مبعث مبارک

بازم سلام خوبين؟ چه خبرا؟اينجا كه خبر خاصي نيست الانم حوصله ندارم بيشتر ازاين بنويسم اگه دلتون ميخواد بيشتر باشه خودتون بياين تايپ كنينشوخي كردم چرا ناراحت ميشين هرچند امشب خيلي خوابم مياد اما قول دادم بنويسم.

شنبه ساعت 3بعدازظهر به مريم زنگ زدم وگفتم:ميخوام بيام خونتون نيم ساعت بعدش اونجا بودم ما هر پشت تلفن مي شينيم با هم صحبت مي كنيم براي همين وقتي بهم مي رسيم حرفي براي گفتن نداريم خوب اما بهترين دوستها حتي درسكوت هم حرفهاي همديگه رو مي فهمند روبينا هم كه زياد بهمون سر نزد وقتي هم كه مياد تو حرف زدن كم مياره عصباني ميشه ميرهنزديكيهاي ساعت 6ماماني زنگ زد كه بيا خونه مثل اينكه شام مهمون داشتيم ميگفت:اگه سيرنشدي دوباره برو بعد از شام زنگ زدم به مريم كه بيادگفت:دوستهاي روبينا اينجان صورت خوشي نداره من ازخونه بيام بيرون خودت بيا براي همين رفتم سوگند هم زنگ زد ميگفت:كجايي؟گفتم:همون جايي كه عصر بودم آخه عصر هم زنگ زده بود گفت:مگه هنوز نرفتي خونه گفتم:رفتم دوباره برگشتمروبينا بعد ازرفتن دوستاش اومد پيش ما باز هم عصباني شد وگفت:ازت بدم مياد بعدهم رو به مريم كرد وگفت:ازتو هم همينطور مريم هم مظلومانه گفت:من كه حرفي نزدمبعدشم رفت وقتي به ساعت نگاه مي كنم مريم عصباني ميشه براي همين تصميم گرفتم نگاه نكنم بعد كه نگاه كردم 11:45بودمامانش منو رسوند.

يكشنبه صبح اميد كه اومد يه پستونك هم دستش بود چند روز بود همش اسمشو مي برد امروز هم كه با خودش آورده بود خواهري ميگفت:حالا چكار كنم پسر به اين گندگي پستونك بخوره بعد از يك سالبراي اينكه ماهارو اذيت كنه داشت مي خورد اين پسره خيلي بدجنسه عصرش رفتيم خونشونو تميز كنيم كارهاشون تموم شده اولش كه رفتيم نميدونستيم ازكجا شروع كنيم همه چيز پخش وپلا بود بايد ازيه جايي شروع ميشد و كرديم داشتم راهرو كوچيكي رو جارو مي كردم كه ماماني گفت: اينجارو ول كن مي شوريم گفتم:اشكال نداره ميخوام تلافي اين همه سال كه جارو نزدم بشه اينجا هم براي دومين باره جارو ميزنم(من چقدر زرنگ شدم)ماماني هم يه ضرب المثلي رو گفت:نامرد اگه مرد بشه بلاي سياه ميشهمن كه از اولش بلاي خانمان سوز بودم مگه نه؟موقع حياط شستن هم حساب همشونو رسيدم وخيسشون كردم البته خودمم بي نصيب نموندم شوهر خواهرم شيلنگ رو ازم گرفت وخيسم كرد گفتم: نريز موبايل تو جيبمه گفت:جيب تو گلفته وخيس نميشه مگه اون موقع كه من گفتم پول ودفتر تلفن تو جيبمه گوش كردي منم دوباره تلافيشو سرش درآوردم جوري خيسش كردم كه مثل موش آب كشيده شده بود البته خودمم دست كمي از اون نداشتم شبشم كه نجوا خوشكله با مامانيش اومدن خونمون مثل يه عروسك شده مخصوصاْ با اون چشمها و مژه هاي بلندشبغلش كه مي كنم فشارش ميدم از بس شيرينه اون شب مريم زنگ زد وقتي فهميد دارم سريال نگاه مي كنم گفت:بعداً ميزنم كه نزد منم نفهميدم خونه خودشونه يا خواهرش براي همين جرات زنگ زدن نداشتم.

سه شنبه هم از صبح ماماني رفت خونه خواهري براي ظهر همگي اومدند بعد ازناهار رفتم اتاقم كامپيوترو روشن كردم اما اصلاْ حوصله نداشتم براي همين رو تخت دراز كشيدم كه خوابم برد بيدار كه شدم كامپيوتر هنوز روشن بود اصلاْ حوصله بلند شدن نداشتم كه خاموشش كنم همينطور كه خوابيده بودم ذهنم به دور دستها كشيده ميشد كه صداي زنگ تلفن منو ازدنياي خودم بيرون كشيد سارا بود ديروز بهم گفته بود كارت اينترنت ميخوام بعضي وقتها به من ميگه براش بخرم مغازه آشنا هست زنگ ميزنم مي فرسته يا شمارشو بهم ميگه بعداً پولشو ميدم اما اون كارتي كه اون ميخواست از ديروز تا حالا تماس گرفتم ميگه نداريم شب مياريم ديروز هم به زور شماره كارت خودمو بهش دادم گفتم:من كه لازمش ندارم استفاده كن.

وقتي نگاه كردم 5:15 بود هيچكس نبود حدس زدم رفتن خونه خواهري آماده شدم و رفتم هنوز كه خيلي مونده تا خونشون مثل اول تميز بشه به خشكشويي هم زنگ زده بودند فرشهارو برده بودند وفقط اتاق خوابشون قابل استفاده هست اميد هم كه قيافشون به بچه هاي خيابوني ميموند بردم حموم موقعي كه شامپو به موهاش ميزدم از ترش اينكه ممكنه بره تو چشمش محكم بسته بود و جيغش بلند شده بودبهش گفتم:چشماتو بازكن ببين سرت تميز شده اين بدجنسم صورتشو به آستين من كشيد و خشك كرد بعد چشماشو باز كرد به مامان گفتم:بيا ببين چقدر نوه ات بدجنسه حوله مفتي گير آورده. حوله شو كه دورش پيچيدم بغلش كردم مثل هميشه سرشو محكم رو شونه هام گذاشت خوابش ميومد اما نمي خوابيد لباسش كه پوشيد سرشو گذاشت رو پاهام وازم خواست كه تلويزيون روشن كنم اول كه كارتون نگاه كرده بعدشم مستند دربازه ماهي قزل آلا منم كه جرات ندارم از جاي خودم بلند شم چون آقا ميخواد سرشو بذاره رو پاي من وگرنه جيغش دنيارو ورميداره همشو هم داشت برام توضيح ميداد كه چي داره ميشه ازمن مي پرسيد اين كارتونها چه جوري راه ميرن بچه ها خيلي كنجكاون باباش فاكتورهاي مغازه رو آورده بود براش حساب كنم با يه بسته آدامس اميدخان هم ازفرصت استفاده كرد و 8 تاشو تو دهنم كرد هرچي ميگم نكن خفه ميشممگه دست برداره خودش روبروم وايساده بهم ميخنده حالا شما بگين اين اميد خيلي ساكت و مظلومه ومن بدم رفتم كمدشونو مرتب كنم چندتا آلبوم قديمي دستم افتاد نشستم فقط اونارو نگاه كردم ويه دل سير خنديدم آخه بعضي از عكسها خيلي خنده دار بود مامان ميگفت:حالا يه كار پيدا كرده مگه دست برميداره فكر كنم هنوز يه چند روز ديگه كار داشته باشند.

شما تاحالا دقت كردين كه موقع عصبانيت چكار مي كنين من كه دق ودليهامو سر وسايل خالي ميكنم و امروز هم كشف كردم كه موقع عصبانيت تا حد انفجار آب ميخورم دارم مي ترکم اما نميدونم چرا بازم احساس ميكنم تشنمه.مثل اينكه اين آپم خيلي زياد شد ببخشيد كه خستتون كردم منم كه كمرم داره خورد ميشه اگه عمري بود بازم بر ميگردم.


نزار اي مرد قايق ران

تو اين درياي نا آرام بميرم من

تومي داني تو اين بندر اسيرم من

نجاتم ده كه بال وپر بگيرم من

پناهم ده که ازتنهایی سیرم من

مادرم دلت را دوست می دارم

پنجشنبه شب عمه امید با خانوادش اومدند اونی که گفتم زن پسرش دوستمه اون شب مادربزرگ امید رو باخودشون برده بودند و الان هم آورده بودنش که پیش ما بمونه برن عروسی مریم هم میدونستم که قراره بره عروسی زنگ زده بود میگفت:دلم برات تنگ شده اگه امشب این عروسی نبود میومدم خونتون عروس خانم تو مدرسمون کار می کرد وعمه عسله اینطور که میگن عروس نزدیک ۲۰سال از داماد بزرگتره چه اشکالی داره یه بارم عروس با تفاوت سنی زیاد باشه بعد ازتموم شدن عروسی دوباره اومدند که با خودشون ببرنش تو این چند ساعت همش میگفت:میخوام برم خونه هرچی هم بهش میگی نمی فهمه اگه پیری اینجوری باشه که بخوای آلزلیمر وصدتا مرض دیگه بگیری من یکی که نمیخوام ساعت ۱۲ مریم زنگ زد گفتم:بعداْخودم زنگ میزنم چون هنوز مهمونا نشسته بودند وبابای امید هم چون خسته بود اومده بود تواتاقم خوابیده بودتا وقتی که میخوان برن نزدیکیهای یک بود که به مریم زنگ زدم خونه خواهرش،خواهرش برداشت گوشی رو به مریم داد گفتم:خواهرت که خواب نبود؟فکر کرد شوهرشه برای همین گوشی رو برداشتگفت:نه تا الان داشتن باهمدیگه صحبت می کردند نزدیک یک ساعت با هم صحبت می کردیم میگفت:همه بچه هارو دیده خیلی دلم برای بچه ها تنگ شده یادش بخیر اون عروسی های که دورهم می نشستیم و گل می گفتیم

عصرچهارشنبه وقتی که ازخواب بیدار شدم نزدیکیهای غروب بود چقدرخوابیده بودم آخه شب قبلش تا صبح بیدار بودم وخیلی کمبود خواب داشتم امید هم با من بیدار شد مامانی طبق عادت هر روزه میرفت بیرون هرکاری کرد امید باهاش نرفت بعد از رفتنش بهم گفت:خاله میخوام حموم کنم گفتم:باشه صبرکن مامانت بیاد بیرون تو برو چون  خودم اصلاْحوصله نداشتم اینجوری میخواستم مامانش اونو ببره حموم گفت:می خوام تو حیاط حموم کنمگفتم:باشه بریم اینقدر آب رو هم ریختیم وهمدیگه رو خیس کردم که حالم سرجاش اومدشبش زنگ زدم به مریم که برم خونشون داداشش گفت:نیست.

امروز مامانی نچوسکو(نخود)درست کرده بود من وامید مثل برره میذاشتیم کف دستمون می خوردیم یا از دور پرت می کردیم تو دهن همدیگه اتاق رو زمین پرنخود شده بود خواهری ومامانی هم دعوامون می کردندشب با امید ومامانی رفتیم خونه عمه جون(مامان الناز) چون شوهر خواهرم خسته بود گفت:میخوام برم خونه بخوابم خواهری هم مجبور شد بره دم درشون که رسیدیم یه ماشین توقف کرد وپسر عمه ام که چند روزی میشد ازبندرعباس اومده بود ماهها میشد که ندیده بودمش پسرشوخ وخوبیه با پسر همسایشون که پسردایی مریمه پیاده شدند در اون موقع دیدم یکی صدام میکنه اما نمی فهمیدم منبع صدا ازکجاست که پسر عمه به طرف خونه همسایه اشاره کرد مرضیه دختردایی مریم بودرفتم به طرفش آخرین باری که دیده بودمش خونه مریم بود یکی دیگه عمه(مامان نادیا)همراه بابابزرگ هم اونجا بودند بعدشم خاله سیما اومد چون عمه النازه.

بعد از تماشای سریال نرگس که تمام ایرانیان رو سرگرم خودش کرده اومدیم خونه.

