انتظار رسیدن شب

سلام من که اصلا حالم خوب نیست شماها چطورین؟البته حال شما زیاد به من ربطی ندارهمثل اینکه زده به سرم  دارم چرت وپرت میگم.                                               

بالاخره بچه ها یکشنبه صبح رفتند ومن موندگار شدم اول که اومدم بنویسم خیلی حرفها واسه گفت داشتم اما نمیدونم الان دیگه چرا هیچی یادم نمیاد مثل دیوونه ها شدم با سحروسامعه تلفنی صحبت کردم سحرکه رفته پیش بچه ها و منو سامعه دریک روز میریم میگفت:خیلی دلم برای اونجا وبچه ها تنگ شده اما من خودمم نمیدونم چم شده هم میخوام برم هم نمیتونم دل بکنم این 11روز اصلا نفهمیدم چه جوری گذشت احساس می کنم دو روزه اومدم و اصلا در کنار خانواده نبودم دلم برای اونجا هم تنگ میشه میدونم که اونجا هم بهانه گرفتنام شروع میشه اوندفعه که شب که میشد موبایل رو کنار خودم میذاشتم وهر دقیقه می گفتم:کسی یه زنگ هم نمیزنه بچه ها می گفتند:چقدر بهت تلفن کنند میدونم چرا اونجوری شده بودم شیدا وسوگند ومریم وبقیه باهام تماس میگیرن شمارمو به شما هم میدم تماس بگیرین0917.......بقیه رو نمیگم اگه خیلی دوست دارین خودتون برید پیدا کنیدخیال کردین من شمارمو به هر کسی میدم مگه از جون خودم سیر شدم                     

این حرفارو ول کنید بذارید خبرهایی که دفعه قبل یادم رفت بهتون بدم رو بگم                                                     

1-الناز معماری جزیره قبول شد اما چون که تنها بود قیدشو زد.                                                         

2-سوگند به دلایلی که خودش بهتر میدونه بعد از چندوقت به دانشگاه رفتن قیدشو زد وبه من گفته درمورد فراگیر سوال کنم تا اگه تونست بیاد پیش ما.                          

3-مهشید دوباره تصمیمش عوض شد وقراره درسشو ادامه بده رفت پولارو به حساب واریز کرد و کتاب هم خرید وبرنامه ی کلاسارو از من گرفت حالا دیگه یه همکلاسی پیدا کردم البته مهشید نمیمونه پیش ما صبح میاد و وقتی کلاساش تموم شد بر می گرده خونه.آخه رشتمون ادبیاته(واقعا جای بچه ها خالیه)                                                       

4-همون روزی که من برگردم خونه یعنی صبح جمعه 28مهر نجوا کوچولو همراه مامانش رفتند پیش باباش ومعلوم هم نیست کی برگردند شاید چند ماه دیگه شایدم چند سال

5-داداش فرزاد هم با صاحب کارش دعواش شده واومده ایران تا بعدا چی میشه روزی که اومدم میگفت:هی میگن ستاره امروز میاد فردا میاد چقدر سراغتو بگیرم.منم که امروز راهیم دیشب که فرزاد با خانمش اومده بودند(آخه ما خانوادگی عادت داریم اسم همدیگه رو صدا می کنیم نه اینکه بگیم داداش اینجاست که من داداش صداشون می کنم) کادویی بهم داد که داخلش یه شیشه عطر که روی شیشه ستاره کنده کاری شده بود وخیلی خوشکل وخوشبو بود من که خیلی خوشم اومد آخه داداشی میدونه من زیاد استفاده می کنم البته به پای خودش نمیرسم                                                           

امروز عصر میخوام برم چون چهارشنبه کلاس دارم دلمم برای بچه ها تنگ شده برای اذیت کردنشون دیشب چندبار تماس گرفتم اما نمیدونم چرا چواب نداده قطع میشد چقدر خاله رو گول زدیم مثل اوندفعه که من پاکت آبمیوه ترکوندم گفت:دخترا چی بود؟ما هم که نمیشد واقعیتو بگیم یکدفعه عصبانی میشد پرتمون میکرد بیرونبهش گفتیم:لیوان از دستمون افتاد شکست گفت:من فکر کردم ترقه بودمثل مدینه که سعی داره به خاله دروغ بگه بچه ها که رفتن تو نخش میگم چکارش دارین اینقدر بهش گیر ندین اما یه کم مشکوک میزنه مثلا اوندفعه میگفت:رئیسمون گفته تا 11شب اضافه کاری اضافه کاری گفتن ولی نه اینقدر اونم کار دولتی که ساعت2تعطیل میشه یا روز جمعه میخواست بره سرکارزنگ زده بودم به سحر دادش دراومده بود که از وقتی اومدم اینجا آسایش ندارم دلم میخواد هرچه زودتر برگردم اونجا آخه چندوقته دیگه عروسی خواهرشه خونشون هرروز شلوغه فکر کنم برای همینم زودتر رفته ما روهم دعوت کرده اما فکر نکنم بریم اونکه میگه من حتما شمارو با خودم می برم.                  

