منتظرم باشین بر می گردم

صبح روزعید هم که به عید دیدنی گذشت خونمون رفت وآمد زیاد بود روز عید هم که همیشه یه جوری دلگیره خوابم میومد فقط خواب می چسیبد که اونم امکانش نبود عصر به مریم زنگ زدم که ازم خواست برم خونشون منم رفتم بین راه نازی رو دیدم که می رفت عید دیدنی آخه تو یک محله میشینیم مثل گذشته ها شوخ می گفت:رفتی وکیف کردی وما موندیمنزدیکیهای غروب هم به خونه برگشتم قرار بود شب بریم خونه مرضیه آخه اونجا که بودیم گفته بود من عید فطراومدم ایندفعه دیگه نوبت شماست فاطمه دنبالم اومد بعدهم رفتیم دنبال زهرا وتا رسیدیم به خونه مرضیه خونشون هم خلوت راحت سروصدا می کردیممثل شب یلدا فقط جای سحرو سامعه خالی بود.

شب یلدا هندونه خریدیم ویه جشن جانانه گرفتیم البته هندونمون سفید ازآب دراومدکه اونم گذاشتیم وسط وروش شمع روشن کردیم به جای کیکمدینه رو هم دعوت کردیم وبازار میوه وآجیل خوردن گرم بود عکس هم گرفتیم بعدشم بقیه ورق بازی راه انداختند که من حوصله نداشتم کنار نشستم تا دیروقت بیدار بودیم من وسحرهم که تورختخواب تا نزدیکیهای صبح صحبت می کردیم صبح هم خواب آلود همراه زهرا توسوئهرفتم دانشگاه چون هیچکس حاضر نبود از خوابش بزنه با مریم هم دیشب تلفنی صحبت کردم الانم میخوام برم خونشون چون مانتومو بردم روبینا برام درستش کنه اما اندازه ندادم تا دوساعت دیگه هم که میخوام برم کلاس نداریم اما چون صاحبخونمون میخواد بره شیراز که دخترش از حج میاد و اینکه خونه نمی تونیم درس بخونیم داریم میریم 20 دی امتحانا شروع میشه روز اول امتحان صبح بدیع دارم وبعدازظهر تفسیر موضوعی قرآن نمیدونم چه جوری بخونم

امید هم که امروز باز اومده واز سروکولم بالا میره وقتی بهش میگم امروز میخوام برم جیغ میزنه ومیگه نه رفتنی باید بره

یک ماه دیگه برمی گردم تا اون روز خداحافظ

چقدر نازن

پاکی تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی می توانم تو را خط خطی کنم که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یادت رنگ می زنم

عید قربان رو به همگیتون تبریک میگم

دوباره اومدم روز سه شنبه27آذر باز شوهرخواهری مارو تا نیمه های راه رسوند چون که سحر گفته بود ما میایم دنبالتون چون خواهرش قصد خرید داشت همراه سامعه با ماشین پسرخاله اش دنبالمون اومدند وقتی که شوهرخواهری رفتارمارو بعد از رسیدن بهم دید وسط خیابون روبوسی واین حرفها گفت:خوبه یک هفته از هم دور بودین اگه یکماه از هم دورباشین دیگه چکار می کنید

پنجشنبه به دانشگاه رفتیم ومنم مثل همیشه به سالن مطالعه البته همراه با مرضیه وسامعه بعد ازمدتی از سامعه خواستم باهام بیاد تا بریم ساختمون اداری کارت ورود به جلسه امتحان رو از کارشناسمون بگیرم وقتی برگشتیم معلوم شد که یکی ترقه ازبالا انداخته پایین برای همین کارت همه بچه هارو برداشته بودند که البته کارت مرضیه دست مابود چون رفته بودیم تمدیدش کنیمروزجمعه عصر دوباره رفتیم زهرا همراه مرضیه به کلاس آمار رفت پشت در کلاسشون هم به یکی از باغ وحشها وعملی(یکی که شبیه معتاداست ومااین اسمو روش گذاشتیم)برخوردیم که تو راهرو روی صندلی نشسته بودند وموبایلشونو شارژ می کردندموقعی که من وسحرازکنارشون رد شدیم چندبار دست زدند اما هیچکدوم نگاهی به عقب ننداختیم  موقعی که برمی گشتیم خانه هوا کاملا تاریک بود توکوچه بچه ها جلوتر بودند ومنم داشتم شماره موبایل استادریاضی سحررو ضبط می کردم حتی شماره موبایل استاد دانشگاه رو هم داریم  همون شب سامعه بااتوبوس به شهرشون رفت.

