اینم از امتحانات

سلام خوبین؟دیدین گفتم برمیگردم الانم به قولم عمل کردم واومدم امتحانا هم هی بدک نبود اما خودم الان حال وحوصله درستی ندارم اعصابم خورده دیگه نمیدونم چکارکنم الان ساعت1:9دقیقه نیمه شبه باخودم گفتم:حالاکه بیکاری وخوابت نمیبره برو یه کم بنویس شایدآروم شدی اما ازچی بنویسم نگاهم به صورت معصوم امید تو خواب میفته ودلم برای کودکیم تنگ میشه برای اون دنیای کوچیک وبی ریا دنیایی که هرچی درش بود ناراحتی وهرچیز دیگه بازهم بی ریا بود خیلی دلم میخواد برگردم به اون زمونا قدرش رو ندونستیم وهیچ راه برگشتی نیست آخه دیگه از بزرگا ودنیاشون خسته شدم مثل اینکه واقعا زده به سرم بهتره برم خاطرات امتحانهارو بنویسم هرچند الان کارت ندارم که آپ کنم

روز13دی ازاینجارفتیم سحروسامعه زودتر ازما رسیده بودند باز مثل اینکه ماهها ازهم دور بودیم حالا دیگه اعضای یه خانواده شدیم یک هفته به خوندن گذشت تااینکه20 دی رسید ساعت8به دانشگاه رفتم تا وقتی مهشیداومدشماره صندلی رو نگاه کردیم ورفتیم داخل طبقه اول،خیلی آسون بود با مهشید برگشتیم خونه هرچندشب قبلش تانزدیکیهای صبح بیدار بودم اما وقتی برای استراحت نبود با مرضیه که اونم امتحان تفسیرداشت خوندیم وساعت2:30سرجلسه امتحان بودیم راهرو طبقه سوم خانومی پشت سرم نشسته بود که خبرنداشت کتاب تغییرکرده وکتاب دیگه ای خونده بود ازم خواهش کرد که کمکش کنم گفتم:اگه تونستم حتما منم که توتقلب ماهر هستمجواب رو توبرگه سوال علامت میزدم وبالامی گرفتم اما ازبس بلندبلند صحبت میکرد ترسیدم گیرمون بیارن دریک لحظه که مراقب به طرف راه پله ها رفت سریع برگه های سوال رو عوض کردیم سریع بقیه رو جواب دادمو بلند شدم هرچندمراقب فهمیده بود امابه روی خودش نمیاورد بعد از امتحان وقتی کاملا یادم رفته بود اومدو ازم تشکر کرد بامرضیه ومهشید ایستاده بودیم که انتظام هم که با دوستاش صحبت می کرد چندبارنگاهمون کردوآخر دلش رو به دریا زد واومد طرفمون وازم پرسید:امتحان چطوربود؟وبعدشم آرزوی موفقیت کرد اصلا فکرشو نمی کردم اینقدر آسون باشه

چندروز بعدش سحر وفاطمه فارسی عمومی داشتند سحر اصرار داشت من باید پیشش بشینم وگرنه یاد نمی گیره منم که یک هفته برای تاریخ بیهقی وقت داشتم اونشب تا صبح باهم خوندیم وقتی خسته میشدند نیم ساعت نیم ساعت می خوابیدند منم مثل اینکه خودم امتحان دارم می خوابیدم وبیدار میشدم  شکر خدا امتحانشون بد نبود 28دی تاریخ بیهقی ساعت9 شروع شد کلا ادبیات برای من آسونه وقتی بیرون اومدم انتظام جلوم سبز شد ودرمورد امتحان پرسید مثل اینکه کار دیگه ای ندارهقواعد عربی اصلا نخونده بودم وبلدهم نبودم یه کم مرضیه یادم داد وشب امتحان رفتیم مدرسه دینی ویکی از بچه ها یادم داد تا صبح هم می خوندم روی کتاب خوابم برد بازم انتظام اومد وسوال کرد چطور بود؟گفتم:بدنبود گفت:خوب بود یا بد نبود؟آخه همیشه می گفتم خوب بودگفتم:بد نبودپسرسوتکی با همشهری موبورش اومدند پسرموبور گفت:اگه قبول نشین مشروط که میشین گفتم:ممکنه قبول نشم اما مطمئنم که مشروط نمیشمورفتم پیش یکی از دخترای کلاس که روز اول به مهشید گفته بود این ستاره خیلی شبیه یکی از دوستامه وکم کم باهمدیگه دوست شدیم همیشه بعد از امتحان باهم بودیم هرشب به دوقسمت تقسیم می شدیم وشروع به خوندن می کردیم من وفاطمه با سحر چون سحر می گفت:تاوقتی پیشم ننشسته باشی من نمی تونم بخونم به غیراز زمانیکه باهام قهر میکنه با اینکه سعی می کنیم عادی باشیم اما همه دیگه خودشون میگیرن چون اون هیچ جا بدون من نمیره ووقتی که قهرباشه همه می فهمند نمیدونم رفتارم چه جوریه که باعث ناراحتیش میشه همون رفتاری که با بقیه ومخصوصا مریم دارم حتی چون میدونم ناراحت میشه ملایم تر.تنها هستیم ودور ازخانواده ودوستها وبه کسی نیاز داریم وروزبه روز به هم وابسته تر میشیم مخصوصا من وسحر واینکه خیلی روحیمون فرق کرده من که مثل اینکه برگشتم به چندسال قبل که زودرنج بودم بچه ها به من می گفتن بی احساس اما این بی احساسشون باهرحرفی ناراحت میشه یا اشکش جاری میشه البته به دورازچشم همه اما این زهرا زبل زودتر ازهرکسی متوجه میشه من خودم از این ستاره زود رنج که اشکش تو آستینشه متنفرم به زور تغییر کردم اما دوباره دارم به این حال برمیگردمبعضی موقع ها خیلی دلم برای خونه تنگ میشه بازم که زدم به سیم دیگه

عشق یعنی شکستن

شش بهمن قرائت عربی که عصربود امتحان دادیم بازهم سروکله انتظام پیدا شدچه حوصله ای داره روز عاشورا رفتیم خیابون باسحر،زهرا وفاطمه تعداد کمی اومده بودند که نصفشون دانشجوهای دانشگاه بودند ظهرکه می خواستیم برگردیم چشممون به جمال پسرسوتکی کلاس روشن شداونم متوجه ماشد و مثل اینکه به برق زده باشنش ایستاده ونگاه میکرد حتی پلک هم نمیزدهرطرف که میرفتیم جلومون سبز بود وخیلی مظلوم شده بود آخه همیشه کلاس ودانشگاه رو سرش میذاره به بچه ها گفتم:زودتر بریم که دارم از دستش قاط میزنماینم یه سوژه جدید برای بچه ها بود سحر خیلی خوب بلده طرز ایستادن ونگاه کردنشو تقلید کنهوفاطی هم حرکتهای انتظام که وقتی تنهاست یه چیزهایی زیر لب زمزمه میکنهگیردادن به بچه های کلاس مافردای همون روز امتحان فرخی داشتیم که اونم بد نبود مهشید که رفته بود همینطور که بادوستم حرف میزدیم ومی رفتیم سوتکی جلوم سبزشد ودر مورد امتحان پرسید گفتم:به نسبت بقیه امتحانا سخت بود همین لحظه سروکله انتظام وموبوره پیداشد سوتکی با تعجب گفت:سخت بود؟گفتم:به نسبت بقیه امتحانا سختتر بودکه انتظام تایید کرد(نخود آش)برایم آرزوی موفقیت کرد نه ازاون بی مزگی هاش نه از مودب بودنشوقتی رفتم طرف دوستم که خیلی از سوتکی بدش میادگفت:این پسره دوست داره باهمه صحبت کنه بگو چکار به کار امتحان من داری ازعصبانیتش خندم گرفت اما به روی خودم نیاوردم منم روزای اول ازش بدم میومد اما حالا دیگه همه به مزه پرونی هاش عادت کردیم امانباید بهش روداد

همون شب خاله فشارش رو23بود بردنش بیمارستان وبستری شد من هم با بچه ها تا نزدیک صبح بیدار بودم اونا درس می خوندند مرضیه که صبحش رفته بود خونه بعدازظهر بارون خوبی میومد تا وقتی رسیدیم بیمارستان وقت ملاقات تموم شده بود قرار شد یکی یکی بریم داخل اما کم کم هممون رفتیم به غیرازخاله دوپیرزن دیگه داخل اتاق بودند از اونجا هم رفتیم خیابون برای خرید چون فرداش که جمعه بود وآخرین امتحان زبان پیش که به قولاحذف شده اما امتحان می گرفتندبیشتر دانشجوها که برای خرید اومده بودند دیدیم سوپ درست کردیم ودوباره به بیمارستان رفتیم وسامعه رو هم که از صبح بیمارستان بودبا خودمون آوردیم امتحان زبان وهیچکدوم حوصله خوندن نداشتیم تا دیروقت نشستیم وبعد هم خوابیدیم صبح ساعت8 دانشگاه بودیم آخه هممون امتحان داشتیم تمام صحن دانشگاه پردانشجو بود که همه هم یک امتحان داشتند بزور شمارمونو نگاه کردیم مهشید هم اومد وباهم داخل شدیم امتحان شروع شد همه برگه داشتند به غیرازمن وچندنفر اطرافم مثل اینکه کم اومده بود ورفته بودند کپی بگیرند بقیه برگه تحویل می دادند اما از برگه ما خبری نبود بعدکه دادند من که چیزی نخونده بودم اما همشو الکی زدم چون ترم دیگه حذف میشداما مشخص نبود تو معدل اثر میدن یانه یکی یه چیزی می گفتوقتی اومدم بچه ها زیربارون ایستاده بودند ومنو مسخره میکردند که اگه خونده بودم دیگه چقدر می نشستم نمی دونستند که من همش علاف بودمروبروی بیمارستان پیاده شدیم اول نگهبان اجازه نمیداد اما بعدش راضی شد سامعه موند ومابرگشتیم خونه وعصرساعت ملاقات رفتیم نقل مجلسشون پیرزن تخت وسطی بود بازهرا شوخی می کرد وبهش می گفت:زشتی به سحرمیگفت:تو بزرگترشونی وبه منم میگفت:ابرو خوشکله چون بهم پیوسته استسحرهم گفت:گل گفتی چشمو ابروش منو کشته(فکر کنم برای اینکه ناراحت نشم که زشتم این حرفهارو زدند)وقتی نگهبان اومد بگه وقت ملاقات تمومه گفت:اینجا چه خبره بیمارستانو رو سرتون گذاشتین یکی گفت:دانشجوئن گفت:دانشجو هستن واینقدر سروصدا می کنند؟فاطمه جواب داد:مگه دانشجوباید لال بشه؟خونه یه چرتی زدیم وساعت7برگشتیم بیمارستان(خسته نباشیم)همین که رسیدیم جرات نداشتیم بریم نزدیک یکی گفت:اومدن پیش فلانی گفت:همین که اومدن شناختمشون عصر بیمارستانو روسرشون گذاشته بودندفاطمه داخل رفت ماهم مظلومانه جلوش ایستادیم که دلش برامون سوخت وساعت ونشونمون داد گفت:10دقیقه دیگه اینجا باشید رفتیم وسرساعت برگشتیم همین که مارو دید برامون دست زدو گفت:«خوش قولی نشانه شخصیت هرفرد است»صبح شنبه مامانی زنگ زد وگفت:میخواد بیاد دنبالم چون از اولش بهش گفته بودم مرضیه هم برگشت وبافاطمه وسامعه به بیمارستان رفتند برای ترخیص خاله ماهم همراه مامانی به بیمارستان رفتیم تا ازخاله خداحافظی کنم آخه هیچکس واینجا نداره وقتی مارو میدید خوشحال میشد پیرزنه یه شعربرام خوند تو که صورتت گرده مثل خورشید وابروت که بقیه اش یادم نیستچون توجه نکردم با بچه ها خداحافظی کردم وحرکت کردیم عصرهم سحروسامعه می رفتند وپنجشنبه برمی گردند وبا بچه ها میان شهرما مرضیه امتحان مدرسه دینیش شروع شده بین راه هم اول پسرخالم ماروبرد خونشون پسرش داوودکوچولو ازخروسش میگفت که هنوز تخم نذاشتهوقتی به شهرمون رسیدیم هم خوشحال بودم هم دلم برای بچه ها تنگ شده بود به مریم هم زنگ زدم شب یک ساعتی اومد وبعد به خونه داییش رفت امید هم که سروکله اش پیدا شده تا ساعت2:30 شب کارتن تماشا میکردیموبعدش بزور راضی شد که بخوابه چه بارونی هم اومد همیشه وقتی میام حتما بارون میاد آخه خوش قدمم(کی میگه ماست من ترشه)دیشب هم خودم خونه مریم بودم اونم با امید شیطونه چندساعت قبل متوجه شدم که نتایج چندتا ازامتحانا اومده نگاه کردم پنج تا درس قبول شدم سه تای دیگه هم که هنوز نیومده به غیر زبان اوناهم قبول میشم من که هیچوقت درس خوان نبودم برعکس همیشه خیلی خوندم البته فکرمیکردم نمره هام بهتر بشهاما بازم خوبه. مریم هم که امروز سروکلش پیدا نیست منصور هم اومده چندهفته قبل منصور از هواپیما پیاده میشه وفرزان سوارمیشه میرهوروزی که اومدم خونه بعد از این همه مدت که اومده بود دیدمش خوب دیگه برم خیلی زیاد شد

تواین هیاهوی غریب

این دنیا تا ابدپایدارنیست وتعجبی ندارد اگرکه عشق مابا دگرگونی تغییرپذیرد واین سوال اثبات نشده باقی می ماند که آیا عشق سرنوشت را هدایت می کند یاسرنوشت عشق را؟(اگه جواب بدین ممنون میشم)

 

ستاره جونم خیلی دوست دارم...

برگرد عزیزم که مرا همنفسی نیست...

منتظرم باشین بر می گردم

صبح روزعید هم که به عید دیدنی گذشت خونمون رفت وآمد زیاد بود روز عید هم که همیشه یه جوری دلگیره خوابم میومد فقط خواب می چسیبد که اونم امکانش نبود عصر به مریم زنگ زدم که ازم خواست برم خونشون منم رفتم بین راه نازی رو دیدم که می رفت عید دیدنی آخه تو یک محله میشینیم مثل گذشته ها شوخ می گفت:رفتی وکیف کردی وما موندیمنزدیکیهای غروب هم به خونه برگشتم قرار بود شب بریم خونه مرضیه آخه اونجا که بودیم گفته بود من عید فطراومدم ایندفعه دیگه نوبت شماست فاطمه دنبالم اومد بعدهم رفتیم دنبال زهرا وتا رسیدیم به خونه مرضیه خونشون هم خلوت راحت سروصدا می کردیممثل شب یلدا فقط جای سحرو سامعه خالی بود.

شب یلدا هندونه خریدیم ویه جشن جانانه گرفتیم البته هندونمون سفید ازآب دراومدکه اونم گذاشتیم وسط وروش شمع روشن کردیم به جای کیکمدینه رو هم دعوت کردیم وبازار میوه وآجیل خوردن گرم بود عکس هم گرفتیم بعدشم بقیه ورق بازی راه انداختند که من حوصله نداشتم کنار نشستم تا دیروقت بیدار بودیم من وسحرهم که تورختخواب تا نزدیکیهای صبح صحبت می کردیم صبح هم خواب آلود همراه زهرا توسوئهرفتم دانشگاه چون هیچکس حاضر نبود از خوابش بزنه با مریم هم دیشب تلفنی صحبت کردم الانم میخوام برم خونشون چون مانتومو بردم روبینا برام درستش کنه اما اندازه ندادم تا دوساعت دیگه هم که میخوام برم کلاس نداریم اما چون صاحبخونمون میخواد بره شیراز که دخترش از حج میاد و اینکه خونه نمی تونیم درس بخونیم داریم میریم 20 دی امتحانا شروع میشه روز اول امتحان صبح بدیع دارم وبعدازظهر تفسیر موضوعی قرآن نمیدونم چه جوری بخونم

امید هم که امروز باز اومده واز سروکولم بالا میره وقتی بهش میگم امروز میخوام برم جیغ میزنه ومیگه نه رفتنی باید بره

یک ماه دیگه برمی گردم تا اون روز خداحافظ

چقدر نازن

پاکی تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی می توانم تو را خط خطی کنم که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یادت رنگ می زنم

عید قربان رو به همگیتون تبریک میگم

دوباره اومدم روز سه شنبه27آذر باز شوهرخواهری مارو تا نیمه های راه رسوند چون که سحر گفته بود ما میایم دنبالتون چون خواهرش قصد خرید داشت همراه سامعه با ماشین پسرخاله اش دنبالمون اومدند وقتی که شوهرخواهری رفتارمارو بعد از رسیدن بهم دید وسط خیابون روبوسی واین حرفها گفت:خوبه یک هفته از هم دور بودین اگه یکماه از هم دورباشین دیگه چکار می کنید

پنجشنبه به دانشگاه رفتیم ومنم مثل همیشه به سالن مطالعه البته همراه با مرضیه وسامعه بعد ازمدتی از سامعه خواستم باهام بیاد تا بریم ساختمون اداری کارت ورود به جلسه امتحان رو از کارشناسمون بگیرم وقتی برگشتیم معلوم شد که یکی ترقه ازبالا انداخته پایین برای همین کارت همه بچه هارو برداشته بودند که البته کارت مرضیه دست مابود چون رفته بودیم تمدیدش کنیمروزجمعه عصر دوباره رفتیم زهرا همراه مرضیه به کلاس آمار رفت پشت در کلاسشون هم به یکی از باغ وحشها وعملی(یکی که شبیه معتاداست ومااین اسمو روش گذاشتیم)برخوردیم که تو راهرو روی صندلی نشسته بودند وموبایلشونو شارژ می کردندموقعی که من وسحرازکنارشون رد شدیم چندبار دست زدند اما هیچکدوم نگاهی به عقب ننداختیم  موقعی که برمی گشتیم خانه هوا کاملا تاریک بود توکوچه بچه ها جلوتر بودند ومنم داشتم شماره موبایل استادریاضی سحررو ضبط می کردم حتی شماره موبایل استاد دانشگاه رو هم داریم  همون شب سامعه بااتوبوس به شهرشون رفت.

تا شقایق هست

شنبه عصرقرار شد زودتر بریم بیرون تا به تاریکی نخوریم اما تا یه چرت زدیم وآماده بشیم طول کشید قرار شده بود چندتا کاست برای افشین بگیرم با سلیقه خودم که مثل(اگه من کسی رو داشتم دیگه دربه در نبودم با غم وغصه واندوه دیگه همسفرنبودم)وچندتای دیگه بین راه چندتاپسر با دیدن ما که ازترس کاملا باحجاب شده بودیم بلند به دوستاش گفت:تواین شهر همه جور آدمی پیدا میشن

یکشنبه قراربود داداش فرزان بیاد ایران چندبار با خونه تماس گرفتم چون هوا بارونی بود نگران بودم مشخص شد که هواپیما نتونسته فرودبیاد ورفته کیش واز اونجااونارو فرستادند بندرعباس وبا اتوبوس ساعت2شب به خونه رسیدنداین داداش ما آخر شانسه اگه بره دریا هم خشک میشهاون از سربازی رفتنش که همیشه بین راه یه بلایی سراتوبوس میومد واونم از دبی رفتنش که مجبور شدیم از راه بندعباس بفرستیمش ویکی از ساکاش گم شد این از برگشتنشمن تو عمرم آدمی به این خوش شانسی ندیدم

دوشنبه چهارعصر دنبال سحر اومدند ورفت بچه ها هم قصدبیرون رفتن داشتند خواستم خونه بمونم اما بچه ها نذاشتند فکر می کردند که بخاطر اینکه سحر رفته شاید ناراحت بشم آخه صبح که مرضیه مدرسه بود چهارنفری یه دور اشک ریخته بودیمباید می رفتیم دسته گل فاطمه رو هم درست می کردیم چون چندروز قبل تلفن یکطرفه صاحبخونه رو که بهمون داده بود تااستفاده کنیم اشتباهی تو پریزبرق زده وسوخته بودبعد از چندروز رفتن واومدن بالاخره تحویل گرفتیم اگه صاحبخونه می فهمید مارو تلفن می کردبرای خرید سی دی رفتیم نوارفروشی که یکدفعه فاطمه گفت:انتظام.درسته خودش بود بعد از تعطیلی کلاسها اولین بار بود که میدیدمش.همین که به خونه رسیدیم من وفاطمه رفتیم زیر پتو که با اصرار بقیه بلند شدیم خونه بعد از رفتن اون دو دلگیرشده بود البته بارها تماس گرفته بودند موقع خواب سرجای سحر خوابیدم بیاد شب قبل افتادم که دعوامون شد آخه میدونست بخاطر چی ناراحتم سوال می کرد منم گفتم:هیچی عصبانی شدوپشت به من کرد وگفت:دیگه نمیخواد با من صحبت کنه چندبار دستشو گرفتم اما گفت:ولم کن ماهم هردو لجباز وهیچکدوممون اهل خواهش والتماس نبودیم بلند شدم از اتاق رفتم بیرون وتو حیاط با اون سرما نشستم می خواستم بخاطر لج بااون با اینکه می لرزیدم تا صبح بشینم مطمئن بودم که اینکارو می کنم که سحر اومد دستمو گرفت ورفتیم وتا نماز صبح با همدیگه صحبت می کردیم سه شنبه با صدای غرغرهای صاحبخونه ازخواب بیدار شدم باز دوباره گیر داده به نفت حتما چشم سحرو دور دیدهدیگه حوصله ام از اونجا سررفته بود اولین کاری که کردم وسایلمو جمع کردم منتظر بودیم که مرضیه از مدرسه دینی برگرده وبگه که چهارشنبه کلاس نداره راه بیفتیم که خوشبختانه اینجوری هم شد ساعت3با اتوبوس خودمون رو تا نصف راه رسوندیم بعدشم زنگ زدم به آژانس که از خوش شانسی پسرعموی زهرا اومد و مارو رسوند خواستم  با کلید دروباز کنم که صدای موتور داداشی رو شنیدم جلو در ایستادم همین که درو باز کرد ومنو دید گفت:سلام عروسکداشتم شاخ در میاوردم آرایش که نکرده بودم تاحالا هم همچین حرفهایی اونم درمورد خودم از زبونش نشنیده بودموارد که شدم خاله داخل هال بود مامانی هم آشپزخونه فکر می کردم صدامو شنیده اما وقتی منو جلوش دید یه لحظه مات نگاهم کرد وبعد صورتمو بوسیدمریم هم باورش نمی شد برگشتم برای همین قطع کردو دوباره خودش تماس گرفت اونم اونطرف آخه شماره اتاقمو عوض کردم مثل اینکه فراموش کرده بود موقع حرف زدن هی میگفت:باورم نمیشه برگشتی؟اون شب اومد خونمون یکبار سعیده سرشو داخل اتاق کرد وسلامی کردو رفت وقتی مریم پرسید چرا نیومد پیشمون بشینه؟گفتم:مگه نمیدونی که از من خوشش نمیاد؟اصلا برام مهم نیست که خوشش بیاد یا نه.

