باران

امشب آسمان هم مانند دل من باراني است

پس ببار اي اسمان وبا من همنوا شو

چه جوابم بدهي چه ندهي

صبح دوشنبه عسل زنگ زد كه امشب ميام دنبالت بابچه هاي مي خوايم بريم خونه يكي ازهمكلاسیها شب قبلش عقد كرده بود ولي ما گفتيم يكشب ديگه ميام خوب ما كه وقتي باهم هستيم نمي تونيم آروم بشينيم جلوفاميلهاشونم كه نمي تونيم اذيت كنيمبراي همين يكشب بعدش قرارگذاشتيم  شب مريم زنگ زد كه آماده باش ميايم دنبالت گفتم:شما برين من ميام به عسل هم گفتم:من دارم ميرم خودت بيا.

خونه اين دوستم يك كوچه باخونمون فاصله داره روزهايي كه ازمدرسه ميومديم وقتي ازسرويس پياده مي شديم وقتي ازسرويس پياده مي شديم نصف راه باهم بوديم سريك كوچه ازهم جدا مي شديم تا سركوچه هم سربه سرهم مي گذاشتيم واقعا اون روزها خيلي خوب بود.

مريم ودخترعموش وسه تا ازبچه ها اومده بودند همين كه با دوستم دست دادم گفتم:خوبي خانم شكلات(اين اسميه كه بچه ها به نامزدش داده بودند به نامزدهاي همديگه هم رحم نمي كنند)بعد هم عسل بانازي همراه هم اومدند مهشيد وفاطمه با يكي ازبچه ها نيومده بودند ولي تلفن كردند.عكسهاي مراسم رو نگاه كرديم بچه ها باخودشون پول آورده بودند روي سرعروس خانم ريختيم خودمون مي ريختيم خودمون هم جمع مي كرديمآبميوه ها روهم كه خورديم پاكتش رو تركونديم خونه روروي سرمون گذاشته بوديم مريم هم كه به من گيرداده بود كه موهاي خيلي پريشون نميخوام آخه من چكاركنم هركاري مي كنم پريشون ميشه.

دوستم به نامزدش تلفن كرد كه بياد اما يه كم خجالتي بود ونيومد ديده بوديمش اما 3سال قبل چند روز پيش ازخارج اومده بود امسال 3تا ازبچه ها عروسي مي كنند بعضي هم نامزد بودند وچند تايي هم كه منم جزشون بودم ازهفت دولت آزاد بوديم به قول عسل ترشيده هاش محسوب مي شديمتا ساعت 11 كه اونجا بوديم خيلي بهمون خوش گذشت وارد خونه كه شدم هيچكس نبود توپم تو اتاقم افتاده بود 20دقيقه اي هم تنهايي تواتاق توپ بازي كردم مي كوبيدم به ديوارچه صدايي ميداد نزديك بود شيشه رو بشكنم.

نصف شبي يه كاري يادم اومد زنگ زدم به مريم چندبارخداحافظي كردم ميگه نه دلم نمياد امروزكه سرحالي قطع كنم اتفاقي افتاده اينقدرخوشحالي؟گفتم:نه مگه بايد اتفاقي افتاده باشه به شوخي گفتم:درضمن پول تلفنم هم زياد ميشه(چقدرخسيسم) گفت:براي اين جون مي كني خوئم ميزنم قبل ازاينكه حرفي بزنم قطع كرد ودوباره خودش تماس گرفت به قول خودش نه تلفن منه نه خودشون خونه خواهرشه پس بشينيم حرف بزنيم (ماچقدر بدجنسيم) تاساعت12:30 حرف زديم امشب هم قراره برم خونشون به خواهرش قول دادم كه يه قسمتهايي كه ازكامپيوتر رو يادش بدم هروقت گيرميكنه زنگ ميزنه به من فكر ميكنه خيلي بلدم درصورتيكه به نظرخودم هنوز هيچي بلد نيستم

سوگند جون شاعراين شعرو نميدونم اين يكي ازآهنگهاي قديميه سعيد هست كه هميشه گوش ميدم هوس كردم اينجا بنويسم .

دوستان اگه دونفرتو زندگيتون وجود داشتند كه يكي شمارو دوست داره ولي شما فرد ديگه رو دوست دارين اما نميدونين كه اونم به شما علاقه داره يا نه چكار مي كرديد؟

البته اين سوال هيچ ربطي به خودم نداره فكراي بدنكنين يكي ازدوستام ازم پرسيد منم ازشما مي پرسم.


چه جوابم بدهي ... چه جوابي ندهي چه مرا ياد کني... چه براني از خود من تو را ميخواهم چه تو باشي يانه تو مجازات مني .. به عذابي شيرين

چشمها

ديروزصبح مامان صدام زد كه بلندشو الان مامان نجوا تلفن زده امروزدعوتمون كرده من يكي كه خيلي خوابم ميومد آخه تا نزديكيهاي صبح تلويزيون نگاه مي كردم آخرش كه چي بايد بلند مي شدم.

عصرهم كه فوتبال ايران وپرتغال داشت بچه ها خيلي خوب بازي كردند ولي يكدفعه تيم به هم ريخت وباختيم وايران نتونست به مرحله بعد صعود كنه.

مامان نجوا به خواهرم تلفن كرد كه براي شام بيان بعد ازشام هم با نجوا واميد يه بازي بادكنك حسابي كردم اونم توحياط نجوا كه هنوزنميتونه راه بره بغلش كردم ودنبال بادكنك مي دويديم چه خنده هاي قشنگي مي كرد ازچند روزقبل دوتا دندون درآورده.

ساعت9 به مريم تلفن كردم خواهرش برداشت گفت: دختركجايي؟ همه جا دنبالت گشتم مريم ميگه:بخاطرباخت ايران رفته خودشو توچاه بندازهاصرار كرد كه برم خونشون همه جمعند اميد هم باهام اومد اما فقط تا توحياطشون ومجبورشدم برش گردونم.

ساعت11:30 ماماني تلفن كرد بيا بريم خونه. دست اميد رو گرفتم وتا دم درخونشون دويديم بهش گفتم:خوش تيپ امشب مياي خونمون بخوابي گفت: نه دم درخونه خواهري مامانم يادش افتاد كه كليدرو جا گذاشته گفتم:من ميرم ميارم گفت:نمي ترسي گفتم:خودت كه ميدوني نمي ترسم چراميگي؟(من ازهيچي نمي ترسم فقط ازمارمولك)تا خونه داداشي دويدم وقتي رسيدم نفسم بالا نميومد كليدرو برداشتم وبرگشتم يه 20دقيقه اي هم خونه خواهري نشستيم وقتي مي خواستيم بيايم اميد اولش درو قفل كرد ولي مجبورشد بازش كنه يكدفعه گفت:مامان حالا ديگه خودمون مي خوابيم؟ گفت:آره الان ديگه ديروقته.

امروزبعد ازظهرهم بالشتو رو زمين انداختم ويه آهنگ گذاشتم خوابيدم چندوقته زده به سرم روتخت نمي خوابم آهنگهاهم ديگه نگو هميشه مريم معترضه كه اينا چيه گوش ميدي. خوب سليقه ها مختلفه اون شاد مي خواد ومن غمگين ساعت4كم كم خوابم مي برد كه مامانم صدام زد نيم ساعت بعدشم ديدم تلفن زنگ ميزنه اولش نمي خواستم بردارم ولي آخرش نتونستم خانم داداش بزرگه بود كه مي خواست همراش برم خونه مريم تاخواهرش براش لباس بدوزه اعصابم بهم ريخته بود امابهش قول داده بودم 5دقيقه اي حاضرشدم ورفتيم همين كه رسيديم خواهرمريم گفت:ساعت خواب گفتم:من نيم ساعتم نخوابيدم گفت:ولي چشمهاي پف كردت اينونميگه گفتم:چكاربه چشمهاي من داري. خودم هم متوجه شده بودم ولي چكارش بايد مي كردم مريم هم به چشمام گيرداده بود بي حوصلگيم باعث ساكت بودنم شده بود مي گفتن:چرا توامروز اينجوري شدي حواست نيست ساكت شدي خودمم مي دونستم يه جوري شدم نميدونم چرا(شايد هم ميدونم نمي خوام به شما بگم) خواهرش گفت:صبركن به مامانت ميگم گفتم: چي؟گفت:اينكه دخترخوبي بودي واذيت نكردي مريم هم كه گيرتر ازخواهرش فكرمي كرد باشوخياش منو سرحال مياره اما نميدونست كه اعصابم روبهم مي ريزه موقع برگشتن سرحال ترشده بودم.

