رانندگی
روزسه شنبه بازرفتيم سرزمينهاي بابايي البته اولش اصلا حوصله رفتن نداشتم ولي بعد كه رفتم طبيعت حالم راجا آورد نشستم وبه كارديگران به درختان نخل كه مخصوص آب وهواي گرم وخشكه وكوههاي سربه فلك كشيده هرطرف كه نگاه مي كردم كوه بود وخورشيد كه مي رفت تادرپشت كوهها پنهان بشه خورشيد غروب كرده بود كه ماشين باباي اميد روبرداشتم بايكي ازعمه كوچولوها رفتيم يه دورزديم سوئيچ روداده بود كه برم ازتوماشين آب بردارم ديگه بهش نداده بودم چه حالي داد ماشين دزدي
صداي ضبط هم بالا كرده بودم پشت فرمون يادتابستان سال قبل افتادم كه باسوگند ودخترعموم سارا ودوستم عسل رفتيم آموزشگاه رانندگي من وعسل تويك ماشين اون دوتا هم توماشين ديگه يه خانمي گيرمون افتاده بود كه نگو ترك بود يك هيكل گنده داشت بالباس راحتي توي خونه ميومد.
توخيابون باسرعت80تا مي رفتيم هيچي بهمون نمي گفت يا زمانيكه ماشين هاي ديگه رو تعقيب مي كرديم واقعا كه آدمي خل ترازخودمون گيرمون افتاده بود
اين عسل كه تومدرسه تمام معلمها حتي غيراز معلمهاي خودمون هم به شيطون بودنش پي بردند.
اميدبا عمه خانم دنبال هم مي كردند نزديك بوده بيفته توچاه
كه باباش گرفتتش ديگه فكرنكنم ماروببره آخه خدا اميدو بعد از14 سال بهشون داده دوماه ديگه 3ساله ميشه .
وقتي رسيدم خونه يه حمام حسابي رفتم انگاريك سال بود حمام نرفته بودم بعدشم مريم خانم گل زنگ زد منم كه هميشه بي حوصله ام فكركنم ازدستم ناراحت شد
مي خواست باشوخي هاش منوخوشحال كنه مثلا مي گفت: ترانه درخواستي نداري؟ يا جيگربيا بذارمت تويخچال خراب نشي منم دعواش كردم
هميشه دق دليمو سراون بدبخت خالي مي كنم بعدش كه خداحافظي كردم خيلي ازدست خودم ناراحت شدم كه چرامثل آدم صحبت نمي كنم. مريم جون منوببخش كه هميشه باهات بدرفتاري مي كنم.![]()
![]()
دستم بوی گل میداد که منو به جرم چیدن گل محکوم کردند... ولی هیچ کس نگفت شاید گلی کاشته باشم..............