چهارشنبه خواهری از بندرعباس برگشتند وچون مدت زیادی بود امید رو ندیده بودم رفتم خونشون واز اونجا هم به خونه مریم چون6دی تولدشه ومی خواستم تبریک بهش بگم تولدت مبارک البته دیر

عزیزم تولدت مبارک ببخش که دیر شد

هرروز سحر بیشتر از ده بار باهام تماس میگیره چندشب قبل داداشی گیر داده ساعت12:30شب یه دختر زنگ نمیزنه حتما پسره اعصابمو خورد کرده بود تلفن رو از پریز کشیدم وبا کامپیوترم سرگرم شدم تا حالم بهتر شد با حرفهاش دیوونم کرده دلم میخواد برم روزی گیر به زنگ تلفن روزی دانشگاه رفتن روزی به اینکه چرا من موبایل دارمخدایا این دیگه کیه تا چندوقت دیگه ویزاش میاد میره

یکشب رفتیم خونه شیدا با زهرا وفاطمه تا زبان یادمون بده وبعد از مدتها شیداو سوگندرو دیدم سحر هم که همیشه زنگ میزنه همه دلمون برای همدیگه تنگ شده اما چه میشه کرد اونجا یه زندگی متفاوت با اینجا راه انداختیم ایندفعه که اومدم خیلی کم با مریم بودم هرکاری می کنم بیشتر باهم باشیم برنامه ها جور نمیشه هنوز همدیگه رو سیرندیدیم باید رفت تا الان داشتم تدارک برای عید قربان می دیدم کم

کم داره خوابم میاد راستی عیدتون مبارک.

تاحالا عاشق شدی؟.....اگه نشدی٬ پس منتظر باش. چون بلاخره یه روزی٬ یه جایی٬ می یادسراغت .انتظار کشیدن ازمشخصه های عاشقه. انتظار وصال به عشق........(این عشق هر کس و هرچیز می تونه باشه ٬فقط باید حواسمونو جمع کنیم تا گرفتار عشق دروغی نشیم.)

نامه ای برای...!!!

عصر سه شنبه شوهرخواهری مارو تا نصف راه برد از اونطرف سحربا داداشش دنبالمون اومدند همون شب اینقدر دلم گرفته واعصابم خورد بود که نگو اشکم داشت درمیومد رفتم اتاق دیگه کم کم سرو کله بقیه هم پیدا شد فکرمیکردند بخاطر شوخیهاشون ناراحت شدم اما بازبه اونجا عادت کردم پنجشنبه ساعت11به ایستگاه رفتم بقیه زودتر رفته بودند دم در کلاس زهرا ومرضیه با سحر منتظرم بودند جایی برای نشستن نبود چون دانشجوهای مدیریت هم باما کلاس داشتند چندتا صندلی آوردیم وکنار تخته وپسرا نشستیم چون جایی برای نشستن نبود استادغفوری که وارد شد گفت:اگه یک نفر آخ بکشه تمام کلاس منفجر میشهراست می گفت با اون همه دانشجو مطمئنا منفجر میشد وسطهای کلاس سحر بلندشد رفت بیرون از دست متلک پرونی های مزخرف پسرای آخر کلاس استاد هم اعصابش خورد بود نمیدونست چی داره میگه خوب شد متلک پرونهای کلاس ما غیبت داشتند وگرنه دیگه واقعا کلاس بهم می ریخت ازدست انتظام هم با نگاه کردنش ازاول تا آخر کلاس داشت نگام میکرد روز آخری وقت گیر آورده بود یک صندلی باهام فاصله داشت شده بود سوژه بچه ها شده بودم مخصوصا مرضیه که بار اولش بود وفکر می کرد همیشه اینطورهبعد از اتمام کلاس ژتون گرفتیم و درکلاس301 خوردیم کنار آبسردکن آب می خوردیم که سروکله سه تا پسر پیدا شد ازبس سروصدا می کردند فاطمه گفت:مگه اینجا باغ وحشه؟که اونا هم روشون زیاد شد از کنارمون که رد میشدند موبایلم زنگ زد یکی از اونا گفت:به خدا ماهم داریم همینطور که با مامانی صحبت می کردم با بچه ها پایین رفتیم پشت سرمون میومدند ومی گفتند:صدای پاها چه قشنگهساعت2:30فاطمه با سحر رفتند کلاس بقیه هم خونه منم به سالن مطالعه کلاسشون تا ساعت8طول می کشید منم که آخرین روز کلاسم بود ودیگه تعطیل تا امتحانات کلاسم دیرتر شروع شد وزودتر هم به پایان رسید هرروز همراه بچه ها که کلاس دارند میرم ودرسالن مطالعه درسامو میخونم چون بهتر میتونم بخونم علاف دانشگاه منمبه مناسبت روز دانشجو جشن در سه روز برگزار شد وما بلیط برای جمعه18آذرروز آخر جشن داشتیم ساعت4جشن شروع شد ما که نتونستیم وارد بشیم چون ظرفیت تکمیل شده بود فاطمه با سامعه رفتند ماهم به سالن مطالعه رفتیم وبعد از یکساعت که پایین اومدیم پسری که پشت در سالن ایستاده بود راهمون داد اما تا آخر جشن که تا8:30 ادامه داشت ایستاده بودیم یکبار که اسم بچه های علوم اجتماعی رو میخوندند برای کادو گرفتن گفت:مهندسین علوم اجتماعی که ماگفتیم:ازکی تا حالا علوم اجتماعی مهندسی داره؟که پسر پشت سرمون وارد بحث شد وبرای خاتمه اون گفت:اصلا به خودمون چه خودمون که رشتمون اجتماعی نیست که زهرا اعتراض کرد پسره گفت:من مدیر آینده هستم بقیه گفتند:ماهم دکترای آینده هستیم گفت:حتما روانشناسی هستید وای به حال مریضایی که میخوان بیان پیش شماهامنم که به روی خودم نیاوردم همون شب از بس سرپا ایستاده بودم از خستگی سریع خوابم برد.

تقدیم به مریم گلی جونم بخاطر تما زحمتاش فدات

یه چیز جالب یه روز داشتیم ناهار میخوردیم که محکم در زدن وقتی رفتم هرطرف که نگاه کردم کسی نبود خواستم درو ببندم که چشمم به نامه ای که جلو در بود افتاد با دستخطی بچگانه نوشته بود(نامه ای برای فوزیه)رفتم پیش بچه ها وبازش کردیم دستخطی بچگانه وپراز غلط املایی از خاطرات عشقش نوشته بود واینکه روزی تو را درکوچه مخابرات دیدم شبیه لیلای من بودی وبه دنبال تو آمدم تا خانه ات را پیدا کردمهمون شب من ومرضیه جدا از بچه ها درس می خوندیم که خبر آوردند زنگ زده وگفته من فلانیم با فوزیه کار دارم زهرا هم گفته همچین کسی نداریم واگه یکباره دیگه مزاحم بشی به118یعنی(110)زنگ میزنیماینم از دستپاچگی زهرا هیچوقت درست وحسابی یه کاری رو انجام نمیدن هفته قبل از مامانی اجازه گرفتم وبا سحر به شهرشون رفتیم جالب اینجا بود که داداشش دنبالمون اومد اما تا شبش فکر میکرده که سامعه رو آورده نه منخانوادش خیلی خوب وخونگرم هستند مثل اینکه چندساله باهات آشنا هستند دختر یکی از برادراش اینقدر شیرین زبون وبامزه اس که نگو همین که زنگ میزد اول سراغ منو می گرفت روز آخرهم زنگ زد که میخوام بیام اما کسی نیست منو بیاره سه شنبه برادرش مارو برگردوند باکلید درو باز کردیم بچه ها پیش صاحبخونه بودند فقط سید(مرضیه)این اسمیه که بچه ها روش گذاشتن خوابیده بود که اونم اینقدر خوابش سنگینه که من پا روش گذاشتم هم بیدار نشد رفتیم زیر پتو بچه ها یکی یکی میومدند داخل واز ترس جیغ میزدند وبه دیوار می چسبیدند این هفته هم سید برای چندروزی اومد خونشون منم که تو دانشگاه فقط به اتاق مطالعه میرم اما بازم از درسها عقبم.

اینم فقط بخاطر گل روی مریم فدات

شنبه صبح مرضیه برگشت چون مدرسه داشت وفاطمه همراه مامان مرضیه رفت شهرمون بعد از چندساعتی شوهرخواهری با مامان دنبالم اومدند که بریم خونه بچه ها بزور اجازه دادند برم سحرهم که اینروزها خیلی باهام صمیمی شده وهمیشه باهمیم سفارش می کرد که هرچه زودتر برگردم زهرا هم که معلوم نبود روز اول چقدر باهام جروبحث می کرد حالا قربون صدقه ام میرهبه قول سحر باراول که از کسی بدت اومد بعدا برعکس میشه اعتراف کرد که روز اول به سامعه میگفته:این دیگه کیه من با این نمیتونم کنار بیام  اما الان طاقت دوریمو نداره(حتما قیافم همه رو به اشتباه میندازه)مریم کجایی ببینی که برات یه رقیب سرسخت پیدا شدهامید هم که چندروزه با مامانش رفتند بندرعباس خونه عمه اش دلم برای شیطونی هاش تنگ شده نجوا کوچولوهم که رفته پیش باباییش دلم براشون یه ذره شده.

هروقت که میام اینجا بارون میاد امسال خیلی خوبه هرروز خدا بارون میاد اما من جرات رفتن زیر بارون رو ندارم آخه یه شب ساعت12شروع به لرزیدن کردم منی که اصلا سردم نمیشه وتمام زمستون با لباس آستین کوتاه میگردم اما اون لرزش براثرسرما نبود با آب قند خوب شدم صبح وقتی دیدم سحر داره سرجاش میخوابه پرسیدم کجا بودی؟گفت:نماز صبح خوندم گفتم:پس چرا منو بیدار نکردی؟گفت:هنوز دیر نشده برو که یکدفعه دوباره بدنم شروع به لرزیدن کردزنگ زدند به آژانس هرچی گفتم:حالم خوبه احتیاجی نیست قبول نکردند دکترهم گفت:اگه دوباره اینجوری شد باید آزمایش بدی اینجا مامانی اجازه نمیده اونجا هم مادربزرگ(سحر)مریم رو هم که دیشب دیدم اومد خونمون از وقتی اومدم بارون میومد برای همین تا الان نیومده بود صبح سحر زنگ زده بود والتماس می کرد که هرچه زودتر برگردم پیششون آخه من رسیدم خونه که بخوام برم مامانی میگه اگه اومدنت اینجوریه که زود بخوای بری نیای بهتره وقتی زهرا گوشی رو برداشت اونم میگفت:بیا سحرمجنون شده سربه بیابون گذاشته منم همینطور هرچه زودتربیا شبها ساعت10 میخوابیم یا یه گوشه اتاق گزکردیم (مثل اینکه وضع خیلی خرابه واقعا عاشقم شدن از اول که به بداخلاق معروف بودم ونه ازالان که عزیزدردونه شدم وطاقت دوریمو ندارندالبته هنوزهم بهم میگن بی احساس)گفتم:اون همه آدم تو اون خونه هست یعنی مثل من نمیشن؟گفت:نه حالا دارم ازت تعریف می کنم قیافه نگیریامثل اینکه بعدازاومدن من اتفاقهای زیادی افتاده حالم دیگه ازاون شهربا مردماش بهم میخوره سحرمیگه اگه برم دیگه پشت سرمو نگاه نمی کنم اما ما نمیذاریم همچین کاری انجام بده خدابزرگه ببینم چی میشه فعلا که برنامه های زیادی داشتیم هنوز یک ترم نگذشته وای بحال4سال بخوایم بمونیم.افشین هم بیشتر مواقع سراغمو میگیره وباهم صحبت می کنیم یکبارهم منصور دیگه کسی نمیدونه یه آبجی ستاره ای هم در بین بوده

به خواهرزهرا پیغام داده بودند که بهشون زنگ بزنم خودم قصدشو داشتم اما چون پیغام دادند منم کمی معطل کردم وقتی باهاشون صحبت کردم همه از سنگدلیم شکایت می کردند مرضیه می گفت:هرکس دیگه ای بود تا الان کنار ما دلش اگه از سنگ بود هم آب میشد تو اصلا دل نداری گفتم:زحمت کشیدی حالا فهمیدی دل ندارمزهرا هم که می گفت:هرچه زودتر بیا که سحر دیوونمون کرده تو بیداری که هر لحظه میگه ستاره نصف شب تو خواب هم یکدفعه میگه:ستاره ستاره بیا تا وقتی سربه بیابون نذاشته این زهرا هم که داره بلبل زبون میشهسحرهم که گلایه داشت واصرار می کرد هرچه زودتر برگردم وازخونسردی من می نالید واینکه دفعه دیگه اگه بخوام بیام مرخصی اونم میره شهرشون با شیدا وسوگندهم تلفنی صحبت کردم از بچه های سال قبل هم که خبرندارم وقت ندارم باهاشون تماس بگیرم ساعت10به خونه مریم رفتم ودوساعتی باهم بودیم مثل برق وباد گذشت انشالله اگه عمری بود برای عید برمی گردم.

کاش میشد از عمق سکوتت داد بزنی عاشق ترینم

هميشه به انتهاي گريه كه مي رسم

صداي ساده فروغ از نهايت شب را مي شنوم

صداي غروب غزلها

صداي بوق بوق نبودن تورا در تلفن

آرام تر كه شدم شعري از دفاتر دريا را مي خوانم

و به انعكاس صدايم در آيينه اتاق خيره مي شوم

در برودت اين همه حيرت كجا مانده يي آخر؟

 

راز گل سرخ

یکشنبه 14 آبان

صبح چهار شنبه همراه مهشید به شهر مورد نظر رفتیم اول برای گذاشتن وسایل رفتیم خونه از لای در زهرا رو دیدم که برای گول زدن من دوباره خوابید چون دستم پر بود با پا درو باز کردم وداد زدم  زهرا دیدمت بلند شو بیدار باش زدم و همه رو از خواب بیدار کردم مرضیه که رفته بود بقیه هم با چشمهای پف کرده روبروم ایستاده بودند.

همه کلاسهامون طبقه سوم تشکیل میشه به قول مهشید اگه بخوایم این پله ها رو بالا و پایین کنیم هر بار چند کیلوکم می کنیم وقتی به طبقه سوم می رسیم که به نفس  نفس افتادیم هر طبقه 24پله.

ساعت اول فرخی کسایی داشتیم  ساعت اول بود و من یکی هم که کمبود خواب داشتم استاد که داشت در مورد دانشگاه و مسائل مربوط به اون صحبت می کرد و گاهی هم درس می داد همه خمیازه می کشیدند و به مهشید می گفتم مث اینه که داره قصه میگهساعت بعد هم رودکی منوچهری در همون کلاس با خودش داشتیم اینبار خیلی بهتر بود و واقعا استاد خوبیه لیسانس دانشگاه شیراز فوق تهران و جوون حرفاش جالب و بدرد بخور بعضی مواقع هم از خاطراتش با اساتیدش می گفت ساعت بعد من و مهشید کنار پنجره نشسته بودیم اون موقع آفتاب از پنجره کلاس می خورد به ساعت مهشید و بازتاب نور افتاده بود رو سر یکی از دخترایی که جلو ما نشسته بود بهش گفتم بنداز رو صورت استاد اماجراتش رو نداشت بالای تخته نورو بالا و پایین می کرد من نگام به نور بود یه لحظه خند ه ام گرفت استاد نگام کرد ولی چیزی نگفت  چون از ساعت اولی که منو دیده بوداز حرکاتم فهمید که یکجا نمی تونم بند بشم ، استاد پشت سرشو که نگاه کرد گفت:دارین اینو نگاه می کنین من میگم چرا همه به اونجا نگاه می کنن استاد به آخر کلاس به پسرهایی که پشت سر ما نشسته بودند اشاره کرد و گفت که یکی از شما از رو شعر بخونه چون همش دخترا خوندند هر کدومشون به دیگری می گفت که بخونه آخرش استاد گفت خب چی شد می خونید؟ با هم گفتند ما سرما خوردیم دفعه دیگه می خونیم استاد جواب داد حتما می ترسین اشتباه بخونید بهتون بخندند می خواین دفعه دیگه با آمادگی بیاین سر کلاس ،بعد به طرف پسر سبزچشم و ساکتی که همیشه صندلی اول میشینه کرد و گفت:شما هم سرما خوردین جواب داد نه گفت پس از رو درس بخونید ساعت بعد هم کلاس روبرو با همون استاد درس بدیع داشتیم ساعت یک بود که کلاس تموم شدو ما تو کلاس بعدی انتظار استاد تاریخ بیهقی رو می کشیدیم ولی از استاد خبری نبود از کارشناس پرسیدیم گفت که برای ظهر رفتن خونه و ساعت 2:30 کلاس تشکیل میشه بقیه که ژتون گرفتن خوردن و ما هم به آژانس زنگ زدیم رفتیم خونه،بچه ها غذا رو آماده کرده بودن مهشید هم با سامعه وسحر بیشتر آشنا شد وقتی برگشتیم دانشگاه از ساعت کلاسمون گذشته بود در کلاس 305 از کسی خبری نبود تمام کلاسای طبقه 3 رو گشتیم ولی از هیچکدوم از همکلاسیها خبری نبود ساعت بعدش هم کلاس داشتیم واسه همین نمی تونستیم بریم خونه تو سالن منتظر موندیم از بیکاری یه قلم در آوردم عکس چند تا از پسرایی که روبرومون نشسته بودن رو کشیدم به مهشید گفتم مداد رنگی نداری؟گفت این یکی رو ندارم خنده ام گرفت ما هم چه دانشجوهایی هستیم زیرش هم نوشتم ستاره داوینچی،همکلاسیهام رو دیدم که از پله ها پایین میومدند ازبچه هایی که آشنایی مختصر باهاشون داشتم پرسیدم گفتند چون تو کلاس آفتاب بوده رفتیم طبقه دوم به مهشید گفتم عجب استادی نمی تونست رو در کلاس بنویسه کجا کلاس تشکیل میشه  نزدیکای ساعت 4:15 رفتیم کلاس زبان  به جز اون پسری که سوت می زد ومو فرفری کسی دیگه ای تو کلاس نبود گفت امرور استاد غفوری نمیاد بعدشم گفت که نمی دونیم مطمئن نیستیم در اون موقع اون دو تا دختر رسیدن وارد کلاس شدیم اونا هم یا سوت می زدن یا چیزی می گفتند و می رفتن همه از دستشون عصبانی بودند پشتمونو به اونا کردیم و نشستیم اگه بیشتر از این پیش می رفتن یه چیزی بهشون می گفتم که خوشبختانه از کلاس رفتن بیرون ما هم چون دیدیم کسی نمیاد رفتیم تابلو رو نگاه کردیم درسته امروز استاد نمیاد وقتی رفتم خونه بچه ها همه رو تخت نشسته بودن خبر دادن که شوهر خواهری چون نتونسته با موبایلم تماس بگیره با خونه تماس گرفته و گفته می خواد موکت واسمون بیاره با خواهری و امید اومدن موکت و آوردن بعد رفتن هر کاری بهم می گفتن می گفتم من نمی کنم خواهرم موکت آورده زهرا می گفت خوبه که خودت نخریدی وگرنه دیگه هیچ کاری نمی کردی شب با سامعه رو تخت حیاط خوابیدیم بچه ها که سردیه هوا رو بهونه می کنن نمیان می گفتند وقتی واسه نماز صبح بیدار شدیم و اونطور بی حرکت خوابیده بودی گفتیم حالا یخ زدی پنج شنبه با زهرا رفتم دانشگاه  مهشید تو سالن منتظر من بود با هم به کلاس 301 رفتیم استاد درس قرائت عربی که مردی میانسال بود وارد شد با اینکه حرفاشو در عین جدیت می زد اما شوخ به نظر می رسید ازمون خواست خودمون و معرفی کنیم و بگیم از کدوم شهریم پسری که سوت می زد از جهرم بود با بغل دستیش که ترم بالاتر بود همشهری بودند ساعت بعد با همون استاد کلاس402ساختمان اداری قواعد عربی داشتیم  چون زهرا اون ساعت بیکار بود باهامون اومد سر کلاس صندلی کم بود از کلاس رو به رویی آوردیم بهش گفتم به پسری که طبق معمول جدا از پسرای دیگه جلو نشسته بود بگه یه کم بره جلوتر زهرا اینو ازش خواست گفت می خوای بچسپم به تخته ؟ من که خند ه ام گرفت اما بازم جلو تر رفت وقتی استاد گفت یه نفر داوطلبی بیاد پای تخته من سریع گفتم :آقای... تنها کسی بود که اسمش و یاد گرفته بودم اونم بدون هیچ حرفی بلند شد  رفت پای تخته استاد به نفر آخر کلاس اشاره کرد گفت یه جمله عربی بگو پسره گفت من یا پشت سریم ؟ استاد جواب داد پشت سرت که دیوارهعربی همه بچه های کلاس ضعیف بود استاد با طعنه گفت این همه سال یاد نگرفتید چند سال دیگه که یاد گرفتید بیایید جواب بدید کلاسا که تموم شد مهشید که برگشت شهرمون وقتی رفتم خونه با سامعه واسه خرید و بانک بیرون رفتیم به عکاسی کتاب فروشی و جاهای زیادی سر زدیم ساعت 6:15 کم کم می خواستیم به خونه برگردیم که یه نفر دستم و گرفت زهرا به همراه مدینه بودند مث اینکه منتظر سرویس بود که به دانشگاه بره اما سرویس نیومده بود و از ترس به خونه برگشته هر چی خاله گفته بود برات آژانس میگیرم گفته بود نه واسش یه آژانس گرفتیم نیم ساعت از وقت کلاسش گذشته بود میگه من روم نمیشه باید شما هم باهام بیاین سر کلاس هر چی گفتم نه قبول نکرد گفتم باشه من میام در زد و وارد شد همین که پشت سرش و نگاه کرد من خودمو پشت دیوار قایم کردم عصبانی درو محکم به هم کوبید بهش میگم تو دانشجوی مملکتی 9ترم می خوای اینجا درس بخونی دل و جرات داشته باش اما هیچ فایده ای نداره.

