به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
بدون کار خدا بوده
روز25 اردیبهشت وسایلم رو جمع کردم دوباره که به خونه عادت کردم وقت رفتن بود صبحش بعداز اینکه ازخونه دوستم برمی گشتیم رفتم عکاسی که مریم رو هم اونجا دیدم ظهرقبل از رفتن اومد ویه بسته هم برام آورده بود به عنوان کادوی تولد پیشاپیش بهم داد که داخلش چندتاعروسک بود که هرکدوم یکی از حروفLOVEرا باخود حمل می کرد با یه کارت وشعری ازشریعتی"با تو دریا با من مهربانی می کند".و روز31 اردیبهشت هنوز چند دقیقه ای از ورود به اونروز نمی گذشت که مثل سال قبل زنگ زد وتبریک گفت.
همون روز بعد از خوردن ناهار من آخرین نفری بودم که دستهامو شستم برگشتم اتاق با دیدن بچه ها که مثل آدم
صف کشیده نشسته بودند تعجب کردم
سحرکنار خودش جایی برام باز کرد در همون موقع صدای آهنگ وبچه ها که تولدت مبارک رو می خوندند بلند شد یه جشن کوچیک شش نفره وهرکدوم هم شرمندم کردند![]()
ویه کادو بهم دادند.
سحر:یه مانتو مشکی
سامعه:یه خرس پشمی خوشکل
مرضیه:گوزن قهوه ای رنگ با عطر
فاطمه:درخت تزئینی
زهرا:یه جعبه با دوتا قو روش ویه رومیزی برای مداد
دستشون درد نکنه هرسال از اینکارا انجام بدین وظیفتونه
بابا چرا ناراحت میشین شوخی کردم.
کلاسها تعطیل شده بود وما برای امتحانها رفته بودیم چون اونجا راحتتر می تونستیم بخونیم جلوتر رفتیم یه روز مثل آدم می چسبیدیم به درس روز دیگه دیوونگیمون گل می کرد چندروز قبل از شروع امتحانات گلودرد گرفتم ووقتی با اصرار بچه ها رفتیم دکتر گفت:عفونت کرده ویه سری دارو بهم داد حالا که امتحاناتم داشت شروع میشد میخواست اذیتم کنه

امتحان بقیه12 خرداد شروع میشد یکروز بعد از اولین امتحان سحر که از استخون درد می نالید بردیمش دکتر یه سری دارو وقرص آهن بهش داد طبق هرشب که تا نیمه های شب درس می خوندیم اونشب هم داشتیم می خوندیم وقتی بچه ها آب آوردند خواست قرصاشو بخوره من که با شکم خوابیده ومی خوندم از جام بلند شدم که یکدفعه سروصدای زهرا وفاطمه بلند شد سحر یکدفعه بدنش شل شد بقیه که از اتاق فرار کردند اولش فکر می کردم داره اذیتمون میکنه اما بعد دیدم نه قضیه کاملا جدیه هرچی صداش می کردم هیچی کم کم مردمک چشماش رفت وفقط سفیدی چشماش موند وگردنش رو شونش افتاد من که هیچوقت تو چنین موقعیتی قرار نگرفته بودم نمیدونستم چکار کنم انگشت شستمو بین دندوناش قرار دادم تا رو هم قفل نشه وبی اراده دهنمو رو دهنش گذاشتم وچندبار بهش تنفس دادم با اینکارم دوتا نفس عمیق کشید وچشماشو باز کرد مرضیه که تو اتاق دیگه درس می خوند همون لحظه رسید وقتی یادم میاد تعجب می کنم که اون موقع چطور تونستم اونکارهارو انجام بدم یه آژانس گرفتیم بردیمش بیمارستان ساعت2:30 نیمه شب بود که خواهرش اومد واونو با خودش برد اونشب سامعه هم که بخاطر فوت پدربزگش رفته بود ونبود نزدیک بود دیوونه بشیم مخصوصا من که اون صحنه از جلو چشمام دور نمیشد تا فرداش که باهاش صحبت کردیم وخیالمون راحت شد روز 17 خردادساعت14 رفتم دانشگاه واولین امتحانم که آیین زندگی یکی از دروس عمومی بود دادم وفرداش آیین نگارش ویرایش1 وبعداز اون هم سحرو سامعه اومدند 21امتحان دستورزبان فارسی1 داشتم که به نظرم بد نبود 24 رستم وسهراب و27سیاست نامه وقابوس نامه که به نطرم خیلی خوب دادم 29تاریخ ادبیات ایران1 سرجلسه حالم خیلی بد بود وقتی از سالن اومدم بیرون هرچی ایستادم سرویس دانشگاه نیومد وگرمای هوا هم سرفه هامو بیشتر می کرد یه تاکسی گرفتم بزور خودمو رسوندم خونه وخودمو داخل اتاق رسوندم وقتی بچه ها حالمو دیدند رسوندنم بیمارستان تو این یکماه و7 روزی که رفتیم چقدر رفتیم بیمارستان آخه یکی ا شبها که سحرو زهرا آشغال بیرون میذاشتن متوجه حالت غیرعادی صاحبخونه شدن وقتی باهاشون صحبت می کردیم مثل بهتزده ها نگاهمون می کرد ودستاشو می کشید عقب.با کمک زن همسایه رسوندیمش بیمارستان آزمایشات مختلف ازش گرفتند من وسحر تا صبح پیشش بودیم تا اینکه نزدیکیهای صبح مشخص شد قند خونش خیلی پایین بوده واگه دیرتر به دادش رسیده بودیم می رفت تو کما چندروز بستری بود وروزی چندبار بهش سرمیزدیم همه بیمارها بهش می گفتند مستاجرهای خوبی گیرت اومده قدرشون رو بدون رفتارش باهامون خوب بود تا زمانیکه فهمید ما کم کم باید بیایم شاید از این ناراحت بود که تنها میشه هرروز سرمون غرمیزد
