نمیدونم چرا همه از دست روزگار می نالند آخه یکی نیست بهشون بگه چه ربطی به روزگار بدبخت داره اون که داره میگذره و میره این ماییم که با کارامون با حرفامو با هرچیزی داریم خرابش می کنیم این روزگار نیست که تغییر کرده این آدمهای این روزگارن که تغییر کردن این تغییر از ماهاو اطرافیانمونه ولی از روزگار بدبخت گله می کنیم وگناهمون رو میندازیم گردن اون
کارهایی که خودمون با فکر وعقل وتصمیم خودمون انجام میدیم وقتی نتیجه برعکس میده و ناراضی هستیم تو دلمون میگیم بد روزگاری شده لامصب، فکر نمی کنیم مقصر اصلی خود واطرافیانن اما اگه اون نتیجه ای که می خواستیم حاصل بشه دیگه هیچ اسمی از روزگار نمیاریم واقعا که........
نمیدونم به نظرتون چه جوری بود اما امیدوارم زیاد تو ذوقتون نخورده باشه دانشجوی ادبیات و بدون داشتن ذوق ادبی.
کم کم به آخر رمضان هم که نزدیک شدیم وچیزی به عید نمونده چه زود گذشت رمضان امسال نماز و روزتون قبول باشه وما رو هم از دعاهای خودتون بی نصیب نذارید.

می دونست دلم اسیره ولی رفت. می دونست دلم گرفته ولی رفت. می دونست تنهایی سخته ولی رفت. می تونست باهام بمونه نتونست. می دونست دلم شکسته ولی رفت. غم اون تو دل نشسته ولی رفت...
سلام بازم میدونم خیلی دیر اومدم اما ایندفعه برای نوشتن خاطراتم نیومدم به خواهش داداش توفان گلم که گفت کارمو ادامه بدم اومدم البته خودمم این کارو دوست دارم.
خودتون میدونین که تابستونه و فعلا دانشگاه تعطیل اما زبان عمومی رو برای ترم تابستون گرفتم که اونم پشیمونم.
![]()
![]()

ما را باش خيال مي کرديم هميشه يکي را داريم يکي که به وقت گريه سر روی شانه هاش بذاريم. ما را باش خيال مي کرديم که يکي به فکرمان هست ميان اين همه وحشت توي اين کوچه بن بست. ما را باش دل به کي بستيم چشم به راه کي نشستيم. ما که واسه خاطر تو قرق ماه را شکستيم وقتي خورشيد حقيقت از خواب قصه برآشفت تازه فهميدم چه آسان چشم تو به من دروغ گفت. هاج و واج رد نگاتو به گلاي قالي دوختي بگو اون همه عشقو به چه قيمتي فروختي؟ تو به فکر من نبودي توي گرگ و ميش مهتاب

خبر به دورترین نقطه جهان برسد نخواست او به من خسته ، بی کمان برسد شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد خدا کند ، که نفرین نمی کنم نکند به او که عاشق او بوده ام زیان برسد خدا کند فقط این عشق از سرم برود خدا کند که فقط زود آن زمان برسد...
امروز بازاومدم اگه گفتین برای چه کاری؟
حدس بزنین هرچند دو روز زودتر اومدم چون بعدا نمیتونم بیام جشن بگیرم.

تولدش مبــــــــــــــــــــــــارک

شماها چه خنگین خوب یک خرداد تولد وبلاگمه دیگه اما چون اون روز اینجا نیستم میخوام زودتربراش
دو سال قبل روز ۳۱ اردیبهشت امتحاناتمون تموم شد
ومن همون شب این وبلاگ رو ساختم
اما چون دیروقت بود و شد یک خرداد ونشد که تولد من واون تو یک روز باشه![]()
اما پیشاپیش تولد وبلاگم رو جشن می گیرم
چون دوشنبه عصردارم میرم
حالا بیاین کیک بخورین ![]()