از وقتی اومدم فقط دوشب مریم رو ندیدم چند شب قبل اومد خونمون یکبارم که با عسل اومدن امید هم که یک شب رفت خونشون که اونم باعث عصبانیت و درنتیجه اینکه باباش عصبانی شده ویه کتک مفصل بهش زده گفتم:خوبه بعد از14سال انتظار به دنیا اومدی اگه زودتر اومده بودی که دیگه درجا کشته میشدیالبته بعضی مواقع خیلی آدمو عصبانی میکنه دیروز داشتم برای عمه کوچولو پرچم آمریکا می کشیدم گیر داده که رنگهارو بهش بدم منم که اعتنایی بهش نکردم سرشو به دیوار تکیه داد وکم کم خوابش برد چقدر مظلوم شده من خبر ندارم امید که میگه من دیگه خونه نمیرم. برگه ریز ریز میکرد می ریخت به بابایی گفتم:ابنو ببر به باباش تحویل بده خیلی مظلومانه گفت:من که اذیت نمی کنم این خاله داره اذیت میکنه نمیذاره کسی یه کم آرامش داشته باشه تو اتاقم که فعلا مثل جنگل مازندران میمونه وهمه کارهامو گذاشتم برای آخرین لحظه که انجام بدمو اونقدر تو حس هستم که از هیچ جا خبر ندارم که یکدفعه با صدایی مثل توپ ازجا میپری واین صدا چیزی نیست جز کوبیده شدن چوب یا چکش و چیزهایی در این مایه ها که اسباب بازی یا اسباب کارش محسوب میشه به در نیست یا هم لگد به در میزنه مثل دیشب منو از جا پرونده بعد به طرز خودش کشیده میگه حالت خوبه؟ ومیره بیرون بابا این دیگه نوبره منو زهره ترک کرده فقط برای اینکه بگه حالت خوبه؟ظهری داشتم نماز میخوندم جلوم نشسته ورفته سجده خوب وقتی تو اینجوری بشینی من چه جوری سجده کنم یا من سجده هستم رو کمرم میشینه یه لحظه آروم وقرار نداره.

آهای خبر نداری دلم داره میمیره           

تا چند ساعت دیگه من میرم ومعلوم نیست کی بیایم بچه ها می گفتند:ممکنه یک ماهی بمونیم ببینم چی پیش میاد تا اون موقع شایدم زودتر اومدیم منو فراموش نکنید و منتظرم بمونید

دیشب هرکاری کردم که این مطالب رو آپ کنم نشد الانم میخوام ادامه بدم وقتی که تموم شد آپ می کنم سه شنبه داشتم وسایلمو آماده می کردم که عصر برم که ساعت11مهشید تماس گرفت وبهم گفت:من که چهارشنبه صبح میخوام برم چرا تو امروز خودت تنهایی بری فردا با هم میریم منم گفتم:باشه مریم چندبار بهم گفته بود که با مهشید برم اما گفتم:شاید بخاطر من معطل بشه چون  باید اول وسایلمو می بردم خونه اما حالا که خودش پیشنهاد داده بود ار خدا خواسته قبول کردم یه عادت بد دیگه که من دارم اینه که دوست ندارم کاری یا چیزی از کسی بخوام مریم با شنیدن این خبر خوشحال شد و خواست که بعد ازظهر برم خونشون من هم روز آخری رفتم که پیش هم باشیم شام هم که با مریم وروبینا خوردم خوشبختانه مامانی که هیچوقت برای رفتن به خونه دوستام گیر نمیده وقتی که به شوخی چیزی به مامانی میگم مریم ازش دفاع میکنه ومیگه دروغ نگوبابایی هم که فقط سرش به کارهای خودشه ونمیفهمه ما چیکار میکنیم خوشبختانه بهمون اعتماد کردند ومنم سعی می کنم از اعتمادشون سوءاستفاده نکنم مریم که با کامپیوتر سرگرم بود منم که رو زمین دراز کشیدم و به آهنگ گوش میدادم کاست حسام بردیده که چند روز قبل روبینا از شیراز آورده بود با اینکه آهنگهاش بیشتر شاد بود اما دل من با شنیدن این آهنگ گرفت ولی خیلی از آهنگهاش خوشم اومد وقتی فکر می کنم حس وحالی که من اینجا دارم با اونجا کنار بقیه دوستام کاملا متفاوته وقتی خونه هستم تنهایی خیلی روم اثر میذاره و حس وحال دیگه دارم اما این حس و حال رو خیلی دوست دارم اونجا چون شلوغه وهر کدوم یه چیزی میگن آدم کمتر میتونه این حس وپیدا کنه در واقع نمیذارند چون همین که دیدند ساکتی هرکدوم از یکطرف پیداشون میشه وموقع فکر کردن به مسائل فقط زمانیه که میخوای بخوابی بعضی مواقع دلم برای این حس تنگ میشه زمانی که دلم میگیره

