نامه ای برای...!!!

عصر سه شنبه شوهرخواهری مارو تا نصف راه برد از اونطرف سحربا داداشش دنبالمون اومدند همون شب اینقدر دلم گرفته واعصابم خورد بود که نگو اشکم داشت درمیومد رفتم اتاق دیگه کم کم سرو کله بقیه هم پیدا شد فکرمیکردند بخاطر شوخیهاشون ناراحت شدم اما بازبه اونجا عادت کردم پنجشنبه ساعت11به ایستگاه رفتم بقیه زودتر رفته بودند دم در کلاس زهرا ومرضیه با سحر منتظرم بودند جایی برای نشستن نبود چون دانشجوهای مدیریت هم باما کلاس داشتند چندتا صندلی آوردیم وکنار تخته وپسرا نشستیم چون جایی برای نشستن نبود استادغفوری که وارد شد گفت:اگه یک نفر آخ بکشه تمام کلاس منفجر میشهراست می گفت با اون همه دانشجو مطمئنا منفجر میشد وسطهای کلاس سحر بلندشد رفت بیرون از دست متلک پرونی های مزخرف پسرای آخر کلاس استاد هم اعصابش خورد بود نمیدونست چی داره میگه خوب شد متلک پرونهای کلاس ما غیبت داشتند وگرنه دیگه واقعا کلاس بهم می ریخت ازدست انتظام هم با نگاه کردنش ازاول تا آخر کلاس داشت نگام میکرد روز آخری وقت گیر آورده بود یک صندلی باهام فاصله داشت شده بود سوژه بچه ها شده بودم مخصوصا مرضیه که بار اولش بود وفکر می کرد همیشه اینطورهبعد از اتمام کلاس ژتون گرفتیم و درکلاس301 خوردیم کنار آبسردکن آب می خوردیم که سروکله سه تا پسر پیدا شد ازبس سروصدا می کردند فاطمه گفت:مگه اینجا باغ وحشه؟که اونا هم روشون زیاد شد از کنارمون که رد میشدند موبایلم زنگ زد یکی از اونا گفت:به خدا ماهم داریم همینطور که با مامانی صحبت می کردم با بچه ها پایین رفتیم پشت سرمون میومدند ومی گفتند:صدای پاها چه قشنگهساعت2:30فاطمه با سحر رفتند کلاس بقیه هم خونه منم به سالن مطالعه کلاسشون تا ساعت8طول می کشید منم که آخرین روز کلاسم بود ودیگه تعطیل تا امتحانات کلاسم دیرتر شروع شد وزودتر هم به پایان رسید هرروز همراه بچه ها که کلاس دارند میرم ودرسالن مطالعه درسامو میخونم چون بهتر میتونم بخونم علاف دانشگاه منمبه مناسبت روز دانشجو جشن در سه روز برگزار شد وما بلیط برای جمعه18آذرروز آخر جشن داشتیم ساعت4جشن شروع شد ما که نتونستیم وارد بشیم چون ظرفیت تکمیل شده بود فاطمه با سامعه رفتند ماهم به سالن مطالعه رفتیم وبعد از یکساعت که پایین اومدیم پسری که پشت در سالن ایستاده بود راهمون داد اما تا آخر جشن که تا8:30 ادامه داشت ایستاده بودیم یکبار که اسم بچه های علوم اجتماعی رو میخوندند برای کادو گرفتن گفت:مهندسین علوم اجتماعی که ماگفتیم:ازکی تا حالا علوم اجتماعی مهندسی داره؟که پسر پشت سرمون وارد بحث شد وبرای خاتمه اون گفت:اصلا به خودمون چه خودمون که رشتمون اجتماعی نیست که زهرا اعتراض کرد پسره گفت:من مدیر آینده هستم بقیه گفتند:ماهم دکترای آینده هستیم گفت:حتما روانشناسی هستید وای به حال مریضایی که میخوان بیان پیش شماهامنم که به روی خودم نیاوردم همون شب از بس سرپا ایستاده بودم از خستگی سریع خوابم برد.