از دو شب قبل شروع کردم به خوندن درسام می خوام همراه با کلاس پیش برم تا شب امتحان مشکلی نداشته باشم البته اگه یه لحظه ساکت بمونن یکی ساکت میشه یکی دیگه حرف می زنه بعد از درس هم با هم ورق بازی می کنیم دیشب با هم برنامه ریزی کردیم و به دیوار زدیم که هر شب از ساعت 9تا 11 درسامون و بخونیم .

 با رفتن سحربه شهرشون صبح دیگه کسی نیست که صدامون کنه شبها که من سرو صدا می کنم  نمی ذارم بخوابن دیشب با سامعه تو حیاط خوابیدیم به قول بچه ها اصلا احساس نداریم و سردمون نمیشه صبحها هم که سحر بیدار باش می زنه و نمی ذاره کسی بخوابه جمعه صبح که دیگه صدای ضبط و تا آخرکرده و نوار بنیامین گذاشته تا ما بلند شیم صبح تا شب گوش میدن میگم ضبط داغ می کنه می سوزه نواره هم آب میشه الانم ساعت 1:04 بقیه همه خوابن جای سحرو سامعه هم خالیه.

صبح باسحررفتم خیاطی به خاطر 13 ابان خیابونا  شلوغ بود مریم هم که دوبار باهاش صحبت کردم و دیدن که نمی شه این چند وقت که خونه بودم خیلی همدیگه رو دیدیم.

هر وقت میام بنویسم یکی مزاحم میشه سامعه چند بار خواسته بخونه اما نذاشتم میگه آخرش یه روزی می خونم میگم شما چیکار به کار خصوصیه مردم دارین میگه اینجا هیچ کار خصوصی نداریم؟ مرضیه میگه این بچه ها تا چند وقت دیگه همه چی رو عمومیش می کنن و الانم که از فرصت استفاده کردم اومدم که بنویسم.

جمعه که پیروزی از استقلال برد همون روز خاله به آب گرم رفته بود و ما نتونستیم  ببینیم سحر رفت خونه دوستش از منم خواست که باهاش برم اما قبول نکردم  این پیروزی رو هم به پرسپولیسی ها تبریک می گم اون روز عصر خیابونا شلوغ همه با پرچم قرمز بیرون اومده بودن حتی بالای اتوبوس هم نشسته بودن من که بیرون نرفتم ولی فاطمه با سحرکه کلاس داشتن می گفتن که همه دوربین و موبایلشون و به طرف سرویس دانشگاه گرفته بودن و عکس می گرفتن پسر های این دورو زمونه چقد بد جنس هستند الانم برم بخوابم که خیلی دیر شده .

دوشنبه15 آبان

الان که دارم اینا رو می نویسم ساعت 1:29 نیمه شب همه جا تاریکه و بقیه خواب هستند منم با استفاده از نور چراغ کوچکی که مریم بهم داده می نویسم بی خوابی به سرم زده از این پهلو به اون پهلو می چرخم  خوابم نمی بره وقتی دفترم و واسه نوشتن از کیفم بیرون آوردم احساس کردم که کسی دفترم رو برداشته اصلا دلم نمی خواد که کسی بدون اجازه  نوشته هام رو بخونه اما مطمئنم که کسی به وسایلم دس زده تقصیر خودمه نباید دفترم رو تو کیف می ذاشتم حالا هرچه بود گذشته بعد از این باید مواظب باشم .

 یکشنبه یه کم درس خوندم با مامانی و مریم تماس گرفتم دلم واسه خونه تنگ شده اما نمی خوام برم  تا به اینجا عادت کنم سحر تماس گرفت گفت می خوام زنگ بزنم خونه هاتون تا از ماماناتون اجازه بگیرم بیاین عروسی خواهرم. سمیرا آبجیه مریم هم که نامزد کرده میگفت آبجیم گفته چرا به ستاره نگفتی؟ گفتم بهش بگو ما با همدیگه این حرفا رو نداریم من که ناراحت نشدم به نظر من ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است.

با اینکه جای بقیه خالیه ولی خوش می گذره از بچه خواستم ورق بازی کنیم به قول زهرا اومدیم پیک نیک. وقتی از نحوه صحبت کردنشون ایراد می گیرم میگن تا چن وقت دیگه نمی تونیم صحبت کنیم چون من حرفا شون و اصلاح می کنم و میگم رشته ام ادبیاته قبل خواب تو رختخواب باهم صحبت می کردیم  بقیه خوابیدند زهرا ازم خواست شب با ملاف سفیدم که گلهای آبی کمرنگ داره از جام بلند نشم چون زهره ترک میشه منم شیطنتم گل کرد ملاف رو روی سرم کشیدم و از جام بلند شدم خواستم حرکت کنم که خنده ام گرفت از صدای خنده ام زهرا برگشت و جیغی کشید و محکم به فاطمه چسپید آخه بعضی وقتها شیطنتم گل میکنه و اذیتهای نا جور می کنم.بچه ها بهم گفتن حرفهام رو رک می زنم مرغمم یه پا داره که خودم اصلاح کردمو گفتم مریم میگه مرغ تو اصلا پا نداره نمی دونم این خصوصیات خوبه یا بد اما دیگه برام عادت شده و ترک عادت موجب مرض است شب بخیر.

چهارشنبه 17 آبان                                ساعت:00:15بامداد

سامعه و سحر چون عروسیه خواهر سحر این هفته نمیان ما هم از بیکاری میریم تو شهر می گردیم مغازه ها رو میبینیم مدینه هم واسه چن روز رفته شیراز ما هم که کارمون شده خوردن و خوابیدن و اذیت کردن البته طبق برنامه ریزی درس هم می خونیم با رفتن مدینه از دس خودشو جدول حل کردنش راحت شدیم مجله اش و میاره اینجا حتی آسونترین سوالش هم می پرسه .

زهرا هم که از دس صحبت کردن من ناراضیه بهم میگه اینقد رک صحبت نکن خب چیکار کنم من طرز دیگه ای بلد نیستم صحبت کنم البته با همه اینطوری صحبت نمی کنم طرز صحبت کردنم با دوستام وبا دیگران خیلی متفاوته.

سه شنبه۸ آذر

هفته دوم شروع کلاسها بازم سرساعت8به دانشگاه رفتم مهشید تو سالن اصلی منتظرم بود با هم به کلاس رفتیم ساعت دوم که با استاد رحیمی رودکی داشتیم دخترها پیشنهاد دادند که بدیع کار کنیم ساعت بعد رودکی همه قبول کردند که یکدفعه پسر سوتکی مخالفت کرد که باید طبق برنامه پیش بریم استاد هم رای گیری کرد دخترها همه از هم حمایت کردند وپسرها هم بر ضد ما اما چون تعداد ما بیشتر بود به نفع ما شد به قول استاد برای یکبارم که خانمها دارند از همدیگه حمایت می کنند بذارین تشویق بشن ساعت2:30 کلاس تاریخ بیهقی دیر رسیدیم همین که سلام کردم استاد با صدای کلفتش گفت:برو صندلی بیار سلام تو گلوم خشکید صندلیها رو اول کلاس کنار پسر چشم سبز گذاشتیم ونشستیم این دیگه چه استادی بود پیر وکچل با شکم برآمده میگفت:ایندفعه اشکالی نداره اما دفعه دیگه باید بخونید بیاید اگه از کلاس اخراجتون می کنم بعد هم بچه ها رو جابجا کرد که شاید کسی بیرون کار داشته باشه وپسر سوتکی رو جلو ما نشوند کلاس که تموم شد پسرسوتکی از جاش بلند شد چراغهارو خاموش کرد ورفت بیرون منم عصبانی سریع بلند شدم روشن کردم پسر چشم سبز که اونجا نشسته بود نگاهم کرد وخندید تو دلم گفتم:تو دیگه چی میگی؟ ساعت زبان چندبار موبایل مهشید زنگ زد وقتی که چندبار جواب نداد استاد گفت:اینجوری تو صورتش قطع نکن برو بیرون صحبت کن خاموش کرد و نشست که یکدفعه صدای موبایل من در اومد وحشتزده خاموش کردم صدای یکی از پسرها اومد که گفت:کلاس میذارن اما متوجه نشدم کی بود استاد هم به شوخی گفت:کلاس موبایل باز شده مهشید که به حساب خودش خاموش کرده بود دوباره صداش بلند شد گفتم:برو بیرون تا بیشتر از این آبرومون نرفته فردای همون روز آخرین نفراتی بودیم که از کلاس قرائت خارج شدیم انتظام (پسرچشم سبز)چندبار دیدم میره وبرمیگرده همین که از کلاس خارج شدم به طرفم اومد وگفت:دیروز موبایل شما سرکلاس زنگ زد؟گفتم:بله گفت:ببخشید بخاطر حرفی که دیروز زدم گفتم:خواهش می کنم اشکالی نداره با خودم گفتم:من که متوجه نشده بودم کی بود چقدر با خودت فکر کردی وزحمت کشیدی تا بیای معذرت خواهی کنی. با اینکه من زیاد ناراحت نمیشم اما از دستش عصبانی بودم چون جلو همه بچه ها اون حرفو زد

هفته بعد هم که کلاسها به این صورت گذشت اینبار بچه های دیگه هم به کلاس زبان اومدند سامعه وزهرا دیر رسیدند رفتند آخر کلاس وسط کلاس که استاد تنفس داد مهشید رفت واونا هم اومدند پیش ما ما ردیف دوم پشت سر انتظام وپسرهای جهرمی نشسته بودیم اونا هم که بعضی مواقع حرفهایی میزنند که هیچ ربطی به کلاس نداره وقتی از کلاس بیرون رفته بودندصندلی بینشون خالی بود زهرا کشید عقب روش نشست همین که اومدند به انتظام گفتند:پس صندلی کو؟سحرگفت:پرید یکدفعه یکیشون برگشت وگفت:کجا؟؟؟که جواب ندادیم هرچی می گفتند از پشت سرجوابشونو می دادیم گفتند:پشت سریهامون چقدر بلبل زبونند سحر گفت:اصولا روانشناسا اینطوریند اون ساعت به خوبی گذشت.اگه نمیدونی بدون

آخرین جلسه کلاسها بود کتابهارو تموم کردیم چهارشنبه صبح سحر به همراه یکی ازپسرخاله هاش که میخواست بره خارج برگشت زنگ زد گفت:سرکلاس موبایلموخاموش نکنم منم قبول کردم ساعت دوم بود که زنگ زد سریع از کلاس خارج شدم مریم بود وقتی خواستم دوباره به کلاس برگردم استاد خارج میشد با لبخند گفت:به صحبتهات ادامه بده اینبار هم ساعت6با بچه ها وارد کلاس زبان شدیم ایندفعه شش نفری جلو صف کشیدیم بقیه دخترها گفتند:پس انتظام کجا بشینه؟جای همیشگیش بود تک وتنها جلو میشینه هیچ اعتنایی نکردیم وقتی انتظام وارد شد ودید جا نداره رفت عقب وبعد با چندتای دیگه صندلی به دست اومدند جلو کنار جایگاه استاد گذاشتند درست جلو ما وقتی استاد غفوری وارد شد گفت:چرا اینجا نشستین؟نمیدونم پسرا چی گفتند که گفت:پس رقابته حتما دفعه دیگه می چسپین به تخته سرکلاس فاطمه یادش افتاده که سوال کنه شام چی داریم گفتم:یه کم شکمتو فراموش کن تا آخر کلاس بلبل زبونی ما ادامه داشت وقتی با بقیه هستم جراتم بیشتر میشه ساعت 8شب وقتی که راننده سرویس داد زد جنگجو کسی هست جواب دادیم بله آخه خیابونی که ما پیاده میشیم اسمش جنگجوئه به قول بچه ها جنگجویان پیاده بشید.یک جلسه دیگه زبان مونده که پنجشنبه ساعت11:30شروع میشه فردای همون روز وقتی وارد کلاس شدم صندلیهای روز قبل رو خالی دیدم اما رفتیم آخر کلاس نشستیم انتظام که وارد شد موقع نشستن نگاهی به من ومهشید انداخت وسرجای همیشگیش نشست.امتحان عربی هم داشتیم که بخاطر اینکه نخونده بودم ندادیم منتظر بقیه بچه ها موندم تا باهم بریم کتابفروشی فقط سحر اومد بین راه دوتا از آشناهای سحررو دیدیم وقتی ازشون پرسید که اینجا چکار می کنی جواب داد که اومدم دیدن داداشم ومعلوم شد که ایشون خواهر انتظام تشریف دارند.

شنبه صبح با سرویس دانشگاه که دانشجوها را به شهرهای اطراف می برد به یکی از شهرها اومدیم راننده سرویس وقتی شهرمون رو فهمید گفت:که اونا آدمهای خوبی هستند ویکی رو نام برد که از قضا می شناختیم هرکاری کردیم ازمون کرایه نگرفت از اونجا یه آژانس گرفتیم تا خونه.هیچکس از اومدن ما خبر نداشت تنها کسی که میدونست افشین بود که بارها باهام تماس گرفته بود وازم پرسیده بود کی میرم خونه بدشانسی کلیدمو جا گذاشته بودم مامانی درو باز کرد وبعدشم بابایی رو صدا زد و گفت: بلندشو اینقدر سوال می کردی ستاره کی میاد حالا اومده صبحونه رو دورهمدیگه خوردیم مثل اینکه خیلی مهم شده بودم چون شب قبلش ساعت 1شب فرزاد زنگ زده بوده سوال میکرده من کی میام خواهری با امید اومدند امید از سروکولم بالا میرفت میگفتم:حداقل بذار غذا درست از گلوم پایین بره اما کو گوش شنوا همیشه روز اول که کسی میاد اینجوری میکنه اما کم کم دیگه عادی میشه عصرش مریم به دیدنم اومد فردای همون روز هم خونه خواهری بودیم شبش به خونه مریم رفتم با بچه ها هم تلفنی صحبت کردم دیشب هم که داداشی خونمون بودندازمریم هم خواستم که بیاد سه شنبه عصر هم که راهی هستم.اینجا خیلی بهم خوش گذشت اما باید رفت.

 

زندگی بودن ماست،زندگی دفتری از خاطره هاست، زندگی یعنی عشق گاه اینجا بودن گاه آنجا بودن،گاه تنها بودن گاه تنها ماندن .زندگی باغچه ایست گل بکاری اگرش گل دهدت خار دستش بدهی خار شوی یاد کن از همه کس زندگی یعنی مهر...

 

انتظار رسیدن شب

سلام من که اصلا حالم خوب نیست شماها چطورین؟البته حال شما زیاد به من ربطی ندارهمثل اینکه زده به سرم  دارم چرت وپرت میگم.                                               

بالاخره بچه ها یکشنبه صبح رفتند ومن موندگار شدم اول که اومدم بنویسم خیلی حرفها واسه گفت داشتم اما نمیدونم الان دیگه چرا هیچی یادم نمیاد مثل دیوونه ها شدم با سحروسامعه تلفنی صحبت کردم سحرکه رفته پیش بچه ها و منو سامعه دریک روز میریم میگفت:خیلی دلم برای اونجا وبچه ها تنگ شده اما من خودمم نمیدونم چم شده هم میخوام برم هم نمیتونم دل بکنم این 11روز اصلا نفهمیدم چه جوری گذشت احساس می کنم دو روزه اومدم و اصلا در کنار خانواده نبودم دلم برای اونجا هم تنگ میشه میدونم که اونجا هم بهانه گرفتنام شروع میشه اوندفعه که شب که میشد موبایل رو کنار خودم میذاشتم وهر دقیقه می گفتم:کسی یه زنگ هم نمیزنه بچه ها می گفتند:چقدر بهت تلفن کنند میدونم چرا اونجوری شده بودم شیدا وسوگند ومریم وبقیه باهام تماس میگیرن شمارمو به شما هم میدم تماس بگیرین0917.......بقیه رو نمیگم اگه خیلی دوست دارین خودتون برید پیدا کنیدخیال کردین من شمارمو به هر کسی میدم مگه از جون خودم سیر شدم                     

این حرفارو ول کنید بذارید خبرهایی که دفعه قبل یادم رفت بهتون بدم رو بگم                                                     

1-الناز معماری جزیره قبول شد اما چون که تنها بود قیدشو زد.                                                         

2-سوگند به دلایلی که خودش بهتر میدونه بعد از چندوقت به دانشگاه رفتن قیدشو زد وبه من گفته درمورد فراگیر سوال کنم تا اگه تونست بیاد پیش ما.                          

3-مهشید دوباره تصمیمش عوض شد وقراره درسشو ادامه بده رفت پولارو به حساب واریز کرد و کتاب هم خرید وبرنامه ی کلاسارو از من گرفت حالا دیگه یه همکلاسی پیدا کردم البته مهشید نمیمونه پیش ما صبح میاد و وقتی کلاساش تموم شد بر می گرده خونه.آخه رشتمون ادبیاته(واقعا جای بچه ها خالیه)                                                       

4-همون روزی که من برگردم خونه یعنی صبح جمعه 28مهر نجوا کوچولو همراه مامانش رفتند پیش باباش ومعلوم هم نیست کی برگردند شاید چند ماه دیگه شایدم چند سال

5-داداش فرزاد هم با صاحب کارش دعواش شده واومده ایران تا بعدا چی میشه روزی که اومدم میگفت:هی میگن ستاره امروز میاد فردا میاد چقدر سراغتو بگیرم.منم که امروز راهیم دیشب که فرزاد با خانمش اومده بودند(آخه ما خانوادگی عادت داریم اسم همدیگه رو صدا می کنیم نه اینکه بگیم داداش اینجاست که من داداش صداشون می کنم) کادویی بهم داد که داخلش یه شیشه عطر که روی شیشه ستاره کنده کاری شده بود وخیلی خوشکل وخوشبو بود من که خیلی خوشم اومد آخه داداشی میدونه من زیاد استفاده می کنم البته به پای خودش نمیرسم                                                           

امروز عصر میخوام برم چون چهارشنبه کلاس دارم دلمم برای بچه ها تنگ شده برای اذیت کردنشون دیشب چندبار تماس گرفتم اما نمیدونم چرا چواب نداده قطع میشد چقدر خاله رو گول زدیم مثل اوندفعه که من پاکت آبمیوه ترکوندم گفت:دخترا چی بود؟ما هم که نمیشد واقعیتو بگیم یکدفعه عصبانی میشد پرتمون میکرد بیرونبهش گفتیم:لیوان از دستمون افتاد شکست گفت:من فکر کردم ترقه بودمثل مدینه که سعی داره به خاله دروغ بگه بچه ها که رفتن تو نخش میگم چکارش دارین اینقدر بهش گیر ندین اما یه کم مشکوک میزنه مثلا اوندفعه میگفت:رئیسمون گفته تا 11شب اضافه کاری اضافه کاری گفتن ولی نه اینقدر اونم کار دولتی که ساعت2تعطیل میشه یا روز جمعه میخواست بره سرکارزنگ زده بودم به سحر دادش دراومده بود که از وقتی اومدم اینجا آسایش ندارم دلم میخواد هرچه زودتر برگردم اونجا آخه چندوقته دیگه عروسی خواهرشه خونشون هرروز شلوغه فکر کنم برای همینم زودتر رفته ما روهم دعوت کرده اما فکر نکنم بریم اونکه میگه من حتما شمارو با خودم می برم.                  

از وقتی اومدم فقط دوشب مریم رو ندیدم چند شب قبل اومد خونمون یکبارم که با عسل اومدن امید هم که یک شب رفت خونشون که اونم باعث عصبانیت و درنتیجه اینکه باباش عصبانی شده ویه کتک مفصل بهش زده گفتم:خوبه بعد از14سال انتظار به دنیا اومدی اگه زودتر اومده بودی که دیگه درجا کشته میشدیالبته بعضی مواقع خیلی آدمو عصبانی میکنه دیروز داشتم برای عمه کوچولو پرچم آمریکا می کشیدم گیر داده که رنگهارو بهش بدم منم که اعتنایی بهش نکردم سرشو به دیوار تکیه داد وکم کم خوابش برد چقدر مظلوم شده من خبر ندارم امید که میگه من دیگه خونه نمیرم. برگه ریز ریز میکرد می ریخت به بابایی گفتم:ابنو ببر به باباش تحویل بده خیلی مظلومانه گفت:من که اذیت نمی کنم این خاله داره اذیت میکنه نمیذاره کسی یه کم آرامش داشته باشه تو اتاقم که فعلا مثل جنگل مازندران میمونه وهمه کارهامو گذاشتم برای آخرین لحظه که انجام بدمو اونقدر تو حس هستم که از هیچ جا خبر ندارم که یکدفعه با صدایی مثل توپ ازجا میپری واین صدا چیزی نیست جز کوبیده شدن چوب یا چکش و چیزهایی در این مایه ها که اسباب بازی یا اسباب کارش محسوب میشه به در نیست یا هم لگد به در میزنه مثل دیشب منو از جا پرونده بعد به طرز خودش کشیده میگه حالت خوبه؟ ومیره بیرون بابا این دیگه نوبره منو زهره ترک کرده فقط برای اینکه بگه حالت خوبه؟ظهری داشتم نماز میخوندم جلوم نشسته ورفته سجده خوب وقتی تو اینجوری بشینی من چه جوری سجده کنم یا من سجده هستم رو کمرم میشینه یه لحظه آروم وقرار نداره.