مریم کتابهامو برداشته جلد گرفته مثل کتاب بچه هاالبته من که تا دبیرستان هم می نشستم کتابهامو جلد چسبی می گرفتم من همیشه به کتابهام اهمیت میدادم حتی کتاب اون زمانهارو دارم همش برام یادگاریه مخصوصا کتاب پیش دانشگاهی سرکلاس که من ومریم می خواستیم با هم صحبت کنیم حرفهامونو تو کتاب همدیگه می نوشتیم یکبار هم دبیر بینش متوجه شد وگفت:شما دارین چکار می کنیدگوش نمیدید موقع پرسیدن دیگه میگید یاد نمی گیریم بیشتر طرف صحبتش با مریم بود بدبخت همیشه سپر بلای من میشه مثل اون روز که پاکت آبمیوه ترکوندم جناب سرهنگ بهش گفت:مگه کور بودی که ندیدی؟چندبار هم سرکلاس که با بچه ها رفتم وقتی میخوام حرفهامو بزم نزدیکه که بنویسم اما متوجه میشم که دیگه مریم کنارم ننشسته و اون دوران خوش گذشت.                                         

مریم و روبینا که از سرشب هوس بازی ورق کرده بودند اما یه نفر کم بود منم می گفتم:اگه مسلم بیاد بازی می کنم مریم میگه:چرا چندوقته به مسلم گیر دادی؟منم برای اذیت کردنش بیشتر گیر میدمبعدش که بابای مریم اومد باهامون بازی کرد که از بدشانسی هردوبار باختیم و آبرومون رفت

 از  سرشب بدجوری سرم درد می کرد وهرلحظه بدتر میشد موقعی که از جام بلند شدم نزدیک بود بیفتم سرم تیر می کشید ومثل اینکه قلبم اومده تو سرم وبا تند تند میزد که به زور دارو و آب لیوانهای آب سردی که روی سرم خالی کردم بهتر شد هر وقت درد میگیره دیگه پدرمو در میارهآخر شب هم مریم با باباش منو رسوندن اصرار داشت که بمونم اما من صدتا کار سرم ریخته آخه هیچ کاریمو انجام نداده بودم و مهشید هم 6:54 دنبالم میاد که ساعت8 کلاس داریم تا وقتی برسیم یک ساعت طول میکشه وتا شب کلاس داریم وقتی عصر به بچه ها زنگ زدم میگفتند:کی میای؟منم زهرا رو گول زدم که درو باز کنم من پشت درم وبعد از اینکه دید هیچکس نیست نفرینم کرد که چرا دروغ گفتمبا مرضیه صحبت می کردم که بقیه متوجه شدند منم ومثل قوم مغول به تلفن حمله کردند گفتم:دیگه نمیام ترک تحصیل کردم مرضیه گفت:مگه تحصیل کردی که ترک کنیاینا خیلی بدجنس هستند همش منو مسخره می کنند به من چه که شما حسودیتون میشه که کلاس کم دارم.

ایندفعه که رفتم بعضی مواقع میشینم خاطراتمو می نویسم تا بعدا مقداری از بینشون انتخاب کنم و براتون می نویسم.

خسته نباشیدددددددددددددددددددددددد.

 همدم بی کسی ها تو بی کسی اسیره

فرشتگان روزی از خدا پرسیدند:بارخدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را چرا آفریدی؟خداوند گفت:غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد.                       

                    -------------------------------

 اگرسهم من از این همه ستاره فقط سوسوی غریبی است، غمی نیست همین انتظار رسیدن شب برایم کافی است.

فقط بخاطر تو

سلام خوبین؟منم هی بد نیستم ببخشید که ایندفعه اینقدر دیر آپ میکنم خودتون که در جریان هستین تا ده روز که خونه نبودم بقیه اش رو هم بعدا براتون میگمسه شنبه 18مهر روزی که برای رفتن به دانشگاه از شهر خودم می رفتم ومریم برای خداحافظی اومد و  به من که هیچوقت عجله ندارم وآخرین لحظه به جون خودم میفتم کمک کرد تا وسایلمو جمع کنم دوری ازپدرو مادرم که همیشه باهاشون بودم ومریم که بدجوری به بودنش عادت کردم سخته اما میدونستم که به وضع جدید هم عادت می کنم ویکساعت راه هم راه طولانی نیست                              

