ولي نخير اون به خرجش نرفت كه نرفت...هرچي گفتم اون فقط گفت: نه.

فرداش خيلي دلم مي خواست به ستاره زنگ بزنم باهاش حرف بزنم ولي نمي دونم چراجرات نداشتم اينكارو بكنم. به خودم گفتم بعد نهارحتما ميرم پيش ستاره...ساعت1:30 كارهام روتموم كرده بودم مي خواستم برم آماده بشم ديدم تلفن زنگ ميزنه ستاره بود بهش گفتم:مهمون نمي خواي؟ گفت:چرا اتفاقا منم زنگ زده بودم كه بياي خونمون اماده شدم هرطوري بود تا ساعت2 وبا خواهرم راهي شدم سرراه اون رفت خونه عموم توراه همش مي گفت:داري ميري اذيت نكني.هنوزفكر مي كرد من بچه ام.

شايد هم درست فكر مي كرد اگه من بچه نبودم گريه نمي كردم كه يكي بياد همرام برم خونه دوستم.مامانش رو ديدم گفتم:من دارم ميرم خونتون گفت:برو درو هم بازگذاشتم بدون اينكه دربزنم رفتم تو وارد اتاق ستاره كه شدم ديدم ستاره خوابيده چند تا كتاب هم دوروبرش ريخته يه كم بالا سرش ايستادم يواشكي رفتم ضبط رو خاموش كردم كه با اين كارم ستاره از خواب پريد.

همش به درو ديوار نگاه مي كردم به يادگاري هايي كه رو ديوار براش نوشته بودم همه جاي اتاق پربود ازخاطره،چه خاطره هاي شيريني آخ يادش بخير ستاره هي اعتراض مي كرد كه اگه اينجوري مي خواي بشيني بيرونت مي كنم.ستاره مي گفت: بايد اينكارو بكني ولي من قبول نمي كردم چند بارخواست يادم بده ولي نمي تونستم قبول كنم واسم خيلي سخت بود نمي دونم چرا اينجوري شد؟ به خودم قول دادم كه ستاره رو برگردونم ساعت 7:15 بود كه مي خواستم برم خونه ستاره نذاشت برم اول كه مي خواست منو بيرون كنه حالا چرانظرش عوض شده بود ونميدونم.من هم ازخدا خواسته قبول كردم آخه اصلا حوصله خونه رفتنو نداشتم باهم نشستيم وبا ازخاطرات دوران مدرسه گفتيم.

مامان ستاره ازخوشحالي دوباربرامون شام آورد خندمون گرفت آخه ستاره هميشه عادت داشت شام نمي خورد حتما فكر كرده بود وقتي كنارهم باشيم ستاره هم يه چيزي مي خوره با التماس ستاره رو مجبور كردم كه شامشو تموم كنه .يه كم نشستيم فيلم نگاه كرديم ديگه كم كم هردوتامون داشت خوابمون مي رفت گفتم:موافقي بريم توپ باري اونم قبول كرد قبلش زنگ زدم كه يكي بياد دنبالم داداشم گفت بازي ورق كه تموم شد ميام دنبالت تا اون موقع با ستاره توپ بازي كرديم وقتي ستاره مي خواست توپو بندازه طرف من من سرمو مي گرفتم وچشامومي بستم ستاره مي گفت: وقتي مي خوام توپو بندازم طرف اميد اونم اينكارو ميكنه ساعت يازده وخردي بود كه داداشي اومد دنبالم واومدم خونه صبح نگ زدم به نگين آخه هروقت دلم ميگيره زنگ ميزنم واسه دوستام وقتي باهاشون حرف مي زنم خيلي آروم ميشم ولي اينبار كه زنگ زدم يه درد ديگه هم به دردهام اضافه شد همه برسردوراهي گير ميكنن ولي نگين سرچهارراه  گيركرده بود براش آرزوي موفقيت كردم وبعد خداحافظي.

ظهرنهارم وكه خورده بودم تلفن زنگ زد ليدا بود يكم تيرماه زنگ زده بود واسه تبريك تولدش واون كار داشت مجبور شديم  زود قطع كنيم وحالا زنگ زده بود معذرت خواهي كنه گفتم :چيه ليدا چرا اينقدر خسته و گرفته اي ديدم گريه اش گرفت بعد هم گوشي رو گذاشت گفتم:خدايا اينو كجاي دلم بذارم.

شماره خونشون رو گرفتم خودش گوشي رو برداشت گفتم:چته حرفتو بزن گفت:عموش كه چند وقت پيش ازخارج اومده بود دوباره رفته وتا هشت ماه ديگه نمياد تو دلم خدارو شكركردم كه مشكلي غيرازاين نبود راستي چقدر خوبه آدم با عموش رفيق باشه.