تقدیم به مریم گلی جونم بخاطر تما زحمتاش فدات

یه چیز جالب یه روز داشتیم ناهار میخوردیم که محکم در زدن وقتی رفتم هرطرف که نگاه کردم کسی نبود خواستم درو ببندم که چشمم به نامه ای که جلو در بود افتاد با دستخطی بچگانه نوشته بود(نامه ای برای فوزیه)رفتم پیش بچه ها وبازش کردیم دستخطی بچگانه وپراز غلط املایی از خاطرات عشقش نوشته بود واینکه روزی تو را درکوچه مخابرات دیدم شبیه لیلای من بودی وبه دنبال تو آمدم تا خانه ات را پیدا کردمهمون شب من ومرضیه جدا از بچه ها درس می خوندیم که خبر آوردند زنگ زده وگفته من فلانیم با فوزیه کار دارم زهرا هم گفته همچین کسی نداریم واگه یکباره دیگه مزاحم بشی به118یعنی(110)زنگ میزنیماینم از دستپاچگی زهرا هیچوقت درست وحسابی یه کاری رو انجام نمیدن هفته قبل از مامانی اجازه گرفتم وبا سحر به شهرشون رفتیم جالب اینجا بود که داداشش دنبالمون اومد اما تا شبش فکر میکرده که سامعه رو آورده نه منخانوادش خیلی خوب وخونگرم هستند مثل اینکه چندساله باهات آشنا هستند دختر یکی از برادراش اینقدر شیرین زبون وبامزه اس که نگو همین که زنگ میزد اول سراغ منو می گرفت روز آخرهم زنگ زد که میخوام بیام اما کسی نیست منو بیاره سه شنبه برادرش مارو برگردوند باکلید درو باز کردیم بچه ها پیش صاحبخونه بودند فقط سید(مرضیه)این اسمیه که بچه ها روش گذاشتن خوابیده بود که اونم اینقدر خوابش سنگینه که من پا روش گذاشتم هم بیدار نشد رفتیم زیر پتو بچه ها یکی یکی میومدند داخل واز ترس جیغ میزدند وبه دیوار می چسبیدند این هفته هم سید برای چندروزی اومد خونشون منم که تو دانشگاه فقط به اتاق مطالعه میرم اما بازم از درسها عقبم.

اینم فقط بخاطر گل روی مریم فدات

شنبه صبح مرضیه برگشت چون مدرسه داشت وفاطمه همراه مامان مرضیه رفت شهرمون بعد از چندساعتی شوهرخواهری با مامان دنبالم اومدند که بریم خونه بچه ها بزور اجازه دادند برم سحرهم که اینروزها خیلی باهام صمیمی شده وهمیشه باهمیم سفارش می کرد که هرچه زودتر برگردم زهرا هم که معلوم نبود روز اول چقدر باهام جروبحث می کرد حالا قربون صدقه ام میرهبه قول سحر باراول که از کسی بدت اومد بعدا برعکس میشه اعتراف کرد که روز اول به سامعه میگفته:این دیگه کیه من با این نمیتونم کنار بیام  اما الان طاقت دوریمو نداره(حتما قیافم همه رو به اشتباه میندازه)مریم کجایی ببینی که برات یه رقیب سرسخت پیدا شدهامید هم که چندروزه با مامانش رفتند بندرعباس خونه عمه اش دلم برای شیطونی هاش تنگ شده نجوا کوچولوهم که رفته پیش باباییش دلم براشون یه ذره شده.

هروقت که میام اینجا بارون میاد امسال خیلی خوبه هرروز خدا بارون میاد اما من جرات رفتن زیر بارون رو ندارم آخه یه شب ساعت12شروع به لرزیدن کردم منی که اصلا سردم نمیشه وتمام زمستون با لباس آستین کوتاه میگردم اما اون لرزش براثرسرما نبود با آب قند خوب شدم صبح وقتی دیدم سحر داره سرجاش میخوابه پرسیدم کجا بودی؟گفت:نماز صبح خوندم گفتم:پس چرا منو بیدار نکردی؟گفت:هنوز دیر نشده برو که یکدفعه دوباره بدنم شروع به لرزیدن کردزنگ زدند به آژانس هرچی گفتم:حالم خوبه احتیاجی نیست قبول نکردند دکترهم گفت:اگه دوباره اینجوری شد باید آزمایش بدی اینجا مامانی اجازه نمیده اونجا هم مادربزرگ(سحر)مریم رو هم که دیشب دیدم اومد خونمون از وقتی اومدم بارون میومد برای همین تا الان نیومده بود صبح سحر زنگ زده بود والتماس می کرد که هرچه زودتر برگردم پیششون آخه من رسیدم خونه که بخوام برم مامانی میگه اگه اومدنت اینجوریه که زود بخوای بری نیای بهتره وقتی زهرا گوشی رو برداشت اونم میگفت:بیا سحرمجنون شده سربه بیابون گذاشته منم همینطور هرچه زودتربیا شبها ساعت10 میخوابیم یا یه گوشه اتاق گزکردیم (مثل اینکه وضع خیلی خرابه واقعا عاشقم شدن از اول که به بداخلاق معروف بودم ونه ازالان که عزیزدردونه شدم وطاقت دوریمو ندارندالبته هنوزهم بهم میگن بی احساس)گفتم:اون همه آدم تو اون خونه هست یعنی مثل من نمیشن؟گفت:نه حالا دارم ازت تعریف می کنم قیافه نگیریامثل اینکه بعدازاومدن من اتفاقهای زیادی افتاده حالم دیگه ازاون شهربا مردماش بهم میخوره سحرمیگه اگه برم دیگه پشت سرمو نگاه نمی کنم اما ما نمیذاریم همچین کاری انجام بده خدابزرگه ببینم چی میشه فعلا که برنامه های زیادی داشتیم هنوز یک ترم نگذشته وای بحال4سال بخوایم بمونیم.افشین هم بیشتر مواقع سراغمو میگیره وباهم صحبت می کنیم یکبارهم منصور دیگه کسی نمیدونه یه آبجی ستاره ای هم در بین بوده