  زن داداش روهم با خودم آوردم خونه براي شام مرغ خورد مي كردم مامانم گفت:دستهاتو نبري گفتم:اگه بريد هم به جهنم گفت: چرا به جهنم گفتم:يعني اينكه اگه بريد هم اشكال نداره خوب ميشه من امروز ديوونگيم گل كرده گفت:واقعا هم كه ديوونه شدي شام مامان كباب درست كرد ولي من نون ريختم توماستو خيارخوردم خيلي ازكباب خوشمزه تربودآخه ازكباب خوشم نمياد

 الانم سرم داره ازدرد  مي تركه بريد كنار بهتون نخوره.


رویاهایم را آنجا می افشانم که تو اکنون گام بر می داری . آهسته گام بردار تا رویاهای مرا مکوبی!!!

همه جا

وقتی همه جا من دنبال تو بودم

از زخم زبونها که آسوده نبودم

ازتو گله دارم که اشکامو ندیدی

برات فرقی نداره دیگه بودو نبودم

تا کی بشینم من منتظر تو

حرفی بزن آخر تو قلب منی تو

من ازتو چه پنهون دنبال تو بودم

 اما دیگه اینجا نمی خوام که بمونم

گفتی که بمونم تو شهرو دیارت

ای حوصله کردم اینم آخر کاره

من هستیمو یکجا ارزون به تو دادم

حرفهاتو شنیدم دیگه فایده نداره

 

امتحان

روزچهارشنبه صبح به دبير فلسفه آقاي(ن)تلفن كردم اونم گفت:بياين امتحان بدين انشالله نمرتون ازاولم بهتر ميشه اززنگ زدنم پشيمون شدم شبش خونه داداش بزرگه دعوت بوديم ومن بعد ازشام با عجله اومدم خونه كه بخونم ولي يكي دوتا صفحه بيشتر حوصله خوندن نداشتم.

پنج شنبه صبح رفتم دنبال مهشيد وباهم به مدرسه رفتيم همه جا ساكت بود فقط جناب سرهنگ تودفترپشت ميزش نشسته بود برگه سوال روبهمون داد سوالهاي قبلي بود بعضي ازجوابهاشم برامون پيداكرده بود دوتايي يه گوشه كنارهم نشستيم كتاب هم دستمون بود بيشترجوابهارو پيدا كرديم البته نمي خواستيم همه جوابهارو بنويسيم جناب سرهنگ هم داشت پوشه هارو مرتب مي كرد قراربود دبيرمون هم بياد ولي تا وقتي ماامتحان داديم كه نيومد.

خوبه كه همه جوابها جلومون بود اما مهشيد بهم مي گفت:من كه حوصله نوشتن ندارم گفتم:ديگه بيشترازاين پررو بازي درنيار جواب آماده هم حاضرنيستي بنويسي تابه جناب سرهنگ بگم بياد برات بنويسه ياجوابهارو پيدا مي كرد بدون توجه به سوال داشت جابجا مي نوشت(فکرکنم حواسش پیش نامزدش بود.من چه بدجنسم)گفتم:دخترچته؟ خوبه كه تنها نيستي وگرنه همه جوابهارو جابجا مي نوشتي برگه هارو كه تحويل داديم جناب سرهنگ يكي ازپوشه هارو باز كرد ويكدفعه گفت:اي واي ببينيد چي شد؟ دوتا برگه ازداخل پوشه بيرون آورد ونشونمون داد برگه امتحان قبلي من ومهشيد بود كه بين وسايل مشاورمدرسه بود نميدونم چرا ازاونجا سردرآورده بود من ومهشيد به جاي اينكه گريمون بگيره خندمون گرفته بود نتونستيم جلوخندمون رو بگيريم وشروع به خنديدن كرديم اما جناب سرهنگ اينقدرناراحت  وعصباني شده بود ازعصبانيت چندتا برگه باطله كه دستش بود پرت كرد روميز باهاش خداحافظي كرديم كلي هم معذرت خواهي كرد(منو ببخش منوببخش ميخوام كه باتو باشم  نمي تونم جداشم تواين دنيا تنهاشم بيا به من كمك كن ميخوام كه باتو باشم)يه سرهم به كلاس زديم هنوز برگه هايي كه روي درچسبونده بوديم سرجاش بود هميشه رويك كاغذ يه چيزهايي مي نوشتيم وبه درمي چسبونديم واي به روزي كه يك زنگ يكي ازكلاسها تعطيل بود دانش آموزها يكي يكي ميومدند وبا صداي بلند اون مطالب را مي خوندند كه باعث حواس پرتي ما ميشد(من كه بيشتر وقتها حواسم به درس نبود)تا وقتي رسيدم خونه لباسهام خيس عرق بود همين كه رسيدم رفتم جلو كولر گفتم:اگه سرما خوردم هم اشكال نداره.

نجوا ومامانشم بهشون گفته بوديم اومدند بعدشم اميد شيطون نميدونين ازدستش چي كشيدم بعد ازظهركه رفتم تواتاقم ديگه نگو ميره ومياد هميشه اين كارشه وقتي ديد نجوا خوابش برده ديگه تواتاقم موند ولي ازبس سوال پيچم كرد داشتم ديوونه مي شدم گفتم:اميد جون خاله فدات بشه بشين بازي كن اينقدرم ازمن سوال نكن. ولي به جاي بازي تمام وسايلم رو بهم ريخت آخرشم به زوراز اتاق بيرونش كردم براي همين يه مدت باهام قهربود ساعت 10 شب بود كه مامانش دعواش كرد قهركرد واومد توبغلم وهيچي نگذشته بود كه ديدم خوابش برده الانم جلوم خوابيده به مامانش گفتم:ولش كن امشب پيش خودم مي خوابه.


برای شاد بودن، تنها به بدنی سالم و حافظه ای ضعیف نیاز داری (آلبرت شوایتزر)

شانس مارو ببین

حالا اميد به جزمن همبازي ديگه نداره اصلا ازمن جدا نمي شد پيشم مي نشست وبا لحن بچه گونش باهام صحبت مي كرد هروقت هم كه اذيت مي كرد مي گفتم:خوب اذيت كن منم ديگه دوستت ندارم اونم گريه مي كرد ومي گفت:ديگه اذیت نمي كنه ياوقتي مامانم تهديدش مي كرد كه ما ميريم خونمون مي گفت: توبرو خاله كه نمياد.

بعد ازشام بهش گفتم:برو يكي ازتوپهاتو بياربريم توحياط بازي كنيم چند ماه قبل موقع بازي من يه شوت زدم خورد به پنجره و شيشه شكستهنوزيادش بود يه يك ساعتي بازي كرديم همون موقع باباي اميد هم ازسركاراومد يه كم بازي كرد البته بازيكن ودروازه بان خودمون بوديم اون مي زد من مي گرفتم من مي زدم اون مي گرفت اميد هم شده بود تماشاگر منم كه بازيم بد نيست (چقدرازخود راضيم) تو مدرسه دروازه بان بودم اگرم مي خواستم هرجاي زمين بازي مي كردم.يه كم ديگه هم با اميد بازي كردم داشتم ازگرما خفه مي شدم بزور اميدرو راضي كردم كه بازي بسه ساعت11 هم كه داشتيم ميومديم انتظار داشت شب پيشش بمونم ولي به اينكه فردا خودش بياد راضي شد.