آهای خبر نداری دلم داره میمیره           

تا چند ساعت دیگه من میرم ومعلوم نیست کی بیایم بچه ها می گفتند:ممکنه یک ماهی بمونیم ببینم چی پیش میاد تا اون موقع شایدم زودتر اومدیم منو فراموش نکنید و منتظرم بمونید

دیشب هرکاری کردم که این مطالب رو آپ کنم نشد الانم میخوام ادامه بدم وقتی که تموم شد آپ می کنم سه شنبه داشتم وسایلمو آماده می کردم که عصر برم که ساعت11مهشید تماس گرفت وبهم گفت:من که چهارشنبه صبح میخوام برم چرا تو امروز خودت تنهایی بری فردا با هم میریم منم گفتم:باشه مریم چندبار بهم گفته بود که با مهشید برم اما گفتم:شاید بخاطر من معطل بشه چون  باید اول وسایلمو می بردم خونه اما حالا که خودش پیشنهاد داده بود ار خدا خواسته قبول کردم یه عادت بد دیگه که من دارم اینه که دوست ندارم کاری یا چیزی از کسی بخوام مریم با شنیدن این خبر خوشحال شد و خواست که بعد ازظهر برم خونشون من هم روز آخری رفتم که پیش هم باشیم شام هم که با مریم وروبینا خوردم خوشبختانه مامانی که هیچوقت برای رفتن به خونه دوستام گیر نمیده وقتی که به شوخی چیزی به مامانی میگم مریم ازش دفاع میکنه ومیگه دروغ نگوبابایی هم که فقط سرش به کارهای خودشه ونمیفهمه ما چیکار میکنیم خوشبختانه بهمون اعتماد کردند ومنم سعی می کنم از اعتمادشون سوءاستفاده نکنم مریم که با کامپیوتر سرگرم بود منم که رو زمین دراز کشیدم و به آهنگ گوش میدادم کاست حسام بردیده که چند روز قبل روبینا از شیراز آورده بود با اینکه آهنگهاش بیشتر شاد بود اما دل من با شنیدن این آهنگ گرفت ولی خیلی از آهنگهاش خوشم اومد وقتی فکر می کنم حس وحالی که من اینجا دارم با اونجا کنار بقیه دوستام کاملا متفاوته وقتی خونه هستم تنهایی خیلی روم اثر میذاره و حس وحال دیگه دارم اما این حس و حال رو خیلی دوست دارم اونجا چون شلوغه وهر کدوم یه چیزی میگن آدم کمتر میتونه این حس وپیدا کنه در واقع نمیذارند چون همین که دیدند ساکتی هرکدوم از یکطرف پیداشون میشه وموقع فکر کردن به مسائل فقط زمانیه که میخوای بخوابی بعضی مواقع دلم برای این حس تنگ میشه زمانی که دلم میگیره

مریم کتابهامو برداشته جلد گرفته مثل کتاب بچه هاالبته من که تا دبیرستان هم می نشستم کتابهامو جلد چسبی می گرفتم من همیشه به کتابهام اهمیت میدادم حتی کتاب اون زمانهارو دارم همش برام یادگاریه مخصوصا کتاب پیش دانشگاهی سرکلاس که من ومریم می خواستیم با هم صحبت کنیم حرفهامونو تو کتاب همدیگه می نوشتیم یکبار هم دبیر بینش متوجه شد وگفت:شما دارین چکار می کنیدگوش نمیدید موقع پرسیدن دیگه میگید یاد نمی گیریم بیشتر طرف صحبتش با مریم بود بدبخت همیشه سپر بلای من میشه مثل اون روز که پاکت آبمیوه ترکوندم جناب سرهنگ بهش گفت:مگه کور بودی که ندیدی؟چندبار هم سرکلاس که با بچه ها رفتم وقتی میخوام حرفهامو بزم نزدیکه که بنویسم اما متوجه میشم که دیگه مریم کنارم ننشسته و اون دوران خوش گذشت.                                         

مریم و روبینا که از سرشب هوس بازی ورق کرده بودند اما یه نفر کم بود منم می گفتم:اگه مسلم بیاد بازی می کنم مریم میگه:چرا چندوقته به مسلم گیر دادی؟منم برای اذیت کردنش بیشتر گیر میدمبعدش که بابای مریم اومد باهامون بازی کرد که از بدشانسی هردوبار باختیم و آبرومون رفت

 از  سرشب بدجوری سرم درد می کرد وهرلحظه بدتر میشد موقعی که از جام بلند شدم نزدیک بود بیفتم سرم تیر می کشید ومثل اینکه قلبم اومده تو سرم وبا تند تند میزد که به زور دارو و آب لیوانهای آب سردی که روی سرم خالی کردم بهتر شد هر وقت درد میگیره دیگه پدرمو در میارهآخر شب هم مریم با باباش منو رسوندن اصرار داشت که بمونم اما من صدتا کار سرم ریخته آخه هیچ کاریمو انجام نداده بودم و مهشید هم 6:54 دنبالم میاد که ساعت8 کلاس داریم تا وقتی برسیم یک ساعت طول میکشه وتا شب کلاس داریم وقتی عصر به بچه ها زنگ زدم میگفتند:کی میای؟منم زهرا رو گول زدم که درو باز کنم من پشت درم وبعد از اینکه دید هیچکس نیست نفرینم کرد که چرا دروغ گفتمبا مرضیه صحبت می کردم که بقیه متوجه شدند منم ومثل قوم مغول به تلفن حمله کردند گفتم:دیگه نمیام ترک تحصیل کردم مرضیه گفت:مگه تحصیل کردی که ترک کنیاینا خیلی بدجنس هستند همش منو مسخره می کنند به من چه که شما حسودیتون میشه که کلاس کم دارم.

ایندفعه که رفتم بعضی مواقع میشینم خاطراتمو می نویسم تا بعدا مقداری از بینشون انتخاب کنم و براتون می نویسم.

خسته نباشیدددددددددددددددددددددددد.

 همدم بی کسی ها تو بی کسی اسیره

فرشتگان روزی از خدا پرسیدند:بارخدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را چرا آفریدی؟خداوند گفت:غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد.                       

                    -------------------------------

 اگرسهم من از این همه ستاره فقط سوسوی غریبی است، غمی نیست همین انتظار رسیدن شب برایم کافی است.

فقط بخاطر تو

سلام خوبین؟منم هی بد نیستم ببخشید که ایندفعه اینقدر دیر آپ میکنم خودتون که در جریان هستین تا ده روز که خونه نبودم بقیه اش رو هم بعدا براتون میگمسه شنبه 18مهر روزی که برای رفتن به دانشگاه از شهر خودم می رفتم ومریم برای خداحافظی اومد و  به من که هیچوقت عجله ندارم وآخرین لحظه به جون خودم میفتم کمک کرد تا وسایلمو جمع کنم دوری ازپدرو مادرم که همیشه باهاشون بودم ومریم که بدجوری به بودنش عادت کردم سخته اما میدونستم که به وضع جدید هم عادت می کنم ویکساعت راه هم راه طولانی نیست                              

فاطمه همراه مادرش وزهرا اومدند مامانی هم باهامون اومد وسایلمون پشت پاترول جا گرفت به شهر مورد نظر که رسیدیم اول به سراغ اون دوستمون که تو مدرسه دینی درس میخوند رفتیم مرضیه کسی بود که قرار بود با ما هم خونه بشه خواهرش دوست شیدا ودبیر ادبیات ما در دبیرستان بود خونه ای که اجاره کرده بود روصاحبخونه به کسان دیگری اجاره داده وبا هرجا تماس می گرفتیم خونه گیرمون نمیومد تا اینکه گفتیم بهتره به همون خونه سر بزنیم شاید صاحبخونه دلش برامون سوختصاحبخونه با چندتا اززنهای همسایه دم در خونه نشسته بودند صحبتهامونو کردیم گفت:یه اتاق مونده برید نگاه کنید اگه خواستید بمونید چهارنفر در یک اتاق ما قرار بود دوتا اتاق اجاره کنیم مجبور بودیم بسازیم ازکارتن خوابی که بهترهاتاقی 7متری با سه تا پنجره روبه حیاط که مورد پسند واقع شد تو حیاط با صاحبخونه صحبت می کردیم که دوتا دختر از راه رسیدند اونا هم دانشجو بودند وازیکی از شهرهای اطراف سامعه20 ساله دانشجوی ترم اول تاریخ وسحر22 ساله ترم اول روانشناسی وفاطمه یک همکلاسی پیدا کرد ویک دختر دیگه از یکی از شهرهای نزدیک شیراز دارای لیسانس حسابداری که دریکی از ادارات مشغول به کار است بعد از افطار مادرامون با کلی سفارشات به ما راهی شهرمون شدند برای تماشا ی سریالهای ماه رمضون از صاحبخونه اجازه گرفتیم،باسحر وسامعه بیشتر آشنا شدیم وتا چند ساعت بعدش مثل این بود که سالهاست با هم دوستیم که خودمون هم بعد از چندروز بهم می گفتیم اصلا خودون چه جوری با هم آشنا شدیم؟  

چقدر خوابم میاد فقط بخاطر مریم تا الان بیدارم                                                              

بذارین یه کم درمورد خونه براتون بگم این شهر هیچ چیزیش درست وحسابی نیست قبرستونش وسط شهر قرار داره از جاده که بیای پایین واز قبرستونش بگذری یه آب انبار که جلو خونمون قرار داره صاحبخونه پیرزنی که به زور عصا راه میره یا خودشو روی زمین میکشه پسرش سوئد زندگی میکنه ودوتا دختر داره که یکی دبی ویکی دیگه شیراز زندگی میکنن فقط یکی از نوه هاش که پسر جوونی بود دوبار به دیدنش اومد وبعد از اون هم رفت شیراز تمام وسایل وامکانات ما با صاحبخونه جداست.                                                                     

سه تا اتاق توی حیاط که فعلا متعلق به ماست آشپزخونه که همیشه من به بچه ها میگم مثل آشپزخونه سریال پس از بارانه دیوارهاش دودزده یک ستون وسطش داره یک تنور با سه طاقچه ودو تا سکو برای گذاشتن وسایلمون ظرفشویی وچندتا شیرآب که یکیش وسط اشپزخونه است ومن هم که همیشه سربه هوا هستم بدون توجه می رفتم که زانوم محکم به شیرآب خورد ولباسم دورش پیچید قسمت زیادی از زانوم زخمی شد و ورم کرد این حق آدم سربه هوا وشیطونه دیگه ویه یخچال کوچیک که برای همه مستاجرها بود همون شب مریم وعسل هم باهام تماس گرفتند عسل که این روزهای آخر همیشه زنگ میزد میگفت:دلم خیلی گرفته به مامانم میگم مثل اینه که از خونه خودمون رفتند.                                                              

فردای همون روز همراه زهرا به ایستگاه رفتیم تا سرویس مخصوص دانشگاه اومد چون دانشگاه خارج از شهر قرار داره اصلا امکان پیاده رفتن وجود نداره راننده سرویس مرد جوانی که چشمهای هیزی داره اصلا مردهای این شهر بیشترشون اینجورین به پیرمرداشم نمیشه اعتماد کرد راننده خیلی کم به جاده نگاه میکنه اگر کسی کنار دستش نشسته باشه وباهاش گرم بگیره که فاتحه مون روباید بخونیم اگر نه هم که همش از آینه پشت سرشو نگاه میکنه حالم از نگاهش بهم میخوره وقتی نگاهشو از توآینه می بینم حالم بد میشه به بچه ها گفتم:از الان بهتون بگم من از دست چشمهای هیزش آخرش یه روز حالم بهم میخوره ومینی بوسشو کثیف میکنممن که برنامه ام تغییر کرده بود و کلاسم به عصر موکول شده بود زهرا هم که از ساعت 9:30 اونجا یه آشنا هم پیدا کردم هم رشته ای زهرا فقط ترم5 راهنماییمون کرد وشهرمون رو پرسید وقتی گفتیم گفت:عموم اونجاست وقتی اسمشو پرسیدیم معلوم شد که عموی اون داییمه البته این قوم در هم برهمه واگه بخوام براتون توضیح بدم طول میکشه دایی من عموی اونه اما اونا هیچ نسبتی با ما ندارندومن که کلاس نداشتم به خواست زهرا به کلاسش رفتم من که از اجتماعی بدم میاد کم کم داشت خوابم می برد پسرهای کلاسشون جالب بودند قیافه جالبی که نداشتند وصحبت کردنشونم که هیچ باید تمام حواستو جمع می کردی تا بفهمی چی میگن دوباری که به کلاسشون رفتم متوجه شدم که استادها هم گوشهاشونو تیز می کنند تا متوجه می شوند پسرهای کلاس زهرا سوژه ما شدن چون سحرومرضیه هم که به کلاسش رفتند متوجه این موضوع شدند عصر همراه سامعه که اونم زبان پیش دانشگاهی داشت به دانشگاه رفتیم با اینکه درسمون مشترک بود اما کلاسمون جداگانه کلاس301 در طبقه سوم قدم که به کلاس گذاشتم پر دختر وپسر بود اما جایی برای نشستن پیدا نمیشد مونده بودم چکار کنم از کلاس اومدم بیرون وبا چندتا از بچه ها دیگه که تازه اومده بودند از کلاس روبرو صندلی برداشتیم وبه کلاس بردیم ومنتظر ورود استاد نشستیم تا اینکه استاد وارد کلاس شد اونقدر جوون بود که من خیال می کردم دانشجوئه اما وقتی به طرف میز استاد رفت متوجه اشتباهم شدم زیر 30سال،سال دومی بود که تدریس می کرد خوشتیپ و خوش قیافه حرکتهای جالبی داشت راحت حرفهاشو میزد واصل کار تدریسش بود که اونم خیلی خوب بود ساعت5:30 کلاس تعطیل شد چون که ماه رمضون بود اینجوریه وگرنه ماههای دیگه تا ساعت7:30 کلاسها برقراره بیشتر مردم شهر اهل سنت هستند ومدارس دینی هم مخصوص پسرها ودخترها وجود داره همون شب یکی از پسرهای شهرمون که مدرسه دینی درس میخوند وما خواسته بودیم خونه برامون پیدا کنه تماس گرفت وخواست که بریم باهاش تا اون خونه رو هم نگاه کنیم من وسامعه،زهرا ومرضیه باهاش رفتیم خونه رو دیدیم اتاق کوچیک بود اما امکانات بیشتری نسبت به اون خونه داشت اما خونه خودمون دلبازتر بود اینطور که خانمه می گفت شوهرش همیشه در مسافرته اما به خونه هم زیاد میومد پسر خونه هم بعضی مواقع میومد واین چیزی نبود که ما می خواستیم ما جایی می خواستیم که اصلا مرد نباشه وگرنه فاطمه روزی صد دفعه میمیره وزنده میشه چون خیلی ترسوئه همین که کسی در زد میره تو اتاق قایم میشه مثل اینکه میخوان بخورنش قرار گذاشته بودیم که هرجا میخوایم بریم6نفری باهم باشیم پس اون اتاق یا جای ما میشد یا وسایلمون پسره تا خونه همراهمون اومد وگفت:تحقیق میکنه بهمون خبر میده که بعد از چند روز خبر داد که افراد اون خونه  آدمای درست وحسابی نیستند البته ما هم قبلش تصمیم گرفته بودیم چون اون خونه اصلا مورد پسندمون نبود.                       

من که جز علافان دانشگاه محسوب میشم همراه بچه ها وقتی که تنها هستند میرم روزجمعه هم با مرضیه رفتم اما حوصله کلاس نداشتم گفتم:پایین منتظرت میمونم تا کلاست تموم بشه اما بعد که تنهایی اونجا بودم درمیان اون جمعیت از کارم پشیمون شدم با سامعه تماس گرفتم که قرار بود با زهرا بیاد وبهش گفتم:هرچه زودتر بیا اینجا دارم دق می کنم چون بعضی از پسرها هم که رد میشدند متلک می گفتندتا ساعت5:30 اونجا بودیم تا کلاس همه بچه ها تموم شد وبا هم به خونه اومدیم از شنبه تا سه شنبه هم که روزای علافی ما است چون فقط سه روز آخر هفته کلاس هست منم که فقط ساعت آخرچهارشنبه زبان دارم واز 11آبان کلاسهای دیگه ام شروع میشه.                                                               

روزهای اول اصلا هوای خونه نمی کردیم اما بعد از چندروز دم به دقیقه به بچه ها می گفتم:من میخوام برم خونه و داد بقیه رو در میاوردم شبها با هم سحری درست می کردیم فاطمه رفته بود اتاق سحر وبا اونا میخوابید ومنم از سامعه خواستم که به اتاق ما بیاد،من وسامعه اخلاق ورفتارمون با هم جور بود کم کم وسایلمون رو به اتاق اونا بردیم واتاق مارو برای نشستن انتخاب کردیم سحری وافطار رو هم با هم میخوردیم شبها تا دیروقت تو حیاط رو تخت می نشستیم وصحبت می کردیم یا بعضی شبها من وسامعه تا سحر می نشستیم وبعدش می خوابیدیم تو این مدت مزاحمتهایی هم برامون به وجود آوردند مثلا روز اول که از دانشگاه اومدیم بچه ها گفتند:که با خونه تماس گرفتند گفتند که با دخترای دانشجو کار داریم وصاحبخونه از همه جا بی خبر بچه هارو صدا کرده بود وفاطمه گوشی رو برداشته وفهمیده مزاحمه این مزاحمتهارو هرسال پسرها برای همه خونه ها به وجود میارند یا تو خیابون که میری چون هیچکدوم از خانمها این شهر چادری نیستند وقتی کسی رو با چادر می بینند حدس میزنند که یا از مدارس دینی هست یا دانشجوئه مامانی میگه اگه اینجوریه چادر سرنکن بهش گفتم:اینجوری امنیتش بیشتره و راحتترم.                           

یکبار یکی از آشناهای سحر اونطور که خودش میگفت:فقط چندبار تو کانون موقع امتحان اونو دیده اونارو تو دانشگاه دیده ودوبار به خونمون اومد ومشکلاتی رو برامون به وجود آورد وباعث ترس بچه ها شد سحر که تا 2روز حال درست وحسابی نداشت حتی خواست درس رو ول کنه بره اما با خبرکردن شوهرخواهرش واینکه دیگه هیج خطری وجود نداره خیالش راحت شد وتصمیم گرفتیم که دیگه هیچکدوم به اون دختر محل نذاریم.                                                          

مریم هم یکبار با روبینا وخواهر وشوهر خواهرش به دیدنم اومد از چند روز قبلش می گفتم:که قراره مریم بیاد سامعه میگفت:پس این دوستت کی میاد تو که با این مریمت مارو کشتیاون روز گفتم:من ساعت3 میام کنار پست وایمیستم تا شما بیاین اما هرچی اونجا موندیم خبری نشد سامعه گفت:دیگه تابلو شدیم فکر میکنن اومدیم سرقرار اینارو نگاه کن چندبار رفتن و اومدند یه پسری هم بود با مو و ریش بلند سامعه گفت:همه رو برق می گیره مارو چراغ نفتیچندبار تا آخر خیابون رفتیم وبرگشتیم اما فایده نداشت یکساعت اونجا علاف بودیم تماس هم نمی تونستم باهاشون بگیرم برگشتیم خونه تا اینکه ساعت نزدیک 5بود که زنگ زدند وگفتند:کجایی ما رسیدیم اما پیدات نمی کنیم گفتم:اونجا بمونید الان میام هنوز دوکلمه با مریم صحبت نکرده بودم که بعد افطار گفتند که میخوان برگردند.                                                            

صاحبخونه هم که چون بچه ها خیلی بهش احترام میذاشتند وکارهاشو انجام میدادند وهمش خاله خاله می کردند خیلی باهامون مهربونه که باعث تعجب بچه هایی که قبلا مستاجرش بودند شده بود حتی یکبار بعد از افطار به بچه ها گفت:که بریانی درست کردم بیاید با هم بخوریم همه بچه ها رفتند به جز من و وقتی مامانی اومده بود بهش گفته بودند مامانی گفته بود اون همیشه در مورد غذاهاش وسواس داره و باید از تمیزی غذا مطلع باشه وگرنه نمیخوره حتی به منم گیر میده،خوب من چکار کنم هرکاری می کنم بی اعتنا باشم نمیتونم حتی لیوان مخصوص به خودم دارم اینم واقعا مرض بدیه که من دارم اون دختره که کارمند بود برای چند روز به شهر خودشون رفت وچون یکی از درهای اتاقش به آشپزخونه باز میشد بچه ها می رفتند ضبطش رو روشن می کردند ومی گفتند:با اجازه مدینه(اسمش مدینه است) دیگه ورد زبونمون شده بود زمانیکه اومده بود هم وقتی کاری که اصلا به اون مربوط نبود هم می گفتیم:با اجازه مدینه.                                                                     

دوباره چهارشنبه رسید وروزی که کلاس داشتم اونروز سحر که بیکار بود گفت:من باهات میام وارد کلاس که شدیم برعکس هفته قبل کلاس خلوت بود دخترها یکطرف وپسرها طرف دیگه کلاس ما هم مثل بقیه کلاسها دخترها بیشتر از پسرها هستند  یکیشون که ردیف صندلیشون تو ردیف ما بود تا اومدن استاد یه ریز سوت میزد و وسط کلاس هم گذاشت رفت سحرهردفعه که یادش میاد میگه اون پسره زنده زشت رو یادت میادیکی از پسرهارو به سحر نشون دادم گفتم:این همون پسریه که ازش بدم میاد. روزی که برای ثبت نام رفته بودیم منتظر ایستادم تا وقتی که نوبت من شده حالا که من میخوام مدارکمو تحویل بدم این پسر که یکساعت بیکار ایستاده اومده پشت سرمن ودستهاشو دراز کرده که مدارکشو تحویل بده منم که دوطرفم پسرها ایستاده بودند واونم که از پشت سر مثل اینه که داره کولی میگیره خودمو کنار کشیدم تا کار اون دیوونه تموم بشه یه پسر با پوست سیاه وموهای فرفری،اینقدر استاد خوب درس داده بود که سحر گفت:از دفعه های دیگه میخوام بیام سرکلاس شما گفتم:باشه بیا چون کلاس زبان عمومیه حضور وغیاب صورت نمیگیره.دم در دانشگاه منتظر سرویس بودیم مثل اینکه رفته بود خونشون افطار کنه بعد بیاد سراغ ما همون موقع موبایلم زنگ زد شوهر خواهری بود گفت:چرا موبایلتو خاموش کردی؟گفتم:سرکلاس بودم چطور مگه؟گفت:ما الان تو شهرتون هستیم آدرس خونه رو بده آدرس رو بهشون دادم من شماره خونه رو بهشون نداده بودم که هروقت من جواب ندادم با اونجا تماس بگیرن چون سرکلاس موبایل رو خاموش می کنم سرویس هم با نیم ساعت تاخیر اومد مامانی با شوهر خواهری اومده بودند که اونا هم بعد از رسیدن من به خونه رفتند من کلاس نداشتم ومی تونستم برگردم خونه اما بخاطر بچه ها موندم که جمعه همه با هم بریم بعد از رفتن اونا بود که دوباره بهونه خونه رو گرفتم گفتم:کم کم داشتم عادت می کردم وقتی می بینیشون دوباره داغ دلت تازه میشه مرضیه هم تایید کرد روزهای اول به بچه ها می گفتم:بچه ها چه غلطی کردیم چی از جون خودمون می خواستیم واونا هم تایید می کردند مرضیه میگفت:سال اول اینجوریه بعد عادت می کنید. منم که همیشه هرکاری رو شروع کردم تا تهش میرم پس این چهارسال ونیم رو تحمل می کنم اونجا به حرف زدن بچه ها هم گیر میدادم و حرفهاشونو تصحیح می کردم ومی گفتم:رشته ام ادبیاته اگه روزی ده بار این کلمه رو تکرار نمی کردم اموراتم نمی گذاشت بچه ها می گفتند:این با ادبیاتش مارو کشت حالا خوبه که اصلا کلاس نداری اگه بگی زبان انگلیسی بیشتر بهت میاد چون کلاس رفتی اونجا من هفته ای 1ساعت کلاس داشتم وبقیه هفته خواب وعلافی تشریف داشتم خودمم خنده ام می گرفت با این همه کلاس چه برسه به بچه ها شبها هم که موقع خواب تا نیمه های شب اذیت می کردم و بقیه نمی تونستند بخوابند آخرش هم یا سامعه میگفت:بیا بریم تو حیاط یا کم کم خوابشون می برد همیشه آخرین نفر که می خوابید من بودم ازاین رختخواب به اون رختخواب می رفتم وقتی هم که می خواستم مثل بچه آدم بخوابم بقیه نمیذاشتند مثل مرضیه که همیشه موقع خواب دستش طرف من درازه وسامعه هم از طرف دیگه میگه تو خواب که داری گدایی میکنی برای منم بکن گفتم:چقدر گدایی کنم خسته شدم خودم که دستام از دوطرف درازه شماها هم که دستهاتون درازه به کدومتون کمک کنم.  