به خواهرزهرا پیغام داده بودند که بهشون زنگ بزنم خودم قصدشو داشتم اما چون پیغام دادند منم کمی معطل کردم وقتی باهاشون صحبت کردم همه از سنگدلیم شکایت می کردند مرضیه می گفت:هرکس دیگه ای بود تا الان کنار ما دلش اگه از سنگ بود هم آب میشد تو اصلا دل نداری گفتم:زحمت کشیدی حالا فهمیدی دل ندارمزهرا هم که می گفت:هرچه زودتر بیا که سحر دیوونمون کرده تو بیداری که هر لحظه میگه ستاره نصف شب تو خواب هم یکدفعه میگه:ستاره ستاره بیا تا وقتی سربه بیابون نذاشته این زهرا هم که داره بلبل زبون میشهسحرهم که گلایه داشت واصرار می کرد هرچه زودتر برگردم وازخونسردی من می نالید واینکه دفعه دیگه اگه بخوام بیام مرخصی اونم میره شهرشون با شیدا وسوگندهم تلفنی صحبت کردم از بچه های سال قبل هم که خبرندارم وقت ندارم باهاشون تماس بگیرم ساعت10به خونه مریم رفتم ودوساعتی باهم بودیم مثل برق وباد گذشت انشالله اگه عمری بود برای عید برمی گردم.

کاش میشد از عمق سکوتت داد بزنی عاشق ترینم

هميشه به انتهاي گريه كه مي رسم

صداي ساده فروغ از نهايت شب را مي شنوم

صداي غروب غزلها

صداي بوق بوق نبودن تورا در تلفن

آرام تر كه شدم شعري از دفاتر دريا را مي خوانم

و به انعكاس صدايم در آيينه اتاق خيره مي شوم

در برودت اين همه حيرت كجا مانده يي آخر؟

 

راز گل سرخ

یکشنبه 14 آبان

صبح چهار شنبه همراه مهشید به شهر مورد نظر رفتیم اول برای گذاشتن وسایل رفتیم خونه از لای در زهرا رو دیدم که برای گول زدن من دوباره خوابید چون دستم پر بود با پا درو باز کردم وداد زدم  زهرا دیدمت بلند شو بیدار باش زدم و همه رو از خواب بیدار کردم مرضیه که رفته بود بقیه هم با چشمهای پف کرده روبروم ایستاده بودند.

همه کلاسهامون طبقه سوم تشکیل میشه به قول مهشید اگه بخوایم این پله ها رو بالا و پایین کنیم هر بار چند کیلوکم می کنیم وقتی به طبقه سوم می رسیم که به نفس  نفس افتادیم هر طبقه 24پله.

