روز پدربرتمامی پدران مبارک
غروب يكشنبه بود كه باباي اميد زنگ زد كه شام بياين اينجا ما هم رفتيم سرشام بود كه خانواده خواهرشم اومدند وباعث شدند بعد از ماههايكي ازهمكلاسيهامو ببينم يكي ازبچه هاكه دوماه از شروع مدرسه درپيش دانشگاهي نگذشته بودكه باپسر عمه اميد ازدواج كرد وازاين شهررفت ودرسشو نيمه تمام گذاشت موقع رفتنشون وقتي با ديگران خداحافظي ميكرد كيفشو قايم كردم
اول دوروبرشو نگاه كرد وازروي شيطنتهايي كه ازمن سراغ داشت فهميد كارمنه حالا ديگه وضعيتش با گدشته خيلي فرق داره چون متاهله برام دعا ميكرد كه زودتر ازدواج كنم گفتم يه 4سال ديگه صبركن بعد گفت:وقتي نامزد كردي يادت ميارم گفتم:باشه ديگه 4سال ديگه يادم بيار.![]()
من كه فعلاً قصد ازدواج ندارم چون هنوز زوده وميخوام درسمو تموم كنم واون كسي كه ميخوام پيدا نكردم و نميخوام به اين زودي دوران مجرديمو ترك كنم ازاونجا يه زنگ به مريم زدم وباهم صحبت كرديم به قول خودش كمال همنشين درمن اثركرده چون منم ازخونه خواهرم تماس مي گرفتم
فرداي اون شبم رفتم خونه خواهري تا كمكش كنم وسايلشو جمع كنه چون ميخواستن خونشون تعمير كنند عصر خوابيده بودم كه ازصداي تلفن بيدار شدم طبق معمول اشتباه بود بعدشم يه باد وگردي اومد كه نگو وقتي صداي بارون كه به سقف برخورد مي كرد به گوشم خورد رفتم توحياط اما ماماني جلومو گرفت كه برق ميزنه نرو يا اگه هم ميخواي بري پس اول برو بلوزتو عوض كن چون قرمز برق به طرف خودش جذب ميكنه منم براي اينكه دست ازسرم برداره رفتم يه تي شرت آستين كوتاه سياه پوشيدم تا ديگه نتونه ايراد بگيره وتوحياط زيربارون ايستادم مثل موش آب كشيده شده بودم
اما دلم نميومد كه بارونو ترك كنم هرلحظه بارون شديدتر ميشد ورعد وبرق هم قطع نميشد اما هيچكدوم باعث نميشد كه من بارونو ول كنم برم تواتاق بارون كه بند اومد رفتم داخل هوا تاريك شده بود وبرق هم نبود كه مادربزرگ اميد(مادرپدرش)اومد كه ببينه اونا اينجان يا نه رفته بودند خريد البته به خودشم گفته بودند اما يادش ميره يه قفل دستش بود ميگفت هركاري كردم نتونستم اين قفلو به دربزنم البته كليدشم نداشت به ما ميگفت يه كليد بهم بديد تا بازش كنم گفتم:اگه اينجوري بود كه همه ميرفتند خونه مردم دزدي هرقفلي كليد خودشو لازم داره اما دوباره يادش ميرفت وحرف خودشو تكرار مي كرد دفعه اول كه اومد همين كه من رفتم جلوش گفت:مگه تو نرفتي همراه بابات(فكركنم تو تاريكي منو با يكي از داداشها اشتباه گرفته بود حق هم داشت با بلوز شلوار )
گفتم:همراه بابا برم چكار؟جوابمو نداد
آخرشم نزديك بود مارو ديوونه كنه براي همين مامانم بردش خونشون.
