سلام دوستان من براي آخرين بار اومدم كه اين وبلاك رو آپ كنم ديگه باخودم قرارگذاشتم نيام نت آخه بيام چكار كنم پس بهتره ديگه سراغ منونگيرين نه تو وبلاك ونه ايديهام چون من ديگه بازشون نمي كنم اگه اينكارو كردم بدونين كه معجزه اي رخ داده هرچند بعيد مي دونم شمام فرض كنين ستاره مُرد چقدرقشنكه مرگ اونم تواين سن زير20 سال من كه خيلي دوست دارم جوونمرگ بشم راست ميگم فقط ازقبر مي ترسم شايد يك روز يك جا شنيديد ستاره دختري تنها ودلشكسته نويسنده وبلاك دخترتنها ايم دنياي بي وفاي پرزرق وبرق را براي هميشه ترك كرد واي كه اون روزچه روز زيبايي خواهد بود براي من كه زيباست براي شمام فكر كنم كه اينطورباشه مطمئنا كساني هستند كه از مرگ من خوشحال شوند.

اگه خواستين ازمن خبري بگيريد ميتونيد ازمريم يا سوگند سوال كنيد اگه اينكارو نكنيد خيلي بهتره همين كه بعد ازسالي مريم وسوگند زنگ بزنند ببينند زنده هستم يانه برام كافيه.

دلم ميخواد بعد ازمن مريم اگه دلش خواست كارمنو ادامه بده شمام تو اينكارتنهاش نذاريد اون بهترين دوست منه وخواهد بود البته مريم هنوزازتصميم من خبرنداره پس من از اينجا اين خواهش رو ازش مي كنم وازتمامي دوستام به خاطركمكهاشون ممنونم.

خداحافظ براي هميشه برام دعا كنيد.


قصه را كه ميداني؟

قصه مرغان و کوه قاف را ، قصه رفتن و آن هفت وادی صعب را؟
قصه سیمرغ و آینه را؟
قصه نیست، حکایت تقدیر است که بر پیشانیم نوشته اند. 
-اما چه کنم با هدهدی
که از عهد سلیمان تا امروز ، هر بامداد صدایم می زند
و من همان گنجشک کوچک عذر خواهم
که هر روز بهانه یی می آورد. بهانه های کوچک بی مقدار
بهار که بیاید دیگر رفته ام
بهار،بهانه رفتن است
حق با هدهد است که می گفت : رفتن زیبا تر است، ماندن شکوهی ندارد
گیرم که بالم را هزار سال دیگر هم بسته نگه داشتم
بالهای بسته اما طعم اوج را کی خواهد چشید؟
می روم، باید رفت ، در خون تپیده و پرپر
سیمرغ ، مرغان را در خون تپیده دوست تر دارد
هدهد بود که این را به من گفت
راستی اگر دیگر نیامدم،
یعنی که آتش گرفته ام ، یعنی شعله ورم ! یعنی سوختم، یعنی خاکسترم را هم باد برده است
می روم از هرجا که رسیدم ، پری به یادگار برایت خواهم گذاشت
می دانم این کمترین شرط جوانمردی ست
بدرود ، رفیق روزهای بی قراری ام !
قرارمان اما در حوالی قاف، پشت آشیانه سیمرغ
آنجا که جز بال و پر سوخته ، نشانی ندارد