دختر تنها

به نام آنکه مهرش صفاست وعهدش وفاست ویادش آرام بخش دلهاست.

سلام نمیدونم چرا دوباهره دلم خواست بیام یه پست بذارم البته اگه تا الان وبلاگم حذف نشده باشه الانم که دانشگاهم نزدیکه امتحاناته اومدم یه ایمیل بفرستم بعداز ماهها به این دوست قدیمی (وبلاگم)سرزدم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 10:20  توسط ستاره  | 

رمضان هم میرود

سلام میدونم خیلی دیر اومدم اما بالاخره اومدم یه چیزایی تو ذهن درب وداغونم اومده بود که آوردم رو کاغذ وبراتون می نویسم هرچند شاید اصلا براتون جالب نباشه.مردم تا تونستم عکس بذارم

نمیدونم چرا همه از دست روزگار می نالند آخه یکی نیست بهشون بگه چه ربطی به روزگار بدبخت داره اون که داره میگذره و میره این ماییم که با کارامون با حرفامو با هرچیزی داریم خرابش می کنیم این روزگار نیست که تغییر کرده این آدمهای این روزگارن که تغییر کردن این تغییر از ماهاو اطرافیانمونه ولی از روزگار بدبخت گله می کنیم وگناهمون رو میندازیم گردن اون

کارهایی که خودمون با فکر وعقل وتصمیم خودمون انجام میدیم وقتی نتیجه برعکس میده و ناراضی هستیم تو دلمون میگیم بد روزگاری شده لامصب، فکر نمی کنیم مقصر اصلی خود واطرافیانن اما اگه اون نتیجه ای که می خواستیم حاصل بشه دیگه هیچ اسمی از روزگار نمیاریم واقعا که........

 نمیدونم به نظرتون چه جوری بود اما امیدوارم زیاد تو ذوقتون نخورده باشه دانشجوی ادبیات و بدون داشتن ذوق ادبی.

کم کم به آخر رمضان هم که نزدیک شدیم وچیزی به عید نمونده چه زود گذشت رمضان امسال نماز و روزتون قبول باشه وما رو هم از دعاهای خودتون بی نصیب نذارید.

یه بیقرار

 می دونست دلم اسیره ولی رفت. می دونست دلم گرفته ولی رفت. می دونست تنهایی سخته ولی رفت. می تونست باهام بمونه نتونست. می دونست دلم شکسته ولی رفت. غم اون تو دل نشسته ولی رفت...

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 5:33  توسط ستاره  | 

برو فردا مال تو

سلام بازم میدونم خیلی دیر اومدم اما ایندفعه برای نوشتن خاطراتم نیومدم به خواهش داداش توفان گلم که گفت کارمو ادامه بدم اومدم البته خودمم این کارو دوست دارم.

خودتون میدونین که تابستونه و فعلا دانشگاه تعطیل اما زبان عمومی رو برای ترم تابستون گرفتم که اونم پشیمونم.

 دوتا متن انتخاب کردم که تو وبلاگ میذارم


آی خداچون با توام سرمو پیس کسی خم نمی کنم

ما را باش خيال مي کرديم هميشه يکي را داريم يکي که به وقت گريه سر روی شانه هاش بذاريم. ما را باش خيال مي کرديم که يکي به فکرمان هست ميان اين همه وحشت توي اين کوچه بن بست. ما را باش دل به کي بستيم چشم به راه کي نشستيم. ما که واسه خاطر تو قرق ماه را شکستيم وقتي خورشيد حقيقت از خواب قصه برآشفت تازه فهميدم چه آسان چشم تو به من دروغ گفت. هاج و واج رد نگاتو به گلاي قالي دوختي بگو اون همه عشقو به چه قيمتي فروختي؟ تو به فکر من نبودي توي گرگ و ميش مهتاب
              

خبر به دورترین نقطه جهان برسد    نخواست او به من خسته ، بی کمان برسد    شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت    کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد    خدا کند ، که نفرین نمی کنم    نکند به او که عاشق او بوده ام زیان برسد    خدا کند فقط این عشق از سرم برود    خدا کند که فقط زود آن زمان برسد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:35  توسط ستاره  | 

ستاره مریم تفلـــــــــــــــد وبـــــــــــلاگ

امروز بازاومدم اگه گفتین برای چه کاری؟

حدس بزنین هرچند دو روز زودتر اومدم چون بعدا نمیتونم بیام جشن بگیرم.

تولدش مبــــــــــــــــــــــــارک

شماها چه خنگین خوب یک خرداد تولد وبلاگمه دیگه اما چون اون روز اینجا نیستم میخوام زودتربراش

دو سال قبل روز ۳۱ اردیبهشت امتحاناتمون تموم شد ومن همون شب این وبلاگ رو ساختم اما چون دیروقت بود و شد یک خرداد ونشد که تولد من واون تو یک روز باشه

اما پیشاپیش تولد وبلاگم رو جشن می گیرم چون دوشنبه عصردارم میرم

حالا بیاین کیک بخورین

تولدش مبـــــــــــــــارک!

به سروکله هم نزنید برا همتون کیک گذاشتم هرکی میخواد کیک بخوره حتما باید کادو هم با خودش بیاره.

پشت گوش نندازین هااااااااااااصلا خوردن این کیک بدون کادو پیگرد قانونی دارد حالا خود دانید

 

منم مریم الان خونه ستاره هستم و از فرصت استفاده می کنم عزیزم تفلد وبلاگت مفارک ایشالله ۷۷ سالگیشمی دوسمت ۷ تااااااااااااا

ااینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگاینم آهنگ

حالا رقصحالا رقصحالا رقصاینم آهنگ

اینم آهنگ

حالا رقص رقص آهنگ هم براتون گذاشتم که با آهنگ برقصین

 

 

اینم فرشته کوچولو هرکی آرزو داره دستاشو بیاره بالا

هیچ چیز بیشتر از تنهایی رنج آور نیست.
اما مشکل این است که ایجاد هر پیوندی از روی ترس از تنهایی،
آزمون مبارکی نخواهد بود،
چون دیگری نیز با همین انگیزه به تو پیوسته است.

 

خف دیه ما بریم امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه که مطمئنم که بهتون خوش گذشته الکی که نیس خونه من بودین مفاظب خودتون باشین خداحافظ تا روزی که دوباره بیام و اپ کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 0:50  توسط ستاره  | 

خانم اجازه

سلام خوبین؟اینم منم

 

امروز دوباره بعدازشایدنزدیک 2ماه اومدم که آپ کنم اونم با اصرار مریم وبیشتر ازهمه داداش طوفان گلم که همیشه باحرفاش منو تو کارهام راهنمایی میکنه وهمینطور خودمم دلم میخواست آپ کنم آخه بعضی مواقع خیلی دلم برا وبلاگم تنگ میشه اما حوصله نوشتن ندارم.

خیلی زیاد

دوهفته میشه که اومدم خونه کلاسهام تموم شده خوب سیستم پیام نور بهتر ازاین نیست وبه حساب خودم میخوام درس بخونم اماچه خوندنی نمیدونم چراحوصله درس خوندن ندارم این ترم هم که خیلی تنبلی کردم وهمش اومدم خونه سه شنبه میخوام برم، اونجادیگه مثل بچه آدم میشینم میخونم 3تا امتحان اولی رو اصلا براش وقت ندارم پشت سرهم مخصوصا عربی که نصف روز وقت دارم.

این قلبمه که از دوریت ترکید 

مریم هم ازمسافرت اومد اتفاقا دیشب زنگ زد گفت:خانم شکلات(اگه ازاول وبلاگ بودین میدونین منظورم کیه این اسمی بود که مارو نامزدش گذاشتیم)میخواد بیاد خونمون توهم بیا.

خیلی وقت بود ندیده بودمش خیلی دلم می خواست ببینمش پس رفتم عکسهای جشن فارغ التحصیلی روهم که ظاهر کرده بودم اما ندیده بودن روهم بردم وخاطراتی تازه کردیم ازاون شب و ازدوران دبیرستان وپیش دانشگاهی بچه ها هرکدوم به یه طرف رفته بودن بعضیا بچه داشتن وبعضی هم هنوز بچه نداشتن ازبین 10 نفربچه های کلاس من ودوتا دیگه رفتیم دنبال درس بقیه یاعلاقه نداشتن یاهم اگرداشتن نتونستن یانذاشتن اینجوری شدکه هرکدوم یه جایی پراکنده شدیم چقدردلم هوس اون روزا رو کرد اذیتهامون بامریم که زنگهای تفریح کسی ازدستمون آسایش نداشت نه بچه های مدرسه ونه مدیر ودبیر که با سروصدای ما همیشه توکلاسمون بود مخصوصا پاکت آبمیوه ترکوندنم جشن روز معلم تو سالن دانشگاه وقتی آبمیوه بهمون دادن حتی جلو پام انداختم که بترکونم اما سحرنذاشت گفتن جلو پسرا آبرومون میره اما کدوم پسرا اونا که قسمت خودشون جدا بود وخیلی بامافاصله داشتن متوجه هم نمیشدن کیه اما گفتم: ولش کن.

دو سال قبل این موقع مشغول امتحانات پیش دانشگاهی مون بودیم با مریم دوستمون روبه خونشون رسوندیم محله قبلی، خونمون فقط یه کوچه باهم فاصله داره یه سربه خونمون زدیم سقفش روگرفته بودن وهنوز خیلی مونده تا تموم بشه.

آخ قلبم

امید هم امروز اینجابود هروقت میاد میگه:خاله توکه نمیای خونمون منم دیگه نمیام ازدست این بچه شیطون میگه:شما که بچه کوچیک ندارین منم میرم خونه میگم:چکار کنم میخوای خودم کوچیک بشم؟

غزل کوچولو هم بیست روزی توبیمارستان شیراز بستری بود دکترا گفتن:اسید خونش بالا رفته بوده هنوز یه روز از اومدنش نگذشته بود که دوباره سرماخورده وبیمارستان اینجا بستریه.

الان مامان بیمارستانه و بابا شبا به خاطرکارش نمیتونه بیاد خونه فقط ظهرها میاد غذا میخوره ومیره وبعضی مواقع هم شبا دیر وقت میاد ومیره داداش هم چون خونشون تنهاست میاد اینجا که هم من تنها نباشم وهم خودش.

 

خانوم اجازه! سلام

خانوم اجازه! مداد ما نوک ندارد.

خانوم اجازه! مابزرگ شدیم می خواهیم "معلم"شویم،عین شما

خانوم اجازه! مشق شب دیشب راباران خط زد.

خانوم اجازه! پس چقدرمانده تا ما قد شما شویم؟

خانوم اجازه! ما باید"درس بخوانیم تا آدم تر شویم یا پولدارتر"

خانوم اجازه! چندفصل دیگر مانده تا"املای بی غلط"!؟

خانوم اجازه! روی لباستان یه عالمه"گچ" نشسته.

خانوم اجازه! شما لبخند وسیعی دارید،حتی"زنگ آخر"،آخر خستگی!

خانوم اجازه! دست های گچی شما بوی خدا می دهد.

خانوم اجازه! چرا"زنگ تفریح"این قدر کوتاه است؟!

خانوم اجازه! ما هروقت"حساب"را کم می گیریم صورت بابا پر از اخم می شود!

خانوم اجازه! آن"نشانی"را بگذارید درجیب قلب ما،ازگم شدن می ترسیم!

خانوم اجازه! آن "مرد" با اسب می آید...

 

فصل کودکی ها تمام شد.

حلال کن.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 2:50  توسط ستاره  | 

کوچولوها

سلام خوبین؟ بازم این دو کلمه ی همیشگی مثل اینکه هنوزم هیچ فرقی باگذشته ها نکردم هرچندکه یه سال دیگه هم بزرگتر شدم امسال بیست ساله شدم چه زود گذشت راستی سال نو هم مبارک ببخشید که دیرشد اما بالاخره تبریک گفتم امروز نمیدونم چرادوباره دلم هوس آپ کردن کرد بعداین همه مدت بیاد گذشته دلم برای وبلاکم تنگ شده خیلی زیاد امروز که دوباره میخوام برگردم دانشگاه تعطیلات هم چه زودگذشت امسال تعطیلاتش خیلی کسل کننده بود.منم میشم مثل خودت

راستی داره یادم میره یه خبری بهتون بدم دوتا کوچولوی دیگه هم به خانوادمون اضافه شدن غزل کوچولو دخترداداش فرزاد وکیمیا کوچولو خواهرامید از بس گفت من خواهر میخوام نه برادر بالاخره خواهردار شدالبته خودش یه شیطونی شده که همتا نداره بعضی موافع حرف حالیش نیست اعصاب آدمو بهم میریزه بعضی مواقع هم اینقدر آرومه وباحرفهاش آدمو متعجب میکنه که این امید دیوونه چندلحظه قبل هستش یانه البته این دوتا کوچولوها باگریه کردناشون مخ هممونو خوردن(بزرگ میشین یادمون میرهغزل 20بهمن به دنیااومدوشبیه باباش هست و کیمیا کوچولو23 اسفند امروز فقط منوسحرداریم میریم بچه های دیگه گتن نمیایم امابدشانسی این یکی کلاس ما اجباری شده مریم هم امسال نوروز همراه خواهرش برای تعطیلات رفتن دبی شبی که میخواست بره رفتم دیدنش اما دیگه بعدازاون خبری ازش ندارم.

دیگه چیزی یادم نمیاد بنویسم فعلا برم وسایلمو آماده کنم که میخوام برم نمیدونم دوباره کی بیام آپ کنم میدونم من اصلابهتون سرنزدم اما شما به دیدنم بیاین خوشحالم می کنین مرسی موفق باشین تا یه آپ دیگه که نمیدونم کی باشه خدانگهدار.

 

من نشاني
از تو ندارم اما
نشاني ام را براي تو
مي نويسم: درعصرهاي
انتظار،به حوالي بي کسي
قدم بگذار! خيابان غربت را
پيـــــــــــدا کـــــــــــن و وارد
کوچه پس کوچه هاي تنهايي شـو
كلبـــه ي غريبــــــــي ام را پيدا کن،
کنـــاربيـــد مجـــــــنون خـــــزان زده
و کنارمرداب آرزوهـــاي زنـــــدگي ام!
درکلبه را باز کن و به ســـراغ بغـــــض
خيــــــــــــــــــــــس پنجــــــــــــــــره برو!
حريــــر غمــــــــش را کنــــار بـــزن!
مـــــــــــرا مي يــــــــــــــابي
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 16:48  توسط ستاره  | 

عید قربان و یلداتون مبارک

بزن
امشب
چه خوش مي زني باران
هرگز نبودم با او
زيراين ساز هماهنگ
بزن ...
شايد او
ترانه اي عاشقانه مي خواند
با ساز تو
بزن باران
شايد قلب او
به تپشي دوباره افتد
و مرا
در زير اين باران بيابد
شب یلدا رو به دوستان عزیز نبریک میگم انشالله بهتون خوش گذشته باشه من که اون موقع خواب تشریف داشتم راستی عید قربانتون هم مبارک من از بس برای عید تلاش کردم برای یلدا کم آوردم خواب موندم سال قبل که جشن حسابی با بچه ها گرفتیم امسال که دیگه هیچ عید قربان وشب یلداتون مبارک موفق باشین بای بای۰
یه عکس از کرسی شب یلدا یکی از دوستان بهم داده دستش درد نکنه که اینجا میذارم امیدوارم خوشتون بیاد۰
اینم عکس کرسی شب یلدا بامزه است نه؟
+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 1:56  توسط ستاره  | 

عید شما مبارک

سلام خوبین؟ من بازم اومدم با یه آپ دیگه شما که خوبین؟

تو این دوهفته که رفتم اتفاق خاصی نیفتاد فقط سه تا از کلاسام شروع شده بود وبقیه از هفته پنجم شروع میشه که البته یه هفته شهادت گرفت کلاسام تعطیل شد وهفته آخر هم که رفتم بندرعباس و اینجوری شد که فقط یه جلسه از کلاسها رو رفتم دوشنبه 19 مهر ساعت19:30 بلیط داشتم برای بندرعباس که البته با تاخیر حرکت کرد بابایی هم براش بلیط گرفته بودم چون قرار بود همرام بیاد برای اینکه بره دکتر آخه بازوش یکی از ماهیچه اش پاره شده اینجا هر دکتری رفته  ویکی از دکترای آشنا زنگ زده به دکترهای شیراز گفتن چون نزدیک عصب هستش نمیشه عمل کرد غروب بود که دختر عمه ام یعنی دنیا زنگ زد گفت:اگه تونستم برای اونم بلیط بگیرم بین راه اونار هم سوار کردیم اتوبوس همه رو یه جا پیاده کرد ساعت12:10 بود که رسیدیم زنگ زدیم که محسن اومد دنبالمون سال قبل هم ماه رمضون دوبار رفته بودم بندر وامسال هم که رفتم فردا شبش با الناز ودنیا وخواهرش رفتیم بیرون هر شب بعد ازافطار باهم می رفتیم بیرون تا شب آخری که نرفتیم می خواستیم برای پنجشنبه بلیز بگیریم که گیرمون نیومد وبرای جمعه گرفتیم البته بهمون خوش گذشت اما بابایی کم کم حوصله اش سر میرفت ما دختراهم که تا سحر بیدار میموندیم بعداز خوردن سحری وخوندن نماز می خوابیدیم البته دوبار هم صبح کار داشتیم رفتیم بیرون جمعه هم ساعت 13 اتوبوس از بندعباس اومد بیرون اما اینقدر رانندش آروم حرکت می کرد که حوصله ام سررفته بود تا اینکه اذان گفته بودن که رسیدیم راه 3ساعته رو این همه تو راه بودیم.

همون شب که اومدم مامانی گفت:میشه فشارمو بگیری فکر می کنم بالا باشه منم هربار که می گرفتم میدیدم شماره غیر منتظره میفته(خیلی بالا) گفتم:شاید خراب باشه برای امتحان فشار خودمو می گیرم بار اول مثل اینکه قلبم نمیزنه ضربان قلبمو نشون نمیداد دوباره امتحان کردم باردوم دستام درد گرت حس می کردم رگهام داره میترکه ودستهام کبود شد گفتم:مامانی چرا دستم داره اینجوری میشه وکم کم تمام بدنم یه جوری داشت میشد سریع از دستم بازش کردم تا کم کم به حالت عادی برگشتم اینطور که مامانم می گفت صورتم هم مثل دستم شده بود حالا این بخاطر چی بود من نمیدونم نزدیک بود برم اما برگشتم*

شنبه هم که عید بود راستی شرمنده ببخشید عیدتون مبارک الان که دارم اینارو می نویسم ساعت3:45 نیمه شب دوشنبه هست و امیدخان رو پای من نشسته ومن دارم به زور تایپ می کنم یه مدته برای اینکه مامانش مریض شده وباید کاملا استراحت کنه اومدن خونمون وگرنه از وقتی من رفته بودم دانشگاه اون اصلا نمیومده خونون گفته بوده وقتی خاله اومد میام اگه نیومد من هم دیگه خونتون نمیام

الانم که گفتم رو پام نشسته امروز مامانش از صبح حالش خوب نبود ووقتی دیدن بدتر داره میشه زنگ زردن دکترش ساعت11شب گفت:بیارینش بیمارستان منم الان میام امید هم باهاشون رفت اما وقتی مامانشو بستری کردن اونو همراه باباش فرستادن اینجا ومامانی پیشش مونده اول که اومد بغض کرده بود وگفت:خاله مامانم تا فردا باید پیش دکتر بمونه کم کم به حرفش گرفتم وباهاش بازی پلی استیشن کردم وخوراکی براش آوردم تا حالا دیگه چیزی نمیگه اما من موندم این کی خوابش میبره همیشه تا نزدیکیهای صبح بیداره الانم که هرکاریش می کنم نمیخوابه خیلی شیطون شده آخه من بچه ندیدم تا این وقت شب بیدار بمونه حیف که کار دارم وگرنه همین که چراغهارو خاموش کردم ازترس میگیره میخوابه.

راستی من سه شنبه صبح دارم میرم چون بچه ها کلاس دارن منم که چهارشنبه ازساعت8صبح

 کلاسام شروع میشه.

مطالبم رو الان که نمیتونم آپ کنم با وجود این امید شیطون اما قول میدم تا قبل از رفتنم آپ کنم.

خوب من فعلا میرم اگه چیزی یادم اومد بعدا دوباره بهش اضافه می کنم خوش باشید.

دوباره اومدم امید دیشب نذاشت من بخوابم تا نزدیک 5 صبح بیدار بود وصدتا بهونه آورد غذا خواست چایی،شربت،آبمیوه وهرچی که یادش میومد که هرکدوم رو می آوردم نخورده دستشو میذاشت رو شکمش می گفت:دارم می ترکم عادت همیشگیش که وقتی سیرباشه انجام میده امروز هم که از وقتی بیدار شده فقط داره اذیت میکنه الان هم با منصور رفتن بیرون گفته بریم برات سی دی بخرم شاید بشینه بازی کنه مامانش که فعلا باید بستری باشه منم سه شنبه ساعت 9 دارم میرم شکر خدا دکترش مال همون شهری هست که من درس میخونم ومامانش الان اونجا بستریه امید رو هم باخودم می برم تا وقتی مرخصش کردند امروز اصلا نذاشت من یه درست وحسابی بخوابم عصر بهش گفتم:من ساعت گذاشتم هروقت زنگ زد اگه بیدار نشدم صدام کن باهام کار داشت حوصله نداشتم جوابشو بدم ساعتو کشیده عقب که زنگ بزنه من بیدار بشم این هم ار بچه های این دوره زمونه شیطونو درس میدن وای به حال ما آدما خوب من دیگه برم که این شیطون اومد.

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن
آرزو داریکه دیگر بر نگردم پیش تو
راهمان با این که طولانیست حرفش را نزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن
خورده ای سوگند روزی عهد مارا بشکنی
این شکستن نا مسلمانیست حرفش را نزن
حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج تو ام
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 23:12  توسط ستاره  | 

17 سالگی

سلام خوبین؟ من دوباره اومدم این چند روز هم اتفاق خاصی نیفتاده

فقط اینکه ماه رمضونه و امروز یازدهمین روزی که روزه هستیم از ماه رمضان خوشم میاد اما هرسال که بزرگتر میشیم وضع فرق میکنه و احساس میکنی مثل گذشته خوش نیستی اما دوباره وقتی یه سال جلوتر رفتی دوباره آرزو میکنی کاشکی سال قبل بود واینجوریه که زندگی ما آدما میگذره

میدونین اگه از من بپرسن تو چه دوره ای از زندگیت دوست داشتی بمونی چه جوابی میدادم؟

می گفتم:تو دوران کودکی وبی خیالیم یا هم تو 2 سال قبل یعنی 17 سالگی اما اینا همش فقط یه رویاست که هیچوقت به حقیقت نمی پیونده

روز 27 شهریور که روز شعروادب فارسی هستش انجمن برگزار شد البته اون موقع که من بندرعباس بودم برگزار نشده بود وجلسه در مورد نیما بود ساعت21:15 شروع شد البته البته خیلی از بچه ها نیومده بودند شیدا وسوگند ومن با 3 تای دیگه از بچه ها پسرها هم که هیچکدومشون نیومده بودند ما هم در نبود اونا راحتتر جلسه رو برگزار کردیم تا ساعت23 که به پایان رسید.

راستی من امروز دارم میرم وقبل از عید برمی گردم میدونین که امرو اول مهر هستش وروز شروع مدارس ودانشگاهها هرچند دانشگاه ما از 26 باز شده

ساعت 15 از اینجا میریم

امید خیلی شیطون شده فقط اذیت میکنه مخصوصا اذیت منصور آخه تقصیر خودشه اول سربه سربچه میذاره بعد که اون دست بردار نیست

من وتو همسفر یه جاده بودیم یادته؟

 امید همیشه تا سحر بیداره وبعدهم به زور میخوابونیمش این هم بچه های این دوره وقتی موقع خوردن سحری بهش می گفتم:من عصر میخوام برم از گردنم آویزون میشد ومیگفت:نه نرو به قول منصور آخرش که باید بره چه بگی نرو چه نگی دلم براش میسوزه وقتی میگه نرو می گفت:اگه تو بری هیچوقت نمیام خونتون به قول مامانی دل و روحش تو هستی

خوب من برم که صبح شده ومن هنوز نخوابیدم

خداحافط تا قبل از عید 

به چشمانت که رنگ آب درياست
به آن نازي که در چشم تو پيداست
به آن لبخندت که چون لبخند گلهاست
به رخسارت که چون مهتاب زيباست
به گلهاي بهار عشق و مستي

به قرآني که آن را ميپرستي
قسم اي نازنين تا زنده هستم
تو را من دوست دارم ميپرستم 
درون کلبه تاريک و تارم
تويي تنها چراغ روزگارم
کبوترهاي شعرم تير خوردند
نميبيني که عمري بي قرارم

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 5:55  توسط ستاره  | 

دیگه بزرگ شدم

سلام به دوستان عزیز خوبین که؟ ببخشید که مدتها از آپ درست وحسابی خبری نبود از دیروز قصد آپ کردن دارم اما کی حوصله نوشتن مطالب رو داشت تا اینکه الان دیگه شروع کردم با خودم گفتم:اگه شروع کنم دیگه نمی تونم دست بردارم تا آخرش می نویسم

از اول تابستون فقط عروسی دعوت بودیم هرشبش خبر که دارین انتخاب واحد کردیم مهشیدکه دیگه نمیاد داداش فرهان هم 9روز قبل رفتن تهران عروسی دختر دوستش ودیروز از همون طرف رفتند دبی همون روز که رفتند خونه سوت وکور شد چون نجوای شیرین زبون رفته بود ودیگه کسی نبود زبون بریزه چقدر قشنگ میگفت:عمه.

راستی یک هفته قبلش منصور به همراه سحر برگشتند با مادرم رفتیم فرودگاه تا سحر رو ببینم چون اگه نمی رفتم معلوم نبود دیگه کی ببینمش چون فرصت رفتن به شهرشون رو نداشتم منصور هم فعلا سربازه ومنتظر که ببینه وضعیت سربازیش چی میشه داداش کوچولوم حالا بزرگ شدهاز امید هم که نگو یه شیطونی شده که نگو فقط ترسوئههرکاری می کنم یه کم جرات داشته باشه نمیشه اصلا به خاله اش نرفته.

مریم رو هم که همون شبی که فرداش نجوا می خواستند برن زنگ زدم یه سی دی برام بیاره یه لحظه دیدمش.

روزسه شنبه 13شهریور ساعت7:45 رفتم ترمینال که برم بندرعباس اتوبوس پنچر بود با 1ساعت تاخیر راه افتاد مادرم شب قبلش میگفت:اگه اتفاقی بیفته من چکار کنم همین دخترو دارم گفتم:مامان چرا دورغ میگی پس خواهرم چی؟برای اولین بار بود که تنهایی سفر می کردم پدرم کار داشت مادرم هم خواهری حالش خوب نبود نتونست منصور هم گفت:باید برم شیراز کار دارم که آخرشم نرفتسه ساعت بعد بندرعباس بودم پسرعمه ام اومد ترمینال دنبالم وقتی منو دید مثل همیشه صمیمی وشوخ گفت:سلام دختر دایی پسر کوچیک عمه اس البته از الناز بزرگتره غروب با الناز رفتیم بیرون خیلی بندرعباس رو دوست دارم شاید بخاطر اینه که دریا داره یا به قول مردم خاک بندر دامنگیره یه چندروزی اونجا بودم دوروز پشت سرهم می گفتم:برام بلیط بگیرید اما هیچ با اینکه زیاد نگذشته بود وبهم خوش میگذشت اما دلم برای خونه تنگ شده بود شوهر عمه ام میگفت:کجا میخوای بری ما تورو گروگان می گیریم تا بابات بیاد وگرنه اون که اینجوری نمیاد یا محسن(پسرعمه)میگفت:اونا که تنهات گذاشتند باهات نیومدند تو هم نرو تنهاشون بذار.

جمعه عصر که همه بیکار بودند رفتیم بیرون یه گشتی زدیم بلیط هم برای فردا صبحش گرفتیم بعد هم کنار ساحل با ماشین یه دوری زدیم وبرگشتیم خونه شبها تا دیروقت با الناز بیدار بودیم وشب آخر هم تا ساعت3،صبح7:30 بیدار شدم صبحانه خورده آماده شدم بازهم زحمت رسوندنم گردن محسن بود منو تا ترمینال رسوند وقتی سوار اتوبوس شدم رفت اینجا هم مامانی ماشین دنبالم فرستاده بود ظهر همینکه امید فهمیده بود من اومدم گفته بود الان بیاین دنبالم واین شد که اونم اومد.

دیروز عصر مامانی اومد گفت:بیا که صاحبخونتون دم در گفتم:کی؟ گفت:اونی که موقع دانشگاه خونشون میشینید گفتم:راست میگی؟فکر می کردم شوخی میکنه اصلا باورم نمیشد و میدونستم که مامانی هم اهل شوخی نیست وقتی رفتم دیدم آره راست میگه یه راننده تاکسی با صاحبخونه وچندتا خانم میگفت:داریم از آبگرم میایم از این طرف رد می شدیم گفتیم یه سر هم به بچه ها بزنیم دعوتشون کردم داخل وگفتم:زنگ میزنم بقیه بچه ها هم بیان اما قبول نکردند حالا چه جوری خونه رو پیدا کرده بودند نمیدونم.

خوب دیگه چیزی یادم نمیاد راستی اینطور که معلومه دانشگاه 26 شهریور باز میشه این دیگه چه جورشه اما ما قصد داریم از 2مهر بریم اصلا دوست ندارم ماه رمضون اونجا باشم رمضون شهر خودمون یه چیز دیگه اس صفای خاص خودشو داره.

خوب من دیگه رفتم خوش باشین خدانگهدار.

ینجا منو بیاد خاطرات زیادی میندازه

راستی الان یادم اومد یه خبر جدید دوماه قبل شیدا برام اس ام اس زد که فردا جلسه انجمن ادبیه اگه

خواستی بیا فلان جا فرداش به همراه فاطمه که اونم دعوت شده بود رفتیم اونجا نزدیک 30تا دختر وپسر اومده بودند که بیشترشون نمی دونستند چه خبره حرفها زده شد وهدفها ونظرها گفته شد وپسری که خود تشکیل دهنده انجمن بود دعوت کرد که هر کسی مشتاقه میتونه بیاد جلسه بعد خیلی کمتر شده بودند وجلسه سوم دیگه کمتر واین شد که ما شدیم جزو ثابتان انجمن جلسه سوم تشکیل دهنده انجمن همه چیز رو به دست شیدا سپردو رفت چون باید می رفت دبی اون تنها کسی بود که تجربه عضو انجمن بودن رو داشت چون اونجا هم دانشگاه می رفت هم جزء انجمن ادبی حافظ هستش این جمعه هم که موضوع بحثمون در مورد نیما یوشیج بود که خودم هم نظر داده بودم تحقیق هم کرده بودم اما نتونستم شرکت کنم چون اون روز بندرعباس بودم

می خواهم به غول تنهایی بگویم که دیگر در مدار زندگی کسی را ندارم که از عشق به پروانه بگویم یا کسی را ندارم که از عشق وبودن برایش دردو دلی بگویم می خواهم مقابل پنجره خزه ای بکارم تا ظالمانه پروانه ها را برایم شکار کند برکه ای بسازم ودر آن مرغابیان بی مهری پرورش دهم می خواهم نهال بی تو جهی را از نو بکارم وآن را با ناامیدی آبیاری کنم می خواهم از کینه برای پروانه ها سخن بگویم وبه آنها بگویم که از شما بیزارم از شما که عاشقید شما که عشق را
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 22:34  توسط ستاره  | 

ببخشید زیاد وقت نکردم بیام الانم نیومدم که زیاد بنویسم

نمیدونین امشب چه بارونی اومد همراه با تگرگ من خونه مدتهاست که همیشه خونه خواهرم هستم چون حامله است وبه کمک احتیاج داره نجوا هم اومده بود اونجا موقهع تگرگ با چه شوقی با امید تگرگهارو جمع کردندو خوردند.

تو این مدت یکبار رفتم بندرعباس مهشید هم عروسی کرد برای عقدکنون وحنابندونش بودم اما شب آخری دیگه تو بندرعباس خونه عمه بودم جاتون خالی خوش گذشت.

امشب انتخاب واحد کردم هنوز چیزی نشده ۱ماه ونیم دیگه دانشگاه باز میشه البته دلم برای دانشگاه تنگ شده.

فعلا چیزی یادم نمیاد تا یه رز دیگه خداحافظ


زيبايي يه زن بايد از چشماش ديده بشه
 به خاطر  اين که چشماش دروازه ي قلبش هستند جايي که منزلگه عشق ميتونه باشه
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 0:57  توسط ستاره  | 

شعر سفر

همه شب با دلم کسی می گفت
سخت آشفته ای ز دیدارش
صبحدم با ستارگان سپید
می رود می رود نگهدارش
 
 
من به بوی تو رفته از دنیا
بی خبر از فریب فردا ها
روی مژگان نازکم می ریخت
چشمهای تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهای تو داغ
گیسویم در تنفس تورها
می شکفتم ز عشق و می گفتم
هر که دلداده شد به دلدارش
 ننشیند به قصد آزارش
برود چشم من به دنبالش
برود عشق من نگهدارش
 
آه کنون تو رفته ای و غروب
سایه میگسترد به سینه راه
نرم نرمک خدای تیره ی غم
می نهد پا به معبد نگهم
می نویسد به روی هر دیوار
ایه هایی همه سیاه سیاه
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 0:12  توسط ستاره  | 

سلامی دوباره

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
 به رشد دردنک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در اینه زندگی  می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد 
می ایم می ایم می ایم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می ایم می ایم می ایم
و آستانه پر از عشق می شود
 و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 20:0  توسط ستاره  | 

بدون کار خدا بوده

روز25 اردیبهشت وسایلم رو جمع کردم دوباره که به خونه عادت کردم وقت رفتن بود صبحش بعداز اینکه ازخونه دوستم برمی گشتیم رفتم عکاسی که مریم رو هم اونجا دیدم ظهرقبل از رفتن اومد ویه بسته هم برام آورده بود به عنوان کادوی تولد پیشاپیش بهم داد که داخلش چندتاعروسک بود که هرکدوم یکی از حروفLOVEرا باخود حمل می کرد با یه کارت وشعری ازشریعتی"با تو دریا با من مهربانی می کند".و روز31 اردیبهشت هنوز چند دقیقه ای از ورود به اونروز نمی گذشت که مثل سال قبل زنگ زد وتبریک گفت.

همون روز بعد از خوردن ناهار من آخرین نفری بودم که دستهامو شستم برگشتم اتاق با دیدن بچه ها که مثل آدمصف کشیده نشسته بودند تعجب کردمسحرکنار خودش جایی برام باز کرد در همون موقع صدای آهنگ وبچه ها که تولدت مبارک رو می خوندند بلند شد یه جشن کوچیک شش نفره وهرکدوم هم شرمندم کردندویه کادو بهم دادند.

سحر:یه مانتو مشکی

سامعه:یه خرس پشمی خوشکل

مرضیه:گوزن قهوه ای رنگ با عطر

فاطمه:درخت تزئینی

زهرا:یه جعبه با دوتا قو روش ویه رومیزی برای مداد

دستشون درد نکنه هرسال از اینکارا انجام بدین وظیفتونهبابا چرا ناراحت میشین شوخی کردم.

کلاسها تعطیل شده بود وما برای امتحانها رفته بودیم چون اونجا راحتتر می تونستیم بخونیم جلوتر رفتیم یه روز مثل آدم می چسبیدیم به درس روز دیگه دیوونگیمون گل می کرد چندروز قبل از شروع امتحانات گلودرد گرفتم ووقتی با اصرار بچه ها رفتیم دکتر گفت:عفونت کرده ویه سری دارو بهم داد حالا که امتحاناتم داشت شروع میشد میخواست اذیتم کنه

چه ماهیهای نازی

امتحان بقیه12 خرداد شروع میشد یکروز بعد از اولین امتحان سحر که از استخون درد می نالید بردیمش دکتر یه سری دارو وقرص آهن بهش داد طبق هرشب که تا نیمه های شب درس می خوندیم اونشب هم داشتیم می خوندیم وقتی بچه ها آب آوردند خواست قرصاشو بخوره من که با شکم خوابیده ومی خوندم از جام بلند شدم که یکدفعه سروصدای زهرا وفاطمه بلند شد سحر یکدفعه بدنش شل شد بقیه که از اتاق فرار کردند اولش فکر می کردم داره اذیتمون میکنه اما بعد دیدم نه قضیه کاملا جدیه هرچی صداش می کردم هیچی کم کم مردمک چشماش رفت وفقط سفیدی چشماش موند وگردنش رو شونش افتاد من که هیچوقت تو چنین موقعیتی قرار نگرفته بودم نمیدونستم چکار کنم انگشت شستمو بین دندوناش قرار دادم تا رو هم قفل نشه وبی اراده دهنمو رو دهنش گذاشتم وچندبار بهش تنفس دادم با اینکارم دوتا نفس عمیق کشید وچشماشو باز کرد مرضیه که تو اتاق دیگه درس می خوند همون لحظه رسید وقتی یادم میاد تعجب می کنم که اون موقع چطور تونستم اونکارهارو انجام بدم یه آژانس گرفتیم بردیمش بیمارستان ساعت2:30 نیمه شب بود که خواهرش اومد واونو با خودش برد اونشب سامعه هم که بخاطر فوت پدربزگش رفته بود ونبود نزدیک بود دیوونه بشیم مخصوصا من که اون صحنه از جلو چشمام دور نمیشد تا فرداش که باهاش صحبت کردیم وخیالمون راحت شد روز 17 خردادساعت14 رفتم دانشگاه واولین امتحانم که آیین زندگی یکی از دروس عمومی بود دادم وفرداش آیین نگارش ویرایش1 وبعداز اون هم سحرو سامعه اومدند 21امتحان دستورزبان فارسی1 داشتم که به نظرم بد نبود 24 رستم وسهراب و27سیاست نامه وقابوس نامه که به نطرم خیلی خوب دادم 29تاریخ ادبیات ایران1 سرجلسه حالم خیلی بد بود وقتی از سالن اومدم بیرون هرچی ایستادم سرویس دانشگاه نیومد وگرمای هوا هم سرفه هامو بیشتر می کرد یه تاکسی گرفتم بزور خودمو رسوندم خونه وخودمو داخل اتاق رسوندم وقتی بچه ها حالمو دیدند رسوندنم بیمارستان تو این یکماه و7 روزی که رفتیم چقدر رفتیم بیمارستان آخه یکی ا شبها که سحرو زهرا آشغال بیرون میذاشتن متوجه حالت غیرعادی صاحبخونه شدن وقتی باهاشون صحبت می کردیم مثل بهتزده ها نگاهمون می کرد ودستاشو می کشید عقب.با کمک زن همسایه رسوندیمش بیمارستان آزمایشات مختلف ازش گرفتند من وسحر تا صبح پیشش بودیم تا اینکه نزدیکیهای صبح مشخص شد قند خونش خیلی پایین بوده واگه دیرتر به دادش رسیده بودیم می رفت تو کما چندروز بستری بود وروزی چندبار بهش سرمیزدیم همه بیمارها بهش می گفتند مستاجرهای خوبی گیرت اومده قدرشون رو بدون رفتارش باهامون خوب بود تا زمانیکه فهمید ما کم کم باید بیایم شاید از این ناراحت بود که تنها میشه هرروز سرمون غرمیزداز کجا به کجا پریدم داشتم می گفتم دوباره دکتر چندتا قرص وشربت وآمپول بهم داد که هیچ فایده نداشت امتحان عروض وقافیه که فردای همون روز داشتم رو به هرجون کندنی بود تموم کردم می گفتم:من نمیرم امتحان بدم راننده سرویس که بچه ها زنگ زده بودند اومد دم درخونه باخودم گفتم:هرکی جلوم نشست بهش میگم برگشو نشونم بده که از بدشانسی اینبار صندلیم تو راهرو بود وچراغهای اونجا هم روشن نمیشد تا بعد از اینکه دفتر حضورو غیاب رو امضا کردیم جامو عوض کردن همون روز همه امتحانشون تموم شد فقط من وزهرا ومرضیه تا 1تیر امتحان داشتیم ووقتی میدیدیم بقیه بی خیال هستن حسودسیمون میشد هیچی نخونده بودم خوابم هم میومد فکر امتحان وسرفه هام نمیذاشت بخوابم سحروفاطمه نصف شبی رفتن طبق معمول آب گرم آوردند هرچی بهشون میگم نمیخوام حرف حرف خودشونه ساعت3:30زهرا که بلند شده بود بخونه منو هم بیدار کرد اما زهرا صبح رفت حذف اضطراری کرد من اول قصد داشتم دوتا درس آخری رو حذف کنم اما بعدش گفتم:میدم هرچی شد یا قبول میشم یانه روز آخر سحر هم همراهمون اومد ایندفعه هم که با خودم گفتم:هرکی جلوم نشست بهش میگم بهم بگه از بدشانسی خودم جلو نشسته بودم وصندلی کنارم هم خالی بود با این همه خوش شانسی می ترسم بدزدنم

همون روز که جمعه بود همه وسایلمون رو تا عصرجمع کردیم یه کم هم زار زدیممخصوصا فاطمه که از چندروز قبلش گریه می کرد عصر مادر سحروبرادرشدنبالش اومدند وبا سامعه رفتند وماهم که داداش فرهان که یک هفته قبل با خانمش ونجوا ازخارج اومده بودند همراه پسرداییم دنبالمون اومدند هنوز نصف راه هم نیومده بودیم بین راه دچار باد وبارون شدیم نزدیک یکی از شهرها بودیم خواستیم خودمون رو به اونجا برسونیم اما بارون وتگرگ بهمون مهلت نداد حتی کنار جاده هم دیده نمیشد که پارک کنیم وباد اتومبیل رو به عقب می برد داداشی به پسرداییم میگفت:برو کنار جاده پارک کن الان یکی از پشت میاد بهمون میزنه اون جواب میداد کجا برم من هیچی نمی بینم بچه ها همه ترسیده بودند وزیرلب یه چیزایی می خوندند داداشی هرازگاهی نگاهی به ما می انداخت ومی گفت:خدابه اینا رحم کنه بچه های مردم هم همراهمون هستند باید یه جایی توقف کنیم یه کم از شدت بارون که کاسته شد حرکت کردیم وخودمون رو به خونه عموی سوگند رسوندیم تا وقتی بادو بارون قطع شد ساعت21:15بود که به خونه رسیدیم بعد از یکماه وهفت روز نوا خونه مادربزرگش بود وشب هم زود خوابیدم اما فردا صبحش دیدمش همین که منو دید شناخت وگفت:عمه.