فاطمه همراه مادرش وزهرا اومدند مامانی هم باهامون اومد وسایلمون پشت پاترول جا گرفت به شهر مورد نظر که رسیدیم اول به سراغ اون دوستمون که تو مدرسه دینی درس میخوند رفتیم مرضیه کسی بود که قرار بود با ما هم خونه بشه خواهرش دوست شیدا ودبیر ادبیات ما در دبیرستان بود خونه ای که اجاره کرده بود روصاحبخونه به کسان دیگری اجاره داده وبا هرجا تماس می گرفتیم خونه گیرمون نمیومد تا اینکه گفتیم بهتره به همون خونه سر بزنیم شاید صاحبخونه دلش برامون سوختصاحبخونه با چندتا اززنهای همسایه دم در خونه نشسته بودند صحبتهامونو کردیم گفت:یه اتاق مونده برید نگاه کنید اگه خواستید بمونید چهارنفر در یک اتاق ما قرار بود دوتا اتاق اجاره کنیم مجبور بودیم بسازیم ازکارتن خوابی که بهترهاتاقی 7متری با سه تا پنجره روبه حیاط که مورد پسند واقع شد تو حیاط با صاحبخونه صحبت می کردیم که دوتا دختر از راه رسیدند اونا هم دانشجو بودند وازیکی از شهرهای اطراف سامعه20 ساله دانشجوی ترم اول تاریخ وسحر22 ساله ترم اول روانشناسی وفاطمه یک همکلاسی پیدا کرد ویک دختر دیگه از یکی از شهرهای نزدیک شیراز دارای لیسانس حسابداری که دریکی از ادارات مشغول به کار است بعد از افطار مادرامون با کلی سفارشات به ما راهی شهرمون شدند برای تماشا ی سریالهای ماه رمضون از صاحبخونه اجازه گرفتیم،باسحر وسامعه بیشتر آشنا شدیم وتا چند ساعت بعدش مثل این بود که سالهاست با هم دوستیم که خودمون هم بعد از چندروز بهم می گفتیم اصلا خودون چه جوری با هم آشنا شدیم؟  

چقدر خوابم میاد فقط بخاطر مریم تا الان بیدارم                                                              

بذارین یه کم درمورد خونه براتون بگم این شهر هیچ چیزیش درست وحسابی نیست قبرستونش وسط شهر قرار داره از جاده که بیای پایین واز قبرستونش بگذری یه آب انبار که جلو خونمون قرار داره صاحبخونه پیرزنی که به زور عصا راه میره یا خودشو روی زمین میکشه پسرش سوئد زندگی میکنه ودوتا دختر داره که یکی دبی ویکی دیگه شیراز زندگی میکنن فقط یکی از نوه هاش که پسر جوونی بود دوبار به دیدنش اومد وبعد از اون هم رفت شیراز تمام وسایل وامکانات ما با صاحبخونه جداست.                                                                     

سه تا اتاق توی حیاط که فعلا متعلق به ماست آشپزخونه که همیشه من به بچه ها میگم مثل آشپزخونه سریال پس از بارانه دیوارهاش دودزده یک ستون وسطش داره یک تنور با سه طاقچه ودو تا سکو برای گذاشتن وسایلمون ظرفشویی وچندتا شیرآب که یکیش وسط اشپزخونه است ومن هم که همیشه سربه هوا هستم بدون توجه می رفتم که زانوم محکم به شیرآب خورد ولباسم دورش پیچید قسمت زیادی از زانوم زخمی شد و ورم کرد این حق آدم سربه هوا وشیطونه دیگه ویه یخچال کوچیک که برای همه مستاجرها بود همون شب مریم وعسل هم باهام تماس گرفتند عسل که این روزهای آخر همیشه زنگ میزد میگفت:دلم خیلی گرفته به مامانم میگم مثل اینه که از خونه خودمون رفتند.                                                              