راستي مهشيد زنگ زد اونجا اميد گوشي رو برداشت بعدشم به طرف من گرفت ديدم مهشيده گفت جناب سرهنگ زنگ زده گفته كه برگه امتحان فلسفه گم شده وگفتن برگه امتحاني حتمابايد باشه پنج شنبه بايد دوباره امتحان بديد البته قبول هستين فقط براي اينكه برگه باشه (كلاس ما زيرنظرسنجش ازدوربوده)مهشيد مي گفت:من يكي كه نمي خونم مشكل خودشونه كه برگه روگم كردند ماچرابايد دوباره امتحان بديم نمرمون كه ميدونن.

قرار شد من به دبيرمون زنگ بزنم ببينم نمي تونه كاري برامون انجام بده جرات نداشتم به جناب سرهنگ اعتراض كنمچند باربه موبايلش زنگ زدم خاموش بود خونشون هم كسي گوشي رو برنمي داشت به مهشيد گفتم الان كه ديگه ديره فردازنگ مي زنم.

ما چقدر بدشانس هستيم.


هميشه دوست داشتم فرصتي دست مي داد تا فروتني را تمرين کنم اما همواره به خاطر مي آوردم که من مهم تر از آن هستم که اوقاتم را صرف چنين اموري کنم (اسحاق سينگر)

سفر

ساعت از 10شب گذشته بود كه عمه خانوم ونجوا ومامانش اومدند دلم براش خيلي تنگ شده بود روزبه روزشيرين تر ميشه دلم مي خواد بخورمش(مگه خوراكيه)نزديكيهاي ساعت 12شب بعد ازاينكه نجوا رفتند خواهري بااميد اومدندازاون شب كه سرش داد كشيده بودم درست وحسابي نديده بودمش ديشب هم سرحال نبود كسي جرات نداشت بهش نزديك بشه اما من سرحال آوردمش اول بهش بادكنك دادم بعدشم چندتا پاكت آبميوه براش تركوندم من هميشه ذخيره دارمالبته مامانم دعوام كرد كه نصف شبي مردم خوابن همه كه مثل تو نيستن تا صبح بيدار باشند اما من اين حرفا حاليم نيست.

با اميد كلي بازي كرديم باخنده هاش حال مي كنم براي همين قلقلكش ميدم لپهاش زود ازخنده قرمز ميشه براي بوسيدن ديگرانم خسيسه اما من خودم راهشو بلدمساعت يك بود كه اونام رفتند امروزم كه داداشي ازايران رفت ديگه من وماماني وبابايي مونديم حالا ديگه تنهاي تنها شدم موقع رفتنشم سفارش منو مي كرد مي گفت:تنهاش نذارين غصه مي خوره. نميدونه كه من پوست كلفت تر ازاين حرفام.

چه ميشه كرد بايد رفت يكي ميره يكي مياد بايد ساخت باباي اميد ازفرودگاه زنگ زد كه برو خونه ما يه چيزي درست كنيد باهم مي خوريم.


اون رفت واز دور
دساشو تكون داد

خوبياشو يه بار ديگه نشون داد
همه ميگن فقط يه روزه رفته
انگار ولي گذشته صد تا هفته

مرگ

دلم گرفته ای هم نفس پرم شکست تو این قفس

   می رنجم ازاین دو رویی ونیرنگ

یکرنگی کودکانه می خواهم

ای مرگ ازلبان خاموشت

یک بوسه ی جاودانه می خواهم 

فوتبال

يكشنبه صبح مهشيد تلفن كرد گفت:جناب سرهنگ گفته كارنامه هاي شما دوتا نمره فلسفه رو وارد نكرديم بهش زنگ بزن نمرتو بهش بگو.برگه هامون كه پيش خودشه نمره ترم اول من چه جوري يادم مياد زنگ زدم خونشون خودش برداشت حسابي چاق سلامتي كرديم نمرمو تقريبي بهش گفتم. ازش پرسيدم:دوباره كارنامه جديد بهمون ميديد؟گفت:مشخص نيست شايد اين درسو قبولي تيررد كرديم برام قابل قبول نبود ما اسفند قبول شده بوديم اما اعتراضي نكردم.امسال 2بار امتحان ترم اول داديم خيلي سخت گذشت شايد براي اينه كه مهشيد از مدرسه زده شده البته خودمون هم بي تقصير نيستيم.

ترسم اينه دير برسم يكي ديگه فدات بشه به جاي من رقيب من قربوني نگات بشه(اينم ازاثرات تلويزيون ديدنه)

مسابقات ايران ومكزيك كه بچه هاگند زدند چي مي شد علي دايي رو بيرون مي بردند به جاش يه بازيكن سرعتي مياوردندآخراش كه داداشي ازبس اعصابش خورد شد نگاه هم نكرد منم كه خيلي وقت بود درست وحسابي فوتبال نگاه نكرده بودم دلم مي خواست اون عمربراوو رو خفه كنم.قبلا طرفدارپرسپوليس بودم اما خيلي وقته كه برام فرقي نمي كنه. نه قرمز نه آبي فقط سفيد عشقي يعني ايران مثل اينكه كم كم دارم شاعر ميشم ازبس مريم وسوگند  تو نظراتشون گفتند ديگه داره باورم ميشه عاشق شدم اما مشكلم اينه كه نميدونم اون بخت برگشته چيه يا كيه

ساعت 10 شب داشتم درشهاي سال قبل رو مي خوندم كه مريم زنگ زد گفت:دوستان جمعند توهم بيا ورق بازي(كم كم قمارباز حرفه اي ميشه)گفتم:باشه يه شب ديگه الان دارم براي كنكور مي خونم گفت:پس مزاحم نميشم.

خونه ساكت بود ووقت مناسبي براي خوندن بايد به قولي كه به بهترين دوستم داده بودم عمل مي كردم مي خوندم تا ببينم خداچي مي خواد برام دعا كنيد به قول مريم خطردركمينه


انسان ها سخنان تو را فراموش می کنند...انسان ها عمل تو را فراموش می کنند...اما آنها هیچ گاه فراموش نمی کنند که تو چه احساسی برایشان به وجود آوردی!!

کارنامه

ببخشيد چند روزي اصلاحوصله نوشتن نداشتم.

ديروزساعت 5عصر تلفن كردند بياين تومدرسه كارنامه هاتونو بگيرين مريم كه رفته بود به دوتا ديگه ازدوستام زنگ زديم قرارشد باهم بريم دوستم با داداشش اومدند دنبالم تا وقتي كه اونا بيان يه كم توحياط توپ بازي كردم آخرشم توپه افتاد حياط همسايه .

همين كه پا تو مدرسه گذاشتيم مهشيد گفت:همين كه ميام تو اين مدرسه حالم بهم مي خوره  گفتم: من برعكس دلم مي خواد بازم بيام اينجا درس بخونم. جاي جاي اون مدرسه برام خاطره بود چه روزهايي كه با مريم دست تو دست هم تواين حياط قدم زده بوديم مخصوصا روزهاي باراني بدون اونم بدون چتر خيس شدنش چه لذتي داشت.

يك ساختمان بود كه شامل كلاسها ودفترو كتابخانه و... مي شد وسط حياط قرار داشت روبروش زمين هندبال وبسكتبال وپشت كلاسها هم براي به صف ايستادن هركلاس داراي يك يا دوپنجره بزرگ وهركدوم ازكلاسها يك كولرآبي باكمد وسايل براي دانش آموزها باتمام امكانات كه بعضي مواقع كه درس نمي خونديم معلمها يهمون مي گفتند كه خودشون چه جوري درس خوندن يا جاهاي ديگه با چه فلاكتي درس مي خونند. همين كه زنگ تفريح مي خورد من ومريم دست تودست هم چند دور كلاسها مي چرخيديم با تمام بچه ها آشنا بوديم واذيتشون مي كرديم هردفعه كه بهشون مي رسيديم سلام مي كرديم شايد روزي 20 بار ديگه قبل ازاينكه ما چيزي بگيم خودشون جواب مي دادندوشوخي هاي مختلف. بچه ها مسخرمون مي كردند كه شما روزي چند دور، دوركلاسها مي چرخين خسته نمي شين؟

من ومريم خيلي با هم تفاوت داريم اون قد بلند ولاغرمردني ومن قدم متوسط وچاق كه باعث خنده افراد تازه وارد مي شد ولي براي بچه ها ديگه عادي شده بود بعضي مواقع متوجه خنده دبيرها مي شديم وخودمون هم خندمون مي گرفت حتي بعضي ازبچه ها بهمون مي گفتند لورل وهارديالبته من اندازه هاردي نيستما خدا نكنه اونقدر بشم.