همون روز خونه سحر دعوت بودیم داداش فرهان هنوز سحر روندیده بود موقع برگشتن سحر وخانوادش اصرار داشتند که من بمونم من ومامانی گفتیم:هرچی داداش بگه واونم وقتی ازش خواستند من بمونم چیزی نگفت ومن تا چهارشنبه صبح اونجا بودم صبحش ساعت8اومدیم بیرون سحر با داداشش می رفتند دبی اول منو رسوندن خونه به قول خودشون تحویلم دادند بعد خودشون رفتند امروز تلفنی با مریم وسحر صحبت کردم.

رفتم سایت نتیجه امتحانات اومده بود فقط یکی از امتحانام جوابش نیومده بودم هرچند اون نمره هایی که فکرش رو می کردم نگرفتم اما بازم خوبه نمیدونم چه جوری تصحیح میکنن اون درسایی که فکر می کردم بهتر میگیرم کمتر شده بالاترین نمره ام 17:50 شده وعروض وقافیه هم که مطمئن بودم قبول نمیشم 8:50 گرفتم خداکنه اون درسی هم که جوابش نیومده قبول بشم.

بالاخره تموم شد چندوقت بود سراغ کامپیوترم نیومده بودم حالاهم که اومدم حسابی اومدم تاوقتی اینارو نوشتم کمرک شکست پس خسته نباشم البته هرکسی هم که به خودش زحمت داده وخونه هم بهش خسته نباشید میگم.

عاشق اینجور گلهام 

اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,
اگه بی محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,
اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خورد نشی ؛ بدون تنها محرمت "خدا" بوده ! ,
حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائی خفتت کرده ؛ شک نکن تنها مرهمت "خداست" که ؛ از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آوورده !
آخه می دونی ؟ :
"خدا" خیلی تنهاست !!! قربونش برم

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 1:46  توسط ستاره  | 

خونه خوتونه بفرمایین خوش اومدین صفا آوردین

سلام سلام هفتا سلام هفتصدو هفتادو هفتا سلام خوبین ؟خوشین؟سلامتین؟ همه خوبن؟جی اف بی اف ها خوب هستن ؟ منم خوفم هـــــه بازم من اپیدم واستونااا اما امروز الکی الکی اپ نمی کنماااااا دلیل داره هر کی گف چی؟؟؟ امروز 31 اردیبهشت هـــوم؟؟! اوهـــــــــوم امروز تفلد دیه؟! تفلد کی؟!!!! تفلد ستاره جون خودمون دیه بیب بیب هوراااااااا  بیب بیب هورااااااا بیب بیب هوراااااااتفلد تفلد تفلدت مفــــــــارک مفارک مفارک تفلدت مفـــارک ستاره جون تفلدت رو همراه با سه تا سبد رز و یاس وداوودی بهت تفریک میگم  ایشالله 777 ساله بشی گلم (الفته عمر با عزت هاااااا حالا باشه چون من زیاد سختگیر نیستم با هر کی می خواد باشه) جاتم خالیه الان اینجا (نیستی ببینی چقده واس این اژ وختی من میگم ژ نخون ژ بخون ژچقده خل بازی در آوردم ) آخی سالهای قبل یادته ، پارسال روز تفلدت امتحان بینش داشتیم چقده با بچه ها سر کارت گذاشتیم تاتی تاتی ستاره منم که نه اصلا سوتی ندادم روز تفلدت مگه نه؟؟هه  راستی کم کم داریم به تفلد وبلاگ هم نزدیک میشیم وبلاگ جون تفلد یه سالگیت مفارک باشه ایشالله تفلد 77 سالگیت هوم چی میگی؟؟؟ همه ساکت ببینم وبلاگه داره چی میگه اون بچه رو هم بی زحمت ساکتش کن ممنونم خب؟؟؟ (پچ پچ پچ پچ)باشه چشم حتما(پچ پچ پچ پچ) اینم به چشم  وبلاگ داره میگه از همه اونایی که تو این یه سال با هامون بودن بتشکرم بهدشم میگه خیلی ممنون که اومدین به جشن تفلدش بفرمایین میوه شیرینی نوشیدنی ای وای چرا شما جون بچه ها بدین خو دم جمعشون می کنم باشه فقط چون جون بچه ها رو گفتینا  ای وای چراباز  بلند شدین بفرمایین تو رو خدا چیزی می خواستین؟ نه یه کم صدای ضبط بالاست سر درد گرفتم می خوام برم تو حیاط  این حرفا چیه ما که این حرفات رو نداریم با هم الان کمش می کنم بیرون گرمه بفرمایین بابا مریم خانوم برو به بقیه برس گیر دادینا می خوام برم........خب از اول بگو می خوام برم...... معطل شدیم 7 ساعته

 

خب حالا بریم سر تشکر از دوست جونای خودمون اول کی؟ هوم؟ باشه چون خانوما مقدمترن اول خانوما

 

داوود کوشولو( کدهای جاوا برای ایرنیان)،داداش جونیه خودم احسان ، ابی آرش (مردی از جنس بلور) ، آرش (خلوت شاعرانه) که خیلی وخته ازش خبری ندارم اگه کسی خبر داره ما رو هم بخبره،داش بهنام(شیرینترین)،محمد(آنتن محله) که خیلی با مزه می نویسه،وحید جون(عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست)مرسی از کمکت هفتا اردشیر آریانا (گل وگلدون)،بردیا (شلم شولبا)خدابیامرز بهروز(بیگانه ای لب رودخانه) حتما زمستون آب رودخونه بالا اومد تو رو هم با خودش برد،مهندس معراج (سایتون سنگین شده ها)، مهدی شوهر مریم گلی(ققنوس)،معتاد (خاطرات یک معتاد)،اقا مرتضی(کلماتی از یک کوهنورد)مجتبی جعفری(یگانه دوست)،روزبه(و خداوند عشق را آفرید)،خشایار شا(یادداشتهای خشایارشا)کوروش شب(شهر بی شاعر)،سعید(بیا تو می ترکی از خنده)،و خیلیهای دیگه که الان حضور ذهن ندارم....

 

حالا خانومای منجمه ی مکرمه ی معظمه ی محجبه(چرا ترش میکنین خب)

سوگند جون(ببخش منو نمی دونم چه جوری خبرت کنم واس تفلد)، اجیه نازم مریم گلی(خاطرات عشق) که من اینجا باز سالروز آشناییش با مهدی رو تبریک میگم بهش امیدوارم 777 سال در کنار هم باشینو از کمکهات هم ممنونم گلم،آجی جون خودم روبینا(که وبلاگ و بدون کامنت دنبال می  کنه بی تربیت)سارا جون(دخمل عموی ستاره)،فیروزه جون(آسمون فیروزه ای)ترانه و غزل جون(به کجا می برد این امید مارا) امیدوارم همیشه با هم باشین،پرستو جون(دختر مشرقی) کجا رفتی بی خبر،بهار جون(جایی شبیه قلب من)مهناز خانومی (آوای عشق.می خوام فراموشت کنم)،رها جون(دلتنگیه رها)، خاطره(خاطره کاشانی )،و خیلیهای دیگه.......

 

منو ببخشید اگه کسی رو از تایپ انداختم از همتون ممنونم که تو این مدت باهامون بودین و با نظرای مشنگتون خوشحالمون کردید فدای معرفت و مرام همتون.•*مریم گلی¸.•*¨بی خانمان.•* مواظب خودتون باشین منم ایشالله بیام واستون جبران کنم خدا نگهدار....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 16:53  توسط ستاره  | 

مرگ سوت وکور

سلام بازم سروکله من پیدا شد چندروز قبل اومدم وقراره چهارشنبه عصر برم برای همین گفتم قبل از رفتن آپ کنم آخه دفعه قبل هم که اومدم حوصله نداشتم بنویسم.

فردای همون روز که اومدم خونه یعنی روز یکشنبه قرار بود فرزان که طبق معمول ویزاش تموم شده بود بیاد ایران سحر با افشین رفتند فرودگاه در همون لحظه امید اومد کنارم وگفت:خاله تو چرا نرفتی؟گفتم:کجا؟ گفت:با سحر. منظورشو فهمیدم یعنی اینکه توچرا نرفتی که منم باهات بیام*این امید خان چقدر زبل تشریف داره وقتی میخواد بره فرودگاه میگه میخوام برم شیراز تا حالا شیراز نرفته اما نمیدونم چرا هرجا میخواد بره میگه میخوام برم شیراز

فرزان وسحر برای اولین بار همدیگه رو می دیدند وباهم آشنا شدنددیگه مثل گذشته گیر نمیداد که هیچ برام کفش آورده بود که این برای دانشگاه شیک(نه بابا مثل اینکه خیالش از بابت من راحت شده بود)کسی که همیشه می گفت:همین قدرکه خوندی بسه ولازم نیست بری دانشگاه یا به تلفن گیر میداد.

کلاس رو هم که یک هفته تعطیل کردم در اون یک هفته که همه با هم بودیم خیلی خوش گذشت جای منصور حسابی خالی بود تا اینکه 31فروردین فرا رسید اون روز رفتیم فرودگاه آخه افشین داشت می رفت مرضیه هم دایی وباباش می رفتند فرزان تا دم خونه مارو رسوند وبرگشت همون شب باهام تماس گرفت وتا وقتی میخواست بره چندبار بهم زنگ زد هربار ازش می پرسیدم خونه چطوره می گفت:دیگه خونه دلگیره واونم منتظر ویزاش بود خونه ای که یه روز شلوغ بود اما حالا هیچکس نمونده یکی به یه طرف رفته وقتی که ما میریم امید هم دیگه زیاد نمیاد یادمه وقتی اومده بودم زنگ زدم خونشون گوشی رو برداشت باهاش صحبت کردم وگفتم:گوشی رو بده به مامانت گفت:اول تو به مامان بزرگ بده تا بعد من بدم به مامانم حالا که گوشی رو به مامانی دادم بهش گفته میخواستم بدونم خاله اومده یا نه برای همین گفتم گوشی رو بهت بده مطمئن بشم(بچه های این دوره زمونه شیطونو درس میدن)بعضی وقتها چیزایی میگه که آدم از تعجب نزدیکه شاخ دربیاره.

تو این مدت با بچه ها می رفتیم کلاس ودرسهامون که این ترم اصلا نتونسته بودم بخونم شروع کردم به خوندن وسرکلاسها هم حاضر میشدم روز معلم تو دانشگاه جشن گرفتند جاتون خالی هرچند به پای جشن روز دانشجو نمی رسید اما خوب بود ماهم طبق معمول جا گیرمون نیومد وتا آخر جشن ایستاده بودیم.

I LOVE U

هوا دیگه کاملا گرم شده چندوقتی صاحبخونمون رفته بود شیراز خونه دخترش ونمی خواستیم کولر رو بدون اجازه روشن کنیم وقتی هم که اومد هیچ خودش اصلا پنکه نمیزنه وشبها تو حیاط میخوابه ماهم تو حیاط می خوابیم اما خوابم نمیبره و وقتی اذان میگن دیگه کم کم خوابم میبره پنکه روشن باشه میگه چقدر روشن می کنید سوخت چه برسه که بذاره ما کولر بزنیم ماکه از فروردین خونه کولر میزدیم با اینکه جدا ازپول اجاره پول آب وبرق رو هم میدیم اما باز گیر میده که چرا برقها روشنه چرا این همه ضبط میزنین دیگه اعصاب هممونو بهم ریخته با اینکه پولش از پارو بالا میره باز خساست میکنه اشکالی نداره خودش نخوره بعدا به جاش میخورن شنبه عصر با بچه ها اومدیم سحر با داداشش مارو رسوندن ورفتند یکشنبه شب خونه عمه بودم چون دوشنبه نجوا با مامانش می خواستند برن هروقت به نجوا می گفتند:میری پیش بابا می گفت:نه تو این مدت خیلی کم تونستم بینمش حالا هم که رفته تا وقتی که دوباره بیاد اصلا راضی به رفتن نبود وقتی می بینمش به یاد عروسک پشت ویترین میوفتم شیرین وبانمکمثل اینکه اونجا همش ایراد اینجارو میگیره داداشها که تا ساعت12 شب سرکارند وقتی بیان که دیروقته سرش رو به چی گرم کنه تنهایی حوصله اش سرمیره.

مریم همون شب که می خواستم برم خونه عمه زنگ زد دیگه که سرو کله اش پیدا نشده.

ایندفعه اگه برم دیگه تا1تیر که آخرین امتحانمه نمیام مامانی خونه تنهاست بابایی که شبها هم نمیتونه بیاد خونه میاد ناهار وشامشو میخوره ومیره همینطور که نشسته از خستگی خوابش میبره میگم کارگر بگیر میگه:کارگر کجابود این دوره زمونه همه برای خودشون اربابند کی میاد کارگری کنه مامانی میگفت:هروقت میومده خونه سراغتو میگیره میگه:پس کی میاد؟شمارشو بگیر تا باهاش صحبت کنم گفتم:من که هروقت زنگ زدم نبود می خواستی براش شماره بگیری آخه بابایی زیاد تلفنی نیست فقط وقتی لازم داره برای همین شماره ماهارو نداره گفت:مگه می اومد می گفت ومیرفت.وقتی زحمتهای بابارو می بینم از خودم بدم میاد که ولخرجی واسراف می کنم واون تو آفتاب گرم وسوزان زحمت میکشه وما قدر زحمتهاشو نمی دونیم.

یه سر به خونه خواهری هم زدم برای اینکه کمدم اونجاست آخه همه خونه رو خراب کردند واز اول می سازند رفتم چندتا کتاب ودفتر برداشتم البته نصفشم خونه داداش فرزادبه امید گفتم:من دیگه میخوام برم با لبهای آویزون وبغض بهم چسبید وگفت:نه نرو گفتم:میرم ودیگه میام گفت:پس وقتی میخوای بیای بازم برام کاکائو ولپ لپ بیارگفتم:باشه حتما برات میارم صبح میخوایم با فاطمه بریم خونه دوستمون چون تا وقتی ما بیایم اونا رفتن شیراز وامسال هم سال آخره ودیگه نمیان امسال اصلا ندیدمش میخوام قبل از اینکه برن یه بار دیگه ببینمشون.

خوب من دیگه میرم 40روز دیگه اگه عمری باشه برمی گردم(بادنجون بم آفت نداره)

به امید دیدار

اشكي دگرندارم,خنديدنم به زوراست نفرين به هرچه قسمت,چشم دلم چه كوراست بر دل گفته بودم,دل به كسي نبندد گوشي كه بشنودكو,اين دل چه بيشعوراست هردم گريه كردم تاحدجان سپردن گويي دواندارد,
چشم خداچه كوراست ازعشق نااميدم,تاكي دلم بسوزد گويي غم توبامن,همزادوجفت وجوراست دراسمان قلبم,ديگرستاره اي نيست تنهادعاي اين دل, يك مرگ سوت وكوراست

............ ....... 
عشق رازي است مقدس . براي کساني که عاشقند ، عشق براي هميشه بي کلام ميماند ؛ اما براي کساني که عشق نمي ورزند ، عشق شوخي بي رحمانه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 3:31  توسط ستاره  | 

خیلی وقته

می نویسم

چقدر اصرار میکنین من آپ کنم مگه نمیدونین من وقت سرخاروندن هم ندارمآره دیگه حالامیخوام کسی رو استخدام کنم که سرمو بخارونهشوخی کردم نمیدونم چی بنویسم پنجشنبه9فروردین سحر با داداشی بلیط گرفتن برای 12شب به مقصدشیراز البته می خواستند برن تهران اما بلیط هواپیما گیرنمیومد سحراصرار پشت اصرار که باید بیای به افشین گفت:اگه ستاره نیاد من هم نمیام ازالان بهت بگم تا ازمامانت اجازه بگیری همون شب مریم بدون خبراومد خونمون حالا دیگه خیلی خونه هامون بهم نزدیک شده فقط یه کوچه میگفت:روبینا گفته شاید خونه نباشن گفتم:راه دوری که نیست اگه نبودن برمی گردم ساعت12شب اتوبوس حرکت کرد ساعت4 شیراز بودیم اما هتل گیرنمیومد اون همه هتل بسته بود تا اینکه هتل داریوش یه سوئیت خالی داشت صبح هم همراه یکی ازدوستای سحرکه به دیدنمون اومد رفتیم حافظیه خیلی شلوغ بود من بار اولم بود که میدیدم هرچند استان خودمه اما زمانیکه شش ساله بودم رفتم ناهار باهم خوردیم بعدش وسایلمون رو برداشتیم رفتیم ترمینال برای ساعت4عصربلیط تهران گرفتیم افشین هم هی میگفت:فوتبال داره کاشکی بلیط هواپیما گیرمون اومده بود آخه استقلالی سرسخته شب که شد هرطرف که نگاه می کردم همه خواب بودند من که تواتوبوس خوابم نمیبره اگه کمبودخواب داشته باشم دیگه آره شب قبلشم خوابم نرفته بود تا اینکه کم کم خوابم برد اونم صدبار از خواب پریدم اصفهان از کنار سی وسه پل رد شدیم وبعدش دوباره خوابیدندمنم بیداربودم تاوقتی رسیدیم تهران 13ساعت بین راه بودیم اونجازنگ زدیم خونه یکی از دوستان افشین که دعوتمون کرده بودند ومریم دخترشون اومد استقبالمون خودشون گفته بودند بلیط برای ترمینال آرژانتین بگیریم که به خونشون نزدیکه وقتی رسیدیم همه خواب بودند ماهم خوابیدیم تا نزدیکیهای ظهر وقتی بیدار شدیم مامان مریم بیدار بود گفت:چرا بیدارم نکردین من که صبرنداشتم ببینمت خواب که بودی اومدم بالای سرت فهمیدم باید خواهر افشین باشی ازشباهتتون. میگفت:بیشتر شبیه فرزاد هستم یکی یه چیزی می گفت اما همه معتقد بودند که همه چشم وابروهامون شبیه.

با سحر هم آشنا شدند همش درباره نجوا صحبت می کردند وقربون صدقه اش می رفتند چندسال قبل دبی با فرهان آشنا شدند وکم کم باهم دوست شدند خیلی وقت نبود که از پیش نجوا برگشته بودند بعضی مواقع بغلم می کرد ومیگفت:که بوی نجوارو میدم یکشب که سحر زودتر خوابش برده بود کنارم نشست ودستامو گرفت وهمش از نجوا برام گفت عکسش همیشه دستشونه وقربون صدقه اش میرن شب اول با مونا یه قل مریم ونامزدش رفتیم درکه چایی وقلیون کشیدند وتعریف کردند فرداش رفتیم توچال که البته چون دیررسیدیم نتونستیم با تله کابین بریم رو کوه وازاونجا پیاده برگشتیم پایین کنار آبشاری که از کوه سرازیر بود عکس گرفتیم ساعت5خونه بودیم خونشون طرفای ولیعصر بود همون شب خونه یکی از دوستاشون شهرک غرب دعوت بودیم که تا وقتی با مونا ونامزدش حامد رفتیم خرید دیرشد فردای همون شب سیزده بدر بود که تصمیم داشتند داخل خونه بگیرن چندتاازدوستاشونو دعوت کرده بودند داخل حیاط وسایل چیده بودند که بارون همه چیزو بهم ریخت خودشون می گفتند هوا سرده درصورتیکه من بی احساس که توآب وهوای گرمسیر بزرگ شدم اصلا سردم نبود وبدون کاپشن بیرون میرفتم همون شب اول برنامه سینما گذاشتند اما بعدش کنسل شد ماهم که یکدفعه ای تصمیم گرفتیم برگردیم وبا اصرار به مریم گفتیم زنگ بزنه ترمینال برای ساعت9همون شب بلیط داشتند وگرنه دیگه تافرداعصرش نبود وسایلمون رو جمع کردیم هرچی گفتند شما که هنوز هیچ جارو ندیدین بمونید چندتا کاخ که ببینید گفتیم نه دیگه دانشگاه شروع میشه وباید بریم ساعت10 صبح شیراز بودیم وسایلمون رو تحویل دادیم وبرای خرید رفتیم بازار وکیل خریدامون که انجام دادیم برگشتیم ترمینال ساندویچ خوردیم وساعت 2به طرف شهرمون حرکت کردیم جالب اینجا بود که من تا الان نمی دونستم استانم اینقدر سرسبز باشه ازشیراز که اومدیم بیرون همش دارو درخت وسبزه بود درکل سفر بیادماندنی بود.

پنجشنبه خونه عمه دعوت بودیم از شب قبلش زنگ زده بودند چون که نجوا ومامانش داشتند میومدند و همچنین داداش فرزاد که گفتم ویزاشو کنسل کردند وقتی نجوا اومد با هیچکدوممون غریبی نمی کرد حتی سحر،لاغرتر شده بود درست مثل یه عروسک ناز با اون موهای فرشداداشی هم عصا بدست بود بعد از روبوسی باهمه رفت خونه خودشون عصر با شیدا وسحر رفتیم اتاق سوگند ماکه خوابمون برد وسحرکه خوابش نمی برد با افشین رفتند بیرون وشب برگشتند جمعه خونه فرزاد بودیم چون دایی خانومش رو دعوت کرده بودند بچه ها همگی رفتند دانشگاه فقط من وسحر موندیم جمعه که استادمون تعطیل کرده بود چهارشنبه هم که نتونستم برم همه جلسه ها نرم اشکالی نداره اینکه یک جلسه است سحر هم دیرو صبح با افشین رفت شهرشون وفردا برمیگردند.دیروز عصر نجوا با مامانش اومدند چقدر شیرینه این دخترمخصوصا وقتی میگه عمه فداش شم امیدخان گل گلاب هم که چندروزه مریضه دیروز بردیمش دکتر تا دیشب هم اینجابود بعد مامانش اومد بردش.

دوباره چشامو بستم

دلم میخوام یه قسمتی از آهنگ علیرضاو حمیدرضا که همیشه گوش میدم براتون بنویسم نمیدونم

خوشتون میاد یا نه

دوباره چشامو بستم تا که خوابتو ببینم خیلی وقته که به خوابم نمیای ای نازنینم خیلی وقته که تو خوابم تو در آغوشم نرفتی آخ چه ساده تو گذشتی از اون حرفهایی که گفتی خیلی وقته که تو خوابم رنگ چشماتو ندیدم حتی تو خیال وخوابم حرفی از تو نشنیدم خیلی ساده تو گذشتی رفتی از این روزگارم بعد تو من موندم ودل که میگفت آروم ندارم کاش یه بار برای قلبم توی خوابم پا بذاری بگی یک دروغ ساده بگی تنهاش نمیذاری میدونم که این یه خوابه که حقیقتم نمیشه کاش بمیرم وتو این خواب بمونم واسه همیشه واسه همیشه واسه همیشه.
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 21:53  توسط ستاره  | 

سرخی نامه ام

 سلام دوستان خوبین؟ منم هی بدک نیستم ببخشید که نتونستم زودتر ازاین بهتون سربزنم روز 29 اسفنداومدم اما همش سرم شلوغ بوده شماها که نمیدونین تو این مدت چه اتفاقهایی افتاده افشین اومده من نمی تونستم برم خونه برای همین اون به دیدنم اومد واونجا با بچه هاآشنا شد وسحر رو هم دید خوشش اومد وبعد قرار خواستگاری رو گذاشتیم و دوشنبه شب یکی ازشبها به دنبالم اومدند و رفتیم به شهر سحر.خواهری بین راه می گفت:هرچی هست زیر سرتوئه گفتم:به من چه خودش گفته اونو میخوام کاسه کوزه هارو سر من می شکنین آخه همه میدونن که من وافشین رابطمون باهم خوبه.

همه جمع بودن وخواهرش به من میگفت:آخرکار خودتو کردی با خودم گفتم:نه بابا مثل اینکه ایناهم توپشون از دست من بدبخت پره برعکس انتظار من وسحر برادر سختگیرش راحت راضی شد وگفتند:هرچی نظر خودشه وقرار آزمایش رو برای دو روز بعد گذاشتند منم که خجالتیم نمیدونم چرا اینقدر پررو شده بودم تا آخر جلسه بودم حتی جواب عروس خانم رو هم آوردم که گفت:هرچی بابام وداداشم بگن موقع رفتن خیلی سربه سرش گذاشتم موقع برگشت دیگه مثل قبل افشین رو اذیت نکردم داشتم موبایل شوهرخواهری رو درست می کردم همیشه سرم تو اینکاراست به قول بچه ها مهندس اینکارام افشین چندبار گفت:موبایلمو بده گفتم:آره دیگه خرت ازپل گذشته دیگه به من نیازی نداری اگه موبایلمو آورده بودم دیگه محتاج موبایلت نبودم البته به شوخی.با مامانی رفتم خونه فرداش هم ازبس کارداشتم نتونستم به مریم زنگ بزنم وچهارشنبه هم که دوباره رفتیم آزمایش سرراه زهرا ومرضیه رو هم با خودمون بردیم فاطمه با سامعه که قبلا رفته بودند آزمایش کردند وعصرهم عقد وهمه چیز تموم شد وازاونجا هم همگی اومدیم چون ساعت6بچه ها کلاس داشتند کلاسهارو حاضرمیشم اما دیگه دانشگاه مثل ترم اول لطفی نداره بچه های کلاس با اینکه بیشترشون این واحدهارو گرفتن سرکلاس حاضر نمیشن وبیشتر مواقع کلاس خلوته حالا بیشتر با بچه ها آشنا شدیم وتاحدودی آشنایی داریم بعد ازاومدنومن همه برای تبریک میومدند وهمچنین خواهری ازیزد براشون مهمون اومده بود سرمون شلوغ بود مریم هم که اصلا سراغی نمی گرفت تا اینکه خودم بهش زنگ زدم روز اول فروردین هم بعد ازاینکه با همه فامیل ومهمونای خواهری رفتیم گردش جاتون خالی شب بچه ها اومدن خونمون چون تولد سحر بود.

سحرو افشین شنبه رفتند پیش خانوادش ما هم که یکدفعه ای اسباب کشی پیش اومد میخوان نصف خونه رو خراب کنن از اول بسازن وماهم خونه داداش فرهان رو جارو کردیم وتواین هفته میریم اصلا دلم نمیخواد برم ازالان ماتم گرفتم اما باید بریم دیگه من که از بس فعالیت کردم دارم ازنفس میفتم نجوا با مامانش هم که همراه داداش فرزاد تاچند وقت دیگه میان چون همون روزی که فرزاد میخواست بره تصادف کرد اونم بدجور خیلی شانس آورد با اون پای زخکیش رفت که بعدا مشخص شد مو برداشته وباید استراحت کنه وبعدازاونم که صاحب کارش ویزاشو کنسل کرد والان ویزا نداره و وقتش تمومه وباید بیاد ایران منصور هم که دو روز بعد از عقد رفت چون اگه تا سال جدید میموند دیگه اجازه خروج بهش نمیدادند چون سربازه مریم هم که دیشب بالاخره به دیدنم اومد حالا دیگه سحر زن داداشم شده وخیلی خوبه اما به قول خودش می ترسم دیگه نتونیم مثل گذشته باهم راحت باشیم ولی به نظر من که هیچ فرقی نمیکنه اینجوری باید بیشتر بهم نزدیک بشیم خوب دیگه خسته شدم هر وقت تونستم دوباره بهتون سر میزنم ازدست من دلگیر نشین خدانگهدار.

خیلی وقته که بخوابم نمیای ای نازنینم 

 آن شب را خوب به ياد دارم كه اسمان ابري بود و نيلوفري تنها در بركه اي بي اب مي خشكيد و
سنجاقكي در امتداد اندوه گم مي شد و گهگاهي غوكي مي خواند
به ياد دارم كه آن شب كسي مي آمد
آمد و ما را با خودش برد ومن ترسيدم
چه خوب مي شد اگر آن شب مي توانستم از چنار پير بالا بروم و دستهايم را
دراز كنم تا ماه را در آغوش بگيرم
اما مي دانم ماه در كوچكي انگشتان من خواهد مرد
به ياد دارم كه از دور شب پره اي مي امد و من آمدنش را ميديدم
چه خوب مي شد اگر
امشب آسمان ابري بود ولي ديگر غوكي نمي خواند
و چه خوب مي شد اگر ابرهاي تيره و تار از آسمان دلم دور مي شدند
و مي گذاشتند تا انوار طلايي محبت
بر سرزمين زندگي ام بتابد
چه زيبا بود اگر
سروده ام را بر گلبرگي از گل سرخي مي نوشتم
و ان را همراه قاصدك به ديار خوبي ها مي فرستادم
تا شايد سرخي نامه ام عشق را زنده كند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 2:42  توسط ستاره  | 

الهی دلخوشی باشه پناهت...

 

سلام سلام هفتا سلام هفتصدو هفتادو هفتا سلام... خوبین ؟خوشین؟ سلامتین؟ چرا من می پرسم معلومه که خوبین وهیچ وخت حالتون بهتر از این نبوده چرا؟؟ چون من دارم واستون می آپم دیــــه!!؟من کی ام؟ مریـــــم گلی، مریم گلی کیه؟ بابا مریم گلی عزیز دل همه نور چشمیه همه عسل همه شیکر همه... خداییش خودم خودم و تحویل نگیرم زیر دست و پا له میشمخودم که بیشتر تر خوشحالم که دارم می آپم خیلی وقت بود آپ نکرده بودمااااآخه بلاگ ستی خونه ما باز نمی شد؟؟!! دلیلش و هم نمی دونم؟؟؟ *چن روز پیش همینجوری الکی امتحان کردم یهو دیدم وایییییییی داره باز میشه کلی ذوق مرگ شدم و اینـــــــــــــــــــــااینه که الان در خدمت شماییم.... وای چقده ام جای ستاره خالیه نـــــــــــه؟؟ کلی دلم واسش تنگولیده هفتا  من ستاره ام و می خـــــــــــوام مـــــــــامــــــــانی!!!! جیگرم نفسم همدمم مونسم شیکرم عشقم رفیقم بی تربیتمافــــا این کارا چیه دختر؟؟!! ستاره که گف 29 اسفند میاد !! تازه یه چن روزشم رو حساب دروغگوییش بحذف ...آخه کار همیشگیشه کلی التماسش می کنم کی میای ؟؟ همیشه هم یه چن روزو دیر تر میگه میگم تو رو خدا جدی جدی کی میای میگه ایندفعه دیه راس میگم مگه من با تو شوخی دارم آخه!؟منم ساده دیــــــه (خودمونیم یکی دوبار بهضیها کمکیدن بهم و گفتن کی میاد) تازه وختی هم می زنگه بهد کلی حرفیدن میگه مریم من اومدمـــا من الان خونه اماااا منم کلی اینجوری باز خودم شماره رو می گیرم میبینم بعله خانومی من خونه تشریف داره خدا رفیق اینجوری بی تربیت نصیب هیشکی نکنه حتی مار مولک بیابونافا چقده حرفیدم خب یه کوشولو هم شما بگین ....چه خبرا؟؟ چه کارا می کنید؟؟؟ خوش می گذره بهتون؟؟منم که ای ی ی از بیکاری کلی سرم شلوخـــه این روزا همش سر گرم کامی ام تموم سر گرمیم و دلخوشیم واینــــــا همش شده کامییییییییییییییییی I LOVE YOU  یه وختایی هم با همکلاسیهای قدیم میریم ددردودور کلی هم خوشیم با هم این وسط فقط جای ستی خالیه .

خب بیشتر از این مزاحم اوقات شریفتون نمی شیم...از همه دوستانی که در نبود ستاره بازم تنهامون نمی ذارن سپاسگذارم.دلتون خوش سرتون سلامت....به امید دیدار...


 تقدیم با عشق

 

آهویی دارم خوشگله فرار کرده ز دستم

دوریش برایم مشکله کاشکی اونو می بستم

ای خدا چیکار کنم آهومو پیدا کنم

آی چه کنم وای چه کنم کجا اونو پیدا کنم

کاشکی اون  ومی بستم کاشکی اون و می بستم


 

فانوس مشکی

توی دنیایی که قلبا هر کدوم یه جا اسیرن

کاش به فکر اونا باشیم که از این زمونه سیرن

اونا که تو عصر آهن، تشنهی یه جرعه آبن

کاش که دس کم نگیریم اینجورآدما زیادن

نذاریم که تو چشاشون بشینه دونه اشکی

اونا فانوسن و خاموش آره فانوسای مشکی

دنیاشون شاید یه شهره خالی از قهر و دورنگی

توی سینه شون یه قلبه جای این دلای سنگی

چهرشون شاید به ظاهر مث دیگران نباشه

اما نور مهربونی توی شهرمون می پاشه

غم چشماشون عجیبه توی خاطرا می مونه

ما ازش خبر نداریم چیزی رو که اون می دونه

توی این عصر پر از درد خیلی آدما یه دنیان

خیلیا تو جمع دنیا بی قرارو تک و تنهان

زیر سایه سلامت هواشون و داشته باشیم

توی جمع بی قراراعطر خوشبختی بپاشیم

به بهونه زمونه نذاریم که برن از یاد

بذاریم زنده بمونن مپ عشق پاک فرهاد

قصه ی فانوس مشکی صحبت دیروز و فرداس

قصه شون مال حالا نیست ازحالا تا ته دنیاس

نمی گم با این ترانه گل کنه محبتامون

جایی رو باید بگیرن همیشه تو فرصتامون

این ترانه یه اشارس به دلای خواب و بیدار

که به یاد اونا باشیم همه به امید دیدار(مریم حیدرزاده)

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 11:31  توسط ستاره  | 

سلام خوبین؟منم هی بد نیستم الان ساعت2:12 هست صبح کلی کاردارم وبعدازظهر باید برم دلم میخواد برم چون دلم برای همه چیز اونجا تنگ شده وزندگی با بچه ها شوخی ها واذیتها دعواها وبحثها هم اینکه وقتی ناراحتی امیدرو زمانیکه بهش میگم میخوام برم می بینم دلم میگیره اونم دلش روبه خاله وداییهاش خوش کرده که اونام همیشه درحال رفت وآمد هستند پنجشنبه غروب بودکه دوستام اومدند شبهاخونه ما می خوابیدیم فقط یک شب خونه فاطمه که اونم ازخجالت داشتم آب میشدماصولا آدم خجالتی هستم البته بیشتر جلو بزرگترهاروزها هم که خونه یکی ازبچه ها بودیم عصرها یک روز به کوه میزدیم یکروز به صحرا ازبس بارون اومده همه جا سبزوقشنگ شده یه روزهم به گردش درشهر دوشنبه صبح برای انتخاب واحد رفتیم بازم داخل سالن اصلی میزو صندلی چیده بودند بعد ازانتخاب واحد وکارهای اداری سامعه وسحرسرخیابون پیاده شدند تابه شهرشون برن ماهم برگشتیم خونه این ترم هم 16واحدگرفتم یکروزبعدازرفتن مهمونا ساعت5عصرکه ازبیکاری به سرم زدم بخوابم همین که دراز کشیدم دیدم مریم خانومه که بعدازچندروز سروکله اش پیدا شده(چقدرم سایه اش سنگین شده)گفت که میخواد بیا خونمون ساعت8:30روبینا زنگ زد وبه مریم گفت:حوصله ام سررفته بیا خونه بعدازرفتن مریم منم ازمامانی خواستم بریم خونه عمه ازوقتی اومدم قصدرفتن داشتم اما فرصتش پیش نمیومد ازوقتی به دانشگاه رفته بودم وقت نکرده بودم به خونه هیچکدوم ازفامیلا برم سوگندهم که با رهاکردن دانشگاه بیکارتوخونه نشسته وشیدا هم که همچنان به تدریس تودبیرستانی که درس میخوندیم مشغوله راستی با بچه ها به دیدن جناب سرهنگ هم رفتیم یکی ازمعلمای سال قبلم رو دیدیم باورش نمیشد که من دانشگاه قبول شدم اونم پیام نورفکر میکردند اگه دبیرستان درس نمی خوندم دیگه واقعا این مخ بنده تعطیل بوده

خواهری هم روز آخری یادش اومده دعوتمون کنه ازصبح خونشون بودیم این امیدخان هم که همیشه شبها اینجاست تا وقتی جون تو بدنشه اذیت میکنه وآخرشم خسته روپام یاتوبغلم خوابش میبره ازترس میگه برقهارو خاموش نکنید وخودتم پیشم بخواب نمیدونم به کی رفته که اینقده ترسوئه مطمئنا به خاله اش که نرفتهاذیتهاشم شیرینه.داداش فرزاد هم فردا میره بعدشم منصور که کی بیاد مشخص نیست چون کم کم18سالش میشه واگه بیاد دیگه نمیتونه بره.