از کجا به کجا پریدم داشتم می گفتم دوباره دکتر چندتا قرص وشربت وآمپول بهم داد که هیچ فایده نداشت امتحان عروض وقافیه که فردای همون روز داشتم رو به هرجون کندنی بود تموم کردم می گفتم:من نمیرم امتحان بدم راننده سرویس که بچه ها زنگ زده بودند اومد دم درخونه باخودم گفتم:هرکی جلوم نشست بهش میگم برگشو نشونم بده که از بدشانسی اینبار صندلیم تو راهرو بود وچراغهای اونجا هم روشن نمیشد تا بعد از اینکه دفتر حضورو غیاب رو امضا کردیم جامو عوض کردن همون روز همه امتحانشون تموم شد فقط من وزهرا ومرضیه تا 1تیر امتحان داشتیم ووقتی میدیدیم بقیه بی خیال هستن حسودسیمون میشد هیچی نخونده بودم خوابم هم میومد فکر امتحان وسرفه هام نمیذاشت بخوابم سحروفاطمه نصف شبی رفتن طبق معمول آب گرم آوردند هرچی بهشون میگم نمیخوام حرف حرف خودشونه ساعت3:30زهرا که بلند شده بود بخونه منو هم بیدار کرد اما زهرا صبح رفت حذف اضطراری کرد من اول قصد داشتم دوتا درس آخری رو حذف کنم اما بعدش گفتم:میدم هرچی شد یا قبول میشم یانه روز آخر سحر هم همراهمون اومد ایندفعه هم که با خودم گفتم:هرکی جلوم نشست بهش میگم بهم بگه از بدشانسی خودم جلو نشسته بودم وصندلی کنارم هم خالی بود با این همه خوش شانسی می ترسم بدزدنم![]()
همون روز که جمعه بود همه وسایلمون رو تا عصرجمع کردیم یه کم هم زار زدیم
مخصوصا فاطمه که از چندروز قبلش گریه می کرد عصر مادر سحروبرادرشدنبالش اومدند وبا سامعه رفتند وماهم که داداش فرهان که یک هفته قبل با خانمش ونجوا ازخارج اومده بودند همراه پسرداییم دنبالمون اومدند هنوز نصف راه هم نیومده بودیم بین راه دچار باد وبارون شدیم نزدیک یکی از شهرها بودیم خواستیم خودمون رو به اونجا برسونیم اما بارون وتگرگ بهمون مهلت نداد حتی کنار جاده هم دیده نمیشد که پارک کنیم وباد اتومبیل رو به عقب می برد داداشی به پسرداییم میگفت:برو کنار جاده پارک کن الان یکی از پشت میاد بهمون میزنه اون جواب میداد کجا برم من هیچی نمی بینم بچه ها همه ترسیده بودند وزیرلب یه چیزایی می خوندند داداشی هرازگاهی نگاهی به ما می انداخت ومی گفت:خدابه اینا رحم کنه بچه های مردم هم همراهمون هستند باید یه جایی توقف کنیم یه کم از شدت بارون که کاسته شد حرکت کردیم وخودمون رو به خونه عموی سوگند رسوندیم تا وقتی بادو بارون قطع شد ساعت21:15بود که به خونه رسیدیم بعد از یکماه وهفت روز نوا خونه مادربزرگش بود وشب هم زود خوابیدم اما فردا صبحش دیدمش همین که منو دید شناخت وگفت:عمه.
همون روز خونه سحر دعوت بودیم داداش فرهان هنوز سحر روندیده بود موقع برگشتن سحر وخانوادش اصرار داشتند که من بمونم من ومامانی گفتیم:هرچی داداش بگه واونم وقتی ازش خواستند من بمونم چیزی نگفت ومن تا چهارشنبه صبح اونجا بودم صبحش ساعت8اومدیم بیرون سحر با داداشش می رفتند دبی اول منو رسوندن خونه به قول خودشون تحویلم دادند بعد خودشون رفتند امروز تلفنی با مریم وسحر صحبت کردم.
رفتم سایت نتیجه امتحانات اومده بود فقط یکی از امتحانام جوابش نیومده بودم هرچند اون نمره هایی که فکرش رو می کردم نگرفتم اما بازم خوبه نمیدونم چه جوری تصحیح میکنن اون درسایی که فکر می کردم بهتر میگیرم کمتر شده بالاترین نمره ام 17:50 شده وعروض وقافیه هم که مطمئن بودم قبول نمیشم 8:50 گرفتم خداکنه اون درسی هم که جوابش نیومده قبول بشم.
بالاخره تموم شد چندوقت بود سراغ کامپیوترم نیومده بودم حالاهم که اومدم حسابی اومدم تاوقتی اینارو نوشتم کمرک شکست پس خسته نباشم البته هرکسی هم که به خودش زحمت داده وخونه هم بهش خسته نباشید میگم.
اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,
اگه بی محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,
اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خورد نشی ؛ بدون تنها محرمت "خدا" بوده ! ,
حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائی خفتت کرده ؛ شک نکن تنها مرهمت "خداست" که ؛ از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آوورده !
آخه می دونی ؟ :
"خدا" خیلی تنهاست !!! قربونش برم