جاتون خالی
گردش به من كه خيلي خوش گذشت فقط نميدونم ازكجا شروع كنم نزديكيهاي غروب بود كه رفتيم كجا؟باغ بابايي،باغ كجا بود يك مزرعه.ما كه رفتيم سوگند اينا اومده بودند جمعمون جمع بود همه دعوت خواهري بوديم اونجااتاق هم هست اما ترجيح داديم بيرون بشينيم چون اونجوري كه خونه هم مي تونستم بشينم بيرون هم چندجا براي نشستن بابايي درست كرده آب هم كه ازحوض وبرقمون كه دستگاه با خودمون برده بوديم.
با شيدا وسوگند ويكي ازخواهرهاش كه ازدواج كرده بازي ورق مي كرديم كه منصور موبايل روبهم دادگفت:فكركنم مريمه زنگ زده بودگفتم:ستاره نيست10دقيقه ديگه بزن جامونو باهم عوض كرديم دوروز بود كه با مريم صحبت نكرده بودم ستاره: خوبي؟مريم:مثل تونيستم بذار يكبارهم من اين حرفو بزنم به شوخي گفتم:اگه مياي با مرسدسم بيام دنبالت
مريم: داداشت خونه بودحتي يه تعارفم نكرد يكدفعه گفت:اصلاتو چرا موبايلت دست خودت نيست من هردفعه باپسرنامحرم صحبت كنم
متوجه نشدم گفتم:چي؟دوباره تكراركرد گفتم:يخ حالا ديگه ميره يه كم ديگه با هم صحبت كرديم مريم مي گفت:من صداي تورو نمي شنوم گفتم:چكاركنم دستگاه آب وبرق روشنه براي همين يكبارهم خودبخود مثل زمانيكه ناراحته حرف زد بعدفهميدم شوخي ميكنه گفتم:خيلي لوسي آخه من حرف بدي كه نزده بودم براي همين ترسيدم كه قهركرده باشي باباي اميد هم ازفرصت استفاده مي كرد همينطور كه ازكنارم رد ميشد آب روم ريخت خوب ميدونست كه فعلا مشغولم نميتونم تلافي كنم.
شام درمحيطي پرسروصدا خورديم مثل هميشه كباب كردنش به عهده مامانها بود ظرفها هم يكبارمصرف بود دورريختيم(چقدر كارها آسون شده)بعدهم كه بازيهاشروع شد اينباردو گروه بوديم چقدرعقرب كشتيم اگه يكي دست بهمون ميزد ازترس يك متربالا مي رفتيم منصور كه زيرلامپ نشسته بود دورش پر حشره بود ازدست اونا يك چادر روسرش انداخته بود كه باعث شده بود بهش بگن منصوره مثل زمانيكه خودم ميخوام اذيتش كنم اينجوري صداش مي كنم مخصوصا يكباركه زن داداش گفت نگاه كنين چطورنشسته وبعدكه نگاه كرديم متوجه شديم داره با تلفن صحبت ميكنه اونم چطوري؟برده بود زيرچادروصحبت مي كرد بهش خنديديم مي گفت:ساكت باشين نمي شنوم معلوم شد با باباي نجوا صحبت ميكنه زن داداش بزرگه هم كه هروقت بهش مي گفتيم بياد باما بازي كنه مي گفت:من توبه كردم وازاين بازيها نمي كنم گفتم:اون قماره كه گناهه ما كه قمارنمي كنيم گفت:اينم قماره هيچ فرقي نميكنه شب جمعه به جاي اينكه بشينيد قرآن بخونيد داريد اين بازيهارو مي كنيد اين حرفش باعث شد زمانيكه داشتم شماره موبايلمو بهش مي دادم آخه تاالان نپرسيده بود منم نداده بودم شيدا وسوگند ديدند گفتند:مچتونوگرفتيم اين كاغذچي بود بهش دادي؟گفتم:شماره منه گفتند:شب جمعه دارين شماره ردوبدل مي كنيد خيلي خوب بلدند حرف خودتو به خودت تحويل بدن.
ساعت11:40بودكه وسايلمونوجمع كرديم نميدونم چراوقتي كه شب ميشه سردرد مي گيرم اون شب هم كه چه سردردي احساس مي كردم هرلحظه سرم مي تركه يك ليوان آب تگري روسرم خالي كردم كه صداي ديگران رو درآورد به شيدا گفتم: فكركنم مرض لاعلاج گرفتم بعد آروم اين حرف روخطاب به ماماني گفتم شكرخدا نشنيد وگرنه حسابمو مي رسيد موقع رفتن با دوتا ماشين رفتيم اما برگشتن بايكي اونم پشت پيكان بار به زور جاشد اين خواسته خودمون بود مادربزرگ اميد (مادر پدرش)اون وسط نشسته بود پاهاشم درازكرده جاي چندنفرو گرفته بود آلزايمرداره هرحرفي روصدبار تكرار ميكنه بعضي مواقع يادش ميره چندتا بچه داره اگه چندباربهش غذابدي ميخوره ندي هم نميفهمه خدا آخروعاقبتمونو بخيركنه.
من وسوگند مجبورشده بوديم وايسيم اونم بالا روسريم افتاده بود بااون باد خنكي كه ميومد وموهاي خيس سردم شده بودمامان نجوا به شوخي گفت:مگه بهت نگفتم موهاتوسشوار كن سوگند؟حالا سشوارخدايي ميشه ستاره:حالاموهاموباز مي كنم بادبهش بزنه بهترسشواربشه سوگند:ديگه ميشه فيلم هندي الان يه پسرهم ارتوتاريكي بيرون مياد.زن داداشها گفتند:حتما جن وگرنه اين موقع شب كسي اينجاها نيست شيدا:اين حرفهارو نزنين وگرنه ستاره شب ازترس خوابش نميبره بيشترازهمه اون10 دقيقه اي كه تو ماشين بوديم خوش گذشت.
صبح جمعه منصوررفت بازم تنها شدم چقدراذيتش كردم بهش مي گفتم خرگوش چون دكتر چشمش گفته بود روزي يك ليوان آب هويج بخور يااون روز كه يه پارچ آب سرد دستم بود ازش خواستم دهنشو بازكنه گفت:نه آبش سرده گفتم:دهنتو بازكن وگرنه هولت ميدم با صندلي بيفتي اب كه تو گلوش ريختم به زورقورت داد وميگفت گلوم يخ زد يااون روزكه آماده منتظر دوستش بود ته مانده ليوان آبم روريختم روصورتش آبهاسرازير شد رفت تولباسش ماماني ميگه حالا ديگه كسي رونداري كه اذيتش كني واقعا جاش خاليه.
ببخشيد كه زياد شد خيلي سانسور كردم اما ديگه بيشترازاين نتونستم.
بخاطرداشته باشم كه هرچند روخانه ها بسيارباشند زمان پيوستن به دريا يكي مي شوند وآنگاه كه خورشيد ميدمد تاريكي باتمام عظمتش ناپديد خواهد شد