جناب سرهنگ خيلي تحويلمون گرفت كارنامه هارو بهمون داد ازمون پذيرايي كرد وخواست كه بشينيم ولي چون برادر دوستم منتظرمون بود خداحافظي كرديم خدا را شكر كه برادردوستم مارو رسوند وگرنه يه يك ساعتي توراه بوديم كارنامه مريمم گرفتم همه بچه ها قبول شده بودند انضباط به همه 20 داده بودند اصلا فكرشم نمي كردم چون هميشه به خاطر لباسها وشلوارهاي جين كه هيچ كدام فرم مدرسه نبود جناب سرهنگ دعوامون مي كرد ولي فقط يك روزرعايت مي كرديم.

شب هم يكي ازعمه هام زنگ زد كه بياين اينجا سارا با مامانشم اينجان ماهها بود كه خونشون نرفته بودم اما حوصله رفتن نداشتم خوابم هم مي رفت. به اتاقم رفتم تا يه كم براي كنكور بخونم اما به جاش نشستم وبه درو ديوارزل زدم اتاقم يه نظافت كامل لازم داشت همون موقع دائي هاي مامانم اومدند يكيشون شيراززندگي ميكنه واومده بود ديدند مامانم، مامانم نبود ولي چون اصرارمن وپدرم روديدند يه كم نشستند بعدشم مريم زنگ زد گفتم:چيه اينبار نزدي تو اتاقم گفت:من كه نميدونم كجا زدم(اين مريم اين روزا نميدونم چشه حواس پرت شده فكر كنم عاشق شده)خوب الان ميزنم اونجا وقطع كرد خشكم زد بابام پرسيد كي بود؟ همينطوركه مي رفتم تواتاقم كوشي رو بردارم گفتم:واقعا كه دوستهاي من خل وچل هستند با مريم به هم پريديم وقتي كه ديدم سربه سرم ميذاره گفتم: گوشي رو ميذارما گفت:بذار منم قطع كردم.

آخ انگشتم اين روزا نميدونم چراهرچي بلاست سرمن نازل ميشه به داداشي قول داده بودم براش سمبوسه درست كنم موقع سرخ كردنش يه لحظه حواسم پرت شد ويكي از انگشتهام رفت تو ماهيتابه پراز روغن داغ.

اگه دوستت دارم خيلي زياد منو ببخش اگه نامه ميدم برات خيلي زياد منوببخش آخه چكاركنم دوستت دارم (اينم يه شعربود ازخودم در وكردم البته با الهام ازشعر ديگران خوب بيد؟)


فصل حقيقي عشق لحظه اي است كه دريابيم كه تنها ماييم كه عاشقيم وكس ديگري چون ما عاشق نبوده است وهيچ كس ديگر چون ما عاشق نخواهد شد.

دروغ

عصرچهارشنبه چه گرد وخاكي اومد عصري يه زنگ زدم به دخترعموم سارا باهاش كارداشتم شواره اتاق خودشو گرفته بودم همين كه گوشي روبرداشت گفت: بنالمنم خودمونباختم گفتم:چيه اشتباهي گرفتي؟وقتي فهميد منم كه ديگه شروع كرد به عذرخواهي كردن گفتم: فكركردي دوستته گفت:آره داشتيم باهم صحبت مي كرديم دعوامون شد قطع كردم منوبه ياد خودم ومريم انداخت بيشترمواقع اين كارمون بود البته اين سارا با دوستش تو مدرسه هم هميشه باهم قهر مي كردند.

نزديكهاي غروب بود كه مريم بادوتا قابلمه ازراه رسيد ميگه:برات غذا آوردم مي ترسم ازدست بري.حالا من بااين هيكلم چه جوري ازدست ميرم خدا ميدونهازبس باداومده بود به قول خودش آدامسش باشن مخلوط شده داره مزه شن ميده هرچي بهش گفتم بياداخل نيومد تواون هوا رفت بعدشم كه تلفن زد كه امشب چندتا ازدوستان وآشنايان ميان خونمون دخترداييم گفته به ستاره بگوحتما بياد مي خوام ببينمش. قرار بودساعت 8 برم ولي اون موقع ازاذيت هاي اميد كه اومده بود تواتاقم هنوزلباسم نپوشيده بودم اتو روهم كه دست كاري كرده بود موقع اتو كردن آبش رودستم ريخت ودستم سوخت آخرشم ازدستش يه جيغ بلند كشيدم كه گوش خودمم داشت كر مي شد چه برسه به اون بدبخت همين كه مامانم اومد گفتم اينو يه كاريش منو كشت مي گفت:هرجا مي خواي بري منم باهات ميام.

آخرشم 20 دقيقه ديررسيدم اونجا هم كه دسته جمعي مشغول ورق بازي شديميه بارم كه مريم يه دروغي گفت هنوز حرفش تموم نشده بود برقها رفتحالا بيا ودرستش كن حالا چه وقت دروغ گفتن بود تواين گيرودار هم كه مريم هي مياد بادم ميزنه وميگه:دخترمردم ازدست رفت توروبه من سپردنبعد ازنيم ساعت برق اومد ساعت12:25 بود كه مريم بامامانش منو  رسوندن خونه هميشه زحمت رسوندن من گردن مامانشه البته بعضي مواقع كه زودتر باشه خودم تنها ميام آخه اگه هميشه بخواد منو برسونه بااين همه كه من ميرم اونجا ديگه ازخجالت آب ميشم.


اگر تمامی ما قدرت جادویی خواندن افکار یکدیگر را داشتیم نخستین چیزی که در دنیا از بین می رفت عشق بود.

رانندگی

روزسه شنبه بازرفتيم سرزمينهاي بابايي البته اولش اصلا حوصله رفتن نداشتم ولي بعد كه رفتم طبيعت حالم راجا آورد نشستم وبه كارديگران به درختان نخل كه مخصوص آب وهواي گرم وخشكه وكوههاي سربه فلك كشيده هرطرف كه نگاه مي كردم كوه بود وخورشيد كه مي رفت تادرپشت كوهها پنهان بشه خورشيد غروب كرده بود كه ماشين باباي اميد روبرداشتم بايكي ازعمه كوچولوها رفتيم يه دورزديم سوئيچ روداده بود كه برم ازتوماشين آب بردارم ديگه بهش نداده بودم چه حالي داد ماشين دزدي صداي ضبط هم بالا كرده بودم پشت فرمون يادتابستان سال قبل افتادم كه باسوگند ودخترعموم سارا ودوستم عسل رفتيم آموزشگاه رانندگي من وعسل تويك ماشين اون دوتا هم توماشين ديگه يه خانمي گيرمون افتاده بود كه نگو ترك بود يك هيكل گنده داشت بالباس راحتي توي خونه ميومد. توخيابون باسرعت80تا مي رفتيم هيچي بهمون نمي گفت يا زمانيكه ماشين هاي ديگه رو تعقيب مي كرديم واقعا كه آدمي خل ترازخودمون گيرمون افتاده بود اين عسل كه تومدرسه تمام معلمها حتي غيراز معلمهاي خودمون هم به شيطون بودنش پي بردند.

اميدبا عمه خانم دنبال هم مي كردند نزديك بوده بيفته توچاه كه باباش گرفتتش ديگه فكرنكنم ماروببره آخه خدا اميدو بعد از14 سال بهشون داده دوماه ديگه 3ساله ميشه .

