انتظار رسیدن شب
سلام من که اصلا حالم خوب نیست شماها چطورین؟البته حال شما زیاد به من ربطی نداره
مثل اینکه زده به سرم دارم چرت وپرت میگم.
بالاخره بچه ها یکشنبه صبح رفتند ومن موندگار شدم اول که اومدم بنویسم خیلی حرفها واسه گفت داشتم اما نمیدونم الان دیگه چرا هیچی یادم نمیاد مثل دیوونه ها شدم با سحروسامعه تلفنی صحبت کردم سحرکه رفته پیش بچه ها و منو سامعه دریک روز میریم میگفت:خیلی دلم برای اونجا وبچه ها تنگ شده اما من خودمم نمیدونم چم شده هم میخوام برم هم نمیتونم دل بکنم این 11روز اصلا نفهمیدم چه جوری گذشت احساس می کنم دو روزه اومدم و اصلا در کنار خانواده نبودم دلم برای اونجا هم تنگ میشه میدونم که اونجا هم بهانه گرفتنام شروع میشه اوندفعه که شب که میشد موبایل رو کنار خودم میذاشتم وهر دقیقه می گفتم:کسی یه زنگ هم نمیزنه بچه ها می گفتند:چقدر بهت تلفن کنند میدونم چرا اونجوری شده بودم شیدا وسوگند ومریم وبقیه باهام تماس میگیرن شمارمو به شما هم میدم تماس بگیرین0917.......بقیه رو نمیگم اگه خیلی دوست دارین خودتون برید پیدا کنید
خیال کردین من شمارمو به هر کسی میدم مگه از جون خودم سیر شدم
این حرفارو ول کنید بذارید خبرهایی که دفعه قبل یادم رفت بهتون بدم رو بگم
1-الناز معماری جزیره قبول شد اما چون که تنها بود قیدشو زد.
2-سوگند به دلایلی که خودش بهتر میدونه بعد از چندوقت به دانشگاه رفتن قیدشو زد وبه من گفته درمورد فراگیر سوال کنم تا اگه تونست بیاد پیش ما.
3-مهشید دوباره تصمیمش عوض شد وقراره درسشو ادامه بده رفت پولارو به حساب واریز کرد و کتاب هم خرید وبرنامه ی کلاسارو از من گرفت حالا دیگه یه همکلاسی پیدا کردم البته مهشید نمیمونه پیش ما صبح میاد و وقتی کلاساش تموم شد بر می گرده خونه.آخه رشتمون ادبیاته(واقعا جای بچه ها خالیه)
4-همون روزی که من برگردم خونه یعنی صبح جمعه 28مهر نجوا کوچولو همراه مامانش رفتند پیش باباش ومعلوم هم نیست کی برگردند شاید چند ماه دیگه شایدم چند سال
5-داداش فرزاد هم با صاحب کارش دعواش شده واومده ایران تا بعدا چی میشه روزی که اومدم میگفت:هی میگن ستاره امروز میاد فردا میاد چقدر سراغتو بگیرم.منم که امروز راهیم دیشب که فرزاد با خانمش اومده بودند(آخه ما خانوادگی عادت داریم اسم همدیگه رو صدا می کنیم نه اینکه بگیم داداش اینجاست که من داداش صداشون می کنم)
امروز عصر میخوام برم چون چهارشنبه کلاس دارم دلمم برای بچه ها تنگ شده برای اذیت کردنشون دیشب چندبار تماس گرفتم اما نمیدونم چرا چواب نداده قطع میشد چقدر خاله رو گول زدیم مثل اوندفعه که من پاکت آبمیوه ترکوندم گفت:دخترا چی بود؟ما هم که نمیشد واقعیتو بگیم یکدفعه عصبانی میشد پرتمون میکرد بیرون
بهش گفتیم:لیوان از دستمون افتاد شکست گفت:من فکر کردم ترقه بود
مثل مدینه که سعی داره به خاله دروغ بگه بچه ها که رفتن تو نخش میگم چکارش دارین اینقدر بهش گیر ندین اما یه کم مشکوک میزنه مثلا اوندفعه میگفت:رئیسمون گفته تا 11شب اضافه کاری اضافه کاری گفتن ولی نه اینقدر اونم کار دولتی که ساعت2تعطیل میشه یا روز جمعه میخواست بره سرکار
زنگ زده بودم به سحر دادش دراومده بود که از وقتی اومدم اینجا آسایش ندارم دلم میخواد هرچه زودتر برگردم اونجا آخه چندوقته دیگه عروسی خواهرشه خونشون هرروز شلوغه فکر کنم برای همینم زودتر رفته ما روهم دعوت کرده اما فکر نکنم بریم اونکه میگه من حتما شمارو با خودم می برم.
