اینم از امتحانات
سلام خوبین؟دیدین گفتم برمیگردم الانم به قولم عمل کردم واومدم امتحانا هم هی بدک نبود اما خودم الان حال وحوصله درستی ندارم اعصابم خورده دیگه نمیدونم چکارکنم الان ساعت1:9دقیقه نیمه شبه باخودم گفتم:حالاکه بیکاری وخوابت نمیبره برو یه کم بنویس شایدآروم شدی اما ازچی بنویسم نگاهم به صورت معصوم امید تو خواب میفته ودلم برای کودکیم تنگ میشه برای اون دنیای کوچیک وبی ریا دنیایی که هرچی درش بود ناراحتی وهرچیز دیگه بازهم بی ریا بود خیلی دلم میخواد برگردم به اون زمونا قدرش رو ندونستیم وهیچ راه برگشتی نیست آخه دیگه از بزرگا ودنیاشون خسته شدم![]()
![]()
روز13دی ازاینجارفتیم سحروسامعه زودتر ازما رسیده بودند باز مثل اینکه ماهها ازهم دور بودیم حالا دیگه اعضای یه خانواده شدیم یک هفته به خوندن گذشت تااینکه20 دی رسید ساعت8به دانشگاه رفتم تا وقتی مهشیداومدشماره صندلی رو نگاه کردیم ورفتیم داخل طبقه اول،خیلی آسون بود با مهشید برگشتیم خونه هرچندشب قبلش تانزدیکیهای صبح بیدار بودم اما وقتی برای استراحت نبود با مرضیه که اونم امتحان تفسیرداشت خوندیم وساعت2:30سرجلسه امتحان بودیم راهرو طبقه سوم خانومی پشت سرم نشسته بود که خبرنداشت کتاب تغییرکرده وکتاب دیگه ای خونده بود ازم خواهش کرد که کمکش کنم گفتم:اگه تونستم حتما منم که توتقلب ماهر هستم
جواب رو توبرگه سوال علامت میزدم وبالامی گرفتم اما ازبس بلندبلند صحبت میکرد ترسیدم گیرمون بیارن دریک لحظه که مراقب به طرف راه پله ها رفت سریع برگه های سوال رو عوض کردیم سریع بقیه رو جواب دادمو بلند شدم هرچندمراقب فهمیده بود امابه روی خودش نمیاورد بعد از امتحان وقتی کاملا یادم رفته بود اومدو ازم تشکر کرد بامرضیه ومهشید ایستاده بودیم که انتظام هم که با دوستاش صحبت می کرد چندبارنگاهمون کردوآخر دلش رو به دریا زد واومد طرفمون وازم پرسید:امتحان چطوربود؟وبعدشم آرزوی موفقیت کرد اصلا فکرشو نمی کردم اینقدر آسون باشه
چندروز بعدش سحر وفاطمه فارسی عمومی داشتند سحر اصرار داشت من باید پیشش بشینم وگرنه یاد نمی گیره منم که یک هفته برای تاریخ بیهقی وقت داشتم اونشب تا صبح باهم خوندیم وقتی خسته میشدند نیم ساعت نیم ساعت می خوابیدند منم مثل اینکه خودم امتحان دارم می خوابیدم وبیدار میشدم شکر خدا امتحانشون بد نبود 28دی تاریخ بیهقی ساعت9 شروع شد کلا ادبیات برای من آسونه وقتی بیرون اومدم انتظام جلوم سبز شد ودرمورد امتحان پرسید مثل اینکه کار دیگه ای نداره
قواعد عربی اصلا نخونده بودم وبلدهم نبودم یه کم مرضیه یادم داد وشب امتحان رفتیم مدرسه دینی ویکی از بچه ها یادم داد تا صبح هم می خوندم روی کتاب خوابم برد بازم انتظام اومد وسوال کرد چطور بود؟گفتم:بدنبود گفت:خوب بود یا بد نبود؟آخه همیشه می گفتم خوب بود
گفتم:بد نبودپسرسوتکی با همشهری موبورش اومدند پسرموبور گفت:اگه قبول نشین مشروط که میشین گفتم:ممکنه قبول نشم اما مطمئنم که مشروط نمیشم