مثل اینکه خیلی حرف زدم برم که دیگه صبح کلی کار دارم اگه عمری باقی بود بازم میام به امید دیدار خدانگهدار

واسه قلب ممن میمونی تو بی بهانه 

من ازمردن نمی ترسم،هراس از زندگی دارم
که هر روزش مثه دیروز،از این تکرار بیزارم
من از مردن نمی ترسم،که هر چی باشه یکباره
هراس  از زندگی دارم،که دردش پر ز تکراره
 
 
اگه زندگی همینه،آره من عاشق مرگم
می خوام از شاخه بیفته،دونه آخر برگم
زندگی مثه یه داسه،آدما مثل درختن
ظریفاشون زود میمیرن،دیرتراونا که سختن
 
 
این دیگه دست آدم نیست،زورکی میاد به دنیا
به خودش میاد می بینه،افتاده تو قعر دریا
کسی از ما نمی پرسه،دنیا اومدن به زوره
یکی سالمه ،یکی نه،یکی افلیج، یکی کوره
به خودش میاد یه وقت که،واسه برگشت خیلی دیره
می کنه جون روزی صد بار،روزی صد دفعه می میره
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 3:7  توسط ستاره  | 

اینم از امتحانات

سلام خوبین؟دیدین گفتم برمیگردم الانم به قولم عمل کردم واومدم امتحانا هم هی بدک نبود اما خودم الان حال وحوصله درستی ندارم اعصابم خورده دیگه نمیدونم چکارکنم الان ساعت1:9دقیقه نیمه شبه باخودم گفتم:حالاکه بیکاری وخوابت نمیبره برو یه کم بنویس شایدآروم شدی اما ازچی بنویسم نگاهم به صورت معصوم امید تو خواب میفته ودلم برای کودکیم تنگ میشه برای اون دنیای کوچیک وبی ریا دنیایی که هرچی درش بود ناراحتی وهرچیز دیگه بازهم بی ریا بود خیلی دلم میخواد برگردم به اون زمونا قدرش رو ندونستیم وهیچ راه برگشتی نیست آخه دیگه از بزرگا ودنیاشون خسته شدم مثل اینکه واقعا زده به سرم بهتره برم خاطرات امتحانهارو بنویسم هرچند الان کارت ندارم که آپ کنم

روز13دی ازاینجارفتیم سحروسامعه زودتر ازما رسیده بودند باز مثل اینکه ماهها ازهم دور بودیم حالا دیگه اعضای یه خانواده شدیم یک هفته به خوندن گذشت تااینکه20 دی رسید ساعت8به دانشگاه رفتم تا وقتی مهشیداومدشماره صندلی رو نگاه کردیم ورفتیم داخل طبقه اول،خیلی آسون بود با مهشید برگشتیم خونه هرچندشب قبلش تانزدیکیهای صبح بیدار بودم اما وقتی برای استراحت نبود با مرضیه که اونم امتحان تفسیرداشت خوندیم وساعت2:30سرجلسه امتحان بودیم راهرو طبقه سوم خانومی پشت سرم نشسته بود که خبرنداشت کتاب تغییرکرده وکتاب دیگه ای خونده بود ازم خواهش کرد که کمکش کنم گفتم:اگه تونستم حتما منم که توتقلب ماهر هستمجواب رو توبرگه سوال علامت میزدم وبالامی گرفتم اما ازبس بلندبلند صحبت میکرد ترسیدم گیرمون بیارن دریک لحظه که مراقب به طرف راه پله ها رفت سریع برگه های سوال رو عوض کردیم سریع بقیه رو جواب دادمو بلند شدم هرچندمراقب فهمیده بود امابه روی خودش نمیاورد بعد از امتحان وقتی کاملا یادم رفته بود اومدو ازم تشکر کرد بامرضیه ومهشید ایستاده بودیم که انتظام هم که با دوستاش صحبت می کرد چندبارنگاهمون کردوآخر دلش رو به دریا زد واومد طرفمون وازم پرسید:امتحان چطوربود؟وبعدشم آرزوی موفقیت کرد اصلا فکرشو نمی کردم اینقدر آسون باشه

چندروز بعدش سحر وفاطمه فارسی عمومی داشتند سحر اصرار داشت من باید پیشش بشینم وگرنه یاد نمی گیره منم که یک هفته برای تاریخ بیهقی وقت داشتم اونشب تا صبح باهم خوندیم وقتی خسته میشدند نیم ساعت نیم ساعت می خوابیدند منم مثل اینکه خودم امتحان دارم می خوابیدم وبیدار میشدم  شکر خدا امتحانشون بد نبود 28دی تاریخ بیهقی ساعت9 شروع شد کلا ادبیات برای من آسونه وقتی بیرون اومدم انتظام جلوم سبز شد ودرمورد امتحان پرسید مثل اینکه کار دیگه ای ندارهقواعد عربی اصلا نخونده بودم وبلدهم نبودم یه کم مرضیه یادم داد وشب امتحان رفتیم مدرسه دینی ویکی از بچه ها یادم داد تا صبح هم می خوندم روی کتاب خوابم برد بازم انتظام اومد وسوال کرد چطور بود؟گفتم:بدنبود گفت:خوب بود یا بد نبود؟آخه همیشه می گفتم خوب بودگفتم:بد نبودپسرسوتکی با همشهری موبورش اومدند پسرموبور گفت:اگه قبول نشین مشروط که میشین گفتم:ممکنه قبول نشم اما مطمئنم که مشروط نمیشمورفتم پیش یکی از دخترای کلاس که روز اول به مهشید گفته بود این ستاره خیلی شبیه یکی از دوستامه وکم کم باهمدیگه دوست شدیم همیشه بعد از امتحان باهم بودیم هرشب به دوقسمت تقسیم می شدیم وشروع به خوندن می کردیم من وفاطمه با سحر چون سحر می گفت:تاوقتی پیشم ننشسته باشی من نمی تونم بخونم به غیراز زمانیکه باهام قهر میکنه با اینکه سعی می کنیم عادی باشیم اما همه دیگه خودشون میگیرن چون اون هیچ جا بدون من نمیره ووقتی که قهرباشه همه می فهمند نمیدونم رفتارم چه جوریه که باعث ناراحتیش میشه همون رفتاری که با بقیه ومخصوصا مریم دارم حتی چون میدونم ناراحت میشه ملایم تر.تنها هستیم ودور ازخانواده ودوستها وبه کسی نیاز داریم وروزبه روز به هم وابسته تر میشیم مخصوصا من وسحر واینکه خیلی روحیمون فرق کرده من که مثل اینکه برگشتم به چندسال قبل که زودرنج بودم بچه ها به من می گفتن بی احساس اما این بی احساسشون باهرحرفی ناراحت میشه یا اشکش جاری میشه البته به دورازچشم همه اما این زهرا زبل زودتر ازهرکسی متوجه میشه من خودم از این ستاره زود رنج که اشکش تو آستینشه متنفرم به زور تغییر کردم اما دوباره دارم به این حال برمیگردمبعضی موقع ها خیلی دلم برای خونه تنگ میشه بازم که زدم به سیم دیگه

عشق یعنی شکستن

شش بهمن قرائت عربی که عصربود امتحان دادیم بازهم سروکله انتظام پیدا شدچه حوصله ای داره روز عاشورا رفتیم خیابون باسحر،زهرا وفاطمه تعداد کمی اومده بودند که نصفشون دانشجوهای دانشگاه بودند ظهرکه می خواستیم برگردیم چشممون به جمال پسرسوتکی کلاس روشن شداونم متوجه ماشد و مثل اینکه به برق زده باشنش ایستاده ونگاه میکرد حتی پلک هم نمیزدهرطرف که میرفتیم جلومون سبز بود وخیلی مظلوم شده بود آخه همیشه کلاس ودانشگاه رو سرش میذاره به بچه ها گفتم:زودتر بریم که دارم از دستش قاط میزنماینم یه سوژه جدید برای بچه ها بود سحر خیلی خوب بلده طرز ایستادن ونگاه کردنشو تقلید کنهوفاطی هم حرکتهای انتظام که وقتی تنهاست یه چیزهایی زیر لب زمزمه میکنهگیردادن به بچه های کلاس مافردای همون روز امتحان فرخی داشتیم که اونم بد نبود مهشید که رفته بود همینطور که بادوستم حرف میزدیم ومی رفتیم سوتکی جلوم سبزشد ودر مورد امتحان پرسید گفتم:به نسبت بقیه امتحانا سخت بود همین لحظه سروکله انتظام وموبوره پیداشد سوتکی با تعجب گفت:سخت بود؟گفتم:به نسبت بقیه امتحانا سختتر بودکه انتظام تایید کرد(نخود آش)برایم آرزوی موفقیت کرد نه ازاون بی مزگی هاش نه از مودب بودنشوقتی رفتم طرف دوستم که خیلی از سوتکی بدش میادگفت:این پسره دوست داره باهمه صحبت کنه بگو چکار به کار امتحان من داری ازعصبانیتش خندم گرفت اما به روی خودم نیاوردم منم روزای اول ازش بدم میومد اما حالا دیگه همه به مزه پرونی هاش عادت کردیم امانباید بهش روداد

همون شب خاله فشارش رو23بود بردنش بیمارستان وبستری شد من هم با بچه ها تا نزدیک صبح بیدار بودم اونا درس می خوندند مرضیه که صبحش رفته بود خونه بعدازظهر بارون خوبی میومد تا وقتی رسیدیم بیمارستان وقت ملاقات تموم شده بود قرار شد یکی یکی بریم داخل اما کم کم هممون رفتیم به غیرازخاله دوپیرزن دیگه داخل اتاق بودند از اونجا هم رفتیم خیابون برای خرید چون فرداش که جمعه بود وآخرین امتحان زبان پیش که به قولاحذف شده اما امتحان می گرفتندبیشتر دانشجوها که برای خرید اومده بودند دیدیم سوپ درست کردیم ودوباره به بیمارستان رفتیم وسامعه رو هم که از صبح بیمارستان بودبا خودمون آوردیم امتحان زبان وهیچکدوم حوصله خوندن نداشتیم تا دیروقت نشستیم وبعد هم خوابیدیم صبح ساعت8 دانشگاه بودیم آخه هممون امتحان داشتیم تمام صحن دانشگاه پردانشجو بود که همه هم یک امتحان داشتند بزور شمارمونو نگاه کردیم مهشید هم اومد وباهم داخل شدیم امتحان شروع شد همه برگه داشتند به غیرازمن وچندنفر اطرافم مثل اینکه کم اومده بود ورفته بودند کپی بگیرند بقیه برگه تحویل می دادند اما از برگه ما خبری نبود بعدکه دادند من که چیزی نخونده بودم اما همشو الکی زدم چون ترم دیگه حذف میشداما مشخص نبود تو معدل اثر میدن یانه یکی یه چیزی می گفتوقتی اومدم بچه ها زیربارون ایستاده بودند ومنو مسخره میکردند که اگه خونده بودم دیگه چقدر می نشستم نمی دونستند که من همش علاف بودمروبروی بیمارستان پیاده شدیم اول نگهبان اجازه نمیداد اما بعدش راضی شد سامعه موند ومابرگشتیم خونه وعصرساعت ملاقات رفتیم نقل مجلسشون پیرزن تخت وسطی بود بازهرا شوخی می کرد وبهش می گفت:زشتی به سحرمیگفت:تو بزرگترشونی وبه منم میگفت:ابرو خوشکله چون بهم پیوسته استسحرهم گفت:گل گفتی چشمو ابروش منو کشته(فکر کنم برای اینکه ناراحت نشم که زشتم این حرفهارو زدند)وقتی نگهبان اومد بگه وقت ملاقات تمومه گفت:اینجا چه خبره بیمارستانو رو سرتون گذاشتین یکی گفت:دانشجوئن گفت:دانشجو هستن واینقدر سروصدا می کنند؟فاطمه جواب داد:مگه دانشجوباید لال بشه؟خونه یه چرتی زدیم وساعت7برگشتیم بیمارستان(خسته نباشیم)همین که رسیدیم جرات نداشتیم بریم نزدیک یکی گفت:اومدن پیش فلانی گفت:همین که اومدن شناختمشون عصر بیمارستانو روسرشون گذاشته بودندفاطمه داخل رفت ماهم مظلومانه جلوش ایستادیم که دلش برامون سوخت وساعت ونشونمون داد گفت:10دقیقه دیگه اینجا باشید رفتیم وسرساعت برگشتیم همین که مارو دید برامون دست زدو گفت:«خوش قولی نشانه شخصیت هرفرد است»صبح شنبه مامانی زنگ زد وگفت:میخواد بیاد دنبالم چون از اولش بهش گفته بودم مرضیه هم برگشت وبافاطمه وسامعه به بیمارستان رفتند برای ترخیص خاله ماهم همراه مامانی به بیمارستان رفتیم تا ازخاله خداحافظی کنم آخه هیچکس واینجا نداره وقتی مارو میدید خوشحال میشد پیرزنه یه شعربرام خوند تو که صورتت گرده مثل خورشید وابروت که بقیه اش یادم نیستچون توجه نکردم با بچه ها خداحافظی کردم وحرکت کردیم عصرهم سحروسامعه می رفتند وپنجشنبه برمی گردند وبا بچه ها میان شهرما مرضیه امتحان مدرسه دینیش شروع شده بین راه هم اول پسرخالم ماروبرد خونشون پسرش داوودکوچولو ازخروسش میگفت که هنوز تخم نذاشتهوقتی به شهرمون رسیدیم هم خوشحال بودم هم دلم برای بچه ها تنگ شده بود به مریم هم زنگ زدم شب یک ساعتی اومد وبعد به خونه داییش رفت امید هم که سروکله اش پیدا شده تا ساعت2:30 شب کارتن تماشا میکردیموبعدش بزور راضی شد که بخوابه چه بارونی هم اومد همیشه وقتی میام حتما بارون میاد آخه خوش قدمم(کی میگه ماست من ترشه)دیشب هم خودم خونه مریم بودم اونم با امید شیطونه چندساعت قبل متوجه شدم که نتایج چندتا ازامتحانا اومده نگاه کردم پنج تا درس قبول شدم سه تای دیگه هم که هنوز نیومده به غیر زبان اوناهم قبول میشم من که هیچوقت درس خوان نبودم برعکس همیشه خیلی خوندم البته فکرمیکردم نمره هام بهتر بشهاما بازم خوبه. مریم هم که امروز سروکلش پیدا نیست منصور هم اومده چندهفته قبل منصور از هواپیما پیاده میشه وفرزان سوارمیشه میرهوروزی که اومدم خونه بعد از این همه مدت که اومده بود دیدمش خوب دیگه برم خیلی زیاد شد

تواین هیاهوی غریب

این دنیا تا ابدپایدارنیست وتعجبی ندارد اگرکه عشق مابا دگرگونی تغییرپذیرد واین سوال اثبات نشده باقی می ماند که آیا عشق سرنوشت را هدایت می کند یاسرنوشت عشق را؟(اگه جواب بدین ممنون میشم)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 2:42  توسط ستاره  | 

ستاره جونم خیلی دوست دارم...

برگرد عزیزم که مرا همنفسی نیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 21:13  توسط ستاره 

منتظرم باشین بر می گردم

صبح روزعید هم که به عید دیدنی گذشت خونمون رفت وآمد زیاد بود روز عید هم که همیشه یه جوری دلگیره خوابم میومد فقط خواب می چسیبد که اونم امکانش نبود عصر به مریم زنگ زدم که ازم خواست برم خونشون منم رفتم بین راه نازی رو دیدم که می رفت عید دیدنی آخه تو یک محله میشینیم مثل گذشته ها شوخ می گفت:رفتی وکیف کردی وما موندیمنزدیکیهای غروب هم به خونه برگشتم قرار بود شب بریم خونه مرضیه آخه اونجا که بودیم گفته بود من عید فطراومدم ایندفعه دیگه نوبت شماست فاطمه دنبالم اومد بعدهم رفتیم دنبال زهرا وتا رسیدیم به خونه مرضیه خونشون هم خلوت راحت سروصدا می کردیممثل شب یلدا فقط جای سحرو سامعه خالی بود.

شب یلدا هندونه خریدیم ویه جشن جانانه گرفتیم البته هندونمون سفید ازآب دراومدکه اونم گذاشتیم وسط وروش شمع روشن کردیم به جای کیکمدینه رو هم دعوت کردیم وبازار میوه وآجیل خوردن گرم بود عکس هم گرفتیم بعدشم بقیه ورق بازی راه انداختند که من حوصله نداشتم کنار نشستم تا دیروقت بیدار بودیم من وسحرهم که تورختخواب تا نزدیکیهای صبح صحبت می کردیم صبح هم خواب آلود همراه زهرا توسوئهرفتم دانشگاه چون هیچکس حاضر نبود از خوابش بزنه با مریم هم دیشب تلفنی صحبت کردم الانم میخوام برم خونشون چون مانتومو بردم روبینا برام درستش کنه اما اندازه ندادم تا دوساعت دیگه هم که میخوام برم کلاس نداریم اما چون صاحبخونمون میخواد بره شیراز که دخترش از حج میاد و اینکه خونه نمی تونیم درس بخونیم داریم میریم 20 دی امتحانا شروع میشه روز اول امتحان صبح بدیع دارم وبعدازظهر تفسیر موضوعی قرآن نمیدونم چه جوری بخونم

امید هم که امروز باز اومده واز سروکولم بالا میره وقتی بهش میگم امروز میخوام برم جیغ میزنه ومیگه نه رفتنی باید بره

یک ماه دیگه برمی گردم تا اون روز خداحافظ

چقدر نازن

پاکی تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی می توانم تو را خط خطی کنم که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یادت رنگ می زنم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 13:56  توسط ستاره  | 

عید قربان رو به همگیتون تبریک میگم

دوباره اومدم روز سه شنبه27آذر باز شوهرخواهری مارو تا نیمه های راه رسوند چون که سحر گفته بود ما میایم دنبالتون چون خواهرش قصد خرید داشت همراه سامعه با ماشین پسرخاله اش دنبالمون اومدند وقتی که شوهرخواهری رفتارمارو بعد از رسیدن بهم دید وسط خیابون روبوسی واین حرفها گفت:خوبه یک هفته از هم دور بودین اگه یکماه از هم دورباشین دیگه چکار می کنید

پنجشنبه به دانشگاه رفتیم ومنم مثل همیشه به سالن مطالعه البته همراه با مرضیه وسامعه بعد ازمدتی از سامعه خواستم باهام بیاد تا بریم ساختمون اداری کارت ورود به جلسه امتحان رو از کارشناسمون بگیرم وقتی برگشتیم معلوم شد که یکی ترقه ازبالا انداخته پایین برای همین کارت همه بچه هارو برداشته بودند که البته کارت مرضیه دست مابود چون رفته بودیم تمدیدش کنیمروزجمعه عصر دوباره رفتیم زهرا همراه مرضیه به کلاس آمار رفت پشت در کلاسشون هم به یکی از باغ وحشها وعملی(یکی که شبیه معتاداست ومااین اسمو روش گذاشتیم)برخوردیم که تو راهرو روی صندلی نشسته بودند وموبایلشونو شارژ می کردندموقعی که من وسحرازکنارشون رد شدیم چندبار دست زدند اما هیچکدوم نگاهی به عقب ننداختیم  موقعی که برمی گشتیم خانه هوا کاملا تاریک بود توکوچه بچه ها جلوتر بودند ومنم داشتم شماره موبایل استادریاضی سحررو ضبط می کردم حتی شماره موبایل استاد دانشگاه رو هم داریم  همون شب سامعه بااتوبوس به شهرشون رفت.

تا شقایق هست

شنبه عصرقرار شد زودتر بریم بیرون تا به تاریکی نخوریم اما تا یه چرت زدیم وآماده بشیم طول کشید قرار شده بود چندتا کاست برای افشین بگیرم با سلیقه خودم که مثل(اگه من کسی رو داشتم دیگه دربه در نبودم با غم وغصه واندوه دیگه همسفرنبودم)وچندتای دیگه بین راه چندتاپسر با دیدن ما که ازترس کاملا باحجاب شده بودیم بلند به دوستاش گفت:تواین شهر همه جور آدمی پیدا میشن

یکشنبه قراربود داداش فرزان بیاد ایران چندبار با خونه تماس گرفتم چون هوا بارونی بود نگران بودم مشخص شد که هواپیما نتونسته فرودبیاد ورفته کیش واز اونجااونارو فرستادند بندرعباس وبا اتوبوس ساعت2شب به خونه رسیدنداین داداش ما آخر شانسه اگه بره دریا هم خشک میشهاون از سربازی رفتنش که همیشه بین راه یه بلایی سراتوبوس میومد واونم از دبی رفتنش که مجبور شدیم از راه بندعباس بفرستیمش ویکی از ساکاش گم شد این از برگشتنشمن تو عمرم آدمی به این خوش شانسی ندیدم

دوشنبه چهارعصر دنبال سحر اومدند ورفت بچه ها هم قصدبیرون رفتن داشتند خواستم خونه بمونم اما بچه ها نذاشتند فکر می کردند که بخاطر اینکه سحر رفته شاید ناراحت بشم آخه صبح که مرضیه مدرسه بود چهارنفری یه دور اشک ریخته بودیمباید می رفتیم دسته گل فاطمه رو هم درست می کردیم چون چندروز قبل تلفن یکطرفه صاحبخونه رو که بهمون داده بود تااستفاده کنیم اشتباهی تو پریزبرق زده وسوخته بودبعد از چندروز رفتن واومدن بالاخره تحویل گرفتیم اگه صاحبخونه می فهمید مارو تلفن می کردبرای خرید سی دی رفتیم نوارفروشی که یکدفعه فاطمه گفت:انتظام.درسته خودش بود بعد از تعطیلی کلاسها اولین بار بود که میدیدمش.همین که به خونه رسیدیم من وفاطمه رفتیم زیر پتو که با اصرار بقیه بلند شدیم خونه بعد از رفتن اون دو دلگیرشده بود البته بارها تماس گرفته بودند موقع خواب سرجای سحر خوابیدم بیاد شب قبل افتادم که دعوامون شد آخه میدونست بخاطر چی ناراحتم سوال می کرد منم گفتم:هیچی عصبانی شدوپشت به من کرد وگفت:دیگه نمیخواد با من صحبت کنه چندبار دستشو گرفتم اما گفت:ولم کن ماهم هردو لجباز وهیچکدوممون اهل خواهش والتماس نبودیم بلند شدم از اتاق رفتم بیرون وتو حیاط با اون سرما نشستم می خواستم بخاطر لج بااون با اینکه می لرزیدم تا صبح بشینم مطمئن بودم که اینکارو می کنم که سحر اومد دستمو گرفت ورفتیم وتا نماز صبح با همدیگه صحبت می کردیم سه شنبه با صدای غرغرهای صاحبخونه ازخواب بیدار شدم باز دوباره گیر داده به نفت حتما چشم سحرو دور دیدهدیگه حوصله ام از اونجا سررفته بود اولین کاری که کردم وسایلمو جمع کردم منتظر بودیم که مرضیه از مدرسه دینی برگرده وبگه که چهارشنبه کلاس نداره راه بیفتیم که خوشبختانه اینجوری هم شد ساعت3با اتوبوس خودمون رو تا نصف راه رسوندیم بعدشم زنگ زدم به آژانس که از خوش شانسی پسرعموی زهرا اومد و مارو رسوند خواستم  با کلید دروباز کنم که صدای موتور داداشی رو شنیدم جلو در ایستادم همین که درو باز کرد ومنو دید گفت:سلام عروسکداشتم شاخ در میاوردم آرایش که نکرده بودم تاحالا هم همچین حرفهایی اونم درمورد خودم از زبونش نشنیده بودموارد که شدم خاله داخل هال بود مامانی هم آشپزخونه فکر می کردم صدامو شنیده اما وقتی منو جلوش دید یه لحظه مات نگاهم کرد وبعد صورتمو بوسیدمریم هم باورش نمی شد برگشتم برای همین قطع کردو دوباره خودش تماس گرفت اونم اونطرف آخه شماره اتاقمو عوض کردم مثل اینکه فراموش کرده بود موقع حرف زدن هی میگفت:باورم نمیشه برگشتی؟اون شب اومد خونمون یکبار سعیده سرشو داخل اتاق کرد وسلامی کردو رفت وقتی مریم پرسید چرا نیومد پیشمون بشینه؟گفتم:مگه نمیدونی که از من خوشش نمیاد؟اصلا برام مهم نیست که خوشش بیاد یا نه.

چهارشنبه خواهری از بندرعباس برگشتند وچون مدت زیادی بود امید رو ندیده بودم رفتم خونشون واز اونجا هم به خونه مریم چون6دی تولدشه ومی خواستم تبریک بهش بگم تولدت مبارک البته دیر

عزیزم تولدت مبارک ببخش که دیر شد

هرروز سحر بیشتر از ده بار باهام تماس میگیره چندشب قبل داداشی گیر داده ساعت12:30شب یه دختر زنگ نمیزنه حتما پسره اعصابمو خورد کرده بود تلفن رو از پریز کشیدم وبا کامپیوترم سرگرم شدم تا حالم بهتر شد با حرفهاش دیوونم کرده دلم میخواد برم روزی گیر به زنگ تلفن روزی دانشگاه رفتن روزی به اینکه چرا من موبایل دارمخدایا این دیگه کیه تا چندوقت دیگه ویزاش میاد میره

یکشب رفتیم خونه شیدا با زهرا وفاطمه تا زبان یادمون بده وبعد از مدتها شیداو سوگندرو دیدم سحر هم که همیشه زنگ میزنه همه دلمون برای همدیگه تنگ شده اما چه میشه کرد اونجا یه زندگی متفاوت با اینجا راه انداختیم ایندفعه که اومدم خیلی کم با مریم بودم هرکاری می کنم بیشتر باهم باشیم برنامه ها جور نمیشه هنوز همدیگه رو سیرندیدیم باید رفت تا الان داشتم تدارک برای عید قربان می دیدم کم

کم داره خوابم میاد راستی عیدتون مبارک.

تاحالا عاشق شدی؟.....اگه نشدی٬ پس منتظر باش. چون بلاخره یه روزی٬ یه جایی٬ می یادسراغت .انتظار کشیدن ازمشخصه های عاشقه. انتظار وصال به عشق........(این عشق هر کس و هرچیز می تونه باشه ٬فقط باید حواسمونو جمع کنیم تا گرفتار عشق دروغی نشیم.)

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 2:30  توسط ستاره  | 

نامه ای برای...!!!

عصر سه شنبه شوهرخواهری مارو تا نصف راه برد از اونطرف سحربا داداشش دنبالمون اومدند همون شب اینقدر دلم گرفته واعصابم خورد بود که نگو اشکم داشت درمیومد رفتم اتاق دیگه کم کم سرو کله بقیه هم پیدا شد فکرمیکردند بخاطر شوخیهاشون ناراحت شدم اما بازبه اونجا عادت کردم پنجشنبه ساعت11به ایستگاه رفتم بقیه زودتر رفته بودند دم در کلاس زهرا ومرضیه با سحر منتظرم بودند جایی برای نشستن نبود چون دانشجوهای مدیریت هم باما کلاس داشتند چندتا صندلی آوردیم وکنار تخته وپسرا نشستیم چون جایی برای نشستن نبود استادغفوری که وارد شد گفت:اگه یک نفر آخ بکشه تمام کلاس منفجر میشهراست می گفت با اون همه دانشجو مطمئنا منفجر میشد وسطهای کلاس سحر بلندشد رفت بیرون از دست متلک پرونی های مزخرف پسرای آخر کلاس استاد هم اعصابش خورد بود نمیدونست چی داره میگه خوب شد متلک پرونهای کلاس ما غیبت داشتند وگرنه دیگه واقعا کلاس بهم می ریخت ازدست انتظام هم با نگاه کردنش ازاول تا آخر کلاس داشت نگام میکرد روز آخری وقت گیر آورده بود یک صندلی باهام فاصله داشت شده بود سوژه بچه ها شده بودم مخصوصا مرضیه که بار اولش بود وفکر می کرد همیشه اینطورهبعد از اتمام کلاس ژتون گرفتیم و درکلاس301 خوردیم کنار آبسردکن آب می خوردیم که سروکله سه تا پسر پیدا شد ازبس سروصدا می کردند فاطمه گفت:مگه اینجا باغ وحشه؟که اونا هم روشون زیاد شد از کنارمون که رد میشدند موبایلم زنگ زد یکی از اونا گفت:به خدا ماهم داریم همینطور که با مامانی صحبت می کردم با بچه ها پایین رفتیم پشت سرمون میومدند ومی گفتند:صدای پاها چه قشنگهساعت2:30فاطمه با سحر رفتند کلاس بقیه هم خونه منم به سالن مطالعه کلاسشون تا ساعت8طول می کشید منم که آخرین روز کلاسم بود ودیگه تعطیل تا امتحانات کلاسم دیرتر شروع شد وزودتر هم به پایان رسید هرروز همراه بچه ها که کلاس دارند میرم ودرسالن مطالعه درسامو میخونم چون بهتر میتونم بخونم علاف دانشگاه منمبه مناسبت روز دانشجو جشن در سه روز برگزار شد وما بلیط برای جمعه18آذرروز آخر جشن داشتیم ساعت4جشن شروع شد ما که نتونستیم وارد بشیم چون ظرفیت تکمیل شده بود فاطمه با سامعه رفتند ماهم به سالن مطالعه رفتیم وبعد از یکساعت که پایین اومدیم پسری که پشت در سالن ایستاده بود راهمون داد اما تا آخر جشن که تا8:30 ادامه داشت ایستاده بودیم یکبار که اسم بچه های علوم اجتماعی رو میخوندند برای کادو گرفتن گفت:مهندسین علوم اجتماعی که ماگفتیم:ازکی تا حالا علوم اجتماعی مهندسی داره؟که پسر پشت سرمون وارد بحث شد وبرای خاتمه اون گفت:اصلا به خودمون چه خودمون که رشتمون اجتماعی نیست که زهرا اعتراض کرد پسره گفت:من مدیر آینده هستم بقیه گفتند:ماهم دکترای آینده هستیم گفت:حتما روانشناسی هستید وای به حال مریضایی که میخوان بیان پیش شماهامنم که به روی خودم نیاوردم همون شب از بس سرپا ایستاده بودم از خستگی سریع خوابم برد.

تقدیم به مریم گلی جونم بخاطر تما زحمتاش فدات

یه چیز جالب یه روز داشتیم ناهار میخوردیم که محکم در زدن وقتی رفتم هرطرف که نگاه کردم کسی نبود خواستم درو ببندم که چشمم به نامه ای که جلو در بود افتاد با دستخطی بچگانه نوشته بود(نامه ای برای فوزیه)رفتم پیش بچه ها وبازش کردیم دستخطی بچگانه وپراز غلط املایی از خاطرات عشقش نوشته بود واینکه روزی تو را درکوچه مخابرات دیدم شبیه لیلای من بودی وبه دنبال تو آمدم تا خانه ات را پیدا کردمهمون شب من ومرضیه جدا از بچه ها درس می خوندیم که خبر آوردند زنگ زده وگفته من فلانیم با فوزیه کار دارم زهرا هم گفته همچین کسی نداریم واگه یکباره دیگه مزاحم بشی به118یعنی(110)زنگ میزنیماینم از دستپاچگی زهرا هیچوقت درست وحسابی یه کاری رو انجام نمیدن هفته قبل از مامانی اجازه گرفتم وبا سحر به شهرشون رفتیم جالب اینجا بود که داداشش دنبالمون اومد اما تا شبش فکر میکرده که سامعه رو آورده نه منخانوادش خیلی خوب وخونگرم هستند مثل اینکه چندساله باهات آشنا هستند دختر یکی از برادراش اینقدر شیرین زبون وبامزه اس که نگو همین که زنگ میزد اول سراغ منو می گرفت روز آخرهم زنگ زد که میخوام بیام اما کسی نیست منو بیاره سه شنبه برادرش مارو برگردوند باکلید درو باز کردیم بچه ها پیش صاحبخونه بودند فقط سید(مرضیه)این اسمیه که بچه ها روش گذاشتن خوابیده بود که اونم اینقدر خوابش سنگینه که من پا روش گذاشتم هم بیدار نشد رفتیم زیر پتو بچه ها یکی یکی میومدند داخل واز ترس جیغ میزدند وبه دیوار می چسبیدند این هفته هم سید برای چندروزی اومد خونشون منم که تو دانشگاه فقط به اتاق مطالعه میرم اما بازم از درسها عقبم.

اینم فقط بخاطر گل روی مریم فدات

شنبه صبح مرضیه برگشت چون مدرسه داشت وفاطمه همراه مامان مرضیه رفت شهرمون بعد از چندساعتی شوهرخواهری با مامان دنبالم اومدند که بریم خونه بچه ها بزور اجازه دادند برم سحرهم که اینروزها خیلی باهام صمیمی شده وهمیشه باهمیم سفارش می کرد که هرچه زودتر برگردم زهرا هم که معلوم نبود روز اول چقدر باهام جروبحث می کرد حالا قربون صدقه ام میرهبه قول سحر باراول که از کسی بدت اومد بعدا برعکس میشه اعتراف کرد که روز اول به سامعه میگفته:این دیگه کیه من با این نمیتونم کنار بیام  اما الان طاقت دوریمو نداره(حتما قیافم همه رو به اشتباه میندازه)مریم کجایی ببینی که برات یه رقیب سرسخت پیدا شدهامید هم که چندروزه با مامانش رفتند بندرعباس خونه عمه اش دلم برای شیطونی هاش تنگ شده نجوا کوچولوهم که رفته پیش باباییش دلم براشون یه ذره شده.

هروقت که میام اینجا بارون میاد امسال خیلی خوبه هرروز خدا بارون میاد اما من جرات رفتن زیر بارون رو ندارم آخه یه شب ساعت12شروع به لرزیدن کردم منی که اصلا سردم نمیشه وتمام زمستون با لباس آستین کوتاه میگردم اما اون لرزش براثرسرما نبود با آب قند خوب شدم صبح وقتی دیدم سحر داره سرجاش میخوابه پرسیدم کجا بودی؟گفت:نماز صبح خوندم گفتم:پس چرا منو بیدار نکردی؟گفت:هنوز دیر نشده برو که یکدفعه دوباره بدنم شروع به لرزیدن کردزنگ زدند به آژانس هرچی گفتم:حالم خوبه احتیاجی نیست قبول نکردند دکترهم گفت:اگه دوباره اینجوری شد باید آزمایش بدی اینجا مامانی اجازه نمیده اونجا هم مادربزرگ(سحر)مریم رو هم که دیشب دیدم اومد خونمون از وقتی اومدم بارون میومد برای همین تا الان نیومده بود صبح سحر زنگ زده بود والتماس می کرد که هرچه زودتر برگردم پیششون آخه من رسیدم خونه که بخوام برم مامانی میگه اگه اومدنت اینجوریه که زود بخوای بری نیای بهتره وقتی زهرا گوشی رو برداشت اونم میگفت:بیا سحرمجنون شده سربه بیابون گذاشته منم همینطور هرچه زودتربیا شبها ساعت10 میخوابیم یا یه گوشه اتاق گزکردیم (مثل اینکه وضع خیلی خرابه واقعا عاشقم شدن از اول که به بداخلاق معروف بودم ونه ازالان که عزیزدردونه شدم وطاقت دوریمو ندارندالبته هنوزهم بهم میگن بی احساس)گفتم:اون همه آدم تو اون خونه هست یعنی مثل من نمیشن؟گفت:نه حالا دارم ازت تعریف می کنم قیافه نگیریامثل اینکه بعدازاومدن من اتفاقهای زیادی افتاده حالم دیگه ازاون شهربا مردماش بهم میخوره سحرمیگه اگه برم دیگه پشت سرمو نگاه نمی کنم اما ما نمیذاریم همچین کاری انجام بده خدابزرگه ببینم چی میشه فعلا که برنامه های زیادی داشتیم هنوز یک ترم نگذشته وای بحال4سال بخوایم بمونیم.افشین هم بیشتر مواقع سراغمو میگیره وباهم صحبت می کنیم یکبارهم منصور دیگه کسی نمیدونه یه آبجی ستاره ای هم در بین بوده

به خواهرزهرا پیغام داده بودند که بهشون زنگ بزنم خودم قصدشو داشتم اما چون پیغام دادند منم کمی معطل کردم وقتی باهاشون صحبت کردم همه از سنگدلیم شکایت می کردند مرضیه می گفت:هرکس دیگه ای بود تا الان کنار ما دلش اگه از سنگ بود هم آب میشد تو اصلا دل نداری گفتم:زحمت کشیدی حالا فهمیدی دل ندارمزهرا هم که می گفت:هرچه زودتر بیا که سحر دیوونمون کرده تو بیداری که هر لحظه میگه ستاره نصف شب تو خواب هم یکدفعه میگه:ستاره ستاره بیا تا وقتی سربه بیابون نذاشته این زهرا هم که داره بلبل زبون میشهسحرهم که گلایه داشت واصرار می کرد هرچه زودتر برگردم وازخونسردی من می نالید واینکه دفعه دیگه اگه بخوام بیام مرخصی اونم میره شهرشون با شیدا وسوگندهم تلفنی صحبت کردم از بچه های سال قبل هم که خبرندارم وقت ندارم باهاشون تماس بگیرم ساعت10به خونه مریم رفتم ودوساعتی باهم بودیم مثل برق وباد گذشت انشالله اگه عمری بود برای عید برمی گردم.

کاش میشد از عمق سکوتت داد بزنی عاشق ترینم

هميشه به انتهاي گريه كه مي رسم

صداي ساده فروغ از نهايت شب را مي شنوم

صداي غروب غزلها

صداي بوق بوق نبودن تورا در تلفن

آرام تر كه شدم شعري از دفاتر دريا را مي خوانم

و به انعكاس صدايم در آيينه اتاق خيره مي شوم

در برودت اين همه حيرت كجا مانده يي آخر؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 1:23  توسط ستاره  | 

راز گل سرخ

یکشنبه 14 آبان

صبح چهار شنبه همراه مهشید به شهر مورد نظر رفتیم اول برای گذاشتن وسایل رفتیم خونه از لای در زهرا رو دیدم که برای گول زدن من دوباره خوابید چون دستم پر بود با پا درو باز کردم وداد زدم  زهرا دیدمت بلند شو بیدار باش زدم و همه رو از خواب بیدار کردم مرضیه که رفته بود بقیه هم با چشمهای پف کرده روبروم ایستاده بودند.