فردای همون روز همراه زهرا به ایستگاه رفتیم تا سرویس مخصوص دانشگاه اومد چون دانشگاه خارج از شهر قرار داره اصلا امکان پیاده رفتن وجود نداره راننده سرویس مرد جوانی که چشمهای هیزی داره اصلا مردهای این شهر بیشترشون اینجورین به پیرمرداشم نمیشه اعتماد کرد راننده خیلی کم به جاده نگاه میکنه اگر کسی کنار دستش نشسته باشه وباهاش گرم بگیره که فاتحه مون روباید بخونیم اگر نه هم که همش از آینه پشت سرشو نگاه میکنه حالم از نگاهش بهم میخوره وقتی نگاهشو از توآینه می بینم حالم بد میشه به بچه ها گفتم:از الان بهتون بگم من از دست چشمهای هیزش آخرش یه روز حالم بهم میخوره ومینی بوسشو کثیف میکنممن که برنامه ام تغییر کرده بود و کلاسم به عصر موکول شده بود زهرا هم که از ساعت 9:30 اونجا یه آشنا هم پیدا کردم هم رشته ای زهرا فقط ترم5 راهنماییمون کرد وشهرمون رو پرسید وقتی گفتیم گفت:عموم اونجاست وقتی اسمشو پرسیدیم معلوم شد که عموی اون داییمه البته این قوم در هم برهمه واگه بخوام براتون توضیح بدم طول میکشه دایی من عموی اونه اما اونا هیچ نسبتی با ما ندارندومن که کلاس نداشتم به خواست زهرا به کلاسش رفتم من که از اجتماعی بدم میاد کم کم داشت خوابم می برد پسرهای کلاسشون جالب بودند قیافه جالبی که نداشتند وصحبت کردنشونم که هیچ باید تمام حواستو جمع می کردی تا بفهمی چی میگن دوباری که به کلاسشون رفتم متوجه شدم که استادها هم گوشهاشونو تیز می کنند تا متوجه می شوند پسرهای کلاس زهرا سوژه ما شدن چون سحرومرضیه هم که به کلاسش رفتند متوجه این موضوع شدند عصر همراه سامعه که اونم زبان پیش دانشگاهی داشت به دانشگاه رفتیم با اینکه درسمون مشترک بود اما کلاسمون جداگانه کلاس301 در طبقه سوم قدم که به کلاس گذاشتم پر دختر وپسر بود اما جایی برای نشستن پیدا نمیشد مونده بودم چکار کنم از کلاس اومدم بیرون وبا چندتا از بچه ها دیگه که تازه اومده بودند از کلاس روبرو صندلی برداشتیم وبه کلاس بردیم ومنتظر ورود استاد نشستیم تا اینکه استاد وارد کلاس شد اونقدر جوون بود که من خیال می کردم دانشجوئه اما وقتی به طرف میز استاد رفت متوجه اشتباهم شدم زیر 30سال،سال دومی بود که تدریس می کرد خوشتیپ و خوش قیافه حرکتهای جالبی داشت راحت حرفهاشو میزد واصل کار تدریسش بود که اونم خیلی خوب بود ساعت5:30 کلاس تعطیل شد چون که ماه رمضون بود اینجوریه وگرنه ماههای دیگه تا ساعت7:30 کلاسها برقراره بیشتر مردم شهر اهل سنت هستند ومدارس دینی هم مخصوص پسرها ودخترها وجود داره همون شب یکی از پسرهای شهرمون که مدرسه دینی درس میخوند وما خواسته بودیم خونه برامون پیدا کنه تماس گرفت وخواست که بریم باهاش تا اون خونه رو هم نگاه کنیم من وسامعه،زهرا ومرضیه باهاش رفتیم خونه رو دیدیم اتاق کوچیک بود اما امکانات بیشتری نسبت به اون خونه داشت اما خونه خودمون دلبازتر بود اینطور که خانمه می گفت شوهرش همیشه در مسافرته اما به خونه هم زیاد میومد پسر خونه هم بعضی مواقع میومد واین چیزی نبود که ما می خواستیم ما جایی می خواستیم که اصلا مرد نباشه وگرنه فاطمه روزی صد دفعه میمیره وزنده میشه چون خیلی ترسوئه همین که کسی در زد میره تو اتاق قایم میشه مثل اینکه میخوان بخورنش قرار گذاشته بودیم که هرجا میخوایم بریم6نفری باهم باشیم پس اون اتاق یا جای ما میشد یا وسایلمون پسره تا خونه همراهمون اومد وگفت:تحقیق میکنه بهمون خبر میده که بعد از چند روز خبر داد که افراد اون خونه  آدمای درست وحسابی نیستند البته ما هم قبلش تصمیم گرفته بودیم چون اون خونه اصلا مورد پسندمون نبود.                       

من که جز علافان دانشگاه محسوب میشم همراه بچه ها وقتی که تنها هستند میرم روزجمعه هم با مرضیه رفتم اما حوصله کلاس نداشتم گفتم:پایین منتظرت میمونم تا کلاست تموم بشه اما بعد که تنهایی اونجا بودم درمیان اون جمعیت از کارم پشیمون شدم با سامعه تماس گرفتم که قرار بود با زهرا بیاد وبهش گفتم:هرچه زودتر بیا اینجا دارم دق می کنم چون بعضی از پسرها هم که رد میشدند متلک می گفتندتا ساعت5:30 اونجا بودیم تا کلاس همه بچه ها تموم شد وبا هم به خونه اومدیم از شنبه تا سه شنبه هم که روزای علافی ما است چون فقط سه روز آخر هفته کلاس هست منم که فقط ساعت آخرچهارشنبه زبان دارم واز 11آبان کلاسهای دیگه ام شروع میشه.                                                               

روزهای اول اصلا هوای خونه نمی کردیم اما بعد از چندروز دم به دقیقه به بچه ها می گفتم:من میخوام برم خونه و داد بقیه رو در میاوردم شبها با هم سحری درست می کردیم فاطمه رفته بود اتاق سحر وبا اونا میخوابید ومنم از سامعه خواستم که به اتاق ما بیاد،من وسامعه اخلاق ورفتارمون با هم جور بود کم کم وسایلمون رو به اتاق اونا بردیم واتاق مارو برای نشستن انتخاب کردیم سحری وافطار رو هم با هم میخوردیم شبها تا دیروقت تو حیاط رو تخت می نشستیم وصحبت می کردیم یا بعضی شبها من وسامعه تا سحر می نشستیم وبعدش می خوابیدیم تو این مدت مزاحمتهایی هم برامون به وجود آوردند مثلا روز اول که از دانشگاه اومدیم بچه ها گفتند:که با خونه تماس گرفتند گفتند که با دخترای دانشجو کار داریم وصاحبخونه از همه جا بی خبر بچه هارو صدا کرده بود وفاطمه گوشی رو برداشته وفهمیده مزاحمه این مزاحمتهارو هرسال پسرها برای همه خونه ها به وجود میارند یا تو خیابون که میری چون هیچکدوم از خانمها این شهر چادری نیستند وقتی کسی رو با چادر می بینند حدس میزنند که یا از مدارس دینی هست یا دانشجوئه مامانی میگه اگه اینجوریه چادر سرنکن بهش گفتم:اینجوری امنیتش بیشتره و راحتترم.                           