وقتي رسيدم خونه يه حمام حسابي رفتم انگاريك سال بود حمام نرفته بودم بعدشم مريم خانم گل زنگ زد منم كه هميشه بي حوصله ام فكركنم ازدستم ناراحت شدمي خواست باشوخي هاش منوخوشحال كنه مثلا مي گفت: ترانه درخواستي نداري؟ يا جيگربيا بذارمت تويخچال خراب نشي منم دعواش كردمهميشه دق دليمو سراون بدبخت خالي مي كنم بعدش كه خداحافظي كردم  خيلي ازدست خودم ناراحت شدم كه چرامثل آدم صحبت نمي كنم. مريم جون منوببخش كه هميشه باهات بدرفتاري مي كنم.


دستم بوی گل میداد که منو به جرم چیدن گل محکوم کردند... ولی هیچ کس نگفت شاید گلی کاشته باشم..............

 

آخ پام

روز دوشنبه خونه خواهري دعوت بوديم وقتي رفتم اميد مجبورم كرد باهاش بادكنك بازي كنم هنوز نفهميده خاله اش بزرگ شده منم كه بدم نمياد با بچه هابازي كنم پس حسابي حال كرديم حرف زدنش منوكشته البته وقتي كه سرحاله مثلا وقتي كه ميگه مي بيني اينقدرباحال ميگه كه خودمونم ياد گرفتيم.

ظهركه بابايي اومد واي نگوچقدرحالش بد بود گلاب به روتون اگه آب مي خورد بالا مياورد هركاري كرديم ببريمش دكترقبول نكرد.

بعد ازناهارنشستم كتاب خوندن كتاب چشم به راه نوشته دانيل استيل باحاله توصيه مي كنيم بريد بخونيد من سال قبل كه تومدرسه نمايشگاه برگزار شد خريدم اما وقت نكرده بودم بخونم تا ديشب كه حوصلم سررفته بودرفتم سراغش ولي اميد بااذيتهاش نذاشت بخونم.عصرهم زن پدربزرگم باعمه كوچولوها(دوتاعمه كوچولودارم 5و6ساله)اومدند دسته جمعي رفتيم گردش البته سرزمينهاي بابايي بچه هاباديدن گاوها به هيجان اومدند.تاحالا چشمهاي گاو ديدين؟ چشماش قشنگ ودرشته.

داشتند درو مي كردند بابايي عقيده داره كه جوانهاي امروزي ازپس اين كارها برنميان منم براي اينكه ثابت كنم مي تونم رفتم جلودستكشهايي كه بهم داده بودند كنارگذاشتم داشتم به خودم اميدوارمي شدم اما بعدش ديدم دستهام پرخاروخوني شده آخرشم پام رفت تويه چاله كوچيك ناخن پام شكست واي كه چه خوني ميومد بلندگفتم به قول داداش سوميه(( نكرده كارنبربه كار)) هميشه وقتي كاري رو خراب مي كردم بهم مي گفت.رفتم كنار ماشين چسب بردارم دربسته بود بااميد رفتيم كنارحوض شلوارمو بزنم بالا به يادگذشته هاپاموبزنم توآب اما بابايي نتونسته بودتلمبه روروشن كنه كه آب تميزبياد اين كارگرهاهم كه به هيچ دردي نمي خورنانگشت پامو بستم دوباره رفتم سرجاي اولم ايندفعه فقط اذيتشون كردم به بابام مي گفتم ايناكه بلد نيستند همش كارخودمه شماها بايد بياين ازمن ياد بگيريد ازبس اذيتشون كردم باخودم گفتم:دخترمگه تونمي توني آروم بگيري فكركنم اگه ديگه چيزي بگي بندازنت بيرونباباي اميد هم كه هميشه وسايل پانسمان داره گفتم:خوب شد جعبه كمكهاي اوليه(باباي اميد)هم همراهمون اومد وگرنه چكارمي كرديمالبته فقط من بودم كه زخمي شده بودم.هواتاريك شده بود كه اومديم خونه خواهري اميد روبه يه حمام حسابي بردم البته ديگه تمام لباسهامو خيس كرده بودداشتم تلويزيون نگاه مي كردم كه خوابم برد ساعت11مامانم صدام زد بلندشو بريم خونه واي چه خواب خوبي بود كيف كردم وقتي رسيديم دم درخونه دايي مامانم بازن داداش بزرگه هم  با ما رسيدند آخه شنيده بودند بابا مريضه اومده بودند عيادت اينقدر خوابم ميومد ولي گفتم يه كم مي شينم بعد ميرم مي خوابم كه بعدش خواب ازسرم پريد داداشي ساعت12:30رفتند.

آخي بابايي هنوزحالش خوب نشده حاضرهم نيست بره دكتر فكركنم ازآمپول مي ترسه.

آخخخ پام آي پام ضدعفونيش كردم اما نميدونين چه دردي مي كنه دارم ازدرد ميميرم

 


                  چشمانم را به انتظار رویا بسته ام...

باز هم سایه...

بارها این سایه را دیده ام!

او اما، از من در گریز است!

دلیلش را نمیدانم!

میکوشم خود تعبیرش کنم!

در میمانم،

چشمانم را بر هم میفشارم و منتظر رویا میمانم!!!

تک درختم

الان اینقدر اعصابم خورده که دلم می خواد می مردم یا یه چند نفری رو می کشتمشاید یه کم حالم بهتر می شد.

واقعا که من چرا اینجوریم یکدفعه چم میشه خوب شاید به خاطر بعضی اتفاقات باشه نمیدونم(الان دیگه تو دیوونه بودن من شک ندارین نه؟)اشکال نداره شمام اینجوری فکر کنین ولی بعضی مواقع واقعا دلم می خواد دیوونه بودم آخه عالم دیوونگی عالمیه عالم بی خبری هرچند ماهم هرکدوم به یه صورتی دیوونه ایم. 


سخت است ترسیم یک درخت در سینه مجروح کویر و سخت تر از آن پرستاری تک درخت . وای بر من که نرسید آب چشمه دیدگانم به ریشه اش.

تکدرختم سوخت بگذار جنگل بسوزد...

 

خداحافظی

واي دوستان الان ساعت1:10شبه هركاري مي كنم خوابم نمي بره براي اينكه شبا خوابم ببره ظهر نمي خوابم اما مثل اينكه بازم فايده نداره خواهش مي كنم يكي يه فكري به حال من بدبخت بكنه يه چيزي معرفي كنه شايد خوابم ببره اما يه چيزي بگيد يه منو سربه نيست نكنه چون هنوزبه خيلي ازآرزوهام نرسيدم.

روزجمعه بعدازناهاريه كم باكامپيوتركاركردم بعد حمام كردم بعدشم يه زنگ زدم به يكي ازدوستانم(اسمش جزءاسرار) و10 دقيقه اي باهم صحبت كرديم بعدهم تيپ زدمكه با يكي ازدوستانم فاطمه بريم خونه دوست مشتركمون براي خداحافظي چون روزشنبه يعني امروز قراره با شوهرودوتا دخترش كه دوقلوان برگردن به شهرخودشون شيرازشوهرش تو مدرسمون دبيربود البته دبير مانبود قراربود ساعت۵ برم دنبال فاطمه اما طبق معمول ديرآماده شدم مثل زماني كه مي خواستيم بريم جشن نيم ساعت ديركردم هركاري مي كنم نميشه سرساعت آماده بشم اين ديرحاضرشدن منم خودش ماجرائيه سال قبل قراربود بابچه ها ريم عروسي ساعت۸  شده بود ولي من هنوزآماده نبودم يكدفعه صداي زنگ دربلند شد قطع هم نمي شد فهميدم كه اومدن دنبال من بابام خونه بود من به عمدنرفتم دروبازكنم بعدا بابام تعريف مي كرد همين كه دروبازكردم ديدم مريم يك دستش روزده به كمرش يكي هم روزنگ گذاشته باخيال راحت ايستاده گفتم:چه خبره دختراين چه طرز زنگ زدنه؟توعروسي با بچه ها گفتيم وخنديديمالبته يكبارم يكي ازدوستام بيشترشبها ميومد خونمون باهم مي نشستيم من هر شب تنها بودم يك شب كه اومد همين كه درزد بابام رفت درو بازكرد دوستم به خيال اينكه من دروباز مي كنم براي اينكه منو بترسونه پشت درقايم ميشه همين كه بابام دروباز مي كنه مي پره جلوش وازخودش صدا درميارهبا دو اومد تواتاقم رنگش پريده بود برام تعريف كردچه دسته گلي به آب داده حالا خوبه بابام چيزي بهشون نميگه وگرنه ديگه چي مي شد يه بارم اينكارو با داداش كوچيكم كرده بود هميشه مي گفت: دوستات همشون خل وچل هستند.