به سروکله هم نزنید
برا همتون کیک گذاشتم
هرکی میخواد کیک بخوره حتما باید کادو هم با خودش بیاره.![]()
اصلا خوردن این کیک بدون کادو پیگرد قانونی دارد حالا خود دانید![]()
منم مریم الان خونه ستاره هستم و از فرصت استفاده می کنم عزیزم تفلد وبلاگت مفارک ایشالله ۷۷ سالگیش![]()
![]()
![]()
می دوسمت ۷ تااااااااااااا
ا


























حالا رقص رقص آهنگ هم براتون گذاشتم که با آهنگ برقصین

اما مشکل این است که ایجاد هر پیوندی از روی ترس از تنهایی،
آزمون مبارکی نخواهد بود،
چون دیگری نیز با همین انگیزه به تو پیوسته است.
مفاظب خودتون باشین
خداحافظ تا روزی که دوباره بیام و اپ کنم![]()
![]()
سلام خوبین؟
امروز دوباره بعدازشایدنزدیک 2ماه اومدم که آپ کنم اونم با اصرار مریم وبیشتر ازهمه داداش طوفان گلم که همیشه باحرفاش منو تو کارهام راهنمایی میکنه وهمینطور خودمم دلم میخواست آپ کنم آخه بعضی مواقع خیلی دلم برا وبلاگم تنگ میشه اما حوصله نوشتن ندارم.

دوهفته میشه که اومدم خونه کلاسهام تموم شده خوب سیستم پیام نور بهتر ازاین نیست وبه حساب خودم میخوام درس بخونم اماچه خوندنی نمیدونم چراحوصله درس خوندن ندارم این ترم هم که خیلی تنبلی کردم وهمش اومدم خونه سه شنبه میخوام برم، اونجادیگه مثل بچه آدم میشینم میخونم 3تا امتحان اولی رو اصلا براش وقت ندارم پشت سرهم مخصوصا عربی که نصف روز وقت دارم.



خیلی وقت بود ندیده بودمش خیلی دلم می خواست ببینمش پس رفتم عکسهای جشن فارغ التحصیلی روهم که ظاهر کرده بودم اما ندیده بودن روهم بردم وخاطراتی تازه کردیم ازاون شب و ازدوران دبیرستان وپیش دانشگاهی بچه ها هرکدوم به یه طرف رفته بودن بعضیا بچه داشتن وبعضی هم هنوز بچه نداشتن ازبین 10 نفربچه های کلاس من ودوتا دیگه رفتیم دنبال درس بقیه یاعلاقه نداشتن یاهم اگرداشتن نتونستن یانذاشتن اینجوری شدکه هرکدوم یه جایی پراکنده شدیم چقدردلم هوس اون روزا رو کرد اذیتهامون بامریم که زنگهای تفریح کسی ازدستمون آسایش نداشت نه بچه های مدرسه ونه مدیر ودبیر که با سروصدای ما همیشه توکلاسمون بود مخصوصا پاکت آبمیوه ترکوندنم جشن روز معلم تو سالن دانشگاه وقتی آبمیوه بهمون دادن حتی جلو پام انداختم که بترکونم اما سحرنذاشت گفتن جلو پسرا آبرومون میره اما کدوم پسرا اونا که قسمت خودشون جدا بود وخیلی بامافاصله داشتن متوجه هم نمیشدن کیه اما گفتم: ولش کن.
دو سال قبل این موقع مشغول امتحانات پیش دانشگاهی مون بودیم با مریم دوستمون روبه خونشون رسوندیم محله قبلی، خونمون فقط یه کوچه باهم فاصله داره یه سربه خونمون زدیم سقفش روگرفته بودن وهنوز خیلی مونده تا تموم بشه.