تا شقایق هست

شنبه عصرقرار شد زودتر بریم بیرون تا به تاریکی نخوریم اما تا یه چرت زدیم وآماده بشیم طول کشید قرار شده بود چندتا کاست برای افشین بگیرم با سلیقه خودم که مثل(اگه من کسی رو داشتم دیگه دربه در نبودم با غم وغصه واندوه دیگه همسفرنبودم)وچندتای دیگه بین راه چندتاپسر با دیدن ما که ازترس کاملا باحجاب شده بودیم بلند به دوستاش گفت:تواین شهر همه جور آدمی پیدا میشن

یکشنبه قراربود داداش فرزان بیاد ایران چندبار با خونه تماس گرفتم چون هوا بارونی بود نگران بودم مشخص شد که هواپیما نتونسته فرودبیاد ورفته کیش واز اونجااونارو فرستادند بندرعباس وبا اتوبوس ساعت2شب به خونه رسیدنداین داداش ما آخر شانسه اگه بره دریا هم خشک میشهاون از سربازی رفتنش که همیشه بین راه یه بلایی سراتوبوس میومد واونم از دبی رفتنش که مجبور شدیم از راه بندعباس بفرستیمش ویکی از ساکاش گم شد این از برگشتنشمن تو عمرم آدمی به این خوش شانسی ندیدم

دوشنبه چهارعصر دنبال سحر اومدند ورفت بچه ها هم قصدبیرون رفتن داشتند خواستم خونه بمونم اما بچه ها نذاشتند فکر می کردند که بخاطر اینکه سحر رفته شاید ناراحت بشم آخه صبح که مرضیه مدرسه بود چهارنفری یه دور اشک ریخته بودیمباید می رفتیم دسته گل فاطمه رو هم درست می کردیم چون چندروز قبل تلفن یکطرفه صاحبخونه رو که بهمون داده بود تااستفاده کنیم اشتباهی تو پریزبرق زده وسوخته بودبعد از چندروز رفتن واومدن بالاخره تحویل گرفتیم اگه صاحبخونه می فهمید مارو تلفن می کردبرای خرید سی دی رفتیم نوارفروشی که یکدفعه فاطمه گفت:انتظام.درسته خودش بود بعد از تعطیلی کلاسها اولین بار بود که میدیدمش.همین که به خونه رسیدیم من وفاطمه رفتیم زیر پتو که با اصرار بقیه بلند شدیم خونه بعد از رفتن اون دو دلگیرشده بود البته بارها تماس گرفته بودند موقع خواب سرجای سحر خوابیدم بیاد شب قبل افتادم که دعوامون شد آخه میدونست بخاطر چی ناراحتم سوال می کرد منم گفتم:هیچی عصبانی شدوپشت به من کرد وگفت:دیگه نمیخواد با من صحبت کنه چندبار دستشو گرفتم اما گفت:ولم کن ماهم هردو لجباز وهیچکدوممون اهل خواهش والتماس نبودیم بلند شدم از اتاق رفتم بیرون وتو حیاط با اون سرما نشستم می خواستم بخاطر لج بااون با اینکه می لرزیدم تا صبح بشینم مطمئن بودم که اینکارو می کنم که سحر اومد دستمو گرفت ورفتیم وتا نماز صبح با همدیگه صحبت می کردیم سه شنبه با صدای غرغرهای صاحبخونه ازخواب بیدار شدم باز دوباره گیر داده به نفت حتما چشم سحرو دور دیدهدیگه حوصله ام از اونجا سررفته بود اولین کاری که کردم وسایلمو جمع کردم منتظر بودیم که مرضیه از مدرسه دینی برگرده وبگه که چهارشنبه کلاس نداره راه بیفتیم که خوشبختانه اینجوری هم شد ساعت3با اتوبوس خودمون رو تا نصف راه رسوندیم بعدشم زنگ زدم به آژانس که از خوش شانسی پسرعموی زهرا اومد و مارو رسوند خواستم  با کلید دروباز کنم که صدای موتور داداشی رو شنیدم جلو در ایستادم همین که درو باز کرد ومنو دید گفت:سلام عروسکداشتم شاخ در میاوردم آرایش که نکرده بودم تاحالا هم همچین حرفهایی اونم درمورد خودم از زبونش نشنیده بودموارد که شدم خاله داخل هال بود مامانی هم آشپزخونه فکر می کردم صدامو شنیده اما وقتی منو جلوش دید یه لحظه مات نگاهم کرد وبعد صورتمو بوسیدمریم هم باورش نمی شد برگشتم برای همین قطع کردو دوباره خودش تماس گرفت اونم اونطرف آخه شماره اتاقمو عوض کردم مثل اینکه فراموش کرده بود موقع حرف زدن هی میگفت:باورم نمیشه برگشتی؟اون شب اومد خونمون یکبار سعیده سرشو داخل اتاق کرد وسلامی کردو رفت وقتی مریم پرسید چرا نیومد پیشمون بشینه؟گفتم:مگه نمیدونی که از من خوشش نمیاد؟اصلا برام مهم نیست که خوشش بیاد یا نه.

