درانتظار ستاره
سلام .اسم من مريمه، دوست ستاره وستاره رفيق من ، من هميشه فكر ميكنم بين دوستي ورفاقت فاصله وجود داره رفاقت چند پله ازدوستي بالاتره...اينطور نيست؟؟
چهار روزقبل يعني روزاول تابستون من داشتم با بچه هاورق بازي مي كردم كه صدام زدن بيا تلفن ستارست. يه كم باهم حرف زديم حرف كشيد به وبلاك ستاره گفت:ديگه نمي خواد بنويسه وگوشي رو گذاشت چند دقيقه كنارتلفن ماتم برد ،يعني چه؟ اين دختره چه مرگشه باز؟ دوباره تلفن زد ديدم ستارست گفتم:قطع كن اينجا نمي تونم حرف بزنم .رفتم تو يه اتاق ديگه شماره ستاره رو گرفتم گوشي رو برداشت گفتم:يعني چه؟تو كه آدمي نيودي كه بخواي يه كاري رو نصفه نيمه ول كني وبري ولي نخير اون به خرجش نرفت كه نرفت...هرچي گفتم اون فقط گفت: نه.
فرداش خيلي دلم مي خواست به ستاره زنگ بزنم باهاش حرف بزنم ولي نمي دونم چراجرات نداشتم اينكارو بكنم. به خودم گفتم بعد نهارحتما ميرم پيش ستاره...ساعت1:30 كارهام روتموم كرده بودم مي خواستم برم آماده بشم ديدم تلفن زنگ ميزنه ستاره بود بهش گفتم:مهمون نمي خواي؟ گفت:چرا اتفاقا منم زنگ زده بودم كه بياي خونمون اماده شدم هرطوري بود تا ساعت2 وبا خواهرم راهي شدم سرراه اون رفت خونه عموم توراه همش مي گفت:داري ميري اذيت نكني.هنوزفكر مي كرد من بچه ام.
شايد هم درست فكر مي كرد اگه من بچه نبودم گريه نمي كردم كه يكي بياد همرام برم خونه دوستم.مامانش رو ديدم گفتم:من دارم ميرم خونتون گفت:برو درو هم بازگذاشتم بدون اينكه دربزنم رفتم تو وارد اتاق ستاره كه شدم ديدم ستاره خوابيده چند تا كتاب هم دوروبرش ريخته يه كم بالا سرش ايستادم يواشكي رفتم ضبط رو خاموش كردم كه با اين كارم ستاره از خواب پريد.
همش به درو ديوار نگاه مي كردم به يادگاري هايي كه رو ديوار براش نوشته بودم همه جاي اتاق پربود ازخاطره،چه خاطره هاي شيريني آخ يادش بخير ستاره هي اعتراض مي كرد كه اگه اينجوري مي خواي بشيني بيرونت مي كنم.ستاره مي گفت: بايد اينكارو بكني ولي من قبول نمي كردم چند بارخواست يادم بده ولي نمي تونستم قبول كنم واسم خيلي سخت بود نمي دونم چرا اينجوري شد؟ به خودم قول دادم كه ستاره رو برگردونم ساعت 7:15 بود كه مي خواستم برم خونه ستاره نذاشت برم اول كه مي خواست منو بيرون كنه حالا چرانظرش عوض شده بود ونميدونم.من هم ازخدا خواسته قبول كردم آخه اصلا حوصله خونه رفتنو نداشتم باهم نشستيم وبا ازخاطرات دوران مدرسه گفتيم.
مامان ستاره ازخوشحالي دوباربرامون شام آورد خندمون گرفت آخه ستاره هميشه عادت داشت شام نمي خورد حتما فكر كرده بود وقتي كنارهم باشيم ستاره هم يه چيزي مي خوره با التماس ستاره رو مجبور كردم كه شامشو تموم كنه .يه كم نشستيم فيلم نگاه كرديم ديگه كم كم هردوتامون داشت خوابمون مي رفت گفتم:موافقي بريم توپ باري اونم قبول كرد قبلش زنگ زدم كه يكي بياد دنبالم داداشم گفت بازي ورق كه تموم شد ميام دنبالت تا اون موقع با ستاره توپ بازي كرديم وقتي ستاره مي خواست توپو بندازه طرف من من سرمو مي گرفتم وچشامومي بستم ستاره مي گفت: وقتي مي خوام توپو بندازم طرف اميد اونم اينكارو ميكنه ساعت يازده وخردي بود كه داداشي اومد دنبالم واومدم خونه صبح نگ زدم به نگين آخه هروقت دلم ميگيره زنگ ميزنم واسه دوستام وقتي باهاشون حرف مي زنم خيلي آروم ميشم ولي اينبار كه زنگ زدم يه درد ديگه هم به دردهام اضافه شد همه برسردوراهي گير ميكنن ولي نگين سرچهارراه گيركرده بود براش آرزوي موفقيت كردم وبعد خداحافظي.
ظهرنهارم وكه خورده بودم تلفن زنگ زد ليدا بود يكم تيرماه زنگ زده بود واسه تبريك تولدش واون كار داشت مجبور شديم زود قطع كنيم وحالا زنگ زده بود معذرت خواهي كنه گفتم :چيه ليدا چرا اينقدر خسته و گرفته اي ديدم گريه اش گرفت بعد هم گوشي رو گذاشت گفتم:خدايا اينو كجاي دلم بذارم.
شماره خونشون رو گرفتم خودش گوشي رو برداشت گفتم:چته حرفتو بزن گفت:عموش كه چند وقت پيش ازخارج اومده بود دوباره رفته وتا هشت ماه ديگه نمياد تو دلم خدارو شكركردم كه مشكلي غيرازاين نبود راستي چقدر خوبه آدم با عموش رفيق باشه.
يه زنگ زدم به خانم شكلات اونم خونه نبود.
ديگه جرات نكردم به كس ديگه زنگ بزنم سه بارزنگ زدم به ستاره گفتم:شب بيا خونون قبول نكرد خواهرش خونشون بود منم دست از سركچلش برداشتم(خداپدرومادر اوني كه تلفن واختراع كرد بيامرزه وگرنه ما چه جوري ازحال همديگه باخبر مي شديم ؟مگه نه؟)
امروز ساعت10:15 زنگ زدم به ستاره گفتم:تصميم گرفتم وبلاك رو بنويسم ولي واسه يه مدت كوتاه وتو بايد بعد از يه مدت مرخصي بازم بياي شروع كني اونم قبول كرد وقرار شد امشب برم واين نوشته هاروببرم خونشون تا كاربا وبلاك رو يادم بده منو ببخشيد اگه پرحرفي كردم و اينكه بهتون قول ميدم ستاره رو برمي گردونم .
با تشكر مريم گلي
تقديم به همدم لحظه هاي تنهايي ام: ستاره
((برگرد عزيزم كه مرا همنفسي نيست))