امید هم امروز اینجابود هروقت میاد میگه:خاله توکه نمیای خونمون منم دیگه نمیام ازدست این بچه شیطون میگه:شما که بچه کوچیک ندارین منم میرم خونه میگم:چکار کنم میخوای خودم کوچیک بشم؟
غزل کوچولو هم بیست روزی توبیمارستان شیراز بستری بود دکترا گفتن:اسید خونش بالا رفته بوده هنوز یه روز از اومدنش نگذشته بود که دوباره سرماخورده وبیمارستان اینجا بستریه.
الان مامان بیمارستانه و بابا شبا به خاطرکارش نمیتونه بیاد خونه فقط ظهرها میاد غذا میخوره ومیره وبعضی مواقع هم شبا دیر وقت میاد ومیره داداش هم چون خونشون تنهاست میاد اینجا که هم من تنها نباشم وهم خودش.
![]()
خانوم اجازه! سلام
خانوم اجازه! مداد ما نوک ندارد.
خانوم اجازه! مابزرگ شدیم می خواهیم "معلم"شویم،عین شما
خانوم اجازه! مشق شب دیشب راباران خط زد.
خانوم اجازه! پس چقدرمانده تا ما قد شما شویم؟
خانوم اجازه! ما باید"درس بخوانیم تا آدم تر شویم یا پولدارتر"
خانوم اجازه! چندفصل دیگر مانده تا"املای بی غلط"!؟
خانوم اجازه! روی لباستان یه عالمه"گچ" نشسته.
خانوم اجازه! شما لبخند وسیعی دارید،حتی"زنگ آخر"،آخر خستگی!
خانوم اجازه! دست های گچی شما بوی خدا می دهد.
خانوم اجازه! چرا"زنگ تفریح"این قدر کوتاه است؟!
خانوم اجازه! ما هروقت"حساب"را کم می گیریم صورت بابا پر از اخم می شود!
خانوم اجازه! آن"نشانی"را بگذارید درجیب قلب ما،ازگم شدن می ترسیم!
خانوم اجازه! آن "مرد" با اسب می آید...
فصل کودکی ها تمام شد.

سلام خوبین؟ بازم این دو کلمه ی همیشگی مثل اینکه هنوزم هیچ فرقی باگذشته ها نکردم هرچندکه یه سال دیگه هم بزرگتر شدم امسال بیست ساله شدم چه زود گذشت راستی سال نو هم مبارک ببخشید که دیرشد اما بالاخره تبریک گفتم
امروز نمیدونم چرادوباره دلم هوس آپ کردن کرد بعداین همه مدت بیاد گذشته دلم برای وبلاکم تنگ شده خیلی زیاد امروز که دوباره میخوام برگردم دانشگاه تعطیلات هم چه زودگذشت امسال تعطیلاتش خیلی کسل کننده بود.
راستی داره یادم میره یه خبری بهتون بدم دوتا کوچولوی دیگه هم به خانوادمون اضافه شدن غزل کوچولو دخترداداش فرزاد وکیمیا کوچولو خواهرامید از بس گفت من خواهر میخوام نه برادر بالاخره خواهردار شدالبته خودش یه شیطونی شده که همتا نداره بعضی موافع حرف حالیش نیست اعصاب آدمو بهم میریزه بعضی مواقع هم اینقدر آرومه وباحرفهاش آدمو متعجب میکنه که این امید دیوونه چندلحظه قبل هستش یانه البته این دوتا کوچولوها باگریه کردناشون مخ هممونو خوردن(بزرگ میشین یادمون میره
غزل 20بهمن به دنیااومدوشبیه باباش هست و کیمیا کوچولو23 اسفند امروز فقط منوسحرداریم میریم بچه های دیگه گتن نمیایم امابدشانسی این یکی کلاس ما اجباری شده مریم هم امسال نوروز همراه خواهرش برای تعطیلات رفتن دبی شبی که میخواست بره رفتم دیدنش اما دیگه بعدازاون خبری ازش ندارم.
دیگه چیزی یادم نمیاد بنویسم فعلا برم وسایلمو آماده کنم که میخوام برم نمیدونم دوباره کی بیام آپ کنم میدونم من اصلابهتون سرنزدم اما شما به دیدنم بیاین خوشحالم می کنین مرسی موفق باشین تا یه آپ دیگه که نمیدونم کی باشه خدانگهدار.![]()
![]()
![]()
![]()