پنجشنبه عصربا زهرا رفتم ایستگاه مینی بوس که اومد سوار شدیم وصندلی آخر رو انتخاب کردیم داشتم چادرم رو درست می کردم که با ترمز محکم راننده نزدیک بود پرت بشم کف مینی بوس چطور تونستم دست به صندلی بگیرم ومانع افتادنم بشم هنوزم برام جای تعجب داره وگرنه کارم ساخته بود آخه کسی که رانندگی بلد نیست چرا میاد راننده میشه تو شهر با سرعت زیاد داره میره نزدیک بود به یه پیرمرد بزنه که به موقع پیچید وترمز کرد و دوقورتو نمیشم باقیه میندازه گردن اون بدبخت هیچکدوم از بچه ها جوابشو ندادند چون میدونستند که نباید بهش رو داد اینطور که بقیه میگن کار همیشگیه جمعه صبح هم با زهرا رفتم که استادشون نیومد به سامعه قول داده بودم زنگ بعد میرم کلاس اون آدم علاف کار دیگه که ندارهاما چون سرویس اومد منم رفتم خونه که سامعه زنگ زد وناراحت شده بود که چرا نموندم عصر همان روز هم با مرضیه رفتم به بچه ها گفتم:ناراحت نباشید سرکلاس همتون میامکلاسشون پردختر بود ویک پسر تک وتنها جلو نشسته بودما به بقیه می خندیدیم وضع کلاس اینا که بدتر بود آمار داشتند بیشتر استادها جوون هستند اصلا از حرکتهاش خوشم نیومد خیلی کارهاش تو ذوق میزد چشمهاش قرمز بود مثل اینکه همیشه اینطوریه فقط به یک دختر توجه داشت به قول مرضیه مثل اینکه کسی دیگه سرکلاس حضور نداره میگفت:کار همیشگیشه وقتی اومدیم خونه ماشینی که قرار بود برامون بفرستند منتظر ما ایستاده بود از سامعه وسحرخداحافظی کردیم وبه طرف شهرمون حرکت کردیم اونا هم قرار بود دنبالشون بیان به خونه که رسیدم مامانی سفره افطار روآماده کرده ومنتظر من بود اینطور که مامانی وبقیه می گفتند:پوستم صورتم خراب شده بود وسیاه شده بودم مامانی که میگفت:دلم نمیخواد نگات کنم گفتم:چکار کنم آبش اصلا به درد نمیخوره مثل آب نمکه تو دهنت بکنی شوره همه دست وصورتامون خراب شده بود من هم که روزهای اول مثل این بود که پوست کلفتی روی لبم به وجود اومده بود ولبهام هم که کنارش پاره شده وکم کم که داشتیم به آب وهواش عادت می کردیم اومدیم اینجا فکر کنم باید یه بسته سفید کننده بخرم واستفاده کنممنی که هیچوقت استفاده نمی کنم برای اینکه مثل افریقایی ها نباشم کرم استفاده کنممریم که هر بار میرم خونشون کلی میوه به خوردم میده که برای پوستت خوبه من ماهی یکبار هم میوه نمی خوردم یه شب اونحا بچه ها میوه آوردند به منم تعارف کردند یکساعت نشستم دارم انار می خورم بعد جلو بچه ها گرفتم میگم:بچه ها این سیب از کجا اومده که یکدفعه متوجه اشتباهم شدم مرضیه همیشه بهم میگه تو چرا اینقدر حواس پرتی مخصوصا بعضی مواقع واقعا دیگه قاطی میکنی هر شب میرم خونه مریم به جای اینکه اون بیاد من میرم شبهای اول که با هم به نماز قیام می رفتیم از 12تا 2نیمه شب وروز عید هم که عصر به خونشون رفتم وعیدی هامو گرفتم روبینا رفته از تمام اعضای خانوادش برام عیدی گرفت میگه دانشجو هستی خرج داری میخوای گوجه بخری بخوریمن تو این مدت تنها چیزی که نخوردم گوجه بودهروز بعد عید یکی از خاله هام از شهرهای اطراف اومد و پنجشنبه هم یکی دیگه خاله ام از وقتی که شنیدم دارن میان اعصابم خورد بود اصلا ازشون خوشم نمیاد برعکس عمو وعمه هام که از خدامه بیان خونمون از خاله ام خوشم نمیاد مخصوصا دخترخاله ام سعیده چون یه مدت بیخود بی جهت همه جا نشسته پشت سر من حرف زده حرفهایی که هیچکدومش درست نبوده وهمه حرفهاشو اومدند بهم گفتند چون اون کسان یا دوستام بودند یا فامیلها که فامیل اون فامیل منم هستند باباهامون پسر عمو هستند عمه اش زن عمومه البته خواهر ناتنی مادرمه خاله ام هم دست کمی از دخترش نداره اسم هر کسی رو ببری یه چیزی بهش میگه من اصلا از اینکار خوشم نمیاد خوشبختانه سعیده نیومده بود از شب قبل به خونه عموش رفته بود خاله با دوتا پسراش ودختر کوچیکترش نیره که خیلی از خواهرش بهتره واینطور که فهمیدم اونم دل خوشی از سعیده نداره دوتا شاخه گل صورتی برام آورده بود هرسال که تو یک مدرسه درس می خوندیم هر روز صبح چند شاخه گل برام میاورد.                                       

بعد از اومدنم امروز تنها روزیه که مریم روز ندیدم راستی چهارشنبه به دیدن دوست شیرازیم که امسال هم شوهرش اینجا دبیر بود رفتیم خودش شب قبلش تماس گرفت و ازم خواست که حتما با فاطمه به دیدنش بریم این چند روز تعطیلی پدرو مادرش به دیدنش اومده بودند وباهاشون آشنا شدیم.

سامعه وسحرهم چندبار باهام تماس گرفتند اما من بی معرفتی کردم روزا که یا خوابم یا سرگرم یه کاری شبها هم که با مریم هستم فقط یه شب بعد از مدتها که یادم نیست کی هست رفتم خونه خواهری این امید خان هم که دیگه کاملا جا خوش کرده اصلا خونشون نمیره میگیم بیا بریم خونتون میگه خودتون بریم من نمیام آخه درو قفل می کنند نمیذارند بیایم امشب هم که هر کاری کردیم گولش بزنیم واز دستش فرار کنیم نشد واون زودتر از ما از خونشون زد بیرون مثل همیشه شیطونه البته بدتر شده میگن حلالزاده به خاله اش میره اینم یه ضرب المثل جدید درش دخل وتصرف شده آخه رشته ام ادبیاته خوب خسته نباشید تلافی این مدت که نیومده بودم رو کردم آخه از وقتی اومدم کامپیوترم ویروسی شده بود واصلا نتونستم ازش استفاده کنم زنگ زدم به پسر یکی از آشناها که همیشه درستش میکنه برده خونشون از اول تمام برنامه هامو پاک ودوباره نصب کرده شده مثل روز اولش هیچی برنامه ندارهیک هفته پیشش بوده امروز وفردا می کرده ونمیاورده ت اینکه پنجشنبه آورد خوب حالا دیگه واقعها خسته نباشید من که واقعا خسته شدم از بس که از این حافظه ودست وچشمم استفاده کردم آخیش تموم شد معلوم نیست دوبار من کی بیام آپ کنم بای تا یه های.دیگه عکسهای بهتری ندارم همش پاک شد                                                             زیبایی عشق را به وجود نمی آورد بلکه عشق است که زیبایی را به وجود ما آورد.  

دلم براتون تنگ میشه

روز شنبه از مريم هم خواستم كه باهامون بياد براي خريدن مانتو من هميشه آخرين لحظه اقدام مي كنم مريم وعسل مي گفتند كه از اونطرف كه داري ميري مانتو هم بخربريد خودتونو مسخره كنيدرفتيم سراي امام حسين طبقه پايين فقط مانتو مي فروشند 1:15 مغازه ها رو نگاه كرديم تا وقتي كه خريديم ماماني كه هرجا مي رفتيم مي نشست مي گفت:خسته شدم بعد از خريد مانتو هم به سراغ كارهاي ديگه رفتيم تو يه مغازه ماماني مي خواست آينه بخره فروشنده گفت:انشالله خريد آينه براي عروسي دختراتونماماني گفت:من كه دختر ندارم فروشنده اشاره به من ومريم كرد كه من گفتم:زن پسراشيمبعدش كه مي خواست بيايم بيرون فروشنده به من گفت:مادر شوهرت كه آينه نخريد ازخنده داشتم منفجر مي شدم چقدر زودباور بود فاطمه با مامانش رو هم ديديم مامانش ازمون خواست كه همراه فاطمه بريم تا كفش بخره مي گفت:شماها بهتر ميدونيد چه نمونه كفشي بخريد ساعت 12:20 رسيديم خونه خريد خانما هميشه طولانيهمريم روهم باخودم آوردم خونه يكساعت بعدش روبينا تماس گرفت وگفت:كه ميخوان برن بندرعباس ومريم هم بره مريم ازم خواست كه به ماماني بگم تا اجازه بده باهاشون برم گفتم:جراتشو ندارم خودت بگو ميدونستم چيزي نميگه فوقش ميگفت:نرو مريم چندباز ازش خواست اول گفت:نه اما بعدش گفت:هرچي خودش بگه گفتم:من نظري ندارم اگه بگي برو ميرم بگي نه هم نميرم بالاخره قبول كرد خواهر بزرگتر مريم باشوهرو بچه هاش دنبالمون اومدند از اونطرف هم دنبال داداش مريم رفتيم و به طرف بندرعباس حركت كرديم ساعت6 رسيديم 3ساعت تو راه بوديم اول بندر يه سرباز نيروي دريايي جلومونو گرفت يه پاكت غذا دستش بود ازمون خواست كه ببريم جلوتر كنار يه بلوار بديم به دوستاش كه گفتيم به شهر وارد نيستيم وبعد گفتيم گناه داره مي بريم بهش گفتيم: بدين يه جوري پيدا مي كنيم كه سربازه گفت:نه تا وقتي شما پيدا كنيد بچه هاي مردم از گرسنگی  میمیرن اينقدر جالب گفت كه چند لحظه هممون داشتيم مي خنديديم يكراست به خونه خاله مريم رفتيم بعد از افطار كردن من مريم رفتيم يه اتاق ديگه استراحت كنيم دختر خاله اش آفاق كه كلاس اول راهنماييه هم اومد كنارمون نشسته بود يكريز صحبت مي كرد بعد از مدتي مريم خنديد گفت:من صبر كردم ببينم كي حرفهات تموم ميشه اما مثل اينكه تمومي نداره آفاق بلند شد همونطور كه هندي ميخوند مي رقصيد منم كه مثل اينكه يه فيلم تماشا مي كنم چون 30 ساعتي شده بود كه نخوابيده بودم خوابم برد اونقدر گيج بودم افشين كه زنگ زده بود با اينكه موبايلم داخل جيبم بوده متوجه نشدم اوندفعه هم تو بندرعباس كه بوديم زنگ زده بود تو كيفم بود نشنيدم شانس خودشه ديگه چه ميشه كرد يه لحظه احساس كردم صدام ميزنند واز جام بلندم مي كنند وقتي يكم حواسم سرجاش اومد ديدم بچه هاي خواهر مريم با مريم، آفاق، الناز وفرنوش بالاي سرم هستند فكر كنم هركس ديگه بود با ديدن اون همه آدم از ترس سكته مي كرد الناز دنبالم اومده بودند كه منو ببرند بهشون خبر نداده بودم كه غافلگير بشن اما مگه ديگران ميذارن خاله مريم به زن عموي الناز گفته وگفته به كسي نگو اونم به خاله سيما گفته واينكه به كسي نگه خاله سيما هم راست رفته كف دست عمه گذاشته كه يكي ميخواد بياد حدس بزنيد و گفته فلاني ميخواد بياد گفتن به كسي نگيد من ميخواستم عمه رو غافلگير كنم به غير از عمه كس ديگه كه نيست غافلگيرش كنم اينا هم با اين راز نگهداريشوناول محسن از سركار اومد گفت:چه عجب اومدي؟ گفتم:من هفته اي يكبار اينجام بعدش شوهر عمه وقتي وارد اتاق شد بلند شدم وحالشو پرسيدم يكدفعه يه جوري شد مثل كسي كه چيز عجيب غريبي ميبينه پاكت از دستش افتاد گفت:تويي؟ من فكر كردم النازه براي همين ترسيدم آخه ميگم چرا اينجوري ميشه اون كه اونجا بود چرا دوباره اينجاست؟ بخاطر شباهت زيادمون به همديگه اگه كسي مارو نشناسه فكر ميكنن دوقلو هستيم البته تفاتهاي زيادي داريم.

ساعت10خاله سيما اومد بالا وگفت:كه خاله ي مريم زنگ زده گفته بياين بريم كنار دريا با الناز وخاله سيما دنبالشون رفتيم يه خيابون با خونه عمه فاصله داره اول رفتيم بين دست فروشها يه ماشين كنترلي براي اميد خريدم نمي خواستم ايندفعه هم دست خالي باشم وسه تا عروسك كوچيك يكيشو به مريم دادم رفتم كنار مريم كه تو پارك با سمانه دختر خواهرش بازي مي كرد اونو به دست آفاق سپرديم وبه طرف دريا رفتيم از روي سنگها گذشتيم و رفتيم پايينتر كفشهامونو درآورديم تا نيفتيم سنگهاي خيس ليز بودند الناز هم به جمعمون پيوست بقيه هم از بالا نگاه مي كردند چندتا پسر اونطرفتر شنا مي كردند آب دريا خيلي بالا اومده بود وموجها ميومدند ودوباره به عقب برمي گشتند من كه نميتونم يه جا بند بشم يه سنگ رو نشونشون دادم وگفتم: ميخوام برم رو اون يكي دست مريمو گرفتم ورفتم رو اون سنگ اما هنوز درست روش قرار نگرفته بودم كه پام ليز خورد وسوار اون سنگ شدم كه صداي جيغ مريم بلند و توجه همه به طرف ما جلب شد من كه تو هيچ موقعيتي صداي جيغ از گلوم بيرون نمياد فكر كنم حنجره ام مشكل دارهاگه يكم اونطرفتر پرت شده بودم داخل آب مي افتادم وشنا هم بلد نبودم حالا بيا و درستش كن لباسم خيس شده بود وپاهام زخمي تا خونه خودمو به زور رسوندم پشت پاي چپم خراش شده بود ومچ پاي راست وساق پام و زانوي راستم هم ورم كرده وكبود شده بود اگه ديگران دل برام مي سوزوندن مي گفتم:هركي خربزه ميخوره پاي لزرشم ميشينهاگه الان اونجا بودم هم دوباره مي رفتم شب هم خونه عمه بودم تا سحر با الناز نشسته بوديم وبعد از سحري خوابيديم ظهر اسباب بازي كه فرنوش براي ناديا خريده بود روباز كرديم ما هم مثل بچه هاييم فرنوش خونه درست مي كرد من گفتم: حصار دورش رو درست مي كنم والناز هم ماشينش وداشتيم به خودمون مي خنديديم كودكان گذشتهعصرش مريم تماس گرفت گفت:آماده بشم با داداش مياد دنبالم بريم كنار دريا كه بعدش دوباره گفت:تا وقتي من به خودم جنبيدم كه رفته بوده بيرون موندني شديم بعد از افطار دوباره تماس گرفت گفت:دست وپامو جمع كنم مياد دنبالم اول ميريم براي روبينا شلوار بخريم وبعدش حركت كنيم گفتم:من كه چيزي ندارم كه بخوام دست وپامو جمع كنم خودمم با لباس تنممن 5دقيقه اي آماده شده بودم اونم براي مسافرت مريم كه دم به دقيقه بهم ميخنده باورش نميشه من كه يك ساعته آماده مي شدم براي مسافرت 5دقيقه اي آماده بشمشوهر خواهر مريم دنبالم اومدند رفتيم خونه خاله اش فكر كردم مريم اونارو دنبالم فرستاده اما اونم از اونطرف دنبال من رفته بود واقعا كه چه شيرتو شيري شده بود تو حياط خونه خاله اش به انتظار موندم هرچي خواهرش گفت:بيا داخل گفتم:نه خوبه اينجا منتظرش مي مونم مسلم(برادر مريم) همراهم اومد تا كنار دريا رفتيم هرچي گشتيم پيداشون نكرديم با اون پاي چلاقم اون همه راه دنبالش رفتم پيداش نكردم با اون كفشي هم كه پوشيده بودم آخه وقتي همراه مريم باشم به كفش پاشنه بلند احتياج دارم چون كوتوله به نظر ميرسم مشكل از من نيست مشكل از قد بلند اونه من چكار كنم كه رشدش زياده حالا ميگه چشمم زده ماشالله مسلم با اينكه از نظر سني از مريم كوچيكتره ولي قدش بلندتر اينا هم با اين قد درازشون مشكل ساز شدنددلم ميخواست پوست از سرمريم بكنم اما حيف كه نميتونم اصلا بلد نيستم پوست از سر كسي بكنم چه برسه به مريم وقتي مريم اومدند اشاره به درخت وسط حياط كردم گفتم:ببين از بس اينجا منتظرت موندم علف كه هيچي درخت زير پام سبزشدعمه به من ميگفت:يه مدتي پيششون بمونم گفتم:بايد برم دست وپامو جمع كنم كلاس دارم آفاق هم به مريم چسپيده بود ساعت8:30 از بندرعباس خارج شديم سمانه دختر كوچيكه خواهر مريم هم كه نصف راه رو خوابيده بود بلند شده سرحال وانرژي ذخيره كرده بود باهام بازي مي كرد مريم هم كه ازم مي خواست كمربند ببندم تو اين يه روز همه بهم مي گفتند:امانتي يا سفارشيتو راه هم كه يكدفعه يه شتر نميدونم از كجا اومد تو جاده ظاهر شد نزديك بود باهاش تصادف كنيم ساعت11:50رسيديم.

ديروز هم به اميد زنگ زدم ورفتم دنبالش آوردمش خونه از اون روزي كه مامانش اونو برد نديده بودمش دلم براش تنگ شده بود عصري دوباره مامانش اومد دنبالش شب به مريم گفتم بياد پيشم قبل از اومدن مريم عموي اميد اونو آورد مثل اينكه خواهري خونه نبوده كتابهام رو برداشته بود داخل كيفم ميذاشت حتما ديده ساك حالش بعد از يك هفته هنوز خالي افتاده داشت كمك مي كرد هركردوم از كتابامو يه قسمتي از كيف گذاشته بود حتي ميون سياه زشت پشمي رو هم داخل كيف جا داده بودكارتن شرك رو كامپيوتر گذاشتم نشوندمش جلوش تا نگاه كنه مثل اينكه خيلي خوششش اومده بود قشنگ نشسته ونگاه مي كرد مريم هم كه اومد لباسامو  جمع وجور كرد قرار بود با مريم وخواهرش بريم اما از بس اين فاطمه گير ميده از 2روز قبلش ماشين گرفتند از كاه هم كوه مي سازن حوصله قهرشو نداشتم براي همين به خواهر مريم گفتم:بهتره با فاطمه برم هميشه عجله داره برعكس من كه عجله اي در كارهام نيست درست متضاد هم چهارشنبه كلاس دارم اون فقط يكساعت زبان پيش دانشگاهي تا 10آبان فقط اين درسو دارم واقعا كه علافمعصر سه شنبه هم ميريم ماماني با مامان فاطمه همراهمون هستند به حساب خودشون ميخوان خيالشون از بابت جاي ما راحت باشه.صاحبخونه رو ببين كه چه جور آدميه.