همه کلاسهامون طبقه سوم تشکیل میشه به قول مهشید اگه بخوایم این پله ها رو بالا و پایین کنیم هر بار چند کیلوکم می کنیم وقتی به طبقه سوم می رسیم که به نفس  نفس افتادیم هر طبقه 24پله.

ساعت اول فرخی کسایی داشتیم  ساعت اول بود و من یکی هم که کمبود خواب داشتم استاد که داشت در مورد دانشگاه و مسائل مربوط به اون صحبت می کرد و گاهی هم درس می داد همه خمیازه می کشیدند و به مهشید می گفتم مث اینه که داره قصه میگهساعت بعد هم رودکی منوچهری در همون کلاس با خودش داشتیم اینبار خیلی بهتر بود و واقعا استاد خوبیه لیسانس دانشگاه شیراز فوق تهران و جوون حرفاش جالب و بدرد بخور بعضی مواقع هم از خاطراتش با اساتیدش می گفت ساعت بعد من و مهشید کنار پنجره نشسته بودیم اون موقع آفتاب از پنجره کلاس می خورد به ساعت مهشید و بازتاب نور افتاده بود رو سر یکی از دخترایی که جلو ما نشسته بود بهش گفتم بنداز رو صورت استاد اماجراتش رو نداشت بالای تخته نورو بالا و پایین می کرد من نگام به نور بود یه لحظه خند ه ام گرفت استاد نگام کرد ولی چیزی نگفت  چون از ساعت اولی که منو دیده بوداز حرکاتم فهمید که یکجا نمی تونم بند بشم ، استاد پشت سرشو که نگاه کرد گفت:دارین اینو نگاه می کنین من میگم چرا همه به اونجا نگاه می کنن استاد به آخر کلاس به پسرهایی که پشت سر ما نشسته بودند اشاره کرد و گفت که یکی از شما از رو شعر بخونه چون همش دخترا خوندند هر کدومشون به دیگری می گفت که بخونه آخرش استاد گفت خب چی شد می خونید؟ با هم گفتند ما سرما خوردیم دفعه دیگه می خونیم استاد جواب داد حتما می ترسین اشتباه بخونید بهتون بخندند می خواین دفعه دیگه با آمادگی بیاین سر کلاس ،بعد به طرف پسر سبزچشم و ساکتی که همیشه صندلی اول میشینه کرد و گفت:شما هم سرما خوردین جواب داد نه گفت پس از رو درس بخونید ساعت بعد هم کلاس روبرو با همون استاد درس بدیع داشتیم ساعت یک بود که کلاس تموم شدو ما تو کلاس بعدی انتظار استاد تاریخ بیهقی رو می کشیدیم ولی از استاد خبری نبود از کارشناس پرسیدیم گفت که برای ظهر رفتن خونه و ساعت 2:30 کلاس تشکیل میشه بقیه که ژتون گرفتن خوردن و ما هم به آژانس زنگ زدیم رفتیم خونه،بچه ها غذا رو آماده کرده بودن مهشید هم با سامعه وسحر بیشتر آشنا شد وقتی برگشتیم دانشگاه از ساعت کلاسمون گذشته بود در کلاس 305 از کسی خبری نبود تمام کلاسای طبقه 3 رو گشتیم ولی از هیچکدوم از همکلاسیها خبری نبود ساعت بعدش هم کلاس داشتیم واسه همین نمی تونستیم بریم خونه تو سالن منتظر موندیم از بیکاری یه قلم در آوردم عکس چند تا از پسرایی که روبرومون نشسته بودن رو کشیدم به مهشید گفتم مداد رنگی نداری؟گفت این یکی رو ندارم خنده ام گرفت ما هم چه دانشجوهایی هستیم زیرش هم نوشتم ستاره داوینچی،همکلاسیهام رو دیدم که از پله ها پایین میومدند ازبچه هایی که آشنایی مختصر باهاشون داشتم پرسیدم گفتند چون تو کلاس آفتاب بوده رفتیم طبقه دوم به مهشید گفتم عجب استادی نمی تونست رو در کلاس بنویسه کجا کلاس تشکیل میشه  نزدیکای ساعت 4:15 رفتیم کلاس زبان  به جز اون پسری که سوت می زد ومو فرفری کسی دیگه ای تو کلاس نبود گفت امرور استاد غفوری نمیاد بعدشم گفت که نمی دونیم مطمئن نیستیم در اون موقع اون دو تا دختر رسیدن وارد کلاس شدیم اونا هم یا سوت می زدن یا چیزی می گفتند و می رفتن همه از دستشون عصبانی بودند پشتمونو به اونا کردیم و نشستیم اگه بیشتر از این پیش می رفتن یه چیزی بهشون می گفتم که خوشبختانه از کلاس رفتن بیرون ما هم چون دیدیم کسی نمیاد رفتیم تابلو رو نگاه کردیم درسته امروز استاد نمیاد وقتی رفتم خونه بچه ها همه رو تخت نشسته بودن خبر دادن که شوهر خواهری چون نتونسته با موبایلم تماس بگیره با خونه تماس گرفته و گفته می خواد موکت واسمون بیاره با خواهری و امید اومدن موکت و آوردن بعد رفتن هر کاری بهم می گفتن می گفتم من نمی کنم خواهرم موکت آورده زهرا می گفت خوبه که خودت نخریدی وگرنه دیگه هیچ کاری نمی کردی شب با سامعه رو تخت حیاط خوابیدیم بچه ها که سردیه هوا رو بهونه می کنن نمیان می گفتند وقتی واسه نماز صبح بیدار شدیم و اونطور بی حرکت خوابیده بودی گفتیم حالا یخ زدی پنج شنبه با زهرا رفتم دانشگاه  مهشید تو سالن منتظر من بود با هم به کلاس 301 رفتیم استاد درس قرائت عربی که مردی میانسال بود وارد شد با اینکه حرفاشو در عین جدیت می زد اما شوخ به نظر می رسید ازمون خواست خودمون و معرفی کنیم و بگیم از کدوم شهریم پسری که سوت می زد از جهرم بود با بغل دستیش که ترم بالاتر بود همشهری بودند ساعت بعد با همون استاد کلاس402ساختمان اداری قواعد عربی داشتیم  چون زهرا اون ساعت بیکار بود باهامون اومد سر کلاس صندلی کم بود از کلاس رو به رویی آوردیم بهش گفتم به پسری که طبق معمول جدا از پسرای دیگه جلو نشسته بود بگه یه کم بره جلوتر زهرا اینو ازش خواست گفت می خوای بچسپم به تخته ؟ من که خند ه ام گرفت اما بازم جلو تر رفت وقتی استاد گفت یه نفر داوطلبی بیاد پای تخته من سریع گفتم :آقای... تنها کسی بود که اسمش و یاد گرفته بودم اونم بدون هیچ حرفی بلند شد  رفت پای تخته استاد به نفر آخر کلاس اشاره کرد گفت یه جمله عربی بگو پسره گفت من یا پشت سریم ؟ استاد جواب داد پشت سرت که دیوارهعربی همه بچه های کلاس ضعیف بود استاد با طعنه گفت این همه سال یاد نگرفتید چند سال دیگه که یاد گرفتید بیایید جواب بدید کلاسا که تموم شد مهشید که برگشت شهرمون وقتی رفتم خونه با سامعه واسه خرید و بانک بیرون رفتیم به عکاسی کتاب فروشی و جاهای زیادی سر زدیم ساعت 6:15 کم کم می خواستیم به خونه برگردیم که یه نفر دستم و گرفت زهرا به همراه مدینه بودند مث اینکه منتظر سرویس بود که به دانشگاه بره اما سرویس نیومده بود و از ترس به خونه برگشته هر چی خاله گفته بود برات آژانس میگیرم گفته بود نه واسش یه آژانس گرفتیم نیم ساعت از وقت کلاسش گذشته بود میگه من روم نمیشه باید شما هم باهام بیاین سر کلاس هر چی گفتم نه قبول نکرد گفتم باشه من میام در زد و وارد شد همین که پشت سرش و نگاه کرد من خودمو پشت دیوار قایم کردم عصبانی درو محکم به هم کوبید بهش میگم تو دانشجوی مملکتی 9ترم می خوای اینجا درس بخونی دل و جرات داشته باش اما هیچ فایده ای نداره.

از دو شب قبل شروع کردم به خوندن درسام می خوام همراه با کلاس پیش برم تا شب امتحان مشکلی نداشته باشم البته اگه یه لحظه ساکت بمونن یکی ساکت میشه یکی دیگه حرف می زنه بعد از درس هم با هم ورق بازی می کنیم دیشب با هم برنامه ریزی کردیم و به دیوار زدیم که هر شب از ساعت 9تا 11 درسامون و بخونیم .

 با رفتن سحربه شهرشون صبح دیگه کسی نیست که صدامون کنه شبها که من سرو صدا می کنم  نمی ذارم بخوابن دیشب با سامعه تو حیاط خوابیدیم به قول بچه ها اصلا احساس نداریم و سردمون نمیشه صبحها هم که سحر بیدار باش می زنه و نمی ذاره کسی بخوابه جمعه صبح که دیگه صدای ضبط و تا آخرکرده و نوار بنیامین گذاشته تا ما بلند شیم صبح تا شب گوش میدن میگم ضبط داغ می کنه می سوزه نواره هم آب میشه الانم ساعت 1:04 بقیه همه خوابن جای سحرو سامعه هم خالیه.

صبح باسحررفتم خیاطی به خاطر 13 ابان خیابونا  شلوغ بود مریم هم که دوبار باهاش صحبت کردم و دیدن که نمی شه این چند وقت که خونه بودم خیلی همدیگه رو دیدیم.

هر وقت میام بنویسم یکی مزاحم میشه سامعه چند بار خواسته بخونه اما نذاشتم میگه آخرش یه روزی می خونم میگم شما چیکار به کار خصوصیه مردم دارین میگه اینجا هیچ کار خصوصی نداریم؟ مرضیه میگه این بچه ها تا چند وقت دیگه همه چی رو عمومیش می کنن و الانم که از فرصت استفاده کردم اومدم که بنویسم.

جمعه که پیروزی از استقلال برد همون روز خاله به آب گرم رفته بود و ما نتونستیم  ببینیم سحر رفت خونه دوستش از منم خواست که باهاش برم اما قبول نکردم  این پیروزی رو هم به پرسپولیسی ها تبریک می گم اون روز عصر خیابونا شلوغ همه با پرچم قرمز بیرون اومده بودن حتی بالای اتوبوس هم نشسته بودن من که بیرون نرفتم ولی فاطمه با سحرکه کلاس داشتن می گفتن که همه دوربین و موبایلشون و به طرف سرویس دانشگاه گرفته بودن و عکس می گرفتن پسر های این دورو زمونه چقد بد جنس هستند الانم برم بخوابم که خیلی دیر شده .

دوشنبه15 آبان

الان که دارم اینا رو می نویسم ساعت 1:29 نیمه شب همه جا تاریکه و بقیه خواب هستند منم با استفاده از نور چراغ کوچکی که مریم بهم داده می نویسم بی خوابی به سرم زده از این پهلو به اون پهلو می چرخم  خوابم نمی بره وقتی دفترم و واسه نوشتن از کیفم بیرون آوردم احساس کردم که کسی دفترم رو برداشته اصلا دلم نمی خواد که کسی بدون اجازه  نوشته هام رو بخونه اما مطمئنم که کسی به وسایلم دس زده تقصیر خودمه نباید دفترم رو تو کیف می ذاشتم حالا هرچه بود گذشته بعد از این باید مواظب باشم .

 یکشنبه یه کم درس خوندم با مامانی و مریم تماس گرفتم دلم واسه خونه تنگ شده اما نمی خوام برم  تا به اینجا عادت کنم سحر تماس گرفت گفت می خوام زنگ بزنم خونه هاتون تا از ماماناتون اجازه بگیرم بیاین عروسی خواهرم. سمیرا آبجیه مریم هم که نامزد کرده میگفت آبجیم گفته چرا به ستاره نگفتی؟ گفتم بهش بگو ما با همدیگه این حرفا رو نداریم من که ناراحت نشدم به نظر من ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است.

با اینکه جای بقیه خالیه ولی خوش می گذره از بچه خواستم ورق بازی کنیم به قول زهرا اومدیم پیک نیک. وقتی از نحوه صحبت کردنشون ایراد می گیرم میگن تا چن وقت دیگه نمی تونیم صحبت کنیم چون من حرفا شون و اصلاح می کنم و میگم رشته ام ادبیاته قبل خواب تو رختخواب باهم صحبت می کردیم  بقیه خوابیدند زهرا ازم خواست شب با ملاف سفیدم که گلهای آبی کمرنگ داره از جام بلند نشم چون زهره ترک میشه منم شیطنتم گل کرد ملاف رو روی سرم کشیدم و از جام بلند شدم خواستم حرکت کنم که خنده ام گرفت از صدای خنده ام زهرا برگشت و جیغی کشید و محکم به فاطمه چسپید آخه بعضی وقتها شیطنتم گل میکنه و اذیتهای نا جور می کنم.بچه ها بهم گفتن حرفهام رو رک می زنم مرغمم یه پا داره که خودم اصلاح کردمو گفتم مریم میگه مرغ تو اصلا پا نداره نمی دونم این خصوصیات خوبه یا بد اما دیگه برام عادت شده و ترک عادت موجب مرض است شب بخیر.

چهارشنبه 17 آبان                                ساعت:00:15بامداد

سامعه و سحر چون عروسیه خواهر سحر این هفته نمیان ما هم از بیکاری میریم تو شهر می گردیم مغازه ها رو میبینیم مدینه هم واسه چن روز رفته شیراز ما هم که کارمون شده خوردن و خوابیدن و اذیت کردن البته طبق برنامه ریزی درس هم می خونیم با رفتن مدینه از دس خودشو جدول حل کردنش راحت شدیم مجله اش و میاره اینجا حتی آسونترین سوالش هم می پرسه .

زهرا هم که از دس صحبت کردن من ناراضیه بهم میگه اینقد رک صحبت نکن خب چیکار کنم من طرز دیگه ای بلد نیستم صحبت کنم البته با همه اینطوری صحبت نمی کنم طرز صحبت کردنم با دوستام وبا دیگران خیلی متفاوته.

سه شنبه۸ آذر

هفته دوم شروع کلاسها بازم سرساعت8به دانشگاه رفتم مهشید تو سالن اصلی منتظرم بود با هم به کلاس رفتیم ساعت دوم که با استاد رحیمی رودکی داشتیم دخترها پیشنهاد دادند که بدیع کار کنیم ساعت بعد رودکی همه قبول کردند که یکدفعه پسر سوتکی مخالفت کرد که باید طبق برنامه پیش بریم استاد هم رای گیری کرد دخترها همه از هم حمایت کردند وپسرها هم بر ضد ما اما چون تعداد ما بیشتر بود به نفع ما شد به قول استاد برای یکبارم که خانمها دارند از همدیگه حمایت می کنند بذارین تشویق بشن ساعت2:30 کلاس تاریخ بیهقی دیر رسیدیم همین که سلام کردم استاد با صدای کلفتش گفت:برو صندلی بیار سلام تو گلوم خشکید صندلیها رو اول کلاس کنار پسر چشم سبز گذاشتیم ونشستیم این دیگه چه استادی بود پیر وکچل با شکم برآمده میگفت:ایندفعه اشکالی نداره اما دفعه دیگه باید بخونید بیاید اگه از کلاس اخراجتون می کنم بعد هم بچه ها رو جابجا کرد که شاید کسی بیرون کار داشته باشه وپسر سوتکی رو جلو ما نشوند کلاس که تموم شد پسرسوتکی از جاش بلند شد چراغهارو خاموش کرد ورفت بیرون منم عصبانی سریع بلند شدم روشن کردم پسر چشم سبز که اونجا نشسته بود نگاهم کرد وخندید تو دلم گفتم:تو دیگه چی میگی؟ ساعت زبان چندبار موبایل مهشید زنگ زد وقتی که چندبار جواب نداد استاد گفت:اینجوری تو صورتش قطع نکن برو بیرون صحبت کن خاموش کرد و نشست که یکدفعه صدای موبایل من در اومد وحشتزده خاموش کردم صدای یکی از پسرها اومد که گفت:کلاس میذارن اما متوجه نشدم کی بود استاد هم به شوخی گفت:کلاس موبایل باز شده مهشید که به حساب خودش خاموش کرده بود دوباره صداش بلند شد گفتم:برو بیرون تا بیشتر از این آبرومون نرفته فردای همون روز آخرین نفراتی بودیم که از کلاس قرائت خارج شدیم انتظام (پسرچشم سبز)چندبار دیدم میره وبرمیگرده همین که از کلاس خارج شدم به طرفم اومد وگفت:دیروز موبایل شما سرکلاس زنگ زد؟گفتم:بله گفت:ببخشید بخاطر حرفی که دیروز زدم گفتم:خواهش می کنم اشکالی نداره با خودم گفتم:من که متوجه نشده بودم کی بود چقدر با خودت فکر کردی وزحمت کشیدی تا بیای معذرت خواهی کنی. با اینکه من زیاد ناراحت نمیشم اما از دستش عصبانی بودم چون جلو همه بچه ها اون حرفو زد

هفته بعد هم که کلاسها به این صورت گذشت اینبار بچه های دیگه هم به کلاس زبان اومدند سامعه وزهرا دیر رسیدند رفتند آخر کلاس وسط کلاس که استاد تنفس داد مهشید رفت واونا هم اومدند پیش ما ما ردیف دوم پشت سر انتظام وپسرهای جهرمی نشسته بودیم اونا هم که بعضی مواقع حرفهایی میزنند که هیچ ربطی به کلاس نداره وقتی از کلاس بیرون رفته بودندصندلی بینشون خالی بود زهرا کشید عقب روش نشست همین که اومدند به انتظام گفتند:پس صندلی کو؟سحرگفت:پرید یکدفعه یکیشون برگشت وگفت:کجا؟؟؟که جواب ندادیم هرچی می گفتند از پشت سرجوابشونو می دادیم گفتند:پشت سریهامون چقدر بلبل زبونند سحر گفت:اصولا روانشناسا اینطوریند اون ساعت به خوبی گذشت.اگه نمیدونی بدون

آخرین جلسه کلاسها بود کتابهارو تموم کردیم چهارشنبه صبح سحر به همراه یکی ازپسرخاله هاش که میخواست بره خارج برگشت زنگ زد گفت:سرکلاس موبایلموخاموش نکنم منم قبول کردم ساعت دوم بود که زنگ زد سریع از کلاس خارج شدم مریم بود وقتی خواستم دوباره به کلاس برگردم استاد خارج میشد با لبخند گفت:به صحبتهات ادامه بده اینبار هم ساعت6با بچه ها وارد کلاس زبان شدیم ایندفعه شش نفری جلو صف کشیدیم بقیه دخترها گفتند:پس انتظام کجا بشینه؟جای همیشگیش بود تک وتنها جلو میشینه هیچ اعتنایی نکردیم وقتی انتظام وارد شد ودید جا نداره رفت عقب وبعد با چندتای دیگه صندلی به دست اومدند جلو کنار جایگاه استاد گذاشتند درست جلو ما وقتی استاد غفوری وارد شد گفت:چرا اینجا نشستین؟نمیدونم پسرا چی گفتند که گفت:پس رقابته حتما دفعه دیگه می چسپین به تخته سرکلاس فاطمه یادش افتاده که سوال کنه شام چی داریم گفتم:یه کم شکمتو فراموش کن تا آخر کلاس بلبل زبونی ما ادامه داشت وقتی با بقیه هستم جراتم بیشتر میشه ساعت 8شب وقتی که راننده سرویس داد زد جنگجو کسی هست جواب دادیم بله آخه خیابونی که ما پیاده میشیم اسمش جنگجوئه به قول بچه ها جنگجویان پیاده بشید.یک جلسه دیگه زبان مونده که پنجشنبه ساعت11:30شروع میشه فردای همون روز وقتی وارد کلاس شدم صندلیهای روز قبل رو خالی دیدم اما رفتیم آخر کلاس نشستیم انتظام که وارد شد موقع نشستن نگاهی به من ومهشید انداخت وسرجای همیشگیش نشست.امتحان عربی هم داشتیم که بخاطر اینکه نخونده بودم ندادیم منتظر بقیه بچه ها موندم تا باهم بریم کتابفروشی فقط سحر اومد بین راه دوتا از آشناهای سحررو دیدیم وقتی ازشون پرسید که اینجا چکار می کنی جواب داد که اومدم دیدن داداشم ومعلوم شد که ایشون خواهر انتظام تشریف دارند.

شنبه صبح با سرویس دانشگاه که دانشجوها را به شهرهای اطراف می برد به یکی از شهرها اومدیم راننده سرویس وقتی شهرمون رو فهمید گفت:که اونا آدمهای خوبی هستند ویکی رو نام برد که از قضا می شناختیم هرکاری کردیم ازمون کرایه نگرفت از اونجا یه آژانس گرفتیم تا خونه.هیچکس از اومدن ما خبر نداشت تنها کسی که میدونست افشین بود که بارها باهام تماس گرفته بود وازم پرسیده بود کی میرم خونه بدشانسی کلیدمو جا گذاشته بودم مامانی درو باز کرد وبعدشم بابایی رو صدا زد و گفت: بلندشو اینقدر سوال می کردی ستاره کی میاد حالا اومده صبحونه رو دورهمدیگه خوردیم مثل اینکه خیلی مهم شده بودم چون شب قبلش ساعت 1شب فرزاد زنگ زده بوده سوال میکرده من کی میام خواهری با امید اومدند امید از سروکولم بالا میرفت میگفتم:حداقل بذار غذا درست از گلوم پایین بره اما کو گوش شنوا همیشه روز اول که کسی میاد اینجوری میکنه اما کم کم دیگه عادی میشه عصرش مریم به دیدنم اومد فردای همون روز هم خونه خواهری بودیم شبش به خونه مریم رفتم با بچه ها هم تلفنی صحبت کردم دیشب هم که داداشی خونمون بودندازمریم هم خواستم که بیاد سه شنبه عصر هم که راهی هستم.اینجا خیلی بهم خوش گذشت اما باید رفت.

 

زندگی بودن ماست،زندگی دفتری از خاطره هاست، زندگی یعنی عشق گاه اینجا بودن گاه آنجا بودن،گاه تنها بودن گاه تنها ماندن .زندگی باغچه ایست گل بکاری اگرش گل دهدت خار دستش بدهی خار شوی یاد کن از همه کس زندگی یعنی مهر...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 0:43  توسط ستاره  | 

انتظار رسیدن شب

سلام من که اصلا حالم خوب نیست شماها چطورین؟البته حال شما زیاد به من ربطی ندارهمثل اینکه زده به سرم  دارم چرت وپرت میگم.                                               

بالاخره بچه ها یکشنبه صبح رفتند ومن موندگار شدم اول که اومدم بنویسم خیلی حرفها واسه گفت داشتم اما نمیدونم الان دیگه چرا هیچی یادم نمیاد مثل دیوونه ها شدم با سحروسامعه تلفنی صحبت کردم سحرکه رفته پیش بچه ها و منو سامعه دریک روز میریم میگفت:خیلی دلم برای اونجا وبچه ها تنگ شده اما من خودمم نمیدونم چم شده هم میخوام برم هم نمیتونم دل بکنم این 11روز اصلا نفهمیدم چه جوری گذشت احساس می کنم دو روزه اومدم و اصلا در کنار خانواده نبودم دلم برای اونجا هم تنگ میشه میدونم که اونجا هم بهانه گرفتنام شروع میشه اوندفعه که شب که میشد موبایل رو کنار خودم میذاشتم وهر دقیقه می گفتم:کسی یه زنگ هم نمیزنه بچه ها می گفتند:چقدر بهت تلفن کنند میدونم چرا اونجوری شده بودم شیدا وسوگند ومریم وبقیه باهام تماس میگیرن شمارمو به شما هم میدم تماس بگیرین0917.......بقیه رو نمیگم اگه خیلی دوست دارین خودتون برید پیدا کنیدخیال کردین من شمارمو به هر کسی میدم مگه از جون خودم سیر شدم                     

این حرفارو ول کنید بذارید خبرهایی که دفعه قبل یادم رفت بهتون بدم رو بگم                                                     

1-الناز معماری جزیره قبول شد اما چون که تنها بود قیدشو زد.                                                         

2-سوگند به دلایلی که خودش بهتر میدونه بعد از چندوقت به دانشگاه رفتن قیدشو زد وبه من گفته درمورد فراگیر سوال کنم تا اگه تونست بیاد پیش ما.                          

3-مهشید دوباره تصمیمش عوض شد وقراره درسشو ادامه بده رفت پولارو به حساب واریز کرد و کتاب هم خرید وبرنامه ی کلاسارو از من گرفت حالا دیگه یه همکلاسی پیدا کردم البته مهشید نمیمونه پیش ما صبح میاد و وقتی کلاساش تموم شد بر می گرده خونه.آخه رشتمون ادبیاته(واقعا جای بچه ها خالیه)                                                       

4-همون روزی که من برگردم خونه یعنی صبح جمعه 28مهر نجوا کوچولو همراه مامانش رفتند پیش باباش ومعلوم هم نیست کی برگردند شاید چند ماه دیگه شایدم چند سال

5-داداش فرزاد هم با صاحب کارش دعواش شده واومده ایران تا بعدا چی میشه روزی که اومدم میگفت:هی میگن ستاره امروز میاد فردا میاد چقدر سراغتو بگیرم.منم که امروز راهیم دیشب که فرزاد با خانمش اومده بودند(آخه ما خانوادگی عادت داریم اسم همدیگه رو صدا می کنیم نه اینکه بگیم داداش اینجاست که من داداش صداشون می کنم) کادویی بهم داد که داخلش یه شیشه عطر که روی شیشه ستاره کنده کاری شده بود وخیلی خوشکل وخوشبو بود من که خیلی خوشم اومد آخه داداشی میدونه من زیاد استفاده می کنم البته به پای خودش نمیرسم                                                           

امروز عصر میخوام برم چون چهارشنبه کلاس دارم دلمم برای بچه ها تنگ شده برای اذیت کردنشون دیشب چندبار تماس گرفتم اما نمیدونم چرا چواب نداده قطع میشد چقدر خاله رو گول زدیم مثل اوندفعه که من پاکت آبمیوه ترکوندم گفت:دخترا چی بود؟ما هم که نمیشد واقعیتو بگیم یکدفعه عصبانی میشد پرتمون میکرد بیرونبهش گفتیم:لیوان از دستمون افتاد شکست گفت:من فکر کردم ترقه بودمثل مدینه که سعی داره به خاله دروغ بگه بچه ها که رفتن تو نخش میگم چکارش دارین اینقدر بهش گیر ندین اما یه کم مشکوک میزنه مثلا اوندفعه میگفت:رئیسمون گفته تا 11شب اضافه کاری اضافه کاری گفتن ولی نه اینقدر اونم کار دولتی که ساعت2تعطیل میشه یا روز جمعه میخواست بره سرکارزنگ زده بودم به سحر دادش دراومده بود که از وقتی اومدم اینجا آسایش ندارم دلم میخواد هرچه زودتر برگردم اونجا آخه چندوقته دیگه عروسی خواهرشه خونشون هرروز شلوغه فکر کنم برای همینم زودتر رفته ما روهم دعوت کرده اما فکر نکنم بریم اونکه میگه من حتما شمارو با خودم می برم.                  

از وقتی اومدم فقط دوشب مریم رو ندیدم چند شب قبل اومد خونمون یکبارم که با عسل اومدن امید هم که یک شب رفت خونشون که اونم باعث عصبانیت و درنتیجه اینکه باباش عصبانی شده ویه کتک مفصل بهش زده گفتم:خوبه بعد از14سال انتظار به دنیا اومدی اگه زودتر اومده بودی که دیگه درجا کشته میشدیالبته بعضی مواقع خیلی آدمو عصبانی میکنه دیروز داشتم برای عمه کوچولو پرچم آمریکا می کشیدم گیر داده که رنگهارو بهش بدم منم که اعتنایی بهش نکردم سرشو به دیوار تکیه داد وکم کم خوابش برد چقدر مظلوم شده من خبر ندارم امید که میگه من دیگه خونه نمیرم. برگه ریز ریز میکرد می ریخت به بابایی گفتم:ابنو ببر به باباش تحویل بده خیلی مظلومانه گفت:من که اذیت نمی کنم این خاله داره اذیت میکنه نمیذاره کسی یه کم آرامش داشته باشه تو اتاقم که فعلا مثل جنگل مازندران میمونه وهمه کارهامو گذاشتم برای آخرین لحظه که انجام بدمو اونقدر تو حس هستم که از هیچ جا خبر ندارم که یکدفعه با صدایی مثل توپ ازجا میپری واین صدا چیزی نیست جز کوبیده شدن چوب یا چکش و چیزهایی در این مایه ها که اسباب بازی یا اسباب کارش محسوب میشه به در نیست یا هم لگد به در میزنه مثل دیشب منو از جا پرونده بعد به طرز خودش کشیده میگه حالت خوبه؟ ومیره بیرون بابا این دیگه نوبره منو زهره ترک کرده فقط برای اینکه بگه حالت خوبه؟ظهری داشتم نماز میخوندم جلوم نشسته ورفته سجده خوب وقتی تو اینجوری بشینی من چه جوری سجده کنم یا من سجده هستم رو کمرم میشینه یه لحظه آروم وقرار نداره.

آهای خبر نداری دلم داره میمیره           

تا چند ساعت دیگه من میرم ومعلوم نیست کی بیایم بچه ها می گفتند:ممکنه یک ماهی بمونیم ببینم چی پیش میاد تا اون موقع شایدم زودتر اومدیم منو فراموش نکنید و منتظرم بمونید

دیشب هرکاری کردم که این مطالب رو آپ کنم نشد الانم میخوام ادامه بدم وقتی که تموم شد آپ می کنم سه شنبه داشتم وسایلمو آماده می کردم که عصر برم که ساعت11مهشید تماس گرفت وبهم گفت:من که چهارشنبه صبح میخوام برم چرا تو امروز خودت تنهایی بری فردا با هم میریم منم گفتم:باشه مریم چندبار بهم گفته بود که با مهشید برم اما گفتم:شاید بخاطر من معطل بشه چون  باید اول وسایلمو می بردم خونه اما حالا که خودش پیشنهاد داده بود ار خدا خواسته قبول کردم یه عادت بد دیگه که من دارم اینه که دوست ندارم کاری یا چیزی از کسی بخوام مریم با شنیدن این خبر خوشحال شد و خواست که بعد ازظهر برم خونشون من هم روز آخری رفتم که پیش هم باشیم شام هم که با مریم وروبینا خوردم خوشبختانه مامانی که هیچوقت برای رفتن به خونه دوستام گیر نمیده وقتی که به شوخی چیزی به مامانی میگم مریم ازش دفاع میکنه ومیگه دروغ نگوبابایی هم که فقط سرش به کارهای خودشه ونمیفهمه ما چیکار میکنیم خوشبختانه بهمون اعتماد کردند ومنم سعی می کنم از اعتمادشون سوءاستفاده نکنم مریم که با کامپیوتر سرگرم بود منم که رو زمین دراز کشیدم و به آهنگ گوش میدادم کاست حسام بردیده که چند روز قبل روبینا از شیراز آورده بود با اینکه آهنگهاش بیشتر شاد بود اما دل من با شنیدن این آهنگ گرفت ولی خیلی از آهنگهاش خوشم اومد وقتی فکر می کنم حس وحالی که من اینجا دارم با اونجا کنار بقیه دوستام کاملا متفاوته وقتی خونه هستم تنهایی خیلی روم اثر میذاره و حس وحال دیگه دارم اما این حس و حال رو خیلی دوست دارم اونجا چون شلوغه وهر کدوم یه چیزی میگن آدم کمتر میتونه این حس وپیدا کنه در واقع نمیذارند چون همین که دیدند ساکتی هرکدوم از یکطرف پیداشون میشه وموقع فکر کردن به مسائل فقط زمانیه که میخوای بخوابی بعضی مواقع دلم برای این حس تنگ میشه زمانی که دلم میگیره

مریم کتابهامو برداشته جلد گرفته مثل کتاب بچه هاالبته من که تا دبیرستان هم می نشستم کتابهامو جلد چسبی می گرفتم من همیشه به کتابهام اهمیت میدادم حتی کتاب اون زمانهارو دارم همش برام یادگاریه مخصوصا کتاب پیش دانشگاهی سرکلاس که من ومریم می خواستیم با هم صحبت کنیم حرفهامونو تو کتاب همدیگه می نوشتیم یکبار هم دبیر بینش متوجه شد وگفت:شما دارین چکار می کنیدگوش نمیدید موقع پرسیدن دیگه میگید یاد نمی گیریم بیشتر طرف صحبتش با مریم بود بدبخت همیشه سپر بلای من میشه مثل اون روز که پاکت آبمیوه ترکوندم جناب سرهنگ بهش گفت:مگه کور بودی که ندیدی؟چندبار هم سرکلاس که با بچه ها رفتم وقتی میخوام حرفهامو بزم نزدیکه که بنویسم اما متوجه میشم که دیگه مریم کنارم ننشسته و اون دوران خوش گذشت.                                         

مریم و روبینا که از سرشب هوس بازی ورق کرده بودند اما یه نفر کم بود منم می گفتم:اگه مسلم بیاد بازی می کنم مریم میگه:چرا چندوقته به مسلم گیر دادی؟منم برای اذیت کردنش بیشتر گیر میدمبعدش که بابای مریم اومد باهامون بازی کرد که از بدشانسی هردوبار باختیم و آبرومون رفت

 از  سرشب بدجوری سرم درد می کرد وهرلحظه بدتر میشد موقعی که از جام بلند شدم نزدیک بود بیفتم سرم تیر می کشید ومثل اینکه قلبم اومده تو سرم وبا تند تند میزد که به زور دارو و آب لیوانهای آب سردی که روی سرم خالی کردم بهتر شد هر وقت درد میگیره دیگه پدرمو در میارهآخر شب هم مریم با باباش منو رسوندن اصرار داشت که بمونم اما من صدتا کار سرم ریخته آخه هیچ کاریمو انجام نداده بودم و مهشید هم 6:54 دنبالم میاد که ساعت8 کلاس داریم تا وقتی برسیم یک ساعت طول میکشه وتا شب کلاس داریم وقتی عصر به بچه ها زنگ زدم میگفتند:کی میای؟منم زهرا رو گول زدم که درو باز کنم من پشت درم وبعد از اینکه دید هیچکس نیست نفرینم کرد که چرا دروغ گفتمبا مرضیه صحبت می کردم که بقیه متوجه شدند منم ومثل قوم مغول به تلفن حمله کردند گفتم:دیگه نمیام ترک تحصیل کردم مرضیه گفت:مگه تحصیل کردی که ترک کنیاینا خیلی بدجنس هستند همش منو مسخره می کنند به من چه که شما حسودیتون میشه که کلاس کم دارم.

ایندفعه که رفتم بعضی مواقع میشینم خاطراتمو می نویسم تا بعدا مقداری از بینشون انتخاب کنم و براتون می نویسم.

خسته نباشیدددددددددددددددددددددددد.

 همدم بی کسی ها تو بی کسی اسیره

فرشتگان روزی از خدا پرسیدند:بارخدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را چرا آفریدی؟خداوند گفت:غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد.                       