ورفتم پیش یکی از دخترای کلاس که روز اول به مهشید گفته بود این ستاره خیلی شبیه یکی از دوستامه وکم کم باهمدیگه دوست شدیم همیشه بعد از امتحان باهم بودیم هرشب به دوقسمت تقسیم می شدیم وشروع به خوندن می کردیم من وفاطمه با سحر چون سحر می گفت:تاوقتی پیشم ننشسته باشی من نمی تونم بخونم به غیراز زمانیکه باهام قهر میکنه با اینکه سعی می کنیم عادی باشیم اما همه دیگه خودشون میگیرن چون اون هیچ جا بدون من نمیره ووقتی که قهرباشه همه می فهمند نمیدونم رفتارم چه جوریه که باعث ناراحتیش میشه همون رفتاری که با بقیه ومخصوصا مریم دارم حتی چون میدونم ناراحت میشه ملایم تر.تنها هستیم ودور ازخانواده ودوستها وبه کسی نیاز داریم وروزبه روز به هم وابسته تر میشیم مخصوصا من وسحر واینکه خیلی روحیمون فرق کرده من که مثل اینکه برگشتم به چندسال قبل که زودرنج بودم بچه ها به من می گفتن بی احساس اما این بی احساسشون باهرحرفی ناراحت میشه یا اشکش جاری میشه البته به دورازچشم همه اما این زهرا زبل زودتر ازهرکسی متوجه میشه من خودم از این ستاره زود رنج که اشکش تو آستینشه متنفرم به زور تغییر کردم اما دوباره دارم به این حال برمیگردم
بعضی موقع ها خیلی دلم برای خونه تنگ میشه بازم که زدم به سیم دیگه![]()

شش بهمن قرائت عربی که عصربود امتحان دادیم بازهم سروکله انتظام پیدا شد
چه حوصله ای داره روز عاشورا رفتیم خیابون باسحر،زهرا وفاطمه تعداد کمی اومده بودند که نصفشون دانشجوهای دانشگاه بودند ظهرکه می خواستیم برگردیم چشممون به جمال پسرسوتکی کلاس روشن شد
اونم متوجه ماشد و مثل اینکه به برق زده باشنش ایستاده ونگاه میکرد حتی پلک هم نمیزد
هرطرف که میرفتیم جلومون سبز بود وخیلی مظلوم شده بود آخه همیشه کلاس ودانشگاه رو سرش میذاره به بچه ها گفتم:زودتر بریم که دارم از دستش قاط میزنم
اینم یه سوژه جدید برای بچه ها بود سحر خیلی خوب بلده طرز ایستادن ونگاه کردنشو تقلید کنه
وفاطی هم حرکتهای انتظام که وقتی تنهاست یه چیزهایی زیر لب زمزمه میکنه![]()
گیردادن به بچه های کلاس ما
فردای همون روز امتحان فرخی داشتیم که اونم بد نبود مهشید که رفته بود همینطور که بادوستم حرف میزدیم ومی رفتیم سوتکی جلوم سبزشد ودر مورد امتحان پرسید گفتم:به نسبت بقیه امتحانا سخت بود همین لحظه سروکله انتظام وموبوره پیداشد سوتکی با تعجب گفت:سخت بود؟
گفتم:به نسبت بقیه امتحانا سختتر بودکه انتظام تایید کرد(نخود آش)
برایم آرزوی موفقیت کرد نه ازاون بی مزگی هاش نه از مودب بودنش
وقتی رفتم طرف دوستم که خیلی از سوتکی بدش میاد
گفت:این پسره دوست داره باهمه صحبت کنه بگو چکار به کار امتحان من داری ازعصبانیتش خندم گرفت اما به روی خودم نیاوردم منم روزای اول ازش بدم میومد اما حالا دیگه همه به مزه پرونی هاش عادت کردیم امانباید بهش روداد![]()