داشتم چي مي گفتم هان يادم اومد ببين ازكجابه كجا رسيدم وقتي رسيديم خونه دوستم خونشون كاملا به هم ريخته بود داشتن اسباباشون جمع مي كردند شوهرش پيشمون نشست تاوقتي كارخانمش تموم شد شوهرش ازم پرسيد:كامپيوترت درست شد؟ گفتم؟اينقدردست كاريش كردم فعلا كه خوبه اگه دوباره شما چشمش نزني.آخه چند روزقبل كه تلفني باخانمش صحبت مي كردم نميدونم چي مي گفتيم كه گفت:من اگه چشم به كامپيوترت بزنم خراب ميشه منم گفتم: شمابزن ولي خراب نميشه.هروقت خانمش زنگ ميزنه اونم ميشينه تو صحبتهامون شركت مي كنه گوشي دست خانمشه هرچي اون گفت به من ميگه وبرعكس يكبار بدبخت مي گفت:شما خودتون بشينيد باهم صحبت كنيد من اين وسط سرگيجه گرفتم ييكبارهم بحث برسرموش بود خانمش گفت : موش دوتاتونو بخوره اما شما فكركنم توشكم موشه هم با هم دعواتون بشه

دوساعتي نشستيم هروقت مي خواستيم بلند بشيم نمي ذاشتن آقاي خونه هم كه يه چوب دستش گرفته ونشسته بود مي گفت:اگه بلند شدين مي زنمتون به منم مي گفت دوباره كامپيوترتو چشم مي زنم به دوستم گفتم:اينو بفرست آلمان براي جام جهاني تيمهارو چشم بزنه البته مشكل كامپيوترمو گفت وراهنماييم كرد كه چه كاركنم بچه هاشم كه كلي اذيت كردند بعد خوابشون برد مامانشون يادشون مي داد كه بهم بگن خاله بادكنكي آخه چون بادكنك دوست دارند هردفعه كه ميرم براشون مي برم يك بادكنكم يكي از بچه ها كنار گوش باباش تركوند واي چه حالي داد يك متررفت بالا گفتم:اينم من چشم زدم تاشما بترسين ساعت 7:30 بلند شديم اين فاطمه هم كه هميشه اشكاش تو آستينشه من كه احساسمو تقويت كردم تا يه كم خشن بشه براي همين نذاشتم اشكم بيادموقع خداحافظي شوهردوستم گفت:ببخشيد اگه ازشوخي هام ناراحت شديد مي خواستم روز آخري يه كم باهاتون شوخي كنم شماها مثل خواهرميد ديگه بعدا نيايد سرقبرم ازم گله كنيد گفتم:شايد ما زودتر رفتيم دوستم گفت:خدانكنه گفتم:كسي چه ميدونه شايد تا بعد نباشم خداحافظي كرديم اومديم خونه تا ساعت 12:30 هم كه خونه خواهرم بوديم نجوا با مامانشم اومدندالانم كه خوابم نمي بره برام دعا كنيد اين مرض بي خوابي منم درمان بشه.

سوگند جون كي گفته من ازمهمون بدم مياد خيلي هم خوشم مياد اشتباه فهميدي عزيزم گفتم فقط بعضي مواقع حوصله ندارم ازدعوتتم ممنون اما ديگه اينكارو نكن يهو مي بيني من براي هميشه اومدم خونتون موندگار شدم


زندگی جدولیست که هرکسی آن را حل کند جایزش مرگ است

 

نظرخواهی

دارم ديوونه ميشم يكي نيست بگه دختر توچه مرگته؟مرض داري؟ وقتي بيرون ميري كه مي خواي بياي خونه بچپي تو اتاقت اگه كسي بياد هم همينطور اگه نياد هم كه ميگي حوصلم داره سر ميره (مگه كتريه)واقعا كه.

ازوقتي مدرسه تموم شده چسبيدم به اين خونه وپاموبيرون نذاشتم حداقل اون مدرسه باعث مي شد يه كم سرگرم باشم كه اونم تموم شد آخه چه جوري 24ساعت خودمو سرگرم كنم ميشينم يه كم كتاب مي خونم،پشت كامپيوترميشينم چت كه كنارگذاشتم چندتا سايت هم كه رفتم حوصله خوندنشو ندارم بقيه برنامه ها هم كه برام تكراري شده دنبال يه چيزجديدم اما كاش مي دونستم اون چيه؟ اين مريم ديوونه هم چند روزه پيداش نيست ديشب بهش زنگ زدم داداشش گفت:رفته بيرون.

هرشب يكي ميره يكي مياد امروزازصبح زن داداش دومي اومده با دختر خانم خوشكلش اين اميد خان(پسر خواهرم)هرروزكه ازخواب بيدار شد رو سرمون خراب ميشه بعدازظهرهم كه ديگه نميذاره كسي استراحت كنه اگه سرحال باشه خوبه اگه نه كه واي به حالمون ميگه:نگام نكنين،نخندين،حرف نزنين ولي بازم خوبه.

صبحهاكه سرگرمي دارم آشپزي مي كنم كم كم دارم آشپزماهري ميشم آخه اينكاربه عهده منه باظرف شستن ولي بعضي مواقع ازاين كارم حوصلم سرميره واعصابم به هم مي ريزه.

ظهرهمين كه ظرفهامو شستم ديدم تلفنم زنگ ميزنه وقتي گوشي رو برداشتم ديدم خواهرمن بدبخت بيچاره است كه ميگه:مياي كمكم مي خوام برم بيمارستان عيادت يكي ازفاميلامون دارم يه چيزهايي درست مي كنم ببرم آخه از آبميوه بهتره گفتم:باشه ميام (آخه اين اين بيمارستان ها مگه خوراك درست وحسابي به آدم ميدن)رفتم كمكش آشپزخونش مثل بازارشام شده بود باكمك هم غذاهارو آماده كرديم وقتي آماده كرديم چون داشت ديرمي شد با شوهرش برداشتند ورفتند وقتي به آشپزخونشون نگاه مي كردم ازبس ظرف كثيف ريخته بود آدم اززندگي سير مي شد گفتم بهتره يه كم مرتبش كنم گناه داره ظرفهارو شستم همه چيزوجمع كردم ويه جارو كشيدم وقتي نگاش كردم ديدم خيلي خوب شده البته مثل خودش كه حوصله ندارم تميز كنم ديگه اومدم خونه. واي كه چه هوايي هم اينجا داره مگه ميشه بيرون رفت آدم تواين گرما مي پزه الانم كه مهمون برامون اومده تلفن كردن كه خونه هستين مي خوايم بيايم گفتم: بفرماييد. مامان وزن داداش با خواهري همه جارو مرتب كردند ولي من كه حوصله نداشتم وسط اتاق دراز كشيدم به مامانم گفتم :من حوصله ندارم لباسمو عوض كنم گفت:اين كه پوشيدي خيلي هم خوبه گفتم: كجاش خوبه اين لباس خونه است قصد رفتن پيش مهمونارو ندارم اما ميدونم كه مامانم اگه بفهمه عصباني ميشه همين كه زنگ زدند اومدم تواتاقم الانم دارم درو ديوارو نگاه مي كنم اميد هم كه با بابام رفت بيرون وگرنه الان ميومد اينجاو روسرم خراب مي شد اين نجواي گل گلاب (دخترداداشي)قربونش برم كه الان صداي جيغش مياد هم كه هنوز درست وحسابي اتاق منو نمي شناسه كه بخواد بياد اذيت كنه الانم بهتره برم يه كم كمكشون كنم وگرنه مامانم عصباني ميشه اونوقت واي به حالم.

