بازگشت دوباره
سلام منم ستاره چهارشنبه شب ساعت از9گذشته بود كه خواهر مريم بهم زنگ زد بيا اينجا بازي خاله سيماهم اومده گفتم:باشه گفت:الان بيا نه نيم ساعت ديگه گفتم:باشه يك ساعت ديگه ميام تا وقتي آماده بشم
داشتم باهاش شوخي مي كردم قرارشد 5دقيقه اي آماده بشم برم اما يه نيم ساعتي طول كشيد كوچه هاخلوت بود وفقط يكي دوتا موتور رد شدند بيشترراه رودويدم باهرقدمي كه برميداشتم صداي دامنم بلند مي شد براي اينكه صدا نده مجبوربودم آروم برم آخه دامن جين آبي بلند بابلوزسفيد پوشيده بودم چون مي دونستم مريم ازاين لباس خوشش مياد پوشيده بودم باعطرمورد علاقه اش هميشه اينكارو مي كردم وقتي رسيدم مريم داشت نماز مي خوند صبركردم تانمازش تموم بشه گفتم:ببخشيد بازم ديرشد
گفت:ماديگه عادت كرديم. چهارتايي بازي كرديم خيلي خوش گذشت باخل بازيهاي مريم به قول خاله سيما هركي درازه بي عقله
ساعت12:20 بودكه قصد برگشتن كرديم مريم عبامو ازداخل كمد بيرون آورد وبوش كرد وگفت:چه بوي خوشيخندم گرفت من بااين عطراستفاده كردنم زود به زود شيشه هاي عطرم خاليه آما تا افشين(داداش سوميه) لطف مي كنه برام مي فرسته خاله سيما گفت:بيا بريم گفتم:اول شما بفرما گفت:نه اول شما مثل اينكه قصد رفتن نداري من بايدتورو بيرون كنم گفتم:من مي خوام امشب اينجا بخوابم خواهر مريم گفت:مارختخواب اضافي نداريم همونطوركه ازاتاق بيرون ميومدم گفتم:اشكال نداره بامريم ازيك رختخواب استفاده مي كنيم اصلا من روي زمين مي خوابم گفت: نميشه اشاره كردم به بالاي پله ها يه درگذاشته بود گفتم:خوب اشكال نداره من اون بالا روي اون در مي خوابم خاله سيما گفت:آره چه بدجنسي شب تا صبح مي توني تموم خونه روهم زيرنظرداشته باشي اون شب ازدست ديوونگي هاي خودم ومريم (درازبي عقل)
ازخنده شكم درد گرفتم بعدشم مامانش منو رسوند وقتي رسيدم خونه تا ساعت2:30 به مامانم كمك كردم چون براي فرداشبش مهمون دعوت كرده بود پنج شنبه هم ازظهركارهامونو كرديم تاوقتي مهمونا ميان كاري نداشته باشيم ازبدشانسي هوا ابري بود وبعدش هم كه برقها رفت كارهام كه تموم شد رفتم خودمو آماده كنم اما بازم توانتخاب لباس دچار مشكل شدم كمدم جانداشت امابا اين همه لباس موقعي كه مي خواستم برم جايي يا كسي مي خواست بياد مشكل داشتم ازهركدوم يه ايرادي مي گرفتم اين يقه اش اينجوريه اين تنگه براي اين مجلس مناسب نيست.دامنش كوتاهه ازچيزي كه خوشم نمياد لباس كوتاه هميشه دامنهام رو زمين كشيده ميشه شايد دليل اينا اين بود كه هيچكدوم سليقه خودم نبود چون هيچوقت لباس نمي خريدم اينقدرداداشهام وفاميلها ازدبي برام مي فرستادند كه يادم نمياد كي لباس خريدم آخرش هم بلوزدامن قرمزم رو كه مريم خيلي دوست داره پوشيدم.
بعد ازنمازمغرب بود كه مريك زنگ زد ستاره:سلام مريم:سلام خوبي؟ ستاره:ممنون توخوبي؟ مريم:شمابرق دارين؟ستاره: نه شماچطور؟ مريم: ماهم نداريم الان خونه خواهرم هستيم اينجا برق دارند ستاره:خوبه ماهم كه دايي مامانم با دختروپسرهاش ويكي ازفاميل هاي بابام با پسروبرادرزادش براي شام ميان اما برق نداريم مريم:خوب ديگه چه خبر؟ستاره:خبر ديگه اي نيست مريم:خوب ديگه كاري نداري؟ستاره: نه ممنون بعدشم خداحافظي كرد مهمونا اومدند اما برق نيومد با اين هواي گرم اينجا تواتاق كه ازگرما خفه مي شدند براي همين توحياط نشستند پسرداييم مي گفت:برق نيست ما ميريم فردا ميايم
(شوخي مي كرد)بادخنك ميومد كه لازم نبود براي درست كردن كباب اونوباد زد ساعت8 بودكه برق اومد سفره روتواتاق انداختيم بعد دعوتشون كرديم سرسفره ساعت10 شب بود كه رفتند آخه چندروزه ديگه عروسي پسرداييم(دايي مامانم مابهش ميگيم دايي)كارداشتند براي همين زود رفتند فقط خئاهرم وزن داداش بزرگه موندند مامان نجوا كه گفت:روم نميشه براي همين نيومد آخرين نفري كه رفت زن داداش بزرگه بود تا دم درهمراهش رفتم بعدشم ي زنگ بلبلي زدم بعدشم اون يكي زنگ بابام ازآيفون گفت:كيه؟گفتم:منم دربازكن رو زد اما دركه بازبود
دروبستم رفتم توكارهميشگيم بود هميشه هم بابام دروباز مي كرد بابام همين كه ازاتاق اومد بيرون زدم زيرخنده خودشم خندش گرفت گفت:خدا لعنتت كنه دخترچرا اينقدراذيت مي كني گفتم:مگه صداي منو نشناختي گفت:فكركردم خواهرته.
بعدشم بابايي ازم خواست شماره افشين روبراش بگيرم من مثل دفتر تلفنم يكباركه بزنم ازحفظ ميشم اولش كه گفت:خاموشه بعدش هم كه برداشت دوتا كلمه حرف زديم قطع شد يه بارديگه گرفتم هنوز حرف نزده قطع شد بارسوم گفتم:اين تراكتوره(موبايل)
شماها دارين فقط موبايل خودم الانم تا قطع نشده گوشي رو ميدم به بابا گفت:نميدونم چرا نصف شبي اينجوري شده كه قطع شد دوباره گرفتم اما نمي شد ولش كردم دفترخاطراتم جلوم بود كه يكدفعه بابايي دست كرد برداره زودتر برداشتم گفت:بابايي كارداري مي كني؟ گفت:معلومه يه چيزي نوشتي زود بده ببينم گفتم:هيچي وفرار كردم لحظه آخر خندشو ديدم ازدست من چي ميكشه.![]()
يه خبر مخصوصا خدمت آقا احسان كه هميشه به ما لطف دارند وبا نظراتشون شادمون مي كنند وبااينكه من اصلا ايشون رونديده وصحبت نكردم وازحرفهايي كه مريم درمورد ايشون زدن ونظراتشون مي شناسمش بايد بهشون بگم من برگشتم ديگه هم نميرم.
باتشكر:ستاره اي تنها درآسمان زندگي
غمگين بودم كه كفش ندارم تا اينكه درخيابان مردي را ديدم كه پا نداشت