یکبار یکی از آشناهای سحر اونطور که خودش میگفت:فقط چندبار تو کانون موقع امتحان اونو دیده اونارو تو دانشگاه دیده ودوبار به خونمون اومد ومشکلاتی رو برامون به وجود آورد وباعث ترس بچه ها شد سحر که تا 2روز حال درست وحسابی نداشت حتی خواست درس رو ول کنه بره اما با خبرکردن شوهرخواهرش واینکه دیگه هیج خطری وجود نداره خیالش راحت شد وتصمیم گرفتیم که دیگه هیچکدوم به اون دختر محل نذاریم.                                                          

مریم هم یکبار با روبینا وخواهر وشوهر خواهرش به دیدنم اومد از چند روز قبلش می گفتم:که قراره مریم بیاد سامعه میگفت:پس این دوستت کی میاد تو که با این مریمت مارو کشتیاون روز گفتم:من ساعت3 میام کنار پست وایمیستم تا شما بیاین اما هرچی اونجا موندیم خبری نشد سامعه گفت:دیگه تابلو شدیم فکر میکنن اومدیم سرقرار اینارو نگاه کن چندبار رفتن و اومدند یه پسری هم بود با مو و ریش بلند سامعه گفت:همه رو برق می گیره مارو چراغ نفتیچندبار تا آخر خیابون رفتیم وبرگشتیم اما فایده نداشت یکساعت اونجا علاف بودیم تماس هم نمی تونستم باهاشون بگیرم برگشتیم خونه تا اینکه ساعت نزدیک 5بود که زنگ زدند وگفتند:کجایی ما رسیدیم اما پیدات نمی کنیم گفتم:اونجا بمونید الان میام هنوز دوکلمه با مریم صحبت نکرده بودم که بعد افطار گفتند که میخوان برگردند.                                                            

صاحبخونه هم که چون بچه ها خیلی بهش احترام میذاشتند وکارهاشو انجام میدادند وهمش خاله خاله می کردند خیلی باهامون مهربونه که باعث تعجب بچه هایی که قبلا مستاجرش بودند شده بود حتی یکبار بعد از افطار به بچه ها گفت:که بریانی درست کردم بیاید با هم بخوریم همه بچه ها رفتند به جز من و وقتی مامانی اومده بود بهش گفته بودند مامانی گفته بود اون همیشه در مورد غذاهاش وسواس داره و باید از تمیزی غذا مطلع باشه وگرنه نمیخوره حتی به منم گیر میده،خوب من چکار کنم هرکاری می کنم بی اعتنا باشم نمیتونم حتی لیوان مخصوص به خودم دارم اینم واقعا مرض بدیه که من دارم اون دختره که کارمند بود برای چند روز به شهر خودشون رفت وچون یکی از درهای اتاقش به آشپزخونه باز میشد بچه ها می رفتند ضبطش رو روشن می کردند ومی گفتند:با اجازه مدینه(اسمش مدینه است) دیگه ورد زبونمون شده بود زمانیکه اومده بود هم وقتی کاری که اصلا به اون مربوط نبود هم می گفتیم:با اجازه مدینه.                                                                     