وقتی موبایلمو نگاه کردم یه message افشین ظهر فرستاده بود آخه خونمون فقط تو حیاط آنتن میده برای همین اون موقع  تا شب که نگاه کردم متوجه نشده بودم وقتی خوندم یه حالی شدم نوشته بود((مادرم دلت را دوست می دارم نمی دانی چقدر تنهام نمی دانی)) می دونستم برای مامان فرستاده اما می ترسیدم براش بخونم چون فکرشو می کرد وفشارش بالا می رفت چون مطمدن بودم برای مامان فرستاده مجبور بودم نشونش بدم وقتی براش خوندم اشک تو چشماش جمع شد ما که همیشه کنار پدرو مادریم قدرشونو نمی دونیم اما اونا که دورن میدونن افشین هم همیشه حساس تر از بچه های دیگه بوده یه جورایی رفتارهامون خیلی به هم نزدیکه وهمدیگه رو می فهمیم برای همین با هم صمیمی بودیم وحرفهاشو راحت به من میزد. الانم خوابم میاد ومی خوام بخوابم  بای تا یه های دیگه.


ميدوني سخت ترين روز چه روزيه؟؟؟روزي كه قلبهايي كه دركنار هم براي هم مي تپيدن ازهم جدا بشن.دلهايي كه محرم بودن محرم دل كس ديگري بشن.
ازغم كسي اسيرم كه زمن خبر ندارد عجب از محبت من كه دراو اثر ندارد غلط است هركه گويد دل به دل راه دارد دل من زغصه خون شد دل او خبر ندارد

مداد رنگی

سلام اميدوارم خوب باشين خوب كه حتما خوبين ديگه نه؟ شايد هم نباشين آدمهايي كه حالشون خوب خوب باشه فكركنم تواين دنيا كم پيدا بشن.

صبح ماماني گفت:من ميخوام برم مقداري دارو بگيرم بفرستم براي افشين چون ميگفت نزديك 1ماهه سرماخورده خوب نشده اينقدر هم سرشون شلوغه كه نميتونه بره دكتر خوب زير دست مردم كاركردن اينارو داره.

امروز هم خواهري اينجا بودند اميد هم مثل هميشه شيطون چند روزه ياد گرفته ميگه:حالت خوبه؟ البته بلد بوده اما اين چند روزه بدجورب به اين جمله گير داده طوري هم جمله شو ميكشه كه خندت ميگيرهظهريك ساعت كنار سفره بود به حساب خودش داشت غذا ميخورد خوابيده به مامانش ميگه دهنش بذاره چون آقا خودش خسته ميشه بچه هاي اين دوره زمونه هستن ديگه منم كه ازصبح سرم درد ميكرد گرفتم خوابيدم البته اگه اذيتهاي اميدخان مغول بذاره بالشت وپتو هم برام آورد بهش گفتم:بيا ببوستم باچه ذوقي هم اومد اينباربدون اينكه بهش بگم خودشم جوابمو داد بعد هم كه خوابش برد تا عصر امروز گيرداده به من ميگه بچه كوچيك يكي نيست بگه فسقلي اگه من بچه كوچيكم تو چي هستي شب مي رفتم اتاقم همراهم اومد يه آينه دستش دادم گفتم:بشين نگاه كن تا من موهاتو برات درست كنم اول بردمش موهاشو خيس كردم بعدهم مي خواستم بهش ژل بزنم قوطي شو كه برداشتم همين كه رو دستم كردم ديدم اين كه كرمه افشين برام آورده بود جعبه هاش مثل همه براي همين اشتباه كردم حالا هم كه ژل به موهاش زدم دستمو بردم لاي موهاش كه بزنم بالا سيخ بشه ژل كف مي كردهم تعجب كرده بودم هم خندم گرفته بود من زياد استفاده نمي كنم اما تا الان نديده بودم اينجوري بشه روبه روش نشسته بودم وبهش مي خنديدم اونم برعكس هميشه ساكت نشسته بود ونگام مي كرد بردمش بيرون مامانش ميگه اميد تيپ زدي مگه كجا ميخواين برين؟منم براش تعريف كردم وبعدهم موهاشو شستم باباش بهش ميگه تو زيردست خاله ي ديوونت ميشيني كه اين بلاهارو سرت بياره؟ماماني هم ميگفت: اين كه ساكت ميشينه اينم هربلايي خواست سرش مياره.اصلاْ به من چه هرچي كاسه كوزه بود سرمن بدبخت شكست من ميخواستم پسرشونو خوشتيپ كنم كه فردا كه بزرگ شد يكي دلش بياد زنش بشه امروز با اميد خيلي خوش گذرونديم.

امروز عصر يه چيزهايي شنيدم كه ديگه حالم ازاين مردم بهم ميخورد و سردردم رو بيشتر مي كرد آخه مردم اين دوره زمونه چرا اينجوري شدند چرا به نزديكترين كسانشونم رحم نميكنن هر بلايي كه بتونن سرشون ميارن واقعا كه چه مردمان بيرحمي شدند ميگن دنياش عوض شده اين دنيا نيست كه عوض شده همون دنياي قبليه فقط مردمان اين دنيا هستند كه عوض شدند وفقط به فكر فريب همديگه هستند واقعا متاسفم.

جنگ لبنان هم خدارو شکر تموم شد اما اثارش برجاي ميمونه تلويزيون كه صحنه هاي دلخراشي نشون ميده من كه طاقت ديدنشو ندارم


کاش می گفت چرا رفت چرا اینجوری رفت یهو گفت باید رفت ولی نگفت چرا نگفت برا چی برا چی حالا حالا که من اینقدر بهش نیاز دارم حالا که تمام وجودم شده حالا که بدون اون زندگیم معنا نداره حالا که مداد رنگی های دفتر نقاشی زندگیم اونه مداد رنگی های که حتی نذاشتم یه بار سرشون کنم تا نکنه تمون شه فقط می خوام بدونم چرا رفت چرا.............................؟

تنبلی

صبح يكشنبه داداش فرهان(باباي نجوا)رفت.چون خواهري اينجان شبش خواهر شوهرش با دخترها وزن پسرش كه دوستم بود اومدند يادي هم ازدوران مدرسه كرديم گفت:ميخوام اتاقتو ببينم(اتاق بهم ريخته من ديدن لازم نداره هركسي نگاه كنه وحشت ميكنه)خواهر شوهرش ميگفت:فكركنم اشتباهي وارد اتاق اميد شديم چون مثل اتاق بچه ها پرعروسكهموقع خداحافظي به عادت هميشگي دستشو محكم فشاردادم كه صداش دراومد گفتم:به روي خودت نيار دوباره آه ونالش بلند شد گفتم:به روي خودت نيار ديگه گفت:باشه به روي خودم نميارم.

ساعت12لباسهاي كثيفمو آوردم كه بشورم دوتا سبد بزرگ هيچوقت اينجوري لباس چركهام جمع نميشد فقط يكي دوتا نه اين همه حالا كه تابستون بوده وقت داشتم بيشترتنبلي كردم مامانم يه چيزي ميدونه كه موقعي كه حرف ازدواج من پيش مياد ميگه هنوز بچه است وميخواد درس بخونه هرچي باشه مامانمه ومنو خوب ميشناسهتا ساعت2 نصفشو شستم(اگه پول توش باشه شغل بدي نيستا البته با ماشين لباسشويي)پنج ساعت ونيم وقت براي خواب داشتم چون با فاطمه ونوشين(دخترعموي مريم)ويكي ازدوستاش قرار بود براي تحويل كارت انتخاب رشته بريم آموزش وپرورش صبح خواب موندم وساعت8:10 بيدارشدم كه ماشين هم اومد شب قبل زنگ زده بودم وساعتشو گفته بود اما20دقيقه زودتراومده بود حالاكه سوارشدم يادم افتاد كه برگه هامو فراموش كردم بعد ازبرداشتن برگه ها دنبال بقيه هم رفتيم فاصله خونه تا آموزش وپرورش يه نيم ساعتي است اول رفتيم يه كپي ازروش گرفتيم فاطمه ازكافي نت يه كارت اينترنت خريد چندوقته ديگه دانشجو ميشه ميگه تو برو بگو.كارت انتخاب رشته اش هم تو ماشن براش تصحيح كردم آموزش وپرورش برعكس اون روز شلوغ بود چون اينبار دخترها وپسرها همه يكجا بودند زود تحويل داديم واومديم بيرون اما راننده كه نبود چون نوشين فكركرد شايد كارمون طول بكشه واونم رفت تاخريد كه فاطمه بهش گفته بود انجام بده ما هم اونجا علاف بوديم يه جايي براي نشستن پيداكرديم ومشغول صحبت شديم ما سه تا مثل هميشه شيطوني مي كرديم ولي دوست نوشين ساكت نشسته بود يكدفعه اون دوتا گفتند حاج آقا هم اومد براي انتخاب رشته اومده وقتي نگاه كردم يه آخوندي به عبا وعصا داشت ميومد منم خندم گرفت اينو چه به كنكوروقتي ديديم راننده نمياد باموبايل زنگ زدم به راننده گفت:الان ميام منتظرايستاده بوديم كه يه تاكسي وايستاد ويه خانمي همين كه خواست پياده بشه پاش به چادرش گيركرد با سرخورد به درماشين اون دوتا كه شورع به خنده كردند منم به زور خودمو كنترل ميكردم دوستش هم كه اصلا متوجه نشد تا وقتي ما بهش گفتيم به نوشين ميگم نخند چون هرچي برسرديگران بياد برسرتو هم مياد كه نيم ساعت هم طول نكشيد موقع پياده شدن سرش خورد به بالاي ماشين خودشم اعتراف كرد وقتي اومدم خونه كسي نبود ماماني براي ختم يكي ازآشنايان رفته بود خيلي خوابم ميومد اما بايد چيزي براي ظهرآماده مي كردمبعداز ظهركه مي خواستم بخوابم اينقدر اين اميد اذيت مي كرد كه نميذاشت يه طناب به گلدون بسته بود ودنبال خودش مي كشيد وروي بالشتهاي ما راه مي رفت منم بلند شدم رفتم اتاقم درو هم قفل كردم كه خودش اومد پشت درميگفت:خاله بيا اينجا بخواب اونجا كولرنيست گرمت ميشه(اتاق من جوريه كه از هيچ طرف نميشه كولرگذاشت) گفتم:ديگه اذيت نميكني؟گفت:نه توبيا من ميخوام شيربخورم قربونش برم كه دلش براي خاله اش ميسوزه.

شب هم مريم زنگ زد گفت:ميخوام بيام براي اينكه اذيتش كنم گفتم:كجا؟وخنديدم چندروز بود نديده بودمش فقط تلفني باهاش صحبت كرده بود نشستيم جشن تولد شادمهرو نگاه كرديم خيلي وقت بود كه داشتم اما حوصله نگاه كردن نداشتم بعدشم فيلم ديديم مريم با كامپيوتر كارمي كرد ازبس سربه سرش گذاشتم يكي از عروسكهارو برداشت انداخت منم تلافي كردم دنبالم كرد رفتم بيرون كليدرو هم برداشتم گفت:اگه بخواي بياي تو ضبطت ميشكنه منم اشتباهي فكر كردم ميگه دستتهمين كه درو باز كردم ضبط از رو صندلي افتاد پايين با صندلي گذاشته بود پشت در عجب ديوونه اييه فقط يه باندش كه جا نداشت وازش جدا كرده و رو سرش گذاشته بودم افتاده بود يه چيزي توش تكون ميخورد صدا هم نميداد گفتم:وللش فردا خودم بازش ميكنم ببينم چشه ساعت12:20 داداشش دنبالش اومد آيفون كه برداشتم گفت:به مريم بگو بياد گفتم:رفت گفت:رفتگفتم: نه شوخي ميكنم وقتي رفتيم بيرون هيچكس نبود خندم گرفت مامانم هم فهميد گفت:اين كارا چيه ميكني؟ البته داداشش برگشت فكركنم فقط خواسته بود مارو بترسونه كه ديگه اذيت نكنيم.