هيچكس قادربه كنترل وپيشگويي آينده نيست اماهرچه بيشتر براي به وقوع پيوستن روياهاي آينده ات برنامه ريزي كني،نگراني واضطراب درزمان حال كمترخواهدشد                                   

 

نمیدونم اسمشو چی بذارم

چهارشنبه بعد از افطار نشسته بودم كه تلفن زنگ زد وقتي برداشتم قطع كرد با خودم گفتم:حتما روبيناست دوباره زنگ زد روبينا بود گفت:سلام گفتم:سلام مگه مرض داري اذيت ميكني؟بدون اينكه جوابمو بده گفت:سلام خداحافظ وگوشي رو گذاشت بعد از مدتي دوباره زد گفتم:چه مرگته اذيت ميكني؟ اما گوش هم نداد وگفت:سلام خداحافظاين ديگه نوبره.

داشتم سايت دانشگاه آزاد رو نگاه مي كردم كه سوگند ازم خواسته بود چون كامپيوتر خودشون ماههاست بهم ريخته هرچي تعميرش مي كنند ميگن درست شده اما خونه 2روز بيشتر كار نميكنه سرگرم بودم كه مريم پي ام داد وقتي كه فهميد اونجام چون افلاين رفته بودم نفرينم كرد كه البته روبينا داشت تايپ مي كرد مي گفت:ميخوايم بريم گردش ميايمثل اينكه به اونطرف زنگ زده بودند ماماني گفته بود با اتاقم تماس بگيرند كه اشغال بوده قطع كردم ومريم زنگ زد گفت:به ديگران گفته اگه ستاره بياد منم ميام گفتم:باشه منم ميام.آماده شدم ورفتم با اينكه مريم اون همه عجله مي كرد آماده نبودند من فكر مي كردم منتظر من هستند روبينا هم كه مثل هميشه ديوونگيش گل كرده بود سربه سر ما ميذاشت منم حسابشو رسيدم يكبارم از فرصت استفاده كرد دوتا لگد بهم زد فرار كرد كه تو چارچوب در مريم يقه شو گرفت وكشيدش داخل تا مامانش نفهميده چندبار رو كمرش كوبيد وگفت:حالا اگه ميخواي بروساعت10:10بود كه خواهرش وشوهرش هم اومدند و راه افتاديم تو ماشين هم كه نگو تا برسيم سه تايي به سروكله هم ميزديمشوهر خواهرشم كه ازمن ومريم طرفداري مي كرد اين وسط روبينا تنها بود وموقعي كه مي خواست بره خوراكي بخره هم پرسيد چي براتون بخرم؟كه روبينا گفت:از اينا كه طرفداريشونو ميكني بپرس بقيه نظرشون اين بود كه بريم پارك حاشيه خيابون اما مريم مي گفت:نه بريم يه پارك ديگه اين وسط مريم هم كه هي قربون صدقه خواهر بزرگش مي رفت به طوري ميشه گفت:پاچه خواري مي كردتو پارك موقعي كه ازماشين پياده مي شديم يه خانم وآقايي تو ماشينشون نشسته بودند روبينا گفت:آهاي آرومتر  بخور خفه ميشي گفتم:توچكار به ماشين مردم داري داخلشو نگاه ميكني؟وسايلمون رو برديم سرجاي هميشگي پارك از هميشه خلوت تر بود وچون ديروقت بود بيشترشون تعطيل كرده بودند من ومريم رفتيم طرف سرسره بزرگ بقيه گفتند نميايم اونا هم داشتند تعطيل مي كردند اما بخاطر ما موندند سه بار با مريم تنهايي سر خورديم وقتي مي خواستيم برگرديم سروكله روبينا وشوهر خواهرش پيدا شد وگفتند:كه اينبار 4نفري بريم ماهم از خدا خواسته قبول كرديم شوهرخواهرش وقتي رسيد بالا گفت:اي بابا اين كه وحشتناكهبار اول زياد جرات نداشت اما همراهمون شد ولي بار دوم معلوم بود كه ترسش ريختهبعد از اونم كه يه كم با مريم رفتيم اونطرف پارك كه واقعا خلوت بود و هيچ اثري از آدميزاد نبودبرگشتيم پيش بقيه اونا نزديك مجسمه طاووس نشسته بودند كه زيرش به صورت حوض بود مريم مي گفت:اين آرامگاه منه گفتم منو اينجا چال كنند منم كه يكجا بند نميشم دستمو به دم طاووس گرفتم رفتم بالا مي خواستم برم رو گردنش اما بقيه گفتند: ميشكنه(مگه شيشه هست)وچون جايي براي دست گرفتن وبالا رفتن نداشت منصرف شدم چون ممكن بود از بالا بيفتم پايين يه بلايي سرم بيادحالا بيا و درستش كن رو دمش خوابيدم گفتم:من كه اينجا مي خوابم شما بريدوچون نرم بود آروم از روش سرخوردم اومدم پايين بعدشم يه دوري تو شهر زديم وساعت12:20منو رسوندند ورفتند. 

عشق گل رزاست-يك ارتباط عاشقانه همانند گل رز است.چقدر دوام مي آورد؟هيچ كس نمي داندعشق مي تواند گذشته هاي تلخ راازبين ببرد عشق مي تواند ازآن شما شود كافيست كه عاشق شويدتا درانتها ببينيد آن چه كه بسمت شما برمي گردد تنها وتنها عشق است نه چيزديگر.اگرعشق را ترك كنيد مي ميريد.همه آرزو مي كنيم تا گل رزمخصوص خودرا بيابيم تاآن گل رز،عشق را برايمان به ارمغان آورد ومواظب آنكه دوستش داريم باشد                          

 

مرنجان دلم را

سلام خوبين؟ حرفي براي گفتن ندارم هرشب ميرم خونه مريم به جاي اينكه بخوام به دوريش عادت كنم دارم خودمو بيشتر بهش وابسته مي كنم به قول روبينا كه بهم مي گفت:مثل زنبور كندو بستم خونشون و خونگي شدم امشب هم كه با مريم حسابي روبينا رو كتك زديم و ازاتاق بيرون كرديم تا ديگه فضولي نكنه ما بزرگتر كوچيكتر سرمون نميشه.

امروز يه آهنگ از تلويزيون ديدم كه منو به ياد شعر بزم محبت در كتاب ادبيات(2) پيش دانشگاهي انداخت شعري از طبيب اصفهاني كه به نظرم خيلي قشنگه وتقديمش مي كنم به مريم

غمش در نهان خانه ي دل نشيند  

                                       به نازي كه ليلي به محمل نشيند

به دنبال محمل چنان زار گريم     

                                    كه از گريه ام ناقه(شتر)در گل نشيند

خَلَد گر به پا خاري،آسان برآيد   

                                     چه سازم به خاري كه در دل نشيند

پي ناقه اش رفتم آهسته،ترسم  

                                     غباري به دامان محمل نشيند

مرنجان دلم را كه اين مرغ وحشي 

                                     زبامي كه برخاست مشكل نشيند

عجب نيست از گل كه خندد به سروي 

                                       كه دراين چمن پاي درگِل نشيند

بنازم به بزم محبت كه آن جا  

                                      گدايي به شاهي مقابل نشيند

 

                     طبيب از طلب در دوگيتي مياسا

                     كسي چون ميان دو منزل نشيند؟

 اگه معني شو بدونيد خيلي قشنگه ما كه هميشه سركلاس با كمك دبيرمون معني مي كرديم يه عالمي داشت كه هيچ وقت تكرار نميشه.

بلبل خوش آواز

ماه رمضون كه بهتون خوش ميگذره؟نميدونم روزه مي گيريد يا نه اما اگه نمي گيريد براتون متاسفم يعني براي اونايي كه نمي گيرند چون شكم اونقدر ارزش نداره كه لذت روزه گرفتن رو از دست بديد من كه تا سحر بيدارم و سحر خونه رو روي سرم ميذارم تا ديگران بيدار بشن ميدونم كه اگه خوابيدم بزور بيدار ميشم يادش به خير سالهاي قبل كه همگي دور هم بوديم ديگه موقع سحر چند بار ميومدند من ومنصور رو صدا ميزدند افشين چندبار صدامون ميزد عصباني هم نميشد اما زمانيكه فرزان ميومد بزور جارو جنجال بيدارمون مي كرد آخي جواني بگذرد تو قدرش نداني

منو هم دعا كن نازنين

گل عشق

بازم نميدونم از كجا شروع كنم خسته نشدم اما شروعش يه كم سخته.

يكشنبه بعداز افطار مريم زنگ زد كه با هم بريم مسجد گفتم:امشب نميام چون ماماني وخواهري ميخوان برن مسجد واميد قراره پيش من بمونه فرداشب ميام اما بعد از نماز بيا اينجا اونم گير داده بود كه من برم آخرش بعد از نماز مريم اومد باهم نشسته بوديم ساعت22:30 تلفن زنگ زد دختر همسايه بود كه مي خواست برم كامپيوترشو درست كنم  داشتم شاخ در میاوردم من كه چيز زيادي از كامپيوتر نميدونم واينكه چه كسي منو به اون معرفي كرده بود چون فقط تو مدرسه مي ديدمش هيچ ارتباط ديگه اي باهاشون نداشتيم گفتم:باشه يه وقت ديگه الان مريم خونمونه ازم خواست گوشي رو به مريم بدم تا دعوتش كنه بعد از قطع تلفن آماده شدم مريم كه گفت:ميره خونشون پس تا نزديك خونشون رسوندمش حالا كه اين همه منتشو كشيده بودم تا اومد هم اينجوري شد خواهر نوشين هم اونجا بود ومعرف من اون بود اين فاميل با يكبار برنامه كامپيوترشونو درست كردن فكر ميكنن من مهندسم شكر خدا اينجا هم شرمنده نشدم ودرستش كردم البته نه كاملا.

همه چيزو دست كاري مي كنم همه وسايلو يا درستش مي كنم يا خرابترفقط نرم افزاري كار نمي كنم سخت افزاري هم هستم مثل ضبط و تلويزيون وتلفن و...من بايد رشته فني مي رفتم نه ادبيات

دفعه قبل گفتم كه اميد اينجا اتراق كرده بهش گفتم:اميد كمدلباسهاتو هم بيار اينجا منم كه دارم ميرم تو اتاق من بشينظهر صداي مامان رو شنيدم كه مي گفت:اگه ستاره بفهمه دعوات ميكنه حدس زدم دوباره چكار كرده ميره كنار آب سرد كن آب ميخوره باقيمانده شو لاي در اتاق من ميريزه يا عمدا ليوان پر ميكنه ميريزه لاي درچندبار دعواش كردم اما بازم كار خودشو ميكنه بهش ميگم بچه نكن چند بار كه آب روي فرش بريزي بوي بد ميده واتاقم بوي كثيف مياد هركاري كه بخواي از دستش ساخته است هميشه سروكارش با پيچ وآچار واين نمونه وسايلاستعصري مامانش اومد دنبالش به صدتا قول و وعده و وعید با خودش بردش اونم بزور مي گفت:عادت ميكنه چند شب كه خونه بمونه ديگه شبها نمياد خونتون بخوابه وقتي هست اذيت ميكنه كه نزديكه آدم ديوونه بشه وقتي هم كه نيست مثل اينه كه خونه سوت وكوره البته مگه من برگ چغندرم خودم از سوت وكوري درش ميارم.

بعد از افطار رفتم دنبال مريم ورفتيم مسجد تو مسجد دنبال جا مي گشتيم كه فاطمه اومد پيشمون و خواست كه بريم اونطرف به مريم گفتم:پس زودتر بيا بريم تا گيرمون نينداختند به صورت نامحسوسي دخترها خودشونو از مادرها جدا كرده بودند اوندفعه ما اون قسمت ايستاده بوديم اين قسمت هم وقتي كه 6 ركعت نماز خونديم ديديم كه از بس سروصدا مي كنند آخه بعضياشون چند ركعت از زيرش در مي رفتند حرف ميزدند ترجيح داديم بريم جاي خودمون چون بزرگترها همراه پيش نماز نمازشونو مي بستند ما هم با بزرگترها نشست و برخاست كرديمبا اينكه چندتا كولر وپنكه روشن بود داشتم از گرما خفه مي شدم يكبار كه مريم دست كرد موهام رو كه بيرون اومده بود درست كنه تعجب كردمن اصولا خيلي گرمايي هستم به مريم گفتم:نگاه كن دوستت هم اومد منظورم خانمي بود كه همين كه مريم وارد مسجد ميشد صداش ميزد كنارش وايسه مثل اينكه ديرش شده بود هروقت مريم چيزي مي گفت:اسم اون خانوم رو مي بردم گفت:گير دادي ها گفتم:خيليبه مريم ميگم:صبركن چند روز ديگه مياد براي پسرش خواستگاريت

بعد از 1:15دقیقه كه تو مسجد بوديم از اونطرف رفتيم خونه مريم.با مريم بازي كامپيوتري مي كرديم كه روبينا هم اومد مريم بالاي سرمون ايستاده بود موهامو باز كرد و از دوطرف بافت بعدهم رفت سراغ روبينا با اينكه مخالفت كرد اما كار خودشو كرد روبينا منو مسخره مي كرد كه مثل دخترهاي زمان شاه وپيرزنها شدمخيلي هم خوشكل شده بودم وقتي خواستم بيام موههاي بافته ام رو مثل هميشه كه باز بود گيره ی مو زدم كه از دوطرف برگشت رو گيره ام آويزون شد روبينا مي گفت:مثل خرگوش شدم خيلي هم خوبه مگه خرگوش چشه خيلي هم نازه.ماماني هميشه ميگه براي اينكه ريزش موهام كمتر بشه و نشكنه ببافم اما من قبول نمي كردم حالا مريم كارشو راحت كرده بهش فكر نكنين من ومريم هستيماگفتم:حالا به مريم ميگم هر روز برام ببافه مريم با داداشش منو رسوند بهش گفتم:كجا دارين ميرين منم باهاتون ميام به داداشش گفت: پس برگرديم اين خودشم مي خواد باهامون بيادبهش ميگم:بيا سحري رو بخور بعد برو دم در رو زمين چهار زانو نشسته مثل اينكه رو فرش خان نشستهميگه خوب بيار تا بخورم آخرشم رفت.

ماماني از الان به فكر آماده كردن وسايل منه مثل اينكه ميخوايم بريم سفر قندهارگير داده كه برو خوابگاه من خيالم راحتتره گفتم:نه نميشه اينجوري بهتره خوابگاه پشت دانشگاست بيرون از شهر براي خريد واينكه داخل شهر كاري داشته باشيم مشكله واينجوري داريم باهم كل كل مي كنيم البته ميدونم كه آخرش اتاق مي گيريم.


عشق يك طرفه آخرش جدايي دردناكي خواهد بود اشكاتو پاك كن نازنين،دستاتو به آسمان دراز كن نازنين،و خوشبختيش رو از خدا بخواه اگه دوستش داري،ميدوني منم دلم گرفته،انسان هميشه به آرزوهاش نمي رسه بعضي وقتا بايد كبوتر وجودتو آزاد كني و بذاري بره،بذاري آنجا كه خوشبخته زندگي كنه اينو بگم كه كبوتر تو قفس ميميره ميدونم دوستش داري ميدونم اشكت داره ميريزه ميدونم رفتن هميشه پرغمه ميدونم آشكاتو پاك كن مگه تو خوبي وخوشي اونو نمي خواي پس تو بايد خوشحال باشي نازنين،اشكاتو پاك كن نازنين منو هم دعا كن نازنين.

مزاحم تلفني

جمعه شب بعد از افطار زنگ زدم به مريم كه باهم بريم مسجد روبينا برداشت منم هوس كردم اذيتش كنم بار اول قطع كردم ودوباره تماس گرفتم بازم خودش برداشت چندبار الو گفت به جاي جواب فوت كردم يه لحظه ساكت شد وبعد آروم گفت:كوفت به زورجلو خندمو گرفته بودم چون معلوم بود ترسيده دوباره فوت كردم بازم گفت:كوفت براي اينكه خندم لوم نده دست جلو گوشي گرفتم گفت:خوب حرف نزن بگير بشين تا پول تلفنت زياد بياد بلند خنديدم كه فهميد منم وهرچي از دهنش دراومد بهم گفت  گفت:ترسيدم گفتم:خوب مريم رو صدا كن تا بگم برات آب قند درست كنه گفت:مريم خونه نيست تو مي فهميدي كه من خونه تنهام اذيت مي كردي؟گفتم:من از كجا بدونم حالا مريم كجا رفته؟گفت:خونه خاله ام هروقت كه من تنهام اذيت مي كني كه بترسم دفعه قبل هم تنها بودم آخ چه حالي ميده اذيت كردن روبينا مامان كه رفت خونه عمه منم گرفتم خوابيدم ساعت 11 با صداي زنگ تلفن بيدار شدم روبينا بود مثل اينكه مزاحم تلفني داشتند فكر كرده منم تقصير خودمه اذيت مي كنم حرفمو باور كرد و گفت كه مريم رو صدا ميكنه ولي بگم خودم زنگ زدم گفتم:باشه روبيناجون اينجا لوت دادم مي خواستي دروغ نگي به من چه به مريم گفتم:آدم خوابه ميان يقه شو مي گيرن که اذیت می کنی متوجه نشد چی میگم به مريم گفتم:توكه نبودي منم كه حوصله ام سر ميره خوابم برد تويي كه به من بال وپر ميدي بال پرواز مني مريم كه باورش نميشد مي گفت:بامني؟ گفتم:آره الان از خواب بيدار شدم نمي فهمم چي ميگم مريم كه هيچوقت از من حرف درست وحسابي نمي شنوه گفت:پس هروقت خواستي تماس بگيري اول يه كم بخواب.

 بازيگر مورد علاقه من

افشين هم كه ساعت1:30 نصف شب زنگ زده میگه:ايديتو باز كن ميخوام باهات صحبت كنم با منصور اومده بودند آخرشم نفهميدم چي شد فقط چرت وپرت گفتند وگفتند امشب كه نميشه فرداشب ميايم

شنبه بعد از خوندن نماز صبح گفتم حالا كه دوساعتي وقت دارم بخوابم اما هرچي از اين دنده به اون دنده چرخيدم فايده نداشت كم كم داشت خوابم مي برد كه ساعت6:45 با صداي زنگ تلفن بيدار شدم اون وقت صبح كي ميتونه باشه به جز يه خروس بي محل كسي كه هميشه عجله داره فاطمه بود من كه بهش گفته بودم به آژانس گفتم ساعت8 دنبالمون بياد فاطمه مامانشم همراهش بود و زهرا دوست نوشين دخترعموي مريم كه اونم دانشگاه ما ولي رشته علوم اجتماعي قبول شده مهشيد مثل اينكه نمي خواست بياد اوندفعه هم كه اومده بود مي گفت:بيام بخونم كه رودكي و...چندصدسال قبل چيكار كردن به من چه ربطي داره؟مهشيد اصلا حوصله درس خوندن نداره نوروز هم كه مي خواد عروسي كنه آخرش که ول میکنه اگه بياد براش خوبه چون فرزند شهيده وخيلي ازش حمايت ميشه.

اول رفتيم آموزش وپرورش فاطمه مي گفت:بهش گفتن تاييديه بياره ازاونجا مارو فرستادن پست دم در پست همين كه خواستم پياده بشم دنبال كيفم مي گشتم اما پيداش نكردم و وقتي خوب فكر كردم يادم اومد تو آموزش وپرورش در دفتر امتحانات روي ميز جا گذاشتم با عجله برگشتيم همين كه وارد شدم آقاهه كه پشت ميز نشسته بود لبخندي زد وبه كيفم اشاره كرد از پست هم به طرف شهر مورد نظر حركت كرديم رانندمون هم خاطره هاي جالبي تعريف مي كرد كه باعث شده بود ما فقط بخنديم به شهر مورد نظر كه رسيديم مثل دفعه قبل به نظرم دلگير نيومد مثل اينكه كم كم داشتم عادت مي كردم هي به فاطمه مي گفتم:4سال بايد اينجا درس بخونيم من كه نمي تونم خودش يه عمريه اما خوب ديگه هر كه طاووس خواهد جور هندوستان كشد اول رفتيم بانك كه شهريه رو به حساب واريز كنيم فرمهارو پر كرديم يه نگاهي به پشت سرم انداختم به فاطمه كه طرف راستم ايستاده بود نگاه كردم ودقيقا يه جمله مثل هم رو همراه باهم به زبون آورديم اونم اينكه اون پسر رو نگاه كن شبيه افشينه(خواننده ديگه ازت بدم مياد) موهاشو ژل زده وسيخ كرده بود خوش تيپم بود حتي از افشين زيباتر بود با اينكه كنارم ايستاده بود وفرمش كنار دستم بود به ذهنم نرسيد يه نگاهي هم بهش بندازم اما بقيه شهرش ورشته اش كه تاريخ بود رو كشف كرده بودند بعد از تمام شدن كارمون رفتيم به دانشگاه وارد ساختمان چند طبقه اي اونجا شديم البته من با اينكه دوبار رفتم هنوز توجه نكردم تا بفهمم اونجا چند طبقه هست منم با اين بي توجهيم بعد از تحويل دادن رسيد وكسب كردن اطلاعات بيرون اومديم كه فاطمه گفت:نگاه كن افشين هم اومد گير داده بود به اون پسره اسم هم كه براش گذاشته بود كلاسها چهارشنبه 19مهر آغاز ميشه وما قراره اتاق بگيريم ويك روز قبل از شروع كلاسها بارو بنديلمونو جمع مي كنيم ميريم از اونطرف هم به كتابفروشي كه آدرسشو از دانشگاه گرفته بوديم رفتيم وكتابها رو تهيه كرديم هر كدوم رو هم كه نداشتند قرار شد بعدا بريم بگيريم و بعدشم به ديدن يكي از دوستان كه از سال قبل در همون دانشگاه رواشناسي ميخوند ودر يك مدرسه ديني هم بود رفتيم كه كتابهاشو كه مامانش داده بود براش ببريم قرار بود اون برامون اتاق پيدا كنه و خودشم با ما زندگي كنه دفعه قبل هم كه به اون مدرسه ديني اومديم مديرشم به ديدنمون اومد وباهامون دست داد نوبت من كه رسيد دستم يه جرقه زد مثل اينكه به فيوز وصل باشم يه جوري نگام كردو رفت فكر كنم فهميده بود من خود شيطونم و يك ساعت بعدش به شهر خودمون رسيديم ساعت1بعدازظهر نمازمو خوندم وخوابيدم اما مگه اين اميد ميذاره چونم رو گرفته و سرمو مي بره مياره لگد كه ميزنه و روسرم غلت ميزد ناي اينكه بخوام دعواش كنم هم نداشتم مامان رو صدا زدم گفتم:بيا منو از دست اين نجات بده اومده اينجا اتراق كرده هركاريش مي كنيم كه بره هم فايده نداره سرما هم كه خورده مگه قحطي بوده كه رفته سرماخورده واقعا كه كم كم داره بي تربيت ميشه يا به قول خودش(بي تَرَ بَي)

بعد ازافطار مريم زنگ زد كه بريم مسجد مي گفت:ساعت7:15 اونجا باشم منم كه از بس اذيتش كردم نزديك بود ديوونه بشه آخه من اگه اذيت نكنم مي ميرم مريم هم كه دستش تو پنكه سقفي افتاده بود همش تقصير قد ودست درازشه يك ساعتي و نيمي تو مسجد بوديم و فاطمه ومهشيد وليلي(همكلاسيم) و چيپ ارتش (صولت)هم ديدم مريم ازم خواست برم خونشون گفتم:نه زن داداش فرزاد خونمونه.