همون شب خاله فشارش رو23بود بردنش بیمارستان وبستری شد من هم با بچه ها تا نزدیک صبح بیدار بودم اونا درس می خوندند مرضیه که صبحش رفته بود خونه بعدازظهر بارون خوبی میومد تا وقتی رسیدیم بیمارستان وقت ملاقات تموم شده بود قرار شد یکی یکی بریم داخل اما کم کم هممون رفتیم به غیرازخاله دوپیرزن دیگه داخل اتاق بودند از اونجا هم رفتیم خیابون برای خرید چون فرداش که جمعه بود وآخرین امتحان زبان پیش که به قولاحذف شده اما امتحان می گرفتند
بیشتر دانشجوها که برای خرید اومده بودند دیدیم سوپ درست کردیم ودوباره به بیمارستان رفتیم وسامعه رو هم که از صبح بیمارستان بودبا خودمون آوردیم امتحان زبان وهیچکدوم حوصله خوندن نداشتیم تا دیروقت نشستیم وبعد هم خوابیدیم صبح ساعت8 دانشگاه بودیم آخه هممون امتحان داشتیم تمام صحن دانشگاه پردانشجو بود که همه هم یک امتحان داشتند بزور شمارمونو نگاه کردیم مهشید هم اومد وباهم داخل شدیم امتحان شروع شد همه برگه داشتند به غیرازمن وچندنفر اطرافم مثل اینکه کم اومده بود ورفته بودند کپی بگیرند بقیه برگه تحویل می دادند اما از برگه ما خبری نبود بعدکه دادند من که چیزی نخونده بودم اما همشو الکی زدم چون ترم دیگه حذف میشد
اما مشخص نبود تو معدل اثر میدن یانه یکی یه چیزی می گفت
وقتی اومدم بچه ها زیربارون ایستاده بودند ومنو مسخره میکردند که اگه خونده بودم دیگه چقدر می نشستم نمی دونستند که من همش علاف بودم
روبروی بیمارستان پیاده شدیم اول نگهبان اجازه نمیداد اما بعدش راضی شد سامعه موند ومابرگشتیم خونه وعصرساعت ملاقات رفتیم نقل مجلسشون پیرزن تخت وسطی بود بازهرا شوخی می کرد وبهش می گفت:زشتی به سحرمیگفت:تو بزرگترشونی وبه منم میگفت:ابرو خوشکله چون بهم پیوسته است
سحرهم گفت:گل گفتی چشمو ابروش منو کشته(فکر کنم برای اینکه ناراحت نشم که زشتم این حرفهارو زدند)
وقتی نگهبان اومد بگه وقت ملاقات تمومه گفت:اینجا چه خبره بیمارستانو رو سرتون گذاشتین یکی گفت:دانشجوئن گفت:دانشجو هستن واینقدر سروصدا می کنند؟فاطمه جواب داد:مگه دانشجوباید لال بشه؟
خونه یه چرتی زدیم وساعت7برگشتیم بیمارستان(خسته نباشیم)
همین که رسیدیم جرات نداشتیم بریم نزدیک یکی گفت:اومدن پیش فلانی گفت:همین که اومدن شناختمشون عصر بیمارستانو روسرشون گذاشته بودند
فاطمه داخل رفت ماهم مظلومانه جلوش ایستادیم که دلش برامون سوخت وساعت ونشونمون داد گفت:10دقیقه دیگه اینجا باشید رفتیم وسرساعت برگشتیم همین که مارو دید برامون دست زدو گفت:«خوش قولی نشانه شخصیت هرفرد است»
صبح شنبه مامانی زنگ زد وگفت:میخواد بیاد دنبالم چون از اولش بهش گفته بودم مرضیه هم برگشت وبافاطمه وسامعه به بیمارستان رفتند برای ترخیص خاله ماهم همراه مامانی به بیمارستان رفتیم تا ازخاله خداحافظی کنم آخه هیچکس واینجا نداره وقتی مارو میدید خوشحال میشد پیرزنه یه شعربرام خوند تو که صورتت گرده مثل خورشید وابروت که بقیه اش یادم نیست
چون توجه نکردم با بچه ها خداحافظی کردم وحرکت کردیم عصرهم سحروسامعه می رفتند وپنجشنبه برمی گردند وبا بچه ها میان شهرما مرضیه امتحان مدرسه دینیش شروع شده بین راه هم اول پسرخالم ماروبرد خونشون پسرش داوودکوچولو ازخروسش میگفت که هنوز تخم نذاشته