خاطره شادماني هاي ديروز تلخ ترين غمي است كه امروز داريم      

خداجون دوستت دارم

سلام پنجشنبه بازم خواهري اومدند اينجا وقتي داشتيم ناهار ميخورديم يكدفعه صداي خواهري دراومد كه شما دوتا چتونه چرا اينقدر صداي اين بشقاب رو درميارين بلد نيستيد با دست بخوريد به من و شوهرش مي گفت ما هم تا اون موقع متوجه صدا نشده بوديم واين بار براي اذيت كردنش به عمد اينكارو مي كرديمچندبار زنگ زدم خونه مريم برنداشتند ساعت3 بود اول باد وگرد اومد بعدشم يه باروني گرفت كه نگو اول با بابايي واميد رفتيم رو پشت بوم اما اميد ازترس به گردنم چسبيده بود مجبور شدم بيام پايين دوباره زيربارون خيس آب شده بودم درو بازكردم رفتم دم در بقيه هم دنبالم اومدند خونمون نزديك كوهه آب ازكوه سرازير ميشد واز جلو خونمون رد ميشد ميرفت پسرخاله ام خوابيده بود ازاون همه سروصدا بيدارنشده بودمنم دست گذاشتم رو زنگ تا وقتي آيفون رو برداشت گفت:كيه؟گفتم:منم بازكن اونم بازكرد تو اون بارون هيچكس اون اطراف نبود منم از فرصت استفاده كردم پاچه ي شلوارمو بالا زدم رفتم تو آب به ياد دوران كودكي اون زمان با داداشا ودوستاشون ازاين سرآب تا اون سرش ميرفتيم آخه كوچه ما دختركم بود منم همبازي پسرها بودم.بارون كه بند اومد رفتم روتخت يه كم كتاب خوندم اما خوابم ميومد خوابم برد كه ساعت 5:30 با صداي اميد كه مي گفت: خاله بلندشو بيدار شدم قرار بود زن داداشها بيان شام ميخورديم كه مريم زنگ زد ازم خواست كه برم خونشون گفتم: باشه يه وقت ديگه چون زن داداشهام اينجان قبول كرد بعد ازاون باهاش كارداشتم بهش زنگ زدم روبينا برداشت بعد ازسلام واحوالپرسي گفت:پيدات نيست زنده اي ستاره:نه من ازاون دنيا تماس ميگيرم ميخوام بيام دنبالت روبينا:منو ميخواي كجا ببري؟ ستاره:آماده شو ميخوام باخودم ببرمت اون دنيا روبينا:نه من نميام هنوز زوده بچه هام يتيم ميشن ستاره:حتماًپيرمردتم بي زن آره؟ يه كم سربه سرش گذاشتم حالا كه ازش خواستم گوشي رو به مريم بده گفت:دوباره بزن وقطع كردمريم ازم خواست كه برم منم قبول كردم كه فقط نيم ساعت بعد نجوا واميد رو هم باخودم بردم مريم رفته بود خريد ويه فيل كه وقتي شكمشو فشار ميدادي صدا ميداد وروبينا هم يه خرس برام خريده بودند(دستشون دردنكنه) ماماني هميشه ميگه اين با اين سنش هنوز عروسك دوست داره.

خداجون خيلي دلم تنگه براي خودت براي كساني كه دوستشون دارم وخبر دارند وندارند خلاصه دلم براي همه تنگ شده وهميشه اين تو بودي كه باعث آرامشم بودي وبا رازو نياز با تو بود كه به آرامش رسيدم وخواهم رسيد خداجون قربون بزرگيت برم كه همه كارهات ازروي حساب و كتابه،حساب و كتابي كه بعضي ازبندگات فكرمي كنند توداري بهشون ظلم ميكني اما مطمئناً يه روز مي فهمند كه اشتباه مي كردند خداجون خيلي خيلييييييييييي دوستت دارم وبه اونايي هم كه معني دوست داشتنو نمي فهمند ياد بده.

اگه تا حالا نميدونستيد چه جوري به آرامش مي رسيد يه بار درموقع دل تنگي بريد به سراغ خدا باهاش رازو نياز كنيد اونوقته كه به آرامش مي رسيد امتحانش نه ضرر نداره.


عشق را زندگی کن خنده آدما همیشه از دل خوشی نیست......گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کوشی نیست......گاهی دل اینقدر تنگ میشه که گریه هم کم میاره جا میزنه اونم سر به دیوار میزنه..........یک حرف ساده هم گاهی چقدر غم میاره...........

شانس

اون شب به جاي اينكه ما بريم خونه داداشي مامان به اونازنگ زد كه بيان به قول آقا احسان مثل هميشه خونمون شلوغ بود زن همسايمون هم اومده بود اما من ازبس خوابم ميومد به ماماني گفتم: مثل اينه كه قرص خواب آوربهم داده باشند ساعت10:15 رفتم اتاقم گرفتم خوابيدم بااينكه خيلي خوابم ميومد راحت خوابم نميبرد مثل اين بود كه مريضم سرم گيج ميرفت ودرد مي كرد اومدم رو زمين خوابيدم دوباره رفتم روتخت تاوقتي خوابم برد ساعت1:20 بيدارشدم صداي داداشي ونجواميومد دلم براشون تنگ شده بود اما اونقدرحالم بد بود نمي تونستم برم بعدنيم ساعتي كه رفتم بيرون ماماني گفت:الان رفتند يه مسكن خوردم روسريمم به پيشونيم بستم گرفتم خوابيدم وقتي صداي اذان صبح ميومد خوابم برد روزبعدشم دوباره خواهرم اومدند ساعت 2:30ماماني با اميد ومادرش رفتند خونه داداشي براي خداحافظي چون ساعت5:30 پرواز داشت منم رفتم حموم با داداشي هم خداحافظي نكردم بعدشم كه خواهري خودش تنها اومد چون مامان با اميد رفته بودند فرودگاه ما هم قرار بود بريم خريد باباي اميد كه كارداشت نمي تونست بياد براي همين به دوستش كه تاكسي تلفني داره زنگ زد كه مارو ببره قرار بودساعت4:30 بياد اما نيم ساعت ديرتر اومد(خداروشكر وگرنه من آماده نبودم) اول رفتيم يه مغازه براي سراميك خواهري ميخواست بخره بعد هم رفتيم آموزش وپرورش كارنامه وكارت انتخاب رشته رو گرفتيم بعدشم رفتيم يكي ازشهرهاي اطراف بازم براي خريد كاشي يك ساعت كامل تومغازه موردنظر مي گشتيم وكاشيها رونگاه مي كرديم با اون كفشهام ديگه نمي تونستم رو پام وايسم پسرجووني كه تومغازه كار مي كرد وبه عنوان راهنما همراهمون بودميگفت:معلومه كه خيلي مشكل پسنديد(فكركنم دلش براي خودش كه اين همه مدت سرپامونده بود مي سوخت)بعد ازاونجا چندمغازه ديگه رفتيم تا خواهري چيزهايي براي خونه خريد وحركت كرديم طرف خونه يه نيم ساعتي بين راه بوديم من كه سرمو به پشتي صندلي تكيه دادم و همينطوركه به صحبتهاشون گوش ميدادم به قرص كامل ماه درآسمون نگاه مي كردم اگه توجه مي كردي مي تونستي دوتا چشم وبيني ولب رو ببيني مثل چهره يه آدم به ياد حرف مريم افتادم كه مي گفت:به ماه حساس شدم وبايد بدم برام به جاي عينك آفتابي عينك مهتابي بسازندهمون موقع يه موتوري ازكنارمون رد شد دونفر سواربودند اوني كه رانندگي مي كرد پيرهن تنش نبود نفرپشت سريشم دست وسوت ميزد اینجوری شده بودمدوست شوهر خواهرم گفت:مثل اينكه زيادي دم به خمره زده گرمش شده بدون پيرهن سوارموتور شده تا يه كم خنك بشه چون اگه زياد بخورند گرمشون ميشه. تا حالا نشنيده بودم يه چيز جديد هم ياد گرفتم ساعت 9:7 دقيقه تواتاقم بودم.

يه خبر داداشي نتونسته بود بره يعني سوارش نكردن چون گفتن مهر خروجي رو نزدي عجب گرفتاريه خوب چون هنوزسربازي نكرده وسرباز محسوب ميشه از اونجا بايد دوتا مهر خروجي ميزد ميومد دوستش پاسپورتشو با خودش برده گفته تا شنبه مهرميزنم بعدشم ميرم فرودگاه به دست يه نفر ميدم بياره داداشي هم ازاينجا زنگ زده به سفارت اونجا چون اونجا دوست زياد داره ودوستاش گفتن هركاري از دستمون بربياد انجام ميديم شانس خودشه ديگه تهران كه رفته بود يه بار تو ترافيك مونده بودند وبه پروازشون نرسيدند ومجبور شدند با پرواز شيراز بيان يا سال قبل كه اومد پاسپورتشو تو فرودگاه برداشتند وچند بار مجبور شد بره تهران وچقدر اونجا خرج كرد تا تونست پاسپورتشو پس بگيره نزديك دوميليونخداكنه اينبار همونطور كه ميگن مشكلش فقط همين باشه اين سربازي نكردن هم چقدر دردسره امشب باز هم سردرد وسرگيجه دارم نميدونم چرا چند روزيه اينجوري ميشم ماماني ميگفت مي خواستي يه دكتر هم بري گفتم:فكرنكنم چيز مهمي باشه حتما مال گرماست.

به اميد گفتم:بيا كاراته خيلي حال داد يه خرس گنده با يه جوجه كاراته بازيخواهري گفت:اميد برو برام آب بيار نرفت گفتم: من ميرم مي دونستم كه اميد هم مياد اينطورم شد من زودتر ليوان روبه دست خواهري دادم اميد هم كه اينجوري ديد خودش خورد نميدونم چي گفتيم كه عصباني شد وخواست آب رو بريزه روي مامانش گفتم:اگه ريختي منم ميريزم طوري آب رو ريخت كه هردومون خيس شديم منم به تلافي آبهاي داخل ليوان رو ريختم روش خيلي خوب چسبيد زيرگلوش بعدشم رفت تويقه اش گريه اش به هوا بلند شد چون آبش خيلي سرد بود هيچكس ازدست من درآسايش نيست تو اين دو روز كه پسرخاله ام وشوهر خواهرم اينجان هميشه با آب ازشون پذيرايي مي كنم اونم ازنوع تگريشپسر خاله ام برعكس شوهر خواهرم تلافي نميكنه.پسرخالم ازم خواست كه باهم پلي استيشن بازي كنيم منم دستشو رد نكردم يه دور بازي كردم خيلي حال داد ساعت 1:5 دقيقه نصف شب بود كه صداي موتور اومد حدس زدم داداشي باشه دلم براش تنگ شده بود رفتم ببينمش ديدم نجوا خوشكلههم همراهشه بغلش كردم وبا هم بازي كرديم اما ده دقيقه بيشتر نموندن الانم ديروقته بهتره برم بخوابم تا چند روز ديگه خداحافظ.


وقتي به دنيا مي آييم درگوشمان اذان مي گويند وقتي ميميريم برايمان نمازمي خوانند به راستي زندگي چقدر كوتاه است فاصله بين اذان ونماز 

روز پدربرتمامی پدران مبارک

غروب يكشنبه بود كه باباي اميد زنگ زد كه شام بياين اينجا ما هم رفتيم سرشام بود كه خانواده خواهرشم اومدند وباعث شدند بعد از ماههايكي ازهمكلاسيهامو ببينم يكي ازبچه هاكه دوماه از شروع مدرسه درپيش دانشگاهي نگذشته بودكه باپسر عمه اميد ازدواج كرد وازاين شهررفت ودرسشو نيمه تمام گذاشت موقع رفتنشون وقتي با ديگران خداحافظي ميكرد كيفشو قايم كردماول دوروبرشو نگاه كرد وازروي شيطنتهايي كه ازمن سراغ داشت فهميد كارمنه حالا ديگه وضعيتش با گدشته خيلي فرق داره چون متاهله برام دعا ميكرد كه زودتر ازدواج كنم گفتم يه 4سال ديگه صبركن بعد گفت:وقتي نامزد كردي يادت ميارم گفتم:باشه ديگه 4سال ديگه يادم بيار.

 من كه فعلاً قصد ازدواج ندارم چون هنوز زوده وميخوام درسمو تموم كنم واون كسي كه ميخوام پيدا نكردم و نميخوام به اين زودي دوران مجرديمو ترك كنم ازاونجا يه زنگ به مريم زدم وباهم صحبت كرديم به قول خودش كمال همنشين درمن اثركرده چون منم ازخونه خواهرم تماس مي گرفتم فرداي اون شبم رفتم خونه خواهري تا كمكش كنم وسايلشو جمع كنه چون ميخواستن خونشون تعمير كنند عصر خوابيده بودم كه ازصداي تلفن بيدار شدم طبق معمول اشتباه بود بعدشم يه باد وگردي اومد كه نگو وقتي صداي بارون كه به سقف برخورد مي كرد به گوشم خورد رفتم توحياط اما ماماني جلومو گرفت كه برق ميزنه نرو يا اگه هم ميخواي بري پس اول برو بلوزتو عوض كن چون قرمز برق به طرف خودش جذب ميكنه منم براي اينكه دست ازسرم برداره رفتم يه تي شرت آستين كوتاه سياه پوشيدم تا ديگه نتونه ايراد بگيره وتوحياط زيربارون ايستادم مثل موش آب كشيده شده بودم اما دلم نميومد كه بارونو ترك كنم هرلحظه بارون شديدتر ميشد ورعد وبرق هم قطع نميشد اما هيچكدوم باعث نميشد كه من بارونو ول كنم برم تواتاق بارون كه بند اومد رفتم داخل هوا تاريك شده بود وبرق هم نبود كه مادربزرگ اميد(مادرپدرش)اومد كه ببينه اونا اينجان يا نه رفته بودند خريد البته به خودشم گفته بودند اما يادش ميره يه قفل دستش بود ميگفت هركاري كردم نتونستم اين قفلو به دربزنم البته كليدشم نداشت به ما ميگفت يه كليد بهم بديد تا بازش كنم گفتم:اگه اينجوري بود كه همه ميرفتند خونه مردم دزدي هرقفلي كليد خودشو لازم داره اما دوباره يادش ميرفت وحرف خودشو تكرار مي كرد دفعه اول كه اومد همين كه من رفتم جلوش گفت:مگه تو نرفتي همراه بابات(فكركنم تو تاريكي منو با يكي از داداشها اشتباه گرفته بود حق هم داشت با بلوز شلوار )گفتم:همراه بابا برم چكار؟جوابمو نداد آخرشم نزديك بود مارو ديوونه كنه براي همين مامانم بردش خونشون.