از وقتی اومدم فقط دوشب مریم رو ندیدم چند شب قبل اومد خونمون یکبارم که با عسل اومدن امید هم که یک شب رفت خونشون که اونم باعث عصبانیت و درنتیجه اینکه باباش عصبانی شده ویه کتک مفصل بهش زده گفتم:خوبه بعد از14سال انتظار به دنیا اومدی اگه زودتر اومده بودی که دیگه درجا کشته میشدی
البته بعضی مواقع خیلی آدمو عصبانی میکنه دیروز داشتم برای عمه کوچولو پرچم آمریکا می کشیدم گیر داده که رنگهارو بهش بدم منم که اعتنایی بهش نکردم سرشو به دیوار تکیه داد وکم کم خوابش برد چقدر مظلوم شده من خبر ندارم
و اونقدر تو حس هستم که از هیچ جا خبر ندارم که یکدفعه با صدایی مثل توپ ازجا میپری واین صدا چیزی نیست جز کوبیده شدن چوب یا چکش و چیزهایی در این مایه ها که اسباب بازی یا اسباب کارش محسوب میشه به در نیست یا هم لگد به در میزنه مثل دیشب منو از جا پرونده بعد به طرز خودش کشیده میگه حالت خوبه؟ ومیره بیرون بابا این دیگه نوبره منو زهره ترک کرده فقط برای اینکه بگه حالت خوبه؟
ظهری داشتم نماز میخوندم جلوم نشسته ورفته سجده خوب وقتی تو اینجوری بشینی من چه جوری سجده کنم یا من سجده هستم رو کمرم میشینه یه لحظه آروم وقرار نداره.
تا چند ساعت دیگه من میرم ومعلوم نیست کی بیایم بچه ها می گفتند:ممکنه یک ماهی بمونیم ببینم چی پیش میاد تا اون موقع شایدم زودتر اومدیم منو فراموش نکنید و منتظرم بمونید
دیشب هرکاری کردم که این مطالب رو آپ کنم نشد الانم میخوام ادامه بدم وقتی که تموم شد آپ می کنم سه شنبه داشتم وسایلمو آماده می کردم که عصر برم که ساعت11مهشید تماس گرفت وبهم گفت:من که چهارشنبه صبح میخوام برم چرا تو امروز خودت تنهایی بری فردا با هم میریم منم گفتم:باشه مریم چندبار بهم گفته بود که با مهشید برم اما گفتم:شاید بخاطر من معطل بشه چون باید اول وسایلمو می بردم خونه اما حالا که خودش پیشنهاد داده بود ار خدا خواسته قبول کردم یه عادت بد دیگه که من دارم اینه که دوست ندارم کاری یا چیزی از کسی بخوام مریم با شنیدن این خبر خوشحال شد و خواست که بعد ازظهر برم خونشون من هم روز آخری رفتم که پیش هم باشیم شام هم که با مریم وروبینا خوردم خوشبختانه مامانی که هیچوقت برای رفتن به خونه دوستام گیر نمیده وقتی که به شوخی چیزی به مامانی میگم مریم ازش دفاع میکنه ومیگه دروغ نگو
بابایی هم که فقط سرش به کارهای خودشه ونمیفهمه ما چیکار میکنیم خوشبختانه بهمون اعتماد کردند ومنم سعی می کنم از اعتمادشون سوءاستفاده نکنم مریم که با کامپیوتر سرگرم بود منم که رو زمین دراز کشیدم و به آهنگ گوش میدادم کاست حسام بردیده که چند روز قبل روبینا از شیراز آورده بود با اینکه آهنگهاش بیشتر شاد بود اما دل من با شنیدن این آهنگ گرفت ولی خیلی از آهنگهاش خوشم اومد وقتی فکر می کنم حس وحالی که من اینجا دارم با اونجا کنار بقیه دوستام کاملا متفاوته وقتی خونه هستم تنهایی خیلی روم اثر میذاره و حس وحال دیگه دارم اما این حس و حال رو خیلی دوست دارم اونجا چون شلوغه وهر کدوم یه چیزی میگن آدم کمتر میتونه این حس وپیدا کنه در واقع نمیذارند چون همین که دیدند ساکتی هرکدوم از یکطرف پیداشون میشه وموقع فکر کردن به مسائل فقط زمانیه که میخوای بخوابی بعضی مواقع دلم برای این حس تنگ میشه زمانی که دلم میگیره
