ستاره
به حساب خودم قلم دست گرفتم كه بعد ازچندساعتي دوباره بنويسم اماحالاكه به ساعت نگاه مي كنم مي بينم20دقديه است دستموزدم زيرچونه ام ودارم فكر مي كنم فكروخيالاتي كه هيچ فايده اي جزناراحتي نداره داشتم به سوال مريم فكرميكردم كه مربوط به موضوعي بودكه دلم نميخواد بگم ازم پرسيد:اگه دوباره.......بشه چكارميكني؟بهش گفتم:نميدونم تاحالابهش فكرنكردم اما دروغ گفتم:تاحالا بارهابهش فكركردم وجوابم هم اين بود كه دوباره اون كارو تكرارميكنم شايدازنظر اون كاردرستي نباشه اما اون هنوزتوموقعيت من قرارنگرفته آره مريم جون نتونستم حقيقت روبهت بگم اما اينجابهت ميگم آره من ديوونه ام يكباركه چيزي نيست اگه چندبارديگه هم باشه اين به قول شماحماقتو ميكنم البته ازنظرمن اصلاحماقت نيست ميدونم كه نظرم براي شما يه ديوونگي بيش نيست وخودخواهانه وحماقت محضه اما چه كنم دست خودم نيست.
بعدازآپ كردن شام خورديم البته اين مريم كه هيچي نخورد قراربودبه جاي دونفربخوره امااندازه خودشم نخورد چه برسه به دونفر خودشوباكامپيوترسرگرم كرده بود داشتم باهاش صحبت ميكردم ازحرفهام خوشش نيومد خرگوش سفيدپشمي رو پرت كردطرفم خوردبه صورتم منم دوباره انداختم مريم:دارم آب ميخورم بي ادب ستاره:خودت بي ادبي منم دارم شام ميخورم وسايل روبرداشتم حالا يادم نمياد چي بهش گفتم كه گفت:ميگم خيلي پررويي وخواست عروسك بدبختم روبندازه كه فرار كردم كه اونم دروقفل كرد ستاره:اگه من اين كليدو قايم نكردم.توآشپزخونه بودم كه يكدفعه همه جاتاريك شد برقهارفته بودصداي مريم ميومد كه داد ميزد:ستاره كجايي؟ گفتم:اينجام الان ميام حالامن ميخوام ازآشپزخونه برم بيرون مثل آدمهاي كور دستمو درازكرده بودم ولي دوباراشتباهي نزديك بود برم توانباري آشپزخونه كه متوجه شدم اشتباهه آخرش پيداش كردم صداي مريم هم ميومد كه صدام ميزد دروباز كرده بود و توچارچوب ايستاده بود دستشوگرفتم ودنبال خودم كشوندم اول ازداخل كشو كبريت بيرون آوردم البته بازحمت اول گفتم:پيداكردم وقتي دستمو داخلش كردم به جاي كبريت منگنه دستم اومد
ولي باردوم درست بود فانوس كوچولوام رواز بالاي كمد ايين آوردم وروشن كردم مثل هميشه مجهزم رفتيم توحياط چون اتاق گرم بود وعرق ازسروصورتمون سرازير روپله هانشستيم مريم:اون پدرته اونجاست باخنده گفتم:نه دوچرخه اميده بعدشم بابارو صدازدم ديدم صداش ازاونطرف حياط مياد مريم:نگاه كن آسمون پرازستارست من هيچوقت به ستاره نگاه نميكردم هميشه به ماه امااز وقتي تلويزيون اعلام كرد كه انزژي منفي داره ديگه نگاش نميكنم ستاره:يعني هيچوقت به من نگاه نميكردي؟
مريم:خيلي بي مزه اي ستاره:حالا كي گفته كه ماه انرژي منفي ميده؟مريم: دانشمندها ميگن نگاه به ماه باعث عصبي شدن ميشه ستاره:رومن كه اثرمنفي نميذاره حتما اون دانشمندها زشت بودند كه باديدن ماه عصبي مي شدند
مريم:ماه وقتي خودمونو مي بينه انرژي منفي بهش دست ميده(چقدرخودمونو تحويل ميگرفتيم)
ستاره:اره توكه ماهي البته ماه شب31 مريم:خيلي بي مزه اي گيره موهامو بازكرد دستهاشو برد لاي موهام كه ميخوام موهاتو بهم بريزم بعدشم رفت كه آب بخوره آب كه خورد اومد پشت سرم گفت:هيچي نگو خم شد روسرم يكدفعه سردي آب رو احساس كردم وازجام پريدم موها وبلورشلوارم خيس شده بود ستاره:ديدي چكاركردي حالامامانم فكرميكنه.......