دوباره چهارشنبه رسید وروزی که کلاس داشتم اونروز سحر که بیکار بود گفت:من باهات میام وارد کلاس که شدیم برعکس هفته قبل کلاس خلوت بود دخترها یکطرف وپسرها طرف دیگه کلاس ما هم مثل بقیه کلاسها دخترها بیشتر از پسرها هستند  یکیشون که ردیف صندلیشون تو ردیف ما بود تا اومدن استاد یه ریز سوت میزد و وسط کلاس هم گذاشت رفت سحرهردفعه که یادش میاد میگه اون پسره زنده زشت رو یادت میادیکی از پسرهارو به سحر نشون دادم گفتم:این همون پسریه که ازش بدم میاد. روزی که برای ثبت نام رفته بودیم منتظر ایستادم تا وقتی که نوبت من شده حالا که من میخوام مدارکمو تحویل بدم این پسر که یکساعت بیکار ایستاده اومده پشت سرمن ودستهاشو دراز کرده که مدارکشو تحویل بده منم که دوطرفم پسرها ایستاده بودند واونم که از پشت سر مثل اینه که داره کولی میگیره خودمو کنار کشیدم تا کار اون دیوونه تموم بشه یه پسر با پوست سیاه وموهای فرفری،اینقدر استاد خوب درس داده بود که سحر گفت:از دفعه های دیگه میخوام بیام سرکلاس شما گفتم:باشه بیا چون کلاس زبان عمومیه حضور وغیاب صورت نمیگیره.دم در دانشگاه منتظر سرویس بودیم مثل اینکه رفته بود خونشون افطار کنه بعد بیاد سراغ ما همون موقع موبایلم زنگ زد شوهر خواهری بود گفت:چرا موبایلتو خاموش کردی؟گفتم:سرکلاس بودم چطور مگه؟گفت:ما الان تو شهرتون هستیم آدرس خونه رو بده آدرس رو بهشون دادم من شماره خونه رو بهشون نداده بودم که هروقت من جواب ندادم با اونجا تماس بگیرن چون سرکلاس موبایل رو خاموش می کنم سرویس هم با نیم ساعت تاخیر اومد مامانی با شوهر خواهری اومده بودند که اونا هم بعد از رسیدن من به خونه رفتند من کلاس نداشتم ومی تونستم برگردم خونه اما بخاطر بچه ها موندم که جمعه همه با هم بریم بعد از رفتن اونا بود که دوباره بهونه خونه رو گرفتم گفتم:کم کم داشتم عادت می کردم وقتی می بینیشون دوباره داغ دلت تازه میشه مرضیه هم تایید کرد روزهای اول به بچه ها می گفتم:بچه ها چه غلطی کردیم چی از جون خودمون می خواستیم واونا هم تایید می کردند مرضیه میگفت:سال اول اینجوریه بعد عادت می کنید. منم که همیشه هرکاری رو شروع کردم تا تهش میرم پس این چهارسال ونیم رو تحمل می کنم اونجا به حرف زدن بچه ها هم گیر میدادم و حرفهاشونو تصحیح می کردم ومی گفتم:رشته ام ادبیاته اگه روزی ده بار این کلمه رو تکرار نمی کردم اموراتم نمی گذاشت بچه ها می گفتند:این با ادبیاتش مارو کشت حالا خوبه که اصلا کلاس نداری اگه بگی زبان انگلیسی بیشتر بهت میاد چون کلاس رفتی اونجا من هفته ای 1ساعت کلاس داشتم وبقیه هفته خواب وعلافی تشریف داشتم خودمم خنده ام می گرفت با این همه کلاس چه برسه به بچه ها شبها هم که موقع خواب تا نیمه های شب اذیت می کردم و بقیه نمی تونستند بخوابند آخرش هم یا سامعه میگفت:بیا بریم تو حیاط یا کم کم خوابشون می برد همیشه آخرین نفر که می خوابید من بودم ازاین رختخواب به اون رختخواب می رفتم وقتی هم که می خواستم مثل بچه آدم بخوابم بقیه نمیذاشتند مثل مرضیه که همیشه موقع خواب دستش طرف من درازه وسامعه هم از طرف دیگه میگه تو خواب که داری گدایی میکنی برای منم بکن گفتم:چقدر گدایی کنم خسته شدم خودم که دستام از دوطرف درازه شماها هم که دستهاتون درازه به کدومتون کمک کنم.  