ميدونين چي شد رفتم بيرون فكر نمي كردم كسي روبرو نشسته باشه اما نشسته بود ومنو ديد منم مجبورشدم برم داخل. خوب بهتر ديگه مامانم نميتونه چيزي بهم بگه.

اين مريم هم مثل اينكه موهاشو اتيش بزني همين كه اسمشو بردم زنگ زد يه كم صحبت كرديم اما چون من مشغول تايپ كردن بودم حواسم به حرفهاش نبود گفت:بهتره ديگه قطع كنم تو كه حواس نداري.

 

راستي از دوستاني كه درنظراتشون از من خواسته بودند درمورد عشقم صحبت كنم خواهش مي كنم بگن درمورد كدون عشق؟ چون من اينجا صحبتي درمورد عشق وعاشقي نكردم ممنون ميشم.


ترس از عشق، ترس از زندگی است و آنان که از عشق دوری می کنند مردگانی بیش نیستند.

جشن

ساعت شش بود كه رفتم دنبال مريم بيشتربچه ها اومده بودند بعضياشون چند ماهي مي شد كه نديده بودم دورهم نشستيم به صحبت كردن بعضي هم كه داشتن براي خودشون حال مي كردند (مي رقصيدند) شام برنج با مرغ كباب وبه قول بچه ها نوشيدني سنتي ايراني(دوغ) بود. بعد ازشام بچه هاديگه داشتند محشر مي كردند من يكي كه اصلا حوصله نداشتم يه بيست تايي بادكنك پرباد تواتاق بود كه خودبه خود منفجرمي شد درازكشيدم ويكي ازاونارو هم زيرسرم گذاشتم مريم دوبار اومد دستموگرفت وگفت: بيا رقص گفتم:من نميام تاحالا ديدي من برقصم؟ با اين حرفم رفت ولي هرازچندگاهي ميومد اذيتم مي كرد ومي رفت يااون وسط داد مي زد ترانه درخواستي ندارين بعدازاينكه خسته شدند نشستند ويه كم ازخودشون پذيرايي كردند فكرمي كردم خيلي بهمون خوش بگذره ولي مقصرخودم بودم وگرنه خيلي خوش مي گذشت اصلا حوصله نداشتم دلم مي خواست خونه خودمون بودم تاحالا شده كه درميون جمع باشي يكدفعه دلت هوس تنهايي وبودن تواتاق خودت رو بكنه من كه بيشترمواقع اينجوري ميشم آخه به تنهايي عادت كردم يه جوري باهم رفيقيم براي همين يكدفعه دلم براش تنگ ميشه.

كيك كه شكل يك قلب بود وروش نوشته بودجشن فارغ التحصيلي مبارك آوردند بريدند البته من گفته بودم كه شبيه يك كتاب سفارش بدين ولي مثل اينكه خوششون نيومده بود وگرنه اينكارو مي كردند حالم داشت به هم مي خورد به زور يك تيكه كيك خوردم شيرينيش بيشترحالموبه هم مي زد مريم هم كه ازسرشب گيرداده بود به من كه تويه چيزيت است مي گفتم:من هيچيم نيست سالمم فقط حوصله ندارم آخرش تمام بادكنك هاروكه زحمت آوردنش رومريم كشيده بود باچند تا پاكت آبميوه تركونديم جناب سرهنگ هم كه تشريف نياورد ساعت 11 بود كه رسيدم خونه همين كه رفتم توخونه داداشم گفت :دخترهم تا اين وقت شب بيرون ميره گفتم :به توچه يكي بايد به خودت بگه كه بعضي مواقع تانزديكي هاي صبح ميري بيرون. نميدونم چرااين پسرها هميشه خودشون رونخود هرآشي مي كنند يكي نيست بهشون بگه كه اگه شما پسرين كه نبايد هرغلطي خواستين بكنين يادستوربدين وتوكارهاي ديگران فضولي كنيد خوب شد ديگه چيزي نگفت چون اصلا حوصله بحث كردن باهاش رو نداشتم قصدم هم اين بود كه اگه چيزي گفت جوابش ندم


زندگی همچون پیازی است که هر لایه ان را ورق زدم مرا به گریه انداخت
خدایا:
به هر کس که دوستش داری بیاموز که عشق از زندگی برتر است و به هر انکه دوستش میداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است......................

 

تقلب

ساعت12:15 دقيقه شنبه شب بودكه بابام رسيد خونه هيچ تغييري نكرده بود همون باباي هميشگي. ديشب هم كه عمه هام وبچه هاش وخواهرم وزن داداشام اومدند دورهم خوش گذشت دخترعمه ام مي گفت: رفتم مدرسه مدير(جناب سرهنگ اين اسميه كه بچه هاي كلاس روش گذاشتند)گفته:ستاره قبول شده البته جامعه شناسي باتك ماده.نمي دونين من ازدست اين درس چي مي كشم واقعا ازش متنفرم هرچي مي خونم تواين مخم نميره چكاركنم خنديدم وبه شیدا گفتم گفتم:اينوكه خودم مي دونستم آخه قبلا هم قصدم اين بوده كه اين درسو تك ماده بزنم چون خبرشو بهم داده بودندكه نمره نياوردم.دخترعمه ام اين شيداخانم گل گلاب دبير انگليسي مونه ازسوم دبيرستان نمي دونين چقدرخوب درس ميده من هميشه انگليسيم ضعيف بوده اما ازسال قبل ازبس خوب بهمون درس داد وشب هاي امتحان هم كه زحمت من به گردن ايشون بود خيلي خوب ياد گرفتم باور نمي كنين ازوقتي دبيرمون شده هم خيلي به هم نزديكتر شديم سركلاسش ديگه چه سروصدايي بچه ها راه مي انداختند آخه اون حرمتمونو نگه می داره چيزي نمي گفت ما هم كه ديگه هيچي ازخدا خواسته بعضي مواقع عصباني مي شد اما به روي خودش نمياورد.من بين مريم ودخترعموش نشسته بودم ديگه اون زنگ ديوونم مي كردند اين دخترعموي مريم كه معلمها فكر مي كنند خيلي ساكته ولي من مي دونم اين چه دخترآب زير كاهيه نمي دونين ازدستش چي مي كشيدم وقتي هم فرار مي كردم مي رفتم صندلي جلو كه خالي بود ازبس مدادشو تو بدنم مي كرد ومي گفت:برگرد دلم برات تنگ شده،دوستت دارم بدنم مثل آبكش شده بود مي گفتم: اين چه دوست داشتنيه.اين مريم هم كه كاغذ مي برام مي فرستاد كه برگرد عزيزم كه مرا همنفسي نيست خدارو شكركه ازدستشون راحت شدم(ولي اونم واسه خودش عالمي بود)ديشب تقلب هامونم لودادم سرجلسه امتحان زبان مريم جلومن نشسته بودالبته قراربودپشت سرم بشينه نمي دونم چرا اينجوري شد امتحانمونم سراسري بود مريم گفته بود بهم بگو سرجلسه ديدم هيچي ننوشته برگه سوال وجواب جداگانه بود جوابهارو توبرگه سوال نوشتم به مريم گفتم بيابرگه روعوض كنيم مريم مي ترسيد چندبارگفتم وقتي كه شيداخانم رفت به سوال يكي ازبچه ها جواب بده برگه هاروعوض كرديم حالا يه چيزي بگم خندتون ميگيره به ضررخودم تموم شد مريم يك نمره ازمن بيشتر گرفت چون رودست بچه هاي ديگه هم نگاه كرده بود وگرنه اين تنبل خانم كه حوصله خوندن نداشت هيچي نخونده بود بعضي امتحانا جوگيرمي شد هيچي نمي خوند.شيداهم فكرنمي كنم ناراحت شده باشه فقط گفت:آدم به ضررخودشه راست هم مي گفت ولي همين كه قبول شديم كافيه نمره چه ارزشي داره خوب اونم دوستمه بايد بهش كمك مي كردم خيلي هم خوبه كه نمرش خوب شده.