دراز كشيدم داشت خوابم ميبرد صداي بابارو ازتو آشپزخونه شنيدم كه به ماماني ميگفت:تواين تاريكي باز اين دختررفته تو اتاقش اونجا چكارميكنه؟ حوصله نداشتم كه جوابشو بدم كه بگم من اينجام نه تواتاقم كه صداي زنگ تلفن اومدم دويدم طرف اتاق واون موقع بابايي هم متوجه شد كه اشتباه ميكرده مريم بود با هم صحبت ميكرديم ميگفت:ميخوام بيام اما ديروقته برق هم نيست كسي هم نيست كه منو بياره گفتم:مگه ساعت چنده؟ مريم:9 ستاره:هنوزكه زوده بيا مريم:كسي نيست منو بياره راستي زير بارون رفتي؟ستاره: آره خيلي حال داد تو چي؟ مريم: من رفتم رو پشت بوم نشستم يه كتابم با خودم بردم بخونم كه ديدم داره خيس ميشه يه جايي قايمش كردم ستاره:تو كه ازمن ديوونه تريبعدشم يه جوك برام تعريف كرد منم يه جوك رشتي براش تعريف كردم گفت:يعني رشتيا اينجورين بعد خودش در جوابش گفت:تا نباشد چيزكي مردم نگويند چيزها گفتم:هستند ولي نه همشون مثل تركها همشون كه مثل هم نيستند بعضياشون خيلي هم باهوشند يكدفعه گفت:امروز زنگ زدم به معصومه كه تولدشو تبريك بگم خيلي ازدستش ناراحت شدم (تنها ترك كلاسمون كه يكماه اول اومد پيش دانشگاهي اونم نامزد كردو بيخود بي جهت درسو ول كرد)گفتم:چرا مگه چي شده؟مريم:وقتي بهش گفتم كنكور قبول شدي گفته ستاره، ستاره قبول شده باورم نميشه پس اگه منم شركت ميكردم قبول ميشدم گفتم:مي خواستي بگي تو هم بروشركت كن تا قبول بشي كسي كه جلوتو نگرفته اون زمان كه من نمره اول كلاس بودم اون توگهواره بود*حالا تو چرا خودتو ناراحت ميكني مريم:نه چرا اونجوري بگه.خوب مقصرخودمم چون اززمانيكه به دبيرستان اومدم كمتردل به درس دادم وفقط براي قبولي ميخوندم نه آوردن رتبه خوب من يادگيريم خوبه فقط يكبار تكرار لازمه من صبح تومدرسه ميخوندم وبعدكه معلم ازم مي پرسيد هم خوب جواب ميدادم خوب من بخاطر تنبليم باعث شده بودم ديگران درموردم اينطور فكركنند اين مريم هم الكي خودشو ناراحت ميكنه مثل الناز كه همينكه نظر جناب سرهنگ رو شنيد عصباني شد وگفت:بگو مگه من چمه چي از ديگران كمتردارم اگه شما ميتونيد بريد قبول بشيد. اين كنكور قبول شدن ماهم عجب دردسري درست كرده اگه از اول فهميده بودم اينقدرجنجال آفرين ميشه اصلاً شركت نميكردم

ساعت12تلفن زنگ زد دوباره مريم بود ازم پرسيد:چكارميكني؟ گفتم:حياط رو ميشورم گفت:پس بعداً ميزنم سريع كارمو تموم كردم منتظرتلفنش نشستم وقتي ديدم نميزنه خواستم خودم براش بزنم كه ديدم تلفن نيست وتا صبح تلفنها قطع بود روزي كه من تلفنو لازم دارم نيست

امروز هم كه خواهري اينجان وچند روزي ميمونند وفقط شبا براي خواب ميرن خونشون چون از امروز شروع به كاركردند ظهر هم كه خوابم گرفته بود ميخواستم بخوابم ازبس اميد با مادربزرگش كه با اونا زندگي ميكنه باهاشون اومده بود حرف زدند نتونستم قوطي دستمال كاغذي رو برداشته بودند مادربزرگش ميزد وميخوند اميد هم دست ميزد خواهري ميگه هر روز كارشون اينه البته اميد ميره اتاق مادربزرگش و مزاحم ديگران نيستند مثل بچه ها بازي ميكنند پسرخاله ام هم اومده اينجا بدبخت داشته به باباش كمك ميكرده يه كاري رو اشتباه انجام داده ودعواش كرده اونم اومده اينجا وقتي اومد كثيف وخاكي بود اول يه حموم كرد فعلاً هم كه اينجاست هيچ كسي هم نيست كه باهاش صحبت كنه خوب هميشه وقتي ميومد با مرصور(منصور)بود اما الان ديگه فقط منم.

عصر رفتم اون اتاق كه يكدفعه مادربزرگ اميد گفت:اين پسره يامرد كه داره مياد داخل؟ جواب دادم:نه دخترم اما بازم باورش نميشد گفتم:حالا چه جوري حاليش كنم دخترم بعدشم كه  پسرخالم نون خريده بود داده بود دستش كه بياره داخل گيرداده بود كه يه پسري نون آورده گفتم:اون نامزد منه كه نون آورده مگه نميدونستيگفت:خدا كنه كه نامزدت باشه هركسي هرچي تو دلشه بهش برسه.

امشب هم فكركنم بريم خونه داداشي چون فردا ميخواد بره دبي بذاي 1هفته اومده بود اما الان دوهفته است كه اينجاست خوب اينم از داداشاي ما كه هميشه درحال مسافرتند.


هيچوقت ازدوست داشتن انصراف نده

حتي اگه كسي بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده

عشق را تجربه كن حتي اگه توش شكست باشه

علاوه بر اينكه يه خاطره به جا ميذاره ميتونه

يه تجربه هم به جا بذاره

هیچوقت تنهام نذاز

سلام من بازم اومدم دلتونو خوش نكنيد من به اين زوديا دست ازاين كار برنميدارم حتي اگه هزارتا كار روسرم ريخته باشهروز جمعه داداشي ظهردعوتمون بودند اولين كسي كه بهم زنگ زد تبريك گفت مثل هميشه مريم بودبعدشم شيدازنگ زد همشونم ازيك نفر شنيده بودند ازفاطمه آخه خودشم قبول شده خيلي خوشحال بود براي همين چندباربهم زنگ زد خيلي خونده بود طوري كه غذاخوردن يادش ميرفت نه مثل من كه نخونده رفتم سرجلسه خوب شد عقلمو بكارانداختم اونايي كه بلدنبودم ولش كردم الناز باسوگندهم كه قبول نشدند به قول سوگند جاشو به ما داده بابا اينارو وللش بهتره اين مدت باقي مانده رو بي خيال درس بشيم حالا مرحله دومش مونده كه امكان قبول شدنش كمه.

اونروزظهربقيه كه خوابيدند من ونجواهم دوتايي باهم بازي كرديم شب هم كه خواهري اومد اميد بعداً همراه باباش اومد رفته بود عروسي پسرعموش بعد هم كه ديد نجوا نشستند با مامانش نرفت ساعت12 به مريم زنگ زدم نميدونم چرا اما خيلي دلم براش تنگ شده بودخونشون كه برنمي داشتند زدم خونه خواهرش روبينا برداشت اول صداشو نشناختم باهم صحبت كرديم بعدگوشي رو به مريم داد ميگفت خواهرشون كه رفته عروسي خودشون تنهان اصراركردند برم قبول نكردم آخه نصف شبي چه وقت جايي رفتنه مريم ميگفت جناب سرهنگ به يكي ازبچه ها پيغام داده كه به مريم بگو باهام تماس بگيره ميگفت وقتي بهش گفتم قبول شدی گفته:ستارهباورش نميشده گفتم:ستاره رو دست كم گرفتيتلفن با مامان نجوا كارداشت بهش گفتم:برو اون اتاق صحبت كن بهتره.خودمم بانجوا واميد بازي ميكردم آخه بچه هادنياي قشنگي دارند ازدنياي بي رياشون خوشم مياد  دوتاشون پشتم سوارشده بودند منم مجبور بودم مثل.....(بلانسبت)چهاردست وپا راه برم وقتي نجوارو پايين آوردند منم خودموانداختم روزمين كه باعث شد اميدبا سر بخوره زمينساعت ازيك گذشته بود كه رفتند اميد هم وقتي ديد اونا دارن ميرن گفت:منم ميرم.

شنبه شب مريم زنگ زد مريم:سلام ستاره:سلام خوبي؟مريم: ممنون توخوبي چكارميكني؟ستاره:هيچي مريم:جايي ميخواي بري؟ستاره:ميخوام برم خونه عموم فردا دخترعموم ميخواد بره ميخواستي بياي؟مريم؟:باشه يه وقت ديگه ستاره:خوب امشب بيا مريم:نه باشه يه شب ديگه سلام برسون ستاره:به كي سارا؟ مريم:آره.نه به خانم دكتر ستاره:خانم دكتر؟آخرشم فهميدم كه به سارا ميگه تومدرسه چقدرسارا ودوستاشونو ميذاشتيم سركار

همراه مامان وخواهري رفتيم كم كم دوتا عمه هاي كوچكتر (مامان الناز ودنيا)با الناز،فرنوش،بابابزرگ و.......اومدند خلاصه اسفه اي (يكدفعه اي)شلوغ شد با الناز وسارا ازهردري صحبت كرديم ما آخرين نفري بوديم كه اومديم ساعت12:20سارا با زن دائيش هم همراهمون اومدند تا يه چيزهايي بردارند وهم كيبورد سارا چون كيبورد منو لازم داشت براي همين مدتي بود كه عوضش كرده بوديم بچه هاي خواهرش 3تا پسر مودب وخوب هستند فقط شيطنتشون زياده مخصوصا كوچولوئه حامد.