ساعت اول فرخی کسایی داشتیم  ساعت اول بود و من یکی هم که کمبود خواب داشتم استاد که داشت در مورد دانشگاه و مسائل مربوط به اون صحبت می کرد و گاهی هم درس می داد همه خمیازه می کشیدند و به مهشید می گفتم مث اینه که داره قصه میگهساعت بعد هم رودکی منوچهری در همون کلاس با خودش داشتیم اینبار خیلی بهتر بود و واقعا استاد خوبیه لیسانس دانشگاه شیراز فوق تهران و جوون حرفاش جالب و بدرد بخور بعضی مواقع هم از خاطراتش با اساتیدش می گفت ساعت بعد من و مهشید کنار پنجره نشسته بودیم اون موقع آفتاب از پنجره کلاس می خورد به ساعت مهشید و بازتاب نور افتاده بود رو سر یکی از دخترایی که جلو ما نشسته بود بهش گفتم بنداز رو صورت استاد اماجراتش رو نداشت بالای تخته نورو بالا و پایین می کرد من نگام به نور بود یه لحظه خند ه ام گرفت استاد نگام کرد ولی چیزی نگفت  چون از ساعت اولی که منو دیده بوداز حرکاتم فهمید که یکجا نمی تونم بند بشم ، استاد پشت سرشو که نگاه کرد گفت:دارین اینو نگاه می کنین من میگم چرا همه به اونجا نگاه می کنن استاد به آخر کلاس به پسرهایی که پشت سر ما نشسته بودند اشاره کرد و گفت که یکی از شما از رو شعر بخونه چون همش دخترا خوندند هر کدومشون به دیگری می گفت که بخونه آخرش استاد گفت خب چی شد می خونید؟ با هم گفتند ما سرما خوردیم دفعه دیگه می خونیم استاد جواب داد حتما می ترسین اشتباه بخونید بهتون بخندند می خواین دفعه دیگه با آمادگی بیاین سر کلاس ،بعد به طرف پسر سبزچشم و ساکتی که همیشه صندلی اول میشینه کرد و گفت:شما هم سرما خوردین جواب داد نه گفت پس از رو درس بخونید ساعت بعد هم کلاس روبرو با همون استاد درس بدیع داشتیم ساعت یک بود که کلاس تموم شدو ما تو کلاس بعدی انتظار استاد تاریخ بیهقی رو می کشیدیم ولی از استاد خبری نبود از کارشناس پرسیدیم گفت که برای ظهر رفتن خونه و ساعت 2:30 کلاس تشکیل میشه بقیه که ژتون گرفتن خوردن و ما هم به آژانس زنگ زدیم رفتیم خونه،بچه ها غذا رو آماده کرده بودن مهشید هم با سامعه وسحر بیشتر آشنا شد وقتی برگشتیم دانشگاه از ساعت کلاسمون گذشته بود در کلاس 305 از کسی خبری نبود تمام کلاسای طبقه 3 رو گشتیم ولی از هیچکدوم از همکلاسیها خبری نبود ساعت بعدش هم کلاس داشتیم واسه همین نمی تونستیم بریم خونه تو سالن منتظر موندیم از بیکاری یه قلم در آوردم عکس چند تا از پسرایی که روبرومون نشسته بودن رو کشیدم به مهشید گفتم مداد رنگی نداری؟گفت این یکی رو ندارم خنده ام گرفت ما هم چه دانشجوهایی هستیم زیرش هم نوشتم ستاره داوینچی،همکلاسیهام رو دیدم که از پله ها پایین میومدند ازبچه هایی که آشنایی مختصر باهاشون داشتم پرسیدم گفتند چون تو کلاس آفتاب بوده رفتیم طبقه دوم به مهشید گفتم عجب استادی نمی تونست رو در کلاس بنویسه کجا کلاس تشکیل میشه  نزدیکای ساعت 4:15 رفتیم کلاس زبان  به جز اون پسری که سوت می زد ومو فرفری کسی دیگه ای تو کلاس نبود گفت امرور استاد غفوری نمیاد بعدشم گفت که نمی دونیم مطمئن نیستیم در اون موقع اون دو تا دختر رسیدن وارد کلاس شدیم اونا هم یا سوت می زدن یا چیزی می گفتند و می رفتن همه از دستشون عصبانی بودند پشتمونو به اونا کردیم و نشستیم اگه بیشتر از این پیش می رفتن یه چیزی بهشون می گفتم که خوشبختانه از کلاس رفتن بیرون ما هم چون دیدیم کسی نمیاد رفتیم تابلو رو نگاه کردیم درسته امروز استاد نمیاد وقتی رفتم خونه بچه ها همه رو تخت نشسته بودن خبر دادن که شوهر خواهری چون نتونسته با موبایلم تماس بگیره با خونه تماس گرفته و گفته می خواد موکت واسمون بیاره با خواهری و امید اومدن موکت و آوردن بعد رفتن هر کاری بهم می گفتن می گفتم من نمی کنم خواهرم موکت آورده زهرا می گفت خوبه که خودت نخریدی وگرنه دیگه هیچ کاری نمی کردی شب با سامعه رو تخت حیاط خوابیدیم بچه ها که سردیه هوا رو بهونه می کنن نمیان می گفتند وقتی واسه نماز صبح بیدار شدیم و اونطور بی حرکت خوابیده بودی گفتیم حالا یخ زدی پنج شنبه با زهرا رفتم دانشگاه  مهشید تو سالن منتظر من بود با هم به کلاس 301 رفتیم استاد درس قرائت عربی که مردی میانسال بود وارد شد با اینکه حرفاشو در عین جدیت می زد اما شوخ به نظر می رسید ازمون خواست خودمون و معرفی کنیم و بگیم از کدوم شهریم پسری که سوت می زد از جهرم بود با بغل دستیش که ترم بالاتر بود همشهری بودند ساعت بعد با همون استاد کلاس402ساختمان اداری قواعد عربی داشتیم  چون زهرا اون ساعت بیکار بود باهامون اومد سر کلاس صندلی کم بود از کلاس رو به رویی آوردیم بهش گفتم به پسری که طبق معمول جدا از پسرای دیگه جلو نشسته بود بگه یه کم بره جلوتر زهرا اینو ازش خواست گفت می خوای بچسپم به تخته ؟ من که خند ه ام گرفت اما بازم جلو تر رفت وقتی استاد گفت یه نفر داوطلبی بیاد پای تخته من سریع گفتم :آقای... تنها کسی بود که اسمش و یاد گرفته بودم اونم بدون هیچ حرفی بلند شد  رفت پای تخته استاد به نفر آخر کلاس اشاره کرد گفت یه جمله عربی بگو پسره گفت من یا پشت سریم ؟ استاد جواب داد پشت سرت که دیوارهعربی همه بچه های کلاس ضعیف بود استاد با طعنه گفت این همه سال یاد نگرفتید چند سال دیگه که یاد گرفتید بیایید جواب بدید کلاسا که تموم شد مهشید که برگشت شهرمون وقتی رفتم خونه با سامعه واسه خرید و بانک بیرون رفتیم به عکاسی کتاب فروشی و جاهای زیادی سر زدیم ساعت 6:15 کم کم می خواستیم به خونه برگردیم که یه نفر دستم و گرفت زهرا به همراه مدینه بودند مث اینکه منتظر سرویس بود که به دانشگاه بره اما سرویس نیومده بود و از ترس به خونه برگشته هر چی خاله گفته بود برات آژانس میگیرم گفته بود نه واسش یه آژانس گرفتیم نیم ساعت از وقت کلاسش گذشته بود میگه من روم نمیشه باید شما هم باهام بیاین سر کلاس هر چی گفتم نه قبول نکرد گفتم باشه من میام در زد و وارد شد همین که پشت سرش و نگاه کرد من خودمو پشت دیوار قایم کردم عصبانی درو محکم به هم کوبید بهش میگم تو دانشجوی مملکتی 9ترم می خوای اینجا درس بخونی دل و جرات داشته باش اما هیچ فایده ای نداره.