پنجشنبه عصربا زهرا رفتم ایستگاه مینی بوس که اومد سوار شدیم وصندلی آخر رو انتخاب کردیم داشتم چادرم رو درست می کردم که با ترمز محکم راننده نزدیک بود پرت بشم کف مینی بوس چطور تونستم دست به صندلی بگیرم ومانع افتادنم بشم هنوزم برام جای تعجب داره وگرنه کارم ساخته بود آخه کسی که رانندگی بلد نیست چرا میاد راننده میشه تو شهر با سرعت زیاد داره میره نزدیک بود به یه پیرمرد بزنه که به موقع پیچید وترمز کرد و دوقورتو نمیشم باقیه میندازه گردن اون بدبخت هیچکدوم از بچه ها جوابشو ندادند چون میدونستند که نباید بهش رو داد اینطور که بقیه میگن کار همیشگیه جمعه صبح هم با زهرا رفتم که استادشون نیومد به سامعه قول داده بودم زنگ بعد میرم کلاس اون آدم علاف کار دیگه که ندارهاما چون سرویس اومد منم رفتم خونه که سامعه زنگ زد وناراحت شده بود که چرا نموندم عصر همان روز هم با مرضیه رفتم به بچه ها گفتم:ناراحت نباشید سرکلاس همتون میامکلاسشون پردختر بود ویک پسر تک وتنها جلو نشسته بودما به بقیه می خندیدیم وضع کلاس اینا که بدتر بود آمار داشتند بیشتر استادها جوون هستند اصلا از حرکتهاش خوشم نیومد خیلی کارهاش تو ذوق میزد چشمهاش قرمز بود مثل اینکه همیشه اینطوریه فقط به یک دختر توجه داشت به قول مرضیه مثل اینکه کسی دیگه سرکلاس حضور نداره میگفت:کار همیشگیشه وقتی اومدیم خونه ماشینی که قرار بود برامون بفرستند منتظر ما ایستاده بود از سامعه وسحرخداحافظی کردیم وبه طرف شهرمون حرکت کردیم اونا هم قرار بود دنبالشون بیان به خونه که رسیدم مامانی سفره افطار روآماده کرده ومنتظر من بود اینطور که مامانی وبقیه می گفتند:پوستم صورتم خراب شده بود وسیاه شده بودم مامانی که میگفت:دلم نمیخواد نگات کنم گفتم:چکار کنم آبش اصلا به درد نمیخوره مثل آب نمکه تو دهنت بکنی شوره همه دست وصورتامون خراب شده بود من هم که روزهای اول مثل این بود که پوست کلفتی روی لبم به وجود اومده بود ولبهام هم که کنارش پاره شده وکم کم که داشتیم به آب وهواش عادت می کردیم اومدیم اینجا فکر کنم باید یه بسته سفید کننده بخرم واستفاده کنممنی که هیچوقت استفاده نمی کنم برای اینکه مثل افریقایی ها نباشم کرم استفاده کنممریم که هر بار میرم خونشون کلی میوه به خوردم میده که برای پوستت خوبه من ماهی یکبار هم میوه نمی خوردم یه شب اونحا بچه ها میوه آوردند به منم تعارف کردند یکساعت نشستم دارم انار می خورم بعد جلو بچه ها گرفتم میگم:بچه ها این سیب از کجا اومده که یکدفعه متوجه اشتباهم شدم مرضیه همیشه بهم میگه تو چرا اینقدر حواس پرتی مخصوصا بعضی مواقع واقعا دیگه قاطی میکنی هر شب میرم خونه مریم به جای اینکه اون بیاد من میرم شبهای اول که با هم به نماز قیام می رفتیم از 12تا 2نیمه شب وروز عید هم که عصر به خونشون رفتم وعیدی هامو گرفتم روبینا رفته از تمام اعضای خانوادش برام عیدی گرفت میگه دانشجو هستی خرج داری میخوای گوجه بخری بخوریمن تو این مدت تنها چیزی که نخوردم گوجه بودهروز بعد عید یکی از خاله هام از شهرهای اطراف اومد و پنجشنبه هم یکی دیگه خاله ام از وقتی که شنیدم دارن میان اعصابم خورد بود اصلا ازشون خوشم نمیاد برعکس عمو وعمه هام که از خدامه بیان خونمون از خاله ام خوشم نمیاد مخصوصا دخترخاله ام سعیده چون یه مدت بیخود بی جهت همه جا نشسته پشت سر من حرف زده حرفهایی که هیچکدومش درست نبوده وهمه حرفهاشو اومدند بهم گفتند چون اون کسان یا دوستام بودند یا فامیلها که فامیل اون فامیل منم هستند باباهامون پسر عمو هستند عمه اش زن عمومه البته خواهر ناتنی مادرمه خاله ام هم دست کمی از دخترش نداره اسم هر کسی رو ببری یه چیزی بهش میگه من اصلا از اینکار خوشم نمیاد خوشبختانه سعیده نیومده بود از شب قبل به خونه عموش رفته بود خاله با دوتا پسراش ودختر کوچیکترش نیره که خیلی از خواهرش بهتره واینطور که فهمیدم اونم دل خوشی از سعیده نداره دوتا شاخه گل صورتی برام آورده بود هرسال که تو یک مدرسه درس می خوندیم هر روز صبح چند شاخه گل برام میاورد.                                       

بعد از اومدنم امروز تنها روزیه که مریم روز ندیدم راستی چهارشنبه به دیدن دوست شیرازیم که امسال هم شوهرش اینجا دبیر بود رفتیم خودش شب قبلش تماس گرفت و ازم خواست که حتما با فاطمه به دیدنش بریم این چند روز تعطیلی پدرو مادرش به دیدنش اومده بودند وباهاشون آشنا شدیم.

سامعه وسحرهم چندبار باهام تماس گرفتند اما من بی معرفتی کردم روزا که یا خوابم یا سرگرم یه کاری شبها هم که با مریم هستم فقط یه شب بعد از مدتها که یادم نیست کی هست رفتم خونه خواهری این امید خان هم که دیگه کاملا جا خوش کرده اصلا خونشون نمیره میگیم بیا بریم خونتون میگه خودتون بریم من نمیام آخه درو قفل می کنند نمیذارند بیایم امشب هم که هر کاری کردیم گولش بزنیم واز دستش فرار کنیم نشد واون زودتر از ما از خونشون زد بیرون مثل همیشه شیطونه البته بدتر شده میگن حلالزاده به خاله اش میره اینم یه ضرب المثل جدید درش دخل وتصرف شده آخه رشته ام ادبیاته خوب خسته نباشید تلافی این مدت که نیومده بودم رو کردم آخه از وقتی اومدم کامپیوترم ویروسی شده بود واصلا نتونستم ازش استفاده کنم زنگ زدم به پسر یکی از آشناها که همیشه درستش میکنه برده خونشون از اول تمام برنامه هامو پاک ودوباره نصب کرده شده مثل روز اولش هیچی برنامه ندارهیک هفته پیشش بوده امروز وفردا می کرده ونمیاورده ت اینکه پنجشنبه آورد خوب حالا دیگه واقعها خسته نباشید من که واقعا خسته شدم از بس که از این حافظه ودست وچشمم استفاده کردم آخیش تموم شد معلوم نیست دوبار من کی بیام آپ کنم بای تا یه های.دیگه عکسهای بهتری ندارم همش پاک شد                                                             زیبایی عشق را به وجود نمی آورد بلکه عشق است که زیبایی را به وجود ما آورد.