                    -------------------------------

 اگرسهم من از این همه ستاره فقط سوسوی غریبی است، غمی نیست همین انتظار رسیدن شب برایم کافی است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 2:14  توسط ستاره  | 

فقط بخاطر تو

سلام خوبین؟منم هی بد نیستم ببخشید که ایندفعه اینقدر دیر آپ میکنم خودتون که در جریان هستین تا ده روز که خونه نبودم بقیه اش رو هم بعدا براتون میگمسه شنبه 18مهر روزی که برای رفتن به دانشگاه از شهر خودم می رفتم ومریم برای خداحافظی اومد و  به من که هیچوقت عجله ندارم وآخرین لحظه به جون خودم میفتم کمک کرد تا وسایلمو جمع کنم دوری ازپدرو مادرم که همیشه باهاشون بودم ومریم که بدجوری به بودنش عادت کردم سخته اما میدونستم که به وضع جدید هم عادت می کنم ویکساعت راه هم راه طولانی نیست                              

فاطمه همراه مادرش وزهرا اومدند مامانی هم باهامون اومد وسایلمون پشت پاترول جا گرفت به شهر مورد نظر که رسیدیم اول به سراغ اون دوستمون که تو مدرسه دینی درس میخوند رفتیم مرضیه کسی بود که قرار بود با ما هم خونه بشه خواهرش دوست شیدا ودبیر ادبیات ما در دبیرستان بود خونه ای که اجاره کرده بود روصاحبخونه به کسان دیگری اجاره داده وبا هرجا تماس می گرفتیم خونه گیرمون نمیومد تا اینکه گفتیم بهتره به همون خونه سر بزنیم شاید صاحبخونه دلش برامون سوختصاحبخونه با چندتا اززنهای همسایه دم در خونه نشسته بودند صحبتهامونو کردیم گفت:یه اتاق مونده برید نگاه کنید اگه خواستید بمونید چهارنفر در یک اتاق ما قرار بود دوتا اتاق اجاره کنیم مجبور بودیم بسازیم ازکارتن خوابی که بهترهاتاقی 7متری با سه تا پنجره روبه حیاط که مورد پسند واقع شد تو حیاط با صاحبخونه صحبت می کردیم که دوتا دختر از راه رسیدند اونا هم دانشجو بودند وازیکی از شهرهای اطراف سامعه20 ساله دانشجوی ترم اول تاریخ وسحر22 ساله ترم اول روانشناسی وفاطمه یک همکلاسی پیدا کرد ویک دختر دیگه از یکی از شهرهای نزدیک شیراز دارای لیسانس حسابداری که دریکی از ادارات مشغول به کار است بعد از افطار مادرامون با کلی سفارشات به ما راهی شهرمون شدند برای تماشا ی سریالهای ماه رمضون از صاحبخونه اجازه گرفتیم،باسحر وسامعه بیشتر آشنا شدیم وتا چند ساعت بعدش مثل این بود که سالهاست با هم دوستیم که خودمون هم بعد از چندروز بهم می گفتیم اصلا خودون چه جوری با هم آشنا شدیم؟  

چقدر خوابم میاد فقط بخاطر مریم تا الان بیدارم                                                              

بذارین یه کم درمورد خونه براتون بگم این شهر هیچ چیزیش درست وحسابی نیست قبرستونش وسط شهر قرار داره از جاده که بیای پایین واز قبرستونش بگذری یه آب انبار که جلو خونمون قرار داره صاحبخونه پیرزنی که به زور عصا راه میره یا خودشو روی زمین میکشه پسرش سوئد زندگی میکنه ودوتا دختر داره که یکی دبی ویکی دیگه شیراز زندگی میکنن فقط یکی از نوه هاش که پسر جوونی بود دوبار به دیدنش اومد وبعد از اون هم رفت شیراز تمام وسایل وامکانات ما با صاحبخونه جداست.                                                                     

سه تا اتاق توی حیاط که فعلا متعلق به ماست آشپزخونه که همیشه من به بچه ها میگم مثل آشپزخونه سریال پس از بارانه دیوارهاش دودزده یک ستون وسطش داره یک تنور با سه طاقچه ودو تا سکو برای گذاشتن وسایلمون ظرفشویی وچندتا شیرآب که یکیش وسط اشپزخونه است ومن هم که همیشه سربه هوا هستم بدون توجه می رفتم که زانوم محکم به شیرآب خورد ولباسم دورش پیچید قسمت زیادی از زانوم زخمی شد و ورم کرد این حق آدم سربه هوا وشیطونه دیگه ویه یخچال کوچیک که برای همه مستاجرها بود همون شب مریم وعسل هم باهام تماس گرفتند عسل که این روزهای آخر همیشه زنگ میزد میگفت:دلم خیلی گرفته به مامانم میگم مثل اینه که از خونه خودمون رفتند.                                                              

فردای همون روز همراه زهرا به ایستگاه رفتیم تا سرویس مخصوص دانشگاه اومد چون دانشگاه خارج از شهر قرار داره اصلا امکان پیاده رفتن وجود نداره راننده سرویس مرد جوانی که چشمهای هیزی داره اصلا مردهای این شهر بیشترشون اینجورین به پیرمرداشم نمیشه اعتماد کرد راننده خیلی کم به جاده نگاه میکنه اگر کسی کنار دستش نشسته باشه وباهاش گرم بگیره که فاتحه مون روباید بخونیم اگر نه هم که همش از آینه پشت سرشو نگاه میکنه حالم از نگاهش بهم میخوره وقتی نگاهشو از توآینه می بینم حالم بد میشه به بچه ها گفتم:از الان بهتون بگم من از دست چشمهای هیزش آخرش یه روز حالم بهم میخوره ومینی بوسشو کثیف میکنممن که برنامه ام تغییر کرده بود و کلاسم به عصر موکول شده بود زهرا هم که از ساعت 9:30 اونجا یه آشنا هم پیدا کردم هم رشته ای زهرا فقط ترم5 راهنماییمون کرد وشهرمون رو پرسید وقتی گفتیم گفت:عموم اونجاست وقتی اسمشو پرسیدیم معلوم شد که عموی اون داییمه البته این قوم در هم برهمه واگه بخوام براتون توضیح بدم طول میکشه دایی من عموی اونه اما اونا هیچ نسبتی با ما ندارندومن که کلاس نداشتم به خواست زهرا به کلاسش رفتم من که از اجتماعی بدم میاد کم کم داشت خوابم می برد پسرهای کلاسشون جالب بودند قیافه جالبی که نداشتند وصحبت کردنشونم که هیچ باید تمام حواستو جمع می کردی تا بفهمی چی میگن دوباری که به کلاسشون رفتم متوجه شدم که استادها هم گوشهاشونو تیز می کنند تا متوجه می شوند پسرهای کلاس زهرا سوژه ما شدن چون سحرومرضیه هم که به کلاسش رفتند متوجه این موضوع شدند عصر همراه سامعه که اونم زبان پیش دانشگاهی داشت به دانشگاه رفتیم با اینکه درسمون مشترک بود اما کلاسمون جداگانه کلاس301 در طبقه سوم قدم که به کلاس گذاشتم پر دختر وپسر بود اما جایی برای نشستن پیدا نمیشد مونده بودم چکار کنم از کلاس اومدم بیرون وبا چندتا از بچه ها دیگه که تازه اومده بودند از کلاس روبرو صندلی برداشتیم وبه کلاس بردیم ومنتظر ورود استاد نشستیم تا اینکه استاد وارد کلاس شد اونقدر جوون بود که من خیال می کردم دانشجوئه اما وقتی به طرف میز استاد رفت متوجه اشتباهم شدم زیر 30سال،سال دومی بود که تدریس می کرد خوشتیپ و خوش قیافه حرکتهای جالبی داشت راحت حرفهاشو میزد واصل کار تدریسش بود که اونم خیلی خوب بود ساعت5:30 کلاس تعطیل شد چون که ماه رمضون بود اینجوریه وگرنه ماههای دیگه تا ساعت7:30 کلاسها برقراره بیشتر مردم شهر اهل سنت هستند ومدارس دینی هم مخصوص پسرها ودخترها وجود داره همون شب یکی از پسرهای شهرمون که مدرسه دینی درس میخوند وما خواسته بودیم خونه برامون پیدا کنه تماس گرفت وخواست که بریم باهاش تا اون خونه رو هم نگاه کنیم من وسامعه،زهرا ومرضیه باهاش رفتیم خونه رو دیدیم اتاق کوچیک بود اما امکانات بیشتری نسبت به اون خونه داشت اما خونه خودمون دلبازتر بود اینطور که خانمه می گفت شوهرش همیشه در مسافرته اما به خونه هم زیاد میومد پسر خونه هم بعضی مواقع میومد واین چیزی نبود که ما می خواستیم ما جایی می خواستیم که اصلا مرد نباشه وگرنه فاطمه روزی صد دفعه میمیره وزنده میشه چون خیلی ترسوئه همین که کسی در زد میره تو اتاق قایم میشه مثل اینکه میخوان بخورنش قرار گذاشته بودیم که هرجا میخوایم بریم6نفری باهم باشیم پس اون اتاق یا جای ما میشد یا وسایلمون پسره تا خونه همراهمون اومد وگفت:تحقیق میکنه بهمون خبر میده که بعد از چند روز خبر داد که افراد اون خونه  آدمای درست وحسابی نیستند البته ما هم قبلش تصمیم گرفته بودیم چون اون خونه اصلا مورد پسندمون نبود.                       

من که جز علافان دانشگاه محسوب میشم همراه بچه ها وقتی که تنها هستند میرم روزجمعه هم با مرضیه رفتم اما حوصله کلاس نداشتم گفتم:پایین منتظرت میمونم تا کلاست تموم بشه اما بعد که تنهایی اونجا بودم درمیان اون جمعیت از کارم پشیمون شدم با سامعه تماس گرفتم که قرار بود با زهرا بیاد وبهش گفتم:هرچه زودتر بیا اینجا دارم دق می کنم چون بعضی از پسرها هم که رد میشدند متلک می گفتندتا ساعت5:30 اونجا بودیم تا کلاس همه بچه ها تموم شد وبا هم به خونه اومدیم از شنبه تا سه شنبه هم که روزای علافی ما است چون فقط سه روز آخر هفته کلاس هست منم که فقط ساعت آخرچهارشنبه زبان دارم واز 11آبان کلاسهای دیگه ام شروع میشه.                                                               

روزهای اول اصلا هوای خونه نمی کردیم اما بعد از چندروز دم به دقیقه به بچه ها می گفتم:من میخوام برم خونه و داد بقیه رو در میاوردم شبها با هم سحری درست می کردیم فاطمه رفته بود اتاق سحر وبا اونا میخوابید ومنم از سامعه خواستم که به اتاق ما بیاد،من وسامعه اخلاق ورفتارمون با هم جور بود کم کم وسایلمون رو به اتاق اونا بردیم واتاق مارو برای نشستن انتخاب کردیم سحری وافطار رو هم با هم میخوردیم شبها تا دیروقت تو حیاط رو تخت می نشستیم وصحبت می کردیم یا بعضی شبها من وسامعه تا سحر می نشستیم وبعدش می خوابیدیم تو این مدت مزاحمتهایی هم برامون به وجود آوردند مثلا روز اول که از دانشگاه اومدیم بچه ها گفتند:که با خونه تماس گرفتند گفتند که با دخترای دانشجو کار داریم وصاحبخونه از همه جا بی خبر بچه هارو صدا کرده بود وفاطمه گوشی رو برداشته وفهمیده مزاحمه این مزاحمتهارو هرسال پسرها برای همه خونه ها به وجود میارند یا تو خیابون که میری چون هیچکدوم از خانمها این شهر چادری نیستند وقتی کسی رو با چادر می بینند حدس میزنند که یا از مدارس دینی هست یا دانشجوئه مامانی میگه اگه اینجوریه چادر سرنکن بهش گفتم:اینجوری امنیتش بیشتره و راحتترم.                           

یکبار یکی از آشناهای سحر اونطور که خودش میگفت:فقط چندبار تو کانون موقع امتحان اونو دیده اونارو تو دانشگاه دیده ودوبار به خونمون اومد ومشکلاتی رو برامون به وجود آورد وباعث ترس بچه ها شد سحر که تا 2روز حال درست وحسابی نداشت حتی خواست درس رو ول کنه بره اما با خبرکردن شوهرخواهرش واینکه دیگه هیج خطری وجود نداره خیالش راحت شد وتصمیم گرفتیم که دیگه هیچکدوم به اون دختر محل نذاریم.                                                          

مریم هم یکبار با روبینا وخواهر وشوهر خواهرش به دیدنم اومد از چند روز قبلش می گفتم:که قراره مریم بیاد سامعه میگفت:پس این دوستت کی میاد تو که با این مریمت مارو کشتیاون روز گفتم:من ساعت3 میام کنار پست وایمیستم تا شما بیاین اما هرچی اونجا موندیم خبری نشد سامعه گفت:دیگه تابلو شدیم فکر میکنن اومدیم سرقرار اینارو نگاه کن چندبار رفتن و اومدند یه پسری هم بود با مو و ریش بلند سامعه گفت:همه رو برق می گیره مارو چراغ نفتیچندبار تا آخر خیابون رفتیم وبرگشتیم اما فایده نداشت یکساعت اونجا علاف بودیم تماس هم نمی تونستم باهاشون بگیرم برگشتیم خونه تا اینکه ساعت نزدیک 5بود که زنگ زدند وگفتند:کجایی ما رسیدیم اما پیدات نمی کنیم گفتم:اونجا بمونید الان میام هنوز دوکلمه با مریم صحبت نکرده بودم که بعد افطار گفتند که میخوان برگردند.                                                            

صاحبخونه هم که چون بچه ها خیلی بهش احترام میذاشتند وکارهاشو انجام میدادند وهمش خاله خاله می کردند خیلی باهامون مهربونه که باعث تعجب بچه هایی که قبلا مستاجرش بودند شده بود حتی یکبار بعد از افطار به بچه ها گفت:که بریانی درست کردم بیاید با هم بخوریم همه بچه ها رفتند به جز من و وقتی مامانی اومده بود بهش گفته بودند مامانی گفته بود اون همیشه در مورد غذاهاش وسواس داره و باید از تمیزی غذا مطلع باشه وگرنه نمیخوره حتی به منم گیر میده،خوب من چکار کنم هرکاری می کنم بی اعتنا باشم نمیتونم حتی لیوان مخصوص به خودم دارم اینم واقعا مرض بدیه که من دارم اون دختره که کارمند بود برای چند روز به شهر خودشون رفت وچون یکی از درهای اتاقش به آشپزخونه باز میشد بچه ها می رفتند ضبطش رو روشن می کردند ومی گفتند:با اجازه مدینه(اسمش مدینه است) دیگه ورد زبونمون شده بود زمانیکه اومده بود هم وقتی کاری که اصلا به اون مربوط نبود هم می گفتیم:با اجازه مدینه.                                                                     

دوباره چهارشنبه رسید وروزی که کلاس داشتم اونروز سحر که بیکار بود گفت:من باهات میام وارد کلاس که شدیم برعکس هفته قبل کلاس خلوت بود دخترها یکطرف وپسرها طرف دیگه کلاس ما هم مثل بقیه کلاسها دخترها بیشتر از پسرها هستند  یکیشون که ردیف صندلیشون تو ردیف ما بود تا اومدن استاد یه ریز سوت میزد و وسط کلاس هم گذاشت رفت سحرهردفعه که یادش میاد میگه اون پسره زنده زشت رو یادت میادیکی از پسرهارو به سحر نشون دادم گفتم:این همون پسریه که ازش بدم میاد. روزی که برای ثبت نام رفته بودیم منتظر ایستادم تا وقتی که نوبت من شده حالا که من میخوام مدارکمو تحویل بدم این پسر که یکساعت بیکار ایستاده اومده پشت سرمن ودستهاشو دراز کرده که مدارکشو تحویل بده منم که دوطرفم پسرها ایستاده بودند واونم که از پشت سر مثل اینه که داره کولی میگیره خودمو کنار کشیدم تا کار اون دیوونه تموم بشه یه پسر با پوست سیاه وموهای فرفری،اینقدر استاد خوب درس داده بود که سحر گفت:از دفعه های دیگه میخوام بیام سرکلاس شما گفتم:باشه بیا چون کلاس زبان عمومیه حضور وغیاب صورت نمیگیره.دم در دانشگاه منتظر سرویس بودیم مثل اینکه رفته بود خونشون افطار کنه بعد بیاد سراغ ما همون موقع موبایلم زنگ زد شوهر خواهری بود گفت:چرا موبایلتو خاموش کردی؟گفتم:سرکلاس بودم چطور مگه؟گفت:ما الان تو شهرتون هستیم آدرس خونه رو بده آدرس رو بهشون دادم من شماره خونه رو بهشون نداده بودم که هروقت من جواب ندادم با اونجا تماس بگیرن چون سرکلاس موبایل رو خاموش می کنم سرویس هم با نیم ساعت تاخیر اومد مامانی با شوهر خواهری اومده بودند که اونا هم بعد از رسیدن من به خونه رفتند من کلاس نداشتم ومی تونستم برگردم خونه اما بخاطر بچه ها موندم که جمعه همه با هم بریم بعد از رفتن اونا بود که دوباره بهونه خونه رو گرفتم گفتم:کم کم داشتم عادت می کردم وقتی می بینیشون دوباره داغ دلت تازه میشه مرضیه هم تایید کرد روزهای اول به بچه ها می گفتم:بچه ها چه غلطی کردیم چی از جون خودمون می خواستیم واونا هم تایید می کردند مرضیه میگفت:سال اول اینجوریه بعد عادت می کنید. منم که همیشه هرکاری رو شروع کردم تا تهش میرم پس این چهارسال ونیم رو تحمل می کنم اونجا به حرف زدن بچه ها هم گیر میدادم و حرفهاشونو تصحیح می کردم ومی گفتم:رشته ام ادبیاته اگه روزی ده بار این کلمه رو تکرار نمی کردم اموراتم نمی گذاشت بچه ها می گفتند:این با ادبیاتش مارو کشت حالا خوبه که اصلا کلاس نداری اگه بگی زبان انگلیسی بیشتر بهت میاد چون کلاس رفتی اونجا من هفته ای 1ساعت کلاس داشتم وبقیه هفته خواب وعلافی تشریف داشتم خودمم خنده ام می گرفت با این همه کلاس چه برسه به بچه ها شبها هم که موقع خواب تا نیمه های شب اذیت می کردم و بقیه نمی تونستند بخوابند آخرش هم یا سامعه میگفت:بیا بریم تو حیاط یا کم کم خوابشون می برد همیشه آخرین نفر که می خوابید من بودم ازاین رختخواب به اون رختخواب می رفتم وقتی هم که می خواستم مثل بچه آدم بخوابم بقیه نمیذاشتند مثل مرضیه که همیشه موقع خواب دستش طرف من درازه وسامعه هم از طرف دیگه میگه تو خواب که داری گدایی میکنی برای منم بکن گفتم:چقدر گدایی کنم خسته شدم خودم که دستام از دوطرف درازه شماها هم که دستهاتون درازه به کدومتون کمک کنم.  

پنجشنبه عصربا زهرا رفتم ایستگاه مینی بوس که اومد سوار شدیم وصندلی آخر رو انتخاب کردیم داشتم چادرم رو درست می کردم که با ترمز محکم راننده نزدیک بود پرت بشم کف مینی بوس چطور تونستم دست به صندلی بگیرم ومانع افتادنم بشم هنوزم برام جای تعجب داره وگرنه کارم ساخته بود آخه کسی که رانندگی بلد نیست چرا میاد راننده میشه تو شهر با سرعت زیاد داره میره نزدیک بود به یه پیرمرد بزنه که به موقع پیچید وترمز کرد و دوقورتو نمیشم باقیه میندازه گردن اون بدبخت هیچکدوم از بچه ها جوابشو ندادند چون میدونستند که نباید بهش رو داد اینطور که بقیه میگن کار همیشگیه جمعه صبح هم با زهرا رفتم که استادشون نیومد به سامعه قول داده بودم زنگ بعد میرم کلاس اون آدم علاف کار دیگه که ندارهاما چون سرویس اومد منم رفتم خونه که سامعه زنگ زد وناراحت شده بود که چرا نموندم عصر همان روز هم با مرضیه رفتم به بچه ها گفتم:ناراحت نباشید سرکلاس همتون میامکلاسشون پردختر بود ویک پسر تک وتنها جلو نشسته بودما به بقیه می خندیدیم وضع کلاس اینا که بدتر بود آمار داشتند بیشتر استادها جوون هستند اصلا از حرکتهاش خوشم نیومد خیلی کارهاش تو ذوق میزد چشمهاش قرمز بود مثل اینکه همیشه اینطوریه فقط به یک دختر توجه داشت به قول مرضیه مثل اینکه کسی دیگه سرکلاس حضور نداره میگفت:کار همیشگیشه وقتی اومدیم خونه ماشینی که قرار بود برامون بفرستند منتظر ما ایستاده بود از سامعه وسحرخداحافظی کردیم وبه طرف شهرمون حرکت کردیم اونا هم قرار بود دنبالشون بیان به خونه که رسیدم مامانی سفره افطار روآماده کرده ومنتظر من بود اینطور که مامانی وبقیه می گفتند:پوستم صورتم خراب شده بود وسیاه شده بودم مامانی که میگفت:دلم نمیخواد نگات کنم گفتم:چکار کنم آبش اصلا به درد نمیخوره مثل آب نمکه تو دهنت بکنی شوره همه دست وصورتامون خراب شده بود من هم که روزهای اول مثل این بود که پوست کلفتی روی لبم به وجود اومده بود ولبهام هم که کنارش پاره شده وکم کم که داشتیم به آب وهواش عادت می کردیم اومدیم اینجا فکر کنم باید یه بسته سفید کننده بخرم واستفاده کنممنی که هیچوقت استفاده نمی کنم برای اینکه مثل افریقایی ها نباشم کرم استفاده کنممریم که هر بار میرم خونشون کلی میوه به خوردم میده که برای پوستت خوبه من ماهی یکبار هم میوه نمی خوردم یه شب اونحا بچه ها میوه آوردند به منم تعارف کردند یکساعت نشستم دارم انار می خورم بعد جلو بچه ها گرفتم میگم:بچه ها این سیب از کجا اومده که یکدفعه متوجه اشتباهم شدم مرضیه همیشه بهم میگه تو چرا اینقدر حواس پرتی مخصوصا بعضی مواقع واقعا دیگه قاطی میکنی هر شب میرم خونه مریم به جای اینکه اون بیاد من میرم شبهای اول که با هم به نماز قیام می رفتیم از 12تا 2نیمه شب وروز عید هم که عصر به خونشون رفتم وعیدی هامو گرفتم روبینا رفته از تمام اعضای خانوادش برام عیدی گرفت میگه دانشجو هستی خرج داری میخوای گوجه بخری بخوریمن تو این مدت تنها چیزی که نخوردم گوجه بودهروز بعد عید یکی از خاله هام از شهرهای اطراف اومد و پنجشنبه هم یکی دیگه خاله ام از وقتی که شنیدم دارن میان اعصابم خورد بود اصلا ازشون خوشم نمیاد برعکس عمو وعمه هام که از خدامه بیان خونمون از خاله ام خوشم نمیاد مخصوصا دخترخاله ام سعیده چون یه مدت بیخود بی جهت همه جا نشسته پشت سر من حرف زده حرفهایی که هیچکدومش درست نبوده وهمه حرفهاشو اومدند بهم گفتند چون اون کسان یا دوستام بودند یا فامیلها که فامیل اون فامیل منم هستند باباهامون پسر عمو هستند عمه اش زن عمومه البته خواهر ناتنی مادرمه خاله ام هم دست کمی از دخترش نداره اسم هر کسی رو ببری یه چیزی بهش میگه من اصلا از اینکار خوشم نمیاد خوشبختانه سعیده نیومده بود از شب قبل به خونه عموش رفته بود خاله با دوتا پسراش ودختر کوچیکترش نیره که خیلی از خواهرش بهتره واینطور که فهمیدم اونم دل خوشی از سعیده نداره دوتا شاخه گل صورتی برام آورده بود هرسال که تو یک مدرسه درس می خوندیم هر روز صبح چند شاخه گل برام میاورد.                                       

بعد از اومدنم امروز تنها روزیه که مریم روز ندیدم راستی چهارشنبه به دیدن دوست شیرازیم که امسال هم شوهرش اینجا دبیر بود رفتیم خودش شب قبلش تماس گرفت و ازم خواست که حتما با فاطمه به دیدنش بریم این چند روز تعطیلی پدرو مادرش به دیدنش اومده بودند وباهاشون آشنا شدیم.

سامعه وسحرهم چندبار باهام تماس گرفتند اما من بی معرفتی کردم روزا که یا خوابم یا سرگرم یه کاری شبها هم که با مریم هستم فقط یه شب بعد از مدتها که یادم نیست کی هست رفتم خونه خواهری این امید خان هم که دیگه کاملا جا خوش کرده اصلا خونشون نمیره میگیم بیا بریم خونتون میگه خودتون بریم من نمیام آخه درو قفل می کنند نمیذارند بیایم امشب هم که هر کاری کردیم گولش بزنیم واز دستش فرار کنیم نشد واون زودتر از ما از خونشون زد بیرون مثل همیشه شیطونه البته بدتر شده میگن حلالزاده به خاله اش میره اینم یه ضرب المثل جدید درش دخل وتصرف شده آخه رشته ام ادبیاته خوب خسته نباشید تلافی این مدت که نیومده بودم رو کردم آخه از وقتی اومدم کامپیوترم ویروسی شده بود واصلا نتونستم ازش استفاده کنم زنگ زدم به پسر یکی از آشناها که همیشه درستش میکنه برده خونشون از اول تمام برنامه هامو پاک ودوباره نصب کرده شده مثل روز اولش هیچی برنامه ندارهیک هفته پیشش بوده امروز وفردا می کرده ونمیاورده ت اینکه پنجشنبه آورد خوب حالا دیگه واقعها خسته نباشید من که واقعا خسته شدم از بس که از این حافظه ودست وچشمم استفاده کردم آخیش تموم شد معلوم نیست دوبار من کی بیام آپ کنم بای تا یه های.دیگه عکسهای بهتری ندارم همش پاک شد                                                             زیبایی عشق را به وجود نمی آورد بلکه عشق است که زیبایی را به وجود ما آورد.  

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 4:3  توسط ستاره  | 

دلم براتون تنگ میشه

روز شنبه از مريم هم خواستم كه باهامون بياد براي خريدن مانتو من هميشه آخرين لحظه اقدام مي كنم مريم وعسل مي گفتند كه از اونطرف كه داري ميري مانتو هم بخربريد خودتونو مسخره كنيدرفتيم سراي امام حسين طبقه پايين فقط مانتو مي فروشند 1:15 مغازه ها رو نگاه كرديم تا وقتي كه خريديم ماماني كه هرجا مي رفتيم مي نشست مي گفت:خسته شدم بعد از خريد مانتو هم به سراغ كارهاي ديگه رفتيم تو يه مغازه ماماني مي خواست آينه بخره فروشنده گفت:انشالله خريد آينه براي عروسي دختراتونماماني گفت:من كه دختر ندارم فروشنده اشاره به من ومريم كرد كه من گفتم:زن پسراشيمبعدش كه مي خواست بيايم بيرون فروشنده به من گفت:مادر شوهرت كه آينه نخريد ازخنده داشتم منفجر مي شدم چقدر زودباور بود فاطمه با مامانش رو هم ديديم مامانش ازمون خواست كه همراه فاطمه بريم تا كفش بخره مي گفت:شماها بهتر ميدونيد چه نمونه كفشي بخريد ساعت 12:20 رسيديم خونه خريد خانما هميشه طولانيهمريم روهم باخودم آوردم خونه يكساعت بعدش روبينا تماس گرفت وگفت:كه ميخوان برن بندرعباس ومريم هم بره مريم ازم خواست كه به ماماني بگم تا اجازه بده باهاشون برم گفتم:جراتشو ندارم خودت بگو ميدونستم چيزي نميگه فوقش ميگفت:نرو مريم چندباز ازش خواست اول گفت:نه اما بعدش گفت:هرچي خودش بگه گفتم:من نظري ندارم اگه بگي برو ميرم بگي نه هم نميرم بالاخره قبول كرد خواهر بزرگتر مريم باشوهرو بچه هاش دنبالمون اومدند از اونطرف هم دنبال داداش مريم رفتيم و به طرف بندرعباس حركت كرديم ساعت6 رسيديم 3ساعت تو راه بوديم اول بندر يه سرباز نيروي دريايي جلومونو گرفت يه پاكت غذا دستش بود ازمون خواست كه ببريم جلوتر كنار يه بلوار بديم به دوستاش كه گفتيم به شهر وارد نيستيم وبعد گفتيم گناه داره مي بريم بهش گفتيم: بدين يه جوري پيدا مي كنيم كه سربازه گفت:نه تا وقتي شما پيدا كنيد بچه هاي مردم از گرسنگی  میمیرن اينقدر جالب گفت كه چند لحظه هممون داشتيم مي خنديديم يكراست به خونه خاله مريم رفتيم بعد از افطار كردن من مريم رفتيم يه اتاق ديگه استراحت كنيم دختر خاله اش آفاق كه كلاس اول راهنماييه هم اومد كنارمون نشسته بود يكريز صحبت مي كرد بعد از مدتي مريم خنديد گفت:من صبر كردم ببينم كي حرفهات تموم ميشه اما مثل اينكه تمومي نداره آفاق بلند شد همونطور كه هندي ميخوند مي رقصيد منم كه مثل اينكه يه فيلم تماشا مي كنم چون 30 ساعتي شده بود كه نخوابيده بودم خوابم برد اونقدر گيج بودم افشين كه زنگ زده بود با اينكه موبايلم داخل جيبم بوده متوجه نشدم اوندفعه هم تو بندرعباس كه بوديم زنگ زده بود تو كيفم بود نشنيدم شانس خودشه ديگه چه ميشه كرد يه لحظه احساس كردم صدام ميزنند واز جام بلندم مي كنند وقتي يكم حواسم سرجاش اومد ديدم بچه هاي خواهر مريم با مريم، آفاق، الناز وفرنوش بالاي سرم هستند فكر كنم هركس ديگه بود با ديدن اون همه آدم از ترس سكته مي كرد الناز دنبالم اومده بودند كه منو ببرند بهشون خبر نداده بودم كه غافلگير بشن اما مگه ديگران ميذارن خاله مريم به زن عموي الناز گفته وگفته به كسي نگو اونم به خاله سيما گفته واينكه به كسي نگه خاله سيما هم راست رفته كف دست عمه گذاشته كه يكي ميخواد بياد حدس بزنيد و گفته فلاني ميخواد بياد گفتن به كسي نگيد من ميخواستم عمه رو غافلگير كنم به غير از عمه كس ديگه كه نيست غافلگيرش كنم اينا هم با اين راز نگهداريشوناول محسن از سركار اومد گفت:چه عجب اومدي؟ گفتم:من هفته اي يكبار اينجام بعدش شوهر عمه وقتي وارد اتاق شد بلند شدم وحالشو پرسيدم يكدفعه يه جوري شد مثل كسي كه چيز عجيب غريبي ميبينه پاكت از دستش افتاد گفت:تويي؟ من فكر كردم النازه براي همين ترسيدم آخه ميگم چرا اينجوري ميشه اون كه اونجا بود چرا دوباره اينجاست؟ بخاطر شباهت زيادمون به همديگه اگه كسي مارو نشناسه فكر ميكنن دوقلو هستيم البته تفاتهاي زيادي داريم.

ساعت10خاله سيما اومد بالا وگفت:كه خاله ي مريم زنگ زده گفته بياين بريم كنار دريا با الناز وخاله سيما دنبالشون رفتيم يه خيابون با خونه عمه فاصله داره اول رفتيم بين دست فروشها يه ماشين كنترلي براي اميد خريدم نمي خواستم ايندفعه هم دست خالي باشم وسه تا عروسك كوچيك يكيشو به مريم دادم رفتم كنار مريم كه تو پارك با سمانه دختر خواهرش بازي مي كرد اونو به دست آفاق سپرديم وبه طرف دريا رفتيم از روي سنگها گذشتيم و رفتيم پايينتر كفشهامونو درآورديم تا نيفتيم سنگهاي خيس ليز بودند الناز هم به جمعمون پيوست بقيه هم از بالا نگاه مي كردند چندتا پسر اونطرفتر شنا مي كردند آب دريا خيلي بالا اومده بود وموجها ميومدند ودوباره به عقب برمي گشتند من كه نميتونم يه جا بند بشم يه سنگ رو نشونشون دادم وگفتم: ميخوام برم رو اون يكي دست مريمو گرفتم ورفتم رو اون سنگ اما هنوز درست روش قرار نگرفته بودم كه پام ليز خورد وسوار اون سنگ شدم كه صداي جيغ مريم بلند و توجه همه به طرف ما جلب شد من كه تو هيچ موقعيتي صداي جيغ از گلوم بيرون نمياد فكر كنم حنجره ام مشكل دارهاگه يكم اونطرفتر پرت شده بودم داخل آب مي افتادم وشنا هم بلد نبودم حالا بيا و درستش كن لباسم خيس شده بود وپاهام زخمي تا خونه خودمو به زور رسوندم پشت پاي چپم خراش شده بود ومچ پاي راست وساق پام و زانوي راستم هم ورم كرده وكبود شده بود اگه ديگران دل برام مي سوزوندن مي گفتم:هركي خربزه ميخوره پاي لزرشم ميشينهاگه الان اونجا بودم هم دوباره مي رفتم شب هم خونه عمه بودم تا سحر با الناز نشسته بوديم وبعد از سحري خوابيديم ظهر اسباب بازي كه فرنوش براي ناديا خريده بود روباز كرديم ما هم مثل بچه هاييم فرنوش خونه درست مي كرد من گفتم: حصار دورش رو درست مي كنم والناز هم ماشينش وداشتيم به خودمون مي خنديديم كودكان گذشتهعصرش مريم تماس گرفت گفت:آماده بشم با داداش مياد دنبالم بريم كنار دريا كه بعدش دوباره گفت:تا وقتي من به خودم جنبيدم كه رفته بوده بيرون موندني شديم بعد از افطار دوباره تماس گرفت گفت:دست وپامو جمع كنم مياد دنبالم اول ميريم براي روبينا شلوار بخريم وبعدش حركت كنيم گفتم:من كه چيزي ندارم كه بخوام دست وپامو جمع كنم خودمم با لباس تنممن 5دقيقه اي آماده شده بودم اونم براي مسافرت مريم كه دم به دقيقه بهم ميخنده باورش نميشه من كه يك ساعته آماده مي شدم براي مسافرت 5دقيقه اي آماده بشمشوهر خواهر مريم دنبالم اومدند رفتيم خونه خاله اش فكر كردم مريم اونارو دنبالم فرستاده اما اونم از اونطرف دنبال من رفته بود واقعا كه چه شيرتو شيري شده بود تو حياط خونه خاله اش به انتظار موندم هرچي خواهرش گفت:بيا داخل گفتم:نه خوبه اينجا منتظرش مي مونم مسلم(برادر مريم) همراهم اومد تا كنار دريا رفتيم هرچي گشتيم پيداشون نكرديم با اون پاي چلاقم اون همه راه دنبالش رفتم پيداش نكردم با اون كفشي هم كه پوشيده بودم آخه وقتي همراه مريم باشم به كفش پاشنه بلند احتياج دارم چون كوتوله به نظر ميرسم مشكل از من نيست مشكل از قد بلند اونه من چكار كنم كه رشدش زياده حالا ميگه چشمم زده ماشالله مسلم با اينكه از نظر سني از مريم كوچيكتره ولي قدش بلندتر اينا هم با اين قد درازشون مشكل ساز شدنددلم ميخواست پوست از سرمريم بكنم اما حيف كه نميتونم اصلا بلد نيستم پوست از سر كسي بكنم چه برسه به مريم وقتي مريم اومدند اشاره به درخت وسط حياط كردم گفتم:ببين از بس اينجا منتظرت موندم علف كه هيچي درخت زير پام سبزشدعمه به من ميگفت:يه مدتي پيششون بمونم گفتم:بايد برم دست وپامو جمع كنم كلاس دارم آفاق هم به مريم چسپيده بود ساعت8:30 از بندرعباس خارج شديم سمانه دختر كوچيكه خواهر مريم هم كه نصف راه رو خوابيده بود بلند شده سرحال وانرژي ذخيره كرده بود باهام بازي مي كرد مريم هم كه ازم مي خواست كمربند ببندم تو اين يه روز همه بهم مي گفتند:امانتي يا سفارشيتو راه هم كه يكدفعه يه شتر نميدونم از كجا اومد تو جاده ظاهر شد نزديك بود باهاش تصادف كنيم ساعت11:50رسيديم.

ديروز هم به اميد زنگ زدم ورفتم دنبالش آوردمش خونه از اون روزي كه مامانش اونو برد نديده بودمش دلم براش تنگ شده بود عصري دوباره مامانش اومد دنبالش شب به مريم گفتم بياد پيشم قبل از اومدن مريم عموي اميد اونو آورد مثل اينكه خواهري خونه نبوده كتابهام رو برداشته بود داخل كيفم ميذاشت حتما ديده ساك حالش بعد از يك هفته هنوز خالي افتاده داشت كمك مي كرد هركردوم از كتابامو يه قسمتي از كيف گذاشته بود حتي ميون سياه زشت پشمي رو هم داخل كيف جا داده بودكارتن شرك رو كامپيوتر گذاشتم نشوندمش جلوش تا نگاه كنه مثل اينكه خيلي خوششش اومده بود قشنگ نشسته ونگاه مي كرد مريم هم كه اومد لباسامو  جمع وجور كرد قرار بود با مريم وخواهرش بريم اما از بس اين فاطمه گير ميده از 2روز قبلش ماشين گرفتند از كاه هم كوه مي سازن حوصله قهرشو نداشتم براي همين به خواهر مريم گفتم:بهتره با فاطمه برم هميشه عجله داره برعكس من كه عجله اي در كارهام نيست درست متضاد هم چهارشنبه كلاس دارم اون فقط يكساعت زبان پيش دانشگاهي تا 10آبان فقط اين درسو دارم واقعا كه علافمعصر سه شنبه هم ميريم ماماني با مامان فاطمه همراهمون هستند به حساب خودشون ميخوان خيالشون از بابت جاي ما راحت باشه.صاحبخونه رو ببين كه چه جور آدميه.

هيچكس قادربه كنترل وپيشگويي آينده نيست اماهرچه بيشتر براي به وقوع پيوستن روياهاي آينده ات برنامه ريزي كني،نگراني واضطراب درزمان حال كمترخواهدشد                                   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 5:17  توسط ستاره  | 

نمیدونم اسمشو چی بذارم

چهارشنبه بعد از افطار نشسته بودم كه تلفن زنگ زد وقتي برداشتم قطع كرد با خودم گفتم:حتما روبيناست دوباره زنگ زد روبينا بود گفت:سلام گفتم:سلام مگه مرض داري اذيت ميكني؟بدون اينكه جوابمو بده گفت:سلام خداحافظ وگوشي رو گذاشت بعد از مدتي دوباره زد گفتم:چه مرگته اذيت ميكني؟ اما گوش هم نداد وگفت:سلام خداحافظاين ديگه نوبره.

داشتم سايت دانشگاه آزاد رو نگاه مي كردم كه سوگند ازم خواسته بود چون كامپيوتر خودشون ماههاست بهم ريخته هرچي تعميرش مي كنند ميگن درست شده اما خونه 2روز بيشتر كار نميكنه سرگرم بودم كه مريم پي ام داد وقتي كه فهميد اونجام چون افلاين رفته بودم نفرينم كرد كه البته روبينا داشت تايپ مي كرد مي گفت:ميخوايم بريم گردش ميايمثل اينكه به اونطرف زنگ زده بودند ماماني گفته بود با اتاقم تماس بگيرند كه اشغال بوده قطع كردم ومريم زنگ زد گفت:به ديگران گفته اگه ستاره بياد منم ميام گفتم:باشه منم ميام.آماده شدم ورفتم با اينكه مريم اون همه عجله مي كرد آماده نبودند من فكر مي كردم منتظر من هستند روبينا هم كه مثل هميشه ديوونگيش گل كرده بود سربه سر ما ميذاشت منم حسابشو رسيدم يكبارم از فرصت استفاده كرد دوتا لگد بهم زد فرار كرد كه تو چارچوب در مريم يقه شو گرفت وكشيدش داخل تا مامانش نفهميده چندبار رو كمرش كوبيد وگفت:حالا اگه ميخواي بروساعت10:10بود كه خواهرش وشوهرش هم اومدند و راه افتاديم تو ماشين هم كه نگو تا برسيم سه تايي به سروكله هم ميزديمشوهر خواهرشم كه ازمن ومريم طرفداري مي كرد اين وسط روبينا تنها بود وموقعي كه مي خواست بره خوراكي بخره هم پرسيد چي براتون بخرم؟كه روبينا گفت:از اينا كه طرفداريشونو ميكني بپرس بقيه نظرشون اين بود كه بريم پارك حاشيه خيابون اما مريم مي گفت:نه بريم يه پارك ديگه اين وسط مريم هم كه هي قربون صدقه خواهر بزرگش مي رفت به طوري ميشه گفت:پاچه خواري مي كردتو پارك موقعي كه ازماشين پياده مي شديم يه خانم وآقايي تو ماشينشون نشسته بودند روبينا گفت:آهاي آرومتر  بخور خفه ميشي گفتم:توچكار به ماشين مردم داري داخلشو نگاه ميكني؟وسايلمون رو برديم سرجاي هميشگي پارك از هميشه خلوت تر بود وچون ديروقت بود بيشترشون تعطيل كرده بودند من ومريم رفتيم طرف سرسره بزرگ بقيه گفتند نميايم اونا هم داشتند تعطيل مي كردند اما بخاطر ما موندند سه بار با مريم تنهايي سر خورديم وقتي مي خواستيم برگرديم سروكله روبينا وشوهر خواهرش پيدا شد وگفتند:كه اينبار 4نفري بريم ماهم از خدا خواسته قبول كرديم شوهرخواهرش وقتي رسيد بالا گفت:اي بابا اين كه وحشتناكهبار اول زياد جرات نداشت اما همراهمون شد ولي بار دوم معلوم بود كه ترسش ريختهبعد از اونم كه يه كم با مريم رفتيم اونطرف پارك كه واقعا خلوت بود و هيچ اثري از آدميزاد نبودبرگشتيم پيش بقيه اونا نزديك مجسمه طاووس نشسته بودند كه زيرش به صورت حوض بود مريم مي گفت:اين آرامگاه منه گفتم منو اينجا چال كنند منم كه يكجا بند نميشم دستمو به دم طاووس گرفتم رفتم بالا مي خواستم برم رو گردنش اما بقيه گفتند: ميشكنه(مگه شيشه هست)وچون جايي براي دست گرفتن وبالا رفتن نداشت منصرف شدم چون ممكن بود از بالا بيفتم پايين يه بلايي سرم بيادحالا بيا و درستش كن رو دمش خوابيدم گفتم:من كه اينجا مي خوابم شما بريدوچون نرم بود آروم از روش سرخوردم اومدم پايين بعدشم يه دوري تو شهر زديم وساعت12:20منو رسوندند ورفتند. 

