سلام من بازم اومدم دلتونو خوش نكنيد من به اين زوديا دست ازاين كار برنميدارم حتي اگه هزارتا كار روسرم ريخته باشهروز جمعه داداشي ظهردعوتمون بودند اولين كسي كه بهم زنگ زد تبريك گفت مثل هميشه مريم بودبعدشم شيدازنگ زد همشونم ازيك نفر شنيده بودند ازفاطمه آخه خودشم قبول شده خيلي خوشحال بود براي همين چندباربهم زنگ زد خيلي خونده بود طوري كه غذاخوردن يادش ميرفت نه مثل من كه نخونده رفتم سرجلسه خوب شد عقلمو بكارانداختم اونايي كه بلدنبودم ولش كردم الناز باسوگندهم كه قبول نشدند به قول سوگند جاشو به ما داده بابا اينارو وللش بهتره اين مدت باقي مانده رو بي خيال درس بشيم حالا مرحله دومش مونده كه امكان قبول شدنش كمه.

اونروزظهربقيه كه خوابيدند من ونجواهم دوتايي باهم بازي كرديم شب هم كه خواهري اومد اميد بعداً همراه باباش اومد رفته بود عروسي پسرعموش بعد هم كه ديد نجوا نشستند با مامانش نرفت ساعت12 به مريم زنگ زدم نميدونم چرا اما خيلي دلم براش تنگ شده بودخونشون كه برنمي داشتند زدم خونه خواهرش روبينا برداشت اول صداشو نشناختم باهم صحبت كرديم بعدگوشي رو به مريم داد ميگفت خواهرشون كه رفته عروسي خودشون تنهان اصراركردند برم قبول نكردم آخه نصف شبي چه وقت جايي رفتنه مريم ميگفت جناب سرهنگ به يكي ازبچه ها پيغام داده كه به مريم بگو باهام تماس بگيره ميگفت وقتي بهش گفتم قبول شدی گفته:ستارهباورش نميشده گفتم:ستاره رو دست كم گرفتيتلفن با مامان نجوا كارداشت بهش گفتم:برو اون اتاق صحبت كن بهتره.خودمم بانجوا واميد بازي ميكردم آخه بچه هادنياي قشنگي دارند ازدنياي بي رياشون خوشم مياد  دوتاشون پشتم سوارشده بودند منم مجبور بودم مثل.....(بلانسبت)چهاردست وپا راه برم وقتي نجوارو پايين آوردند منم خودموانداختم روزمين كه باعث شد اميدبا سر بخوره زمينساعت ازيك گذشته بود كه رفتند اميد هم وقتي ديد اونا دارن ميرن گفت:منم ميرم.

شنبه شب مريم زنگ زد مريم:سلام ستاره:سلام خوبي؟مريم: ممنون توخوبي چكارميكني؟ستاره:هيچي مريم:جايي ميخواي بري؟ستاره:ميخوام برم خونه عموم فردا دخترعموم ميخواد بره ميخواستي بياي؟مريم؟:باشه يه وقت ديگه ستاره:خوب امشب بيا مريم:نه باشه يه شب ديگه سلام برسون ستاره:به كي سارا؟ مريم:آره.نه به خانم دكتر ستاره:خانم دكتر؟آخرشم فهميدم كه به سارا ميگه تومدرسه چقدرسارا ودوستاشونو ميذاشتيم سركار

همراه مامان وخواهري رفتيم كم كم دوتا عمه هاي كوچكتر (مامان الناز ودنيا)با الناز،فرنوش،بابابزرگ و.......اومدند خلاصه اسفه اي (يكدفعه اي)شلوغ شد با الناز وسارا ازهردري صحبت كرديم ما آخرين نفري بوديم كه اومديم ساعت12:20سارا با زن دائيش هم همراهمون اومدند تا يه چيزهايي بردارند وهم كيبورد سارا چون كيبورد منو لازم داشت براي همين مدتي بود كه عوضش كرده بوديم بچه هاي خواهرش 3تا پسر مودب وخوب هستند فقط شيطنتشون زياده مخصوصا كوچولوئه حامد.


دوستت دارم تكراريه خيلي بهت نياز دارم

قلبمو باهرچي توشه ،واست،تو نامت مي ذارم

اگه دوستم داشتي كه هيچ فقط رو نامه دس بكش

اگرنه راحت بگو وبدون من نفس بكش

فقط حقيقت وبگو،هرچي توقلبت مي گذره

به حرف قلبت گوش بده اينجوري خيلي بهتره