دوستت دارم تكراريه خيلي بهت نياز دارم

قلبمو باهرچي توشه ،واست،تو نامت مي ذارم

اگه دوستم داشتي كه هيچ فقط رو نامه دس بكش

اگرنه راحت بگو وبدون من نفس بكش

فقط حقيقت وبگو،هرچي توقلبت مي گذره

به حرف قلبت گوش بده اينجوري خيلي بهتره

نتایج

پنجشنبه ساعت 4:40 دم درخونه مريم بودم حموم ميكرد براي همين تواتاق منتظرش نشستم وقتي روبينا ميخواست بياد داخل نميدونست كه من اونجام پشت درقايم شدم پريدم جلوش ازترس زرد شد تكيه به كمدداده بودم وداشتم باهاش صحبت مي كردم كه بخاطريه شوخي به طرفم اومد همين كه خواستم پا به فراربذارم كمد حركت كرد وهمينجورعطرو وسايل آرايشي بود كه پشت سرم رو زمين مي ريختمجبورم كرد كه درستش كنم كه مريم هم اومد گفتم:دسته گل روبيناست گفت:معلومه آماده شد وباهم رفتيم كتابخونه كه ازشانس ما بسته بود به قول مريم امروز روبه خاطرما كرده بودندجمعه رفتيم خونه مسئولش ازدوستانه كه گفت نميتونه بياد چون كار داره رفتيم خونشون تلفن باروبينا كارداشت وقتي حرفهاش تموم شد نشست به صحبت كردن باما كه خواهرش صداش زد رفت اما دوباره برگشت دم درايستاده بود فضولي ميكرد خواهرشو صدا زدم گفتم:بيا اينوجمعش كن كفشهامو برداشت گفت:پرت ميكنم روپشت بام گفتم:نميتوني اگه اينكارو بكني حسابتو ميرسم براي اينكه گولم بزنه بالا انداخت منم پارچ آب رو برداشتم دنبالش كردم هركاري كردم درست وحسابي خيس نشد كفشهامو برداشت گفت:ايندفعه ديگه واقعا ميندازم مريم يه ليوان آب دستش بود كه داشت ميخورد ريخت روصورت روبينا بعدشم درو بستيم تا نتونه بياد داخل بعدش دوباره اومد دم دراتاق گفت:حالابرو دنبال كفشهات بگرد من قايمش كردم راستي اين گردنبند ازاولم گردنت بود؟ ستاره:آره روبينا:نه راستشو بگو من كه نديدم مريم:من بهش دادم روبينا:تو كه بله ازجام بلند شدم وهمينطور كه باهاش صحبت ميكردم رفتم طرف ميز توالت ازاول كه اومده بود چشمم دنبال پارچ آب بودالبته اون نميديد رفتم جلو ويكدفعه ريختم رو صورتش غافلگيرشد پريد عقب وتاوقتي به خودش بجنبه من درو بستم من ومريم كه داشتيم حال ميكرديم چون حسابشو رسيده بوديم موقع اومدن كفشهام نبود مريم ازپله ها رفت بالا ديد آره بالا افتاده نشونم دادگفتم:بندازپايين وقتي انداخت گفت:آخ مثل اينه كه خودم افتادمگفتم:بپرپايين من ازاينجا ميگيرمتوقتي ازپله ها ميومد پايين چندبار گفتم:نيفتيا كه گفت:تواونجا منتظري كه من بيفتم  من ومريم ازكلاس اول ابتدايي تويك كلاس بوديم اما هيچوقت رابطمون به غيراز همكلاسي نبود تا اينكه يكي ازدوستام كلاس اول دبيرستان مدرسه رو ول کرد بعدشم ازدواج كردو ازاين شهررفت ومن تنها شدم تا اينكه مريم ازم خواست كامپيوتريادش بدم تا اينكه پام به خونشون بازشد وبعد كم كم باهم صميمي شديم هيچوقت فكرشو هم نميكردم كه اينقدر بهم نزديك بشيم كه نتونيم براي يه چند روز ازهم دورباشيم.

شب هم كه رفتم نتايج كنكور رونگاه كنم اما آخرش ندونستم چرا اينجوريه مهشيد قبول شده بود وعسل هم كه نه اطلاعات كه مريم كه ميگفت اشتباه وارد كرديد به قول خودش اي واي عكسم زشته حالا چكاركنم(يعني اول شده)گفتم:حتما ميخوان خودشون بيان بهت تبريك بگن كه بازنميشه شب نجوا ومامان وباباش اومدند ساعت 11هم خواهري بعدشم كه باباي اميد ازمغازش اومده بود اينجا تا يك نشسته بودند بعدشم رفتند.


جلو من قدم برندار

شايد نتونم دنبالت بيام

پشت سرم راه نرو

شايد نتونم رهرو خوبي باشم

كنارم راه بيا ودوستم باش


آخ جون من الان نگاه کردم کنکور دانشگاه پیام نور البته مرحله اول دعا کنید اون یکی هم قبول بشم البته اصلا باورم نمیشه ولی ناراحتم چون مریم قبول نشدهانشالله سال دیگه با هم میریم دوستت دارم مریم

وروجک

بازم سلام به روي ماه خودم(نه مثل اينكه خيلي از خودراضي شدم) هرچي كه باشيم چه زشت چه زيبا آفريده ي خدا هستيم وهيچ ايرادي توكارش نيست.

دوشب قبل باخواهري واميد نشسته بوديم كه برقها رفت البته اميد ازقبل پيش بيني كرده بود كه برق ميره رفتيم توحياط بادهر چي خاك بود روباخودش آورده بود اماازبارون خبري نبود فقط يه نم نم ميومد يادش بخير اون روزها كه تومدرسه بوديم وبارون ميومد به عمد ميرفتيم زيربارون يادمه كلاس سوم دبيرستان يه روزكه بارون ميومد بابچه هاي كلاس وجناب سرهنگ رفتيم كناريكي ازرودخونه ها كه موقع بارون جاري ميشه همه بچه ها ريختيم توآب من ومريم وعسل ونازي باخانم شكلات دست همديگه رو گرفتيم رفتيم تاوسط آب كه ديگه به گردنمون رسيده بود البته مريم روحذف كنيد چون اون يك مترازمابلندترهبعدشم بالباسهاي خيس كه ازسرما مي لرزيديم سركلاس نشستيم اونم كلاس منطق ازدبيرشم كه نگو بچه هاچه دل پري ازش داشتند اصلا اين درس تو مغزمون نميرفت واي كه چه روزهاي خوشي بود.

برق اومده بود اماقصدداخل رفتن رونداشتند آخه روزباروني حياط لطف ديگه اي داره اميد دستهاشوباز كرده بود كه خيس بشه يه ترقه انداختم ازترس به پاهاي بابايي چسبيد پاكت آبميوه تركونده بودم خودش ازم خواست دوباره بيارم منم به جاش ترقه آوردم ماماني هم دعوام كرد براي اينكه اميد يادش بره گفتم: بريم سوارماشينت شو اما اين ماشين كه راه نميرفت شارژ هم داشت مجبورشدم بازش كنم سيمش قطع شده بود درستش ميكردم كه ماماني گفت:تلفنت زنگ ميزنه همين كه بهش رسيدم تموم شد دوباره اون يكي مريم بود ميگم چرا هردفعه يه خط ميزني؟ميگه حالاچرادعوا ميكني وقطع كرد اون خط دوتا زنگ خوردقطع شد دوباره اين يكي بعد ازدوتاقطع شد گفتم: باشه مريم خانوم منم برنميدارم وقتي ماماني صدازد كه تلفن گفتم:ولش كن برندار ساعت11:30بود كه دوباره مريم زنگ زد يه نيم ساعتي باهم صحبت كرديم وقرارشد فرداش(سه شنبه) بريم كتابخونه سه شنبه هم كه زنگ زدم باباش گفت:نماز ميخونه وقتي ديدم زنگ نميزنه گفتم:حتما حوصله نداره گرفتم خوابيدم صداي زنگ تلفن ميومد اما حوصله اينكه برم بردارم نداشتم يه گوشي ديگه كناردستم بود منتظرشدم كه به اين زنگ بزنه شنيدين ميگن‹‹عقل كه نيست جان درعذابه››حالا حكايت منه خوب دخترتوكه گوشي دستته به جاي انتظاركشيدن خودت بزن آخرش زنگ زد مريم:مگه نمياي بريم كتابخونه ستاره:نه حوصله ندارم اصراركرد گفتم:امروز نه پنجشنبه ميام ولي زودپشيمون شدم زنگ زدم كه بگم ميام اما يا اشغال بود يابرنمي داشتنددرهمون موقع زنگ دربه صدا دراومد خاله ام بادختر وبچه هاش بودند يك ماه ونيم قبل ازكويت اومده والان يادش افتاده كه يك خاله هم داره اين خاله ام يه جوريه يعني كلاً خانوادشون اينجورين فقط دوست دارند بين ديگران رابهم بزنند پشت سرت حرف بزنند اونم يه مشت مزخرفات اما برعكس عمه هام اصلا اينطوري نيستند باهاشون خيلي راحتيم زمان بچگيمون كه ياما ميرفتيم يا بچه هاي اوناميومدند روزهاي خوش كودكي.

ساعت8شب بودكه مريم زنگ زد كه بيا اينجا ستاره:خودت بيا راستي مگه نميخواي بري عروسي(تابستوناديگه همش عروسيه)مريم:اگه راستشو بخواي ميخواستم بيام خونتون دخترعموم زنگ زد(چقدرزنگ زنگ ميكنم)گفت:مياي بريم عروسي گفتم:نه براي همين بهتره خودت بياي قبول كردم امابعدش زنگ زدم روبينا برداشت دوتاكلمه صحبت كرديم قطع شد دوباره زنگ زدم ستاره:مگه مريضي كه قطع ميكني؟روبينا: آره اما كسي نيست كه منوببره دكتر ستاره:ميخواي من بيام ببرمت دكترالبته اگه تمام خرجها باخودت باشهروبينا:ميخواي خرج توروهم بدم؟ستاره:آره بايدحقوق هم بديروبينا: نميخواي بياي اينجا يادم نيست كي ديدمت ستاره:قراربودبيام اما الان مامانم ميگفت:عمه هام قراره بيان قبلا به من گفته بود من نشنيدم روبينا:مگه هنوزاين مشكل كري توحل نشده نكنه عاشق شدي ميگن عاشقا نمي شنون ستاره:راست ميگي فكركنم همچين چيزايي باشه بعدهم گوشي رو داد به مريم بهش گفتم گفت:ميخواستم ببينمت دلم برات تنگ شده ستاره:مگه چندروزه همديگرو نديديم مريم:توكه احساس نداري دلت تنگ نميشه ستاره:من كه اصلاً مريم:خيلي پررويي ستاره:كمال همنشينه (حرف هميشگي)مريم:چه دخترخوبي هستي ستاره:خودم ميدونستم از وقتي به دنيا اومدم دخترخوبي بودم مريم:به دلم موند يكبار وقتي تعريفتو ميكنم بگي كمال همنشين اثر كرده ستاره:درميزنن فكركنم اومدند هنوزآماده هم نشدم من ميرم مريم:باشه خداحافظ

اميد بادو اومد تواتاقم ورقهاي داخل دستش رونشونم داد وگفت :خاله بيا بازي گفتم:توروتخت بشين من حاضر ميشم ديگه بازي ميكنيم رفتم داخل اتاق كوچيكي كه داخل اتاقمه وقتي خواستم بيام بيرون باز نميشد گفتم:اميد دروبازكن قفل كرده بود اما بازكردنشو بلد نبود رفت بعد با مامانش اومد دوروباز كردند.

دوتا ازعمه ها،بابابزرگ،الناز،دنيا وخواهرش فرنوش(زن داداش الناز)بودشربت داخل ليوان مي ريختم كه اميد يك ترقه بهم داد كه بتركون وخودش رفت همين كه تركوندم صداي مامان دراومد كه من وقتي چيزي به ستاره ميگم شما ازش دفاع مي كنيد گفتم:به من چه اميدگفت:بتركون ماماني:دروغ نگو اميد كه اينجا كنارمامانش نشسته گفتم:خوب اينم ازترسشه وگرنه اون كي اونجور ساكت بوده.

امروزهم ازصبح اميدبا ناديا(خواهردنيا)اومدند دوتا بچه شيطون دست به يكي كردند وچه كارهايي كه نمي كنند اتاق مثل جنگل كردند صداي ضبط ازخونه همسايه كه عروسيه مياد مي رقصند بابايي ميگفت:امروز كه نذاشتين استراحت كنيم عصر عمه ام اومد ناديارو برد اميدرو هم بردند اما دوباره همراه مامانم برگشته بود ازراه نرسيده پشت دراتاق من بود اينطور كه ماماني ميگفت: ازدوچرخه اش افتاده وچندلحظه نفسش بالا نمي يومده سرش بدجوري ورم كرده بودمن داشتم با كامپيوتركار ميكردم اونم ازفرصت استفاده كرده با دوچرخه رفته روتخت يه فلاپي رو شكست پيچ تختمو باز كرددستشو گرفتم رفتيم بيرون تاوقتي بدبختم نكرده مريم زنگ زد گفت:چشمام به درسفيد شد ستاره:براي چي؟مريم:ازبس منتظرت موندم ستاره:منتظرمن؟مريم:آره خودت ديشب گفتي فرداشب ميام ستاره:اصلاً يادم نبود باشه ميام موهامو شونه ميكردم ازداخل آينه ديدم موهام رنگي شد اينم دسته گل اون وروجكا بود زده بودن تو رژ لببالاخره رفتم بامريم صحبت ميكرديم كه روبينا هم اومد مريم يه پارچ آب آورده بود روبينا:يه ليوان آب بده بخورم ميخوام برم يه ليوان آب خورد دوباره داخلش كرد ريخت رو من بعدشم كه مريم بدجنس يه ليوان ديگه رو سرم خالي كرد تلافي اون شب كه خونمون بود بعدشم ماماني زنگ زد كه من خونه داداشي هستم بيا اينجا خونشون نزديكه خونه مريمه ساعت12 رفتم اونجا هم با نجواخوشكله بازي كرديم بعدشم خوابش برد ساعت1 اومديم خونه الانم كه درخدمت شما هستم

خسته نباشم با اين همه حرافي


به اندازه کافی قوی باش تا هر روز بادنیا روبرو شوی

پرواز

سلام خوبين منم كه واقعا به سالم بودن عقلم هم شك دارم چه برسه به جسمم نميخوام در زندگيم واتفاقاتي كه ميفته ازخداگلايه وناشكري كنم چون راضيم به رضاي اون نميشه با سرنوشت جنگيد هرچي كه بجنگي بازهم همون چيزي كه خدا بخواد وازاول برات نوشته ميشه اما با جنگيدن شايد يه كم تغيير درش بوجود بياد اما من قصدجنگيدن باهاش رو ندارم چون ديگه حوصلشم ندارم.