از دو شب قبل شروع کردم به خوندن درسام می خوام همراه با کلاس پیش برم تا شب امتحان مشکلی نداشته باشم البته اگه یه لحظه ساکت بمونن یکی ساکت میشه یکی دیگه حرف می زنه بعد از درس هم با هم ورق بازی می کنیم دیشب با هم برنامه ریزی کردیم و به دیوار زدیم که هر شب از ساعت 9تا 11 درسامون و بخونیم .

 با رفتن سحربه شهرشون صبح دیگه کسی نیست که صدامون کنه شبها که من سرو صدا می کنم  نمی ذارم بخوابن دیشب با سامعه تو حیاط خوابیدیم به قول بچه ها اصلا احساس نداریم و سردمون نمیشه صبحها هم که سحر بیدار باش می زنه و نمی ذاره کسی بخوابه جمعه صبح که دیگه صدای ضبط و تا آخرکرده و نوار بنیامین گذاشته تا ما بلند شیم صبح تا شب گوش میدن میگم ضبط داغ می کنه می سوزه نواره هم آب میشه الانم ساعت 1:04 بقیه همه خوابن جای سحرو سامعه هم خالیه.

صبح باسحررفتم خیاطی به خاطر 13 ابان خیابونا  شلوغ بود مریم هم که دوبار باهاش صحبت کردم و دیدن که نمی شه این چند وقت که خونه بودم خیلی همدیگه رو دیدیم.