عشق گل رزاست-يك ارتباط عاشقانه همانند گل رز است.چقدر دوام مي آورد؟هيچ كس نمي داندعشق مي تواند گذشته هاي تلخ راازبين ببرد عشق مي تواند ازآن شما شود كافيست كه عاشق شويدتا درانتها ببينيد آن چه كه بسمت شما برمي گردد تنها وتنها عشق است نه چيزديگر.اگرعشق را ترك كنيد مي ميريد.همه آرزو مي كنيم تا گل رزمخصوص خودرا بيابيم تاآن گل رز،عشق را برايمان به ارمغان آورد ومواظب آنكه دوستش داريم باشد                          

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 5:3  توسط ستاره  | 

مرنجان دلم را

سلام خوبين؟ حرفي براي گفتن ندارم هرشب ميرم خونه مريم به جاي اينكه بخوام به دوريش عادت كنم دارم خودمو بيشتر بهش وابسته مي كنم به قول روبينا كه بهم مي گفت:مثل زنبور كندو بستم خونشون و خونگي شدم امشب هم كه با مريم حسابي روبينا رو كتك زديم و ازاتاق بيرون كرديم تا ديگه فضولي نكنه ما بزرگتر كوچيكتر سرمون نميشه.

امروز يه آهنگ از تلويزيون ديدم كه منو به ياد شعر بزم محبت در كتاب ادبيات(2) پيش دانشگاهي انداخت شعري از طبيب اصفهاني كه به نظرم خيلي قشنگه وتقديمش مي كنم به مريم

غمش در نهان خانه ي دل نشيند  

                                       به نازي كه ليلي به محمل نشيند

به دنبال محمل چنان زار گريم     

                                    كه از گريه ام ناقه(شتر)در گل نشيند

خَلَد گر به پا خاري،آسان برآيد   

                                     چه سازم به خاري كه در دل نشيند

پي ناقه اش رفتم آهسته،ترسم  

                                     غباري به دامان محمل نشيند

مرنجان دلم را كه اين مرغ وحشي 

                                     زبامي كه برخاست مشكل نشيند

عجب نيست از گل كه خندد به سروي 

                                       كه دراين چمن پاي درگِل نشيند

بنازم به بزم محبت كه آن جا  

                                      گدايي به شاهي مقابل نشيند

 

                     طبيب از طلب در دوگيتي مياسا

                     كسي چون ميان دو منزل نشيند؟

 اگه معني شو بدونيد خيلي قشنگه ما كه هميشه سركلاس با كمك دبيرمون معني مي كرديم يه عالمي داشت كه هيچ وقت تكرار نميشه.

بلبل خوش آواز

ماه رمضون كه بهتون خوش ميگذره؟نميدونم روزه مي گيريد يا نه اما اگه نمي گيريد براتون متاسفم يعني براي اونايي كه نمي گيرند چون شكم اونقدر ارزش نداره كه لذت روزه گرفتن رو از دست بديد من كه تا سحر بيدارم و سحر خونه رو روي سرم ميذارم تا ديگران بيدار بشن ميدونم كه اگه خوابيدم بزور بيدار ميشم يادش به خير سالهاي قبل كه همگي دور هم بوديم ديگه موقع سحر چند بار ميومدند من ومنصور رو صدا ميزدند افشين چندبار صدامون ميزد عصباني هم نميشد اما زمانيكه فرزان ميومد بزور جارو جنجال بيدارمون مي كرد آخي جواني بگذرد تو قدرش نداني

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 4:57  توسط ستاره  | 

منو هم دعا كن نازنين

گل عشق

بازم نميدونم از كجا شروع كنم خسته نشدم اما شروعش يه كم سخته.

يكشنبه بعداز افطار مريم زنگ زد كه با هم بريم مسجد گفتم:امشب نميام چون ماماني وخواهري ميخوان برن مسجد واميد قراره پيش من بمونه فرداشب ميام اما بعد از نماز بيا اينجا اونم گير داده بود كه من برم آخرش بعد از نماز مريم اومد باهم نشسته بوديم ساعت22:30 تلفن زنگ زد دختر همسايه بود كه مي خواست برم كامپيوترشو درست كنم  داشتم شاخ در میاوردم من كه چيز زيادي از كامپيوتر نميدونم واينكه چه كسي منو به اون معرفي كرده بود چون فقط تو مدرسه مي ديدمش هيچ ارتباط ديگه اي باهاشون نداشتيم گفتم:باشه يه وقت ديگه الان مريم خونمونه ازم خواست گوشي رو به مريم بدم تا دعوتش كنه بعد از قطع تلفن آماده شدم مريم كه گفت:ميره خونشون پس تا نزديك خونشون رسوندمش حالا كه اين همه منتشو كشيده بودم تا اومد هم اينجوري شد خواهر نوشين هم اونجا بود ومعرف من اون بود اين فاميل با يكبار برنامه كامپيوترشونو درست كردن فكر ميكنن من مهندسم شكر خدا اينجا هم شرمنده نشدم ودرستش كردم البته نه كاملا.

همه چيزو دست كاري مي كنم همه وسايلو يا درستش مي كنم يا خرابترفقط نرم افزاري كار نمي كنم سخت افزاري هم هستم مثل ضبط و تلويزيون وتلفن و...من بايد رشته فني مي رفتم نه ادبيات

دفعه قبل گفتم كه اميد اينجا اتراق كرده بهش گفتم:اميد كمدلباسهاتو هم بيار اينجا منم كه دارم ميرم تو اتاق من بشينظهر صداي مامان رو شنيدم كه مي گفت:اگه ستاره بفهمه دعوات ميكنه حدس زدم دوباره چكار كرده ميره كنار آب سرد كن آب ميخوره باقيمانده شو لاي در اتاق من ميريزه يا عمدا ليوان پر ميكنه ميريزه لاي درچندبار دعواش كردم اما بازم كار خودشو ميكنه بهش ميگم بچه نكن چند بار كه آب روي فرش بريزي بوي بد ميده واتاقم بوي كثيف مياد هركاري كه بخواي از دستش ساخته است هميشه سروكارش با پيچ وآچار واين نمونه وسايلاستعصري مامانش اومد دنبالش به صدتا قول و وعده و وعید با خودش بردش اونم بزور مي گفت:عادت ميكنه چند شب كه خونه بمونه ديگه شبها نمياد خونتون بخوابه وقتي هست اذيت ميكنه كه نزديكه آدم ديوونه بشه وقتي هم كه نيست مثل اينه كه خونه سوت وكوره البته مگه من برگ چغندرم خودم از سوت وكوري درش ميارم.

بعد از افطار رفتم دنبال مريم ورفتيم مسجد تو مسجد دنبال جا مي گشتيم كه فاطمه اومد پيشمون و خواست كه بريم اونطرف به مريم گفتم:پس زودتر بيا بريم تا گيرمون نينداختند به صورت نامحسوسي دخترها خودشونو از مادرها جدا كرده بودند اوندفعه ما اون قسمت ايستاده بوديم اين قسمت هم وقتي كه 6 ركعت نماز خونديم ديديم كه از بس سروصدا مي كنند آخه بعضياشون چند ركعت از زيرش در مي رفتند حرف ميزدند ترجيح داديم بريم جاي خودمون چون بزرگترها همراه پيش نماز نمازشونو مي بستند ما هم با بزرگترها نشست و برخاست كرديمبا اينكه چندتا كولر وپنكه روشن بود داشتم از گرما خفه مي شدم يكبار كه مريم دست كرد موهام رو كه بيرون اومده بود درست كنه تعجب كردمن اصولا خيلي گرمايي هستم به مريم گفتم:نگاه كن دوستت هم اومد منظورم خانمي بود كه همين كه مريم وارد مسجد ميشد صداش ميزد كنارش وايسه مثل اينكه ديرش شده بود هروقت مريم چيزي مي گفت:اسم اون خانوم رو مي بردم گفت:گير دادي ها گفتم:خيليبه مريم ميگم:صبركن چند روز ديگه مياد براي پسرش خواستگاريت

بعد از 1:15دقیقه كه تو مسجد بوديم از اونطرف رفتيم خونه مريم.با مريم بازي كامپيوتري مي كرديم كه روبينا هم اومد مريم بالاي سرمون ايستاده بود موهامو باز كرد و از دوطرف بافت بعدهم رفت سراغ روبينا با اينكه مخالفت كرد اما كار خودشو كرد روبينا منو مسخره مي كرد كه مثل دخترهاي زمان شاه وپيرزنها شدمخيلي هم خوشكل شده بودم وقتي خواستم بيام موههاي بافته ام رو مثل هميشه كه باز بود گيره ی مو زدم كه از دوطرف برگشت رو گيره ام آويزون شد روبينا مي گفت:مثل خرگوش شدم خيلي هم خوبه مگه خرگوش چشه خيلي هم نازه.ماماني هميشه ميگه براي اينكه ريزش موهام كمتر بشه و نشكنه ببافم اما من قبول نمي كردم حالا مريم كارشو راحت كرده بهش فكر نكنين من ومريم هستيماگفتم:حالا به مريم ميگم هر روز برام ببافه مريم با داداشش منو رسوند بهش گفتم:كجا دارين ميرين منم باهاتون ميام به داداشش گفت: پس برگرديم اين خودشم مي خواد باهامون بيادبهش ميگم:بيا سحري رو بخور بعد برو دم در رو زمين چهار زانو نشسته مثل اينكه رو فرش خان نشستهميگه خوب بيار تا بخورم آخرشم رفت.

ماماني از الان به فكر آماده كردن وسايل منه مثل اينكه ميخوايم بريم سفر قندهارگير داده كه برو خوابگاه من خيالم راحتتره گفتم:نه نميشه اينجوري بهتره خوابگاه پشت دانشگاست بيرون از شهر براي خريد واينكه داخل شهر كاري داشته باشيم مشكله واينجوري داريم باهم كل كل مي كنيم البته ميدونم كه آخرش اتاق مي گيريم.


عشق يك طرفه آخرش جدايي دردناكي خواهد بود اشكاتو پاك كن نازنين،دستاتو به آسمان دراز كن نازنين،و خوشبختيش رو از خدا بخواه اگه دوستش داري،ميدوني منم دلم گرفته،انسان هميشه به آرزوهاش نمي رسه بعضي وقتا بايد كبوتر وجودتو آزاد كني و بذاري بره،بذاري آنجا كه خوشبخته زندگي كنه اينو بگم كه كبوتر تو قفس ميميره ميدونم دوستش داري ميدونم اشكت داره ميريزه ميدونم رفتن هميشه پرغمه ميدونم آشكاتو پاك كن مگه تو خوبي وخوشي اونو نمي خواي پس تو بايد خوشحال باشي نازنين،اشكاتو پاك كن نازنين منو هم دعا كن نازنين.
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 4:51  توسط ستاره  | 

مزاحم تلفني

جمعه شب بعد از افطار زنگ زدم به مريم كه باهم بريم مسجد روبينا برداشت منم هوس كردم اذيتش كنم بار اول قطع كردم ودوباره تماس گرفتم بازم خودش برداشت چندبار الو گفت به جاي جواب فوت كردم يه لحظه ساكت شد وبعد آروم گفت:كوفت به زورجلو خندمو گرفته بودم چون معلوم بود ترسيده دوباره فوت كردم بازم گفت:كوفت براي اينكه خندم لوم نده دست جلو گوشي گرفتم گفت:خوب حرف نزن بگير بشين تا پول تلفنت زياد بياد بلند خنديدم كه فهميد منم وهرچي از دهنش دراومد بهم گفت  گفت:ترسيدم گفتم:خوب مريم رو صدا كن تا بگم برات آب قند درست كنه گفت:مريم خونه نيست تو مي فهميدي كه من خونه تنهام اذيت مي كردي؟گفتم:من از كجا بدونم حالا مريم كجا رفته؟گفت:خونه خاله ام هروقت كه من تنهام اذيت مي كني كه بترسم دفعه قبل هم تنها بودم آخ چه حالي ميده اذيت كردن روبينا مامان كه رفت خونه عمه منم گرفتم خوابيدم ساعت 11 با صداي زنگ تلفن بيدار شدم روبينا بود مثل اينكه مزاحم تلفني داشتند فكر كرده منم تقصير خودمه اذيت مي كنم حرفمو باور كرد و گفت كه مريم رو صدا ميكنه ولي بگم خودم زنگ زدم گفتم:باشه روبيناجون اينجا لوت دادم مي خواستي دروغ نگي به من چه به مريم گفتم:آدم خوابه ميان يقه شو مي گيرن که اذیت می کنی متوجه نشد چی میگم به مريم گفتم:توكه نبودي منم كه حوصله ام سر ميره خوابم برد تويي كه به من بال وپر ميدي بال پرواز مني مريم كه باورش نميشد مي گفت:بامني؟ گفتم:آره الان از خواب بيدار شدم نمي فهمم چي ميگم مريم كه هيچوقت از من حرف درست وحسابي نمي شنوه گفت:پس هروقت خواستي تماس بگيري اول يه كم بخواب.

 بازيگر مورد علاقه من

افشين هم كه ساعت1:30 نصف شب زنگ زده میگه:ايديتو باز كن ميخوام باهات صحبت كنم با منصور اومده بودند آخرشم نفهميدم چي شد فقط چرت وپرت گفتند وگفتند امشب كه نميشه فرداشب ميايم

شنبه بعد از خوندن نماز صبح گفتم حالا كه دوساعتي وقت دارم بخوابم اما هرچي از اين دنده به اون دنده چرخيدم فايده نداشت كم كم داشت خوابم مي برد كه ساعت6:45 با صداي زنگ تلفن بيدار شدم اون وقت صبح كي ميتونه باشه به جز يه خروس بي محل كسي كه هميشه عجله داره فاطمه بود من كه بهش گفته بودم به آژانس گفتم ساعت8 دنبالمون بياد فاطمه مامانشم همراهش بود و زهرا دوست نوشين دخترعموي مريم كه اونم دانشگاه ما ولي رشته علوم اجتماعي قبول شده مهشيد مثل اينكه نمي خواست بياد اوندفعه هم كه اومده بود مي گفت:بيام بخونم كه رودكي و...چندصدسال قبل چيكار كردن به من چه ربطي داره؟مهشيد اصلا حوصله درس خوندن نداره نوروز هم كه مي خواد عروسي كنه آخرش که ول میکنه اگه بياد براش خوبه چون فرزند شهيده وخيلي ازش حمايت ميشه.

اول رفتيم آموزش وپرورش فاطمه مي گفت:بهش گفتن تاييديه بياره ازاونجا مارو فرستادن پست دم در پست همين كه خواستم پياده بشم دنبال كيفم مي گشتم اما پيداش نكردم و وقتي خوب فكر كردم يادم اومد تو آموزش وپرورش در دفتر امتحانات روي ميز جا گذاشتم با عجله برگشتيم همين كه وارد شدم آقاهه كه پشت ميز نشسته بود لبخندي زد وبه كيفم اشاره كرد از پست هم به طرف شهر مورد نظر حركت كرديم رانندمون هم خاطره هاي جالبي تعريف مي كرد كه باعث شده بود ما فقط بخنديم به شهر مورد نظر كه رسيديم مثل دفعه قبل به نظرم دلگير نيومد مثل اينكه كم كم داشتم عادت مي كردم هي به فاطمه مي گفتم:4سال بايد اينجا درس بخونيم من كه نمي تونم خودش يه عمريه اما خوب ديگه هر كه طاووس خواهد جور هندوستان كشد اول رفتيم بانك كه شهريه رو به حساب واريز كنيم فرمهارو پر كرديم يه نگاهي به پشت سرم انداختم به فاطمه كه طرف راستم ايستاده بود نگاه كردم ودقيقا يه جمله مثل هم رو همراه باهم به زبون آورديم اونم اينكه اون پسر رو نگاه كن شبيه افشينه(خواننده ديگه ازت بدم مياد) موهاشو ژل زده وسيخ كرده بود خوش تيپم بود حتي از افشين زيباتر بود با اينكه كنارم ايستاده بود وفرمش كنار دستم بود به ذهنم نرسيد يه نگاهي هم بهش بندازم اما بقيه شهرش ورشته اش كه تاريخ بود رو كشف كرده بودند بعد از تمام شدن كارمون رفتيم به دانشگاه وارد ساختمان چند طبقه اي اونجا شديم البته من با اينكه دوبار رفتم هنوز توجه نكردم تا بفهمم اونجا چند طبقه هست منم با اين بي توجهيم بعد از تحويل دادن رسيد وكسب كردن اطلاعات بيرون اومديم كه فاطمه گفت:نگاه كن افشين هم اومد گير داده بود به اون پسره اسم هم كه براش گذاشته بود كلاسها چهارشنبه 19مهر آغاز ميشه وما قراره اتاق بگيريم ويك روز قبل از شروع كلاسها بارو بنديلمونو جمع مي كنيم ميريم از اونطرف هم به كتابفروشي كه آدرسشو از دانشگاه گرفته بوديم رفتيم وكتابها رو تهيه كرديم هر كدوم رو هم كه نداشتند قرار شد بعدا بريم بگيريم و بعدشم به ديدن يكي از دوستان كه از سال قبل در همون دانشگاه رواشناسي ميخوند ودر يك مدرسه ديني هم بود رفتيم كه كتابهاشو كه مامانش داده بود براش ببريم قرار بود اون برامون اتاق پيدا كنه و خودشم با ما زندگي كنه دفعه قبل هم كه به اون مدرسه ديني اومديم مديرشم به ديدنمون اومد وباهامون دست داد نوبت من كه رسيد دستم يه جرقه زد مثل اينكه به فيوز وصل باشم يه جوري نگام كردو رفت فكر كنم فهميده بود من خود شيطونم و يك ساعت بعدش به شهر خودمون رسيديم ساعت1بعدازظهر نمازمو خوندم وخوابيدم اما مگه اين اميد ميذاره چونم رو گرفته و سرمو مي بره مياره لگد كه ميزنه و روسرم غلت ميزد ناي اينكه بخوام دعواش كنم هم نداشتم مامان رو صدا زدم گفتم:بيا منو از دست اين نجات بده اومده اينجا اتراق كرده هركاريش مي كنيم كه بره هم فايده نداره سرما هم كه خورده مگه قحطي بوده كه رفته سرماخورده واقعا كه كم كم داره بي تربيت ميشه يا به قول خودش(بي تَرَ بَي)

بعد ازافطار مريم زنگ زد كه بريم مسجد مي گفت:ساعت7:15 اونجا باشم منم كه از بس اذيتش كردم نزديك بود ديوونه بشه آخه من اگه اذيت نكنم مي ميرم مريم هم كه دستش تو پنكه سقفي افتاده بود همش تقصير قد ودست درازشه يك ساعتي و نيمي تو مسجد بوديم و فاطمه ومهشيد وليلي(همكلاسيم) و چيپ ارتش (صولت)هم ديدم مريم ازم خواست برم خونشون گفتم:نه زن داداش فرزاد خونمونه.

ماه رمضان مبارك 

اميد گير داده بود كه ميخوام برم خونه نجوا هرچي بهش ميگيم نجوا خونه پدربزرگشه قبول نميكنه ميگه خونه خودشونه ونزديكه وميخوام برم ديدنش هرچي هم بهش گفتيم بريم ديدن ناديا وهر كي كه بخواي قبول نكرد فقط گفت:نجوا باباش از مغازه يه ماشين فرستاد ومن وخواهري وماماني لشكري كشي كرديم رفتيم خونه عمه كه نجوا اونجا بودند اونم ساعت9:51 اونموقع چه وقت بیرون رفتنه بعضيا اين موقع دارند خودشونو براي خواب آماده مي كنند مثل سوگند كه خواب بود مي خواستيم اميد رو ببريم خونشون البته برديم اما هركاري كرديم دنبالمون راه افتاد اومد مامانش ميگه عادت ميكنه اما فكر كنم كار از كار گذشته چون عادت كرده


 روزانتظاربه پايان مي رسدازديشب كه فهميدم مي خواد بياد تاپ وتوپ قلبم نذاشته بخوابم وهي صداش روبرام بلند وباز هم بلندتر ميكنه ميگه لحظه هاي انتظارت داره تموم ميشه.بيقراري هايي كه براي رسيدن يه همچين روزي كشيدم گرچه سخت اما شيرين بود.امروز روزقشنگيه برام،دوانتظارشيرين به دووصل شيرين تر تبديل ميشن.خيلي ها ميگن عاشقي رو ديداربدونيم اما به نظر من ميشه نديد وعاشق بود وعاشق موند...ومن همچنان عاشقم

                                          

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 4:34  توسط ستاره  | 

ديدين گفتم زود ميام قبل از خوندن اين همه مطالب بهتون خسته نباشيد ميگم

ببخشيد كه مطالبم اوندفعه خوب نشد آخه اونا عجله داشتن منم هنوز وسايلمو جمع نكرده بودم داداشي بايد مي رفت اينجا هم كه هر روز پرواز به مقصد دبي داره ماه رمضوني برنامشونو عوض كردند وفقط شنبه داشتند وماهم با كمك عمه ام ودختر عمه اميد كه تودفتر هواپيمايي هست تونستيم بليط گيربياريم بعد از خوردن سحري ونماز صبح شوهر عمه ام(پدرناديا)دنبالمون اومد از اونطرف دم در خونه سوگند ايناهم رفتيم چون زن داداش فرهان چندتا بسته داشت ساعت5:10 دقيقه بود كه از شهر خارج شديم شوهر عمه زد به جاده خاكي واز راههاي صحرايي رفت چون مي گفت:اين راه نزديكتره.جاده اي كه بيشتر قاچاقچي ها از اون عبور مي كنن بحث در مورد اونا بود داداشي تعريف مي كرد چند ماه قبل كه تو همدان سرباز بود يكبار موقع اومدن صاحب اتوبوس چندتا بسته سيگار تو دستگاه جاسازي كرده بوده كه بين راه دستگاه داغ ميشه وسيگارها همه آتيش مي گيره(آخ جون چه شود)و مثل اينكه دستگاه هوس كرده بوده سيگار بكشه

يك ساعت در جاده خاكي به پيش رفتيم تا اينكه به آسفالته رسيديم اطراف جاده ها بيابوني وبرهوت بود كوههاي اطراف جاده وشهرها وروستاها بعضي روستاها در وسط كوهها قرار داشت خونه هاش به10تا هم نمي رسيد فرزان گفت:ستاره چي ميشد تو اينجا به دنيا اومده بودي؟يكدفعه گفتم:خدانكنه كه خودمم خندم گرفت واقعا اونا چقدر به سختي زندگيشونو مي گذرونند اينطور كه معلوم بود از همه چي محروم بودند.

درختهايي كه در كنار جاده قرارداشت هركدوم دور ازهم روييده بود به نظرم خيلي جالب بود به ماماني گفتم:اگه خوابم برد وقتي رسيديم بندرعباس بيدارم كن من عادت تو ماشين خوابيدن ندارم اما شب قبل نخوابيده بودم روزقبلشم فقط2ساعت من از وقتي رمضون اومده درست وحسابي نخوابيدم اون موقع هم خوابم نبرد از بس گرممون شده بودكنار يك آب انبار بزرگ ايستاديم آب انبار پرپر بود يك سطل آب برداشتيم وبه صورتمون زديم آب زلال بود كه دلم مي خواست بخورم اما روزه بودم اطراف آب انبار آب ريخته بود وقورباغه هاي خيلي كوچيك وقشنگي بازي مي كردندقور قور قورباغهوقتي براي خاله سيما تعريف مي كردم گفت:مي خواستي بندازيشون تو شيشه بياري گفتم:مي خواستم بيارم براي افطار اما شيشه نداشتم يكدفعه ازحرفم پشيمون شدم باخودم گفتم: اگه ناراحت بشه چي؟كه با صداي خنده اش خيالم راحت شد ساعت9 رسيديم خونه عمه دوطبقه است كه در طبقه اول مادربزرگ الناز وخانواده عموش زندگي مي كنند وطبقه دوم عمه يك ساعت بعدش النازگفت:بريم بخوابيم تو اتاق يه بالشت وسط انداختيم و دوتايي سرمونو روش گذاشتيم وحرف مي زديم كه فرنوش(زن داداش الناز)هم اومد اونم يكطرف ديگه بالشت خوابيد الناز گفت:سرمونو زيرپتو كنيم تا هركسي داخل اومد نتونه شناسايي كنهيكدفعه گفت:ميدونين مثل چي شديممثل پنكه واقعا راست مي گفت چون هركدوم يكطرف بالشت خوابيده بوديم مثل پنكه كه سه بال داره الناز مي گفت وما مي خنديديم حتي چيستانشم برامون مي گفت من كه كم كم خوابم برد ونفهميدم چي دارن ميگن دوساعت بعدش با صداي فرنوش بيدار شدم كه مي گفت:ما داريم ميريم بيرون اگه مياي آماده شو با الناز وفرنوش به لوازم التحرير فروشي رفتيم وبه چندتا سوپر ماركت كه شير بخرند اما نداشتند مريم هم اون موقع زنگ زد ظهر بود كه بقيه هم از سركار برگشتند ساعت2بود كه  من و ماماني وبابايي وباباي ناديا وعمه در يك ماشين ومحسن هم ماشين باباشو برداشت با فرزان از كنار دريا عبوركرديم ومن از دور تونستم دريارو ببينم من خيلي دريارو دوست دارم بعد از مدتي به فرودگاه بين المللي بندرعباس رسيديم فرودگاه بزرگ اما خلوت بود اونجا نشستيم تا اينكه نوبت پرواز دبي رسيد داداش وسايلشو تحويل داد باما خداحافظي كرد و وارد سالن انتظار شد پرواز ساعت4:30 عصر بود نيم ساعت ديگه مونده بود محسن بايد مي رفت سركارش تومغازه لوازم يدكي باباش كار مي كرد اينبار سوار ماشين اون شديم چون اون دفعه اين مامانا همين كه غيبشون ميزد مي گفتند كجا رفتند؟ازنوع نگراني هاي مادرانه راه دورتر به خونه رو انتخاب كرده بود كه شهر رو هم بهمون نشون بده به خونه كه رسيديم هركسي افطاري خودشو برمي داشت ومي رفت به طرف محل كارش بعد از افطار عمه ومامان وبابا رفتند خونه خاله بابام،من والناز و فروش هم ساعت8تاكسي گرفتيم رفتيم به «ستاره جنوب»و«نيلي»هردودر كنار هم قرار داشت هواي داخلش برعكس بيرون خنك ودلچسپ بود تا ساعت9مغازه هارو نگاه مي كرديم فقط يك ساعت براي مريم خريدم يادم نمياد هيچوقت به مسافرت رفته باشم و چيزي براي خودم خريده باشم به چندتا مغازه عطرفروشي سرزديم وپرسيدم كه عطر «سينما»دارن كه نداشتند از اونجا هم دوباره تاكسي گرفتيم برگشتيم خونه.

 

غروب چه زيباست

سحر هم با صداي عمه بيدار شدم بعد از خوردن سحري بحث برسرموندن ورفتن ما بود عمه اصرار داشت كه بمونيم ومامان مي گفت:ميريم چون شوهر عمه مي خواست برگرده گفتم:من مي خوابم وقتي تصميم گرفتين خبرم كنيد كه با قول دادن مامان به اينكه بعد از رمضان ميايم اومدني شديم الناز گفت: حتما مثل اوندفعه كه چندسال طول كشيدسال اول راهنمايي هم كه با مامان وبابا اومديم رمضون بود ولي بعد از اون من دوبار ديگه با داداشي ويك بارم ازطرف مدرسه اومدم عمه گفت:خوب ستاره تو بمون گفتم:منم مجبورم تا چند روز ديگه برم كارهاي ثبت نام رو تموم كنم وگرنه حتما مي موندم 4:50 حركت كرديم بين راه رفتيم پمپ بنزين كه در كنار يك ميدون كه دوتا دولفين روبروي هم قرار داشتند واونطرف ميدون دوتا دروازه بزرگ بود كه بالاش نوشته بود منطقه يكم نيروي دريايي بعد از پركردن باك ماشين حركت كرديم شبهاي بندر واقعا زيباست چراغهاي راه آهن همه روشن بود وهوا رو به روشنايي مي رفت موقع رفتن داداشي باهامون بود والان جاش خالی بود رو صندلي دراز كشيدم هردفعه كه مي رفت خوابم ببره ماماني صدام می كرد بلندشو رسيديم پليس راه بار دوم گفتم:چرا صدام مي كني؟الان داشت خوابم مي برد گفت:باشه دفعه ديگه بيدارت نمي كنم هم خواب بودم هم صداهارو مي شنيدم ساعت8:45 دم در خونه بوديم جالب اين بود كه هم موقع رفتن وهم اومدن باباي مريم رو هم ديديم وباهاش صحبت كرديم هيچ جا خونه خود آدم نميشه همين كه رسيديم گرفتم خوابيدم تا عصر وبي خوابي هامو جبران كردم زدم بعد ازافطار به مريم زنگ زدم گفت:همين الان مي خواستم باهات تماس بگيرم گفتم: مگه خبر داري كه اومدمگفت:مگه اومدي؟گفتم:آره ازم خواست باهاش برم مسجد گفتم:امشب نه چون خسته ام فرداشب ميام وشب رفتم خونشون اميد هم با خواهري اومدند قبل از افطار چون خواهري گفته بود براي افطار چيزي آماده نكنيد ميارم اميد گريه مي كرد گفتم:چي شده گريه ميكنه؟گفت:گفته میخوام با بابام برم منم گفتم:بيا بريم خاله گفته يه اسباب بازي قشنگ برات آوردم من قصد داشتم يه چيزي براش بخرم اما فكر نمي كردم به اين زودي بيايم براي همين نتونستم چيزي بخرم من چون هربار جايي مي رفتم يه چيزي براي اميد مياوردم خواهري فكر نمي كرد اين بار دست خالي بيام.

بسه ديگه خسته شدم شماها هم خسته شديد البته اگه دلتون نميخواد نخونيد هيچ اصراري در كار نيست*من برم كه خوابم مياد


شب رادوست دارم چون ديگررهگذري ازكوچه پس كوچه هاي شهرم نمي گذردتا سرگرداني مرا ببيند.چون انتها را نمي بينم.تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم.شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دوراشك هاي يخ زده ام رادرگوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيندشب را دوست دارم:چرا كه اولين بارتورا درشب يافتم ازشب مي ترسم:تورا درشب ازدست دادم.ازشب متنفرم،به اندازه ي تمام عشقهاي دروغين با آفتاب قهرم،چرا شبها به ديدارم نمي آيد                                  
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 6:3  توسط ستاره  | 

زود برمي گردم

مي خواستم كامل براتون بنويسم كه روز دوشنبه كه براي ثبت نام رفتيم چكار كرديم اما زياد وقت ندارم پس خلاصه براتو مي نويسم شايد هم كامل نوشتم اگه وقت داشتم شب قبلش رفتم خونه مريم تا ساعت12شب اونجا بودم روبينا هم سوغاتي يه عطر گل مريم برام آورد به قول خودش هميشه مي خواد كه بوي اون بدم اين اميد خان هم خوابيدن خونه ما به دهنش مزه كرده چون دوبار اومده بود.

صبحش ساعت7:45 ماشيني كه خبر كرده بودم دنبالمون اومد فاطمه قبلا پرسيد به كي گفتي:منم گفتم دفعه قبل هم با همين راننده رفته بوديم چون اصلا عجله نداره وهرجاكه بگي ميره گفت:دوستته؟*واقعا كه چه حرفها اون پسرش از من بزرگتره دوست چيه؟من اگه خواسته بودم دوست پسرداشته باشم الان دوستهاي زيادي داشتم اول رفتيم شهرقديم پويندگان دانش مداركمونو گرفتيم چقدرهم امضا داديم وانگشت زديم هركي از راه مي رسيد مي گفت:كجا وچه رشته اي قبول شدين؟*مدير موسسه رو هم ديديم سال قبل كه اوم سركلاس وبرامون صحبت كرد همين كه دهنشو باز مي كرد دندوناي آخر دهنشم معلوم ميشد و همه بچه ها به زور جلو خنده خودشونو گرفته بودند من كه بار اولم بود كه چنين آدمي رو مي ديدم .بعدش رفتيم شهرجديد و دادگاه فتوكپي برابر با اصل گرفتيم وعكاسي مورد نظرم كه هميشه ميرم سال قبل يه عكس گرفتم هردفعه كه لازم دارم اونو مي برم از روش ظاهر مي كنم چون عكسه خيلي خوشكل دراومده ساعت 10 به طرف شهر مورد نظر حركت كرديم اول به يك شهر ديگه رسيديم و شهر بعدي شهر مورد نظر بود تو ماشين داشت خوابم مي برد چون شب قبلش 1ساعت خوابيده بودم وبعد از سحري نخوابيدم تو ماشين مي ترسيدم چشمامو روهم بذارم چون با حركت ماشين وصداي آهنگي كه پخش ميشد خوابم مي برد لبهام خشك شده بود به شهر مورد نظر كه رسيديم اصلا به دلم ننشست بار اولي بود كه اونجارو مي ديدم دانشگاه بيرون از شهر قرار داشت وقتي وارد ساختمان چند طبقه دانشگاه شديم مملو از جمعيت بود همه براي ثبت نام اومده بودند اول فرمها رو پر كرديم وهركدوم به جايگاه مخصوص رشته هاي خودمون رفتيم خلاصه تا ساعت 12:30 اونجا بوديم اما بازم يه بار ديگه بايد بريم اونروز اينقدر خسته بودم ظهرهم كه اين اميد نميذاشت بخوابم مي خواست باهاش بازي كنم اما من حوصله نداشتم يه 2ساعتي خوابيدم شبش مريم تلفن كرد گفت:مي خوام بيام الانم خيلي عجله دارم چون داداشي قراره از راه بندرعباس عصر سه شنبه بره دبي ما هم قراره بريم خونه عمه جون براي همين بعد از نماز صبح حركت مي كنيم منتظر من باشين اگه خدا بخواد زود بر مي گردم خداحافظ.كم كم بايد روبينا رو بفرستم گدايي چون خرجم داره ميره بالا

اكنون زمانه اي است كه مادريك روزچندبارعاشق مي شويم اكنون زمانه اي است كه عشق رافقط درويترين مغازه هاي كتاب فروشي ميتوان ديداكنون زمانه اي است كه عشق رابه بهاميتوان خريدزمانه اي كه مادرآن هستيم يادمانه تكرارهادروغ ها بيوفايي ها وشكستن هاست        
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 4:8  توسط ستاره  | 

فراموش نكن

بالاخره ماه مبارك رمضان هم رسيد با اينكه معلوم نيست امروز ماه رمضان باشه اما گفتن روزه بگيريد خوب ما هم بچه حرف گوش كني هستيم

پارسال ماه رمضون چقدر خوب بود مخصوصا سحرهاش بعد از خوردن سحري ميومديم نت تا صبح به نظرم ميرسه امسال با پارسال خيلي متفاوته ديگه اون حال وهوا نيست نميدونم چرا.

ديروز روز اول مهر بود هرسال تو مدرسه وبين دوستان بوديم اما امسال ديگه از اون روزا خبري نيست اون روزهاي شاد واذيتها وشيطنتها و شوخي هاي سركلاس باز هم صداي سرويس مدارس يادش بخير من هميشه يك ساعت قبل از اومدن سرويس بيدار مي شدم امابازم آخرين لحظه به سرويس مي رسيدم چون بي خيال مي نشستم نه صبحونه مي خوردم ونه آماده مي شدمبعضي مواقع هم رانندمون چون هرورز مي ديد آخرين لحظه ميرم  روز بعدش زودتر ميومد وجا مي موندم ومنم منتظر نمي موندم تا با سرويس بعدي برم ومتلك بارم كنه وپياده مي رفتم و دمشو قيچي مي كردمهر چند اون همه راه حال خودمم گرفته مي شد بعضي مواقع هم تاكسي مي گرفتم مثل اينكه امسال مدرسمون شده راهنمايي ودبيرستان يه جاي ديگه است اما اونجا خودش يه چيز ديگه بود.دارم ميرم به مدرسه

ديروز صبح مريم هم زنگ زد باهم صحبت كرديم ازم خواست كه برم به ديدنش بهش ميگم تو بيا ميگه:تو ازمسافرت اومدي واجبه من به ديدنت بيام يعني برعكسش كه خودش از مسافرت اومده ومن بايد به ديدنش برم2بعداز ظهر بود كه مريم بي خبر اومد سوغاتي هم يه خودكار قشنگ برام آورده بود وقتي بازش كردم نيشش بيرون بود اما من ار فضوليم دستمو گذاشتم رو دكمه اش كه نيشش رو امتحان كنم كه يكدفعه يه چيزي مثل برق از انگشتهام گذشت وحشتزده به خودكار نگاه كردممريم هم بهم خنديد بله كار خانومه كه خواسته با هديه اش واقعا منو زهره ترك كنه ويه بسته ستاره وماه هاي شب تاب كه خودش همشو به ديوار اتاقم زد حتي به لوستر هم آويزون كرد رو ديوار با چسبوندن ستاره ها love نوشته بود حالا وقتي به ديوار اتاقم نگاه مي كنم هرجاش نشوني از مريم داره ستاره ها گل روي ميز ولاي قرآن شعرهايي كه روي ديوار نوشته وبا امضاي مخصوصش امضا كرده به قول خودش با يه تير دو نشون زده امضاهايي كه حالا ماههاست ديگه برام نميكنه ازم قول گرفت كه رفتن شب به خونشون  سرجاش باشه منم گفتم:ببينم چي ميشه مي خواستم برم اما يكدفعه خواهري زنگ زد وگفت: برم خونشون باهام كار داره وبرنامه هامو بهم زد.