ساعت14به مريم زنگ زدم كه باهاش صحبت كنم آخه ازاون شب ديگه ازش خبرنداشتم نه به اينكه روزي چندبار ازهم خبر مي گيريم نه به اين روبينا گفت:داره با كامپيوتركارميكنه ميگم خودش زنگ بزنه مي خواستم ببينم عصرمياد بريم كتابخونه كه يه ماموريتي بهم داد كه انجام بدم يادم رفت با خودم گفتم: اشكال نداره دوباره بعدا بهش زنگ ميزنم البته اين مريم دوست نداره من كتاب بخونم ميگه اين كتاباچيه ميخوني اما چكاركنم از بيكاري كه بهتره خوب مريم جون من چكاركنم من هميشه تنهام به يه سرگرمي احتياج دارم باروبنديلتوجمع كن بيا اينجا تامن ازتنهايي بيرون بيام بابايي كه ازصبح ميره ساعت1ظهرمياددوباره4:30داره ميره منو ماماني هم دونفرآدم تو24 ساعت مگه چقدرحرف دارند كه باهم بزنند توكه الحمدلله با خواهروبرادرات صحبت ميكني نيازي به سرگرمي نداري خوب اينارو وللش اما بعد ااون منصرف شدم چون اصلا حوصله رفتن نداشتم ساعت4:30 بود كه گرفتم خوابيدم مثل هميشه اعصابم بهم ريخته بود اينم ديگه براي ما اعصاب بشو نيست باهراتفتقي دگرگون ميشه به قول مامان برويه عصاي(اعصاب)ديگه بخر ازدرزدنهاي اميد بيدارشدم هروقت مياد پشت دراتاقم بامشت ولگدبه جون دربدبخت ميفته وتاوقتي هم بازنكنم دست بردار نيست دروبازكردم دوباره گرفتم خوابيدم اونم اميد روتخت كنارم نشستن وسوال كردن كه نذاشت بخوابم نميدونم كي اين سوالهاي اين اميدخان تموم ميشه وقتي بيرون اومدم مامان داشت براي خواهري ميگفت كه بابا امروزيه قمري آورده اما عصرديدم مرده امروز كه بابايي اومده بود همين كه ازاتاق بيرون اومدم مامان گفت جلوپاتونگاه كن مي كشيشا اول ترسيدم رفتم عقب فكر كردم مارمولكه(هركسي به فكر خويشه)اما بعدشم ديدم يه قمريه كه رو زمين نشسته بود اول ازآب سردكن يه كم آب بهش دادم بعدشم بردمش تواتاق گذاشتمش رويه صندلي كنارش نشستم پرهاي قهوه اي با يه خط سياه روگردن وچشمهاي سياه كه دورش قهوه اي بود واقعا چشمهاش زيبا بود ومعلوم بود كه ترسيده برداشتمش پرهاي نرمي داشت سرشو بوسيدم هنوزكوچيك بود تصميم گرفتم بزرگش كنم ووقتي تونست پروازكنه بذارم بره هرجا كه دلش ميخواد اما متاسفانه حتي يك روز هم نتونستم ازش مراقبت كنم باحرف مامان گريه ام گرفت قبل ازاينكه بتونه لذت پروازبابالهاي خودشو بچشه پروازكردو رفت واقعا چه لذتي داره پرواز به سوي آسمانها پروازبه سوي معبود ازلي وابدي. ديگه تصميم گرفتم به هيچكس وهيچ چيزدل نبندم چون به هركس وهرچيزي دل بستم ازدستش دادم كاش دل بستنها ودل گسستنها دست خود آدم بود ديگه چقدرزندگي راحتتر ميشد به ياد حرف افشين افتادم كه درمقابل حرفهاي ديگرانهميشه مي گفت:دله كه دل ميبره نه گاري كه گل ميبره واقعا كه راست ميگه دل بايد نزديك باشه ودله كه به دل راه داره.

امروز مثل اينكه همه كس وهمه چيزباهام سرجنگ داشتند اون بعدازظهر اينم ازشب خواستم تلويزيون نگاه كنم هركاري كردم رسيور درست وحسابي كارنمي كرد نزديك بود پرتش كنم بيرون پلي استيشن رو روشن كردم شروع كردم به بازي جكي جان مي خواستم با اين بازي دق دليهامو سر آدمهاي داخل بازي خالي كنم ماهها بود كه بازي نكرده بودم شايد زمانيكه افشين اينجا بود واونم فوتبال فقط براي اينكه هي نگه بلد نيستي بيشترسي دي ها يا فوتباله يا جنگي كه جنگيش براهمين موقعها خوبه بعدشم كه ضبطم گريمو درآورد نميدونم چه مرگش بود يكي ميكوبيدم روضبط دوتا توسرخودم خرش درستش كردم تصميم گرفتم برم خونه خواهري چون ازتنهايي حوصلم سررفته بود وگفتم يه كم بااميد بازي ميكنم اين سردردم هم خوب ميشه چون درحال انفجاربود همين كه دركمد روبازكردم سرم گيج رفت نزديك بود بيفتم يه كم بهش تكيه كردم بعدشم يه قرص مسكن خوردم گفتم:بهتره برم چون اگه خونه بمونم ميدونم كه حالم بدترميشه وقتي رفتم اميد كه با باباش رفته بود عروسي وديروقت برگشت الانم برم بخوابم كه دوابره سردردم داره شروع ميشه.

ببخشيد كه سرتونو دردآوردم اگه عمري باقي بود دوباره برميگردم خداحافظ.


مرغ عشق بعدازيه روزكه ازعشقش دورش ميكنن ميميره كاشكي انسان نصف مرام اين حيوون رو داشت.

ستاره

به حساب خودم قلم دست گرفتم كه بعد ازچندساعتي دوباره بنويسم اماحالاكه به ساعت نگاه مي كنم مي بينم20دقديه است دستموزدم زيرچونه ام ودارم فكر مي كنم فكروخيالاتي كه هيچ فايده اي جزناراحتي نداره داشتم به سوال مريم فكرميكردم كه مربوط به موضوعي بودكه دلم نميخواد بگم ازم پرسيد:اگه دوباره.......بشه چكارميكني؟بهش گفتم:نميدونم تاحالابهش فكرنكردم اما دروغ گفتم:تاحالا بارهابهش فكركردم وجوابم هم اين بود كه دوباره اون كارو تكرارميكنم شايدازنظر اون كاردرستي نباشه اما اون هنوزتوموقعيت من قرارنگرفته آره مريم جون نتونستم حقيقت روبهت بگم اما اينجابهت ميگم آره من ديوونه ام يكباركه چيزي نيست اگه چندبارديگه هم باشه اين به قول شماحماقتو ميكنم البته ازنظرمن اصلاحماقت نيست ميدونم كه نظرم براي شما يه ديوونگي بيش نيست وخودخواهانه وحماقت محضه اما چه كنم دست خودم نيست.

بعدازآپ كردن شام خورديم البته اين مريم كه هيچي نخورد قراربودبه جاي دونفربخوره امااندازه خودشم نخورد چه برسه به دونفر خودشوباكامپيوترسرگرم كرده بود داشتم باهاش صحبت ميكردم ازحرفهام خوشش نيومد خرگوش سفيدپشمي رو پرت كردطرفم خوردبه صورتم منم دوباره انداختم مريم:دارم آب ميخورم بي ادب ستاره:خودت بي ادبي منم دارم شام ميخورم وسايل روبرداشتم حالا يادم نمياد چي بهش گفتم كه گفت:ميگم خيلي پررويي وخواست عروسك بدبختم روبندازه كه فرار كردم كه اونم دروقفل كرد ستاره:اگه من اين كليدو قايم نكردم.توآشپزخونه بودم كه يكدفعه همه جاتاريك شد برقهارفته بودصداي مريم ميومد كه داد ميزد:ستاره كجايي؟ گفتم:اينجام الان ميام حالامن ميخوام ازآشپزخونه برم بيرون مثل آدمهاي كور دستمو درازكرده بودم ولي دوباراشتباهي نزديك بود برم توانباري آشپزخونه كه متوجه شدم اشتباهه آخرش پيداش كردم صداي مريم هم ميومد كه صدام ميزد دروباز كرده بود و توچارچوب ايستاده بود دستشوگرفتم ودنبال خودم كشوندم اول ازداخل كشو كبريت بيرون آوردم البته بازحمت اول گفتم:پيداكردم وقتي دستمو داخلش كردم به جاي كبريت منگنه دستم اومد ولي باردوم درست بود فانوس كوچولوام رواز بالاي كمد ايين آوردم وروشن كردم مثل هميشه مجهزم رفتيم توحياط چون اتاق گرم بود وعرق ازسروصورتمون سرازير روپله هانشستيم مريم:اون پدرته اونجاست باخنده گفتم:نه دوچرخه اميده بعدشم بابارو صدازدم ديدم صداش ازاونطرف حياط مياد مريم:نگاه كن آسمون پرازستارست من هيچوقت به ستاره نگاه نميكردم هميشه به ماه امااز وقتي تلويزيون اعلام كرد كه انزژي منفي داره ديگه نگاش نميكنم ستاره:يعني هيچوقت به من نگاه نميكردي؟مريم:خيلي بي مزه اي ستاره:حالا كي گفته كه ماه انرژي منفي ميده؟مريم: دانشمندها ميگن نگاه به ماه باعث عصبي شدن ميشه ستاره:رومن كه اثرمنفي نميذاره حتما اون دانشمندها زشت بودند كه باديدن ماه عصبي مي شدندمريم:ماه وقتي خودمونو مي بينه انرژي منفي بهش دست ميده(چقدرخودمونو تحويل ميگرفتيم)ستاره:اره توكه ماهي البته ماه شب31 مريم:خيلي بي مزه اي گيره موهامو بازكرد دستهاشو برد لاي موهام كه ميخوام موهاتو بهم بريزم بعدشم رفت كه آب بخوره آب كه خورد اومد پشت سرم گفت:هيچي نگو خم شد روسرم يكدفعه سردي آب رو احساس كردم وازجام پريدم موها وبلورشلوارم خيس شده بود ستاره:ديدي چكاركردي حالامامانم فكرميكنه.......مريم چيپسش روباز كردوتعارفم كرد باپاكت ازدستش براشتم گفتم:دستت دردنكنه مريم ازدستم كشيد وگفت:چقدرپرروئه دفعه بعد كه تعارف كرد دستمو بردم ته پاكت بعددستمو كشيدم طرف خودم پاكت ازدست مريم جداشد يه كم برداشتم گفتم:بيابگيرمال خودت كناردستشويي ايستاده وبه حساب خودم داشتم براش تعريف ميكردم كه صبح چطوري دستم خوردبه آينه بالاي دستشويي وشكست آب روبازكردم مشتهامو پركردم دوبار ريختم روش پابه فرارگذاشت گفت:حداقل آب گرم كه روم نريز ستاره:اشكال نداره تو خودت قطبي سرد ميشه مريم:نه من يخ هستم جزئي ازتو ستاره:نه توقطبي اونم قطب جنوب كه سردتره مريم:باشه.