هر وقت میام بنویسم یکی مزاحم میشه سامعه چند بار خواسته بخونه اما نذاشتم میگه آخرش یه روزی می خونم میگم شما چیکار به کار خصوصیه مردم دارین میگه اینجا هیچ کار خصوصی نداریم؟ مرضیه میگه این بچه ها تا چند وقت دیگه همه چی رو عمومیش می کنن و الانم که از فرصت استفاده کردم اومدم که بنویسم.

جمعه که پیروزی از استقلال برد همون روز خاله به آب گرم رفته بود و ما نتونستیم  ببینیم سحر رفت خونه دوستش از منم خواست که باهاش برم اما قبول نکردم  این پیروزی رو هم به پرسپولیسی ها تبریک می گم اون روز عصر خیابونا شلوغ همه با پرچم قرمز بیرون اومده بودن حتی بالای اتوبوس هم نشسته بودن من که بیرون نرفتم ولی فاطمه با سحرکه کلاس داشتن می گفتن که همه دوربین و موبایلشون و به طرف سرویس دانشگاه گرفته بودن و عکس می گرفتن پسر های این دورو زمونه چقد بد جنس هستند الانم برم بخوابم که خیلی دیر شده .

دوشنبه15 آبان

الان که دارم اینا رو می نویسم ساعت 1:29 نیمه شب همه جا تاریکه و بقیه خواب هستند منم با استفاده از نور چراغ کوچکی که مریم بهم داده می نویسم بی خوابی به سرم زده از این پهلو به اون پهلو می چرخم  خوابم نمی بره وقتی دفترم و واسه نوشتن از کیفم بیرون آوردم احساس کردم که کسی دفترم رو برداشته اصلا دلم نمی خواد که کسی بدون اجازه  نوشته هام رو بخونه اما مطمئنم که کسی به وسایلم دس زده تقصیر خودمه نباید دفترم رو تو کیف می ذاشتم حالا هرچه بود گذشته بعد از این باید مواظب باشم .

 یکشنبه یه کم درس خوندم با مامانی و مریم تماس گرفتم دلم واسه خونه تنگ شده اما نمی خوام برم  تا به اینجا عادت کنم سحر تماس گرفت گفت می خوام زنگ بزنم خونه هاتون تا از ماماناتون اجازه بگیرم بیاین عروسی خواهرم. سمیرا آبجیه مریم هم که نامزد کرده میگفت آبجیم گفته چرا به ستاره نگفتی؟ گفتم بهش بگو ما با همدیگه این حرفا رو نداریم من که ناراحت نشدم به نظر من ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است.

با اینکه جای بقیه خالیه ولی خوش می گذره از بچه خواستم ورق بازی کنیم به قول زهرا اومدیم پیک نیک. وقتی از نحوه صحبت کردنشون ایراد می گیرم میگن تا چن وقت دیگه نمی تونیم صحبت کنیم چون من حرفا شون و اصلاح می کنم و میگم رشته ام ادبیاته قبل خواب تو رختخواب باهم صحبت می کردیم  بقیه خوابیدند زهرا ازم خواست شب با ملاف سفیدم که گلهای آبی کمرنگ داره از جام بلند نشم چون زهره ترک میشه منم شیطنتم گل کرد ملاف رو روی سرم کشیدم و از جام بلند شدم خواستم حرکت کنم که خنده ام گرفت از صدای خنده ام زهرا برگشت و جیغی کشید و محکم به فاطمه چسپید آخه بعضی وقتها شیطنتم گل میکنه و اذیتهای نا جور می کنم.بچه ها بهم گفتن حرفهام رو رک می زنم مرغمم یه پا داره که خودم اصلاح کردمو گفتم مریم میگه مرغ تو اصلا پا نداره نمی دونم این خصوصیات خوبه یا بد اما دیگه برام عادت شده و ترک عادت موجب مرض است شب بخیر.

چهارشنبه 17 آبان                                ساعت:00:15بامداد

سامعه و سحر چون عروسیه خواهر سحر این هفته نمیان ما هم از بیکاری میریم تو شهر می گردیم مغازه ها رو میبینیم مدینه هم واسه چن روز رفته شیراز ما هم که کارمون شده خوردن و خوابیدن و اذیت کردن البته طبق برنامه ریزی درس هم می خونیم با رفتن مدینه از دس خودشو جدول حل کردنش راحت شدیم مجله اش و میاره اینجا حتی آسونترین سوالش هم می پرسه .