دراز كشيدم داشت خوابم ميبرد صداي بابارو ازتو آشپزخونه شنيدم كه به ماماني ميگفت:تواين تاريكي باز اين دختررفته تو اتاقش اونجا چكارميكنه؟ حوصله نداشتم كه جوابشو بدم كه بگم من اينجام نه تواتاقم كه صداي زنگ تلفن اومدم دويدم طرف اتاق واون موقع بابايي هم متوجه شد كه اشتباه ميكرده مريم بود با هم صحبت ميكرديم ميگفت:ميخوام بيام اما ديروقته برق هم نيست كسي هم نيست كه منو بياره گفتم:مگه ساعت چنده؟ مريم:9 ستاره:هنوزكه زوده بيا مريم:كسي نيست منو بياره راستي زير بارون رفتي؟ستاره: آره خيلي حال داد تو چي؟ مريم: من رفتم رو پشت بوم نشستم يه كتابم با خودم بردم بخونم كه ديدم داره خيس ميشه يه جايي قايمش كردم ستاره:تو كه ازمن ديوونه تري
بعدشم يه جوك برام تعريف كرد منم يه جوك رشتي براش تعريف كردم گفت:يعني رشتيا اينجورين بعد خودش در جوابش گفت:تا نباشد چيزكي مردم نگويند چيزها گفتم:هستند ولي نه همشون مثل تركها همشون كه مثل هم نيستند بعضياشون خيلي هم باهوشند يكدفعه گفت:امروز زنگ زدم به معصومه كه تولدشو تبريك بگم خيلي ازدستش ناراحت شدم (تنها ترك كلاسمون كه يكماه اول اومد پيش دانشگاهي اونم نامزد كردو بيخود بي جهت درسو ول كرد)گفتم:چرا مگه چي شده؟مريم:وقتي بهش گفتم كنكور قبول شدي گفته ستاره، ستاره قبول شده باورم نميشه پس اگه منم شركت ميكردم قبول ميشدم گفتم:مي خواستي بگي تو هم بروشركت كن تا قبول بشي كسي كه جلوتو نگرفته اون زمان كه من نمره اول كلاس بودم اون توگهواره بود*حالا تو چرا خودتو ناراحت ميكني مريم:نه چرا اونجوري بگه.
خوب مقصرخودمم چون اززمانيكه به دبيرستان اومدم كمتردل به درس دادم وفقط براي قبولي ميخوندم نه آوردن رتبه خوب من يادگيريم خوبه فقط يكبار تكرار لازمه من صبح تومدرسه ميخوندم وبعدكه معلم ازم مي پرسيد هم خوب جواب ميدادم خوب من بخاطر تنبليم باعث شده بودم ديگران درموردم اينطور فكركنند اين مريم هم الكي خودشو ناراحت ميكنه مثل الناز كه همينكه نظر جناب سرهنگ رو شنيد عصباني شد وگفت:بگو مگه من چمه چي از ديگران كمتردارم اگه شما ميتونيد بريد قبول بشيد. اين كنكور قبول شدن ماهم عجب دردسري درست كرده اگه از اول فهميده بودم اينقدرجنجال آفرين ميشه اصلاً شركت نميكردم![]()
ساعت12تلفن زنگ زد دوباره مريم بود ازم پرسيد:چكارميكني؟ گفتم:حياط رو ميشورم گفت:پس بعداً ميزنم سريع كارمو تموم كردم منتظرتلفنش نشستم وقتي ديدم نميزنه خواستم خودم براش بزنم كه ديدم تلفن نيست وتا صبح تلفنها قطع بود روزي كه من تلفنو لازم دارم نيست![]()
امروز هم كه خواهري اينجان وچند روزي ميمونند وفقط شبا براي خواب ميرن خونشون چون از امروز شروع به كاركردند ظهر هم كه خوابم گرفته بود ميخواستم بخوابم ازبس اميد با مادربزرگش كه با اونا زندگي ميكنه باهاشون اومده بود حرف زدند نتونستم قوطي دستمال كاغذي رو برداشته بودند مادربزرگش ميزد وميخوند اميد هم دست ميزد خواهري ميگه هر روز كارشون اينه البته اميد ميره اتاق مادربزرگش و مزاحم ديگران نيستند مثل بچه ها بازي ميكنند پسرخاله ام هم اومده اينجا بدبخت داشته به باباش كمك ميكرده يه كاري رو اشتباه انجام داده ودعواش كرده اونم اومده اينجا وقتي اومد كثيف وخاكي بود اول يه حموم كرد فعلاً هم كه اينجاست هيچ كسي هم نيست كه باهاش صحبت كنه خوب هميشه وقتي ميومد با مرصور(منصور)
بود اما الان ديگه فقط منم.
عصر رفتم اون اتاق كه يكدفعه مادربزرگ اميد گفت:اين پسره يامرد كه داره مياد داخل؟ جواب دادم:نه دخترم اما بازم باورش نميشد گفتم:حالا چه جوري حاليش كنم دخترم
بعدشم كه پسرخالم نون خريده بود داده بود دستش كه بياره داخل گيرداده بود كه يه پسري نون آورده گفتم:اون نامزد منه كه نون آورده مگه نميدونستي
گفت:خدا كنه كه نامزدت باشه هركسي هرچي تو دلشه بهش برسه.
امشب هم فكركنم بريم خونه داداشي چون فردا ميخواد بره دبي بذاي 1هفته اومده بود اما الان دوهفته است كه اينجاست خوب اينم از داداشاي ما كه هميشه درحال مسافرتند.
هيچوقت ازدوست داشتن انصراف نده
حتي اگه كسي بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده
عشق را تجربه كن حتي اگه توش شكست باشه
علاوه بر اينكه يه خاطره به جا ميذاره ميتونه
يه تجربه هم به جا بذاره