امروز هم كه جشن فارغ التحصيلي داريم خونه دخترعموي مريم قراره ساعت5:30 برم دنبال مريم تاباهم بريم مثل اينكه مي خوان  جناب سرهنگ روهم دعوت كنند اگه نگيم كه بيچارمون مي كنه.

ديشب گيرداده بوديم كه مي خوايم بريم مسافرت با شيداو سوگند داداشم راضي شده بودكه مارو به شيراز ببره عمه ام به بندرعباس رفتنمون راضي بود.بابام هم مي گفت:اگه  بندعباس ياتهران بخواين مي برمتون اما ما فقط گيرداده بوديم به شيراز آخه بندرعباس كه آب پز ميشيم تهران هم كه شهرشلوغيه وهواشم آلودس قرار شد اونازنگ بزنن به باباشون ببينم اجازه ميده يانه ولي به احتمال زياد اجازه نميده هميشه اين بزرگترها يه جوري برنامه هاي مارو به هم مي ريزن چكاركنيم ديگه ماهم مجبوريم قبول كنيم.

زندگی

الان ساعت20 دقيقه ازنيمه شب گذشته درواقع ميشه گفت كه روز شنبه شروع شده چشام ازشدت خواب داره روي هم ميفته اما مي خوام اينو بنويسم كه صبح اپديت كنم نميدونم چرا دو شبه كه وقتي مي خوابم تا نزديكيهاي صبح خوابم نميبره تا چند ساعت قبل همكلاسي هام خونمون بودن خودم بهشون زنگ زده بودم كه بيان تا براي جشن برنامه ريزي كنيم فقط دوتا ازبچه هانيومدند 8نفري دورهم نشستيم برنامه هارو جور كرديم براي چند روز ديگه وبه چند تاازبچه ها كه تا سوم دبيرستان بيشترهمراهمون نبودند يا بقيه كه هر كدوم به دلايل مختلفي(ازدواج و...) وسط سال گذاشتند رفتند زنگ زديم ودعوتشون كرديم بعد ازاون هم به اذيت كردن ازبس سروصدا راه انداخته بوديم با خودم گفتم الان مامانم ميگه اينجا چه خبره چرا اين همه سروصدا مي كنند ؟مريم هم كه با اون قد بلندش وايساده بود و مي گفت آهنگ در خواستي ندارين تا براتون بخونم وبعد يه چشمك به من زد( اين يه رمز بين من ومريمه)خندم گرفت بچه ها گفتن آهنگ زندگي منصور رو برامون بخون تو مدرسه كه بوديم مي رفت بالاي صندلي مي خوند تو اون لحظه ديگه دستش به پنكه هم مي رسيد نمي دونين چه باحال مي خونه با حركاتي كه انجام ميده فقط بايد بشيني بخندي نمي دونين اين مريم بدجنس چه شيطون وحاضرجوابه هميشه يك جواب تو آستينش داره .بهمون خيلي خوش مي گذشت ولي ساعت 11:15 بود كه باباي يكي ازبچه ها اومد وديگه همه رفتند.

نميدونين چقدرخوشحالم تاحالا شده كه براي مدتي ازعزيزتون دور باشين؟ چرا ما آمها وقتي كه دركنارهم هستيم اونطور كه بايد قدر همديگررو نمي دونيم اما زمانيكه ازهم دور شديم اونوقت كه حسرت مي خوريم حتي درمورد خدا، هميشه ازخداغافل هستيم امازمانيكه مشكلي برامون پيش اومد اون لحظه است كه بيادش ميفتيم نميگم كه خودم اينجوري نيستم چون منم يك آدمم وبراي خودم استثناء قائل نميشم.

سه ماهه ازوقتي كه رفته منتظر چنين روزي بودم وتافكركنم ۲0ساعت ديگه بتونم ببينمش نميدونين چقدرخوشحالم. نميدونم اين چندساعت رو چطوري بايد تحمل كنم  ولي خوب اين چند ساعت هم مي گذره ولي هركسي انتظار كشيده ميدونه كه لحظات انتظار چقدر كشنده وطولانيه هرلحظه اش به اندازه يك ساله يعني ميشه يه روز برسه كه ديگه آدما چشم انتظار نباشن؟

به نظرشما آخراين قصه،قصه زندگي به كجا ختم ميشه؟اگه آدما ازقصه زندگيشون باخبربودند زندگي يكنواخت مي شد؟ من يكي كه نمي خوام بدونم چون شايد قصه زندگيم اونطورنباشه كه دل من مي خواد دراون صورت اززندگي دلسرد ميشم اگه ندونم كه اميدي دارم وممكنه هر اتفاقش برام جالب باشه اما در اون صورت اصلا جالب نيست واي چقدرحرف زدم حالا ميگين خوب شد خوابت مي رفت اگه خواب آلود نبودي ديگه چقدرحرف مي زدي بهتره برم.

روزآخرمدرسه

ديروز روزآخرمدرسه بود2خرداد صبح كه رفتم سرايستگاه يكدفعه چنان سردردي گرفتم كه نگو حتي نتونستم تاوقتي امتحان شروع ميشه كتاب رو مروركنم راستش اصلا حوصله خوندن هم نداشتم اين بچه هاهم كه بااون پاكتهاي ابميوشون كه آورده بودند بتركونم چند تاچند تا كنارهم ميذاشتم چه حالي مي داد روزآخري بود ومي خواستند ديگه هركاري دلشون مي خواست انجام بدن سطل ازپاكت آبميوه پرشده بود.

امتحان روهم كه خيلي خوب داديم عالي بود وقتي كه با مديرمون خداحافظي كرديم به پيشنهاد بچه ها يه پاكت آبميوه جلوش تركوندم يه بار دم دركلاسمون اومده بود نشونش دادم گفتم خانم بااجازه گفت من كه دارم ميرم هركاري ميخواين بكنين اين مريم مي گفت چه جراتي گفتم:منم ديگه(حالا با خودتون ميگيد چه دخترازخودراضي هم هست)اين معلماي كلاس اول هم كه نميدونم چه هيزم تري بهشون فروختم همش گير ميدن به من مي گفت:به جاي اينكه شيريني تولدش روبهمون بده فقط بلده پاكت آبميوه بتركونه سالروزآزادي خرمشهره اينجا آخه ميدونين خانمش دوستمه براي همين ميدونست كي تولدم بوده.

وقتي رسيده خونه هيچ كس نبود سرم هنوز به شدت درد مي كرد تومدرسه هرچي دنبال مسكن گشتم هيچ كس نداشت مامانم زنگ زد گفت:امروزبيا خونه خواهرت ما اونجاييم گفتم:به من كاري نداشته باشين منم ميخوام بخوابم يك مسكن خوردم وخوابيدم تاساعت 5عصرآخه شب امتحان اصلا نمي خوابم ميشينم مي خونم(فكرنكنين دختردرس خوني هستم چون اصلا اينطور نيست)شب امتحان يا من زنگ مي زنم يا مريم ولي اين مريم خوابالو هميشه خوابش مي برد وبه من مي گفت فلان ساعت زنگ بزن مي خوام بلندشم بخونم مي بينين دوتامون مثل هم يه جورايي ديوونه ايم البته اون بيشتر(واي اگه ببينه) ولي خوب ديگه تموم شد تمام اون اضطرابها وشيطنت ها وترس ازپرسيده شدن درس وامتحان گرفتن ها يادش بخير.