زهرا هم که از دس صحبت کردن من ناراضیه بهم میگه اینقد رک صحبت نکن خب چیکار کنم من طرز دیگه ای بلد نیستم صحبت کنم البته با همه اینطوری صحبت نمی کنم طرز صحبت کردنم با دوستام وبا دیگران خیلی متفاوته.

سه شنبه۸ آذر

هفته دوم شروع کلاسها بازم سرساعت8به دانشگاه رفتم مهشید تو سالن اصلی منتظرم بود با هم به کلاس رفتیم ساعت دوم که با استاد رحیمی رودکی داشتیم دخترها پیشنهاد دادند که بدیع کار کنیم ساعت بعد رودکی همه قبول کردند که یکدفعه پسر سوتکی مخالفت کرد که باید طبق برنامه پیش بریم استاد هم رای گیری کرد دخترها همه از هم حمایت کردند وپسرها هم بر ضد ما اما چون تعداد ما بیشتر بود به نفع ما شد به قول استاد برای یکبارم که خانمها دارند از همدیگه حمایت می کنند بذارین تشویق بشن ساعت2:30 کلاس تاریخ بیهقی دیر رسیدیم همین که سلام کردم استاد با صدای کلفتش گفت:برو صندلی بیار سلام تو گلوم خشکید صندلیها رو اول کلاس کنار پسر چشم سبز گذاشتیم ونشستیم این دیگه چه استادی بود پیر وکچل با شکم برآمده میگفت:ایندفعه اشکالی نداره اما دفعه دیگه باید بخونید بیاید اگه از کلاس اخراجتون می کنم بعد هم بچه ها رو جابجا کرد که شاید کسی بیرون کار داشته باشه وپسر سوتکی رو جلو ما نشوند کلاس که تموم شد پسرسوتکی از جاش بلند شد چراغهارو خاموش کرد ورفت بیرون منم عصبانی سریع بلند شدم روشن کردم پسر چشم سبز که اونجا نشسته بود نگاهم کرد وخندید تو دلم گفتم:تو دیگه چی میگی؟ ساعت زبان چندبار موبایل مهشید زنگ زد وقتی که چندبار جواب نداد استاد گفت:اینجوری تو صورتش قطع نکن برو بیرون صحبت کن خاموش کرد و نشست که یکدفعه صدای موبایل من در اومد وحشتزده خاموش کردم صدای یکی از پسرها اومد که گفت:کلاس میذارن اما متوجه نشدم کی بود استاد هم به شوخی گفت:کلاس موبایل باز شده مهشید که به حساب خودش خاموش کرده بود دوباره صداش بلند شد گفتم:برو بیرون تا بیشتر از این آبرومون نرفته فردای همون روز آخرین نفراتی بودیم که از کلاس قرائت خارج شدیم انتظام (پسرچشم سبز)چندبار دیدم میره وبرمیگرده همین که از کلاس خارج شدم به طرفم اومد وگفت:دیروز موبایل شما سرکلاس زنگ زد؟گفتم:بله گفت:ببخشید بخاطر حرفی که دیروز زدم گفتم:خواهش می کنم اشکالی نداره با خودم گفتم:من که متوجه نشده بودم کی بود چقدر با خودت فکر کردی وزحمت کشیدی تا بیای معذرت خواهی کنی. با اینکه من زیاد ناراحت نمیشم اما از دستش عصبانی بودم چون جلو همه بچه ها اون حرفو زد

هفته بعد هم که کلاسها به این صورت گذشت اینبار بچه های دیگه هم به کلاس زبان اومدند سامعه وزهرا دیر رسیدند رفتند آخر کلاس وسط کلاس که استاد تنفس داد مهشید رفت واونا هم اومدند پیش ما ما ردیف دوم پشت سر انتظام وپسرهای جهرمی نشسته بودیم اونا هم که بعضی مواقع حرفهایی میزنند که هیچ ربطی به کلاس نداره وقتی از کلاس بیرون رفته بودندصندلی بینشون خالی بود زهرا کشید عقب روش نشست همین که اومدند به انتظام گفتند:پس صندلی کو؟سحرگفت:پرید یکدفعه یکیشون برگشت وگفت:کجا؟؟؟که جواب ندادیم هرچی می گفتند از پشت سرجوابشونو می دادیم گفتند:پشت سریهامون چقدر بلبل زبونند سحر گفت:اصولا روانشناسا اینطوریند اون ساعت به خوبی گذشت.اگه نمیدونی بدون

