سلام دوستان امروز دلم خواست سلام كنم يه لحظه كبكم خروس ميخونه يك لحظه حوصله هيچ كاري رو ندارم امروز سرظهري رفتم خونه خواهري يه كاري داشتم اميد يه حوله دور خودش پيچيده بود وسط اتاق ايستاده بود گفتم:اميد حموم كردي؟كه يكدفعه مثل جغجغه صدا داد( جيغ كشيد)بعد هم رفت تو اتاقش صورتشو به كمدش چسبوند نگاهم نكرد منم اومدم بيرون چقدرنازشو بكشم خسته شدم قديما دختر ناز مي كرد حالا برعكس شده من كه ديگه خريدار ناز اين پسرها نيستم همينطور كه داشتم ميومدم ديدم يكي پشت سرم داره ميادو حرف ميزنه نگاه كه كردم يه پسربا ريش وسبيل بلند كه با خودش حرف ميزد مي شناختمش جزء يك خانواده تركه چندتا برادرند كه از بين اونا فقط يكي عاقله اگه هيچكس اون اطراف نبود مطمئنا ازترس تاخونه مي دويدم ازبس عجله كردم يكبارهم پام پيچ خورد ولي شكرخدا رسيدم خونه.

بعد ازنهار يه زنگ به مريم زدم گوشي رو كه برداشت به جاي سلام گفتم:زنده اي قطع شد دوباره زدم ستاره:چرا قطع كردي مريم:دستم خورد رو دكمه ستاره:چكارمي كني؟مريم:هيچي توچكار مي كني؟ستاره:منم هيچي مريم سردردت خوب شد؟داشت طعنه ميزد ستاره؟ديشب تاساعت 12:20 تلفن ميزدم هيچكس گوشي رو برنداشت مريم:اون موقع عروسي بودم تا ساعت2:30 ستاره:خوش گذشت مريم:آره به بچه ها دورهم نشسته بوديم حرف زديم جوك گفتيم جات خالي بودستاره:فكرنكنم جام خالي بوده باشه مريم:لوس نشو ستاره:خودتي مريم:چي؟ ستاره:لوسمريم:كي خونتونه اينقدر سروصداست ستاره: داييم تو چرا اينقدرگوشت صداهارو مي شنوه من تو يه اتاق ديگه ام مريم:خوب ديگه بزن به تخته من كه تخته نزديكم نيست تويه لگدبزن به كمد پشت سرت ستاره:منم تخته نزديكم نيست ميزنم به ديوار وبادست كوبيدم به ديوار مريم:بي مزه بزن تو سرت ستاره:خودت بزن توسرت توكه چندتا تختت كمه نه اصلا تخته نداري يه نيم ساعتي سربه سرش گذاشتم بعضي مواقع هم واقعا ناراحت ميشد گفتم:بابا دارم باهات شوخي مي كنم موقع خداحافظي گفت: اگه ميخواي اينجوري صحبت كني ديگه زنگ نزن گفتم:باشه من نميزنم خودت بزنگفت:منم نميزنم گفتم:خودم ميزنم

بعداز ظهرتلويزيون نگاه مي كردم كه خوابم برد كه ازافتادن چيزي روم وصداي داييم كه مي گفت؟:مثل اينكه خوابه بيدار شدم فهميده بود سردم شده يك ملحفه رومانداخته بود يكسال ميشد نديده بودمش يك ساك بزرگ همراهش بود كه وسايل فيلمبرداريش داخلش بود كارش خيلي خوبه اما فقط براي فاميلها فيلم ميگيره كارش تو دبي است وضعش بد نبود تااينكه ورشكست شد بعدشم كه اونجا تصادف كرد هر چند مقصرطرف مقابلش بود اما چون اون عرب بود داييم رومقصر شناختند وبايد تمام خسارت روپرداخت مي كرد.

منصور اين دوروز عروسي درست وحسابي نديدمش ماكه نميريم اونم مجبوره تلافي همه مارو دربياره واندازه ي همه مافعاليت داشته باشه عصري دوماد رو بردند يكي ازمساجد پشت خونه مابود رفتم روپشت بوم همه چيزو مي تونستم ببينم صداي ساز ونقاره ودوماد كه سواراسب بود چه جمعيتي هم همراش بود دلم براس سوار شدن اسب هم تنگ شده بود اولش ترسناكه اما بعد ديگه نمي ترسي دلم براي ديدن رقص يكنواخت آقايون كه باسازو نقاره همراه بود تنگ شده انشاالله يك روزمفصل درمورد عروسي اينجابراتون مي نويسم (روزعروسي مريم)

بعدازاونم خواهري بااميد اومدند بابا تواين سن چه مخي داره چندتا آدم بزرگو ميذاره توجيبش صداي ترقه ميومد مي گفت صداي تفنگ مياد گفتم:منم دارم الان برات ميارم چهارتا ترقه براش تركوندم ويك پاكت آبميوه كه ارترقه هم بيشترصدا داد ديگه هم داشتم اما گذاشتم براي يه وقت ديگه چون ماماني هم داشت ميزد به سيم آخر

بعدشم رفتيم خونه عمو بچه هاي دختر عموم والهام (دختر كوچيكه)عموم چقدر سروصدا مي كردند سارا با الهام كه هيچوقت آبشون تو يه جوب نميره سارا مي گفت:به نظرتو بچه يعني چه؟گفتم:اون چيزي كه خودمون بوديم اون بچه ها هم دوتا ترقه منفجر كردند از اون بزرگاش من يكيشو دارم بار اول كه من نميدونستم يك متر بالا رفتم


بياد تو براي تو كه فراموشم كردي اما هميشه در رويا هايم هستي جائي كه هيچ كس نمي تواند تو راازمن بگيرد