چهارشنبه خواهری از بندرعباس برگشتند وچون مدت زیادی بود امید رو ندیده بودم رفتم خونشون واز اونجا هم به خونه مریم چون6دی تولدشه ومی خواستم تبریک بهش بگم تولدت مبارک البته دیر

عزیزم تولدت مبارک ببخش که دیر شد

هرروز سحر بیشتر از ده بار باهام تماس میگیره چندشب قبل داداشی گیر داده ساعت12:30شب یه دختر زنگ نمیزنه حتما پسره اعصابمو خورد کرده بود تلفن رو از پریز کشیدم وبا کامپیوترم سرگرم شدم تا حالم بهتر شد با حرفهاش دیوونم کرده دلم میخواد برم روزی گیر به زنگ تلفن روزی دانشگاه رفتن روزی به اینکه چرا من موبایل دارمخدایا این دیگه کیه تا چندوقت دیگه ویزاش میاد میره

یکشب رفتیم خونه شیدا با زهرا وفاطمه تا زبان یادمون بده وبعد از مدتها شیداو سوگندرو دیدم سحر هم که همیشه زنگ میزنه همه دلمون برای همدیگه تنگ شده اما چه میشه کرد اونجا یه زندگی متفاوت با اینجا راه انداختیم ایندفعه که اومدم خیلی کم با مریم بودم هرکاری می کنم بیشتر باهم باشیم برنامه ها جور نمیشه هنوز همدیگه رو سیرندیدیم باید رفت تا الان داشتم تدارک برای عید قربان می دیدم کم

کم داره خوابم میاد راستی عیدتون مبارک.

تاحالا عاشق شدی؟.....اگه نشدی٬ پس منتظر باش. چون بلاخره یه روزی٬ یه جایی٬ می یادسراغت .انتظار کشیدن ازمشخصه های عاشقه. انتظار وصال به عشق........(این عشق هر کس و هرچیز می تونه باشه ٬فقط باید حواسمونو جمع کنیم تا گرفتار عشق دروغی نشیم.)