پاكت چيپسش روبه طرفم گرفت گفت:نميخوام خودت بخورگفتم:پاكت خاليش براي خودت اما برداشتم وتركوندمش مريم:يادته تومدرسه ازپاكت بيسكويت چهارتايي(نان نان) هم نمي گذشتي اونم مي تركوندي ستاره:آره يادش بخير مريم:پاكت آبميوه نداري؟ستاره:دارم الان ميارم رفتم تواتاقم دوتاپاكت آبميوه بادوتاترقه البته ميخواستم بدون اينكه مريم بفهمه بتركونم البته مريم فهميد هركدوم يه پاكت آبميوه تركونديم بعد هم كه ترقه ها مريم گوشهاشو گرفت صداش خيلي جالب بود تاحالا اونجوري صدانداده بود مثل اين بودكه صداش توكوه مي پيچه بابايي گفت:بروخونه همسايه كه عروسيه اينجامگه محل اين كارهاست گفتم:باشه بابا اما به يك شرط كه باهمين لباس وبدون روسري برم ميرم توجمع پسرها الان كه همه موهاشون بلنده كسي نميفهمه باشه بابايي؟هيچ جوابي بهم نداد اين مريم هم كه هروقت اذيتش ميكردم چيزخوبي گيرش اومده بود موهامو مي كشيدگفتم:موهامو ميريزم توصورتم ازترس تاخونتون بدوي گفت:ميرم پيش بابات چرا خونه(مريم خداكنه يه شوهركچل گيرت بيادتاموقع دعوا نتوني موهاشوبگيري مريم من تاالان هركسي رونفرين كردم آهم دامنشوگرفته مطمئن باش دامن تو هم ميگيره اونم يه شوهركچل آس وپاس)

ماماني كه اومد گفت:چرا روزمين نشستيد ستاره ميخواستي يه گليم بياري ستاره:بذار روزمين بشينه مگه چي ميشه ما آس وپاسيم ماماني روبه مريم كردو گفت:هروقت اومدخونتون شماهم همين كارو باهاش كنيد مريم:ما بدتر ازاينا باهاش ميكنيمنزديك ساعت 2بودكه داداشش اومد دنبالش رفت.

رسيورخراب شده بود داشتم درست كاريش ميكردم سيم پشتش رودرآوردم همين كه خواستم دوباره به دستگاه وصل كنم ازهمه طرف جرقه زد هركدوم رويكطرف پرت كردم ماماني: نصف شبي اگه برق گرفته بودي چكارميكرديم؟ستاره:هيچي ديگه الان رفته بودم اون دنيا به همين سادگي(اگه مرده بودم داستان زندگي دخترتنهابه پايان مي رسيد وديگه ميشد چاپش كرد).

عقده اي عزيزازمن خواسته كه قبل ازاينكه كسي دست به چاپش بزنه به صورت يه كتاب رمان درش بيارم اما من اصلا تصميم به چنين كاري ندارم چون اين چيزهايي كه اينجا نوشته ربعي اززندگي منه وخيلي چيزها درزندگيم وجود داره كه صلاح درنوشتم اونا نديدم چون اينجوري راحتترم.


گلي كه خارنداشته باشد محكوم به پرپرشدن است.

روزآرزوها

سلام باز هوس كردم سلام كنم آخه ميگم69تا ثواب داره واون كه جواب ميده يك ثواب پس منم خواستم ثواب جمع كنمچهارشنبه زنگ زدم بامريم صحبت كنم روبينا گفت:شماچقدرباهم صحبت مي كنيد آخه صبح هم مريم زنگ زده بود وبعد ازاون روبينا خواست كه شب برم خونشون منم قبول كردم براي همين مريم تعجب كرده بود وفكر ميكرد كه ما قبلا باهم قرار گذاشته بوديم شب رفتم با مريم نشسته بوديم كه روبينا اومد دستشو دراز كرد اما من باهاش دست ندادم گفت:اگه نگيري ميزنمت وبعد هم به حرفش عمل كرد بامريم دست به يكي كرديم وحسابشو رسيديم براي همين ازاتاق فرار كرد.
مريم:من يه چيزي ميدونم كه ميگم عينكتو از چشات بردارآخه قبلا عينكمو برداشته بود وبالا گذاشته بود.خاله سيما كه اومد شروع كرديم 4دست بازي مريم هم كه مثل هميشه تو اين دنيا نبود تا وقتي شروع مي كرد پامون زيرعلف سبزشد (يادمه سال سوم راهنمايي كه بوديم سرجلسه امتحان موضوع يك درس ضرب المثل بود وازمون خواسته بود كه يه ضرب المثل بنويسيم ويكي ازبچه ها اينجوري نوشته بود) ساعت12:45 خونه بودم البته خيلي هم ترسيده بودما چون قول داده بودم كه زودتر برم خونه اما همش تقصير روبينا وخاله سيما بود كه مسخره ام مي كردند ومي گفتند حتما ساعت 12 باكسي قرارداري كه بايد بري خونه كه رسيدم برقها خاموش بود با ترس رفتم تواتاق فقط چراغ خواب زدم جرات نداشتم برم بيرون كه مامانم اومد پشت درشكرخدا چيز مهمي بهم نگفت فقط گفت: دفعه ديگه اگه گفتند:بمون بگو اول زنگ بزنين به مامانم بگيد بعد گفتم:باشه ايندفعه ديگه قولم قوله. بعدشم مريم زنگ زد وازم خواست كه يه چيزي بخورم آخه قرارگذاشته بوديم كه روزه آرزوها بگيريم البته تو انتخاب آرزو مونده بوديم يه سحري حسابي خوردم حسابي خودمو شرمنده كردم.

پنجشنبه ساعت1:30بعدازظهر مريم زنگ زد بعد ازسلام احوالپرسي پرسيد:تشنه اي ياگرسنه؟گفتم:صبح تشنه بودم اما الان هيچكدومش توچي؟مريم:من خيلي تشنمه من دارم ميام.يكدفعه ازدهنم دررفت كجا؟ ديگه كه بهم خنديد اصلا حواسم نبود وگرنه ازخدام بود براي اينكه زن داداش بزرگه دعوتمون كرده بود منم اصلا حوصله رفتن نداشتم قرارشد ساعت2:30بياد.تاوقتي كه مريم بياد اين اميد ديوونم كرد صورتي برام نذاشت گوش،چشم،بيني ولپهامو مي كشيد شكرخدا كه مريم اومد بعدشم كه خواهرزادش اومد وبااميد سرگرم شدند ماهم خودمونو با دفترشعر سرگرم كرديم مريم كه ازتشنگي داشت ازحال ميرفت يه جوري شده بود البته منم گشنم شده بود قبل ازافطارتوآشپزخونه بودم كه مريم اومد گفت پسوردتو بهم ميدي ستاره:براي چي ميخواي مريم:ميخوام يه نگاه به آرشيوت بندازم ستاره:آرشيو منو براي چي ميخواي مريم:تو بده ستاره:اول بگو ميخواي چي بدوني تا من بهت بدم البته من ومريم چيزي خصوصي نداشتيم اما ميخواستم بدونم كه چي ميخواد بدونه خودمم باهاش رفتم وارد كردم اما قبول نكرد گفت بايد برم بيرون خوب منم رفتم البته بعد كلي اذيت كردن وقتي كه برگشتم دراتاق رو قفل كرده بود وزمانيكه اذان گفتند اومد بيرون به قول خودش من مشكوك ميزدم ودنبال مشكل من بوده اونم كجا تو آرشيو ايديم مگههمه مشكلات اونجا پيدا ميشه خودش مي گفت چيزي پيدانكرده خوب بايدم پيدا نكنه چون من مشكلي ندارم موقع وضو گرفتن بهش گفتم:مشكل من تويي من پشتم به اون بود و ميخواستم وضو بگيرم فهميدم داره يه كارهايي ميكنه و موقعي كه با شيلنگ آب خيس شدم فهميدم وپا به فرارگذاشتم گفتم:حالا ميتوني بيا وقتي رفت داخل منم رفتم وضو گرفتم موقع نمازهم باز بحثمون همين بود گفت:مي خواستم ببينم چي شده؟گفتم:مي خواستي مشكل منو حل كني؟مريم:تا حالا چندبار مشكلتو حل كردم كه اي باردومم باشه گفتم:شايد ايندفعه به دست تو حل بشه كه بعد هم ديديم داره دير ميشه نمازمونو شروع كرديم.

نشسته بوديم حرف ميزديم كه تلفن زنگ زد برداشتم اما قطع كرد دوبار خط خودم گفتيم حتما روبيناست كه داره اذيت ميكنه زنگ زدم خودش برداشت گفتم:بي ادب چرا زنگ ميزني قطع ميكني؟ گفت:من زنگ نزدم وقسم خورد باور كردم گفت:اگه بازم زد بهش فحش بده قطع كه كرديم دوباره زنگ زد گفتم:موش زبونتو خورده؟قطع كرد وچندبارديگه تماس گرفت هركدوم ازبچه ها كه فكر مي كرديم زنگ زديم اما هيچكدوم اشغال نبود بارآخرمريم يادم داد كه بگو اگه خري يه بارديگه زنگ بزنه يكدفعه صداي پشت خط گفت:باشه ميزنم صداي روبينا بود گفتم:چته اذيت مي كني؟گفت:اول من نبودم من اصلا به فكر شما هم نبودم اما وقتي ديدم دارين تهمت ميزنين اينكارو كردم بعدشم مثل هميشه يه كم براي سربه سرهم گذاشتيم وقطع كرديم نميدونم اين چرت وپرتهارو ازكجامياره ميگه البته خودش به من ميگه هميشه يه جواب تو آستين داري اما فكرنكنم به پاي اون برسم.الانم با مريم نشستيم و مطالب براي وبلاك تايپ كرديم و والانم آپ مي كنيم


من سرتا پا خيس وگلي رد مي شوم وتوحتي براي نيشخند زدن هم وقت نداري كاش اين راننده تاكسي ها مي فهميدند يك نفرآدم گنده چگونه زيرنم نم باران غرق مي شود.چترش روي زمين جا مي ماند خاطره هايش را آب مي برد

یه روز هم شاید بیاد سر مزارم بشینی

 يه روزي ميادبرات نقش چشام و بكشي

وقتي رفتم از پيشت از عشق اون دست بكشي

يه روزي برات مي يادكه تو به حرفم برسي

شب بشيني تا سحر حسرت عشقم بخوري

مياداون روزي كه خسته تو بشي از دست اون

روزي صد بار ياد من بيفتي وباز پشيمون

مي ياد اون روزي كه منت چشام وبكشي

با نگات صدام كني تا اينكه خون گريه كني

يه روزي تنگ غروب دلت برام پرميكشه

رو به سوي آسمون دست به دعا تو مي كني

يه روزي مياد برات به پاي عشقم بشيني

هميشه چشم به درودقيقه ها رو بشمري

يه روزي مياد بري گلهاي مريم بچيني

گل به دست اون بدي اسم منو صدا كني

يه روز هم مياد بگي كه من حلا لت بكنم

هرچي ازتو من ديدم باز هم فراموش بكنم

يه روز هم مياد من زجرت تلافي بكنم

باز اسيرت كنم وصحنه روخالي بكنم

يه روز هم ميادكه من از تو يه حالي بگيرم

هركجا ببينمت سايت رو با تيربزنم

يه روز هم شايد بيادسرمزارم بشيني

گل بپاشي روي قبرم و برام زار بزني

 

خیلی سخته

اينكه نميدونم ازكجا شروع كنم معنيش اين نيست كه من ازاين كار زده شدم يعني اينكه هميشه شروع كردن يك كار، صحبت يا نوشته سخته اما وقتي شروع كردي ديگه كارها بهتر پيش ميره.

دوشنبه صبح قراربود داداشي(باباي نجوا)بياد نجوا ومامانش با ماماني رفتند فرودگاه.منم كه طبق معمول توخونه منتظراومدنش ميمونم آخرين باري كه رفتم فرودگاه 4سال قبل بود زمانيكه ميخواستم برم دبي ماماني كه ميگفت:مسئولان فرودگاه باخودشون ميگن اين خانومه هميشه تو فرودگاه است آخه هروقت كه يكيشون مياد ياميره ماماني هم ميره فرودگاه منم كه ازم دعوت نميشه ميگم حتما دوست ندارند برم چكار نميدونم تا كي اين اخلاق واين غروربا منه تا جايي كه ظهري كه بامريم صحبت مي كردم ميگفت:شده تو يكبارخودت زنگ بزني بگي ميخوام بيام خونتون هميشه بايد دعوتت كنم راست ميگه اما منو مريم باهم هيچ رودربايسي نداريم كه منتظر دعوتش باشم فقط چون خيلي رفتم اونجا ديگه روم نميشه خودم زنگ بزنم بگم ميخوام بيام.