مریم کتابهامو برداشته جلد گرفته مثل کتاب بچه ها
البته من که تا دبیرستان هم می نشستم کتابهامو جلد چسبی می گرفتم من همیشه به کتابهام اهمیت میدادم حتی کتاب اون زمانهارو دارم همش برام یادگاریه مخصوصا کتاب پیش دانشگاهی سرکلاس که من ومریم می خواستیم با هم صحبت کنیم حرفهامونو تو کتاب همدیگه می نوشتیم یکبار هم دبیر بینش متوجه شد وگفت:شما دارین چکار می کنید
گوش نمیدید موقع پرسیدن دیگه میگید یاد نمی گیریم بیشتر طرف صحبتش با مریم بود بدبخت همیشه سپر بلای من میشه مثل اون روز که پاکت آبمیوه ترکوندم جناب سرهنگ بهش گفت:مگه کور بودی که ندیدی؟
چندبار هم سرکلاس که با بچه ها رفتم وقتی میخوام حرفهامو بزم نزدیکه که بنویسم اما متوجه میشم که دیگه مریم کنارم ننشسته و اون دوران خوش گذشت.
مریم و روبینا که از سرشب هوس بازی ورق کرده بودند اما یه نفر کم بود منم می گفتم:اگه مسلم بیاد بازی می کنم مریم میگه:چرا چندوقته به مسلم گیر دادی؟منم برای اذیت کردنش بیشتر گیر میدم
بعدش که بابای مریم اومد باهامون بازی کرد که از بدشانسی هردوبار باختیم و آبرومون رفت![]()
از سرشب بدجوری سرم درد می کرد وهرلحظه بدتر میشد موقعی که از جام بلند شدم نزدیک بود بیفتم سرم تیر می کشید ومثل اینکه قلبم اومده تو سرم وبا تند تند میزد که به زور دارو و آب لیوانهای آب سردی که روی سرم خالی کردم بهتر شد هر وقت درد میگیره دیگه پدرمو در میاره
آخر شب هم مریم با باباش منو رسوندن اصرار داشت که بمونم اما من صدتا کار سرم ریخته آخه هیچ کاریمو انجام نداده بودم و مهشید هم 6:54 دنبالم میاد که ساعت8 کلاس داریم تا وقتی برسیم یک ساعت طول میکشه وتا شب کلاس داریم وقتی عصر به بچه ها زنگ زدم میگفتند:کی میای؟منم زهرا رو گول زدم که درو باز کنم من پشت درم وبعد از اینکه دید هیچکس نیست نفرینم کرد که چرا دروغ گفتم
با مرضیه صحبت می کردم که بقیه متوجه شدند منم ومثل قوم مغول به تلفن حمله کردند گفتم:دیگه نمیام ترک تحصیل کردم مرضیه گفت:مگه تحصیل کردی که ترک کنی
اینا خیلی بدجنس هستند همش منو مسخره می کنند به من چه که شما حسودیتون میشه که کلاس کم دارم.![]()
ایندفعه که رفتم بعضی مواقع میشینم خاطراتمو می نویسم تا بعدا مقداری از بینشون انتخاب کنم و براتون می نویسم.
خسته نباشیدددددددددددددددددددددددد.![]()
![]()

فرشتگان روزی از خدا پرسیدند:بارخدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را چرا آفریدی؟خداوند گفت:غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد.
-------------------------------