ماه رمضان مبارك 

اميد گير داده بود كه ميخوام برم خونه نجوا هرچي بهش ميگيم نجوا خونه پدربزرگشه قبول نميكنه ميگه خونه خودشونه ونزديكه وميخوام برم ديدنش هرچي هم بهش گفتيم بريم ديدن ناديا وهر كي كه بخواي قبول نكرد فقط گفت:نجوا باباش از مغازه يه ماشين فرستاد ومن وخواهري وماماني لشكري كشي كرديم رفتيم خونه عمه كه نجوا اونجا بودند اونم ساعت9:51 اونموقع چه وقت بیرون رفتنه بعضيا اين موقع دارند خودشونو براي خواب آماده مي كنند مثل سوگند كه خواب بود مي خواستيم اميد رو ببريم خونشون البته برديم اما هركاري كرديم دنبالمون راه افتاد اومد مامانش ميگه عادت ميكنه اما فكر كنم كار از كار گذشته چون عادت كرده


 روزانتظاربه پايان مي رسدازديشب كه فهميدم مي خواد بياد تاپ وتوپ قلبم نذاشته بخوابم وهي صداش روبرام بلند وباز هم بلندتر ميكنه ميگه لحظه هاي انتظارت داره تموم ميشه.بيقراري هايي كه براي رسيدن يه همچين روزي كشيدم گرچه سخت اما شيرين بود.امروز روزقشنگيه برام،دوانتظارشيرين به دووصل شيرين تر تبديل ميشن.خيلي ها ميگن عاشقي رو ديداربدونيم اما به نظر من ميشه نديد وعاشق بود وعاشق موند...ومن همچنان عاشقم

                                          

ديدين گفتم زود ميام قبل از خوندن اين همه مطالب بهتون خسته نباشيد ميگم

ببخشيد كه مطالبم اوندفعه خوب نشد آخه اونا عجله داشتن منم هنوز وسايلمو جمع نكرده بودم داداشي بايد مي رفت اينجا هم كه هر روز پرواز به مقصد دبي داره ماه رمضوني برنامشونو عوض كردند وفقط شنبه داشتند وماهم با كمك عمه ام ودختر عمه اميد كه تودفتر هواپيمايي هست تونستيم بليط گيربياريم بعد از خوردن سحري ونماز صبح شوهر عمه ام(پدرناديا)دنبالمون اومد از اونطرف دم در خونه سوگند ايناهم رفتيم چون زن داداش فرهان چندتا بسته داشت ساعت5:10 دقيقه بود كه از شهر خارج شديم شوهر عمه زد به جاده خاكي واز راههاي صحرايي رفت چون مي گفت:اين راه نزديكتره.جاده اي كه بيشتر قاچاقچي ها از اون عبور مي كنن بحث در مورد اونا بود داداشي تعريف مي كرد چند ماه قبل كه تو همدان سرباز بود يكبار موقع اومدن صاحب اتوبوس چندتا بسته سيگار تو دستگاه جاسازي كرده بوده كه بين راه دستگاه داغ ميشه وسيگارها همه آتيش مي گيره(آخ جون چه شود)و مثل اينكه دستگاه هوس كرده بوده سيگار بكشه

يك ساعت در جاده خاكي به پيش رفتيم تا اينكه به آسفالته رسيديم اطراف جاده ها بيابوني وبرهوت بود كوههاي اطراف جاده وشهرها وروستاها بعضي روستاها در وسط كوهها قرار داشت خونه هاش به10تا هم نمي رسيد فرزان گفت:ستاره چي ميشد تو اينجا به دنيا اومده بودي؟يكدفعه گفتم:خدانكنه كه خودمم خندم گرفت واقعا اونا چقدر به سختي زندگيشونو مي گذرونند اينطور كه معلوم بود از همه چي محروم بودند.

درختهايي كه در كنار جاده قرارداشت هركدوم دور ازهم روييده بود به نظرم خيلي جالب بود به ماماني گفتم:اگه خوابم برد وقتي رسيديم بندرعباس بيدارم كن من عادت تو ماشين خوابيدن ندارم اما شب قبل نخوابيده بودم روزقبلشم فقط2ساعت من از وقتي رمضون اومده درست وحسابي نخوابيدم اون موقع هم خوابم نبرد از بس گرممون شده بودكنار يك آب انبار بزرگ ايستاديم آب انبار پرپر بود يك سطل آب برداشتيم وبه صورتمون زديم آب زلال بود كه دلم مي خواست بخورم اما روزه بودم اطراف آب انبار آب ريخته بود وقورباغه هاي خيلي كوچيك وقشنگي بازي مي كردندقور قور قورباغهوقتي براي خاله سيما تعريف مي كردم گفت:مي خواستي بندازيشون تو شيشه بياري گفتم:مي خواستم بيارم براي افطار اما شيشه نداشتم يكدفعه ازحرفم پشيمون شدم باخودم گفتم: اگه ناراحت بشه چي؟كه با صداي خنده اش خيالم راحت شد ساعت9 رسيديم خونه عمه دوطبقه است كه در طبقه اول مادربزرگ الناز وخانواده عموش زندگي مي كنند وطبقه دوم عمه يك ساعت بعدش النازگفت:بريم بخوابيم تو اتاق يه بالشت وسط انداختيم و دوتايي سرمونو روش گذاشتيم وحرف مي زديم كه فرنوش(زن داداش الناز)هم اومد اونم يكطرف ديگه بالشت خوابيد الناز گفت:سرمونو زيرپتو كنيم تا هركسي داخل اومد نتونه شناسايي كنهيكدفعه گفت:ميدونين مثل چي شديممثل پنكه واقعا راست مي گفت چون هركدوم يكطرف بالشت خوابيده بوديم مثل پنكه كه سه بال داره الناز مي گفت وما مي خنديديم حتي چيستانشم برامون مي گفت من كه كم كم خوابم برد ونفهميدم چي دارن ميگن دوساعت بعدش با صداي فرنوش بيدار شدم كه مي گفت:ما داريم ميريم بيرون اگه مياي آماده شو با الناز وفرنوش به لوازم التحرير فروشي رفتيم وبه چندتا سوپر ماركت كه شير بخرند اما نداشتند مريم هم اون موقع زنگ زد ظهر بود كه بقيه هم از سركار برگشتند ساعت2بود كه  من و ماماني وبابايي وباباي ناديا وعمه در يك ماشين ومحسن هم ماشين باباشو برداشت با فرزان از كنار دريا عبوركرديم ومن از دور تونستم دريارو ببينم من خيلي دريارو دوست دارم بعد از مدتي به فرودگاه بين المللي بندرعباس رسيديم فرودگاه بزرگ اما خلوت بود اونجا نشستيم تا اينكه نوبت پرواز دبي رسيد داداش وسايلشو تحويل داد باما خداحافظي كرد و وارد سالن انتظار شد پرواز ساعت4:30 عصر بود نيم ساعت ديگه مونده بود محسن بايد مي رفت سركارش تومغازه لوازم يدكي باباش كار مي كرد اينبار سوار ماشين اون شديم چون اون دفعه اين مامانا همين كه غيبشون ميزد مي گفتند كجا رفتند؟ازنوع نگراني هاي مادرانه راه دورتر به خونه رو انتخاب كرده بود كه شهر رو هم بهمون نشون بده به خونه كه رسيديم هركسي افطاري خودشو برمي داشت ومي رفت به طرف محل كارش بعد از افطار عمه ومامان وبابا رفتند خونه خاله بابام،من والناز و فروش هم ساعت8تاكسي گرفتيم رفتيم به «ستاره جنوب»و«نيلي»هردودر كنار هم قرار داشت هواي داخلش برعكس بيرون خنك ودلچسپ بود تا ساعت9مغازه هارو نگاه مي كرديم فقط يك ساعت براي مريم خريدم يادم نمياد هيچوقت به مسافرت رفته باشم و چيزي براي خودم خريده باشم به چندتا مغازه عطرفروشي سرزديم وپرسيدم كه عطر «سينما»دارن كه نداشتند از اونجا هم دوباره تاكسي گرفتيم برگشتيم خونه.

 

غروب چه زيباست

سحر هم با صداي عمه بيدار شدم بعد از خوردن سحري بحث برسرموندن ورفتن ما بود عمه اصرار داشت كه بمونيم ومامان مي گفت:ميريم چون شوهر عمه مي خواست برگرده گفتم:من مي خوابم وقتي تصميم گرفتين خبرم كنيد كه با قول دادن مامان به اينكه بعد از رمضان ميايم اومدني شديم الناز گفت: حتما مثل اوندفعه كه چندسال طول كشيدسال اول راهنمايي هم كه با مامان وبابا اومديم رمضون بود ولي بعد از اون من دوبار ديگه با داداشي ويك بارم ازطرف مدرسه اومدم عمه گفت:خوب ستاره تو بمون گفتم:منم مجبورم تا چند روز ديگه برم كارهاي ثبت نام رو تموم كنم وگرنه حتما مي موندم 4:50 حركت كرديم بين راه رفتيم پمپ بنزين كه در كنار يك ميدون كه دوتا دولفين روبروي هم قرار داشتند واونطرف ميدون دوتا دروازه بزرگ بود كه بالاش نوشته بود منطقه يكم نيروي دريايي بعد از پركردن باك ماشين حركت كرديم شبهاي بندر واقعا زيباست چراغهاي راه آهن همه روشن بود وهوا رو به روشنايي مي رفت موقع رفتن داداشي باهامون بود والان جاش خالی بود رو صندلي دراز كشيدم هردفعه كه مي رفت خوابم ببره ماماني صدام می كرد بلندشو رسيديم پليس راه بار دوم گفتم:چرا صدام مي كني؟الان داشت خوابم مي برد گفت:باشه دفعه ديگه بيدارت نمي كنم هم خواب بودم هم صداهارو مي شنيدم ساعت8:45 دم در خونه بوديم جالب اين بود كه هم موقع رفتن وهم اومدن باباي مريم رو هم ديديم وباهاش صحبت كرديم هيچ جا خونه خود آدم نميشه همين كه رسيديم گرفتم خوابيدم تا عصر وبي خوابي هامو جبران كردم زدم بعد ازافطار به مريم زنگ زدم گفت:همين الان مي خواستم باهات تماس بگيرم گفتم: مگه خبر داري كه اومدمگفت:مگه اومدي؟گفتم:آره ازم خواست باهاش برم مسجد گفتم:امشب نه چون خسته ام فرداشب ميام وشب رفتم خونشون اميد هم با خواهري اومدند قبل از افطار چون خواهري گفته بود براي افطار چيزي آماده نكنيد ميارم اميد گريه مي كرد گفتم:چي شده گريه ميكنه؟گفت:گفته میخوام با بابام برم منم گفتم:بيا بريم خاله گفته يه اسباب بازي قشنگ برات آوردم من قصد داشتم يه چيزي براش بخرم اما فكر نمي كردم به اين زودي بيايم براي همين نتونستم چيزي بخرم من چون هربار جايي مي رفتم يه چيزي براي اميد مياوردم خواهري فكر نمي كرد اين بار دست خالي بيام.

بسه ديگه خسته شدم شماها هم خسته شديد البته اگه دلتون نميخواد نخونيد هيچ اصراري در كار نيست*من برم كه خوابم مياد


شب رادوست دارم چون ديگررهگذري ازكوچه پس كوچه هاي شهرم نمي گذردتا سرگرداني مرا ببيند.چون انتها را نمي بينم.تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم.شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دوراشك هاي يخ زده ام رادرگوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيندشب را دوست دارم:چرا كه اولين بارتورا درشب يافتم ازشب مي ترسم:تورا درشب ازدست دادم.ازشب متنفرم،به اندازه ي تمام عشقهاي دروغين با آفتاب قهرم،چرا شبها به ديدارم نمي آيد                                  

زود برمي گردم

مي خواستم كامل براتون بنويسم كه روز دوشنبه كه براي ثبت نام رفتيم چكار كرديم اما زياد وقت ندارم پس خلاصه براتو مي نويسم شايد هم كامل نوشتم اگه وقت داشتم شب قبلش رفتم خونه مريم تا ساعت12شب اونجا بودم روبينا هم سوغاتي يه عطر گل مريم برام آورد به قول خودش هميشه مي خواد كه بوي اون بدم اين اميد خان هم خوابيدن خونه ما به دهنش مزه كرده چون دوبار اومده بود.

صبحش ساعت7:45 ماشيني كه خبر كرده بودم دنبالمون اومد فاطمه قبلا پرسيد به كي گفتي:منم گفتم دفعه قبل هم با همين راننده رفته بوديم چون اصلا عجله نداره وهرجاكه بگي ميره گفت:دوستته؟*واقعا كه چه حرفها اون پسرش از من بزرگتره دوست چيه؟من اگه خواسته بودم دوست پسرداشته باشم الان دوستهاي زيادي داشتم اول رفتيم شهرقديم پويندگان دانش مداركمونو گرفتيم چقدرهم امضا داديم وانگشت زديم هركي از راه مي رسيد مي گفت:كجا وچه رشته اي قبول شدين؟*مدير موسسه رو هم ديديم سال قبل كه اوم سركلاس وبرامون صحبت كرد همين كه دهنشو باز مي كرد دندوناي آخر دهنشم معلوم ميشد و همه بچه ها به زور جلو خنده خودشونو گرفته بودند من كه بار اولم بود كه چنين آدمي رو مي ديدم .بعدش رفتيم شهرجديد و دادگاه فتوكپي برابر با اصل گرفتيم وعكاسي مورد نظرم كه هميشه ميرم سال قبل يه عكس گرفتم هردفعه كه لازم دارم اونو مي برم از روش ظاهر مي كنم چون عكسه خيلي خوشكل دراومده ساعت 10 به طرف شهر مورد نظر حركت كرديم اول به يك شهر ديگه رسيديم و شهر بعدي شهر مورد نظر بود تو ماشين داشت خوابم مي برد چون شب قبلش 1ساعت خوابيده بودم وبعد از سحري نخوابيدم تو ماشين مي ترسيدم چشمامو روهم بذارم چون با حركت ماشين وصداي آهنگي كه پخش ميشد خوابم مي برد لبهام خشك شده بود به شهر مورد نظر كه رسيديم اصلا به دلم ننشست بار اولي بود كه اونجارو مي ديدم دانشگاه بيرون از شهر قرار داشت وقتي وارد ساختمان چند طبقه دانشگاه شديم مملو از جمعيت بود همه براي ثبت نام اومده بودند اول فرمها رو پر كرديم وهركدوم به جايگاه مخصوص رشته هاي خودمون رفتيم خلاصه تا ساعت 12:30 اونجا بوديم اما بازم يه بار ديگه بايد بريم اونروز اينقدر خسته بودم ظهرهم كه اين اميد نميذاشت بخوابم مي خواست باهاش بازي كنم اما من حوصله نداشتم يه 2ساعتي خوابيدم شبش مريم تلفن كرد گفت:مي خوام بيام الانم خيلي عجله دارم چون داداشي قراره از راه بندرعباس عصر سه شنبه بره دبي ما هم قراره بريم خونه عمه جون براي همين بعد از نماز صبح حركت مي كنيم منتظر من باشين اگه خدا بخواد زود بر مي گردم خداحافظ.كم كم بايد روبينا رو بفرستم گدايي چون خرجم داره ميره بالا

اكنون زمانه اي است كه مادريك روزچندبارعاشق مي شويم اكنون زمانه اي است كه عشق رافقط درويترين مغازه هاي كتاب فروشي ميتوان ديداكنون زمانه اي است كه عشق رابه بهاميتوان خريدزمانه اي كه مادرآن هستيم يادمانه تكرارهادروغ ها بيوفايي ها وشكستن هاست        

فراموش نكن

بالاخره ماه مبارك رمضان هم رسيد با اينكه معلوم نيست امروز ماه رمضان باشه اما گفتن روزه بگيريد خوب ما هم بچه حرف گوش كني هستيم

پارسال ماه رمضون چقدر خوب بود مخصوصا سحرهاش بعد از خوردن سحري ميومديم نت تا صبح به نظرم ميرسه امسال با پارسال خيلي متفاوته ديگه اون حال وهوا نيست نميدونم چرا.

ديروز روز اول مهر بود هرسال تو مدرسه وبين دوستان بوديم اما امسال ديگه از اون روزا خبري نيست اون روزهاي شاد واذيتها وشيطنتها و شوخي هاي سركلاس باز هم صداي سرويس مدارس يادش بخير من هميشه يك ساعت قبل از اومدن سرويس بيدار مي شدم امابازم آخرين لحظه به سرويس مي رسيدم چون بي خيال مي نشستم نه صبحونه مي خوردم ونه آماده مي شدمبعضي مواقع هم رانندمون چون هرورز مي ديد آخرين لحظه ميرم  روز بعدش زودتر ميومد وجا مي موندم ومنم منتظر نمي موندم تا با سرويس بعدي برم ومتلك بارم كنه وپياده مي رفتم و دمشو قيچي مي كردمهر چند اون همه راه حال خودمم گرفته مي شد بعضي مواقع هم تاكسي مي گرفتم مثل اينكه امسال مدرسمون شده راهنمايي ودبيرستان يه جاي ديگه است اما اونجا خودش يه چيز ديگه بود.دارم ميرم به مدرسه

ديروز صبح مريم هم زنگ زد باهم صحبت كرديم ازم خواست كه برم به ديدنش بهش ميگم تو بيا ميگه:تو ازمسافرت اومدي واجبه من به ديدنت بيام يعني برعكسش كه خودش از مسافرت اومده ومن بايد به ديدنش برم2بعداز ظهر بود كه مريم بي خبر اومد سوغاتي هم يه خودكار قشنگ برام آورده بود وقتي بازش كردم نيشش بيرون بود اما من ار فضوليم دستمو گذاشتم رو دكمه اش كه نيشش رو امتحان كنم كه يكدفعه يه چيزي مثل برق از انگشتهام گذشت وحشتزده به خودكار نگاه كردممريم هم بهم خنديد بله كار خانومه كه خواسته با هديه اش واقعا منو زهره ترك كنه ويه بسته ستاره وماه هاي شب تاب كه خودش همشو به ديوار اتاقم زد حتي به لوستر هم آويزون كرد رو ديوار با چسبوندن ستاره ها love نوشته بود حالا وقتي به ديوار اتاقم نگاه مي كنم هرجاش نشوني از مريم داره ستاره ها گل روي ميز ولاي قرآن شعرهايي كه روي ديوار نوشته وبا امضاي مخصوصش امضا كرده به قول خودش با يه تير دو نشون زده امضاهايي كه حالا ماههاست ديگه برام نميكنه ازم قول گرفت كه رفتن شب به خونشون  سرجاش باشه منم گفتم:ببينم چي ميشه مي خواستم برم اما يكدفعه خواهري زنگ زد وگفت: برم خونشون باهام كار داره وبرنامه هامو بهم زد.

شب وقتي كه مي خواستم از خونه خواهري بيام خونه اميد به گردنم آويزون شد ومجبور شدم با خودم بيارمش ازخونشون تا خونمون دويديمخونه هم اينقدر اذيت كرديم ازخنده هاش خيلي خوشم مياد براي همين همش قلقلكش ميدم سرمو ميذاشتم رو كمرش ومي گفتم:بالشته اونم پادار چون حركت ميكنه تا ساعت2:30نيمه شب بيدار بود بعد هم ازم خواست كه پيشش بخوابم دستمو رو كمرش بذارم برام حرف زده تا وقتي به خواب رفت مدتها نمي تونستم از جام جم بخورم چون با هر حركتي بيدار ميشد كم كم دارم تو بچه داري هم ماهر ميشم.چقدر نازه

الان خيلي خوابم مياد فقط بخاطر نماز صبح تا الان بيدارم نمازمو كه خوندم مي گيرم مي خوابم راستي دوشنبه هم ثبت نامه و من با بچه ها ميخوايم بريم دانشگاه موردنظر همه سركلاساشون هستند ما هنوز ثبت نام نكرديم خنده داره

تواينجانيستي تنهاي تنهاباسكوتي سخت درگيرم ومي دانم اگرديگرنيايي درسكوتي سرد وغمبار وپر از ترديد مي ميرم اميد بازگشت تومنو زنده نگه مي دارد


فراموش نكن فراموش شوندگان،فراموش كنندگان راهرگزفراموش نمي كنند

برگرد عزیزم که مرا همنفسی نیست

سلام چطورين؟خوش ميگذره؟ به مريم جون كه حتما خيلي خوش مي گذره اما من اينجا تنهايي حوصلم سر رفته عيبي نداره مريمي تو خوش باشي منم خوشم.