شب وقتي كه مي خواستم از خونه خواهري بيام خونه اميد به گردنم آويزون شد ومجبور شدم با خودم بيارمش ازخونشون تا خونمون دويديمخونه هم اينقدر اذيت كرديم ازخنده هاش خيلي خوشم مياد براي همين همش قلقلكش ميدم سرمو ميذاشتم رو كمرش ومي گفتم:بالشته اونم پادار چون حركت ميكنه تا ساعت2:30نيمه شب بيدار بود بعد هم ازم خواست كه پيشش بخوابم دستمو رو كمرش بذارم برام حرف زده تا وقتي به خواب رفت مدتها نمي تونستم از جام جم بخورم چون با هر حركتي بيدار ميشد كم كم دارم تو بچه داري هم ماهر ميشم.چقدر نازه

الان خيلي خوابم مياد فقط بخاطر نماز صبح تا الان بيدارم نمازمو كه خوندم مي گيرم مي خوابم راستي دوشنبه هم ثبت نامه و من با بچه ها ميخوايم بريم دانشگاه موردنظر همه سركلاساشون هستند ما هنوز ثبت نام نكرديم خنده داره

تواينجانيستي تنهاي تنهاباسكوتي سخت درگيرم ومي دانم اگرديگرنيايي درسكوتي سرد وغمبار وپر از ترديد مي ميرم اميد بازگشت تومنو زنده نگه مي دارد


فراموش نكن فراموش شوندگان،فراموش كنندگان راهرگزفراموش نمي كنند
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 4:26  توسط ستاره  | 

برگرد عزیزم که مرا همنفسی نیست

سلام چطورين؟خوش ميگذره؟ به مريم جون كه حتما خيلي خوش مي گذره اما من اينجا تنهايي حوصلم سر رفته عيبي نداره مريمي تو خوش باشي منم خوشم.

مريم بعداز ظهر چهارشنبه زنگ زد گفت:ميخوان برن بندرعباس از منم خواست باهاش برم گفت:سميرا نمياد وجا داريم دلم مي خواست برم اجازه هم راحت مي تونستم بگيرم اما ديگه روزها ماماني تنها ميشه هرچند تا ده روز ديگه بايد برم شب زنگ زدم ببينم رسيدن با سميرا صحبت كردم گفت:زنگ زدن گفتن ماشين خراب شده تو تعميرگاه هستيم وگفت:هروقت زنگ زدن خودش تماس ميگيره ساعت10 دوباره تماس گرفتم مثل اينكه منتظر تلفن بود چون با عجله برداشت گفت:هنوز هم تماس نگرفتن موبايل هم فراموش كرده بودند بردارند اگه موبايلم دست شوهر خواهري نبود چون موبايل خودش دست دوستش بود رفته بود مسافرت حتما بهشون مي دادم داشتم ديوونه مي شدم تا بندرعباس فقط 4ساعت راهه اما ساعتها مي گذشت واونا هنوز نرسيده بودندچون با خونه خالشون هم كه تماس گرفته بودند گفت:نيومدند مثل ديوونه ها اينطرف اونطرف مي رفتم وخيالبافي مي كردمتا اينكه يك ساعت بعدش سميرا زنگ زد و گفت:تماس گرفتن گفتن ماشين خراب شده دارند برمي گردند خيالم راحت شدتا اينكه صبح روبينا تماس گرفت وگفت:كه دوباره مي خوان برن الانم دلم خيلي براش تنگ شدهتقديم به مريم چندبار زنگ زدم خونشون شماره خونه خالشو بگيرم جواب نميدن  تا وقتي كه اين شهر بود خيالم راحت بود كه نزديكمه اما از وقتي رفته يه جوري شدم كاش الان اينجا بود امشب ماماني وبابايي هم رفتن خونه خاله ودايي ايناها با يك تير دونشون يك شبه به ديدار همه ميرن وچون راه دوره شب هم نميان به من گفتند باهاشون برم گفتم:اگه شب برمي گشتيد ميومدم اما حالا كه مي خوايد بمونيد نميام. حالا كه مريم گذاشته رفته ايناهم رفتند هيچ چيزي هم سرگرمم نمي كنه مريم كاش اينجا بودي باهم مي نشستيم  خيلي دلم برات تنگ شده خدا كنه هرچه زودتر اول مهر بياد وتوهم مجبور بشي بياي

اينجا به احسان هم 30شهريور تولدشو تبريك ميگم كسي كه از اول وبلاك باهامون همراه بود و با تشويقهاش مصمم ترم كرد كسي كه مثل يك برادر هميشه آماده شنيدن حرفهام وكمك كردند به منه احسان تولد مبارك انشالله تولد 120سالگيت البته فكر نكنم اون زمان ديگه من باشم كه بهت تبريك بگمتولدت مبارك

وقتي خسته و از تلاش بي ثمر خود افسرده مي شوي..................
                                                           
فقط خدا مي داند چگونه خستگي ات را در كند
وقتي دلت پُر ازغصه است و گريه مي كني ....................
                                                           
فقط خدا ارزش اشكهايت را مي داند
زماني مه هيچ كس تورادرك نمي كند...........................
                                                           
فقط خدا تورا مي فهمد    و
زماني كه همه چيز رو به راه است و خوب پيش مي روي ،اين احساس خوشايند را كه تو آدم موفقي هستي.....
                                                           
فقط خدا به تو مي بخشد.............   

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 23:33  توسط ستاره  | 

مريم جون مرسي از دعوتت

دوشنبه صبح دوباره با اذيتهاي اميدخان از خواب بيدار شدم مثل اينكه گفته بود ميخوام برم خونه بابابزرگ مادرشم براي اينكه بهتر بتونه با كارهاش برسه اونو آورده بود وبراي ظهر هم دعوتمون كرده بود خونمون فقط يك كوچه باهم فاصله داره براي همين رفت وآمد راحته نجوا با مامانش اومدند با موهاي كوچيكش كه از دوطرف بسته بود مثل گوشهاي خرگوش ومژه هاي بلند برگشته مثل عروسك شده بود ماشالله تا اين خاله اش سوگند نگه چشمش زديهمونطور كه نجوا روي پاهاي مامانش نشسته بود منم كنارشون نشستم وبوسيدمش كه اميد خودشو وسط ما انداخت ومن براي اذيت كردنش دوباره كارمو تكرار مي كردم كه اميد خودشو تو بغلم انداخت از دست اين اميد خان حسود مثل خود نجوا كه در برابر آرمان پسر خاله اش حسودي ميكنه.

ازدست اين مادربزرگ اميد(مادرپدرش)نميدونم چي شد كه گير داده به من كه تو نامزد داري هرچي هم بهش ميگم باورش نميشه زن داداش بهش ميگه:ميخواد درس بخونه گفت:خوب هم ازدواج ميكنه هم درس ميخونه گفتم:اونجوري ديگه اجازه نميده درس بخونموآدم راحت نميتونه به درساش برسه زن داداش هم گفت:هنوز آمادگيشو نداره باز گفت:خوب نامزد كه داره حالا چرا گير داده به ازدواج من نميدونم حتما به نظرش دارم پيرميشمآخه من كه هنوز بچه اممجنون كو؟گير داده به زن داداش ميگه خواهر منه به خواهري ميگه زن داداشته نشستم براش از خاطرات گذشته گفتم كه اينكارو مي كرديم واونكارو مي كرديم يادته همشو تاييد مي كرد وخودش يه چيزايي بهش اضافه مي كرد ميگن خانوما سنشون رو كم مي كنن اما نه ديگه تا اين حد من به جاي نوه اش هستم آلزايمر گفتن نه ديگه اينكه سن وسال رو تشخيص ندادن بيشتر مواقع يادش نيست چندتا بچه داره اگه اينجوريه من كه دلم نميخواد پير بشم تو سن جووني بميرم بهتره كمتر گناه مي كنم هم كمتر زجر مي كشم.

موقعي كه نجوا مي خواستند برن اميد يك ساعت بهشون گير داده بود كه نبايد برند تا وقتي به هزار بهانه راضيش كردند و بعدش نوبت ما رسيد درو قفل كرده بود اما ما موفق شديم فرار كنيم هرچند تو كوچه صداي گريه اش رو شنيديم

فرداش ساعت19:20 نشسته بودم وبابرنامه فتوشاپ كار مي كردم كه زنگ تلفن بلند شد مريم بود گفت:يه چيزي بگم نه نميگي؟گفتم:تو امروز قصد كردي منو زهره ترك كني گفت:بازم ترسيدي گفتم:آره عصر هم زنگ زد يه متر بالا رفتم گفت:تو فكر بودي؟گفتم:نه اصلاً گفت:مي خوان برن پارك منم باهاشون برم اوندفعه گفته بودم دفعه بعد ميام گفتم:به ماماني بگم ببيم چي ميگه مي دونستم كه مخالفتي نمي كنه اما كار از محكم كاري عيب نميكنه تا 10 دقيقه بعدشم هنوز قلبم تند تند ميزد نميدونم چم شده بود مثل اينكه منتظر يه اتفاق بودم.

رفتم در خونشون با ماشين شوهر خواهرش،خواهربزرگترش وبچه هاش سميرا وروبينا،ومن ومريم اونم سوار پژو ولي جا به اندازه كافي بود روبينا بين من ومريم نشسته بود از سروصدامون ماشينو روسرمون گذاشته بوديم به روبينا گفتم:اين همه حرف نزن بعد كه همه جا ساكت شد گفت:ديدي اگه من حرف نزنم هيچكس حرف نميزنه گفتم:آره پس بناليه كم تو شهر گشتيم وتنقلات خريدند وبه طرف پارك حركت كرديم اول يه جايي براي نشستن پيدا كرديم وبا مريم و روبينا وبچه هاي خواهرش سوار اژدها شديم قسمت بالاش نشسته بوديم و همين كه بالا ميرفت مثل اينكه تو سرم يه چيزي حركت مي كرد اون آقايي كه پشت دستگاه نشسته بود با موبايلش يه آهنگ داشت گوش مي داد به مريم گفتم:حيف شد امروز موبايلم رو نياوردم بعد ازاون رفتيم چرخ وفلك ازاون بالا شهر با چراغهاي روشن خيلي زيبا به نظر ميومد به مريم گفتم:يادته يكبار اردو از طرف مدرسه اومده بوديم بچه ها كه سوار شدند زير صندلي يه مار خوابيده بود گفت:آره چندتايي دختر سوار بودند كه با رقص وآهنگ خوندنشون اونجا رو سرشون گذاشته بودند ما هم سوت ميزديم وپاهامونو مي كوبيديم كه گفتيم الانه كه تهش بيفتهسه تا پسر جلو كابين جلو ما بودند كه هردفعه دست تكون مي دادند اما ما اصلا بهشون اعتنايي نمي كرديم به نظر سني نداشتند همسن ما يا شايدم كوچكتر ما جزء نفرات اول بوديم كه سوار شديم آخرهم پياده شديم قبل از ما اون پسرا پياده شدند وقتي ديدند هنوز سواريم دوباره سوار شدند ما هم دور بعدي گفتيم پياده ميشيم واونا اون بالا موندن خيلي حال كرديم اون موقع كه سوار بوديم مي گفتند:بالا رو بپا صداش يه جوري بود وروبينا مثل خودش مي گفت:ما كه پايين اومديم اونا بالا بودند براشون دست تكون داديم وروبينا گفت:پايينو بپابچه هاش اينجورين واي به بزرگتراش از بالاي سرسره بزرگ كه مي خواستيم بيايم پايين بهشون گفتم:نگاه كنين دوباره سروكلشون پيدا شد بعدازاون هم رفتيم كنار بقيه يه كم نشستيم با مريم بلند شديم بريم اونطرف پارك يه كم قدم بزنمي به قول مريم خيلي وقته كه قدم نزديم هوس كردم سوار سرسره بشم داشتم ميرفتم بالا كه سروكله دوتاپسر پيدا شد وگفتند مواظب باش نيفتي مي خواستم جوابشونو بدم با خودم گفتم:ارزششو ندارن سريع اومدم پايين وراه افتاديم چون اون قسمت خلوت بود روتاب نشسته بودم كه دوباره دونفر ديگه چندتا متلك گفتند اگه اين پسرا نميومدند بيشتر  خوش مي گذشت وقتي كه وسايلمونو جمع كرديم پاكت آبميوه هارو تركونديمما كه هيچ جا دست ازشيطنت برنمي داريم تو ماشين اول ساكت بوديم به روبينا گفتم:چيه انرژيت تموم شد گفت:آره اما بعدش دوباره انرژيها برگشت سرجاش مريم هم سرشو گذاشته بود روشونه هام وهر از گاهي دستشو كه پشت من گذاشته بود ميزد پس كله روبينا كه دارم از رويا بيرونش مي كشم روبينا هم يكدفعه به قول خودش داشت با مهموناش سلام وعليك مي كرد ودفعه بعد با اينكار چايي رو روشون خالي كردواقعا كه روياهاشم مثل خودشهتو ماشین که نشسته بودم به یاد زمانیکه به دبی رفته بودم افتادم خونه خاله مامانم بودیم هر روز عصر دختر خاله ام دنبال من وخواهرش میومد ومیرفتیم بیرون چندبارهم با یکی دیگه از دخترخالم وبرادرش اصلا فارسی بلد نیستند اما زبان اچومی بلدند با اینکه فارسی نمی دونستند همیشه نوار امید رو میذاشتند آهنگ دوستت دارمچقدر نوشتها هام زياد شد اين دفعه ديگه واقعا خسته شديد پس خسته نباشيد مريم جون بخاطر دعوتتم مرسي واقعا خوش گذشت هيچوقت امشب رو فراموش نمي كنمعكس كودكي مريم

وقتي زيباييها را مي بينم و مي خواهم آنها را بنگرم يكباره ناپديد مي شوند پس از حسم مي نويسم تا يادگار دوران سبزمان بشوند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 1:58  توسط ستاره  | 

به نبودنت عادت نخواهم كرد

شنبه شب اميد هم همراه ماماني اومده بود اينجا اونم ديروقت ميگفت:ميخوام شب خونتون بخوابم هركاريش هم كردند كه راضي بشه بره نرفت مي گفت:خونمون خوب نيست نميرم منم كه راضي بودم بمونهكتاب مي خوندم اونم اصرار مي كرد كه من باهاش بازي كنم ومن قبول نمي كردم تا اينكه طوري روي كتابم خم شد كه من هيچ ديدي نداشتم براي همين باهاش بازي كردم يه كم هم عروسك بازي كرد خونشون اين همه اسباب بازي داره دست نمي گيره نميدونم چي شده بود كه اينجا بازي مي كرد پتوي منم كه صاحب شد و ازم برداشتخيلي خوش گذشت برقهارو خاموش كردم كتابمو برداشتم برم اتاقم كه يكدفعه گفت:خاله كجا؟توهم بيا اينجا بخواب منم مجبور شدم بخوابم تا وقتي خوابش ببره اما خودم خوابم نمي برد بابايي كه وقتي زن داداش فرهان خونه هست شبها ميره اونجا چون تنهاست ومن و ماماني هم يكجا مي خوابيم بعد ازاينكه اميد خوابش برد بلند شدم رفتم اتاقم بعدازظهر هم نخوابيده بودم اما خوابم نمي برد تا ساعت4 كتاب مي خوندم بعد هم رفتم كنار اميد خوابيدم اما خوابم نمي برد يكدفعه خاطره يك سال قبل در همين شب به ذهنم رسيد چه شبي بود جمعه شبي كه هيچوقت دلم نميخواد تكرار بشه همون شبي كه بابايي تا صبح مثل ديوونه ها اينطرف واونطرف مي رفت ومنم هروقت بهش مي گفتم چيزي لازم نداري مي گفت:نه تا اينكه نزديكيهاي صبح خوابم برد ووقتي بيدار شدم بابايي نبود تا اينكه فهميدم رفته بوده سرخاك در اون روز جمعه لعنتي25شهريور تنها عمو و بهترين عموي دنيا رو ازدست دادمباور نخواهم كرد

به هرترتيبي بود خوابم برد صبح نزديكيهاي ساعت10 بود كه ديدم يه چيزي روسينه ام سنگيني مي كنه وقتي نگاه كردم اميد بود كه دستاشو زير چونش زده بود ونگام مي كرد وبا پلكهامو از هم باز مي كردمن اگه 6صبح بخوابم هم بيشتر از ساعت10 نميخوابم اميد اينقدر حرف ميزد كه مغزمونو خورده بود براي هر كاري يه دليلي ميخواد زن داداش فرهان هم با نجوا اومدند چون ماماني شب قبل دعوتش كرده بود آخرش ازدست اين اميد گفتم:من تو اين 18سال سنم بااينكه دخترم هنوز اندازه اميد حرف نزدمچون اصولا دختر كم حرفي هستم.

اين اميد نميدونم چش شده بود كه همش ايراد مي گرفت وگريه مي كرد مخصوصا وقتي نجوا به وسايلش دست ميزد.

شبش عمه جون با شيداوسوگند وعبدالله وخواهري اومدند يه دور با فرزان وسوگند وعبدالله ورق بازي كرديم در اون موقع مريم هم زنگ زد زن داداش با شيدا هم سربه سر من وسوگند ميذاشتند ما دوتا هم كه هيچوقت كم نمياريم سوگند هم اون روز با دوستش ثبت نام كرده بودند اما به ما گفته بودند اول مهر تماس بگيريد چون هنوز اسامي براي ما نيومده وازاينجور حرفها تا اون روز اگه عمري باقي بود ميريم فرزان دل پري ازدست من داره اما نميتونه مانع من بشه براي همين ميگه كاشكي قبول نشده بوديمن دارم كيف مي كنم كه حال بعضيا گرفته شدهشب هرچي به اميد اصرار كردم بمونه گفت:نجوا ميخواد بره منم نمي مونم مثل اينكه به اون وصل شده كاشكي رفتار خوبي باهاش داشت من ديگه برم داره خوابم مياد اگه كم حرف ميزنم اما در نوشتن واقعا حرافم البته بعضي موقها هم خيلي حرف ميزنما

                                     دل من مي سوزد كه قناريها را پر بستند

                                          كه پرپاك پرستوها را بشكستند

                                              وكبوترها را...آه كبوترها! 

                        وچه اميد عظيمي به عبث انجاميد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 2:42  توسط ستاره  | 

مسافر

پنجشنبه ظهر همين كه غذا خورديم با ماماني گفتم:دوباره مثل ديشب حالم داره به هم ميخوره يه لحظه ترسيد وگفت:چته؟ گفتم:هيچي سرگيجه وحالم به هم ميخوره گفت:مگه مرض داري؟گفتم:حتما اگه مرض نداشتم كه اينجوري نميشدمبعدش ساعت2 بود كه مريم تلفن كرد وگفت:كه برم خونشون تا عصر باهم بريم كتابخونه گفتم:باشه تا يك ساعت ديگه ميام اما وقتي به ماماني گفتم گفت:امروز چه وقت كتابخونه رفتنه عصر زن داداشت مي خواد بياد گفتم:خوب ميرم تا غروب برمي گردم گفت:خوب يه روز ديگه برو مگه تو نري ديگه كتابخونه رو باز نميكنن گفتم:من كه ميگم زود ميام جوابمو نداد بعد از مدتي گفتم:من ميخوابم اگه مريم زنگ زد بگو خوابه صدام نكنين(با خودم مي گفتم:خوب چي بهش بگم بهتره بخوابم) ماماني داشت به بابا مي گفت:اين دختر نميشه باهاش حرف زد همين قدر كه بهش گفتم:نرو كتابخون حالا قهر كرده جواب دادم من كي قهر كردم؟تو گفتي نرو منم گفتم:باشه نميرم اگه برم كه ميگي حرفمو گوش نكرده اگه بگم چشم نميرم هم ميگي چرا اينجوري ميگي؟آخه من با كدوم ساز تو برقصم؟معلوم بود كه ماماني ازحرفش پشيمون شده وبراي اينكه من برم اين حرفهارو ميزد چون تا آخرين لحظه هم مي گفت:خوب برو ديگه گفتم:نه يه روز ديگه ميرم وقتي اين حرف رو زدم يه كم خيالش راحت شد آخه تو كه طاقت ديدن ناراحتي منو نداري چرا ميگي و زود پشيمون ميشي منم مقصرم چون دوباره عادت بد گذشتم برگشته وزود ناراحت ميشم اما خوبيش اينه كه به روي خودم نميارم شايد بخاطر اين سه ماه بيكاريه كه تو خونه نشسته بودم تا جايي كه عصر وقتي تلفن اتاقم زنگ زد و اشتباهي تماس گرفته بودند از پريز كشيدم مثل اينكه آدم كور داره شماره مي گيره روزي نيست كه تماس نگيرن بگن خونه فلانيه؟همشم يكجارو ميخوان شكر خدا تا چند وقت ديگه تلفنمو عوض مي كنم وازدست اين مزاحمها كه بلد نيستند شماره بگيرند راحت ميشم

ساعت 9شب مي خواستم زنگ بزنم به مريم همون موقع بود كه فهميدم تلفن وصل نيست روبينا برداشت وگفت:كه مريم رفته بيرون مثل هميشه به سروكله هم زديم بعد ازاينكه قطع كرديم دوباره تماش گرفتم خودش برداشت هرچي الو مي گفت:جوابو نميدادم تا اينكه يكدفعه زدم زيرخنده از صداي خنده ام فهميد كه منم اون موقع بود كه هرچي از دهنش در اومد بهم گفت:مثل كوفت،درد،مرض وچيزهاي ديگه كه من تا حالا نشنيده بودممنم ازخنده نزديك بود از روي صندلي بيفتم پايين اونم ازخندم بيشتر عصباني ميشدگفت:بيا اينجا دمار از روزگارت در ميارم گفتم: باشه ميام ببينم چيكار ميكني؟ گفت: اگه يه بار ديگه تماس بگيري اذيت كني حسابتو ميرسم بعد ازاون دوبار ديگه تماس گرفتم هردوبار پسر خاله اش برداشت منم قطع كردم بعد ازاينكه مريم اومد باهام تماس گرفت چندبار ازم خواست كه برم پيشش قبول نكردم گفت:براي بار آخر ميگم مياي يا نه؟گفتم:براي بار سومه؟گفت:آره گفتم:نه شما وكيل نيستيدوبهش گفتم كه نميام بعد ازقطع تلفن 5دقيقه اي آماده شدم ورفتم خواهر بزرگترش درو به روم باز كرد وگفت:وقت وبي وقت هم نميدوني مزاحم ميشي؟گفتم:نه گفت:زور اون دراز بي عقل از تو بيشتره چون آخرش تو رو به اينجا مي كشونه تو كه كوتاه عقل داري هم زورت به اون نميرسه گفتم:آره تقصير قد بلندشه پشت در اتاقش رفتيم به خواهرش گفتم:نگو من اومدم صداش زد وگفت:ستاره تلفن كرده باهات كار داره باورش نميشد چون مي گفت:دروغ نگو من الان باهاش صحبت كردم خواهرش كه رفت من وارد شدم از ديدنم تعجب كردتا دم رخونه هم باهام بود مثل قدیما دستمو به بازوش گرفتم گفت:اونجا هرکسی قدش بلند بود دستشو نگیری خیال کنی منم گفتم:نترس اگه بگیرم هم دست دخترها رو نه پسراقصه ما به سر رسيد كلاغه بدبخت بيچاره به خونه اش نرسيد

انتظار

گداي عشقم و سلطان حسن شاه من است
به حسن نيّت عشقم خدا گواه من است
خيال روي تو در هر کجا که خيمه زند
ز بي قراري ام آنجا قرارگاه من است
به محفلي که تويي صد هزار تير نگاه
روانه گشته ولي کارگه نگاه من است
در اشتباه گذشت عمر من يقين دارم
که آنچه به ز يقين است اشتباه من است
اگر چه بيشتر از هر کسي گنهکارم
وليک عفو تو بالاتر از گناه من است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 3:7  توسط ستاره  | 

حوصله ام سر رفته

سلام اگه ميخواين حال منو بدونين خودمم نميدونم خوبم يا نه خيلي وقت بود كه اين حالت سرگردوني به سراغم نيومده بود اما نميدونم چرا بازاينجوري شدم دوباره احساس خستگي مي كنم بيهودگي، دلتنگي،دلشوره دلم اشوبه دلتنگ كي نميدونم دلم ميخواد گريه كنم اما نميدونم چرا حتي از اشك ريختن هم فراري شدم ميدونم كه اين احساس چند ساعت يا دقيقه طول نميكشه اصلا چرا به سراغم مياد ولش كنيد دلم براي گره كردن تنگ است كجاست مادر كجاست گهواره من

چند لحظه قبل به مريم زنگ زدم اول با روبينا صحبت كردم وبعد هم مريم اما مگه اين روبينا ميذاره كه كسي حرف ميزنه از بس چرت وپرت ميگه مي خواستند عيادت زن داييشون منم حوصلم سر رفته هيچكس خونه نيست اول خواستم به چندتا ازبچه ها زنگ بزنم صحبت كنم مي بينم كه حوصله شو ندارم الانم ميرم با كتاب يا تلويزيون خودمو سرگرم كنم نمي دونم چرا شب اينقدر طولاني شدهخوب من ديگه دست از حرافي بردارم وبرم خداحافظ


آن هنگام که حرف دل نگوفته ام را در تاریکی شب به آسمان گفتم . آسمان ماه را پنهان نمود ابری شد و در تاریکی مطلق گریست......

ببينين چقدر دلتنگه دلتون براش نميسوزه؟

در دل من چيزي است، مثل يك بيشه ي نور ، مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم ، كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر كوه.
دور ها آوايي است ، كه مرا مي خواند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 21:30  توسط ستاره  | 

مرغ عشق

دوشنبه شب بود كه همراه ماماني رفتيم خونه عمه جون سوگند اينا هم هي حالش ازمنم بهتر بودنجواخوشكله بامامانشم اونجا بودند مثل اينكه فرداش شوهر عمه مي خواست بره مسافرت بچه ها دنبال هم به صف مي رفتند دوتا عمه كوچولوها،الهام،شيلا وعبدالله پسرعمه ازشون پرسيدند كجا ميرين؟ گفت:زنگ ورزشه داشتند بازي معلمي مي كردند هنوز مدرسه باز نشده خودشونو آماده مي كردندعبدالله از همشون بزرگتر بود براي همين معلمشون شده بود دختر ديگه عمه هم اومد باشوهر وپسرش آرمان يه دوماهي ازنجوا كوچيكتره بار اولي كه ديدمش اونشب بود كه عمه مهموني داده بود واينم بار دوم به قول مامانش همه ميگن باراولمه كه مي بينمش چون اونا تو يكي ازشهرهاي اطراف هستند. آرمان بیشتر شبیه به مامانشه تا باباش.

اين مريم هم خيلي بي وفا شده ديگه يه سراغي هم ازمون نمي گيره عصري يه زنگ بهش زدم گفتم: چيه زنده اي؟ گفت:آره انتظار داري مرده باشم گفتم:آره خوشحال ميشمواينجوري به سروكله هم مي زديم گفتم:من ديگه ميرم در ميزنن گفت:نه نرو گفتم:ميگم كه در ميزنن هركي هست بعدا مياد ميگه چرا درو باز نكردين؟ گفت:باشه برو خيلي باهم صحبت كرده بوديم اما نميدونم اين مريم چرا سير نميشه تازه چونش گرم شده بوداميد خان پشت دربود ازدست اين اميد عموش اونو آورد تحويل من داد ورفت وبدبختي من شروع شد چون گريه اش بلند شد كه منم ميخوام با عموم برم چون لباساشو كثيف كرده بود عموش آورده بودش اينجا كه عوض كنيم چون خونشون كسي درو باز نكرده بوده به هيچ صراطي مستقيم نيست هرچي هم بهش ميگم بهت بدم ميگه نميخوام آخرش بغلش كردم وازپله ها رفتم بالا تا به پشت بوم رسيديم بازم قصد داشت برگرده اما وقتي پرنده هاي رو پشت بوم همسايه رو نشونش دادم ساكت شد گريه ميكنه وبعد خودش ميگه چقدر گريه كنم خسته شدممثل اينكه مجبورش كردند من كه هميشه ميگم اين شيوه اميد كه به هرچي ميخواد برسه همسايمون دوتا قفس بزرگ روپشت بومشون هست يكي مرغ وخروس داره يكي هم پرازمرغ عشقه همه رنگي هست يكدفعه صداي پرنده ها بلند شد ونوكهاشونو به هم ميزدند البته مرغ عشق صداش مثل قناري قشنگ نيست اما واقعا عاشقه چون بعد از اينكه از جفتش جداش ميكنن ميميره وعشقش قابل ستايشهاولين باري كه اونارو ديدم اميد نشونم داد من نميدونستم همسايمون چنين پرنده هايي داره.

شب خواهري با مادرشوهرش هم اومدند نشسته بودند كه بابايي وارد شد از جاي خودش بلند شد و گفت:بزرگتره واحترامش واجب بايد جلو پاش بلند شدكجا باباي من بزرگتره بابام جاي پسرتوئه بابايي صدام زد وگفت:عطرمنو كجا گذاشتي؟ منم رفتم و تا مي تونستم عطر رو لباسش پاشیدم گفت:دختر خدا لعنتت كنه اين كارها چيه ميكني؟ البته با خنده ميگفت هيچوقت دلش نمياد به اين دختر خوب و نازنينش وفرشته روی زمینش چيزي بگه(چقدر هم خودمو تحويل مي گيرم)پشت سربابايي بيرون اومدم كه يكدفعه مادربزرگ اميد گفت: اين دخترته يا پسر؟گفتم:اي خدا منم با اين لباس پوشيدنم گرفتار شدم

الانم كه حوصلم سررفته دلم ميخواد زنگ بزنم به مريم اما ديروقته شايد خواب باشه گل داوودي هم كه برام آورده هنوز پژمرده نشده اما كم كم گلبرگهاش داره خشك ميشه وتغيير رنگ ميده اگه خشك هم بشه جاش تو اتاقمه تازه يا خشكش مهم نيست.حرفي ندارم

كاش ميشد فاصله ها را با پاكن پاك كرد ، كاش ميشد روي نقشه ي جغرافي به ديدار همديگر آمد... كاش ميشد روي ديوارها رنگ لبخند زد و با درختها از مهرباني گفتگو كرد ....كاش ميشد همه را دوست داشت.... كاش ميشد كاش هاي ما فقط كاش نبود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 0:37  توسط ستاره  | 

آخیش خیالم راحت شد

ديشب نصف شبي به سرم زد برم سايت سنجش رو نگاه كنم هرچند شيدا مي گفت:ساعت 8نتايج مياد ديدم اومده مشخصات دادم وبسم الله گفتم وجستجو زدم وقتي كه ديدم قبول شدم كد رشته رو نگاه كردم وايييييييي چي ديدم همون رشته اي كه هميشه بهترين نمرات رو ازش مي گرفتم زبان و ادبيات فارسي مهشيد هم مثل من وفاطمه روان شناسي همه رشته اولمون نزديكترين شهر به شهر خودم كه دانشگاه پيام نور داره چون اينجا پيام نور نداره نوشين علوم تربيتي تو يكي از شهرهاي هرمزگان قبول شده بود به قول خودش حتما قسمت نبوده با ما بياد ما مي رفتيم همون دانشگاهي كه 3سال قبل شيدا فارغ التحصيل شد به قول شيدا كه مي گفت:كتابها كه تغيير نكرده بيا مال منو ببر آخه اونم ادبيات خونده فاطمه مي گفت:كاش منم ادبيات قبول شده بودم بهش گفتم:ديوونه شدي خودت كه ميدوني ميونه اي با ادبيات نداري وسركلاس دادت هوا بود نزديكهاي ظهر سوگند زنگ زد وسوال كرد كه قبول شدم يا نه منم براي اينكه باهاش شوخي كنم گفتم:ول شدم سوگند:خاك تو سرت كسي كه مرده ميگن ول شده يا....گفتم:خوب باشه گفت:اشكال نداره دفعه ديگه وبعد بهش گفتم قبول شدم وقتي شيدا ازاون طرف پرسيد اول سوگند گفت:نه ولي بعد بهش گفت صحبت كرديم كه يه صداهايي به گوشم رسيد وبعد هم لرزش صندلي وهمون موقع فهميدم زلزله است نشسته بودم لرزشها تموم هم نميشد يكدفعه آنچنان ازجام بلند شدم كه تلفن قطع شدواينطو ركه فهميديم چهار ريشتر وخورده اي بوده بعدشم مريم زنگ زد هي مي پرسيد چه خبر منم مي گفتم:سلامتي مي گفت:بعدش منم گفتم: هيچي مريم:چي شد؟ستاره:چي چي شد؟مريم:نتيجه كنكور ستاره:قبول نشدممريم:راستشو بگو ستاره:باور كن قبول نشدم البته كم كم خندم مي گرفت وقتي ديدم ساكت شد گفتم:دروغ ميگم قبول شدم علتشو پرسيد گفتم:مي خواستم باهات شوخي كنم كه يكدفعه گوشي رو گذاشت خودم تماس گرفتم بعد چندتا زنگ گوشي رو برداشت گفتم:مريضي گوشي رو برنمي داري گفت:آره گفتم:خوب برو دارو بخور.

داداش فرزان هم وقتي فهميد گفت:نه بسه لازم نيست بره دانشگاه با مامان بحث مي كردند كه گفتم:بس كنيد هنوز خيلي ديگه مونده.عجب گرفتاري شدما حالا دوباره يكي ميگه برو يكي ميگه نه.

شبش دايي با خانمش وزن پسرش اومدند بعد عمه با ناديا ودنيا،خواهري با اميد وخاله ودختر خاله وپسرخاله ايناها من ودنيا تو اتاقم بود كه به مامان گفتم:به سعيده(دخترخاله)هم بگه بياد با دنيا درمورد دانشگاه واينكه آزاد خرجش خيلي زياده صحبت مي كردند روبه من كرد وپرسيد توچيكار كردي؟گفتم: رشته ادبيات قبول شدم يه جوري شد ولي به روي خودش نياورد چند وقت قبل هم به مامان گفته بود دولتي خيلي كم قبول ميشن كساني مثل ستاره قبول نميشن نميدونم چرا ازمن خوشش نمياد من كه هيچوقت بهش بدي نكردم در عجبمبه من ودنيا مي گفت:خوش بحالتون عمرتون به بطالت نميره خيلي دلم ميخواد درسمو ادامه بدم اما نميشه با اينكه كلاس زبان ونقاشي ميرم اما بازم عمرم به بطالت ميگذره البته ازحق نگذريم نقاشياش قشنگه فقط اين دخترخاله ما مغروره وفيس وافاده داره همين كه خواهري ميوه آورد ازجاش بلند شد وگفت:اينجا كه يه جوريه اتاقش دلگيره دارم خفه ميشم من كه ميرم اونجا ورفت بعد دنيا به من مي گفت:من كه اتاقت به نظرم خيلي خوب اومد مي خواستم بهش بگم برعكس من كه اينجا به نظرم خيلي دلبازمياد ولي باخودم گفتم:ولش كن همين كه رفتيم اون اتاق يكي مي گفت:چه رشته اي قبول شدي وازاينجور سوالها فكر كردم حتما ماماني گفته كه بعدا خودش گفت: همين كه سعيده وارد اتاق شده روبه طرف دختر عموش كه زن پسرداييمه ويك سال از من كوچيكتره كرده وبلند گفته:خبرداري ستاره دولتي قبول شده چه شانسي داره.واينجوره كه منم دردسر ساز شدمزن پسر داييم با اينكه ازمن كوچيكتره يكسال قبل ازدواج كرد والبته درسشم ادامه داد كلاسشون كناركلاس ما بود يكبار يه ورقه هايي رو دستم داد كه بدم بچه هاي كلاس پركنند براي درس آمارشون وقتي مي خواستم ببرم بهش بدم بچه ها اصراركردند كه يك پاكت آبميوه بتركونم چون اونروز خيلي تركونده بوديم مي دونستم مدير گيرميده اما چون اصرار كردند منم تركوندم وازكلاس پريدم بيرون كه يكدفعه جناب خانم مديرو روبرو ديدم كه ازم سوال كرد كلاس شما بود منم ازترس گفتم:نميدونم وخودمو پرت كردم تو اون كلاس بگو آخه ديوونه توكه ازكلاستون بيرون مياي چطور نميدوني؟خودمم متوجه شدم رنگم مثل گچ شده بود اونم كه مطمئن شد ماييم رفت تو دفتر.

آخيش بابايي وماماني راضي هستند كه من برم پس ديگه هيچكس نمي تونه جلو دارم باشه خدارو شكر خيالم راحت شد.

راستي من كه تو پست قبلي اعلام نكرده بودم كه قبول شدم پس چرا الكي تبريك مي گفتيد؟خوب ديگه

وهنوزهم شمع بيچاره ازاول سوخت پروانه با زرنگي روي گل جا خوش كرد پروانه هاي قديم بودند كه بال به شعله مي زدند وپروانه هاي اين روزگار خيال سوختن ندارند وشمع هاي خنگ هنوز هم.......(با هيچكس نبودم كسي ناراحت نشه)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 1:35  توسط ستاره  | 

گلهای عشق

سلام خوبين؟خوب بازم دلم هوس كرد سلام كنم شماها هرچي دلتون ميخوايد بگيد.