وقتی به شهرمون رسیدیم هم خوشحال بودم هم دلم برای بچه ها تنگ شده بود به مریم هم زنگ زدم شب یک ساعتی اومد وبعد به خونه داییش رفت امید هم که سروکله اش پیدا شده تا ساعت2:30 شب کارتن تماشا میکردیم
وبعدش بزور راضی شد که بخوابه چه بارونی هم اومد همیشه وقتی میام حتما بارون میاد آخه خوش قدمم(کی میگه ماست من ترشه)
دیشب هم خودم خونه مریم بودم اونم با امید شیطونه چندساعت قبل متوجه شدم که نتایج چندتا ازامتحانا اومده نگاه کردم پنج تا درس قبول شدم سه تای دیگه هم که هنوز نیومده به غیر زبان اوناهم قبول میشم من که هیچوقت درس خوان نبودم برعکس همیشه خیلی خوندم البته فکرمیکردم نمره هام بهتر بشه
اما بازم خوبه. مریم هم که امروز سروکلش پیدا نیست منصور هم اومده چندهفته قبل منصور از هواپیما پیاده میشه وفرزان سوارمیشه میره
وروزی که اومدم خونه بعد از این همه مدت که اومده بود دیدمش خوب دیگه برم خیلی زیاد شد![]()
![]()
![]()

این دنیا تا ابدپایدارنیست وتعجبی ندارد اگرکه عشق مابا دگرگونی تغییرپذیرد واین سوال اثبات نشده باقی می ماند که آیا عشق سرنوشت را هدایت می کند یاسرنوشت عشق را؟(اگه جواب بدین ممنون میشم)









اگه الان اونجا بودم هم دوباره مي رفتم شب هم خونه عمه بودم تا سحر با الناز نشسته بوديم وبعد از سحري خوابيديم ظهر اسباب بازي كه فرنوش براي ناديا خريده بود روباز كرديم ما هم مثل بچه هاييم فرنوش خونه درست مي كرد من گفتم: حصار دورش رو درست مي كنم والناز هم ماشينش وداشتيم به خودمون مي خنديديم كودكان گذشته



گفتم:حالا به مريم ميگم هر روز برام ببافه مريم با داداشش منو رسوند بهش گفتم:كجا دارين ميرين منم باهاتون ميام به داداشش گفت: پس برگرديم اين خودشم مي خواد باهامون بياد
وقتي براي خاله سيما تعريف مي كردم گفت:مي خواستي بندازيشون تو شيشه بياري گفتم:مي خواستم بيارم براي افطار اما شيشه نداشتم يكدفعه ازحرفم پشيمون شدم باخودم گفتم: اگه ناراحت بشه چي؟كه با صداي خنده اش خيالم راحت شد ساعت9 رسيديم خونه عمه دوطبقه است كه در طبقه اول مادربزرگ الناز وخانواده عموش زندگي مي كنند وطبقه دوم عمه يك ساعت بعدش النازگفت:بريم بخوابيم تو اتاق يه بالشت وسط انداختيم و دوتايي سرمونو روش گذاشتيم وحرف مي زديم كه فرنوش(زن داداش الناز)هم اومد اونم يكطرف ديگه بالشت خوابيد الناز گفت:سرمونو زيرپتو كنيم تا هركسي داخل اومد نتونه شناسايي كنه



چندبار زنگ زدم خونشون شماره خونه خالشو بگيرم جواب نميدن

گير داده به زن داداش ميگه خواهر منه به خواهري ميگه زن داداشته نشستم براش از خاطرات گذشته گفتم كه اينكارو مي كرديم واونكارو مي كرديم يادته همشو تاييد مي كرد وخودش يه چيزايي بهش اضافه مي كرد ميگن خانوما سنشون رو كم مي كنن اما نه ديگه تا اين حد من به جاي نوه اش هستم آلزايمر گفتن نه ديگه اينكه سن وسال رو تشخيص ندادن بيشتر مواقع يادش نيست چندتا بچه داره اگه اينجوريه من كه دلم نميخواد پير بشم تو سن جووني بميرم بهتره كمتر گناه مي كنم هم كمتر زجر مي كشم.