آخرین جلسه کلاسها بود کتابهارو تموم کردیم چهارشنبه صبح سحر به همراه یکی ازپسرخاله هاش که میخواست بره خارج برگشت زنگ زد گفت:سرکلاس موبایلموخاموش نکنم منم قبول کردم ساعت دوم بود که زنگ زد سریع از کلاس خارج شدم مریم بود وقتی خواستم دوباره به کلاس برگردم استاد خارج میشد با لبخند گفت:به صحبتهات ادامه بده اینبار هم ساعت6با بچه ها وارد کلاس زبان شدیم ایندفعه شش نفری جلو صف کشیدیم بقیه دخترها گفتند:پس انتظام کجا بشینه؟جای همیشگیش بود تک وتنها جلو میشینه هیچ اعتنایی نکردیم وقتی انتظام وارد شد ودید جا نداره رفت عقب وبعد با چندتای دیگه صندلی به دست اومدند جلو کنار جایگاه استاد گذاشتند درست جلو ما وقتی استاد غفوری وارد شد گفت:چرا اینجا نشستین؟نمیدونم پسرا چی گفتند که گفت:پس رقابته حتما دفعه دیگه می چسپین به تخته سرکلاس فاطمه یادش افتاده که سوال کنه شام چی داریم گفتم:یه کم شکمتو فراموش کن تا آخر کلاس بلبل زبونی ما ادامه داشت وقتی با بقیه هستم جراتم بیشتر میشه ساعت 8شب وقتی که راننده سرویس داد زد جنگجو کسی هست جواب دادیم بله آخه خیابونی که ما پیاده میشیم اسمش جنگجوئه به قول بچه ها جنگجویان پیاده بشید.یک جلسه دیگه زبان مونده که پنجشنبه ساعت11:30شروع میشه فردای همون روز وقتی وارد کلاس شدم صندلیهای روز قبل رو خالی دیدم اما رفتیم آخر کلاس نشستیم انتظام که وارد شد موقع نشستن نگاهی به من ومهشید انداخت وسرجای همیشگیش نشست.امتحان عربی هم داشتیم که بخاطر اینکه نخونده بودم ندادیم منتظر بقیه بچه ها موندم تا باهم بریم کتابفروشی فقط سحر اومد بین راه دوتا از آشناهای سحررو دیدیم وقتی ازشون پرسید که اینجا چکار می کنی جواب داد که اومدم دیدن داداشم ومعلوم شد که ایشون خواهر انتظام تشریف دارند.

شنبه صبح با سرویس دانشگاه که دانشجوها را به شهرهای اطراف می برد به یکی از شهرها اومدیم راننده سرویس وقتی شهرمون رو فهمید گفت:که اونا آدمهای خوبی هستند ویکی رو نام برد که از قضا می شناختیم هرکاری کردیم ازمون کرایه نگرفت از اونجا یه آژانس گرفتیم تا خونه.هیچکس از اومدن ما خبر نداشت تنها کسی که میدونست افشین بود که بارها باهام تماس گرفته بود وازم پرسیده بود کی میرم خونه بدشانسی کلیدمو جا گذاشته بودم مامانی درو باز کرد وبعدشم بابایی رو صدا زد و گفت: بلندشو اینقدر سوال می کردی ستاره کی میاد حالا اومده صبحونه رو دورهمدیگه خوردیم مثل اینکه خیلی مهم شده بودم چون شب قبلش ساعت 1شب فرزاد زنگ زده بوده سوال میکرده من کی میام خواهری با امید اومدند امید از سروکولم بالا میرفت میگفتم:حداقل بذار غذا درست از گلوم پایین بره اما کو گوش شنوا همیشه روز اول که کسی میاد اینجوری میکنه اما کم کم دیگه عادی میشه عصرش مریم به دیدنم اومد فردای همون روز هم خونه خواهری بودیم شبش به خونه مریم رفتم با بچه ها هم تلفنی صحبت کردم دیشب هم که داداشی خونمون بودندازمریم هم خواستم که بیاد سه شنبه عصر هم که راهی هستم.اینجا خیلی بهم خوش گذشت اما باید رفت.

 

زندگی بودن ماست،زندگی دفتری از خاطره هاست، زندگی یعنی عشق گاه اینجا بودن گاه آنجا بودن،گاه تنها بودن گاه تنها ماندن .زندگی باغچه ایست گل بکاری اگرش گل دهدت خار دستش بدهی خار شوی یاد کن از همه کس زندگی یعنی مهر...