مريم چيپسش روباز كردوتعارفم كرد باپاكت ازدستش براشتم گفتم:دستت دردنكنه مريم ازدستم كشيد وگفت:چقدرپرروئه دفعه بعد كه تعارف كرد دستمو بردم ته پاكت بعددستمو كشيدم طرف خودم پاكت ازدست مريم جداشد يه كم برداشتم گفتم:بيابگيرمال خودت كناردستشويي ايستاده وبه حساب خودم داشتم براش تعريف ميكردم كه صبح چطوري دستم خوردبه آينه بالاي دستشويي وشكست آب روبازكردم مشتهامو پركردم دوبار ريختم روش پابه فرارگذاشت گفت:حداقل آب گرم كه روم نريز ستاره:اشكال نداره تو خودت قطبي سرد ميشه مريم:نه من يخ هستم جزئي ازتو ستاره:نه توقطبي اونم قطب جنوب كه سردتره مريم:باشه.
پاكت چيپسش روبه طرفم گرفت گفت:نميخوام خودت بخورگفتم:پاكت خاليش براي خودت اما برداشتم وتركوندمش مريم:يادته تومدرسه ازپاكت بيسكويت چهارتايي(نان نان) هم نمي گذشتي اونم مي تركوندي ستاره:آره يادش بخير
مريم:پاكت آبميوه نداري؟ستاره:دارم الان ميارم رفتم تواتاقم دوتاپاكت آبميوه بادوتاترقه البته ميخواستم بدون اينكه مريم بفهمه بتركونم البته مريم فهميد هركدوم يه پاكت آبميوه تركونديم بعد هم كه ترقه ها مريم گوشهاشو گرفت صداش خيلي جالب بود تاحالا اونجوري صدانداده بود مثل اين بودكه صداش توكوه مي پيچه بابايي گفت:بروخونه همسايه كه عروسيه اينجامگه محل اين كارهاست گفتم:باشه بابا اما به يك شرط كه باهمين لباس وبدون روسري برم ميرم توجمع پسرها الان كه همه موهاشون بلنده كسي نميفهمه باشه بابايي؟هيچ جوابي بهم نداد اين مريم هم كه هروقت اذيتش ميكردم چيزخوبي گيرش اومده بود موهامو مي كشيدگفتم:موهامو ميريزم توصورتم ازترس تاخونتون بدوي گفت:ميرم پيش بابات چرا خونه(مريم خداكنه يه شوهركچل گيرت بيادتاموقع دعوا نتوني موهاشوبگيري مريم من تاالان هركسي رونفرين كردم آهم دامنشوگرفته مطمئن باش دامن تو هم ميگيره اونم يه شوهركچل آس وپاس)![]()
ماماني كه اومد گفت:چرا روزمين نشستيد ستاره ميخواستي يه گليم بياري ستاره:بذار روزمين بشينه مگه چي ميشه ما آس وپاسيم ماماني روبه مريم كردو گفت:هروقت اومدخونتون شماهم همين كارو باهاش كنيد مريم:ما بدتر ازاينا باهاش ميكنيم
نزديك ساعت 2بودكه داداشش اومد دنبالش رفت.
رسيورخراب شده بود داشتم درست كاريش ميكردم سيم پشتش رودرآوردم همين كه خواستم دوباره به دستگاه وصل كنم ازهمه طرف جرقه زد هركدوم رويكطرف پرت كردم ماماني: نصف شبي اگه برق گرفته بودي چكارميكرديم؟ستاره:هيچي ديگه الان رفته بودم اون دنيا به همين سادگي
(اگه مرده بودم داستان زندگي دخترتنهابه پايان مي رسيد وديگه ميشد چاپش كرد).
عقده اي عزيزازمن خواسته كه قبل ازاينكه كسي دست به چاپش بزنه به صورت يه كتاب رمان درش بيارم اما من اصلا تصميم به چنين كاري ندارم چون اين چيزهايي كه اينجا نوشته ربعي اززندگي منه وخيلي چيزها درزندگيم وجود داره كه صلاح درنوشتم اونا نديدم چون اينجوري راحتترم.
گلي كه خارنداشته باشد محكوم به پرپرشدن است.