روز دوشنبه خونه خواهري دعوت بوديم وقتي رفتم اميد مجبورم كرد باهاش بادكنك بازي كنم هنوز نفهميده خاله اش بزرگ شده منم كه بدم نمياد با بچه هابازي كنم پس حسابي حال كرديم حرف زدنش منوكشته البته وقتي كه سرحاله مثلا وقتي كه ميگه مي بيني اينقدرباحال ميگه كه خودمونم ياد گرفتيم.

ظهركه بابايي اومد واي نگوچقدرحالش بد بود گلاب به روتون اگه آب مي خورد بالا مياورد هركاري كرديم ببريمش دكترقبول نكرد.

بعد ازناهارنشستم كتاب خوندن كتاب چشم به راه نوشته دانيل استيل باحاله توصيه مي كنيم بريد بخونيد من سال قبل كه تومدرسه نمايشگاه برگزار شد خريدم اما وقت نكرده بودم بخونم تا ديشب كه حوصلم سررفته بودرفتم سراغش ولي اميد بااذيتهاش نذاشت بخونم.عصرهم زن پدربزرگم باعمه كوچولوها(دوتاعمه كوچولودارم 5و6ساله)اومدند دسته جمعي رفتيم گردش البته سرزمينهاي بابايي بچه هاباديدن گاوها به هيجان اومدند.تاحالا چشمهاي گاو ديدين؟ چشماش قشنگ ودرشته.

داشتند درو مي كردند بابايي عقيده داره كه جوانهاي امروزي ازپس اين كارها برنميان منم براي اينكه ثابت كنم مي تونم رفتم جلودستكشهايي كه بهم داده بودند كنارگذاشتم داشتم به خودم اميدوارمي شدم اما بعدش ديدم دستهام پرخاروخوني شده آخرشم پام رفت تويه چاله كوچيك ناخن پام شكست واي كه چه خوني ميومد بلندگفتم به قول داداش سوميه(( نكرده كارنبربه كار)) هميشه وقتي كاري رو خراب مي كردم بهم مي گفت.رفتم كنار ماشين چسب بردارم دربسته بود بااميد رفتيم كنارحوض شلوارمو بزنم بالا به يادگذشته هاپاموبزنم توآب اما بابايي نتونسته بودتلمبه روروشن كنه كه آب تميزبياد اين كارگرهاهم كه به هيچ دردي نمي خورنانگشت پامو بستم دوباره رفتم سرجاي اولم ايندفعه فقط اذيتشون كردم به بابام مي گفتم ايناكه بلد نيستند همش كارخودمه شماها بايد بياين ازمن ياد بگيريد ازبس اذيتشون كردم باخودم گفتم:دخترمگه تونمي توني آروم بگيري فكركنم اگه ديگه چيزي بگي بندازنت بيرونباباي اميد هم كه هميشه وسايل پانسمان داره گفتم:خوب شد جعبه كمكهاي اوليه(باباي اميد)هم همراهمون اومد وگرنه چكارمي كرديمالبته فقط من بودم كه زخمي شده بودم.هواتاريك شده بود كه اومديم خونه خواهري اميد روبه يه حمام حسابي بردم البته ديگه تمام لباسهامو خيس كرده بودداشتم تلويزيون نگاه مي كردم كه خوابم برد ساعت11مامانم صدام زد بلندشو بريم خونه واي چه خواب خوبي بود كيف كردم وقتي رسيديم دم درخونه دايي مامانم بازن داداش بزرگه هم  با ما رسيدند آخه شنيده بودند بابا مريضه اومده بودند عيادت اينقدر خوابم ميومد ولي گفتم يه كم مي شينم بعد ميرم مي خوابم كه بعدش خواب ازسرم پريد داداشي ساعت12:30رفتند.

آخي بابايي هنوزحالش خوب نشده حاضرهم نيست بره دكتر فكركنم ازآمپول مي ترسه.

آخخخ پام آي پام ضدعفونيش كردم اما نميدونين چه دردي مي كنه دارم ازدرد ميميرم

 


                  چشمانم را به انتظار رویا بسته ام...

باز هم سایه...

بارها این سایه را دیده ام!

او اما، از من در گریز است!

دلیلش را نمیدانم!

میکوشم خود تعبیرش کنم!

در میمانم،

چشمانم را بر هم میفشارم و منتظر رویا میمانم!!!