تقلب
ساعت12:15 دقيقه شنبه شب بودكه بابام رسيد خونه هيچ تغييري نكرده بود همون باباي هميشگي. ديشب هم كه عمه هام وبچه هاش وخواهرم وزن داداشام اومدند دورهم خوش گذشت دخترعمه ام مي گفت: رفتم مدرسه مدير(جناب سرهنگ اين اسميه كه بچه هاي كلاس روش گذاشتند)
گفته:ستاره قبول شده البته جامعه شناسي باتك ماده.نمي دونين من ازدست اين درس چي مي كشم واقعا ازش متنفرم هرچي مي خونم تواين مخم نميره چكاركنم
خنديدم وبه شیدا گفتم گفتم:اينوكه خودم مي دونستم آخه قبلا هم قصدم اين بوده كه اين درسو تك ماده بزنم چون خبرشو بهم داده بودندكه نمره نياوردم.دخترعمه ام اين شيداخانم گل گلاب دبير انگليسي مونه ازسوم دبيرستان نمي دونين چقدرخوب درس ميده من هميشه انگليسيم ضعيف بوده اما ازسال قبل ازبس خوب بهمون درس داد وشب هاي امتحان هم كه زحمت من به گردن ايشون بود خيلي خوب ياد گرفتم باور نمي كنين ازوقتي دبيرمون شده هم خيلي به هم نزديكتر شديم
سركلاسش ديگه چه سروصدايي بچه ها راه مي انداختند آخه اون حرمتمونو نگه می داره چيزي نمي گفت ما هم كه ديگه هيچي ازخدا خواسته بعضي مواقع عصباني مي شد اما به روي خودش نمياورد.من بين مريم ودخترعموش نشسته بودم ديگه اون زنگ ديوونم مي كردند
اين دخترعموي مريم كه معلمها فكر مي كنند خيلي ساكته ولي من مي دونم اين چه دخترآب زير كاهيه نمي دونين ازدستش چي مي كشيدم وقتي هم فرار مي كردم مي رفتم صندلي جلو كه خالي بود ازبس مدادشو تو بدنم مي كرد ومي گفت:برگرد دلم برات تنگ شده،دوستت دارم بدنم مثل آبكش شده بود مي گفتم: اين چه دوست داشتنيه.اين مريم هم كه كاغذ مي برام مي فرستاد كه برگرد عزيزم كه مرا همنفسي نيست
خدارو شكركه ازدستشون راحت شدم
(ولي اونم واسه خودش عالمي بود)ديشب تقلب هامونم لودادم سرجلسه امتحان زبان مريم جلومن نشسته بودالبته قراربودپشت سرم بشينه نمي دونم چرا اينجوري شد امتحانمونم سراسري بود مريم گفته بود بهم بگو سرجلسه ديدم هيچي ننوشته برگه سوال وجواب جداگانه بود جوابهارو توبرگه سوال نوشتم به مريم گفتم بيابرگه روعوض كنيم مريم مي ترسيد چندبارگفتم وقتي كه شيداخانم رفت به سوال يكي ازبچه ها جواب بده برگه هاروعوض كرديم
حالا يه چيزي بگم خندتون ميگيره به ضررخودم تموم شد مريم يك نمره ازمن بيشتر گرفت چون رودست بچه هاي ديگه هم نگاه كرده بود وگرنه اين تنبل خانم كه حوصله خوندن نداشت هيچي نخونده بود بعضي امتحانا جوگيرمي شد هيچي نمي خوند.
شيداهم فكرنمي كنم ناراحت شده باشه فقط گفت:آدم به ضررخودشه راست هم مي گفت ولي همين كه قبول شديم كافيه نمره چه ارزشي داره خوب اونم دوستمه بايد بهش كمك مي كردم خيلي هم خوبه كه نمرش خوب شده.![]()
امروز هم كه جشن فارغ التحصيلي داريم خونه دخترعموي مريم قراره ساعت5:30 برم دنبال مريم تاباهم بريم مثل اينكه مي خوان جناب سرهنگ روهم دعوت كنند اگه نگيم كه بيچارمون مي كنه.![]()
ديشب گيرداده بوديم كه مي خوايم بريم مسافرت با شيداو سوگند داداشم راضي شده بودكه مارو به شيراز ببره عمه ام به بندرعباس رفتنمون راضي بود.بابام هم مي گفت:اگه بندعباس ياتهران بخواين مي برمتون اما ما فقط گيرداده بوديم به شيراز آخه بندرعباس كه آب پز ميشيم تهران هم كه شهرشلوغيه وهواشم آلودس قرار شد اونازنگ بزنن به باباشون ببينم اجازه ميده يانه ولي به احتمال زياد اجازه نميده هميشه اين بزرگترها يه جوري برنامه هاي مارو به هم مي ريزن چكاركنيم ديگه ماهم مجبوريم قبول كنيم.![]()