ساعت11:20بود كه رفتم خونه داداشي كليد داشتم هيچكس نبود زن داداش غذارو آماده كرده بود ظرفهارو كه فرصت نكرده بود شستم داشتم سالاد درست مي كردم كه يه صداهايي به گوشم خورد يكدفعه به فكرجن افتادم خيلي ترسيدم من كه اصلا نمي ترسيدم حالاازتنها بودن تو اون خونه مي ترسيدم آخه همش تقصيراين بزرگترهاست كه ميشينن درمورد جن صحبت ميكنن واينكه فلان خونه جن بوده وبا صاحب خونه اينكارو كردند مثلا يكي ازآشناها كه جنهامجبورش كردند با تيغ دستهاي خوردشو پاره پاره كنه (فكرنكنين دروغ ميگما راسته راسته) اول خواستم زنگ بزنم به مريم باهاش صحبت كنم تا صدايي به گوشم نرسه ولي بعد پشيمون شدم بعد ازمدتي پسرعمه ام(دايي نجوا يا ميشه گفت داداش سوگند)اومد البته اصلا به روي خودم نياوردم كه ترسيده بودم ساعت12:50نمازظهرميخوندم كه اومدند داداشي مثل هميشه اما خسته تربود اونم بخاطر مشكلات كاري بود كه براش پيش اومده وقتي نجوا3ماهه بود داداشي رفت والان يكسال و6روزداره عصرهم كه با باباش رفتند بيرون اما نرفته برگشتند چون نجواخانوم خوابش برده بود.

وقتي شام آماده مي كرديم باهم صحبت مي كرديم اونم درمورد دنياي بچه ها وبزرگترها اينكه بچه ها چه دنياي جالبي دارند يه دنياي ساده وپرازتخيلات وبه دور از ريا اما دنياي ما بزرگترها چي اينكه هميشه آرزو ميكنند كه كاش بچه بوديم درحاليكه زمانيكه كوچيك بودند آرزوداشتند هرچه زودتربزرگ بشن ووقتي بزرگ شدند ميگند كاشكي هنوز بچه بوديم البته من خودمم ازاين قاعده مستثني نيستم اينكه بزرگترها همه ي حرفهاشون از روي رياست حتي حرفهاي سادشون.البته اون بين ديوونه بازيهايي هم انجام داديم مثلا زن داداش كلمن روگذاشته بود زيرمنبع آب ويادش رفته بود ونصف آبهاهدر رفت بعدش گفت:ستاره بيا اينجا يه چيز جالبتر بگم مي خواستيم كيك درست كنيم درجه فر وساعتشو روشن كرده بوديم اما اصل كاري رو كه گرماي فربود رو نزده بوديم واقعا كه چه زن داداش حواس جمعي دارم هركاري كه ميخواست بكنه ميگفت :ستاره ديگه يادم بنداز

ساعت9:30 خواهرم،سه تا ازعمه ها،شيدا،سوگند،بابابزرگ و زن داداش بزرگه اومدند اول كه ظرفهاي شامو شستم بعدشم با سوگند دوبار شربت درست كرديم،چايي،ميوه هارو آماده كرديم تمام ظرفهارو هم شستم ميدونستم كه زن داداش خيلي خسته است ازروزقبلش مشغول خريد وكارهاي خونه بود ونتونسته بوددرست وحسابي استراحت كنه چهارشنبه هم كه ميخوان برن تهران براي همين تا جايي كه مي تونستم كمكش كردم البته ديگه نمي تونستم روپاهام وايسم ازاول تاآخرتو آشپزخونه بودم اصلا هم ناراحت نيستم بلكه خوشحالم كه تو كارهاكمكش كردم زن داداش به مامانش(عمه)ميگفت: اين ستاره ازصبح كه اومده تا الان دستش اززير آب بيرون نيومده مامانم هم گفت:مگه چي ميشه(آره ماماني راست ميگه مگه چي ميشه درآينده اگه كارگيرم نيومد يه هنري دارم ميرم كلفتي ديگه گرسنه نميمونم)موقعي هم كه ميخواستيم بيايم خونه زن داداش وسايلمو آورد توآشپزخونه گفت:ببخشيد خيلي زحمت كشيدي خسته ات كرديم گفتم:اين حرفها چيه به قول سوگند تا باشه ازاين زحمتها ساعت 12:7دقيقه خونه بودم.

الانم خيلي خسته هستم ميخوام برم بخوابم خسته كه نه فقط پاهام درد ميكنه هروقت زياد ازش كار ميكشم درد ميگيره اين پا هم براي من پابشو نيست تا يه روزديگه خداحافظ.


خیلی سخته که ناخواسته ازکسی که دوستش داری جدا شی و اون موقع خواسته باشی که بهش بفهمونی که همیشه بر خاطرات غبار نمیشينه.

خیلی سخته که به کسی پیغامی بدی،واونهم جواب تو رو نده؛و تو هم نتونسته باشی حرفی بزنی،چونکه اون در جوابت میگه که"مگه خودت اینجوری نخواستی."

خیلی سخته که اسمی رو که خیلی دوست داری،بشنوی ولی خودت رو به نشنیدن بزنی.

خیلی سخته که تنها شماره تلفنی که تو ذهنت حک شده، داشته باشی؛ولی نتونسته باشی که با اون شماره تماس بگیری.

خیلی سخته که تو اوج تنهائی بغض گلوت رو گرفته باشه؛ولی نخواهی که کسی از این موضوع خبردار شه.

خیلی سخته که آینده ات رو در گرو رسیدن به کسی دونسته باشی؛ولی نتونسته باشی بهش برسی.

 خیلی سخته که آدمی روحتی یه بار دل سیر ندیده باشی و فقط تو خواب ببینی و بعد هم بهش بگی که عاشقش شدی واون هم خواسته باشه که حرفهات رو باور کنه.

کاش

تا حالا شده احساس كنين هيچ هدفي براي زندگي كردن نداريد ازهمه چي وهمه كس خسته باشين حتي اززندگي وجود همه چيز آزارتون بده هيچ چيزنتونه آرومتون كنه نميدونم احساس ميكنم زندگي اصلا ازرش زندگي كردنو نداره اصلا ولش كنيد اين حرفها چه اهميتي داره.


کاش قلبي درد پنهاني نداشت چهره ها هرگز پريشاني نداشت حرفهاي اول تقويم عشق، حرفي از يک روز باراني نداشت کاش مي شد راه سخت عشق را بي خبر پيمود و قرباني نداشت

خدا

 بازم نميدونم ازكجا شروع كنم شنبه اميد ازصبح اومده بود خونمون شب كه ماماني مي خواست ببردش گفت:نه تو كثيفي من باخاله ميرم گفتن كثيف به ديگران ووسايل عادتش شده اگه دستت خيس باشه بهش دست بزني جيغش ميره هوا كه كثيفم كرد وتاوقتي خشكش نكني ساكت نميشه يا ميگه مامان من چه جوري غذا بخورم قاشقم كثيف ميشهمنم كه تصميم گرفته بودم بعدازسريال يه كم به اتاقم برسم يادم نمياد كي مرتبش كردم گفتم:بامامان بزرگ برو من بعدا ميام قبول كرد ورفت بعدازسريال مريم زنگ زد گفت:بيااينجا ستاره: خودت بيا مريم:من ميگم بيااينجا بازي كنيم من بيام اونجاچكار دونفري هم مگه ميشه ستاره:باشه يك ساعت ديگه ميام مريم:الان بيا ستاره:ميخواي باهمين لباس الان ميام مريم: باشه خيلي هم خوبه ستاره پس الان ميامد.باره كارمو به بعدموكول كردم وقتي رسيدم خونه مريم ساعت10بود يك ساعت كامل تاخيرداشتم مريم:راست مي گفتي يك ساعت شد ستاره:اين يك ساعت رو تو ترافيك بودم(بگوچندتا كوچه فاصله ترافيكش كجا بود)مريم:بي مزه.

تاوقتي خاله سيما بياد چندنفراومدند با روبينا كارداشتند نه بابا فايده نداشت وسطهاي فيلم نرگش بود كه روبينااومد خاله سيما رو به مريم كردو گفت:ازطرف من بزنش مريم هم محكم كوبيد روشونه اش روبينا:اين ازخداشه منتظربود شما بگين مريم روبه خاله سيماكردوگفت:توجون بخواه منم گفتم:كيه كه بدهدو دوربازي كرديم نگران اين بودم كه مامان خونه تنهاست اما ميگفتند تاتموم بشه ساعت يك خونه بودم يكراست رفتم تواتاقم صداي مامن رو مي شنيدم پنجره رو بازكردم دعوام مي كرد يه كم نگاهش كردم وبعد پنجره رو بستم حق با اون بود ولي اگه جواب ميدادم مي دونستم جنجال بپا ميشه حوصله دعوا ومرافع نداشتم هميشه ازدعوا گريزونم اينجوري خيلي بهتربود بابايي هم هميشه اينطوره مطمئنا اگه اونم مثل مامان بود هيچوقت نمي تونستند باهم زندگي كنند ما هم مثل بابايي بوديم آروم وخونسرد وتحملمون زياده اما باباي نجوا شبيه مامانيه هيچوقت آروم وقرارنداره براي هركاري عجله داره وآتيشي زود ازكوره درميره منم دوره نوجوونيم اينجوري بودم اما الان شكرخدا ديگه نه اون مال گذشته ها بود(گذشته ها گذشته به فكر آينده باش دلشادو سرزنده باش به اميد طلعت خورشيدتابنده باشبعدشم ماماني بهم گفت ديگه حق ندارم بيشترازساعت12خونه كسي بمونم.

ظهراميد همراه مامانش اومدمي گفت:همين كه بيدار شده هنوز ازتختش بيرون نيومده ميگه ميخوام برم خونه بابابزرگ بعدازظهر خواستيم يه كم استراحت كنيم مگه گذاشت اولش كه پشت سرم نشسته موهاي نازنينمو يكي يكي ازوسط شكوند بعدشم روشكمم نشسته مثل اينكه منو باالاغ اشتباه گرفته بعدشم ميگه ميخوام كله خاله رو ببرم درست كنم بخورم چشمهاشو بيرون ميارم دندوناشو ميكنم ازبس كله پاچه دوست داره فكركنم اگه اينجوري پيش بره ديگه واقعا كارش به خوردن كله ماها هم بكشه بعدشم كه يك ترقه از كشو ميزم برداشته ميگه ميخوام منفجر كنم ماماني هم دعوام ميكنه كه مقصرتويي كه مثل بچه ها ميري اين چيزهارو ميخري گفتم:من كه نخريدم مال منصوره بعد ازتركوندنش به اميد گفتم:وقتي داماد شدي خودم ترقه منفجر ميكنم يكدفعه گفت:وقتي تو داماد شدي من ترقه مي تركونم.

زنگ زدم بامريم صحبت كنم همه ي وسايلم رو بهم ريخت تمام قلم هامو برداشت يكي هم به دست خودم داد گفت: بشين ورق جلوتو رنگ كن ببينيد ازدست اين بچه شيطون كارمون به كجا كشيده ولي بازم دوست داشتنيه ضبط صوت رو هم كه پايين آورده همه چيزو به هم ريخت آخرشم مريم گفت: برو معلوم نيست بامن صحبت ميكني يا اميد خوب شد عصرباماماني رفت به مريم زنگ زدم كه بيا اينجا گفت:ميخوام برم خونه داييم اما اگه تنهايي وحوصله ات سررفته ميام گفتم:نه توبرو باشه براي يك شب ديگه. هنوزچندساعت نشده بازاين اميد اومده مامانش ميگه:ميخوام برم خونه بابابزرگ بعضي مواقع  حرفهايي ميزنه كه آدم تعجب ميكنه مثل اينكه كسي يادش داده باشهمثل چند لحظه قبل كه ازآشپزخونه اومدم بيرون يكدفعه گفت: بروبرق آشپزخونه واتاق روخاموش كن برق ميره ته كتل(چه كچل)چشمهام مثل چشمهاي مريم كه وقتي تعجب ميكنه گشاد شده بود گفتم:تو اين چيزارو ازكجا ميدوني مريم هروقت تعجب ميكنه چشمهاش ازهميشه گشادترميشه همه چيزو ميشه ازنگاش خوند تاجايي كه شيدا دبيرمون بود ديگه تودفترخاطراتش كه يادگاري براش نوشته بود بهش گفته بود (عزيزم تا به حال كسي بهت گفته ‹‹ميشه ازنگات باتو عبوركرد ودرخشش عظمت رو در اون ديد›› خيلي تابلوئم نه،اما ازچشات كه تابلوتر نيستم!نه!!!توكه چشماتو نمي توني ببيني كه بدوني)واقعا هم كه راست گفته.

تا حالا آهنگهاي سروش گوش دادين من كه الان دارم گوش ميدم نميدونم چرا دلم ميگيره مخصوصا آهنگ ليلا كه بام خاطره انگيزه.


لحظات شادي خدا را ستايش كن لحظات سختي خدا را جستجو كن لحظات آرامش خدا رامناجات كن لحظات دردوار به خدا اعتماد كن ودرتمام لحظات خدا را شكركن.(زيباترين چيز درزندگي خداست)