يه زنگ زدم به خانم شكلات اونم خونه نبود.

ديگه جرات نكردم به كس ديگه زنگ بزنم سه بارزنگ زدم به ستاره گفتم:شب بيا خونون قبول نكرد خواهرش خونشون بود منم دست از سركچلش برداشتم(خداپدرومادر اوني كه تلفن واختراع كرد بيامرزه وگرنه ما چه جوري ازحال همديگه باخبر مي شديم ؟مگه نه؟)

امروز ساعت10:15 زنگ زدم به ستاره گفتم:تصميم گرفتم وبلاك رو بنويسم ولي واسه يه مدت كوتاه وتو بايد بعد از يه مدت مرخصي بازم بياي شروع كني اونم قبول كرد وقرار شد امشب برم واين نوشته هاروببرم خونشون تا كاربا وبلاك رو يادم بده منو ببخشيد اگه پرحرفي كردم و اينكه بهتون قول ميدم ستاره رو برمي گردونم .

با تشكر مريم گلي

تقديم به همدم لحظه هاي تنهايي ام: ستاره

((برگرد عزيزم كه مرا همنفسي نيست))    

خاداحافظ برای همیشه

سلام دوستان من براي آخرين بار اومدم كه اين وبلاك رو آپ كنم ديگه باخودم قرارگذاشتم نيام نت آخه بيام چكار كنم پس بهتره ديگه سراغ منونگيرين نه تو وبلاك ونه ايديهام چون من ديگه بازشون نمي كنم اگه اينكارو كردم بدونين كه معجزه اي رخ داده هرچند بعيد مي دونم شمام فرض كنين ستاره مُرد چقدرقشنكه مرگ اونم تواين سن زير20 سال من كه خيلي دوست دارم جوونمرگ بشم راست ميگم فقط ازقبر مي ترسم شايد يك روز يك جا شنيديد ستاره دختري تنها ودلشكسته نويسنده وبلاك دخترتنها ايم دنياي بي وفاي پرزرق وبرق را براي هميشه ترك كرد واي كه اون روزچه روز زيبايي خواهد بود براي من كه زيباست براي شمام فكر كنم كه اينطورباشه مطمئنا كساني هستند كه از مرگ من خوشحال شوند.

اگه خواستين ازمن خبري بگيريد ميتونيد ازمريم يا سوگند سوال كنيد اگه اينكارو نكنيد خيلي بهتره همين كه بعد ازسالي مريم وسوگند زنگ بزنند ببينند زنده هستم يانه برام كافيه.

دلم ميخواد بعد ازمن مريم اگه دلش خواست كارمنو ادامه بده شمام تو اينكارتنهاش نذاريد اون بهترين دوست منه وخواهد بود البته مريم هنوزازتصميم من خبرنداره پس من از اينجا اين خواهش رو ازش مي كنم وازتمامي دوستام به خاطركمكهاشون ممنونم.

خداحافظ براي هميشه برام دعا كنيد.


قصه را كه ميداني؟

قصه مرغان و کوه قاف را ، قصه رفتن و آن هفت وادی صعب را؟
قصه سیمرغ و آینه را؟
قصه نیست، حکایت تقدیر است که بر پیشانیم نوشته اند. 
-اما چه کنم با هدهدی
که از عهد سلیمان تا امروز ، هر بامداد صدایم می زند
و من همان گنجشک کوچک عذر خواهم
که هر روز بهانه یی می آورد. بهانه های کوچک بی مقدار
بهار که بیاید دیگر رفته ام
بهار،بهانه رفتن است
حق با هدهد است که می گفت : رفتن زیبا تر است، ماندن شکوهی ندارد
گیرم که بالم را هزار سال دیگر هم بسته نگه داشتم
بالهای بسته اما طعم اوج را کی خواهد چشید؟
می روم، باید رفت ، در خون تپیده و پرپر
سیمرغ ، مرغان را در خون تپیده دوست تر دارد
هدهد بود که این را به من گفت
راستی اگر دیگر نیامدم،
یعنی که آتش گرفته ام ، یعنی شعله ورم ! یعنی سوختم، یعنی خاکسترم را هم باد برده است
می روم از هرجا که رسیدم ، پری به یادگار برایت خواهم گذاشت
می دانم این کمترین شرط جوانمردی ست
بدرود ، رفیق روزهای بی قراری ام !
قرارمان اما در حوالی قاف، پشت آشیانه سیمرغ
آنجا که جز بال و پر سوخته ، نشانی ندارد