مريم بعداز ظهر چهارشنبه زنگ زد گفت:ميخوان برن بندرعباس از منم خواست باهاش برم گفت:سميرا نمياد وجا داريم دلم مي خواست برم اجازه هم راحت مي تونستم بگيرم اما ديگه روزها ماماني تنها ميشه هرچند تا ده روز ديگه بايد برم شب زنگ زدم ببينم رسيدن با سميرا صحبت كردم گفت:زنگ زدن گفتن ماشين خراب شده تو تعميرگاه هستيم وگفت:هروقت زنگ زدن خودش تماس ميگيره ساعت10 دوباره تماس گرفتم مثل اينكه منتظر تلفن بود چون با عجله برداشت گفت:هنوز هم تماس نگرفتن موبايل هم فراموش كرده بودند بردارند اگه موبايلم دست شوهر خواهري نبود چون موبايل خودش دست دوستش بود رفته بود مسافرت حتما بهشون مي دادم داشتم ديوونه مي شدم تا بندرعباس فقط 4ساعت راهه اما ساعتها مي گذشت واونا هنوز نرسيده بودندچون با خونه خالشون هم كه تماس گرفته بودند گفت:نيومدند مثل ديوونه ها اينطرف اونطرف مي رفتم وخيالبافي مي كردمتا اينكه يك ساعت بعدش سميرا زنگ زد و گفت:تماس گرفتن گفتن ماشين خراب شده دارند برمي گردند خيالم راحت شدتا اينكه صبح روبينا تماس گرفت وگفت:كه دوباره مي خوان برن الانم دلم خيلي براش تنگ شدهتقديم به مريم چندبار زنگ زدم خونشون شماره خونه خالشو بگيرم جواب نميدن  تا وقتي كه اين شهر بود خيالم راحت بود كه نزديكمه اما از وقتي رفته يه جوري شدم كاش الان اينجا بود امشب ماماني وبابايي هم رفتن خونه خاله ودايي ايناها با يك تير دونشون يك شبه به ديدار همه ميرن وچون راه دوره شب هم نميان به من گفتند باهاشون برم گفتم:اگه شب برمي گشتيد ميومدم اما حالا كه مي خوايد بمونيد نميام. حالا كه مريم گذاشته رفته ايناهم رفتند هيچ چيزي هم سرگرمم نمي كنه مريم كاش اينجا بودي باهم مي نشستيم  خيلي دلم برات تنگ شده خدا كنه هرچه زودتر اول مهر بياد وتوهم مجبور بشي بياي

اينجا به احسان هم 30شهريور تولدشو تبريك ميگم كسي كه از اول وبلاك باهامون همراه بود و با تشويقهاش مصمم ترم كرد كسي كه مثل يك برادر هميشه آماده شنيدن حرفهام وكمك كردند به منه احسان تولد مبارك انشالله تولد 120سالگيت البته فكر نكنم اون زمان ديگه من باشم كه بهت تبريك بگمتولدت مبارك

وقتي خسته و از تلاش بي ثمر خود افسرده مي شوي..................
                                                           
فقط خدا مي داند چگونه خستگي ات را در كند
وقتي دلت پُر ازغصه است و گريه مي كني ....................
                                                           
فقط خدا ارزش اشكهايت را مي داند
زماني مه هيچ كس تورادرك نمي كند...........................
                                                           
فقط خدا تورا مي فهمد    و
زماني كه همه چيز رو به راه است و خوب پيش مي روي ،اين احساس خوشايند را كه تو آدم موفقي هستي.....
                                                           
فقط خدا به تو مي بخشد.............   

مريم جون مرسي از دعوتت

دوشنبه صبح دوباره با اذيتهاي اميدخان از خواب بيدار شدم مثل اينكه گفته بود ميخوام برم خونه بابابزرگ مادرشم براي اينكه بهتر بتونه با كارهاش برسه اونو آورده بود وبراي ظهر هم دعوتمون كرده بود خونمون فقط يك كوچه باهم فاصله داره براي همين رفت وآمد راحته نجوا با مامانش اومدند با موهاي كوچيكش كه از دوطرف بسته بود مثل گوشهاي خرگوش ومژه هاي بلند برگشته مثل عروسك شده بود ماشالله تا اين خاله اش سوگند نگه چشمش زديهمونطور كه نجوا روي پاهاي مامانش نشسته بود منم كنارشون نشستم وبوسيدمش كه اميد خودشو وسط ما انداخت ومن براي اذيت كردنش دوباره كارمو تكرار مي كردم كه اميد خودشو تو بغلم انداخت از دست اين اميد خان حسود مثل خود نجوا كه در برابر آرمان پسر خاله اش حسودي ميكنه.

ازدست اين مادربزرگ اميد(مادرپدرش)نميدونم چي شد كه گير داده به من كه تو نامزد داري هرچي هم بهش ميگم باورش نميشه زن داداش بهش ميگه:ميخواد درس بخونه گفت:خوب هم ازدواج ميكنه هم درس ميخونه گفتم:اونجوري ديگه اجازه نميده درس بخونموآدم راحت نميتونه به درساش برسه زن داداش هم گفت:هنوز آمادگيشو نداره باز گفت:خوب نامزد كه داره حالا چرا گير داده به ازدواج من نميدونم حتما به نظرش دارم پيرميشمآخه من كه هنوز بچه اممجنون كو؟گير داده به زن داداش ميگه خواهر منه به خواهري ميگه زن داداشته نشستم براش از خاطرات گذشته گفتم كه اينكارو مي كرديم واونكارو مي كرديم يادته همشو تاييد مي كرد وخودش يه چيزايي بهش اضافه مي كرد ميگن خانوما سنشون رو كم مي كنن اما نه ديگه تا اين حد من به جاي نوه اش هستم آلزايمر گفتن نه ديگه اينكه سن وسال رو تشخيص ندادن بيشتر مواقع يادش نيست چندتا بچه داره اگه اينجوريه من كه دلم نميخواد پير بشم تو سن جووني بميرم بهتره كمتر گناه مي كنم هم كمتر زجر مي كشم.

موقعي كه نجوا مي خواستند برن اميد يك ساعت بهشون گير داده بود كه نبايد برند تا وقتي به هزار بهانه راضيش كردند و بعدش نوبت ما رسيد درو قفل كرده بود اما ما موفق شديم فرار كنيم هرچند تو كوچه صداي گريه اش رو شنيديم

فرداش ساعت19:20 نشسته بودم وبابرنامه فتوشاپ كار مي كردم كه زنگ تلفن بلند شد مريم بود گفت:يه چيزي بگم نه نميگي؟گفتم:تو امروز قصد كردي منو زهره ترك كني گفت:بازم ترسيدي گفتم:آره عصر هم زنگ زد يه متر بالا رفتم گفت:تو فكر بودي؟گفتم:نه اصلاً گفت:مي خوان برن پارك منم باهاشون برم اوندفعه گفته بودم دفعه بعد ميام گفتم:به ماماني بگم ببيم چي ميگه مي دونستم كه مخالفتي نمي كنه اما كار از محكم كاري عيب نميكنه تا 10 دقيقه بعدشم هنوز قلبم تند تند ميزد نميدونم چم شده بود مثل اينكه منتظر يه اتفاق بودم.

رفتم در خونشون با ماشين شوهر خواهرش،خواهربزرگترش وبچه هاش سميرا وروبينا،ومن ومريم اونم سوار پژو ولي جا به اندازه كافي بود روبينا بين من ومريم نشسته بود از سروصدامون ماشينو روسرمون گذاشته بوديم به روبينا گفتم:اين همه حرف نزن بعد كه همه جا ساكت شد گفت:ديدي اگه من حرف نزنم هيچكس حرف نميزنه گفتم:آره پس بناليه كم تو شهر گشتيم وتنقلات خريدند وبه طرف پارك حركت كرديم اول يه جايي براي نشستن پيدا كرديم وبا مريم و روبينا وبچه هاي خواهرش سوار اژدها شديم قسمت بالاش نشسته بوديم و همين كه بالا ميرفت مثل اينكه تو سرم يه چيزي حركت مي كرد اون آقايي كه پشت دستگاه نشسته بود با موبايلش يه آهنگ داشت گوش مي داد به مريم گفتم:حيف شد امروز موبايلم رو نياوردم بعد ازاون رفتيم چرخ وفلك ازاون بالا شهر با چراغهاي روشن خيلي زيبا به نظر ميومد به مريم گفتم:يادته يكبار اردو از طرف مدرسه اومده بوديم بچه ها كه سوار شدند زير صندلي يه مار خوابيده بود گفت:آره چندتايي دختر سوار بودند كه با رقص وآهنگ خوندنشون اونجا رو سرشون گذاشته بودند ما هم سوت ميزديم وپاهامونو مي كوبيديم كه گفتيم الانه كه تهش بيفتهسه تا پسر جلو كابين جلو ما بودند كه هردفعه دست تكون مي دادند اما ما اصلا بهشون اعتنايي نمي كرديم به نظر سني نداشتند همسن ما يا شايدم كوچكتر ما جزء نفرات اول بوديم كه سوار شديم آخرهم پياده شديم قبل از ما اون پسرا پياده شدند وقتي ديدند هنوز سواريم دوباره سوار شدند ما هم دور بعدي گفتيم پياده ميشيم واونا اون بالا موندن خيلي حال كرديم اون موقع كه سوار بوديم مي گفتند:بالا رو بپا صداش يه جوري بود وروبينا مثل خودش مي گفت:ما كه پايين اومديم اونا بالا بودند براشون دست تكون داديم وروبينا گفت:پايينو بپابچه هاش اينجورين واي به بزرگتراش از بالاي سرسره بزرگ كه مي خواستيم بيايم پايين بهشون گفتم:نگاه كنين دوباره سروكلشون پيدا شد بعدازاون هم رفتيم كنار بقيه يه كم نشستيم با مريم بلند شديم بريم اونطرف پارك يه كم قدم بزنمي به قول مريم خيلي وقته كه قدم نزديم هوس كردم سوار سرسره بشم داشتم ميرفتم بالا كه سروكله دوتاپسر پيدا شد وگفتند مواظب باش نيفتي مي خواستم جوابشونو بدم با خودم گفتم:ارزششو ندارن سريع اومدم پايين وراه افتاديم چون اون قسمت خلوت بود روتاب نشسته بودم كه دوباره دونفر ديگه چندتا متلك گفتند اگه اين پسرا نميومدند بيشتر  خوش مي گذشت وقتي كه وسايلمونو جمع كرديم پاكت آبميوه هارو تركونديمما كه هيچ جا دست ازشيطنت برنمي داريم تو ماشين اول ساكت بوديم به روبينا گفتم:چيه انرژيت تموم شد گفت:آره اما بعدش دوباره انرژيها برگشت سرجاش مريم هم سرشو گذاشته بود روشونه هام وهر از گاهي دستشو كه پشت من گذاشته بود ميزد پس كله روبينا كه دارم از رويا بيرونش مي كشم روبينا هم يكدفعه به قول خودش داشت با مهموناش سلام وعليك مي كرد ودفعه بعد با اينكار چايي رو روشون خالي كردواقعا كه روياهاشم مثل خودشهتو ماشین که نشسته بودم به یاد زمانیکه به دبی رفته بودم افتادم خونه خاله مامانم بودیم هر روز عصر دختر خاله ام دنبال من وخواهرش میومد ومیرفتیم بیرون چندبارهم با یکی دیگه از دخترخالم وبرادرش اصلا فارسی بلد نیستند اما زبان اچومی بلدند با اینکه فارسی نمی دونستند همیشه نوار امید رو میذاشتند آهنگ دوستت دارمچقدر نوشتها هام زياد شد اين دفعه ديگه واقعا خسته شديد پس خسته نباشيد مريم جون بخاطر دعوتتم مرسي واقعا خوش گذشت هيچوقت امشب رو فراموش نمي كنمعكس كودكي مريم

وقتي زيباييها را مي بينم و مي خواهم آنها را بنگرم يكباره ناپديد مي شوند پس از حسم مي نويسم تا يادگار دوران سبزمان بشوند

به نبودنت عادت نخواهم كرد

شنبه شب اميد هم همراه ماماني اومده بود اينجا اونم ديروقت ميگفت:ميخوام شب خونتون بخوابم هركاريش هم كردند كه راضي بشه بره نرفت مي گفت:خونمون خوب نيست نميرم منم كه راضي بودم بمونهكتاب مي خوندم اونم اصرار مي كرد كه من باهاش بازي كنم ومن قبول نمي كردم تا اينكه طوري روي كتابم خم شد كه من هيچ ديدي نداشتم براي همين باهاش بازي كردم يه كم هم عروسك بازي كرد خونشون اين همه اسباب بازي داره دست نمي گيره نميدونم چي شده بود كه اينجا بازي مي كرد پتوي منم كه صاحب شد و ازم برداشتخيلي خوش گذشت برقهارو خاموش كردم كتابمو برداشتم برم اتاقم كه يكدفعه گفت:خاله كجا؟توهم بيا اينجا بخواب منم مجبور شدم بخوابم تا وقتي خوابش ببره اما خودم خوابم نمي برد بابايي كه وقتي زن داداش فرهان خونه هست شبها ميره اونجا چون تنهاست ومن و ماماني هم يكجا مي خوابيم بعد ازاينكه اميد خوابش برد بلند شدم رفتم اتاقم بعدازظهر هم نخوابيده بودم اما خوابم نمي برد تا ساعت4 كتاب مي خوندم بعد هم رفتم كنار اميد خوابيدم اما خوابم نمي برد يكدفعه خاطره يك سال قبل در همين شب به ذهنم رسيد چه شبي بود جمعه شبي كه هيچوقت دلم نميخواد تكرار بشه همون شبي كه بابايي تا صبح مثل ديوونه ها اينطرف واونطرف مي رفت ومنم هروقت بهش مي گفتم چيزي لازم نداري مي گفت:نه تا اينكه نزديكيهاي صبح خوابم برد ووقتي بيدار شدم بابايي نبود تا اينكه فهميدم رفته بوده سرخاك در اون روز جمعه لعنتي25شهريور تنها عمو و بهترين عموي دنيا رو ازدست دادمباور نخواهم كرد

به هرترتيبي بود خوابم برد صبح نزديكيهاي ساعت10 بود كه ديدم يه چيزي روسينه ام سنگيني مي كنه وقتي نگاه كردم اميد بود كه دستاشو زير چونش زده بود ونگام مي كرد وبا پلكهامو از هم باز مي كردمن اگه 6صبح بخوابم هم بيشتر از ساعت10 نميخوابم اميد اينقدر حرف ميزد كه مغزمونو خورده بود براي هر كاري يه دليلي ميخواد زن داداش فرهان هم با نجوا اومدند چون ماماني شب قبل دعوتش كرده بود آخرش ازدست اين اميد گفتم:من تو اين 18سال سنم بااينكه دخترم هنوز اندازه اميد حرف نزدمچون اصولا دختر كم حرفي هستم.

اين اميد نميدونم چش شده بود كه همش ايراد مي گرفت وگريه مي كرد مخصوصا وقتي نجوا به وسايلش دست ميزد.

شبش عمه جون با شيداوسوگند وعبدالله وخواهري اومدند يه دور با فرزان وسوگند وعبدالله ورق بازي كرديم در اون موقع مريم هم زنگ زد زن داداش با شيدا هم سربه سر من وسوگند ميذاشتند ما دوتا هم كه هيچوقت كم نمياريم سوگند هم اون روز با دوستش ثبت نام كرده بودند اما به ما گفته بودند اول مهر تماس بگيريد چون هنوز اسامي براي ما نيومده وازاينجور حرفها تا اون روز اگه عمري باقي بود ميريم فرزان دل پري ازدست من داره اما نميتونه مانع من بشه براي همين ميگه كاشكي قبول نشده بوديمن دارم كيف مي كنم كه حال بعضيا گرفته شدهشب هرچي به اميد اصرار كردم بمونه گفت:نجوا ميخواد بره منم نمي مونم مثل اينكه به اون وصل شده كاشكي رفتار خوبي باهاش داشت من ديگه برم داره خوابم مياد اگه كم حرف ميزنم اما در نوشتن واقعا حرافم البته بعضي موقها هم خيلي حرف ميزنما

                                     دل من مي سوزد كه قناريها را پر بستند

                                          كه پرپاك پرستوها را بشكستند

                                              وكبوترها را...آه كبوترها! 

                        وچه اميد عظيمي به عبث انجاميد.

مسافر

پنجشنبه ظهر همين كه غذا خورديم با ماماني گفتم:دوباره مثل ديشب حالم داره به هم ميخوره يه لحظه ترسيد وگفت:چته؟ گفتم:هيچي سرگيجه وحالم به هم ميخوره گفت:مگه مرض داري؟گفتم:حتما اگه مرض نداشتم كه اينجوري نميشدمبعدش ساعت2 بود كه مريم تلفن كرد وگفت:كه برم خونشون تا عصر باهم بريم كتابخونه گفتم:باشه تا يك ساعت ديگه ميام اما وقتي به ماماني گفتم گفت:امروز چه وقت كتابخونه رفتنه عصر زن داداشت مي خواد بياد گفتم:خوب ميرم تا غروب برمي گردم گفت:خوب يه روز ديگه برو مگه تو نري ديگه كتابخونه رو باز نميكنن گفتم:من كه ميگم زود ميام جوابمو نداد بعد از مدتي گفتم:من ميخوابم اگه مريم زنگ زد بگو خوابه صدام نكنين(با خودم مي گفتم:خوب چي بهش بگم بهتره بخوابم) ماماني داشت به بابا مي گفت:اين دختر نميشه باهاش حرف زد همين قدر كه بهش گفتم:نرو كتابخون حالا قهر كرده جواب دادم من كي قهر كردم؟تو گفتي نرو منم گفتم:باشه نميرم اگه برم كه ميگي حرفمو گوش نكرده اگه بگم چشم نميرم هم ميگي چرا اينجوري ميگي؟آخه من با كدوم ساز تو برقصم؟معلوم بود كه ماماني ازحرفش پشيمون شده وبراي اينكه من برم اين حرفهارو ميزد چون تا آخرين لحظه هم مي گفت:خوب برو ديگه گفتم:نه يه روز ديگه ميرم وقتي اين حرف رو زدم يه كم خيالش راحت شد آخه تو كه طاقت ديدن ناراحتي منو نداري چرا ميگي و زود پشيمون ميشي منم مقصرم چون دوباره عادت بد گذشتم برگشته وزود ناراحت ميشم اما خوبيش اينه كه به روي خودم نميارم شايد بخاطر اين سه ماه بيكاريه كه تو خونه نشسته بودم تا جايي كه عصر وقتي تلفن اتاقم زنگ زد و اشتباهي تماس گرفته بودند از پريز كشيدم مثل اينكه آدم كور داره شماره مي گيره روزي نيست كه تماس نگيرن بگن خونه فلانيه؟همشم يكجارو ميخوان شكر خدا تا چند وقت ديگه تلفنمو عوض مي كنم وازدست اين مزاحمها كه بلد نيستند شماره بگيرند راحت ميشم

ساعت 9شب مي خواستم زنگ بزنم به مريم همون موقع بود كه فهميدم تلفن وصل نيست روبينا برداشت وگفت:كه مريم رفته بيرون مثل هميشه به سروكله هم زديم بعد ازاينكه قطع كرديم دوباره تماش گرفتم خودش برداشت هرچي الو مي گفت:جوابو نميدادم تا اينكه يكدفعه زدم زيرخنده از صداي خنده ام فهميد كه منم اون موقع بود كه هرچي از دهنش در اومد بهم گفت:مثل كوفت،درد،مرض وچيزهاي ديگه كه من تا حالا نشنيده بودممنم ازخنده نزديك بود از روي صندلي بيفتم پايين اونم ازخندم بيشتر عصباني ميشدگفت:بيا اينجا دمار از روزگارت در ميارم گفتم: باشه ميام ببينم چيكار ميكني؟ گفت: اگه يه بار ديگه تماس بگيري اذيت كني حسابتو ميرسم بعد ازاون دوبار ديگه تماس گرفتم هردوبار پسر خاله اش برداشت منم قطع كردم بعد ازاينكه مريم اومد باهام تماس گرفت چندبار ازم خواست كه برم پيشش قبول نكردم گفت:براي بار آخر ميگم مياي يا نه؟گفتم:براي بار سومه؟گفت:آره گفتم:نه شما وكيل نيستيدوبهش گفتم كه نميام بعد ازقطع تلفن 5دقيقه اي آماده شدم ورفتم خواهر بزرگترش درو به روم باز كرد وگفت:وقت وبي وقت هم نميدوني مزاحم ميشي؟گفتم:نه گفت:زور اون دراز بي عقل از تو بيشتره چون آخرش تو رو به اينجا مي كشونه تو كه كوتاه عقل داري هم زورت به اون نميرسه گفتم:آره تقصير قد بلندشه پشت در اتاقش رفتيم به خواهرش گفتم:نگو من اومدم صداش زد وگفت:ستاره تلفن كرده باهات كار داره باورش نميشد چون مي گفت:دروغ نگو من الان باهاش صحبت كردم خواهرش كه رفت من وارد شدم از ديدنم تعجب كردتا دم رخونه هم باهام بود مثل قدیما دستمو به بازوش گرفتم گفت:اونجا هرکسی قدش بلند بود دستشو نگیری خیال کنی منم گفتم:نترس اگه بگیرم هم دست دخترها رو نه پسراقصه ما به سر رسيد كلاغه بدبخت بيچاره به خونه اش نرسيد

انتظار

گداي عشقم و سلطان حسن شاه من است
به حسن نيّت عشقم خدا گواه من است
خيال روي تو در هر کجا که خيمه زند
ز بي قراري ام آنجا قرارگاه من است
به محفلي که تويي صد هزار تير نگاه
روانه گشته ولي کارگه نگاه من است
در اشتباه گذشت عمر من يقين دارم
که آنچه به ز يقين است اشتباه من است
اگر چه بيشتر از هر کسي گنهکارم
وليک عفو تو بالاتر از گناه من است