پنجشنبه شب نشسته بودم وفيلم نرگس رو نگاه مي كردم كه در زدن از آيفون گفتم:كيه؟صداي مريم رو شنيدم كه گفت:باز كن عزيز دكمه دربازكن رو زدم ورفتم استقبالش دوتاشاخه گل بلند دستش بود كه به طرفم گرفت هرچي اصرار كردم بياد تو گفت:نه بايد برم دم در منتظرم هستند عصرش زنگ كه زدم گفت: ميخوان برن گردش وازم خواست باهاش برم گفتم:باشه براي يه وقت ديگه خيلي خوب از سليقه هام اطلاع داشت چون يه شاخه گل رز قرمز ويكي هم گل داوودي زرد آورده بود گل رزش داشت پژمرده ميشد براي اينكه گلبرگهاش نريزه وهميشه داشته باشم قرآنم رو برداشتم ولاش گذاشتم اما گل داووديش رو گذاشتم روميز ووقتي وارد اتاقم ميشم اولين چيزي كه چشمم بهش ميفته اونه گل رز رو به خاطر زيباييش دوست دارم ياس رو براي بوش اما داوودي رو دوست دارم اما نميدونم چرا؟چند دقيقه كه مريم رفت تلفن زنگ زد مريم بود كه مي گفت:فردا ساعت2 بعدازظهر مياد فرداش منتظرش بودم اما نيومد يك ساعت ونيم بعدش بهش زنگ زدم گفت:مادربزرگم وخانواده داييم اينجان نميام با مرضيه هم صحبت كردم اصرار داشتن كه برم اونجا گفتم:ببينم چي ميشه بعد ازآماده شدنم رفتم بعد ازمدتي نشستن با روبينا ومرضيه ورق بازي كرديم موقعي كه اذان مغرب گفت همه براي خوندن نماز بلند شديم وقتي كه مي خواستم وضو بگيرم روبينا جلوم نشسته بود گفتم:چرا جلو من نشستي؟ بلندشو برو گفت:چقدر قشنگ شدي گفتم:به سرت زده بعد ازاين همه مدت كه ميام اينجا؟گفت:من هيچوقت با بلوز دامن نديده بودمت هميشه بلوز شلواري بودي يه دامن آبي راه راه با بلوز آستين كوتاه آبي پوشيده بودم  صدا زدم مريم يه نمك بيار اينجا بذار كه الان روبينا چشمم ميزنهمريم هم سرش رو ازاتاق بيرون آورد وبلند صلوات فرستاد(اين روبينا ديوونه شده بعد ازقرني نميدونم چش شده من به چشمش خوشگل اومدم)مي خواستم برم خونه اما مريم نذاشت بعد ازشام جدول حل كرديم مريم مي خوند ما جواب مي داديم اين روبينا هميشه بايد به من گير بده هردفعه كه جواب مي دادم روبه خواهر بزرگترش سميرا مي كرد ومي گفت:خوب معلومه اگه دانشگاه قبول نميشد آخرش گفتم:تو هي بشين اين حرفو بزن تا من ازخجالت آب بشم مريم گفت:آب اشكال نداره بخار نشيگفتم:بعيد نيست شايد شدمروبينا با خواهراش مي خواستن برن خونه دوستش اما مريم اصرار مي كرد كه امشب بريم پارك وشما يه شب ديگه بريد خونه دوستتون اونا هم مخالفت مي كردند كه به دوستشون اطلاع دادند بعد از رفتن اونا از مريم خواستم كه با هم بريم خونمون تا ساعت 11:25 خونمون بوديم ودوباره من واميد رفتيم كه مريم رو برسونيم مريم هم ازم خواست كه اگه خواهراش هنوز نيومده بودند برم داخل كه اينطور هم شد مثل خاله بازينشسته بودم كه مريم روبا چسب رازي دردست ديدم گفتم:اينو براي چي ميخواي؟گفت: ميخوام اين گلبرگ رو بچسبونم من از خونمون دوتا شاخه غنچه گل خشك شده بهش داده بودم وبين راه دستم بهش خورد ويكي ازگلبرگهاش افتاد بهش گفتم:مگه چي ميشه بيرونش بنداز بازم قشنگه يه جوري نگام كرد كه از حرف زدنم پشيمون شدم اون گلها رو هر روز دختر خاله ام برام مياورد تو مدرسه و من يا به دوستام مي دادم يا خشكشون مي كردم والان تعداد زيادي گل خشك شده دارم ساعت11:40صبح شنبه تلفن زنگ زد گوشي رو برداشتم داداش فرزان بود كه گفت:من يك ساعته اينجا منتظرم مگه قرار نبود كسي به استقبالم بياد؟گفتم:ماماني اومدند اما دير حركت كردند الان بهشون زنگ ميزنم بين راه هستند داداش فرزان 3ماه بود كه رفته بود دبي والان ويزاش تموم شده وبايد برمي گشت وقبل ازماه رمضون هم داداش فرهان براش ويزا مي گيره ميره چون ماه رمضون به فروشنده هاي بيشتري نياز دارند اون روز هم كه زن داداش فرزاد وفرهان وخواهري اينجا بودند وآخر شب رفتند ازبس اين اميد نق ميزنه واذيت ميكنه مغزمونو خورد مامانشم زود رفت خونه منم نميدونم امشب چم شده كه تمام بدنم درد ميكنه حالت تهوع وسرگيجه دارمبهتره كه برم استراحت كنم راستي يه خبر خوش سوگند هم دانشگاه آزاد رشته زبان قبول شد سوگندجون مباركت باشه اما الناز قبول نشد اشكال نداره اونم ميتونه سال ديگه شركت كنه مثل سوگند كه نااميد نشد وبالاخره موفق شد صبح يكشنبه هم جواب مرحله دوم سراسري مياد خيلي استرس دارم البته اولش اينجوري نبودم از بس وقتي با فاطمه صحبت مي كنم نگرانه به منم سرايت كرده


سایه ی نگاهت همیشه روی چشامه
یاد خنده ی شیرینت عطر ناب لحظه هامه
ای که دوست داشتن چشمات شده کار شب و روزم
عمریه که بی وجودت دارم آب میشم،می سوزم
این دل دیوونه بد جور دلتنگ
طعم نگاته
اوج لذت من ای گل،زنگ خوشرنگ صداته
بازم این اشکای داغم روی گونه
شده جاری
من واست می میرم ای وای تو منو دوسم نداری
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 1:12  توسط ستاره  | 

بال پروازم باش

اون شب پشت كامپيوترم نشسته بودم كه صداي زنگ در بلند شد اززنگ زدنش با خودم گفتم حتماً باباييه  اما موقعي كه ازتو آيفون گفتم:كيه؟وصداي آدميزادي نيومد به جزصداي زنگ مطئمن شدم مريمه اما محض احتياط چون خونه تنها بودم رفتم پشت در وحدسم درست بود از پارك يكراست اومده بود اينجا موقع رفتن همين كه در زدن سراغ مريم رو گرفتن گفتم:رفته اما بابا هم پشت در بود وگفت:چرا دروغ ميگي؟نزديك بود بلاي اوندفعه كه داداشش گذاشت رفت دوباره سرش دربياد.

ديشب به فاطمه زنگ زدم كه اگه خونه اي ميخوام بيام كتابي كه گفتم بردارم ساعت10 اونجا بودم گفت:فكر كردم بخاطر حرفي كه بهت زدم ناراحت شدي نيومدي گفتم:نه من به اين راحتيا ازدست كسي ناراحت نميشم آخه بهش گفتم:ميخوام بيام كتاب بردارم گفت:اين همه راه ميخواي فقط بخاطر كتاب بياينميدونه كه من پوست كلفت شدم و شكرخدا بااين حرفها نمي رنجم نميخواستم برم داخل اما چون اصرار كرد وگفت:يه سوالايي درمورد كامپيوتر دارم رفتم داخل چون دختر حساس و زودرنجيه ونمي خواستم فكر كنه كه نميخوام كمكش كنم بعضي مواقع سركلاس با معلمها هم سرلج مي افتاد وباگريه كلاس رو ترك مي كرد واي به روزي كه عصباني ميشد هيچكي جلودارش نبود من كه هيچوقت حوصله جروبحث نداشتم يعني اصلا خوشم نمياد براي همين مواقع عصبانيتش خودمو قاطي ماجرا نمي كردم. هردفعه كه ازجام بلند مي شدم فاطمه اجازه نمي داد مادرشم هردفعه يه چيزي براي پذيرايي مياورد وتعارف مي كرد خجالت مي كشيدم آخرش ساعت11:15بود كه فاطمه اجازه رو صادر كردبا خودم گفتم:حالا كه تا اينجا اومدم يه سري هم به مريم مي زنم خونشون فقط يه كوچه با هم فاصله داره زنگ كه زدم گفتم:با مريم كار دارم اومد پشت در چشماش خواب آلود بود گفتم:نمي دونستم خوابي گفت: اشكالي نداره رفته بودم ببينمش وبرم ولي ازم خواست برم داخل نشسته بوديم خواهر بزرگترش كه مي خواست بره خونه اول اومد پيش ما وبعد ازسلام واحوالپرسي پرسيد كه اين موقع ازكجا ميام منم براش توضيح دادم گفت:علي ديوونه دنبالت نكرد من چند وقت قبل ديدمش اينقدر ترسيدم گفتم:مريم قراره زنش بشه الانم منو فرستاده خواستگاريخواهر مريم گفت:دير اومدي به مريم نگاه كردم وگفتم:يعني چي دير اومدم خبريه؟گفت:نه داره شوخي مي كنه علي يه پسر ديوونه است كه مريم هميشه براي شوخي مي گفت من ميخوام زنش بشمساعت نزديك12 بود ه بلند شدم بيام خونه كه سروكله روبينا پيدا شد گفت:اين موقع شد ازكجا مياي؟گفتم:ازخونه خواب ديدم اومدم مريم برام تعبير كنه ويه نگاهي به مريم انداختم كه با حرف من چشماش گشاد شده بود روبينا:رختخواب بيارم بخوابي؟گفتم:يعني اينكه برم ديگه نه؟خنده اي كردو اومد داخل اما من بيرون اومدم مريم با پسر خاله اش همرام اومدند كه منو برسونند بين راه مريم گفت:بيا در يكي از اين خونه ها رو بزنيم فرار كنيم گفتم:من كه ميرم خونمون موقع برگشتن گردن شمارو مي گيرن وازاون روزايي كه زود تعطيل مي شديم ومنتظر اومدن سرويس نمي نشستيم وپياده ميومديم در بعضي از خونه ها رو ميزديم مخصوصاًدرخونه همسايه مريم رو يه روز مريم كه ازمون جدا شد من ونازي وخانم شكلات با فاطمه مونديم خانم شكلات در زد ما هم مجبور شديم فرار كنيم فاطمه كه كوچشون از اون طرف بود هم دنبال ما راه افتاد ما قايم شديم اونم همين كه خواست بياد پيش ما محكم خودشو كوبيد به ديوار وصداي ناله اش بلند شد ما هم ازخنده روده بر شده بوديم وبدون توجه به كثيف شدن لباسهامون از خنده رو زمين ولو شده بوديم اذيتهاي زيادي مي كرديم مثلاً يكبار ديگه كه از مدرسه بر مي گشتيم همسايشون عادتش بود ازلاي در نگاه مي كرد فكر مي كرد كسي اونو نمي بينه منم كه رد مي شدم گفتم:سلام كه مجبور شد بيرون بياد وبگه از مدرسه داريد ميايد؟يا هميشه در خونه نازي باز بود ولي مي گفتم:نه من بايد برات در بزنم وحتماًهم بايد در ميزدم ومي رفتم.


پرواز آرزویم بود قوی سفید را دیدم!بالهایم را گشودم پرگشودم به آسمان ولی من که سفید نبودم من خاکی وزمینی بودم قوی سفید رفت ورفت من بالهایم شکست ازآسمان افتادم پرواز کردم ولی آسمانی نشدم حالا میدانم برای حس پرواز هم پرواز می خواهم مهربان ترینم بال پروازم باش....(می شوی؟) 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 21:48  توسط ستاره  | 

بیا

بعداز ظهرجمعه يه بارون تند شروع به باريدن كرد مثل هميشه رفتم زيربارون برعكس هميشه كه آب گرمي ازآسمون مي باريد اينبار سرد بود سرتاپا خيس شده بودم زن داداش فرزاد كه ازصبح اومده بود مي گفت:نرو سرده سرما مي خوري گفتم:نه من هميشه ميرم سرما نمي خورم وتو دلم ادامه دادم بادنجون بم آفت نداره ماماني خطاب به زن داداش گفت:روزهاي باروني من دلم خون ميشه مثل هميشه پاچه ي شلوارمو بالا زدم ورفتم تو آب اما بارون نيم ساعت بيشتر طول نكشيد نميدونم چرا هميشه بعد ازبارون خوابم مياد دوساعتي خوابيدم شب مريم زنگ زد كه برم خونشون اون اصرار داشت كه من 8:15 دقیقه خونشون باشم منم براي اذيت كردنش مي گفتم:10 اونجام آخرش عصباني شد وگفت:لوس منم گفتم: كمال همنشين درمن اثركرده بهم گفت:توگلي گفتم:خودم ازاول مي دونستم گلم يه لحظه ساكت شد وبعد گفت:واقعا كه پررو هستي.

وقتي داشتم مي رفتم ماماني و زن داداش هم مي خواستند به ديدن يكي از فاميل ها برند تا نزديك خونه مريم باهم بوديم ماماني گفت:من كليد يادم رفته تو نداري كه بهم بدي؟كليدمو بهش دادم و سفارش كردم كه مواظب باش گمش نكني وقتي اومدي هم جايي نندازي وبهم پس بده زن داداش گفت:اينقدر ارزش داره؟گفتم:آره. البته كليدش برام زياد اهميت نداشت چون چندتا دارم اما بقيه اش برام مهم بود چون يادگاري ازطرف مريمه وخاطراتي رو برام زنده ميكنه وقتي وارد اتاق مريم شدم روبينا هم اونجا بود ومقداري اسكناس تو دستش بود گفتم:چيه از گدايي برگشتين حالا پولهاتونو تقسيم مي كنيد ؟گفت:آره تو هم بيا قراره بري دانشگاه لازمت ميشه گفتم:كو تا من برم دانشگاه هنوز مرحله دوم مونده تو برو ديگه باهم تقسيم مي كنيمگفت: نه خودت بايد بيا مي ترسم وقتي برگشتي لاغر شده باشي نشناسمت گفتم:فكري به حال خودت بكن باز مثل هميشه يكي اون مي گفت يكي من بعدشم رفت بعد ازكمي صحبت كردن با مريم مشغول نوشتن مطالبي شد منم اول كتاب فروغ فرخزاد كه مريم هميشه دستشه خوندم وبعد هم ازش خواستم كتابي كه دخترعموش نوشته روبياره تا بخونم دخترعموش هم با ما همكلاس بود اسمش صولت ولي ما بعضي مواقع بهش مي گفتيم جيپ ارتشآخه كلاس سوم دبيرستان يه روز سركلاس تاريخ بيكار بوديم بچه ها دورميز جمع شده بودند منم ماژيك رو برداشتم وروي وايت برد اسم بچه هاي كلاس رو نوشتم حتي خودم وجلو هركدوم اسم دم ودستگاهي نوشتم كه از بين 15 نفر فقط اون بود كه اسمش روش موندسركلاس بچه ساكتي بود البته براي دبيرها ولي من كه پيشش نشسته بودم مي دونستم چه عجوبه اييه مريم به من نگاهي كردو گفت:مثل اينه كه فردا امتحان داريم.

شنبه شب با خواهري واميد رفتيم خونه عمه جون چون محسن براي كارش مي خواست برگرده بندرعباس به عمه والناز هم گفته بود كه شمام بهتره بيايد بعد ازرسيدن ما شيدا وسوگند با عمه و زن عمو هم اومدندسارا ودنيا نيومده بودند فاميل همه دورهم جمع بودند ماجوونها هم جدا ازديگران نشسته و درباره مسافرتمون به بندرعباس صحبت مي كرديم واون روزي كه همراه جناب سرهنگ وبچه ها رفتيم نصف خونه عمه ونصف ديگه خونه خاله مريم بودند بقيه رفتند قشم و ما مونديم اونايي كه رفته بودند پشيمون بودند وميگفتند كاش مونده بوديم چون خيلي مشكلات داشتند مرضيه دختر دايي مريم همراه ما بود شبش رفتيم شهربازي يكي ازمراكز خريد مرضيه مي خواست عكس بگيره چندتا پسر اونجا نشسته بودند ومي گفتند بگو سيييييب اما اين دختر اصلاً تغييري تو چهرش به وجود نميومد و تا وقتي عكس گرفته نشد ازجاش جم نخورد من وشيدا هم عكسهاي قشنگي گرفتيم اما حيف كه هيچكدوم ظاهر نشدالناز ورق آورد ومن وسوگند روبروي هم والناز با شيدا شروع به بازي كرديم سوگند كه بعد ازاون شب كه رفتيم توحوض سرماخورده البته منم علائمش رو داشتم اما به خير گذشتساعت11:40 بود كه ماماني صدام زد كه بيا بريم.

ديروز صبح نجوا كوچولو ومامانش اومدند اميد هم اومد بعد ازظهرهم شروع به شيطنت كردند نجوا كوچولو خودش احتياج به لالايي داره دست رو كمر اميد ميزد وبراش لالايي مي گفتچند وقته نجواراه رفتن رو ياد گرفته وموقع رفتن كلي ذوق ميكنه بعضي مواقع هم ازدوق زياد چشمهاشو مي بنده و راه ميره كه ميخوره زمين.عصرش ماماني به زن داداش فرزاد زنگ زد كه بياد اونم قبول كرد شب پدربزرگ با خانوادش وخواهري وزن همسايه اومدند عمه كوچولوها هم كه واقعاًشيطونن اميد هم بااونا دست به يكي مي كرد ونمي ذاشتند كه تواتاقم باآرامش به كارم برسم اما بعد ازرفتن اونا قشنگ كنارم نشسته بود وچيزهايي روبرام تعريف مي كرد يا سوالاتي مي پرسيد بانجوا خوشكله بازي مي كردم وسوت زدم اونم ميخواست سوت بزنه انگشتهاش رو مي برد تو دهنش فوت مي كرد اما صدا نمي داد بغلم بود كه يه پاكت آبميوه تركوندم چه خنده هايي مي كرد اما اين اميد دلش اندازه دل گنجشكه وتوبغل مامانش قايم شده بود اميد هم همين كه نجوارو بغل مي كنم حسوديش گل ميكنه واونم مياد روصورتم خم شده بود ومي بوسيد داشت رشوه ميدادگفتم:بچه برو پايين خفه شدم بچه هاهم چه دنيايي دارند.

ديشب مريم زنگ زد كه برم خونشون گفتم:باشه براي يه وقت ديگه زن داداشام اينجان ديگه هم خودت بايد بياي من كه هميشه خونتونم الانم زنگ زد مي گفت:تو پاركم چشمم به تلفن افتاد گفتم يه زنگي بهت بزنم مرسي مريم جون


گفتی دوستت دارم اما مثل يه خواهرحالا كه خواهرت شدم بيا وبرداري كن ونذار ديگه عاشق كسي بشم.
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 21:23  توسط ستاره  | 

یک شب بیادماندنی

پنج شنبه صبح ساعت 10:30بيدار شدم(چقدرمن سحرخيزم)مثل اينكه صبح عمه جون زنگ زده بود وبراي شب مارو دعوت كرده بود كه بريم صحرا تو مزرعه بعد ازظهرخواهري زنگ زد كه برم كمكش چون براي شب مهمون داشت عصر چه باروني اومد اما حيف كه اينقدر كار سرمون ريخته بود نتونستم برم زير بارون دلم لك زده بود براي رفتن به زير بارون تا نزديك غروب كمكش مي كردم وبعد اومدم خونه زن داداش فرزاد هم اومد خونمون كه باهم بريم خواهري كه بخاطر اينكه مهمون داشت نتونست بياد اما اميد رو با خودمون برديم آخرين نفر ما بوديم كه دنبالمون اومدند چون بابايي گفته بود هنوز آماده نيستند دير دنبالمون اومدند همه رسيده بودند بقيه عمه ها بابابزرگ با خانمش وعمه كوچولوها دخترهاي عمو سارا والهام خانواده عمه وعموي سوگند وخواهرهاش مهموني شيريني گواهينامه گرفتن سوگند بود اولش كه حوصلمون سر ميرفت بين سارا والناز نشسته بودم سارا كه دقيقه به دقيقه بهم مي گفت:حوصلم سرميره گفتم: ميخواي ببرمت باغ دلگشا؟گفت:آره گفتم:آدرسشو بده ببرمت گفت:كجاست؟گفتم:من سال سوم راهنمايي با يكي ازدبيرها وبچه هاي كلاسمون رفتيم صحبت مي كرديم كه يه چيزي رو كمرم سنگيني كرد وقتي نگاه كردم الناز ودنيا بودند گفتم:چرا اينجوري مي كنيدگفتند:شما داريد آروم صحبت مي كنيد ميخوايم بدونيم چي ميگيد گفتم:ماحرف خاصي نمي زنيم بعد ازشام ورقهارو بيرون آورديم ومن ودنيا وسارا ويكي خواهر سوگند مشغول شديم سوگند هم بادختر عمه وعموش بقيه هم هركدوم سرگرم كاري بودند بازي كه تموم شده بود يه لامپ روبروي من بود خاموش روشن شد بهم گفتند داره بهت چشمك ميزنهبار دوم كه اينجوري شد ميترا(دخترعموي سوگند)گفت:ستاره ازجلو لامپ بلند شو چقدر بهت چشمك بزنه خوب شد كه آدم جلوت ننشسته وبعد خنديدند خودمم خندم گرفت.

سارا گير داده بود كه بريم داخل حوض سوگند گفت:اگه منبع آب رو روشن كنند من ميام من مامور شدم كه به بابايي بگم مي دونستم كه قبول ميكنه چون هركاري كه ازش مي خواستم قبول مي كرد اول سوگند وبعد من و سارا بابلوز شلوار پريديم داخلش شيدا قول داده بود كه مياد اما نيومد مي گفت:شلوار جين پوشيدم خوب نميشه شنا كرد اما ما فقط رفتن داخل آب برامون مهم بود بعد ازاون الهام ناديا و شيلا دختر خواهر سوگند هم اومدند كه ما بايد مواظبشون مي بوديم چون قدشون نمي رسيد وبعدشم عبدالله وراشد پسرعمه ها البته اونا كوچيكند راشد اول راهنمايي وعبدالله پنجم ابتدايي پسرها بزرگتر محمد(خواهردنيا) ومحسن كه رفته بودند براي همين ما راحتتر بوديم جلبكها هم ازته حوض ميومدند بالا اول همه دورما جمع شده بودند اما بعد كه حوصله شون سر ميرفت رفتند يكبار سارا وسوگند سرمو زير آب كردنديكبار هم دست منو گرفتند كه ببرند اونطور حوض كه پرجلبك بود گفتم:من همراهتون نميام شما عليه من توطئه مي كنين ميوميديم بيرون و همراه هم شيرجه ميزديم توآب وقتي اومديم بيرون هركدوم 10 كيلو به وزنمون اضافه شده بودبقيه كه رفته بودند وفقط عمه ها مونده بودند مسخرمون مي كردند كه صورتتون پر جلبكه ولباستون ولاي موهاتون اونا لباس سياه تنشون بود ولي من بلوز سفيد البته جلبكي دركار نبود با كمك سوگند همشونو سرجاشون نشونديمبعدشم به خاطر خيس بودنمون گفتند بايد پشت ماشين شوهرخواهر سوگند بشينيد ما هم ازخدا خواسته قبول كرديم شيدا هم با خودمون برديم به خاطر بارون عصر همه جا شل بود اما ماشين پاترول وباري خوب مي تونست عبور كنه تا وقتي برسيم جوك وچيستان مي گفتيم دم درخونه عمه پياده شديم وبا ماماني اينا سوار شديم كه مارو برسونه منم رو صندلي جلو يه گليم گذاشتم وروش نشستم شوهر عمه ام مي گفت:اگه هرشب بريد داخل حوض خيلي خوبه ساعت11:54 بود كه رسيديم خونه ماماني رفت اميد رو تحويل بده منم يكراست رفتم حموم براي سومين بار بود كه حموم مي كردمولي يك شب بيادموندني بود هيچوقت اينقدر خوش نگذشته بود.


نشسته بود بر روي زمين وداشت يه تكه هايي رواز روي زمين جمع مي كرد.بهش گفتم:كمك نمي خواي؟گفت:نه گفتم:خسته ميشي خوب بذار كمكت كنم ديگه؟گفت:نه خودم جمع مي كنم گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بدجوري شكسته معلوم نيست چيه؟نگاه معني داري كرد وگفت: قلبم اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته خودم بايد جمعش كنم.
وقتي با انگشت به طرف كسي اشاره مي كني واون رو مسخره مي كني،اگه خوب نگاه كني مي بيني سه تا انگشت ديگه به طرف خودته

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 3:4  توسط ستاره  | 

بشکنه این دست که نمک نداره

چند روز قبل زنگ زدم به دوستم كه تو شيراز است ازوقتي كه مدارس تعطيل شده ديگه باهاش صحبت نكردم عصر بود كه تماس گرفتم شوهرش گوشي رو برداشت سراغ خانومشو گرفتم گفت:خونه نيست شما؟منم جواب دادم دلم نميخواد بگمگفت:باشه نگو و خداحافظي كردم ميدونستم كه صدامو شناخت وبه روي خودش نياورد وشب كه زنگ زدم به خانومش گفت: ستاره است مطمئن شدم كه منو شناخته بود ديروز ساعت2 بعدازظهر مريم زنگ زد گفت:يه چيزي بهت ميكم نه نگو گفتم: چي؟گفت:بيا اينجا گفتم:اتفاقا من ميخواستم بهت زنگ بزنم كه ميخوام بيام باورش نميشد رفتم پيشش با هم نشستيم از هردري صحبت كرديم اين مريم هم كه ازهمه كارهاي من ايراد ميگيرهمن هميشه بايد يه چيزي دستم باشه خودمو سرگرم كنم يا وايسادن مه اين مريم بدجنس بهم ميگه جك زيرت زدن؟مگه من ماشينم كه احتياج به جك داشته باشم.

شبش عمه جون(مامان سوگند)با خانواده ونجوا خوشكله و مامانش بزرگترها يك طرف ما هم يه جمع كوچيك درست كرده بوديم وهردفعه اي درمورد يه چيزي باهم صحبت مي كرديم شربت آورده بودم همه خوردند فقط يكي مونده بود گفتند اينم سهم توئه بخور گفتم:نه نميخورم سوگند ازم پرسيد مگه چي شده كه نميخوري؟گفتم يه چيزي داخلش ريختم كه همتونو بكشه سوگند هم گفت:خوب فقط تو تنها بمون تنهايي به كجا ميرسي؟مامانم هم ميگه دختر اين چه حرفيه اگه كس ديگه بود كه باور مي كرد عمه جون هم گفت:داره شوخي ميكنه منم جواب دادم منم جلو كسي كه باور ميكنه اين حرفهارو نميزنمسوگند كه بازهم كامپيوترشون مشكل پيدا كرده اونجا خوب كار ميكنه خونشون مشكل داره(جل الخالق) حالا قرار شده موس وكيبورد رو هم امتحان كنن يه چيزي رو هم كشف كردم به مريم ميگم نميدونم كيه برام sms مي فرسته يه بار خواستم باهاش تماس بگيرم گفتم:ولش كن هركي ميخواد باشه ديشب سوگند بهم گفت:كه كار اونه با اول هم خودشو معرفي كرده بود كه من عبدالله (داداش سوگند) هستم اما اصلا عقلم به اين جاها قد نداد

ماماني هم كه هروقت دلش ازجايي پره يا خسته است دق ودليشو سر من خالي ميكنه منم امروز قبل از ناهار بود كه اينكارو كرد منم دوتا لقمه خوردم اونم برنج خالي بدون هيچ چيزي اهل قهر كردن نيستم ازاينكار خوشم نمياد اما مي خواستم بهش بفهمونم كه اگه از جاي ديگه ناراحته نبايد سر من يا كس ديگه خالي كنه نميدونم

امروز یه سالادی درست کردم با طعم زردچوبهزردچوبه دستم بود که به سیب زمینی بزنم حواسم نمیدونم کجا بود که ریختم رو سالاد ووقتی متوجه شدم کار ازکار گذشته بود به روی خودم نیاوردم قسمتهایی که زردچوبه داشت رو برداشتم وسالاد با طعم زرد چوبه خوردیم


اگر مي داني در اين جهان كسي هست

كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند

وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد 

مهم نيست ..  ..  ...  ..  ....  ؟!

مهم اين است كه فقط باشد

زندگي كند ، لذّت ببرد

و نفس بكشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 20:30  توسط ستاره  | 

یادش بخیر

سلام مثل اينكه بازم عمري بود كه بتونم خدمتتون برسم بعضي از دوستان گفته بودند زياد مي نويسم كسي حوصله خوندن نمیکنه منم تصميم گرفتم كه خلاصه كنم باشه؟

 غروب پنجشنبه به مريم زنگ زدم كه شب بيا اينجا ميگه:كجا گفتم:اينجا مگه تعجب داره وقتي هم اومد ميگه امروز چه خبره كه تيپت با هميشه فرق داره گفتم:اشكالي داره؟دلم براي اينجور لباسا تنگ شده مدتهاست كه لباس مهموني نپوشيدمگفت:نه آخرشم بلا سرم آورد موقعي كه تلفني باخواهرش صحبت مي كردم يه ليوان آب يخ ريخت تو يقه ام غافلگير شدم يه جيغ كشيدم كه خواهرش پرسيد چي شد؟گوشي رو پرت كردم رو تخت گفتم:خودت صحبت كن واقعا خشكم زده بوداين مريم هم با كاراش.

شنبه هم خونه خواهري بوديم اين اميد هم با صحبت كردنش به قول مريم هميشه جلوه ميگه من فردا اين كارو كردم يا فلان جا رفتم يا هم يه روز عقبهمريم زنگ زد گفت:كجايي هرچي زنگ ميزنم گوشي رو برنمي داري؟گفتم:خونه خواهري مريم:خونه تونو عوض كردين؟ستاره:آره عوضش كرديم.

تا چند ساعت قبل هم دوتا ازعمه ها اينجا بودند با الناز و داداشش(محسن)وناديا،دنيا نيومده بود.

عصري هم با مريم صحبت كردم حالش خوب بود واز من سرحالتر الانم فكر كنم تو عروسي نشسته باشه هرچي باشه عروسيه همكلاسي ودوستشه امروز كارت عروسي فري رو آوردند فري يكي ازبچه هاي كلاس بود كه تا سوم دبيرستان باهم همكلاس بوديم وپيش هم مي نشستيم كه با برادر نازي عقد كردند وامشب هم عروسيشه اين اسمو دبير تاريخ وجغرافيا روش گذاشته بود وفري رو از همه بيشتر دوست داشت فري هم كه 3سال دبيرستان بغل دستيم بود چقدر اذيتش مي كردم خودشم بچه شيطوني بود والبته مطرب وآوازه خون كلاس اون ميزد و مي خوند بچه ها مجلس وگرم مي كردند البته مدير هم هميشه دم در كلاسمون بودسر كلاس تاريخ ازبس اذيت مي كرديم دبير يا من يا فري رو مي برد كنار ميزش رو زمين مي گفت كه بشينيم تا ازهم دور باشيم نازي كه وقتي پيشم مي نشست مي گفت: تو چقدر اذيت مي كني فري همين كه از صف ميومديم كلاس مي گفت:ستاره من گشنمه البته خونه هم صبحونه مي خورد ولي زود گشنه اش ميشد و زنگ اول كلاس صداي شكمش در ميومد یه بار زنگ زدم خونشون نمی شناخت همین که گفتم:گشنه ات نیست گفت:خاک تو سرت ستاره توییسر كلاس مي نشست پرتقال مي خورد تاوقتي پوستشو باز مي كرد بوش همه جا پر ميشد وصداي دبيرمون درميومد كه فري داري چكار ميكني؟ماهم هميشه وقتي بچه ها چيزي مي خوردند مي گفتيم:بوي مثلا پفك مياد حتي موقع حرف زدن مي گفتيم بوي حرف زدن مياد اونا هم اينكارو با ما مي كردند سركلاس شيدا من جرات حركت نداشتم وگرنه بچه ها مي گفتند: دختر داييت داره اينكارو ميكنه  شيدا هم خندش مي گرفت بعضي موقع هم حالشونو مي گرفت و مي گفت:مي تونهيه عكسي دارم مال دوم دبيرستان كه با فري وفاطمه تو نمايش نقش قلدرها رو داشتيم سبيل كلفت گذاشتیم با ابروهامونو هم پهن كردند همه مي گفتند:مثل داداش بزرگه(فرزاد) شدم جناب سرهنگ هم اومد يه هندونه بزرگ زير بغلم گذاشتروبروم ايستادو گفت: اگه پسر بودي چي ميشدي شهرو به هم مي ريختيواقعا كه هندونش خيلي بزرگ بود آخه منو چه به اين تعريفا راستي جناب سرهنگ هم زنگ زده بود وبه ماماني قبول شدنم رو تبريك گفته بود


زندگي مثل پيانو است دكمه هاي سياه براي غم ها ودكمه هاي سفيد براي شادي ها.اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد وسياه را با هم فشار دهي
دريا باش كه اگر سنگي به سويت پرتاب شد...سنگ غرق شود نه اينكه تو متلاطم شوي

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 0:44  توسط ستاره  | 

مبعث مبارک

بازم سلام خوبين؟ چه خبرا؟اينجا كه خبر خاصي نيست الانم حوصله ندارم بيشتر ازاين بنويسم اگه دلتون ميخواد بيشتر باشه خودتون بياين تايپ كنينشوخي كردم چرا ناراحت ميشين هرچند امشب خيلي خوابم مياد اما قول دادم بنويسم.

شنبه ساعت 3بعدازظهر به مريم زنگ زدم وگفتم:ميخوام بيام خونتون نيم ساعت بعدش اونجا بودم ما هر پشت تلفن مي شينيم با هم صحبت مي كنيم براي همين وقتي بهم مي رسيم حرفي براي گفتن نداريم خوب اما بهترين دوستها حتي درسكوت هم حرفهاي همديگه رو مي فهمند روبينا هم كه زياد بهمون سر نزد وقتي هم كه مياد تو حرف زدن كم مياره عصباني ميشه ميرهنزديكيهاي ساعت 6ماماني زنگ زد كه بيا خونه مثل اينكه شام مهمون داشتيم ميگفت:اگه سيرنشدي دوباره برو بعد از شام زنگ زدم به مريم كه بيادگفت:دوستهاي روبينا اينجان صورت خوشي نداره من ازخونه بيام بيرون خودت بيا براي همين رفتم سوگند هم زنگ زد ميگفت:كجايي؟گفتم:همون جايي كه عصر بودم آخه عصر هم زنگ زده بود گفت:مگه هنوز نرفتي خونه گفتم:رفتم دوباره برگشتمروبينا بعد ازرفتن دوستاش اومد پيش ما باز هم عصباني شد وگفت:ازت بدم مياد بعدهم رو به مريم كرد وگفت:ازتو هم همينطور مريم هم مظلومانه گفت:من كه حرفي نزدمبعدشم رفت وقتي به ساعت نگاه مي كنم مريم عصباني ميشه براي همين تصميم گرفتم نگاه نكنم بعد كه نگاه كردم 11:45بودمامانش منو رسوند.

يكشنبه صبح اميد كه اومد يه پستونك هم دستش بود چند روز بود همش اسمشو مي برد امروز هم كه با خودش آورده بود خواهري ميگفت:حالا چكار كنم پسر به اين گندگي پستونك بخوره بعد از يك سالبراي اينكه ماهارو اذيت كنه داشت مي خورد اين پسره خيلي بدجنسه عصرش رفتيم خونشونو تميز كنيم كارهاشون تموم شده اولش كه رفتيم نميدونستيم ازكجا شروع كنيم همه چيز پخش وپلا بود بايد ازيه جايي شروع ميشد و كرديم داشتم راهرو كوچيكي رو جارو مي كردم كه ماماني گفت: اينجارو ول كن مي شوريم گفتم:اشكال نداره ميخوام تلافي اين همه سال كه جارو نزدم بشه اينجا هم براي دومين باره جارو ميزنم(من چقدر زرنگ شدم)ماماني هم يه ضرب المثلي رو گفت:نامرد اگه مرد بشه بلاي سياه ميشهمن كه از اولش بلاي خانمان سوز بودم مگه نه؟موقع حياط شستن هم حساب همشونو رسيدم وخيسشون كردم البته خودمم بي نصيب نموندم شوهر خواهرم شيلنگ رو ازم گرفت وخيسم كرد گفتم: نريز موبايل تو جيبمه گفت:جيب تو گلفته وخيس نميشه مگه اون موقع كه من گفتم پول ودفتر تلفن تو جيبمه گوش كردي منم دوباره تلافيشو سرش درآوردم جوري خيسش كردم كه مثل موش آب كشيده شده بود البته خودمم دست كمي از اون نداشتم شبشم كه نجوا خوشكله با مامانيش اومدن خونمون مثل يه عروسك شده مخصوصاْ با اون چشمها و مژه هاي بلندشبغلش كه مي كنم فشارش ميدم از بس شيرينه اون شب مريم زنگ زد وقتي فهميد دارم سريال نگاه مي كنم گفت:بعداً ميزنم كه نزد منم نفهميدم خونه خودشونه يا خواهرش براي همين جرات زنگ زدن نداشتم.

سه شنبه هم از صبح ماماني رفت خونه خواهري براي ظهر همگي اومدند بعد ازناهار رفتم اتاقم كامپيوترو روشن كردم اما اصلاْ حوصله نداشتم براي همين رو تخت دراز كشيدم كه خوابم برد بيدار كه شدم كامپيوتر هنوز روشن بود اصلاْ حوصله بلند شدن نداشتم كه خاموشش كنم همينطور كه خوابيده بودم ذهنم به دور دستها كشيده ميشد كه صداي زنگ تلفن منو ازدنياي خودم بيرون كشيد سارا بود ديروز بهم گفته بود كارت اينترنت ميخوام بعضي وقتها به من ميگه براش بخرم مغازه آشنا هست زنگ ميزنم مي فرسته يا شمارشو بهم ميگه بعداً پولشو ميدم اما اون كارتي كه اون ميخواست از ديروز تا حالا تماس گرفتم ميگه نداريم شب مياريم ديروز هم به زور شماره كارت خودمو بهش دادم گفتم:من كه لازمش ندارم استفاده كن.

وقتي نگاه كردم 5:15 بود هيچكس نبود حدس زدم رفتن خونه خواهري آماده شدم و رفتم هنوز كه خيلي مونده تا خونشون مثل اول تميز بشه به خشكشويي هم زنگ زده بودند فرشهارو برده بودند وفقط اتاق خوابشون قابل استفاده هست اميد هم كه قيافشون به بچه هاي خيابوني ميموند بردم حموم موقعي كه شامپو به موهاش ميزدم از ترش اينكه ممكنه بره تو چشمش محكم بسته بود و جيغش بلند شده بودبهش گفتم:چشماتو بازكن ببين سرت تميز شده اين بدجنسم صورتشو به آستين من كشيد و خشك كرد بعد چشماشو باز كرد به مامان گفتم:بيا ببين چقدر نوه ات بدجنسه حوله مفتي گير آورده. حوله شو كه دورش پيچيدم بغلش كردم مثل هميشه سرشو محكم رو شونه هام گذاشت خوابش ميومد اما نمي خوابيد لباسش كه پوشيد سرشو گذاشت رو پاهام وازم خواست كه تلويزيون روشن كنم اول كه كارتون نگاه كرده بعدشم مستند دربازه ماهي قزل آلا منم كه جرات ندارم از جاي خودم بلند شم چون آقا ميخواد سرشو بذاره رو پاي من وگرنه جيغش دنيارو ورميداره همشو هم داشت برام توضيح ميداد كه چي داره ميشه ازمن مي پرسيد اين كارتونها چه جوري راه ميرن بچه ها خيلي كنجكاون باباش فاكتورهاي مغازه رو آورده بود براش حساب كنم با يه بسته آدامس اميدخان هم ازفرصت استفاده كرد و 8 تاشو تو دهنم كرد هرچي ميگم نكن خفه ميشممگه دست برداره خودش روبروم وايساده بهم ميخنده حالا شما بگين اين اميد خيلي ساكت و مظلومه ومن بدم رفتم كمدشونو مرتب كنم چندتا آلبوم قديمي دستم افتاد نشستم فقط اونارو نگاه كردم ويه دل سير خنديدم آخه بعضي از عكسها خيلي خنده دار بود مامان ميگفت:حالا يه كار پيدا كرده مگه دست برميداره فكر كنم هنوز يه چند روز ديگه كار داشته باشند.

شما تاحالا دقت كردين كه موقع عصبانيت چكار مي كنين من كه دق ودليهامو سر وسايل خالي ميكنم و امروز هم كشف كردم كه موقع عصبانيت تا حد انفجار آب ميخورم دارم مي ترکم اما نميدونم چرا بازم احساس ميكنم تشنمه.مثل اينكه اين آپم خيلي زياد شد ببخشيد كه خستتون كردم منم كه كمرم داره خورد ميشه اگه عمري بود بازم بر ميگردم.


نزار اي مرد قايق ران

تو اين درياي نا آرام بميرم من

تومي داني تو اين بندر اسيرم من

نجاتم ده كه بال وپر بگيرم من

پناهم ده که ازتنهایی سیرم من

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 1:47  توسط ستاره  | 

مطالب قدیمی‌تر